حُسن آغاز
به تأسی از تألّمات دو اثر گرانسنگ ــ نخست «الشيخ الغزالي كما عرفته: رحلة نصف قرن» از استاد فقید، علامهی ربانی، شیخ یوسف قرضاوی، و دوم «ركائز الإيمان بين العقل والقلب» از شیخ محمد غزالی ــ قلم را با لرزشی آمیخته به خشوع و احتیاط برگرفتم تا در این مقاله، نکاتی چند در باب شخصیت محبوب قلبم بنگارم.
این آغاز، نه صرفاً مقدمهای ادبی، بلکه دریچهای است به ساحت معرفتی و تربیتی مردی که عمر خویش را در راه احیای ایمان، پیوند عقل و قلب، و بازسازی اخلاق اسلامی سپری کرد. یادکرد از او، یادکرد از حقیقتی است که در جان انسان، میان عقل اندیشهگر و قلب مؤمن، پلی از نور میزند؛ پلی که انسان را از سطح ظاهر دین به عمق باطن آن میبرد و او را در مسیر تزکیه و تربیت، به مقام قرب الهی رهنمون میسازد.
آثار این دو بزرگوار، در حقیقت، دو آینهاند: یکی آینهی تجربهی نیمقرن همراهی و مشاهدهی سلوک و دعوت، و دیگری آینهی تأملات ژرف در بنیادهای ایمان و نسبت عقل و قلب. هر دو، در کنار هم، تصویری جامع از حقیقتی میسازند که در آن، دین نه مجموعهای از احکام خشک، بلکه راهی زنده و جاری برای تربیت انسان و ساختن جامعهای مؤمن و اخلاقی است.
از این رو، نگارش این مقاله، تنها یادداشتی شخصی نیست؛ بلکه کوششی است برای بازخوانی و بازآفرینی میراثی که میتواند در روزگار پرآشوب ما، چراغی برای هدایت دلها و اصلاح جانها باشد.
استاد فقید، شیخ یوسف قرضاوی ـ که خود از چهرههای درخشان عصر در میدان دعوت، تربیت و فقه واقع بود ـ در کتاب گرانسنگ خویش «الشيخ الغزالي كما عرفته: رحلة نصف قرن»، آینهای روشن پیش روی خواننده مینهد تا سیمای شیخ محمد غزالی را نه در سطح خاطرهای گذرا، بلکه در افق یک «منهج» زنده و ریشهدار بنگرد. او در این اثر، از غزالی سخن میگوید، نه بهعنوان خطیبی پرشور معمول، بلکه بهمثابه «رفیق دیرین میدان دعوت و تربیت»؛ همراهی که نیمقرن در کنار او زیسته، خطبههایش را شنیده، نوشتههایش را خوانده، و از نزدیک، سلوک علمی و روحی او را لمس کرده است.
از همینرو، شهادت قرضاوی دربارهی غزالی، صرفاً گزارش بیرونی حالات یک عالم نیست؛ بلکه «قرائت سلوکی–تفسیری» از شخصیت اوست؛ قرائتی که در آن، قرآن، دعوت و سلوک، سه محور اصلی فهم سیمای این مرد ربانی را تشکیل میدهند.
قرضاوی، در این کتاب، غزالی را در آینهی قرآن مینگرد؛ قرآنی که در جان او به «منبع حیات» بدل شده بود، نه به متنی صرفاً خواندنی. او نشان میدهد که شیخ محمد غزالی، آیات الهی را چنان در جان خویش نشانده بود که هر خطبهاش، در حقیقت، «تفسیر زندهی قرآن» در متن واقعیت زمانه بود؛ تفسیری که نه در حاشیهی مصحف، بلکه بر صفحهی زندگی مردم نوشته میشد. در نگاه قرضاوی، غزالی از آن دست عالمانی بود که قرآن را میخواند تا با آن زندگی کند، نه آنکه تنها با آن سخن بگوید؛ و همین زیست قرآنی بود که به خطابههای او عمق، نور و جهت میبخشید.
در آینهی دعوت، قرضاوی غزالی را «داعیهای بصیر» میبیند؛ داعیهای که دعوت را نه بهعنوان حرفهای دینی، بلکه بهمثابه «مسؤولیت وجودی» فهم کرده بود. او نشان میدهد که غزالی، منبر را سکوی هیجان و شعار نمیدانست؛ بلکه آن را «محراب تربیت» میدید؛ جایی که عالم ربانی، رو در رو با دلهای مردم میایستد و میکوشد میان علم و عمل، معرفت و سلوک، فکر و زندگی، پیوندی زنده برقرار کند.
در آینهی سلوک، قرضاوی غزالی را «سالک راه علم و دعوت» معرفی میکند؛ مردی که دعوت را با تزکیهی نفس و تهذیب باطن درهم آمیخته بود. او از لحظهای سخن میگوید که غزالی، پس از چند هفته خطابه در مسجد «عزبان»، دریافت که سرمایهی علمیاش تهی شده و دیگر چیزی برای گفتن به مردم ندارد؛ و همین بحران، نقطهی آغاز سلوک علمی او شد. از آن پس، غزالی خود را به خواندن، پژوهش و بازسازی معرفتی خویش سپرد؛ در علوم دین و معارف دنیا، در کتابهای کهن و نو، در منابع شرق و ترجمههای غرب، به جستوجو پرداخت تا آنکه توانست در جان خود، ذخیرهای بیابد که شایستهی عرضه بر مردم باشد.
قرضاوی این مرحله را نه یک حادثهی شخصی، بلکه «فصل تولد دوبارهی داعیه» میداند؛ فصلی که در آن، آیهی ﴿وَقُل رَبّ زدْنی علْمًا﴾ به شعار زندگی غزالی بدل شد و طلب علم، به سلوکی مستمرّ در جان او تبدیل گشت.
در این خوانش ژرف، استاد یوسف قرضاوی، سیمای شیخ محمد غزالی را در سه سطح بههمپیوسته ترسیم میکند: نخست، در سطح «قرآنی»، که در آن، غزالی بهعنوان مفسر زندهی قرآن در میدان دعوت و تربیت جلوهگر میشود؛ دوم، در سطح «دعوی»، که در آن، او بهمثابه داعیهای بصیر، خطیب مربّی و اصلاحگر اجتماعی معرفی میگردد؛ و سوم، در سطح «سلوکی»، که در آن، سیر علمی، اخلاقی و روحی او بهعنوان الگویی برای هر دعوتگر امروز و فردا، بازخوانی میشود.
بدینسان، کتاب «الشيخ الغزالي كما عرفته: رحلة نصف قرن» تنها مجموعهای از خاطرات نیست؛ بلکه «سفرنامهای سلوکی–تفسیری» است که در آن، نویسنده، نیمقرن همراهی با غزالی را به صورت منهجی تربیتی، قرآنی و عرفانی صورتبندی میکند و خواننده را به تأملی عمیق در معنای دعوت، تربیت و سلوک فرامیخواند.
این مقدمه، در حقیقت، دروازهای است برای ورود به جهان فکری و سلوکی شیخ محمد غزالی، آنگونه که استاد یوسف قرضاوی او را دیده، زیسته و روایت کرده است؛ جهانی که در آن، قرآن، دعوت و سلوک، سه رشتهی بههمپیوستهی یک حقیقتاند: «حقیقت عبودیت آگاهانه و مسؤولانه در برابر خداوند، و خدمت صادقانه و حکیمانه به خلق او.»
«خوانشی سلوکی–تفسیری از شیخ محمد غزالی» از دیدگاه استاد فقید دکتر یوسف قرضاوی
در تاریخ اندیشه و دعوت اسلامی، هرگاه سخن از «داعیهی بصیر» و «خطيب مربّی» به میان میآید، نام شیخ محمد غزالی چون ستارهای روشن بر افق معرفت دینی و تربیت قرآنی میدرخشد. او تنها خطیبی پرشور نبود که بر منبر، زبان را به حرکت درآورد و احساسها را برانگیزد؛ بلکه مردی بود که دعوت را با جان خویش زیست، علم را به سلوک بدل کرد، و خطابه را از مرتبهی هنر سخن گفتن، به مرتبهی «طریق تربیت و تزکیه» ارتقا داد. در سیمای او، میتوان چهرهی عالمی ربانی را دید که خداوند در وجودش نور هدایت، عمق معرفت، و قدرت اثرگذاری بر جانها را درهم آمیخته است؛ عالمی که فنّ خطابه در جانش نه بهصورت هنری زبانی، بلکه بهمثابه راهی برای سلوک، تربیت و دعوت به خداوند ریشه دوانده است؛ راهی که در آن، کلمه، تنها لفظ نیست، بلکه «آیهای» است که باید دل را بیدار کند و مسیر زندگی را در پرتو وحی بازتعریف نماید.
غزالی در تاریخ معاصر، یک فرد نیست؛ یک «منهج» است. منهجی که در آن، قرآن و سنت، عقل و وجدان، تربیت و اخلاق، سلوک و دعوت، درهم تنیدهاند و از دل این درهمتنیدگی، الگویی برای دعوتی ریشهدار، تربیتمحور و سلوکآفرین پدید آمده است. دعوت در نگاه او، صرفاً انتقال مجموعهای از معارف نیست؛ بلکه «حرکت دادن دلها» در مسیر عبودیت است. از اینرو، بازخوانی سیمای او، در حقیقت بازخوانی این منهج است؛ منهجی که میتواند برای نسلهای امروز و فردا، چراغ راه باشد؛ بهویژه در روزگاری که دعوت، گاه در هیاهوی شعارها، سطحینگریها و هیجانهای زودگذر گم میشود و از عمق تربیتی و سلوکی خویش فاصله میگیرد.
نخستین نکتهای که در مطالعهی شخصیت شیخ محمد غزالی جلب توجه میکند، ثبات روش و استمرار سلوک دعوتی اوست. نویسندهی خاطره، از روزگار «معتقل الطور» در فوریهی ۱۹۴۹ میلادی تا امروز، خطبههای غزالی را شنیده و شهادت میدهد که در این نیمقرن، شیوهی او دگرگون نشده است.
این ثبات، نشانهی آن است که خطابه در وجود او به سلوکی پایدار بدل شده؛ سلوکی که هر بار از سرچشمهای واحد میجوشد و در قالبی تازه جاری میشود. خطابه برای او حرفهای زبانی نبود که بتوان آن را به اقتضای زمان و ذوق مخاطب تغییر داد؛ بلکه «طریق تربیت و دعوت» بود؛ طریقی که در آن، عالم ربانی، رو در رو با دلهای مردم میایستد و میکوشد میان «علم» و «عمل»، «معرفت» و «سلوک»، «فکر» و «زندگی»، پیوندی زنده برقرار کند. هر خطبه در نزد او حلقهای از زنجیرهی تربیت و دعوت به سوی خدا بود؛ حلقهای که بر محور حقیقت، استوار میماند و از موجهای زمانه نمیلرزید؛ زیرا ریشهی آن در ایمان، معرفت و تجربهی سلوکی بود، نه در ذوقهای گذرا و پسندهای متغیر.
یکی از ویژگیهای برجستهی خطبههای غزالی، ساختار علمی و روشمند آنهاست. خطبههای او همواره بر محور موضوعی علمی، روشن و دقیق میگردد؛ موضوعی که او با دقتی کمنظیر حدود آن را مینمایاند، عناصرش را میچیند، و سپس آن را با نور قرآن و سنت روشن میسازد.
این روش نشان میدهد که او خطابه را نه میدان پراکندهگویی و انباشتن الفاظ، بلکه عرصهی تبیین علمی و تربیتی دین میدانست. قرآن کریم در دست او، همچون گنجینهای گشوده و زنده است؛ آیاتش را در هر موضوع چنان حاضر میکند که گویی پیش روی او دستهبندی شدهاند. این حضور، تنها حاصل حافظهی قوی نیست؛ بلکه ثمرهی زیست قرآنی اوست؛ ثمرهی آنکه قرآن را نه فقط میخواند، بلکه در جان مینشاند و با آن زندگی میکند. او آیات را نه بهعنوان شواهدی زبانی، بلکه بهمثابه «چراغهای هدایت» میآورد؛ چراغهایی که باید بر مسیر انسان نور بیفشانند و او را از ظلمات جهل، غفلت و انحراف بیرون کشند.
سنت مطهره را بسیار خوانده، نیک فهمیده، و با بصیرتی استوار بدان احتجاج میکند؛ سنت برای او نه مجموعهای از روایات پراکنده، بلکه منبعی تربیتی و سلوکی است که باید در زندگی انسان جاری شود و اخلاق و رفتار او را شکل دهد. در منهج او، دقت علمی با لطافت تربیتی درهم آمیخته است. گاه، به رأی جمهور علما، در باب ترغیب و ترهیب و فضائل اعمال، به حدیث ضعیف استدلال میکند؛ زیرا میداند که دل انسان، گاه با نسیمی لطیفتر بیدار میشود و تربیت، تنها با سختگیری در سند پیش نمیرود. او میان «حفظ حرمت نص» و «تأثیر تربیتی» توازن برقرار میکند؛ توازنی که خود نشانهی فقه تربیتی اوست؛ فقهی که میکوشد علم را در خدمت ساختن انسان قرار دهد، نه در خدمت جدلهای بیثمر.
در نگاه او، نصوص دینی، اگر از افق تربیت و تزکیه جدا شوند، به مجموعهای از اطلاعات بدل میگردند؛ اما هنگامی که در افق سلوک دیده شوند، به «آیات راه» تبدیل میشوند.
خطبههای غزالی، از آسمان معنا جدا نیست؛ اما در زمین واقعیت نیز ریشه دارد. او با خطابهی خویش، کژیهای جامعه را راست میکند، بیماریهای آن را درمان میبخشد، و مسیرش را در پرتو تعالیم اسلام هدایت میکند. این پیوند میان «معنا» و «واقعیت»، جوهرهی دعوت اوست؛ دعوتی که میخواهد دین را از برجهای انتزاعی و بحثهای مجرد به متن زندگی مردم بازگرداند. نگاه او، نگاه کسی است که از ظاهر امور درمیگذرد و به حقیقت بیماریها میرسد؛ نه فریب زینتهای ظاهری را میخورد و نه مرعوب هیاهویی میشود که عیوب را با پردههایی سست میپوشاند. همانگونه که حقیقت درد بر طبیب پوشیده نمیماند، حقیقت جامعه نیز بر او پوشیده نیست؛ و این، جوهرهی بصیرت اجتماعی اوست. او میداند که دعوت، اگر از شناخت دقیق واقعیت جدا شود، به شعاری بیاثر بدل میگردد؛ از اینرو، خطبههایش همواره در متن مسائل اجتماعی، اخلاقی و فکری زمانه تنفس میکند و از آنها عبور نمیکند، بلکه آنها را میکاود و درمان میجوید. در این معنا، خطابهی او نوعی «فقه واقع» است؛ فقهی که میکوشد میان نص و واقع، پیوندی حکیمانه برقرار کند.
در تحلیل شخصیت غزالی، باید میان «خطیب» و «مربّی» تفاوت نهاد؛ و در مورد او، بیتردید، کفهی مربّی بودن سنگینتر است. او در خطبههایش بیش از آنکه خطیبی برانگیزاننده باشد، معلمی تربیتگر است؛ معلمی که میخواهد دل را بیدار کند، نه احساس را شعلهور؛ میخواهد عقل را روشن سازد، نه هیجان را برانگیزد. نثر او، نثری است که روح معنا در آن جاری است؛ نثری که هم مینوازد و هم میپرورد؛ نثری که در آن، ادب و دعوت، معرفت و اخلاق، درهم تنیدهاند. خطبههایش همه قطعاتی ادبیاند؛ نه در آنها سخن درشت و بازاری مییابی، و نه تکلف و غرابت لغوی که تو را محتاج مراجعه به معاجم سازد. این اعتدال زبانی، نشان میدهد که او زبان را نه میدان خودنمایی، بلکه ابزار رساندن معنا میداند؛ ابزاری که باید در خدمت تربیت و دعوت باشد، نه در خدمت غرور علمی یا هنری. در نثر او، زیبایی در خدمت حقیقت است، نه حقیقت در خدمت زیبایی؛ و این، خود نشانهی سلوک ادبی اوست؛ سلوکی که در آن، کلمه، لباس معناست، نه سایهی آن.
خوانندهی خطبههای او، جلوهی فرهنگ گسترده، تبحر علمی اَزهری، و اصالت دانش زبانی و ادبی را در آنها بهوضوح درمییابد. او بر زبان عربی تسلطی کامل دارد؛ قواعد نحو و صرف را بهدقت میشناسد؛ نه دچار لحن میشود و نه به خطا میافتد، چنانکه گویی متنی مشکول و آراسته به تمامی حرکات را میخواند.
این دقت، تنها یک فضیلت زبانی نیست؛ بلکه نشانهی آن است که او زبان را امانتی الهی میداند و خطا در آن را نوعی خلل در رساندن پیام حق میشمارد. بر آن است که ادای او صددرصد درست باشد و خود را بر لغزشی کوچک نمیبخشد. روزی در شور خطابه، لغزشی نحوی از زبانش جست؛ سخت اندوهگین شد و گفت: «این نتیجهی انفعال است؛ و خواهم کوشید که دیگر تکرار نشود.»
این سخن، نه تنها نشانهی دقت علمی اوست، بلکه نشانهی تواضع سلوکی او نیز هست؛ تواضعی که عالم را زیبا میکند و دعوت را زلال. او میداند که دعوتگر، اگر در برابر خطای خویش متواضع نباشد، در برابر حق نیز فروتن نخواهد بود؛ و این تواضع، خود بخشی از «تزکیهی داعیه» است.
اهل دقت در زبان عربی درمییابند که شیخ، نکتههای باریک نحوی را رعایت میکند؛ نکتههایی که بسیاری از آن غافلاند. او در اجتماع شرط و قسم، تقدیم قسم، و پیوستن جواب به فاء، دقتی کمنظیر دارد؛ و از لغزشهایی که در زبان رایج است، پرهیز میکند. چنانکه برخی میگویند:
«لَئن فعلتم كذا فسيعاقبكم الله»، و درست آن است: «لَئن فعلتم كذا لَيُعاقبَنَّكم الله».
ابن مالک در اینباره گفته است:
«واحذف لدى اجتماع شرط وقسم * جواب ما أخَّرتَ، فهو ملتزم»
«و هرگاه شرط و قسم با هم جمع شوند، جواب آنکه را مؤخر ساختهای (یعنی جواب شرط)، حذف کن؛ زیرا این حذف لازم و ملتزم است.»
شرح و تحلیل نحوی
ابن مالک در این بیت به قاعدهی نحوی اشاره میکند که در زبان عربی، اگر در جملهای شرط (مانند: إنْ فعلتَ) و قسم (مانند: والله) با هم بیایند، تنها یکی از دو جواب ذکر میشود.
قاعده این است که جواب قسم ذکر میشود و جواب شرط حذف میگردد.
عبارت «ما أخّرت» یعنی آنکه در ترتیب جمله پس از دیگری آمده است؛ ودر این ساختار، جواب شرط مؤخر است وباید حذف شود.
این دقت نحوی، در حقیقت، بخشی از سلوک علمی و تربیتی اوست؛ زیرا او زبان را ابزار تربیت میداند و هر خلل در آن را خللی در تربیت میشمارد. در نگاه او، حتی ظرافتهای نحوی، بخشی از امانت دعوتاند؛ زیرا کلام حق، شایستهی آن است که در قالبی درست، زیبا و استوار عرضه شود؛ و دعوتگر، باید در هر جزئی از کلام خویش، امانتدار حقیقت باشد.
یکی از زیباترین فصلهای زندگی غزالی، آغاز دوبارهی او پس از بحران علمی است. خود او حکایت میکند که پس از فراغت از تحصیل، بهعنوان امام و خطیب مسجد «عزبان» در عتبه منصوب شد؛ اما پس از چند هفته، سرمایهی علمیاش در خطابه پایان گرفت و چیزی نیافت که به مردم بگوید. این لحظه، میتوانست آغاز سقوط باشد؛ اما برای او، آغاز سلوک علمی شد. از نو برخاست؛ در علوم دین و معارف دنیا، در کتابهای کهن و نو، در منابع شرق و ترجمههای غرب، به خواندن پرداخت؛ تا آنکه توانست از خود خشنود شود و در خویش آنچه را باید به دیگران ببخشد، بیابد. او دریافته بود که شهادت پایان علم نیست، بلکه کلید آن است؛ و داعیه باید تا زنده است، خواننده بماند؛ زیرا خواندن، زندگی اوست.
خداوند به پیامبرش فرموده است: ﴿وَقُل رَبّ زدْنی علْمًا﴾
و سلف گفتهاند: «آدمی تا زمانی عالم است که علم را طلب کند؛ و چون پندارد که دانا شده، جاهل گشته است.»
و نیز گفتهاند: «از گهواره تا گور دانش بجوی.»
این آیات و اقوال، در زندگی غزالی به منهج سلوکی بدل شدهاند؛ منهجی که در آن، دعوتگر، هرگز از طلب علم بازنمیایستد و هرگز خود را بینیاز از افزودن نمیبیند. در این سلوک، علم نه زینت، بلکه راه است؛ نه عنوان، بلکه مسئولیت؛ و هر روز، فرصتی تازه برای نزدیکتر شدن به حقیقت.
خطبههای غزالی، تنها در سطح نظری باقی نماند؛ بلکه در واقعیت اجتماعی، اثرگذاری عمیق داشت. دل جوانان و فرهیختگان را ربود؛ از گوشهوکنار به سوی او میآمدند، شنونده و بهرهمند. مساجد، بهویژه مسجد زمالک، جامع ازهر، و جامع عمرو بن العاص، با خطبههای او جان گرفتند؛ جامع عمرو، که نخستین مسجد اسلام در آفریقاست، پس از سالها خاموشی، با خطابههای او دوباره به حیات بازگشت. این احیای مساجد، تنها یک رخداد معماری یا جمعیتی نیست؛ بلکه نشانهی آن است که دعوت زنده، میتواند مکانهای خاموش را به کانونهای نور و حیات بدل کند. خطبههای او، مساجد را از حالت «مراکز تشریفاتی» به «مدارس تربیتی» تبدیل کرد؛ مدارسی که در آن، دین از سرچشمههای زلالش عرضه میشود، مستند به ادله، پاک از زوائد و شوائب، دور از تحریف و تزییف؛ نه حق را فرو میگذارد و نه باطل را بر زبان میآورد؛ و دین را به دنیا نمیفروشد. در این مدارس، منبر، کلاس تربیت است؛ و خطیب، مربّی دلها.
این خطبهها، در مجموع، مدرسهای اسلامی در فهم و تفهیم اسلام پدید آوردند؛ مدرسهای که دین را از سرچشمههای زلالش عرضه میکند، مستند به ادله، پاک از زوائد و شوائب، دور از تحریف و تزییف. با این همه، بر منبر از اشخاص با نام یاد نمیکند؛ در موضوعات حساس، بر هیجان و تحریک تکیه نمیزند؛ بلکه دقیقترین مسائل را با تیغ جرّاحی جرّاح میکاود؛ پیرو فرمان دین در دعوت به حکمت و موعظهی نیکو؛ و به گفتهی سلف: «هر که به معروف فرمان دهد، باید فرمانش به معروف باشد.»
این روش، نشان میدهد که او دعوت را نه میدان تسویهحسابهای شخصی، بلکه عرصهی اصلاح اصولی و حکیمانهی جامعه میداند؛ اصلاحی که از درون جانها آغاز میشود و به رفتارها و ساختارها میرسد؛ اصلاحی که در آن، کلمه، تیغ جراح است، نه چکش تخریب.
با آنکه غزالی خطیب، مسؤول دعوت و امور مساجد در وزارت اوقاف مصر بود، حق را میگفت ـ هرچند تلخ ـ و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنشگری نمیهراسید. همین امر، مقامات را آزرد؛ زیرا از خطبههایی که پیش از تحریک احساسات، چراغ حقیقت را در ذهنها میافروزند، بیم داشتند. سرانجام، شیخ را از خطابه در مسجد عمرو منع کردند. این منع، در ظاهر، پایان یک دورهی خطابه بود؛ اما در حقیقت، تثبیت یک منهج بود؛ منهجی که میگوید: دعوتگر ربانی، هرگز حق را به پای مصلحتهای زودگذر قربانی نمیکند؛ هرگز حقیقت را به بهای رضایت صاحبان قدرت نمیفروشد؛ و هرگز از گفتن آنچه باید گفته شود، بهسبب بیم از واکنشها، دست نمیکشد.
در این منهج، دعوت، پیمان با خداست، نه معامله با خلق؛ و خطیب، امین حقیقت است، نه سخنگوی قدرت.
سیرهی علمی، تربیتی و سلوکی شیخ محمد غزالی، الگویی استوار برای هر دعوتگری است که میخواهد علم را با تربیت، بصیرت را با اخلاق، و خطابه را با سلوک درهم آمیزد. او نشان داد که دعوت، پیش از آنکه هنر سخن گفتن باشد، هنر زیستن با حقیقت است؛ و خطابه، پیش از آنکه ابزار بیان باشد، آیینهی جان دعوتگر است.
در روزگاری که گاه خطابه به میدان هیجانهای زودگذر، شعارهای سطحی، و جدلهای بیثمر بدل میشود، بازخوانی منهج غزالی، بازخوانی یک راه است؛ راهی که در آن، خطیب، مربّی دلهاست؛ مسجد، مدرسهی تربیت است؛ قرآن، منبع سلوک است؛ سنت، چراغ راه است؛ و علم، سفر بیپایان به سوی خداست.(القرضاوی از کتاب الشیخ الغزالی کما عرفته – رحلة نصف قرن)
«احیای ایمان در پرتو قرآن: بازگشت فقه و حدیث به حیات عقل و قلب»
«فقه اسلامی که قرنها دچار جمود بود و پس از خوابی طولانی در حالی بیدار شد که در گام برداشتن میلغزد، باید به طراوت و شادابی نخستین خود بازگردد. عموم مردم باید درک کنند که در اسلام چهار مذهب به معنای چهار راه که مسلمانان بر اساس آنها گروه گروه و متفرق شوند، وجود ندارد؛ زیرا فقیهان بزرگ چهارگانه تنها نمایانگر دیدگاههایی درباره اسلام واحد هستند که هیچگونه چندگانگی و تفرقهای را نمیپذیرد. در این دیدگاهها خطا و صواب وجود دارد و هیچ الزام دینی برای مسلمان وجود ندارد که در فهم خود از عبادات و معاملات، تنها به یک دیدگاه پایبند باشد. برای اینکه مسلمانان به این حقیقت نزدیک شوند، بر این باورم که موضوعات فقهی باید در آغاز از روی متون قرآن و سنت بررسی شوند و سپس در مقام شرح، برداشتهای امامان چهارگانه و دیگر فقیهان نزدیک به آنان صرفا به عنوان دیدگاههایی درباره معنای متن ذکر شوند و روشن گردد که این دیدگاهها از ارزش علمی برابری برخوردارند. از طریق مقایسه دقیق میتوان قولی را بر قول دیگر ترجیح داد، همانطور که خواننده میتواند از میان این برداشتها آنچه را که مایه اطمینان خاطر اوست، صرفنظر از انتساب آن به امامی خاص برگزیند. این روش فواید بسیاری دارد: تمام مسلمانان را بر اصول دینشان گرد میآورد و ریشه تعصب مذهبی را که در میان تودههای عظیم رواج یافته است میخشکاند و با گشودن باب مقایسه، خردها را از زندان تقلید رها میسازد و بسیاری از آرایی را که به امامان نسبت داده میشوند اما هیچگونه اعتبار علمی ندارند پالایش میکند.
دادگاه شرعی در مصر برای فسخ ازدواج شیخ علی یوسف (که از رهبران اصلاحات نوین است) با یک دختر عرب، به فقه حنفی استناد کرد؛ با این ادعا که دختر قریشی است و او مصری، بنابراین همتای او نیست! آیا گمان میکنی اگر ابوحنیفه حضور داشت به چنین امر بیهودهای حکم میداد؟ افزون بر این، این رهایی مطلوب، نقطه آغازی برای رویارویی با رویدادهای نوپدید است و این روزها چقدر به رأی و نظر فقه اسلامی نیاز داریم. دوست ندارم در سخنانم بوی کاستن از شأن امامان پیشین ما به مشام برسد، چرا که ما در عرصههای بسیاری شاگرد آنان هستیم، اما باور من این است که اگر آنان امروز حضور داشتند راهی جز این مسیری که ما پیشنهاد میکنیم در پیش نمیگرفتند! علم حدیث نیز در عصر ما نیازمند احیا است، زیرا ناقدان حافظ و فقیه آن از دنیا رفتهاند و آنچه از آن در الازهر تدریس میشود سودمندی اندکی دارد. به یاد دارم آنچه در علم مصطلح الحدیث خواندیم قواعدی مومیاییشده در کتابها بود که با هیچ مثالی برای شرح عملی این قواعد همراه نبود و نمونههای مختلفی از احادیث مردود و مقبول را به دانشجویان ارائه نمیداد. گمان میکنم اکنون در مصر علمایی که در زمینه رجال حدیث و جرح و تعدیل خبره باشند وجود ندارند. همین امر سبب شده است که احادیث دروغین و ساختگی بر سراسر کشورهای اسلامی حاکم شود؛ مانند حدیث: «لَا تُعَلِّمُوهُنَّ الْكِتَابَةَ، وَلَا تُسْكِنُوهُنَّ الْغُرَفَ» (به زنان نوشتن نیاموزید و آنان را در غرفهها و اتاقهای بالا سکونت ندهید) [ر.ک: المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ج ۲، ص ۳۹۶؛ شعب الإیمان، بیهقی، ج ۴، ص ۱۸۰] و حدیث: «خَيْرٌ لِلْمَرْأَةِ أَلَّا تَرَى رَجُلًا وَلَا يَرَاهَا رَجُلٌ» (برای زن بهتر آن است که هیچ مردی را نبیند و هیچ مردی هم او را نبیند) [ر.ک: حلیة الأولیاء، ابونعیم اصفهانی، ج ۲، ص ۴۰؛ مسند البزار، ج ۱، ص ۴۲۲].
این احادیث ساختگی در برخی از محیطهای اسلامی پایه و اساس رفتار قرار گرفتهاند، در حالی که احادیث صحیح در همان موضوع پنهان نگه داشته شده یا تأویل شدهاند!! احادیث ضعیف حتی زمانی که در فضائل اعمال به آنها عمل میشود القائاتی دارند که نیازمند احتیاط است، از این رو باید نسبت به درجه و اعتبار آنها هشدار داد تا از هدف بیان آنها فراتر نروند. همچنین احادیث صحیح نیز باید با شرحی دقیق همراه باشند، زیرا اگر حدیث بد فهمیده شود یا به خارج از قلمرو خود منتقل گردد تباه میشود. پناه بر خدا، ما هیچگونه رویگردانی و انحرافی از سنتهای آحاد نداریم، بلکه در برابر آنها همان موضع پیشینیان نخستین خود از امامان پیشوا و عالمان استوار را اتخاذ میکنیم. چه بسیار گنجینههای شگفتانگیزی در سنت وجود دارد که منتظرند تا آنها را آشکار سازیم و در چارچوبی منظم و هماهنگ با دلالتهای ژرف و ناظر قرآن قرار دهیم. شاید مطالعات فقهی تطبیقی در پرتو قرآن و سنت که ما پیشنهاد دادیم، باب اندیشه در فهم احادیث و شناخت اساسی را که باعث میشود یکی از امامان حدیثی را بر حدیث دیگر ترجیح دهد بگشاید؛ زیرا آگاهی از جایگاه احادیث صحیح، تصویری دقیق از سیمای اسلام ارائه میدهد و آموزههای آن را بر اساس جایگاه و اهمیتشان به شکلی مطلوب مرتب میسازد.» (پایان نقل قول از کتاب ركائز الإيمان بين العقل والقلب.)
فصل نخست: فقه جامد و نیاز به حیات دوباره
فقه اسلامی، در اصل، تلاشی است برای ترجمهی ایمان به زیست روزمره؛ کوششی برای آنکه «لا إله إلا الله» از سطح شعار، به حوزه و ساحت رفتار، مناسبات، حقوق، عبادات و اخلاق راه یابد. این دانش، هنگامی زنده است که پیوسته از چشمهی قرآن و سنت سیراب شود و در برابر تحولات زمان، با روح اجتهاد، پاسخگو بماند. امّا تاریخ طولانی امت نشان میدهد که فقه، در دورههایی، از این سرچشمهی زنده فاصله گرفته و در حصار تکرار بیتأمل، به «جمود» گراییده است؛ جمودی که شیخ محمد غزالی از آن به «خواب ممتد و درازمدت» تعبیر میکند.
فقه، وقتی از زمان و انسان جدا میشود، به مجموعهای از آرای متراکم و اصطلاحات پیچیده بدل میگردد؛ گویی روح نخستین آن، در لابهلای کتابها و حواشی، به خواب رفته است.
غزالی، با اشاره به این وضعیت، میگوید: فقه اسلامی، پس از قرون رکود، چون از خواب برخاست، در مشی خود «مُتعثر» شد؛ یعنی گامهایش لرزان و نامطمئن بود.
این تصویر، نقدی است بر بازگشت سطحی و ناپخته به فقه؛ بازگشتی که بدون بازاندیشی در مبانی، بدون اتصال دوباره به قرآن و سنت، و بدون احیای روح اجتهاد، تنها به تکرار گذشته میانجامد.
از نگاه او، راه برونرفت، نه نفی فقه، بلکه بازگرداندن آن به « طراوت و شادابی آغازین » است؛ طراوتی که جز با بازگشت به چشمهی آغازین، یعنی قرآن و سنت، و احیای عقل مؤمن در مدار اجتهاد مسئول، حاصل نمیشود.
قرآن، این حیات را چنین وصف میکند:
﴿يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا للَّه وَللرَّسُول إذَا دَعَاكُمْ لمَا يُحْييكُمْ﴾
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، پاسخ دهید خدا و پیامبر را، هنگامی که شما را به چیزی میخواند که شما را زنده میکند.»
فقه، اگر از این «حیات» جدا شود، هرچند در ظاهر، کتابها و فتاوا فراوان داشته باشد، در باطن، مرده است.
فصل دوم: وحدت اسلام و حقیقت مذاهب؛ از تعصب تا افق اجتهاد
یکی از کانونهای نقد غزالی، فهم رایج از «مذاهب چهارگانه» است. او با صراحت میگوید: در اسلام، چهار مذهب به معنای چهار راه مستقل نجات وجود ندارد؛ اسلام، حقیقتی واحد است که در قرآن و سنت تجلی یافته، و فقیهان بزرگ چهارگانه، چیزی بیش از چهار «وجههی نظریا دیدگاه» در فهم این حقیقت نیستند. این سخن، در سطح علمی، یعنی:
مذهب، راه نجات مستقل نیست؛ بلکه شیوهای از فهم نص است؛
اسلام، حقیقت واحدی است که تعدد و تفرقه را برنمیتابد؛
هیچ التزام دینی وجود ندارد که مسلمان را به پایبندی به یک رأی خاص در عبادات و معاملات، بهعنوان تنها راه مشروع، مقید سازد.
در سطح تربیتی–سلوکی، این سخن، دعوتی است به خروج از تعصب مذهبی؛ تعصبی که انسان را به نامها وابسته میکند، نه به حقیقتها.
قرآن، مؤمنان را چنین وصف میکند:
﴿الَّذينَ يَسْتَمعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبعُونَ أَحْسَنَهُ﴾
«آنان که سخنها را میشنوند و بهترین آن را پیروی میکنند.»
این آیه، روح «منهج مقارن» را در خود دارد: شنیدن همهی آراء، سنجیدن آنها، و انتخاب «احسن»؛ نه تعصب بر یک نام یا انتساب.
تعصب مذهبی، در نگاه غزالی، زخمی عمیق بر پیکر امت است؛ زخمی که مسلمانان را به اردوگاههای جداگانه تقسیم میکند، حقیقت دین را در حاشیهی نزاعهای فرعی قرار میدهد، عقلها را در زندان تقلید حبس میکند، و بسیاری از آرای بیپایه را، تنها به دلیل انتساب به یک امام، مقدس میسازد.
نمونهی تلخ این تعصب، آن حکم قضایی در مصر است که بر پایهی فقه حنفی، ازدواج شیخ علی یوسف ــ از پیشگامان اصلاح دینی ــ را با دختری عربی فسخ کرد، به این بهانه که او «قرشی یا منسوب به قریش» است و شیخ مصری، پس همکفو او نیست.
غزالی، با لحنی پرسشگر، میپرسد:
آیا ابوحنیفه، اگر امروز حاضر بود، به چنین عبثی حکم میکرد؟
این پرسش، پرده از حقیقتی مهم برمیدارد: بسیاری از آرایی که به نام ائمه نقل شده، اگر خود آنان امروز حاضر بودند، آن را نمیپذیرفتند؛ زیرا آنان، مردان حقیقت بودند، نه مردان تعصب.
فصل سوم: منهج فقه مقارن؛ بازگشت به نص و گشودن باب مقایسه
برای خروج از این وضعیت، غزالی منهجی پیشنهاد میکند که میتوان آن را «فقه مقارن بر پایهی نص» نامید.این منهج، بر چند اصل استوار است:
۱. آغاز از کتاب و سنت
هر مسئلهی فقهی، باید از نصوص قرآن و سنت آغاز شود؛ یعنی نخست، آیه و حدیث مربوط، با دقت و در سیاق خود، بررسی گردد. نص، نقطهی آغاز است، نه رأی فقیه.
۲. ذکر آراء بهمثابهی وجهات نظر
پس از تبیین نص، آرای ائمهی چهارگانه و دیگر فقیهان همطراز، بهعنوان «وجهات نظر در فهم نص» ذکر میشود؛ نه بهعنوان حقیقتهای مقدس و الزامآور. این آراء، از حیث ارزش علمی، در یک مرتبهاند؛ هیچ رأیی، تنها به دلیل انتساب به یک امام، تقدّس ذاتی نمییابد.
۳. مقایسهی دقیق و ترجیح مستند
در پرتو مقایسهی دقیق میان این آراء، ادلهی هر رأی، از قرآن، سنت، قیاس، مصالح و دیگر مبانی، بررسی میشود؛ نقاط قوت و ضعف هر دیدگاه روشن میگردد؛ و در نهایت، قولی بر قول دیگر ترجیح داده میشود، نه بر اساس تعصب، بلکه بر پایهی قوت دلیل.
خوانندهی آگاه نیز میتواند از میان این فهمها، آنچه را که دل و عقلش بدان آرام میگیرد برگزیند؛ بیآنکه خود را مقید بداند که این رأی به کدام امام منسوب است.
این منهج، ثمرات مهمی دارد: امت را بر اصول دین گرد میآورد؛ ریشهی تعصب مذهبی را میخشکاند؛ عقل مؤمن را از زندان تقلید آزاد میکند؛ و بسیاری از آرایی را که به نام ائمه نقل شده و پشتوانهی علمی ندارد، تمحیص و کنار مینهد. این، پلی است میان وفاداری به میراث و گشودگی به اجتهاد زنده؛ نه نفی گذشته، و نه انجماد در گذشته.
فصل چهارم: احیای علم حدیث؛ از قواعد محنّط تا نقد زنده
پس از نقد جمود فقه، غزالی به بحران علم حدیث میپردازد. او میگوید: علم حدیث در عصر ما نیازمند احیاء است؛ زیرا ناقدان بصیر و حافظان فقیه آن از میان رفتهاند، و آنچه در الازهر از این علم تدریس میشود، اندک و کمثمر است. مشکل اصلی، این است که «مصطلح حدیث» به مجموعهای از قواعد خشک و محنّط تبدیل شده؛ قواعدی که بدون مثالهای عملی، بدون تطبیق بر احادیث صحیح و سقیم، تدریس میشود. دانشجو، به جای آنکه «چشم نقاد» بیابد، تنها «حافظ اصطلاحات» میشود.
غزالی، با تلخی، میگوید: گمان میکنم امروز در مصر، عالمانی آگاه به رجال حدیث و متخصص در جرح و تعدیل وجود ندارند؛ و از همینروست که برخی سرزمینهای اسلامی، به احادیثی ساختگی حکم میکنند. این احادیث جعلی، در موضوعاتی حساس، مانند جایگاه زن، به اساس رفتار اجتماعی بدل شدهاند؛ در حالی که احادیث صحیح در همان موضوع، یا فراموش شده، یا بهناحق تأویل گشتهاند.
او نمونههایی از این احادیث جعلی را یاد میکند؛ مانند حدیثی که میگوید: «به زنان نوشتن نیاموزید و آنان را در اتاقها جای ندهید»
یا حدیثی که میگوید: «بهتر آن است که زن نه مردی را ببیند و نه مردی او را».
این روایات، با روح قرآن و سنت ناسازگارند؛ زیرا قرآن، زن و مرد را در کرامت انسانی، در تکلیف، در امکان علم و عمل، در کنار هم مینشاند.
غزالی، با دقت، میان احادیث ضعیف و صحیح تفکیک میکند: احادیث ضعیف، حتی اگر در فضائل اعمال به کار روند، بار معنایی و الهامهایی دارند که محتاج احتیاطاند؛ ازاینرو باید درجهی حدیث روشن گردد، تا از حدّ مقصود فراتر نرود. احادیث صحیح نیز نیازمند شرح دقیقاند؛ زیرا حدیث، اگر بد فهمیده شود یا در جایگاه نامناسب به کار رود، تباه میگردد. این، ترجمان «فقه حدیث» است؛ فقهی که تنها به سند نمینگرد، بلکه به مضمون، سیاق، و نسبت حدیث با قرآن نیز توجه دارد.
غزالی تأکید میکند که این نقد، به معنای رویگردانی از سنن آحاد نیست؛ بلکه موضع او، همان موضع ائمهی بزرگ و عالمان راسخ است: موضعی که سنن آحاد را، در چارچوب ضوابط، میپذیرد؛ در مسائل عقیدتی و اصولی، بر نصوص متواتر و محکمات تکیه میکند؛ و در مقام عمل، میان درجات دلالت و ثبوت، تفکیک مینماید.
فصل پنجم: نسبت فقه و حدیث با قرآن؛ نظم رتیب تعالیم دین
در پایان، غزالی به نکتهای بنیادین اشاره میکند: در سنت، گنجینههای فراوانی از روائع وجود دارد که چشمبهراه آناند که ما آنها را در نسق رتیب، در کنار دلالات قرآن، بنشانیم.
این سخن، نشان میدهد که از نگاه او، قرآن، متن ناظر و حاکم است؛ سنت، در کنار قرآن، بهعنوان شرح عملی و تفصیلی، جای میگیرد؛ و فقه و حدیث، باید در نظمی هماهنگ، با توجه به دلالات قرآن، سامان یابند.
در سطح علمی، این نظم، یعنی شناخت مواقع احادیث صحیح؛ یعنی جایگاه هر حدیث در منظومهی دین؛ ترتیب تعالیم اسلام، بر اساس مرتبه و اهمیت؛ و پرهیز از آنکه احادیث ضعیف یا فرعی، جای احادیث محکم و اصولی را بگیرند. در سطح تربیتی–سلوکی، این نظم، یعنی قرار دادن هر حکم، هر توصیه، و هر نص، در جایگاه مناسب خود در مسیر سلوک مؤمن؛ بهگونهای که دین، به صورت منظومهای هماهنگ، در جان و زندگی او جاری شود.
فصل ششم: ثمرات تربیتی–سلوکی این منهج
منهج غزالی، در نهایت، به تربیت عقل، قلب و جامعهی مؤمن میانجامد:
۱. تربیت عقل مؤمن: عقل مؤمن، در برابر نص، خاشع است، اما منفعل نیست؛ از تقلید کور، به اجتهاد مسئول منتقل میشود؛ و در انتخاب آراء، به «احسن» میاندیشد، نه به «انتساب». این تربیت، انسان را از عبودیت نامها و مذاهب، به عبودیت خدا منتقل میکند؛ زیرا میآموزد که حقیقت، در قرآن و سنت است، و هر رأی بشری، تنها تلاشی برای فهم این حقیقت است.
۲. تربیت قلب مؤمن این منهج: قلب مؤمن را نیز تربیت میکند: تعصب مذهبی را میزداید؛ رحمت و سعهی صدر را جایگزین میکند؛ و او را به احترام به تلاشهای علمی همهی ائمه، بدون تقدیس بیضابطه، فرا میخواند. در این افق، امت، به جای آنکه در نزاعهای فرعی فرسوده شود، بر اصول مشترک، بر ایمان، بر اخلاق، و بر سلوک به سوی خدا، گرد میآید.
۳. تربیت جامعهی مؤمن در سطح اجتماعی، این منهج، جامعهی مؤمن را از جمود، به حرکت، منتقل میکند: فقه، دوباره به ابزار تنظیم زندگی زندهی مؤمن تبدیل میشود؛ حدیث، به جای آنکه منبع روایتهای متناقض و گاه مخرب باشد، به گنجینهای از روائع تربیتی و اخلاقی بدل میگردد؛ و قرآن، بهعنوان متن ناظر، در مرکز منظومهی دین، جای میگیرد. در چنین جامعهای، دین، نه مجموعهای از احکام پراکنده، بلکه راهی سلوکی به سوی خداست؛ راهی که عقل، قلب و رفتار را در یک مسیر هماهنگ، به سوی توحید، هدایت میکند.
خاتمه: دعوی ایمان میان عقل و قلب
شیخ محمد غزالی، در «ركائز الإيمان بين العقل والقلب»، میکوشد نشان دهد که ایمان راستین، نه ایمان احساس بیعقل است، و نه ایمان عقل بیقلب؛ بلکه ایمانی است که عقل را به تفکر، نقد و اجتهاد فرا میخواند؛ قلب را به خشوع، محبت و سلوک دعوت میکند؛ و فقه و حدیث را، در خدمت این ایمان زنده، سامان میدهد.
حسنختام
شیخ محمد غزالی، خطیبی موهوب و آموزگاری بصیر بود که خداوند او را به ابزارهای گوناگون دعوت مجهّز ساخت و در صدر آنها، هنر خطابه را به او بخشید. خطبههای او نه تنها درسهای علمی و تربیتی بودند، بلکه آینهای از فرهنگ گسترده، دانش زبانی و اصالت ادبی به شمار میآمدند؛ سخنی روان، موزون و بیلغزش، چنانکه گویی متنی مشکول و آراسته به تمامی حرکات بر زبانش جاری است.
او در خطابههای خود، قرآن کریم و سنت مطهّر را بهسان سرچشمههای زلال فرا میخواند و با بصیرتی ژرف، بیماریهای جامعه را با مبضع جرّاحی حقیقت میشکافت. بیش از آنکه محرّض احساس باشد، آموزگار عقل و جان بود؛ خطبههایش مدرسهای اسلامی پدید آوردند که دین را از سرچشمههای ناب عرضه میکرد، خالص از زوائد و تحریف، و سرشار از نضارت نخستین ایمان.
غزالی حقیقت را بیپروا میگفت، هرچند تلخ، و در این راه از هیچ ملامتی نهراسید. او با حکمت و موعظهی حسنه، دقیقترین مسائل را میکاوید و با زبان فاخر و دلنشین، دلها را به بیداری و اندیشه فرا میخواند. خطبههایش نه تنها مساجد خاموش را زنده کردند، بلکه جانهای خفته را نیز از رقدت طولانی غفلت بیدار ساختند.
این است سیمای غزالی؛ خطیبی که با صداقت و شجاعت، مدرسهای از بصیرت و بیداری بنا نهاد، و با کلامی روشن و نافذ، راه حقیقت را بر دلها گشود.

نظرات