اگر بدون ماسک از خانه خارج میشوید، اهل تردّدهای غیرضروری هستید، بر خلاف پروتوکلها در مجالس عروسی، عزا و مهمانیهای خالی از فاصلهی اجتماعی حاضر میشوید، حتماً مقایسه ذیل را انجام دهید:
برابر آمار رسمی از سال 1390 تا 98 سالیانه بین 790 تا 900 نفر در شهرستان مهاباد فوت کردهاند. یعنی به طور متوسط روزانه 2/3 نفر!
حالا این را مقایسه کنید با تعداد آگهیهای ترحیمی که روزانه در کانال مجلس ترحیم قرار میگیرد.
اگر این کار را بکنید حتماً مانند من مبهوت و حیرتزده میشوید!
بیشتر که بمانی بیشتر میبینی؛ زمانی بود محبّت و وفا را همبسته میانگاشتم؛ اکنون میبینم که چنین نیست و گاهی دلباختگی به قیمت ترک وفا تمام میشود.
لطفاً پیوستگی داماد به خانوادهی همسر و گسستن از خانوادهی پدری را تداعی نفرمایید که اوّلاً مصداقی آماده و قدیمی است و ثانیاً هنوز چنین داغی بر قلبم ننشستهاست!
مقصودم اینبار چیزی دیگر و حقیقتاً درآمیخته به شائبهی سیاسی است!
اجتماع انسانها نیازمند مدیریت است؛ مدیریت جامعه بر عهدهی سازمان حکومت است؛ امّا اگر این درمان خودش درد و رنجافزا شد، چه؟! آیا جور حاکم به از هرجومرج است؟! یا اصلاً از در تقدیس باید وارد شد و هر عیبی را که از حاکم سر زد باید هنر و ستودنی انگاشت؟!
جنگ بود. جنگ، هم با ما بود و هم با ما جنگ بود ... ما کودک بودیم. جنگ را نمیدانستیم و نمیخواستیم .مرزبان و مرزنشین بودیم. فرقی نمیکرد که جنگ با ما یا با ما جنگ. درگیر شده بودیم. مرز اینگونه است .توپ از هر طرف بیندازند روی خط میایستد ....
مرز درد دارد، وسوسهانگیز است، دردسر دارد ... جنگ بود. جنگ با همسایه، انگار جنگ خانهات است .جنگ از جانب همسایه جنگ با خودت است ... جنگ بود. ما، هم در جنگ بودیم و هم میزبان اهالی در به در سرزمین طرف جنگ
به او میگویند «دشمن» ... ما میزبان و پناه مردم کشور دشمن بودیم...
پدر جبهه نرفته بود. دستانش تهی بود. عیالوار بود. با خاک دمساز و درگیر بود. از دل خاک سنگ میکاویید ... سنگ سخت را «نان» میکرد .
جبههی او آنجا بود ...
نان در مرز یعنی خون، یعنی رنج ...
پرهیزگاری صفت صالحان و پارسایان است و انسان با رعایت تقوای الهی، بهویژه اگر حاکمان با این صفت آراسته باشند از مقرّبان و همنشینان انبیاء، شهدا و شایستگان خواهد شد.
خداوند متعال در آیهی 4 سورهی طلاق میفرماید: ﴿وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْرًا﴾
«هرکس از خدا پروا داشته باشد خداوند کارها را بر او آسان میکند. (مشقّت و سختیها را در مسیر حرکتش بر او آسان میکند)»
این آیه بر پرهیزگاری انسانها دلالت میکند و خطاب آن عام است یعنی هرکس از خدا پروا کند خداوند کارها را برایش آسان میکند.
هر انسانی در انجام کارهای روزمره به نیّت و اقدام نیازمند است حال این نیّت یا براساس وجدان، اخلاق و قانون میباشد و یا بر مبنای عقیدهای الهی است که زیربنای تمام موارد است.
امروز شنبه ٧تیرماە ١٣٩٩ سالگرد فاجعهی قرن ۲۰ یعنی بمباران شیمیایی شهری کوچک و محروم و مظلوم، شهر تاولزدهی «سردشت» است.
این شهر، ۳۳ سال پیش همانند این روزهای کرونایی، با هجوم سلاحهای مرگبار کشتار جمعی رژیمی خونخوار و دیکتاتور، یعنی رژیم بعث عراق به خاک و خون کشیده شد و ریهها و شُشهای هزاران زن و مرد این شهر به میکروبهای شیمیایی و گازهای خردل آلوده شد و هنوز هم صدای خشخش ریههای آنان را کسی جز مردم این شهر نمیشنود.
این روزها، که شیوع ویروس کرونا، سر و صدایی در عالم بهپا کرده و لحظه به لحظه، اخبار آن در رسانههای جهان با دقّتی بسیار منتشر میشود، دقیقاً شهر سردشت، ۳۳ سال پیش اجباراً میزبانِ مهمانی ناخوانده از همین نوع بود، که شباهتی عجیب به این ویروس داشت.
در آستانهی سپری شدن سیوسوّمین سالگرد بمباران شیمیایی سردشت، مناسب است بر ضرورت رسالت كار مدنی شهروندان سردشتی، تأكيدی مجدّد داشت.
ما وارثان بمباران شیمیایی سردشت بیش از هر چیز نیازمند درک رسالت و مسؤولیت اجتماعیمان در قالب تشکّلها و نهادهای مدنی خودجوش هستیم و البتّه این مهمّ هرگز با نهادهای دولت ساخت(سدن) و یا نهادهای محافظهکار و بیاثر محقّق نمیشود.
آنچه که به زندگی آدمی معنا میبخشد، بیرون آمدن از پیلهی تنهایی و حضور تٲثیرگذار در عرصهی اجتماعی است که باید از درون ریشه بدواند وگرنه هرگز نمیتواند از بیرون بر آدمی دیکته شود.
اساساً انسان به عنوان یک موجود مدنیالطّبع همزاد با جامعهی مدنی است و زندگیاش بدون زیست اجتماعی محقّق نمیگردد
با حکمت الهی انتخاب میشوی برای موجود شدن، موجودی به نام انسان و در نتیجه رفتار سهلانگارانهی جد نخستینات، باید راهی کهکشان راه شیری، منظومهی شمسی و کرهی خاکی شوی؛ در این کره پهناور نیز قسمتات مرزنشینی میشود؛ مرزی در یک تقاطع هویتی-سیاسی؛ زمانی سرزمینت رزمگاه هخامنشیان و رومیان، زمانی پیکارگاه ساسانیان و عربهای مسلمان، زمانی صحنه کشاکش خوارزمشاهيان و خلافت عباسی، زمانی رزمگاه مغولان و عباسیان، سپس میدان همستیزی ایلخانان و ممالیک و زمانی سنگ آسیاب صفویه و عثمانی و افشاریه و عثمانی میشوی و امنیت و معیشت و جان و نانت در آتش نزاع میسوزد و به علّت تفاوت هویّتی، از هر دو سو مورد بدگمانی و گاه هدف خشم انتقامی قرار میگیری!
بر فراز لهیب شرارههای درد
که در شریان سبز درخت
چنگ انداختهاند
بالهای معصوم و روشنت را گرداگرد قداست پدران بلوط
و مادران ارغوان و ختمی و لالههای واژگونش بگستران
ققنوس شو
تا برای همیشهی تاریخ
داستان راز چشمهای شوکا و کبک و تیهویش
که شمارش نفسهای محبوس در سینهات را تا دقیقهی آخر گریستند
قصهی شبانهی «روڵە»های کورد شود
ساعت ٢ بعد از ظهر بود، همين كه سلام نماز ظهر را دادم، موبايلم زنگ خورد، يكى از دوستانم بود. با سراسیمگى گفت: «پدر كاك آرمان جعفرى فوت كرده است، مى خواهم به بيمارستان بروم، با خود گفتم شاید تو هم بيايى». من هم كه روز قبل احوال پدر كاك آرمان را از خودش جويا شده بودم، انتظار چنين خبرى را نداشتم؛ اما غافل از اينكه مرگ خبر نمیکند؛ ذکر «إنَّا لله و إنَّا إليه راجعون» را بر زبان آوردم و گفتم حتماً مى آيم.
وقتی با دوستم به بيمارستان توحيد و جلو درب سردخانه رسيدم، با صحنهى بسيار عجيبى مواجه شدم. خانمى از اقوام متوفّى با صداى بلند به همه مى گفت: «به خاطر خدا از هم فاصله بگيريد، نزديك هم نشويد كه مصيبت دوچندان نشود». برخلاف معمول كه بستگان متوفّى در چنين حالاتى دوست دارند همديگر را در آغوش بگيرند تا از درد و آلامشان كاسته شود؛ اینک كسى جرأت نزديك شدن به دیگری را نداشت.
به بلندای قامتش سیاهپوش شده است!
شاهوی خوشقامت
هنوز عزادار فرهاد بود! که داغ فرزندان رشیدش دوباره بر دلش نشست.
چه مصیبتی!
چه جانکاه و تکان دهنده!
یاد آن صحابیای افتادم که تا فرمان جهاد را شنید، چند خرمایی که در دستش بود را رها کرد و عاشقانه لبیک گفت! چون نمیخواست یک دم هم تعلّل کند حتی به اندازه خوردن چند خرما.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
کپی رایت © 1405 پیام اصلاح . تمام حقوق وب سایت محفوظ است . طراحی و توسعه توسط IslahWeb