کودکی چیزهای زیبایی به من آموخت، آموختنی که با هر بار مرور خاطراتش به من انرژی خاصی میبخشد، این انرژیبخشی مرا وادار می کند که وجود فطرتی پاک را باور داشتهباشم، هر چند آغازمان با فطرتی پاک بودهاست، نمیدانم چرا کودکی این قدر ارزشمند است که تا مرگ، خاطراتش استوار باقی میماند، حتی این خاطرات در بزرگسالی مرا رسم زندگی میآموزد، شاید بر این باور باشیم که کودکی به ما هیچ نمی آموزد، چون کودکیم هیچ نمیدانیم،
با درخشش در مسابقات قهرمانی استان آذربایجان غربی، ورزشکار مهابادی جواز حضور در مسابقات قهرمانی مچاندازی آسیا را کسب نمود.
با صعود «رضا شهلایی» کوهنورد کرمانشاهی در روزشنبه 30 اردیبهشتماه به قلهی 8 هزار 848 متری اورست، شمار فاتحان کُـرد این قله به 4 نفر رسید.
«... برای چندين دهه خاورميانه در مقابل يک دوراهی شوم قرار داشت که هر دو سر آن باخت بود: يا بايد به رژيمهای استبدادی و اکثراً فاسد که ثبات را به قيمت نفی دموکراسی و نفی حقوق شهروندی مردم خود تأمين میکردند و اکثراً هم همپيمان آمريکا و دنيای غرب بودند تن در داده میشد و يا ظاهراً تنها آلترناتيو اسلامگرائی سياسی بود که ... تنها به معنای افتادن از چاله به چاه و سر سپردن به يک روند قهقرائی دهها ساله میتوانست باشد.
یکی بود یکی نبود، غیراز خدا هیچ کس نبود.
یک پیرمرد و یک پیرزن در یک کلبه ی کوچک و قدیمی زندگی می کردند. آن ها خیلی فقیر بودند, یک روز پیرمرد به زنش گفت: می خواهم آن درخت را که پیش خانیمان است قطع کنم تا با فروش هیزم های آن پولی به دست آورم. پیرزن گفت: «برویم» آن دو از کلبه بیرون رفتند و می خواستند درخت را قطع کنند، ناگهان صدایی از درخت شنیده شد...
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو :: یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو «حافظ»
ابتدای سخنم میخواهم نگاهی به بهار و زیباییهای آن داشته باشم. همهی ما میدانیم که بهار فصل زنده شدن و نو شده طبیعت است به گونهای که درختان خشک و بیجان از خواب بیرون آمده و شکوفه میزنند و پیراهن سبز خود را دوباره بر تن میکنند، از خاک مرده گلها با رنگهای مختلف میرویند و از دل خاک بیرون آمده و رشد میکنند و طبیعت را زیبا میکنند.
در یک باغ خیلی خیلی زیبا دو درخت زیبا و بزرگ بودند و یک مرد مهربان باغبان آن باغ بود که از آنها مراقبت میکرد، مردی از آنجا رد میشد، ناگهان درخت پر از سیبی را جلوی خودش دید و هیجان زده شد، یکی از آن سیبها را بخورد.
ولی وقتی که دستش را بلند کرد تا یکی از آن سیبها را بخورد، باغبان آمد و گفت: «چهکار میکنی این درختها مال من است، من اینها را کاشتهام و بزرگشان کردهام»
آدمیزاد که مهمان این دنیاست، عمرش کم و کوتاهه، بدنیا آمدن و مردنش خیلی سریع است، میگذرد انگار باد است، زندگیش مثل بهار پرگل و گیاهه، درحالیکه پاییز بسیار سریع است، چیزی نمیگذرد که در خاکی...
دیروز منزل به منزل ... امروز تنها و خلوت ... تختخواب و خانه عوض شده با خاک...
آدمیزاد در این بهار تمامشدنی، خانواده درگرد اویند...
کوهنورد کرمانشاهی، «دکتر کیخسرو مردانپور» در فاصلهی 100 متر مانده به فتح بام دنیا نجات جان همنوردش را به افتخار فتح اورست ترجیح داد.
هرچند دکتر مردانپور بعد از متحمل شدن دو ماه زحمت برنامهریزی و .... به علت رخ دادن این اتفاق از رسیدن به قلهی اورست باز میماند، اما به جامعهی بشری این پیام گهربار و بینظیر را میدهد که دسترسی به قلهی انسانیت و فداکاری بسی ارزشمندتر از فتح بام جهان است.
کپی رایت © 1405 پیام اصلاح . تمام حقوق وب سایت محفوظ است . طراحی و توسعه توسط NamooDev