«من میگسترم، پس وجود دارم»؛ چرا باید درک خود از غرب را بازنگری کنیم؟
یکی از نکاتی که باید در نگرشهای معرفتی خود، بهویژه در زمینهٔ مواجهه با مسئلهٔ تفاوت فرهنگی، به آن آگاه باشیم، پرهیز از نگریستن به پدیدهٔ تفاوت فرهنگی همچون پدیدهای است که گویی برای ستیز و دشمنی پدید آمده است؛ حال آنکه تفاوتهای فرهنگی اساساً برای ارتباط، همکاری و شناخت متقابل وجود دارند.
تفاوت فرهنگی، آیتی زیباشناختی است که بر وحدت انسان و تنوع تجلیات و بیانهای روحانی او گواهی میدهد. اندیشهٔ ستیز میان فرهنگها تنها با تجربهٔ مدرنیتهٔ غربی پدیدار شد؛ تجربهای که برای خود جایگاه «سوژه» را قائل شد و جایگاه «ابژه» را به دیگریِ خاموش و استعمارشده سپرد.
ازاینرو، شایسته است غرب را بر پایهٔ مبانی معرفتی و روششناختی متفاوتی بازفهم کنیم؛ یا به تعبیر دیگر، از طریق الگوسازی معرفتیای که ما را از مرتبهٔ تأثیرپذیری و پیروی به مرتبهٔ فهم و بازسازی منتقل کند. به بیان دیگر، مطالعهٔ ما دربارهٔ غرب باید از «پیروی» به «مطالعهٔ موردی» گذر کند.
اهمیت این نکته در این است که هدف ما از بررسی غرب، بیش از آنکه تحلیل سرد و انتزاعی تاریخ اندیشهها باشد، به خوانشی کاربردی نزدیک است. خوانش کاربردی یا بهرهبردارانه یک گام فراتر میرود: فهم و ارزیابی غرب در مقام معرفت و عمل، در متن ماهیت رابطهای که در طول تاریخ با آن برقرار کردهایم و نیز در چارچوب خواست ما برای ورود به تجربهای تمدنی که بتواند بار دیگر راههای پیش روی انسانیت را روشن کند.
با این همه، باید در اینجا روشن کنیم که مطالعهٔ پدیدهٔ غربی از مسیر «غربشناسی» به معنای رایج آن صورت نمیگیرد؛ یعنی آن نوع مواجههٔ سرد با تاریخ معرفت و فلسفهٔ غرب که برای نمونه در کتاب حسن حنفی، مقدمهای بر علم استغراب (۱۹۹۲)، شاهد آن هستیم؛ کتابی که در آن، سیر فلسفی شکلگیری فلسفهٔ غرب از ریشههای یونانی آن تا مسائل معاصر ترسیم شده است.
در اینجا شایسته است اهمیت فراوان این تلاش معرفتی را نیز یادآور شویم؛ تلاشی که بیش از آنکه به کارِ کسی بیاید که در پی ساختن تمدن است، به کار دریافتکنندهٔ دانش میآید. نکتهٔ متناقض در اینجاست که هدف ما از بررسی غرب، بیش از آنکه تحلیل سرد تاریخ اندیشهها باشد، به خوانشی کاربردی نزدیک است. این خوانش کاربردی یا بهرهبردارانه یک گام دیگر برمیدارد: غرب را هم در مقام معرفت و هم در مقام عمل میفهمد و ارزیابی میکند؛ آن هم در متن ماهیت رابطهای که در طول تاریخ با آن داشتهایم و در چارچوب ارادهٔ ما برای ورود به تجربهای تمدنی که بتواند بار دیگر راه را برای انسانیت روشن کند.
بنابراین، جوهر این رویکرد، در ژرفای خود، نوعی مواجههٔ درگیرانه، واسازانه و تبیینی با این تجربه است؛ تجربهای در نحوهٔ تنظیم رابطهٔ انسان با خدا، انسان با انسان و سپس انسان با دیگر موجودات.
پس باید گفت نقطهٔ آغاز این شیوهٔ آگاهی از اندیشهٔ غربی، ترسیم خطوط کلی این حرکت است، نه در فرهنگنامههای مفهومی آن، بلکه در تحقق تاریخی آن؛ یعنی هدف، صرفاً معنای مفاهیم نیست، بلکه نحوهٔ گردش و کاربرد آنهاست. ازاینرو، هنگامی که غرب را از این منظر تحلیل میکنیم، با سه مؤلفهٔ اساسی روبهرو میشویم:
نخست: غرب تجربهٔ گسست از ارزش است
در اینجا باید توجه خود را به منطقی معطوف کنیم که تجلیات آن را امروز مشاهده میکنیم. گسست از ارزش، در معنای روحانی و عقلانی آن، یا شکستن ایدهٔ الزام، خواه دینی باشد و خواه عقلانی، ویژگیای نهفته در تجربهٔ غرب است. حتی میتوان گفت بشر هیچ تجربهای از گسست از ارزش را در مقیاسی که در اندیشهٔ غربی مشاهده میکنیم، تجربه نکرده است؛ بهویژه در وضعیت کنونی که از آن با عنوان «وضعیت پساأخلاقی» یاد میشود؛ وضعیتی که در آن، خودخواهی از قبح اخلاقی تهی میشود، خواستههای غریزی به سوی امیال نامحدود خود رها میشوند و آگاهی به برآوردن لذتها و تفسیر زیباییشناختی از زندگی فروکاسته میشود.
در اینجا باید این فرجامی را تبیین کرد که ارزش را از زندگی جدا کرده است. در برابر ما، در مبانی مدرنیتهٔ غربی، جایگزینی معیارمندی الهی با معیارمندی انسانی آشکار میشود.
به بیان دیگر، فرمانهای الهی منبع نظامهای اخلاقی بودند و از آنجا که این فرمانها متعالی و کلی بودند، به کنش اخلاقی سطحی از عینیت میبخشیدند. اما شکستن این بنیان از سوی عقل مدرن و جایگزین کردن «عقلِ گسسته از ارزشها» بهعنوان مبنای تدبیر اخلاقی فرد و جامعهٔ انسانی، بار دیگر به فروپاشی این مبانی عقلانی انجامید و «منِ روانشناختی» را جایگزین «منِ عقلانی» کرد.
روشن است که در روانمندی، خبری از کلیات اخلاقی و الزامهای متعالی نیست؛ بلکه با خواستههایی همواره شعلهور روبهرو هستیم که در انتظار برآورده شدن و ارضا شدناند. خطای عقل غربی در اینجا آن بود که به جای آنکه این بیماریهای فروپاشی اخلاقی را انحرافهایی از انسانیت انسان و صورت روحانی اصیل او تلقی کند، کوشید آنها را الگوهای طبیعی و پذیرفتنی زندگی معرفی کند؛ و حتی فراتر از آن، آنها را از مؤلفههای هویت انسانی دانست و اشکال بهجامانده از گذشته را ارزشهایی فرسوده تلقی کرد که باید از آنها عبور کرد.
بنابراین، در این سطح، غرب را باید تجربهٔ فروپاشی اخلاقی و گسست از ارزشها دانست، نه تجربهٔ طبیعت انسانی.
شایسته است در شیوهٔ فهم خود از غرب و روشهای ارتباط با آن تجدیدنظر کنیم؛ زیرا غرب، در ذات خود، تجربهای از گسست از ارزش و تهیکردن انسانها از مؤلفهٔ روحانی اصیل آنان است. غرب همچنین ارادهای معطوف به قدرت است که هرگز ارزشهای خود را خارج از مرزهایش حمل نمیکند.
دوم: غرب در باطن خود ارادهای معطوف به قدرت است
به باور الهیدان و فیلسوف، انریکه دوسل، گزارهای که دکارت مطرح کرد، یعنی «میاندیشم، پس هستم»، چیزی جز تجلی گزارهای گستردهتر نیست: «میگسترم، پس هستم؛ اشغال میکنم، به انقیاد درمیآورم، سلطه مییابم و میشناسم.»
امتیاز معرفتی غرب، تأملی نظری نیست، بلکه حاصل کشتارهای گستردهای است که عقل غربی علیه دیگر انسانها اعمال کرده است؛ از جمله علیه مسلمانان و یهودیان اندلس، علیه بومیان در جریان اشغال قارهٔ آمریکا، علیه آفریقاییهایی که در قارهٔ آمریکا به بردگی گرفته شدند و علیه زنانی که به اتهام جادوگری زندهزنده سوزانده شدند.
بدینسان، غرب همچون ارادهای معطوف به قدرت پدیدار میشود که همواره در پی کشتن انسان و مکیدن منابع اوست، بیش از آنکه در پی گشودگی و ارتباط باشد. بر اساس این تلقی، میان حرکت غرب و ارادهٔ معطوف به قدرت نوعی ملازمه وجود دارد؛ ارادهای که نیرومندترین تجلیات خود را در نابودی و به انقیاد کشیدن دیگران نشان میدهد.
این، دومین پایه در شیوهٔ فهم ما از غرب و شناخت ریشههای امتیازات معرفتیای است که غرب برای خود قائل شده است.
حتی هگل نیز نوعی توجیه معرفتی برای قاعدهٔ «اشغال میکنم، پس هستم» ارائه کرد؛ آنگاه که با دیدهٔ تحقیر به جوامع شرقی نگریست و آنها را تجلی مرحلهٔ کودکی عقل بشری در مسیر تکامل آن دانست. بنابراین، هنگامی که حرکت غرب را مطالعه میکنیم، باید مطالعهٔ ما با این تاریخِ بهانقیاد کشیدن، اشغال و بهرهکشی از منابع درهمتنیده باشد.
سوم: غرب در پی نابودی ویژگیهای خاص فرهنگی است
یکی از شواهد این واقعیت، استعمار فرانسه در الجزایر است. استعمار فرانسه علاوه بر سلاح و باروت، روحانیان و دانشمندان انسانشناسی را نیز با خود آورد تا ویژگیهای تاریخی، روانشناختی و ذهنی جامعهٔ الجزایر را بشناسند و زمینه را برای ازهمگسیختن پایههای آن فراهم کنند. استعمار فرانسه در مسیر ویرانگر خود برای تخریب فرهنگ الجزایری، تلاشی همسنگ با تلاشش برای درهم شکستن ارادهٔ مقاومت به کار گرفت.
کلیساها را جایگزین مساجد کرد یا گاه مساجد را به اصطبل حیوانات تبدیل کرد؛ آموزش زبان فرانسه را جایگزین آموزش عربی ساخت و کوشید از راههای گوناگون اخلاق انسان الجزایری را تباه کند. همچنین نقش حیاتی زاویهها را که پایگاههایی برای مقاومت بودند، از میان برد و نقش آنها را به سوی خرافهگرایی و سادهلوحی منحرف کرد.
این همان نقشی است که استعمار غربی ایفا میکند؛ به اشغال مزارع بسنده نمیکند، بلکه اشغال ذهنها را نیز بر آن میافزاید. چگونه چنین کاری را انجام میدهد؟ غرب هنگامی که با دیگران رابطه برقرار میکند، تنها به امتیاز مرکزی خود بسنده نمیکند، بلکه به ژرفا نیز نفوذ میکند تا دین را ذوب کند و نقش فرهنگ را در مقاومت از میان ببرد؛ زیرا بهخوبی میداند که روح مقاومت از روح فرهنگ بومی سرچشمه میگیرد.
بنابراین، شایسته است در شیوهٔ فهم خود از غرب و روشهای ارتباط با آن تجدیدنظر کنیم. غرب، در ذات خود، تجربهٔ گسست از ارزش و تهیکردن انسانها از مؤلفهٔ روحانی اصیل آنان است؛ همچنین ارادهای معطوف به قدرت است که هرگز ارزشهای خود را خارج از مرزهایش حمل نمیکند؛ حکمتی که به مالک بن نبی نسبت داده شده است. افزون بر این، رفتارهای غرب در طول تاریخ و حتی در واقعیت امروز، بهویژه درخواست ایالات متحده از کشورهای عربی و اسلامی برای تغییر برنامههای آموزشی خود متناسب با چالشهای جهانی، بیانگر ارادهای پیگیر برای نابودی ویژگیهای خاص فرهنگی، از کار انداختن نقش آنها یا جلوگیری از تجلی آنها در مسیر توسعه و سازندگی است.
بنابراین، باید گفت بازسازی شیوهٔ مطالعهٔ غرب مستلزم آن است که از تلقی غرب بهعنوان الگویی در عرصهٔ معرفت و عمل رها شویم و آن را بهمثابه پدیدهای ناسالم مطالعه کنیم؛ پدیدهای که برای بشریت خشکسالی اخلاقی، کشمکش برای سلطهای موهوم و ازهمگسیختن ساختارهای فرهنگهای انسانی را به ارمغان آورده است.
* استاد فلسفه در دانشگاه سطیف الجزایر و پژوهشگر حوزهٔ ارزشها و نواندیشی در اندیشهٔ اسلامی معاصر

نظرات