حمید دباشی
متفکر و دانشگاهی آمریکایی ایرانیتبار، استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیا و منتقد برجستهٔ مرکزگرایی اروپایی و پسااستشراق
تاریخ انتشار: ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۶
مالکوم ایکس (۱۹۲۵–۱۹۶۵)، انقلابی سیاهپوست آمریکایی، در سخنرانی مشهور خود با عنوان «پیامی به ریشهها» در سال ۱۹۶۳، از دو اصطلاح «سیاهپوستِ خانه» و «سیاهپوستِ مزرعه» بهعنوان استعارههایی برای نقد رهبران سیاهپوست معاصر خود استفاده کرد؛ رهبرانی که آگاهانه یا ناآگاهانه با ایدئولوژی قدرت سفیدپوست همذاتپنداری کرده بودند، در مقابل کسانی که در گفتار و عمل، خواهان آزادی و رهایی واقعی بودند.
استعارهٔ «سیاهپوستِ خانه» با مفهوم «عمو تام» پیوند دارد؛ مفهومی که به شخصی اشاره میکند که بیش از اندازه به قدرتمندان و صاحبان قدرت خوشخدمتی میکند و غالباً برای دستیابی به منفعت شخصی، با خضوع رفتار میکند یا به گروه خود خیانت میورزد. این اصطلاح در اصل از شخصیت اصلی رمان کلبهٔ عمو تام (۱۸۵۲)، اثر هریت بیچر استو، گرفته شده است.
با این حال، این استعاره در اثر هجو و نمایشهای تمسخرآمیزی که بعدها با عنوان «نمایشهای تام» شناخته شدند، سرانجام از شخصیت اصلی رمان فاصله گرفت و به الگویی از انسان مطیع و همذاتپندار با سفیدپوستان تبدیل شد. چنین الگویی در تاریخ آفریقایی-آمریکایی، بیانگر گرایشی در برابر فرهنگ سیاسیِ به چالشکشندهٔ بردهداری و ذهنیت بردگی بود.
این اصطلاحات نه یک هوس زودگذرند و نه صرفاً ضربالمثلهایی رایج؛ بلکه به هستهٔ اندیشههای رهاییبخشی اشاره دارند که بسیاری از آیندهنگرترین متفکران عصر ما را در جستوجوی راهی برای رهایی به خود مشغول کردهاند. این مفاهیم نهتنها تخیل سیاسی، بلکه تخیل اخلاقی انسان را نیز شکل میدهند؛ تخیلی که بشریت میتواند از طریق آن، زندگیای غنی و رضایتبخش برای خود ترسیم کند.
امپراتوریها و فرایندهای استعماری آنها همواره به اشکال گوناگونی از سلطه نیاز دارند تا خود را قانع کنند و دیگران را نیز متقاعد سازند که نظام طبیعیِ سلطهٔ نژادی امری بدیهی است. ملتهای تحت سلطه نیز باید خود را به فرودستیِ هستیشناختی خویش قانع کنند تا در برابر نیروهای مسلط سر فرود آورند.
خاستگاه فلسفی ایده
ماهیت این جدال پایانناپذیر میان سلطهگر و تحت سلطه را میتوان به ایدهٔ هگل دربارهٔ «جدال ارباب و بنده» در کتاب پدیدارشناسی روح (۱۸۰۷) بازگرداند؛ جایی که ارباب خواهان بهرسمیتشناختهشدن از سوی بندهای است که خود او را شایستهٔ اعطای چنین بهرسمیتشناختنی یا دریافت آن نمیداند!
این مقدمهٔ هگلی سرانجام به فرانتس فانون رسید و در کتاب پیشگامانهٔ او، پوست سیاه، نقابهای سفید (۱۹۵۲)، بیش از پیش بسط یافت. فانون بر این باور است که نژادپرستی و سلطهٔ استعماری صرفاً پدیدههایی اقتصادی یا سیاسی نیستند، بلکه در عمق خود، پدیدههایی روانیاند که به روان انسان آسیب میزنند و در میان استعمارشدگان احساس درونیِ حقارت ایجاد میکنند؛ احساسی که آنان را به پذیرش و درونیکردن زبان و فرهنگ استعمارگر سوق میدهد.
در نتیجه، استعمارشدگان برای آنکه احساس کنند متمدن و پذیرفتنیاند، پیشداوریهای استعمارگر را نیز در خود میپذیرند. این «نقاب» تلاشی است برای پنهانکردن سیاهی در زیر مظاهر سفیدی؛ فرایندی که فانون آن را «سفیدسازی» (lactification) مینامد. او همچنین توضیح میدهد که تسلط بر زبان استعمارگر، خواه انگلیسی باشد، خواه فرانسوی، آلمانی یا زبان دیگری، به معنای پذیرفتن جهانی است که در این زبانها نهفته است.
این همان چیزی است که متفکر برجستهٔ آفریقایی-آمریکایی، و. ب. دو بوا، در کتاب ارواح مردم سیاه (۱۹۰۳)، آن را «آگاهی دوگانه» نامید. از نظر او، سیاهپوست خود را از نگاه سفیدپوستی میبیند که با نگاهی تحقیرآمیز به او مینگرد. فانون نیز با تکیه بر پیشینهٔ خود در روانپزشکی نشان میدهد که نژادپرستی زخمی روانی است که در واقع رابطهٔ هم سیاهپوست و هم سفیدپوست را با خود و دیگری مخدوش میکند. نتیجهای که فانون از این بحث میگیرد، رهاییِ چالشگرانه از این وضعیت روانی است.
از فانون تا سعید و دیگران
یک نسل پس از فانون، در کتاب بازنماییهای روشنفکر (۱۹۹۳) ادوارد سعید، که بر پایهٔ سخنرانیهای او برای بیبیسی در همان سال تدوین شده است، صورتبندی تفصیلیتری از این نظریه مییابیم؛ نظریهای دربارهٔ روشنفکران مهاجری که بهعنوان نظریهپردازان ایدئولوژیک دستگاه قدرت امپراتوری در کشورهای میزبان خود به کار گرفته میشوند.
سعید روشنفکران را به «بلهگویان» و «نهگویان» تقسیم کرد و تبعید را، خواه واقعی و خواه استعاری، بهترین وضعیت برای روشنفکر میدانست. با این حال، به ذهنش خطور نکرده بود که این روشنفکران تبعیدی ممکن است به خبرچینانی بومی در خدمت امپراتوری نیز تبدیل شوند؛ اتفاقی که در عمل بسیار رخ میدهد.
چند سال پیش از کتاب سعید، مداخلهٔ مهم دیگری نیز صورت گرفته بود: کتاب نویسندهٔ کنیایی و نظریهپرداز پسااستعماری، نگوگی وا تیونگو، با عنوان استعمارزدایی از ذهن: سیاست زبان در ادبیات آفریقا (۱۹۸۶). او این تشخیص را یک گام فراتر برد. این کتاب مجموعهای از مقالات دربارهٔ زبان و نقش سازندهٔ آن در فرهنگ ملی، تاریخ و هویت است. نگوگی وا تیونگو در آن خواستار رهایی زبان از استعمار میشود؛ اثری که یکی از مشهورترین و پراستنادترین آثار غیرداستانی اوست و به برجستهشدن وی در نظریهپردازی دربارهٔ «جدال زبان» در مطالعات پسااستعماری کمک کرد.
قدرتهای امپراتوری غربی از چنین شخصیتهایی برای مخدوشکردن تصویر کشورهای مبدأ آنان و ایجاد پذیرش عمومی برای مداخلات نظامی یا اشغال خارجی استفاده میکنند؛ همانند توجیهاتی که در جریان جنگ علیه عراق به کار گرفته شد و امروز نیز، به گفتهٔ نویسنده، بار دیگر در جنگ اسرائیل و ایالات متحده علیه ایران مورد استفاده قرار میگیرد.
امپراتوریهای ناکارآمد از خبرچینان بومی استفاده میکنند و در عین حال آنان را تحقیر میکنند
نخستین بار، سهم خودم در این الگوی تفکر انتقادی را در کتاب پوست قهوهای، نقابهای سفید (۲۰۱۱) مطرح کردم. در آنجا، با تکیه بر آنچه فانون، سعید و نگوگی وا تیونگو بنیان گذاشته بودند، بررسی کردم که استعمارشدگان چگونه احساسات نژادیِ حقارت را از طریق قرار دادن خود در خدمت امپراتوریای شکننده و ناکارآمد، درونی میکنند. سپس این ایدهها را به عصر کنونیِ جهانیشدن استعمار نو کشاندم؛ عصری که در آن، ذهنهای استعمارشده مشاغلی سودآور برای تبلیغ و معرفی خود یافتهاند.
بهطور خاص بر دانشگاهیان و نویسندگان مهاجری تمرکز کردم که در نقش روشنفکران «کومپرادور» یا مزدوران فکری ظاهر میشوند. قدرتهای امپراتوری غربی از این شخصیتها برای مخدوشکردن تصویر کشورهای مبدأ آنان و ایجاد پذیرش عمومی برای مداخلات نظامی یا اشغال خارجی استفاده میکنند؛ همانند توجیهاتی که در جریان جنگ علیه عراق به کار گرفته شد و امروز نیز، به گفتهٔ نویسنده، بار دیگر در جنگ اسرائیل و ایالات متحده علیه ایران مطرح میشود.
برای تحقق این هدف، لازم بود تصویر کاملاً مثبتی را که ادوارد سعید از روشنفکر تبعیدی ترسیم کرده بود اصلاح کنم و نشان دهم که برخی روشنفکران مهاجر، از خبر دادن به اربابان خود دربارهٔ آنچه میخواهند بشنوند، کسبوکاری سودآور برای خود ساختهاند.
چند سال پس از انتشار کتاب من، گلن شان کولثارد در کتاب پوست سرخ، نقابهای سفید: رد سیاستهای استعماریِ بهرسمیتشناسی (۲۰۱۴)، استدلال مشابهی را دربارهٔ بومیان آمریکا مطرح کرد. کولثارد، که از اعضای نخستین ملت «دِنهٔ یلو نایف» است، این تصور را به چالش میکشد که «بهرسمیتشناسی» دولتی میتواند گذشتهٔ استعمار را جبران کند یا حقوق مربوط به زمین و خودحکمرانی مردمان بومی آمریکای شمالی را بهگونهای عادلانه حلوفصل کند. او در عوض، سیاستی جایگزین پیشنهاد میکند که بر بازارزیابی و عمل به سنتهای فرهنگی بومی و نیز حق تعیین سرنوشت استوار است.
امپراتوریها و فرایندهای استعماری آنها همواره به اشکال گوناگونی از سلطه نیاز دارند تا خود را قانع کنند و دیگران را نیز متقاعد سازند که نظام طبیعیِ سلطهٔ نژادی امری بدیهی است. ملتهای تحت سلطه نیز باید خود را به فرودستیِ هستیشناختی خویش قانع کنند تا در برابر نیروهای مسلط سر فرود آورند.
در اینجا، خبرچینان بومی و روشنفکران کومپرادورِ متعلق به ملتهای تیرهپوست، که اکنون در دانشگاههای آمریکا پراکندهاند و در وضعیتی فلاکتبار و تحقیرآمیز زندگی میکنند، به ابزاری آسان برای اربابان خود تبدیل میشوند. آنان وانمود میکنند که از جانب «بومیِ خوب» سخن میگویند و «بومیان بد» را لو میدهند. اینان، همچون «بردگان خانه»، با مشروعیتبخشیدن به بردگی خود، آن را موجه جلوه میدهند. بدینترتیب، جدال هگلی همچنان فعال است: هرچه بیشتر برای جلب رضایت اربابان خانه تلاش میکنند، در واقع بیش از پیش از سوی همان اربابان تحقیر میشوند.
حمید دباشی
حمید دباشی، متفکر و دانشگاهی آمریکایی ایرانیتبار و استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه کلمبیاست. او از چهرههای شناختهشده در حوزهٔ مطالعات ایران، ادبیات تطبیقی و مطالعات پسااستعماری به شمار میرود و آثارش در پیوند با حوزههایی همچون جامعهشناسی، تاریخ و فلسفه قرار دارد. دباشی در آثار و نوشتههای خود به نقد مرکزگرایی اروپایی، استعمار و گفتمانهای شرقشناسانه پرداخته و از منتقدان برجستهٔ این رویکردها به شمار میرود. او سالهاست بهعنوان استاد دارای کرسی «هاکوپ کویورکیان» در دانشگاه کلمبیا در نیویورک فعالیت میکند..

نظرات