یکی از لطیف‌ترین و عمیق‌ترین جلوه‌های رابطه‌ی بنده با پروردگار در قرآن کریم، «زبان شکایت» است؛ زبانی که از پیوند قلب انسان با خدا حکایت می‌کند. با این همه، «شکایت» در منطق قرآن معنایی یگانه ندارد، بلکه در صورت‌های گوناگونی جلوه‌گر می‌شود. گاه خداوند از بندگان خود گلایه می‌کند؛ گاه انسان اندوه و درد دل خویش را تنها با خدا در میان می‌گذارد؛ و گاه ـ که پایین‌ترین مرتبه‌ی آن است ـ انسان از خدا نزد بندگانش شکایت می‌کند و در حقیقت به تقدیر و تدبیر الهی اعتراض دارد.

فاصله‌ی میان این سه گونه شکایت، فاصله‌ای است به گستره‌ی ایمان تا غفلت؛ فاصله‌ای که هرچه انسان خدا را عمیق‌تر بشناسد، شکایتش رنگ بندگی بیشتری می‌گیرد و از اعتراض دورتر می‌شود.

معنای واژه‌ی «شکایت»

 واژه‌ی «شکوی» از ریشه‌ی «شکو» گرفته شده است. امام راغب اصفهانی در تبیین معنای آن می‌نویسد:

«الشَّكْوُ، والشَّكايَةُ، والشَّكاةُ، والشَّكوى: إظهارُ الغَمِّ وإبرازه لمن يُرجى عنده كشفُه.»

یعنی شکایت، آشکار ساختن اندوه و در میان نهادن آن با دیگری است.

اصل این واژه به گشودن دهانه‌ی ظرف آب و آشکار شدن آنچه درون آن است بازمی‌گردد. «شَكْوَة» نیز به مشک یا ظرف کوچک آب گفته می‌شود. عرب در این معنا می‌گوید:

 «بَثَثْتُ لَهُ ما في وِعائي، ونَفَضْتُ ما في جِرابي.»

یعنی هر آنچه در ظرف و توشه‌دانم بود، برای او آشکار ساختم و همه‌ی آنچه در اختیار داشتم، بیرون ریختم.

این تعبیر، کنایه از آن است که انسان هرچه در دل دارد، بی‌پرده و بی‌پوشش اظهار کند و همه‌ی اندوه، رنج و دغدغه‌ی خویش را با دیگری در میان بگذارد. (المفردات في غريب القرآن، راغب اصفهانی، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، ۱۴۳۰ق، ص۳۵۳)

بر این اساس، «شکوی» آن است که انسان درد، رنج، اندوه و گرفتاری خود را نزد دیگری بازگو کند و آنچه دلش را می‌آزارد، آشکار سازد، با این امید که از یاری، همدلی یا گشایشی از سوی او بهره‌مند شود. (صلاح الخالدی، نکته‌های نغز قرآنی، ترجمه‌ی مجتبی دوروزی، نشر احسان، ۱۳۹۵، ص۱۷۷)

 مراتب شکایت از نگاه ابن‌قیم

ابن‌قیم رحمه‌الله شکایت انسان را به سه مرتبه تقسیم می‌کند؛ تقسیم‌بندی‌ای که در شناخت حقیقت شکایت و جایگاه آن در سلوک ایمانی، بسیار راه گشاست.

او می‌گوید: انسان نادان، خدا را نزد مردم شکایت می‌کند و این نهایت نادانی است؛ زیرا نه پروردگاری را که از او شکایت می‌کند، آن‌گونه که شایسته است شناخته، و نه مردمی را که شکایت نزد آنان می‌برد. اگر خدا را به حقیقت می‌شناخت، از او شکایت نمی‌کرد و اگر مردم را می‌شناخت، درد دل خویش را نزد آنان نمی‌برد.

یکی از صالحان، مردی را دید که فقر و تنگدستی خود را برای دیگری بازگو می‌کرد. به او گفت:

«ای مرد! به خدا سوگند، کاری نکردی جز آنکه از مهربان‌ترینِ مهربانان نزد کسی شکایت بردی که رحم و مهربانی ندارد.»

در این معنا سروده‌اند:

«إذا شكوتَ ابنَ آدمَ إنما

تشكو الرحيمَ إلى الذي لا يرحمُ»

«هرگاه نزد فرزند آدم شکایت ببری، در حقیقت از خدای مهربان نزد کسی شکایت کرده‌ای که رحم نمی‌کند.»

در مقابل، انسانِ عارف تنها به درگاه خدا شکایت می‌برد؛ و کامل‌ترینِ عارفان کسی است که پیش از شکایت از مردم، نفس خویش را نزد خدا به محاکمه می‌برد؛ زیرا باور دارد بسیاری از آنچه از مردم به او می‌رسد، بازتاب کاستی‌ها و عملکرد خود اوست.

از همین رو، نگاهش پیوسته به این آیات دوخته می‌شود:

 ﴿وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ﴾

«هر مصیبتی که به شما می‌رسد، نتیجه‌ی دستاورد خود شماست.» (شوری: ۳۰)

 ﴿مَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ﴾

«هر بدی که به تو می‌رسد، از جانب خود توست.» (نساء: ۷۹)

 ﴿أَوَلَمَّا أَصَابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ... قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ﴾

«آیا هنگامی که مصیبتی به شما رسید ـ با آنکه دو برابر آن را به دشمن رسانده بودید ـ گفتید: این از کجاست؟ بگو: این از جانب خود شماست.» (آل‌عمران: ۱۶۵)

 بر پایه‌ی این نگرش، انسان‌ها در شکایت سه مرتبه دارند:

۱. پایین‌ترین مرتبه: آنکه خدا را نزد بندگانش شکایت کند.

۲. مرتبه‌ی میانی: آنکه از آزار و رفتار مردم تنها نزد خدا شکایت برد.

۳. برترین مرتبه: آنکه از نفس خویش نزد خدا شکایت کند و پیش از سرزنش دیگران، خود را به محاسبه بکشاند.

 (ابن‌قیم، الفوائد، دار الدعوة، ۱۴۲۷ق، ص۱۰۷)

مراتب شکایت انسان در قرآن

 ۱. پایین‌ترین مرتبه؛ شکایت از خدا نزد بندگان

پایین‌ترین مرتبه‌ی شکایت آن است که انسان، به جای پناه بردن به خدا، او را نزد بندگانش شکایت کند؛ یعنی از تقدیر، قضا و تدبیر الهی به مردم گله‌مند باشد و ناخشنودی خود را از آنچه خدا برای او رقم زده است، در میان آنان بازگو کند. چنین شکایتی، در حقیقت، اعتراضی پنهان به حکمت و رحمت الهی است.

از همین رو، قرآن کریم یکی از ویژگی‌های انسانِ دور از تربیت الهی را بی‌تابی و جزع در برابر سختی‌ها می‌داند:

 «﴿إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا ۝ إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا﴾

«بی‌گمان انسان، حریص و کم‌طاقت آفریده شده است؛ هرگاه سختی و آسیبی به او برسد، بی‌تابی و جزع می‌کند.» (معارج: ۱۹ـ۲۰)»

 انسانِ «هَلوع» در برابر نعمت، حریص و در برابر مصیبت، بی‌قرار است. نخستین واکنش او، نه پناه بردن به خدا، بلکه شکایت، اعتراض و گلایه از خدا است. و می تواند این طبع شاکی بودن در قالب گلایه و شکایت از خدا پیش بندگان بردن خود را نشان دهد.

احنف بن قیس رحمه‌الله می‌گوید:

«از مصیبتی که برایم پیش آمده بود، نزد عمویم گلایه کردم. او سه بار مرا به سکوت واداشت؛ سپس گفت:

از مصیبتی که بر تو فرود آمده، نزد هیچ مخلوقی شکایت نکن؛ زیرا آن شخص یا دوست توست که با شنیدن آن اندوهگین می‌شود، یا دشمنت که از شنیدن آن خوشحال می‌گردد.

 📚 وفیات الاعیان، ابن خلکان، ص ۵۵

 ۲. مرتبه‌ی میانی؛ شکایت از مردم نزد خدا

 مرتبه‌ای بالاتر آن است که انسان، دردها و رنج‌هایی را که از دیگران دیده است، تنها با خدا در میان بگذارد. در این مرتبه، شکایت نه از خدا، بلکه به سوی خداست؛ شکایتی آمیخته با ایمان، توکل و امید.

الف) شکایت حضرت یعقوب علیه‌السلام

 از زیباترین نمونه‌های این حقیقت، سخن حضرت یعقوب علیه‌السلام در ماجرای فراق یوسف است. او سال‌ها دوری یوسف را تحمل کرد و هنگامی که خبر بازداشت فرزند دیگرش، بنیامین، را نیز شنید، اندوهش تازه شد. فرزندانش، که از عمق این داغ آگاه نبودند، او را به فراموش کردن یوسف فرا می‌خواندند؛ اما یعقوب علیه‌السلام پاسخ داد:

 «﴿إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ﴾

«من تنها پریشانی و اندوه خود را به خدا شکایت می‌برم و از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید.» (یوسف: ۸۶)»

دقت در تعبیر آیه، لطافت ویژه‌ای را آشکار می‌کند. یعقوب علیه‌السلام نه از خدا شکایت می‌کند و نه نزد مردم؛ بلکه اندوه خویش را به پیشگاه خدا عرضه می‌دارد. او می‌داند تنها کسی که عمق درد را می‌فهمد و گره از کار می‌گشاید، خداوند است.

از همین رو، شکایت او هرگز نشانه‌ی ناامیدی نیست؛ بلکه خود، جلوه‌ای از امید، معرفت و حسن‌ظن به پروردگار است؛ چنان‌که بلافاصله می‌گوید:

 «﴿وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ﴾»

 یعنی هنوز به لطف، رحمت و تدبیر الهی امید دارم، هرچند شما راهی برای گشایش نمی‌بینید.

ب) شکایت خَوله بنت ثعلبه

 نمونه‌ی دیگر، داستان خَوله بنت ثعلبه است. هنگامی که همسرش، اوس بن صامت، با گفتنِ «ظهار» او را در وضعیتی دشوار قرار داد، خوله نزد رسول خدا ﷺ آمد تا حکم خدا را درباره‌ی این مسئله جویا شود.

 در آغاز، هنوز حکمی درباره‌ی این موضوع نازل نشده بود. در برخی روایات آمده است که پیامبر ﷺ فرمود:

 «درباره‌ی تو هنوز دستوری به من نرسیده است.»

و در روایتی دیگر فرمود:

 «گمان می‌کنم بر او حرام شده‌ای.»

 خوله، با دلی آکنده از اندوه و امید، بارها با پیامبر ﷺ گفت‌وگو کرد و در همان حال، شکایت خود را به درگاه خدا برد؛ شکایتی که نه از روی اعتراض، بلکه از سر نیاز و امید به داوری الهی بود.

 در پاسخ این شکایت، نخستین آیه‌ی سوره‌ی مجادله نازل شد:

 «﴿قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجَادِلُكَ فِي زَوْجِهَا وَتَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ يَسْمَعُ تَحَاوُرَكُمَا ۚ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ﴾

«خدا سخن آن زنی را که درباره‌ی همسرش با تو گفت‌وگو می‌کرد و به خدا شکایت می‌برد، شنید؛ و خدا گفت‌وگوی شما دو نفر را می‌شنید؛ بی‌گمان خدا شنوا و بیناست.» (مجادله: ۱)»

 چه دلگرم‌کننده است که نخستین واژه‌ی این آیه با «قَدْ سَمِعَ اللَّهُ...» آغاز می‌شود؛ گویی خداوند، پیش از آنکه حکم مسئله را بیان کند، می‌خواهد به همه‌ی بندگانش اطمینان دهد که هیچ ناله، اشک، زمزمه و شکایتی از نگاه او پنهان نمی‌ماند.

 مولانا نیز همین حقیقت را با زبان شعر چنین به تصویر می‌کشد:

 «بنده می‌نالد به حق از درد و نیش

صد شکایت می‌کند از رنج خویش»

 در نگاه مولانا، شکایتِ مؤمن، نه نشانه‌ی دوری از خدا، بلکه خود جلوه‌ای از انس با اوست؛ زیرا دل، هرگاه از همه‌ی تکیه‌گاه‌ها ناامید شود، تنها در خانه‌ی خدا آرام می‌گیرد.

 ۳. برترین مرتبه؛ شکایت از نفس نزد خدا

 اما عالی‌ترین مرتبه‌ی شکایت، آن است که انسان، پیش از آنکه دیگران را مقصر بداند، نفس خویش را در پیشگاه خدا به محاکمه بکشاند؛ ضعف، کوتاهی، ناتوانی و نیاز خود را به او عرضه کند و همه‌ی امیدش را به رحمت او بدوزد.

 زیباترین جلوه‌ی این مرتبه را می‌توان در دعای جان‌سوز رسول خدا ﷺ پس از بازگشت از طائف مشاهده کرد. آن حضرت، پس از آن همه آزار، سنگ‌باران و بی‌مهری، در سایه‌ی درختی نشست و چنین با پروردگار خویش راز گفت:

 اللَّهمَّ إليكَ أشكو ضَعفَ قوَّتي، وقلَّةَ حيلَتي، وَهَواني علَى النَّاسِ... أنتَ أرحمُ الرَّاحمينَ، أنتَ ربُّ المستضعفينَ، وأنتَ ربِّي... إلى من تَكِلُني؟ إلى بعيدٍ يتجَهَّمُني أَمْ إلى عدُوٍّ ملَّكتَهُ أمري. إن لم يَكُن بِكَ غضبٌ عليَّ فلا أبالي، غيرَ أنَّ عافيتَكَ هيَ أوسعُ لي.. أعوذُ بنورِ وجهِكَ الَّذي أشرَقت لهُ الظُّلماتُ، وصلُحَ علَيهِ أمرُ الدُّنيا والآخرةِ، أن يحلَّ عليَّ غضبُكَ، أو أن ينزلَ بي سخطُكَ. لَكَ العُتبى حتَّى تَرضى، ولا حولَ ولا قوَّةَ إلَّا بِكَ.

ترجمه:

«خداوندا! ناتوانیِ خویش، اندک بودن توان و چاره‌ام، و خواری‌ام در نگاه مردم را تنها به تو شکایت می‌کنم. تو مهربان‌ترین مهربانانی؛ پروردگار مستضعفانی و پروردگار من نیز تویی. مرا به چه کسی وا می‌گذاری؟ به بیگانه‌ای که با من ترش‌رویی کند، یا به دشمنی که اختیار کارم را به او سپرده‌ای؟ اگر بر من خشمگین نباشی، هیچ باکی ندارم؛ هرچند عافیت و لطف تو برایم گسترده‌تر و دوست‌داشتنی‌تر است. به نور وجه تو پناه می‌برم؛ همان نوری که تاریکی‌ها را روشن ساخته و کار دنیا و آخرت به برکت آن سامان یافته است؛ از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا ناخشنودی‌ات دامنگیرم شود. همه‌ی بازگشت و خشنودی از آنِ توست تا از من راضی شوی، و هیچ نیرو و توانی جز به یاری تو نیست.»

 این دعا، اوج ادب بندگی را به نمایش می‌گذارد. پیامبر ﷺ با آن همه رنجی که از مردم دیده بود، حتی یک بار آنان را محور شکایت خود قرار نداد؛ بلکه از ضعف خویش سخن گفت و تنها دغدغه‌اش این بود که مبادا این سختی‌ها نشانه‌ی ناخشنودی خدا باشد. از همین رو، جمله‌ی ماندگار «إِنْ لَمْ يَكُنْ بِكَ غَضَبٌ عَلَيَّ فَلَا أُبَالِي» قله‌ی رضا، توکل و عبودیت را ترسیم می‌کند؛ یعنی اگر تو از من خشنود باشی، همه‌ی تلخی‌های دنیا در برابر رضایت تو ناچیز است.

 گلایه‌های خدا از انسان

اگر بخشی از قرآن، روایتِ شکایت بندگان به پیشگاه خداست، بخش دیگری، بازتاب گلایه‌های خداوند از بندگان است؛ گلایه‌هایی که نه از سر نیاز، بلکه از سر رحمت و محبت‌اند. این گلایه‌ها برای سرزنش و تحقیر انسان نیست، بلکه برای بیدار کردن دل‌های خفته، بازگرداندن غافلان و گشودن راه توبه و بازگشت است. از همین رو، هرگاه خداوند بندگانش را مورد عتاب قرار می‌دهد، در پسِ آن عتاب، نسیم مهر و دعوت به بازگشت احساس می‌شود.

 ۱. چرا مرا آن‌گونه که سزاوارم نشناختید؟

 یکی از بزرگ‌ترین گلایه‌های خداوند از انسان، ناآشنایی او با عظمت پروردگار است. قرآن کریم سه بار این حقیقت را با تعبیر واحدی یادآور می‌شود:

 «﴿وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ﴾»

 «آنان خدا را آن‌گونه که سزاوار عظمت او بود، نشناختند و بزرگ نداشتند.»

 این تعبیر، صرفاً ناظر به انکار وجود خدا نیست؛ بلکه هرگونه شناخت ناقص، تصور نادرست و کوچک انگاشتن مقام ربوبی را نیز در بر می‌گیرد. چه بسیار کسانی که خدا را می‌شناسند، اما او را آن‌گونه که شایسته‌ی جلال، جمال، حکمت و رحمت اوست، نمی‌شناسند.

 ریشه‌ی بسیاری از لغزش‌ها نیز همین‌جاست؛ زیرا هرگاه معرفت انسان به خدا عمیق‌تر شود، محبت، خشیت، توکل، رضا و بندگی نیز در جان او ریشه‌دارتر خواهد شد. از این رو، شاید بتوان گفت این آیه، بنیادی‌ترین گلایه‌ی خداوند از بشر است؛ گلایه‌ای که سرچشمه‌ی بسیاری از انحراف‌های دیگر به شمار می‌رود.

 ۲. چه چیز تو را از پروردگار کریمت فریب داد؟

قرآن با لحنی سرشار از مهر و عتاب می‌فرماید:

 «﴿يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ﴾

(انفطار: ۶)»

 «ای انسان! چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت فریب داد؟»

 لطافت این آیه در انتخاب صفت «کریم» نهفته است. خداوند نفرمود: «چه چیز تو را از پروردگار قهار یا منتقم فریب داد؟» بلکه فرمود: «از پروردگار کریمت.»

 گویی می‌خواهد بگوید: چگونه کرم، حلم، بردباری و نعمت‌های بی‌پایان مرا وسیله‌ی غفلت و گستاخی خود ساختی؟ چگونه مهربانی مرا به جای آنکه انگیزه‌ی شکر و بازگشت باشد، دستاویز دوری و نافرمانی قرار دادی؟

در حقیقت، این پرسش، سرشار از عاطفه و محبت است؛ پرسشی که دل را به تأمل وامی‌دارد و انسان را به بازنگری در رابطه‌ی خود با پروردگار دعوت می‌کند.

 ۳. تا کی نعمت‌های مرا انکار می‌کنید؟

در سوره‌ی الرحمن، خداوند پس از یادآوری هر نعمت، این پرسش تکان‌دهنده را تکرار می‌کند:

 «﴿فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ﴾»

 این آیه سی‌ویک بار در سوره‌ی الرحمن تکرار شده است؛ اما این تکرار، صرفاً آرایه‌ای ادبی نیست، بلکه تکرارِ پرسشی عاشقانه و بیدارگر است.

 سوره‌ی الرحمن، نمایشگاهی از نعمت‌های الهی است؛ از آفرینش انسان و تعلیم قرآن گرفته تا نظم آسمان و زمین، دریاها، میوه‌ها، بهشت و نعمت‌های بی‌شمار دیگر. پس از هر جلوه‌ای از این نعمت‌ها، خداوند می‌پرسد:

 «اکنون کدام‌یک از نعمت‌های پروردگارتان را انکار می‌کنید؟»

 این پرسش، بیش از آنکه خطاب به زبان باشد، متوجه وجدان انسان است.

 همین معنا، با بیانی دیگر، در سوره‌ی نجم نیز آمده است:

 «﴿فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكَ تَتَمَارَى﴾»

 «پس در کدام‌یک از نعمت‌های پروردگارت تردید می‌کنی؟»

 انسانی که سراسر وجودش غرق در نعمت است، چگونه می‌تواند در بخشندگی پروردگار یا در نشانه‌های او تردید کند؟

 ۴. آیا هنوز وقت آن نرسیده است؟

 از تأثیرگذارترین عتاب‌های قرآن، آیه‌ی شانزدهم سوره‌ی حدید است:

 «﴿أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ﴾

(حدید: ۱۶)»

 «آیا هنوز برای کسانی که ایمان آورده‌اند، زمان آن نرسیده است که دل‌هایشان در برابر یاد خدا خاشع شود؟»

 این آیه، مؤمنان را خطاب قرار می‌دهد، نه کافران را. گویی خداوند با لحنی آمیخته به مهر می‌فرماید: تا کی می‌خواهید با دل‌هایی سخت و غافل زندگی کنید؟ مگر زمان بازگشت، خشوع، اشک، توبه و نزدیکی به خدا فرا نرسیده است؟

 عبدالله بن مسعود رضی‌الله‌عنه می‌گوید:

 «فاصله‌ی میان اسلام آوردن ما و نزول این آیه، تنها چهار سال بود؛ اما خداوند ما را با همین آیه مورد عتاب قرار داد.»

 این نشان می‌دهد که هرچه انسان به خدا نزدیک‌تر باشد، حساسیت او نسبت به کوچک‌ترین غفلت نیز بیشتر خواهد بود.

 ۵. چرا از تذکر الهی روی گردانید؟

 خداوند درباره‌ی کسانی که از دعوت حق می‌گریزند، می‌فرماید:

 «﴿فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ﴾

(مدثر: ۴۹)»

 «چه شده است که از تذکر الهی روی‌گردان‌اند؟»

پرسشی کوتاه، اما تکان‌دهنده.

 قرآن نمی‌گوید: چرا ایمان نمی‌آورند؟ بلکه می‌پرسد: چرا حتی حاضر نیستند گوش بسپارند؟ چرا از شنیدن حقیقت می‌گریزند؟

 این آیه، تصویری از انسانی ارائه می‌دهد که پیش از آنکه حقیقت را بیازماید، از آن فاصله می‌گیرد؛ گویی مشکل، کمبود دلیل نیست، بلکه گریز از شنیدن و اندیشیدن است.

 عارفان گفته‌اند: گاه یک «عتاب» از محبوب، از هزار «نوازش» شیرین‌تر است؛ زیرا عتاب، نشانه‌ی آن است که هنوز رشته‌ی ارتباط گسسته نشده و محبوب، بازگشت عاشق را انتظار می‌کشد.

 در همین فضاست که مولانا، با ذوق سرشار عرفانی خود، زبان این گلایه‌های الهی را در قالب شعر به تصویر می‌کشد و از زبان خداوند، بندگان غافل را به یاد پیمان نخستین فرا می‌خواند.

گلایه‌های عاشقانه‌ی خدا از بنده در آیینه‌ی شعر مولانا

 قرآن کریم، افزون بر آنکه کتاب هدایت و تشریع است، کتاب محبت نیز هست. بسیاری از عتاب‌های الهی، در حقیقت، گلایه‌های عاشقانه‌ای هستند که از دلِ رحمت بی‌کران خداوند برمی‌خیزند؛ گلایه‌هایی که مقصدشان شکستن دل انسان نیست، بلکه شکستن دیوار غفلت و بازگرداندن او به آستان قرب الهی است.

 مولانا جلال‌الدین بلخی، که زبان شعرش آینه‌ی مفاهیم قرآنی است، این عتاب‌های مهرآمیز را با بیانی لطیف و جان‌نواز به تصویر کشیده است. در این ابیات، گویی خداوند با بنده‌ی خویش سخن می‌گوید و گذشته‌ی او را به یادش می‌آورد:

 «جفا از سر گرفتی یاد می‌دار

نکردی آنچه گفتی یاد می‌دار

 نگفتی تا قیامت با تو جفتم

کنون با جور جفتی یاد می‌دار

 مرا بیدار در شب‌های تاریک

رها کردی و خفتی یاد می‌دار

 به گوش خصم می‌گفتی سخن‌ها

مرا دیدی نهفتی یاد می‌دار

 نگفتی خار باشم پیش دشمن

چو گل با او شکفتی یاد می‌دار

 گرفتم دامنت، از من کشیدی

چنین کردی و رفتی یاد می‌دار

 همی‌گویم عتابی من به نرمی

تو می‌گویی به زفتی یاد می‌دار

 فتادی بارها، دستت گرفتم

دگرباره بیفتی یاد می‌دار»

 این غزل، تصویری شاعرانه از همان عتاب‌های قرآنی است؛ عتابی که در آن، محبت بر سرزنش پیشی گرفته است. خداوند، نعمت‌های فراموش‌شده، پیمان‌های شکسته، دستگیری‌های مکرر و مهربانی‌های گذشته را به بنده یادآوری می‌کند؛ نه برای آنکه او را مأیوس سازد، بلکه تا راه بازگشت را به رویش بگشاید.

 مولانا در فرازی دیگر، به پیمان ازلی انسان با خدا اشاره می‌کند و فراموشی آن عهد را، محور گلایه‌ی الهی قرار می‌دهد:

 ««ألست» گفتیم از غیب و تو «بلی» گفتی

چه شد بلیِّ تو چون غیب را عیان کردیم؟»

 اشاره‌ی این بیت، به آیه‌ی میثاق است:

 «﴿أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى﴾»

 گویی خداوند می‌فرماید: آن روز که از شما پرسیدم: «آیا من پروردگار شما نیستم؟» همگی با یقین پاسخ دادید: «آری». پس چه شد آن اقرار؟ چرا هنگامی که نشانه‌های ربوبیت من در سراسر هستی آشکار شد، آن پیمان را از یاد بردید؟

 این همان حقیقتی است که قرآن بارها انسان را به یاد آن فرا می‌خواند؛ یادآوری عهدی که ریشه‌ی فطرت توحیدی انسان است.

 از مشهورترین غزل‌های مولانا که رنگ و بوی این گفت‌وگوی عاشقانه میان خدا و انسان را در خود دارد، این ابیات است:

 «نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

در این سراب فنا، چشمه‌ی حیات منم

 وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

 نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش‌بند سراپرده‌ی رضات منم

 نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای باصفات منم

 نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

 نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تپش و گرمی هوات منم

 نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه‌ی صفات منم

 نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد، خلاق بی‌جهات منم

 اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی، دان که کدخدات منم»

 در سراسر این غزل، واژه‌ی «نگفتمت» همچون ترجیع‌بندی محبت‌آمیز تکرار می‌شود؛ تکراری که یادآور پرسش‌های مکرر قرآن است: «مگر نگفتم؟»، «آیا به شما هشدار ندادم؟»، «آیا پیامبران را نفرستادم؟»

 مولانا، این یادآوری‌ها را نه با زبان تهدید، بلکه با لحن مهر و دلسوزی بازآفرینی می‌کند؛ گویی محبوب، عاشق گمشده‌ی خویش را بار دیگر به خانه فرا می‌خواند.

 با این همه، مولانا تنها راوی گلایه‌های خدا از انسان نیست؛ او به همان زیبایی، زبان گلایه‌ی انسان با خدا را نیز به تصویر می‌کشد؛ گلایه‌ای که از سر عشق است، نه اعتراض، و از شوق دیدار برمی‌خیزد، نه از انکار تقدیر الهی.

 در یکی از لطیف‌ترین ابیات خود می‌گوید:

 «با این همه مهر و مهربانی

دل می‌دهدت که خشم رانی؟

 وین جمله شیشه‌خانه‌ها را

درهم شکنی به «لن ترانی»

 در زلزله است دار دنیا

کز خانه‌ی تو رخت می‌کشانی»

 اشاره‌ی شاعر، به پاسخ خداوند به درخواست حضرت موسی علیه‌السلام است:

 «﴿لَنْ تَرَانِي﴾ (اعراف: ۱۴۳)»

 مولانا، این آیه را از منظر شوق عاشقانه می‌نگرد. او نمی‌خواهد معنای اعتقادی آیه را تغییر دهد، بلکه احساس عاشقی را به تصویر می‌کشد که تابِ شنیدنِ «هرگز مرا نخواهی دید» را ندارد. از همین رو، دل‌های عاشقان را به شیشه‌خانه‌هایی تشبیه می‌کند که با شنیدن این پاسخ، ترک برمی‌دارند.

 این، دیگر شکایتِ اعتراض‌آمیز نیست؛ بلکه ناله‌ی عاشقی است که فراق محبوب را برنمی‌تابد و همه‌ی هستی‌اش در آرزوی دیدار او می‌تپد.

 (برگرفته از کانال «عقل آبی»، صدیق قطبی)

 جمع‌بندی

 اگر بخواهیم همه‌ی آنچه گذشت را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت: ارزش شکایت، نه در خودِ شکایت، بلکه در مقصد آن است.

 شکایتی که از خدا نزد مردم برده شود، نشانه‌ی ضعف معرفت و سستی اعتماد است؛ شکایتی که از مردم نزد خدا برده شود، جلوه‌ای از توکل و امید است؛ و شکایتی که انسان در آن، نفس خویش را در پیشگاه پروردگار به محاکمه بکشد، از عالی‌ترین مراتب بندگی و معرفت حکایت دارد.

 در سوی دیگر، گلایه‌های خداوند از بندگان نیز همه رنگ رحمت دارند. این گلایه‌ها، دعوتی دوباره به شناخت، توبه، خشوع و بازگشت‌اند؛ ندایی که از سر محبت برخاسته و مقصدش، رساندن انسان به آستان قرب الهی است.