در ستایش معلمی که فراتر از کلاس درس زیست
پاییز که میرسد و زنگ آغازین مهر در کوچهپسکوچههای شهر طنین میاندازد، برای من تنها ورق خوردن یک تقویم نیست؛ بیداریِ عمیقترین و زلالترین خاطراتی است که شالودهی وجودم را ساختند. در هیاهوی گذر سالها، برخی نامها هرگز غبار فراموشی نمیگیرند، چرا که با تار و پود روح انسان درآمیختهاند؛ نامهایی از جنس نور، ایمان و استواری. و در صدر این یادها، چهرهی باابهت، متین و پدرانهی آموزگار روزگار جوانیام، «حاج حمید محمودپور» میدرخشد.
روایت به سالهای پرشور و دشوار ۶۸ تا ۷۶ در دیار اصیل سردشت بازمیگردد؛ سالهایی که جوانی اهل ادب و شرافت از خطهی مهاباد، گام در کلاسهای درس دبیرستانهای این خطه نهاد تا برای هشت سالِ تمام، نه فقط دبیر دین و عربی، بلکه آموزگار سلوک، اندیشه و شرف باشد.
در روزگاری که هنوز تب کلاسهای رنگارنگِ کنکور و معلمان خصوصی همهگیر نشده بود، او بهتنهایی یک دانشگاه بود. درسی مثل زبان عربی را که برای بسیاری از محصلان آن دوران، دیواری نفوذناپذیر از قواعد خشک و دشوار مینمود، با ظرافت، هنر، سبکِ منحصربهفرد و آرامشی ستودنی به شیرینترین ساعت تحصیل بدل میکرد. او قواعد را چنان در تاروپود ذهن جاری میکرد که هر دانشآموزی، با هر سطحی از استعداد، شیفتهی درس میشد. اما بیش از فصاحتِ کلامش، ادب، نزاکت، متانت و ابهتِ باوقارش بود که آدمی را مسحور میکرد؛ وقاری که ترس نمیآفرید، بلکه احترامی عمیق و جوشیده از صمیم قلب برمیانگیخت.
دستپخت آن شیوهی بیبدیل، نسلی شد که در کارزار کنکور سراسری، درصدهای عربیشان شگفتی آفرید و از میان همان نیمکتها، شاگردانی قد کشیدند که خود بعدها ردای معلمیِ زبان عربی را بر تن کردند تا چراغی را که او برافروخته بود، روشن نگه دارند. من خود شاگرد پرشور آن کلاسها بودم؛ در اشتیاق آموختن میسوختم، همواره رتبهی اول درسش بودم، اما دقت خارقالعاده، ریزبینی عالمانه و وسواس مقدس او در طراحی و تصحیح برگهها چنان بود که هیچگاه نتوانستم نمرهی کامل بیست را از دست او بگیرم؛ گویی او با آن نمرهها به ما میآموخت که در وادی کمال و آموختن، نقطهی پایانی وجود ندارد و همواره باید برای بهتر شدن تاخت.
اما شأنِ والای معلمیِ او مرزهای تقویم و ساعت اداری را در هم شکست. کدام آموزگار را سراغ دارید که در روزهای داغ و کشدارِ تعطیلات تابستان، خنکای صحن مساجد را مأمن تدریس رایگانِ چهار سال عربی دبیرستان کند؟ کلاسهایی چنان پرشور و لبریز از مشتاقان که نه تنها محصلان خودش، بلکه دانشآموزان دیگر مدارس نیز به امید جرعهای از علمش در آن حلقه مینشستند. او بیهیچ چشمداشتی از جان مایه میگذاشت و خستگی را شرمندهی همت خود میکرد.
برای من، حا حمید فراتر از یک معلم بود. در غیاب دستِ نوازشگر پدر، او برای من نقش برادر بزرگتر و پدری نادیده را بازی کرد. او بود که با سلوکِ زیستهاش، آیین زیستن، مدارا، غیرت و عزتنفس را به من آموخت. اگر امروز به پشت سر نگاه کنم، با تمام شجاعت و حقشناسی میگویم که جهتگیریِ قطبنمای زندگیام و تمام آنچه در مسیر تعالی پیمودهام، در پرتو نگاه و هدایتهای آن مرد بزرگ شکل گرفت.
امروز که سالها از آن روزهای درخشان گذشته و خود پس از دههها خدمت در سنگر آموزش و پرورش، به کسوت بازنشستگی نائل آمدهام، هنوز در خلوت خود را همان شاگرد کوچکِ مکتب او میبینم. اگر در مسیر تدریسم دلی را به دست آوردم، کلمهای آموختم یا دست افتادهای را گرفتم، بازتابِ نوری بود که روزگاری از سیمای حاج حمید بر جانم تابید.
اینک که این استاد وارسته در مهاباد روزگار میگذراند، بهروشنی میبینم که برکت آن گامهای خالصانه، آن عرقریزان روح و آن فداکاریهای بیریا چگونه در زندگیاش تجلی یافته است؛ خانوادهای آراسته به فضل، فرزندانی صالح و شایسته، و نامی که هرگاه بر زبانها میآید، احترامی آمیخته به تعظیم برمیانگیزد. این پاداش زمینیِ مردی است که به پای نسلها نشست تا دیگران برخیزند.
در طلیعهی این ماهِ مهر، تمامقد در برابر شکوهِ ماندگار استاد حاج حمید محمودپور سر تعظیم فرود میآورم. تا نفس هست، دستبوسِ عاطفه، اخلاق و آموزههای جاودانهاش هستم. برایش از درگاه خداوندِ قلم و اندیشه، تندرستی پایدار، دلی آرام، عمری باعزت و شادکامیِ مدام مسألت دارم.
راه و مسلکِ این معمارانِ انسانساز تا همیشه پررهرو باد.
عثمان عباسی٫ شاگرد همیشگی مکتب انسان سازی و نوع دوستی

نظرات