کتاب برایان اس. ترنر با عنوان «ماکس وبر و اسلام: رویکردی انتقادی» که سالها پیش آن را به ترکی ترجمه کردم، یکی از چشمگیرترین تناقضها در جامعهشناسی ماکس وبر را آشکار میکند. ماکس وبر از پیشگامان «جامعهشناسی تفهمی» بود؛ رویکردی که تحولی اساسی در جامعهشناسی مدرن پدید آورد. او معتقد بود برای فهم کنش اجتماعی باید از معناهایی آغاز کرد که خود افراد به رفتارشان نسبت میدهند.
اما وبر هنگامی که به اسلام میرسد، تا حد زیادی روش خود را کنار میگذارد. او دیگر از شیوهای آغاز نمیکند که مسلمانان جهان پیرامون خود را با آن میفهمند، بلکه به الگوهایی متوسل میشود که غرب طی قرنها درباره اسلام ساخته و پرداخته است.
اصالت روش وبر در این بود که واقعیت اجتماعی را به مجموعهای از عوامل بیرونی فرو نمیکاست؛ بلکه معتقد بود پیش از هر چیز باید به جهان ذهنی کنشگر اجتماعی راه یافت. هنگامی که رفتار اقتصادی پروتستانهای مسیحی را بررسی میکرد، باورهای آنان درباره تقدیر، رستگاری، حرفه و موفقیت دنیوی را جدی میگرفت.
وبر پروتستانتیسم را صرفاً بازتاب منافع طبقاتی یا شرایط اقتصادی نمیدانست، بلکه میکوشید بفهمد باور دینی چگونه رفتار انسان را شکل میدهد. او در مطالعات خود درباره هند، چین و یهودیت باستان نیز تلاش میکرد به جهان مفهومی خاص هر یک از این ادیان راه یابد.
پرسش اصلی ترنر در کتابش این است: چرا وبر با مسلمانان به همان اندازه گشادهدستانه و منصفانه برخورد نکرد؟
اسلام در نگاه وبر؛ دین جنگجویان
وبر تا حد زیادی اسلام را «دین جنگجویان» تصویر میکند. از نظر او، منافع جنگجویان عرب پیام توحیدی پیامبری را که در مکه ظهور کرده بود، دگرگون ساخت.
در تبیین او از گسترش اسلام، معناهایی چون ایمان، اخلاق، جستوجوی عدالت و تأسیس امت جدید به حاشیه میروند و جای خود را به انگیزههایی مانند غنیمت، فتوحات و منافع طبقات جنگجو میدهند. بدینترتیب، معناهایی که مسلمانان خود به اعمالشان نسبت میدهند، کنار گذاشته میشوند و جامعهشناس به جای آنها، علتهایی مادی و بیرونی مینشاند.
مهمتر آنکه تصویر وبر از اسلام، آثار منازعات مسیحی در قرون وسطی و شرقشناسی قرن نوزدهم را با خود دارد. آن گفتمان جدلی قدیمی که مدعی بود اسلام با خشونت، شهوت و فریب گسترش یافته است، در آثار وبر با واژگان جامعهشناختی بازمیگردد.
به گفته ترنر، وبر در تفسیر اسلام به طرز شگفتآوری به الگوی تبیینی جبرگرایانه مارکس نزدیک میشود. در تصویری که او از جوامع اسلامی ارائه میدهد، مفاهیمی چون «اخلاق جنگجویان»، دولت پاتریمونیال یا پدرسالارانه ـ موروثی، حکومت خودسرانه، فقدان قانون عقلانی و نبود شهرهای مستقل، پیدرپی تکرار میشوند. او سرانجام به این نتیجه میرسد که جامعه اسلامی توانایی تولید سرمایهداری، بورژوازی شهری یا عقلانیت حقوقی را نداشته است.
اما این روایت با وبر آغاز نشده بود. شرق در اندیشه هگل فضایی است که آزادی در آن رشد نکرده و تنها فرمانروا آزاد است. در مفهوم «شیوه تولید آسیایی» مارکس نیز دولت مالک واقعی زمین به شمار میرود و روستاهای آسیایی جوامعی بسته و راکد تصویر میشوند که استبداد را بازتولید میکنند.
مفهوم وبر از «دولت پدرسالارانه ـ موروثی شرقی» نیز، با وجود استفاده از واژگان متفاوت جامعهشناختی، تا حد زیادی ادامه همین روایت است. چنانکه ترنر نشان میدهد، تصویر وبر از جامعه اسلامی بیش از آنچه معمولاً تصور میشود، به دیدگاههای مارکس و انگلس درباره جوامع آسیایی شباهت دارد.
از سوی دیگر، تصویر وبر از اسلام همچنان تحت تأثیر منازعات مسیحی قرون وسطی و شرقشناسی قرن نوزدهم قرار دارد. ادعای قدیمی مخالفان اسلام مبنی بر اینکه اسلام با خشونت، شهوت و فریب گسترش یافته است، در نوشتههای وبر در قالب اصطلاحات جامعهشناختی ظاهر میشود.
او میگوید زنان برای جنگجویان همچون غنیمت به شمار میرفتند، جهان آخرت در اسلام به صورت بهشتی برخوردار از لذتهای جسمانی برای سربازان تصویر میشد و گرایش مسلمانان به تجمل و ظواهر مانع انباشت عقلانی سرمایه بود. وبر همچنین تصوف را نوعی دینداری تودهای و عاطفی میداند که نمیتواند اخلاق دنیویِ ناظر به حرفه و کار را پدید آورد. ترنر معتقد است این بخش از نوشتههای وبر بیش از آنکه بازتاب بیطرفی علمی باشد، از «خصومت شخصی و بیزاری» حکایت میکند (ماکس وبر و اسلام، صص. ۲۴۱ـ۲۴۴).
واقعیت تاریخی اسلام؛ فراتر از دین جنگجویان
بااینحال، واقعیت تاریخی اسلام را نمیتوان در چنین روایتی یکسویه خلاصه کرد. اسلام فقط دین جنگجویان نبود، بلکه دین بازرگانان شهری، پیشهوران، فقیهان، صوفیان، کشاورزان و گروههای اجتماعی بسیار متنوع نیز بود. رهبران جامعه نخستین اسلامی از محیط تجاری مکه برخاستند. افزون بر این، زبان قرآن سرشار از مفاهیمی چون خریدوفروش، بدهی، کسب، میزان، امانت و قرارداد است.
ترنر به شباهتهای مهمی میان کتاب «الکسب» محمد بن حسن شیبانی و اثر ریچارد استیل درباره اخلاق حرفهای پروتستانی اشاره میکند. از نظر شیبانی، کار و کسب صرفاً فعالیتهایی مباح نیستند، بلکه در شرایطی معین میتوانند به وظیفهای دینی تبدیل شوند. همین نمونه بهتنهایی نشان میدهد که معرفی اسلام بهعنوان نقطه مقابل رفتار سرمایهدارانه تا چه اندازه گزینشی است.
معیار دوگانه مشابهی در تحلیل وبر از حقوق اسلامی نیز دیده میشود. او «قضاوت قاضی» را نماد دادرسی نامنضبط و تابع احکام شخصی و خودسرانه میدانست و معتقد بود این ابهام حقوقی مانع رشد سرمایهداری شده است.
بااینحال، خود او میپذیرد که حقوق انگلیس نیز از نظر صوری، نظامی عقلانی و کاملاً مدون نبود. اگر حقوق مبتنی بر آرای قضات در انگلستان مانع توسعه سرمایهداری نشد، چرا تعدد و تکثر نظامهای حقوقی در جوامع اسلامی باید علت قطعی عقبماندگی اقتصادی تلقی شود؟
ترنر همچنین خاطرنشان میکند که وبر تفاوت میان فقیهان و قضات را بهاندازه کافی درک نکرده است؛ همانطور که به موضع انتقادی گاهبهگاه علما در برابر قدرت سیاسی و نقش شریعت در بیان استقلال شهرنشینان در برابر حکومت مطلقه توجه کافی نشان نداده است.
بیرونی؛ الگویی برای فهم جهان دیگران
اینجا تناقض روششناختی اصلی آشکار میشود. وبر هنگام تفسیر باورهای مسلمانان، در پی شناخت مفاهیمی نیست که خود آنان برای بیان ایمانشان به کار میبرند. او تمایزهایی را نیز که قرآن میان مؤمنان، منافقان، اعراب، مهاجران و انصار و نیز میان درجات گوناگون پایبندی دینی برقرار میکند، در نظر نمیگیرد.
به جای آنکه بکوشد دلایل مسلمانان برای تعلق خاطر به اسلام را از خلال گفتهها و روایتهای خود آنان بفهمد، فرض میکند که همگی به انگیزه منفعت مادی و دستیابی به غنیمت مسلمان شدهاند. بدینسان، اصل اساسی جامعهشناسی تفهمی، یعنی ورود به جهان ذهنی کنشگر اجتماعی، کنار گذاشته میشود و تفسیری بیرونی بر مسلمانان تحمیل میگردد.
از همین رو، احتمال تأثیرپذیری وبر از ابوریحان بیرونی، و حتی احتمال اقتباس برخی ایدههای روششناختی او از بیرونی بدون اشاره به منبع، موضوعی تأملبرانگیز است. این احتمال پیشتر نیز مطرح شده است؛ نه بهعنوان حکمی قطعی درباره سرقت علمی، بلکه بهمنزله پرسشی جدی که ارزش بررسی دارد.
بیرونی، نه قرن پیش از وبر، شرط اساسی فهم دین و جامعهای دیگر را نشان داده بود: نخست باید زبان آن را آموخت، مفاهیمش را در چارچوب جهان معنایی خودش فهمید و سخنان پیروانش درباره خودشان را بهدرستی بازتاب داد.
هنگامی که بیرونی آیین هندو را مطالعه کرد، باورهای هندوان را به تمسخر نگرفت و آنها را در قالب مفاهیم شخصی خود فرو نکاست؛ بلکه زبان سانسکریت آموخت، به متون آنان رجوع کرد و کوشید جهانشان را از درون بفهمد.
تناقض در اینجاست که روش بیرونی به اصول جامعهشناسی تفهمی، که وبر در سطح نظری از آن دفاع میکرد، وفادارتر است تا مطالعات خود وبر درباره اسلام. وبر در بررسی برخی ادیان دیگر همچون یکی از بنیانگذاران جامعهشناسی مدرن ظاهر میشود، اما هنگامی که به اسلام میرسد، گویی پیشداوریهای بهارثرسیده از هگل، مارکس و شرقشناسان قرن نوزدهم را با خود حمل میکند.
البته مسئله این نیست که باید یکسره ارزش علمی وبر را انکار کرد؛ بلکه باید پذیرفت که نیرومندترین روشهای علوم اجتماعی نیز صاحبان خود را بهطور خودکار از تعصب و پیشداوری رها نمیکنند.
نگرش وبر به اسلام درسی مهم برای ما دارد: صرف برخورداری از یک روش علمی برای فهم جهان دیگران کافی نیست؛ بلکه باید از انسجام اخلاقی و علمی لازم نیز برخوردار بود تا بتوان همان روش را درباره جوامعی به کار گرفت که بیش از همه پیشداوریهای ما را به چالش میکشند.

نظرات