مقدمه
ستایش خدایی را که انسان را آفرید و اسرار و زوایای وجود او را دانست و با دانشی فراگیر، از نهان و آشکار او آگاه است. او رستگاری بنده را به پاکسازی نفسش پیوند داده و در کتاب خود فرموده است:
﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا﴾
«بیگمان، کسی رستگار شد که نفس خویش را پاک ساخت و کسی زیان دید که آن را آلوده کرد.»
درود و سلام بر پیامبرمان محمد ﷺ؛ همان کسی که امت خود را به پاکسازی دلها، همانند پاکسازی اندامها، فراخواند و آنان را به اخلاص، بشارتپذیری، فروتنی، مهربانی، یقین، توکل، سلامت سینه و پاکی درون رهنمون شد و از ریا، بخل، کینه، خودپسندی، حرص و دیگر آفتهایی برحذر داشت که دل و عمل انسان را تباه میکنند.
اما بعد...
این کتاب، ویژهی گروه خاصی از مسلمانان نیست؛ نه فقط خطاب به عالمان و نه فقط خطاب به عموم مردم نوشته شده است. نه تنها جوانان را مخاطب قرار میدهد و سالمندان را کنار میگذارد، نه مردان را بر زنان مقدم میشمارد و نه دانشجویان علوم دینی را از دیگران متمایز میکند. این کتاب سخنی با هر انسانی است که بهنوعی به مراقبت از دل خویش و رسیدگی به آن نیاز دارد.
عالم به پاکسازی دل نیاز دارد، همانگونه که دانشپژوه به آن نیازمند است.
دعوتگر به آن نیاز دارد، همانگونه که دعوتشونده به آن نیازمند است.
آموزگار به آن نیاز دارد، همانگونه که دانشآموز به آن نیازمند است.
نیکوکار به آن نیاز دارد، همانگونه که فقیر به آن نیازمند است.
صاحب نفوذ و قدرت به آن نیاز دارد، همانگونه که کسی که از چنین جایگاهی برخوردار نیست، به آن نیازمند است.
حتی ممکن است کسی سالهای بسیاری از عمر خود را در فراگیری علوم دینی سپری کرده باشد، اما همچنان به بازنگری در درون خویش نیاز داشته باشد؛ زیرا علم، عبادت، دعوت و فعالیت اجتماعی، انسان را از بیماریهای دل مصون نمیدارند. چهبسا این امور، خود به زمینههایی برای آزمون و ابتلای انسان تبدیل شوند و او را در معرض لغزش قرار دهند.
گاهی برخی از بیماریهای دل، هرچه جایگاه انسان در علم، عبادت یا فعالیت اجتماعی بالاتر میرود، پنهانتر و پیچیدهتر میشوند.
کسی که چیزی در اختیار ندارد، ممکن است به خودپسندی ناشی از نیکوکاری گرفتار شود؛ کسی که امکانات فراوانی دارد، ممکن است گرفتار حرص شود؛ کسی که در میان مردم شناخته شده نیست، ممکن است آرزوی شهرت در سر بپروراند؛ و کسی که به شهرت رسیده است، ممکن است دلش به دیدهشدن و توجه دیگران وابسته شود.
دانشپژوه ممکن است به سبب دانشی که میآموزد، دچار خودپسندی شود؛ عالم ممکن است به بیماریِ خودبرتربینی گرفتار آید؛ دعوتگر ممکن است از گسترش پیام دعوت خود چنان خوشحال شود که بهتدریج فراموش کند گسترش این پیام، وسیلهای برای تحقق هدفی بزرگتر است، نه هدف نهایی؛ و عبادتگزار ممکن است در عبادت خود بهجای آنکه تنها در پی رضایت خداوند باشد، از تحسین مردم لذت ببرد.
ازاینرو، دل به مراقبتی دائمی نیاز دارد، نه صرفاً گواهیای که انسان بر اساس آن، رفتار خویش را بیعیب و نقص بداند.
بااینحال، باید از همان آغاز نکتهای مهم را روشن کنیم: وجود یک خاطر یا احساس گذرا در دل، لزوماً به این معنا نیست که انسان به بیماریای مبتلا شده یا آن بیماری در وجودش ریشه دوانده است.
ممکن است انسان در درون خود چیزی ناخوشایند احساس کند، اما با آن مقابله کند، آن را نپذیرد و برای اصلاح نفس خویش بکوشد. ممکن است نعمتی را به یاد آورد و بهجای شکرگزاری، لحظهای گرفتار خودپسندی شود، اما سپس به خود بازگردد، با نفس خویش مجاهده کند و برای اصلاح آن بکوشد. ممکن است از تحسین مردم لذت ببرد، اما متوجه این احساس شود و برای رهایی از آن تلاش کند. این موارد با آنکه انسان به آن صفات خو بگیرد و آنها را در خود پرورش دهد، تفاوت دارند.
دلها دگرگون میشوند، خواطر بهسرعت از راه میرسند و احساسات در انسان پدید میآیند؛ گاهی او را به حرکت درمیآورند و گاهی بر رفتار و تصمیمهایش اثر میگذارند. بنابراین، انسان باید همواره به آنچه در درونش میگذرد، توجه داشته باشد.
این نکته بسیار مهم است؛ زیرا نمیخواهیم کتابی دربارهی پاکسازی دلها، خود به دریچهای تازه برای وسواس تبدیل شود. مقصود این نیست که انسان هر لحظه به هر احساسی در دل خود شک کند، به دام تردید دربارهی نیتهایش بیفتد و بهجای عمل، پیوسته در پیچوخم پرسشهای بیپایان گرفتار شود:
آیا این کار را برای خدا انجام دادم؟
آیا این احساس، ریا بود؟
آیا من منافقم؟
آیا به حسادت گرفتار شدهام؟
مقصود ما، محاسبهی متعادل نفس است؛ محاسبهای که به اصلاح بینجامد، نه مراقبتی افراطی که انسان را به وسواس، اضطراب و ترک عمل بکشاند.
همچنین نباید شناخت بیماریهای دل به دریچهای برای بدگمانی به مردم تبدیل شود. ما مجاز نیستیم دربارهی نیتهای پنهان دیگران داوری کنیم، درحالیکه از حقیقت آنها آگاهی نداریم.
اینکه کسی رفتاری نیکو از خود نشان میدهد، اگر رفتار او بر پایهی اخلاص باشد، ارزشمند است. اما اگر ما دربارهی نیت او یقین نداریم، حق نداریم او را به ریاکاری متهم کنیم.
نباید بگوییم فلانی این کار را تنها برای ریا انجام داد؛ فلانی چنین سخنی گفت چون حسادت میورزید؛ فلانی این فعالیت را برای شهرت آغاز کرد؛ یا فلانی فروتنی میکند تا خود را فروتن نشان دهد.
اینها داوریهایی دربارهی نیتها و حالات درونی انسانهاست که حقیقت آنها را جز خداوند نمیداند.
از دیگر اهدافی که در نگارش این کتاب دنبال میکنم، آن است که خواننده صرفاً به یک فرهنگنامهی اصطلاحات روانی و اخلاقی نرسد؛ فرهنگی که در آن، برای ریا، بخل، کینه، علاقه به شهرت و خودپسندی، تعریفی بیابد و تصور کند صرفاً با شناخت نام این بیماریها، درمان شده است.
ممکن است کسی بیماریهای اخلاقی را بهخوبی بشناسد و بتواند دربارهی آنها سخن بگوید، اما خود همچنان به همان بیماریها گرفتار باشد. چهبسا دانشی که باید به محاسبهی نفس او کمک میکرد، به وسیلهای برای سرگرمشدن ذهنش با دلهای دیگران تبدیل شود.
ازاینرو، در سراسر این کتاب، یک پرسش را بارها مطرح خواهیم کرد:
تو چه؟ دلت چه وضعی دارد؟
مقصودم صرفاً این نیست که بپرسم: خودپسندی چیست؟ بلکه میخواهم بپرسم: هنگامی که ایمان و نیکی دیگری را میبینی، در درونت چه میگذرد؟
مقصودم صرفاً این نیست که بپرسم: حسادت چیست؟ بلکه میخواهم بدانم: آیا وقتی نعمتی را در اختیار دیگری میبینی که خود آرزوی آن را داری، واقعاً از برخورداری او خوشحال میشوی؟
مقصودم این نیست که ریا را بهصورت مفهومی انتزاعی توضیح دهم و سپس از آن بگذرم؛ بلکه میخواهم بپرسم: آیا وقتی تنها هستی، همان اندازه به کار نیک علاقه داری که وقتی در برابر دیدگان مردم قرار گرفتهای؟
و دربارهی علاقه به ستایش دیگران نیز به همین بسنده نمیکنیم که آن را تعریف کنیم، بلکه میپرسیم: هنگامی که کارهای بسیاری انجام میدهی و هیچکس از آنها آگاه نمیشود، در دلت چه میگذرد؟
این پرسشها حکمهای قطعی دربارهی دل تو نیستند و هر پاسخی نیز لزوماً به معنای اثبات وجود بیماری در تو نخواهد بود. آنها پنجرههایی برای محاسبهی نفساند. شاید از خلال آنها دریابی که در آغاز راه به اصلاح نیاز داری؛ شاید به مجاهدت بیشتر نیازمند باشی؛ و شاید نیز متوجه شوی که موضوعی را که مدتها از آن نگران بودهای، اساساً نباید بیماری به شمار آورد.
همچنین میکوشیم میان خودِ بیماری و آنچه ممکن است با آن اشتباه گرفته شود، تفاوت بگذاریم.
پس هر علاقهای به ستایش دیگران، ریا نیست.
هر شادیای از موفقیت، خودپسندی نیست.
هر میل طبیعی به برتریجویی، لزوماً از صفات نکوهیدهی نفس نیست.
هر احتیاطی در برابر مردم، بدگمانی نیست.
هر علاقهای به مال، حرصی نکوهیده نیست.
هر علاقهای به اینکه سخن انسان به گوش دیگران برسد، طلب شهرت نیست.
هر اختلافی با دیگری، از روی حسادت نیست.
و هر اندوهی از دسترفتن چیزی در دنیا، به معنای اعتراض به تقدیر الهی نیست.
شناخت این تفاوتها ضروری است؛ زیرا نمیخواهیم چیزی را که خداوند دوست دارد، از خود دریغ کنیم؛ نمیخواهیم صفات طبیعی و انسانی خود را که بهخودیخود نکوهیده نیستند، سرکوب کنیم؛ و نمیخواهیم انسان را به جنگ با بخشهایی از وجودش واداریم که نه میتواند و نه لازم است آنها را بهکلی از میان ببرد.
مقصود این است که بدانیم چه زمانی یک نیاز طبیعی به وابستگی بیمارگونه تبدیل میشود؛ چه زمانی میل به دستاورد، به حرص میانجامد؛ چه زمانی اعتمادبهنفس به خودبرتربینی تبدیل میشود؛ چه زمانی احتیاط به بدگمانی میانجامد؛ چه زمانی شادی از تحسین دیگران، به بندگی ستایش تبدیل میشود؛ و چه زمانی علاقه به یک نعمت، به وابستگی ناسالمی تبدیل میشود که رهایی از آن دشوار است.
در عین حال، باید بدانیم که بیماریهای دل، صرفاً گناهانی نیستند که در برابر مردم آشکار شوند. اعمال قلبی جایگاه عظیمی در دین دارند. ممکن است انسان از بسیاری از گناهان آشکار دوری کند، اما دلش همچنان به حسادت، خودپسندی، ریا، حرص، بدگمانی، خشم یا وابستگی به مخلوقات گرفتار باشد.
ازاینرو، اصلاح ظاهر بهتنهایی برای اصلاح انسان کافی نیست؛ همانگونه که توجه به باطن نیز نباید به غفلت از ظاهر بینجامد.
در این مسیر، به قرآن کریم، احادیث صحیح پیامبر ﷺ و دیدگاههای دانشمندان و صاحبنظران حوزهی تزکیهی نفس و اعمال قلبی تکیه خواهیم کرد. همچنین میکوشیم مطالب را با زبانی روشن و قابلفهم برای دانشپژوه، عموم مردم، جوانان و کسانی عرضه کنیم که برای نخستین بار کتابی در زمینهی تزکیهی نفس میخوانند؛ زیرا بیماریهای دل، موضوعاتی پیچیده و پنهاناند که شناخت آنها به فهمی عمیق نیاز دارد.
هدف ما این نیست که خواننده صرفاً از حجم اصطلاحات و اطلاعات شگفتزده شود؛ بلکه میخواهیم این مباحث را به زندگی روزمرهی او پیوند بزنیم: به خانه، محل کار، تحصیل، عبادت، دوستیها، اختلافها، تلفن همراه، شبکههای اجتماعی، شیوهی دریافت تحسین و انتقاد، واکنش به شکست و موفقیت و حتی احساس انسان هنگام حضور در جمع یا دورماندن از آن.
بیماریهای دل تنها در صفحات کتابها ظاهر نمیشوند؛ آنها در تعاملهای روزانهی ما خود را نشان میدهند.
در بررسی هر بیماری، میکوشیم ابتدا مفهوم و حدود آن را بشناسیم؛ سپس نشانهها، زمینهها و عوامل شکلگیری آن را بررسی کنیم و آثارش را بر رابطهی انسان با خداوند، با خودش و با دیگران بشناسیم. همچنین، تا جایی که شواهد معتبر اجازه میدهند، به آثار و پیامدهای آن در دنیا و آخرت خواهیم پرداخت و با بهرهگیری از منابع وحیانی، مجاهدت عملی و تجربههای تربیتی، راههایی کاربردی برای محاسبهی نفس و درمان ارائه خواهیم کرد.
هنگامی که دربارهی مجازات یا پاداش سخن میگوییم، تنها به آنچه خداوند و پیامبرش دربارهی آن تصریح کردهاند، بهعنوان حکمی قطعی استناد خواهیم کرد. اگر دربارهی یک بیماری یا رفتار، نص مشخصی در دست نباشد، بهجای نسبتدادن مجازاتی معین به خداوند، آثار و پیامدهای آن را در چارچوب اصول کلی دینی بررسی خواهیم کرد؛ بهاندازهای که شواهد اجازه میدهند، نه فراتر از آن.
زیرا سخنگفتن از امور اخروی، مجالی برای اغراق و مبالغه نیست.
درمان نیز قرار نیست مجموعهای از شعارهای زیبا باشد؛ شعارهایی مانند «خودت را دوست داشته باش»، «حسادت نکن» یا «ریاکار نباش». کسی که میداند حسادت حرام است، ممکن است همچنان حسادت کند؛ کسی که از زشتی ریا آگاه است، ممکن است به آن گرفتار شود؛ و کسی که فضیلت فروتنی را میشناسد، ممکن است در برابر خودپسندی تسلیم شود.
بنابراین، خواهیم کوشید میان شناخت فضیلت و مجاهدت برای دستیابی به آن پیوند برقرار کنیم.
گاهی درمانِ علاقهی بیمارگونه به ستایش دیگران، آن است که انسان کاری نیک انجام دهد که هیچکس از آن آگاه نشود.
گاهی درمان حسادت، آن است که انسان برای کسی که به او حسادت میورزد، دعای خیر کند و خیرخواهی برای او را در عمل تمرین کند.
گاهی درمان خودپسندی، یادآوری نعمتهایی است که انسان از خود مالک آنها نیست و بدون فضل خداوند نمیتواند آنها را حفظ کند.
گاهی درمان علاقهی افراطی به دیدهشدن، آن است که انسان آگاهانه از موقعیتی کناره بگیرد که در آن، دیدهشدن برایش لذتبخش است.
گاهی درمان انتقامجویی، بخشیدن در شرایطی است که انسان توانایی انتقامگرفتن دارد.
و گاهی درمان وابستگی به دنیا، آن است که انسان بخشی از دارایی خود را در راه خداوند ببخشد.
با وجود همهی این راهکارها، از آغاز تا پایان کتاب باید حقیقتی اساسی را به خاطر داشته باشیم: ما بهتنهایی مالک دلهای خود نیستیم. وظیفه داریم اسباب اصلاح را فراهم کنیم، با نفس خویش مجاهده کنیم، بیاموزیم و بکوشیم؛ اما پاکی دل، توفیق و هدایت، در نهایت به فضل خداوند وابسته است.
مسیر تزکیه با احساس نیاز به خداوند آغاز میشود، در سراسر راه با همین احساس ادامه مییابد و سرانجام نیز با همین نیازمندی به او پایان میرسد.
پس این صفحات را نه از موضع کسی بخوان که میخواهد دربارهی دیگران داوری کند، نه از موضع کسی که خود را از بیماریها مصون میداند؛ بلکه از جایگاه انسانی بخوان که میخواهد بهبود یابد، بندهای که میخواهد پروردگارش را خشنود سازد و مسافری که امیدوار است در دل خود، توشهای برای پیمودن راه خداوند بیابد.
اگر در خود بیماریای یافتی، ناامید نشو؛ و اگر چند بیماری را در خود مشاهده کردی، هراسان نگرد. اگر برخی صفحات احساس کردی که چیزی از درونت را آشکار میکنند، کتاب را بهخاطر روبهروشدن با خودت کنار نگذار. شاید خداوند میخواهد از خلال همین شناخت، تو را به اصلاح چیزی هدایت کند که هنوز فرصت اصلاحش را داری. درِ توبه همچنان گشوده است و دل، به اذن خداوند، میتواند بار دیگر زنده شود.
اگر هم بیماری خاصی را در خود نیافتی، خود را از آنچه در کتاب آمده است، مصون و پاک ندان. از خداوند عافیت و پایداری بخواه و نفس خود را به پاکی کامل و بینیازی از مراقبت متهم نکن. چهبسا انسانی که از یک بیماری در امان است، به بیماری دیگری گرفتار شود؛ و چهبسا کسی سالها با بیماریای زندگی کند، اما تنها زمانی از آن آگاه شود که موقعیتی حساس، ضعف پنهان او را آشکار سازد.
این کتاب مجموعهای از صد حکم قطعی دربارهی انسانها نیست؛ بلکه صد موقعیت برای تأمل در دلهای ماست.
شاید در برخی از این موقعیتها، خود را بیابیم؛ شاید در بعضی دیگر، از خود غافل شده باشیم؛ و شاید در مواردی، خداوند به ما توفیق داده باشد که از آنها در امان بمانیم. اما امید نهایی ما یکی است: اینکه خداوند، دلهای ما را از آنچه هنگام آغاز این سفر در آنها بود، پاکتر سازد.
از خداوند میخواهیم این کتاب را نخست حجتی برای ما، نه علیه ما، قرار دهد؛ نویسنده و خوانندهی آن را بهوسیلهی این اثر اصلاح کند؛ عیبهای نفس ما را به ما بشناساند تا بتوانیم آنها را اصلاح کنیم؛ به ما انصاف دهد تا با یکدیگر به حق و خیر یاری رسانیم؛ توبهای نصیبمان کند که از آن روی نگردانیم؛ و مجاهدتی عطا فرماید که ما را از آن خسته نسازد.
از او میخواهیم دلهایمان را پاک کند، آنگونه که شایستهی بندگان پاکدل اوست، و دلهایی سالم روزیمان سازد؛ زیرا در نهایت، ارزش انسان نه به مال و دارایی اوست و نه به موقعیت و نفوذش، بلکه به سلامت دل اوست.
چرا این کتاب را نوشتم؟
این کتاب را ننوشتم چون بیماریهای دل در زمانهی ما پدید آمدهاند یا خودپسندی، بخل، ریا، خودبرتربینی، حرص به دنیا، علاقه به دیدهشدن و بدگمانی، پیش از روزگار ما وجود نداشتهاند. این بیماریها به قدمت نفس انساناند. قرآن کریم از آنها سخن گفته، پیامبر ﷺ دربارهی آنها هشدار داده و عالمان و مربیان اخلاق در طول قرنها به بررسی و درمانشان پرداختهاند.
پس دلیل نگارش این کتاب، تازگی این بیماریها نیست؛ بلکه آن است که احساس میکنم در روزگار ما، زمینههای پیدایش و نمودهای آنها بسیار بیشتر شده و برخی از صورتهایشان در تعاملهای روزمرهی ما حضور پررنگتری یافتهاند.
ما در زمانهای زندگی میکنیم که انسان باید برای حفظ سلامت دل خود، هوشیاری بیشتری به خرج دهد؛ زیرا دل او در میان انبوهی از تأثیرات، مقایسهها و محرکها قرار گرفته است.
ما در روزگاری زندگی میکنیم که انسان ممکن است در چند دقیقه، زندگی، دارایی، خانه، سفر، تحصیلات، موفقیتها، فرزندان و مناسبتهای دیگران را ببیند و خود را با آنها مقایسه کند. ممکن است در یک لحظه، دهها تصویر و روایت از زندگی دیگران پیش چشمش قرار گیرد؛ روایتهایی که هرکدام میتوانند احساس تازهای در او ایجاد کنند.
زندگیای در پی زندگی دیگر، تصویری در پی تصویری دیگر و نعمتی در پی نعمتی دیگر؛ تا جایی که انسان گاهی فرصت نمییابد از خود بپرسد: «من از آنچه در اختیار دارم، چه احساسی دارم؟» بلکه پیوسته از خود میپرسد: «چرا من آنچه را دیگران دارند، ندارم؟»
این مقایسهی دائمی میتواند زمینهای برای حسادت، نارضایتی، خودکمبینی یا خودبرتربینی فراهم کند؛ زیرا انسان بهجای آنکه نعمتهای خود را ببیند و برای آنها شکرگزار باشد، ذهنش را به آنچه در اختیار دیگران است، مشغول میکند.
همچنین در روزگار ما، ستایش دیگران گاه به چیزی تبدیل شده است که انسان میتواند آن را بشمارد: تعداد بازدیدها، دنبالکنندگان، پسندها، اشتراکگذاریها و دیدگاهها. انسان ممکن است بهتدریج به این نتیجه برسد که ارزش او با میزان توجهی سنجیده میشود که دیگران به او نشان میدهند.
در چنین فضایی، ممکن است کسی سخنی سودمند بگوید و از انتشار آن خوشحال شود؛ این شادی بهخودیخود اشکالی ندارد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که خوشحالی او از گسترش سخن حق، به وابستگی به دیدهشدن تبدیل شود؛ بهگونهای که اگر مردم از سخن او استقبال کنند، شادمان شود و اگر به آن توجهی نکنند، اندوهگین گردد، نه از آن جهت که سخن سودمندش شنیده نشده، بلکه از آن جهت که خودش مورد توجه قرار نگرفته است.
در اینجا پرسشی اساسی مطرح میشود:
آیا میخواهم سخن حق منتشر شود، یا میخواهم خودم منتشر شوم؟
آیا زمانی که مردم از سخن من بهره میبرند، همان اندازه خوشحال میشوم که وقتی از آن سخن به نام من یاد میکنند؟
این پرسش فقط متوجه دعوتگران نیست. هر انسانی ممکن است در فعالیتهای خود، از نوشتن و تدریس گرفته تا کارهای اجتماعی، حرفهای و حتی خانوادگی، با چنین مسئلهای روبهرو شود.
امروز هر فرد میتواند در فضای مجازی جایگاهی برای نمایش خود پیدا کند. نوشتن، اظهار نظر، انتشار تصویر، بازنشر مطالب، جمعآوری تحسین و دنبالکردن واکنشهای دیگران، دیگر محدود به گروه خاصی نیست. ابزارهایی که در ظاهر برای ارتباط و انتقال دانش فراهم شدهاند، میتوانند به زمینههایی برای تقویت علاقه به دیدهشدن و طلب ستایش نیز تبدیل شوند.
در چنین شرایطی، انسان به مراقبتی جدی از دل خود نیاز دارد؛ زیرا عملی که در آغاز برای خداوند انجام میداد، ممکن است پس از مدتی با انتظار برای دریافت واکنشهای مردم همراه شود. حتی ممکن است غم او از نبودن بازخورد، از غمِ نرسیدن پیام به مخاطبان فراتر رود.
این مسئله، ضرورت محاسبهی نفس را دوچندان میکند.
از دیگر دلایل نگارش این کتاب، گسترش مقایسهها و رقابتهایی است که گاه به عرصههایی راه یافتهاند که باید زمینهی همدلی، همکاری و پیشرفت جمعی باشند.
دانشپژوه، خود را با دانشپژوهی دیگر مقایسه میکند؛ دعوتگر، دعوتگری دیگر را زیر نظر میگیرد؛ آموزگار، کار خود را با کار همکارش میسنجد؛ تاجر، با تاجر دیگر رقابت میکند؛ و حتی روابط خانوادگی نیز ممکن است به میدان مقایسه تبدیل شود.
زن، خود را با زن دیگری مقایسه میکند؛ مرد، با مردی دیگر؛ خانوادهای، زندگی خود را با خانوادهای دیگر میسنجد؛ و گاهی والدین، فرزندان خود را با فرزندان دیگران مقایسه میکنند.
در چنین شرایطی، رقابتهایی که میتوانستند زمینهای برای تشویق، همکاری و پیشرفت باشند، ممکن است به سرچشمهای برای حسادت، رنجش و کینه تبدیل شوند.
البته هر رقابتی نکوهیده نیست. رقابت در کار خیر میتواند پسندیده باشد و تلاش برای پیشرفت، اگر با نیت درست و بدون تحقیر دیگران همراه شود، زمینهساز رشد انسان است.
مشکل از جایی آغاز میشود که انسان دیگر تنها خواهان نزدیکشدن به خداوند نیست، بلکه میخواهد از دیگران پیشی بگیرد تا در نگاه آنان برتر باشد؛ زمانی که دیگر از موفقیت خود خوشحال نمیشود، مگر آنکه از موفقیت دیگری بیشتر باشد؛ و زمانی که از افزایش خیر و دانش در میان مردم شادمان نیست، بلکه ناراحت میشود چون توجه مردم به دیگری بیش از اوست.
حتی ممکن است این بیماری به عرصهی عبادت و دانش دینی نیز راه یابد.
کسی ممکن است از اینکه قرآن را بهتر از دیگری میخواند، خوشحال شود؛ اما هنگامی که دیگری از او بهتر میخواند، احساس ناراحتی کند.
کسی ممکن است از انتشار دانش دینی استقبال کند، اما از اینکه مردم دانشمندی دیگر را تحسین میکنند، در درون خود احساس ناخوشایندی داشته باشد.
کسی ممکن است صدقه بدهد، اما در دل آرزو کند که مردم از بخشندگی او آگاه شوند و او را به نیکوکاری بشناسند.
و کسی ممکن است از اینکه مردم نامش را به زبان میآورند، خوشحال شود؛ درحالیکه به یاد نمیآورد که چه اندازه از این شادی، به خودِ کار نیک مربوط است و چه اندازه به دیدهشدن خودش.
در اینجا با حقیقتی ظریف روبهرو میشویم: انسان میتواند در همان کاری که برای خداوند آغاز کرده است، سهمی برای نفس خود بجوید.
ازاینرو، لازم است هر یک از ما در درون همان فعالیتی که برای خداوند انجام میدهیم، سهم نفس خود را نیز بررسی کنیم.
از دیگر انگیزههای نگارش این کتاب، آن است که احساس میکنم بسیاری از ما در برابر رفتارهای نادرست خود، توجیههایی اخلاقی و دینی ساختهایم و گاهی این توجیهها چنان آراستهاند که تشخیص بیماری را دشوار میکنند.
کسی ممکن است بگوید: «من در راه حق از مردم دفاع میکنم»، اما در واقع، تحمل مخالفت با نظر خود را نداشته باشد.
دیگری ممکن است بگوید: «من از دین دفاع میکنم»، اما حاضر نباشد در برابر خطای خویش عذرخواهی کند؛ زیرا تصور میکند پذیرفتن اشتباه، جایگاه او را در نگاه مردم کاهش میدهد.
کسی ممکن است بگوید: «من به حقیقت پایبندم»، اما در عمل، بیشتر از آنکه به آشکارشدن حقیقت اهمیت دهد، به این اهمیت دهد که خودش در موضع حق قرار گرفته باشد.
و کسی ممکن است رفتار سختگیرانهی خود را نشانهی استواری بداند، درحالیکه آنچه او را به این رفتار وامیدارد، گاهی خودبرتربینی یا ناتوانی در پذیرش دیدگاه مخالف است.
البته هرکس در موضعی استوار بایستد، لزوماً متکبر نیست؛ همانگونه که هرکس در برابر دیگری نرمش نشان دهد، لزوماً فروتن نیست. گاهی دفاع از حق به قاطعیت نیاز دارد و گاهی پافشاری بر حق، مستلزم آن است که انسان در برابر فشارها تسلیم نشود.
اما پرسش مهم این است:
اگر کسی از من انتقاد نمیکرد، آیا باز هم همین اندازه بر این موضع پافشاری میکردم؟
آیا میخواهم حقیقت آشکار شود، یا میخواهم ثابت کنم که حق با من است؟
آیا اگر دیگری سخن درست را بیان کند، خوشحال میشوم، یا ترجیح میدهم حقیقت دیرتر آشکار شود، اما سرانجام به نام من تمام شود؟
این پرسشها ما را به لایههایی از نفس میرسانند که شناخت آنها آسان نیست.
کتاب را همچنین به این دلیل نوشتم که احساس میکنم در بسیاری از تلاشهای ما برای اصلاح جامعه، خانواده، جوانان، آموزش و نهادها، یک مسئلهی اساسی به اندازهی کافی مورد توجه قرار نمیگیرد: اصلاح انسان از درون.
چه فایدهای دارد که ساختمانهای بسیاری بسازیم، اما انسان در درون خود همچنان گرفتار حسادت، خودپسندی، حرص، تنگنظری و علاقه به تحقیر دیگران باشد؟
چگونه میتوان خانوادهای سالم داشت، اگر پدر حاضر نباشد خشم و خودبرتربینی خود را مهار کند، یا مادر پیوسته فرزندانش را با دیگران مقایسه کند، یا روابط اعضای خانواده بر پایهی رقابت و برتریجویی شکل گرفته باشد؟
چگونه میتوان محیطی علمی و سالم ساخت، اگر دانشپژوه نتواند از موفقیت همکارش خوشحال شود، یا استاد، دانش و موقعیت علمی خود را وسیلهای برای ارضای خودپسندی قرار دهد؟
و چگونه میتوان جامعهای سالم پدید آورد، اگر انسانها در روابط خود بیش از آنکه به حقیقت، انصاف و خیر جمعی توجه کنند، به جایگاه شخصی، شهرت و پیروزی بر دیگران بیندیشند؟
این پرسشها نشان میدهند که اصلاح فردی، موضوعی جدا از اصلاح اجتماعی نیست. جامعه از انسانها تشکیل میشود و کیفیت روابط اجتماعی، تا اندازهی زیادی به کیفیت دلها و انگیزههای کسانی بستگی دارد که در آن زندگی میکنند.
به همین دلیل، نگارش این کتاب را تلاشی برای پرداختن به بنیانی میدانم که اصلاح بسیاری از عرصههای زندگی به آن وابسته است: اصلاح انسان از درون.
دلیل دیگری نیز برای نگارش این کتاب داشتم: برخی از بیماریهای دل چنان عادی شدهاند که دیگر خطر آنها را بهدرستی احساس نمیکنیم.
حسادت گاهی به غیرت تعبیر میشود.
بدگمانی گاهی به هوشیاری و دوراندیشی تعبیر میشود.
کینه گاهی در پوشش موضعگیری اخلاقی پنهان میشود.
بخل گاهی بهعنوان حفظ امانت و مدیریت منابع معرفی میشود.
علاقه به دیدهشدن گاهی بهعنوان تلاش برای اثرگذاری اجتماعی جلوه میکند.
و خودخواهی گاهی با عنوان دفاع از کرامت انسانی توجیه میشود.
البته ممکن است در برخی از این رفتارها، انگیزههایی درست و قابلدفاع وجود داشته باشد؛ اما مسئله آن است که انسان گاهی برای رفتار خود عنوانی نیکو انتخاب میکند، بیآنکه سهم انگیزههای ناسالم را در آن بررسی کند.
در چنین وضعیتی، مشکل دوچندان میشود؛ زیرا بیماری نهتنها پنهان میماند، بلکه بهتدریج در ذهن انسان توجیه نیز پیدا میکند. وقتی بیماری در پوششی پذیرفتنی پنهان شود، ممکن است سالها ادامه یابد، بیآنکه صاحب آن احساس کند به اصلاح نیاز دارد.
این کتاب را همچنین نوشتم، زیرا گمان میکنم گاهی شناخت ما از دیگران، بیش از شناخت ما از خودمان است.
ما رفتارهای دیگران را بررسی میکنیم، نوشتههایشان را میخوانیم، سخنانشان را نقد میکنیم، تناقضهایشان را میبینیم و خطاهایشان را به خاطر میسپاریم؛ اما ممکن است سالها از کنار برخی عیبهای خود بگذریم.
ممکن است جملهای از کسی را به خاطر بسپاریم و مدتها دربارهی آن داوری کنیم، بیآنکه لحظهای از خود بپرسیم:
چه چیزی در دل من رخ داده است؟
آیا در شناخت دیگران شتاب میکنم؟
آیا در بخشیدن خطاهای آنان سختگیرتر از بخشیدن خطاهای خودم هستم؟
آیا کینه در دل من ریشه دوانده است؟
آیا تحمل شنیدن سخنی را که با نظر من مخالف است، دارم؟
آیا در برابر اشتباه خود، به همان اندازه که در برابر اشتباه دیگران حساس هستم، حساسیت نشان میدهم؟
آیا ستایش و نکوهش مردم، بیش از اندازه بر حال درونی من اثر میگذارد؟
آیا دلم به خداوند نزدیکتر شده است؟
این کتاب را نوشتم، زیرا میترسم خودشناسی و تزکیهی نفس نیز به وسیلهای برای احساس برتری بر دیگران تبدیل شود.
ممکن است کسی از اصطلاحات اخلاقی و دینی آگاه باشد، بیماریهای دل را بشناسد و حتی دیگران را به اصلاح نفس دعوت کند، اما همین دانش، بهتدریج او را به این تصور برساند که از دیگران پاکتر و آگاهتر است.
ممکن است از خودپسندی دیگران سخن بگوید، اما از خودپسندی خویش غافل بماند؛ دربارهی ریا هشدار دهد، اما از علاقهی خود به تحسین دیگران بیخبر باشد؛ یا دیگران را به فروتنی دعوت کند، اما خود را از آنان برتر بداند.
در این صورت، شناخت بیماریهای دل بهجای آنکه انسان را به فروتنی و خودانتقادی برساند، به ابزاری برای برتریجویی تبدیل شده است.
ازاینرو، باید هر بار که دربارهی بیماریهای دل سخن میگوییم، نگاه خود را نخست به درون خویش بازگردانیم.
نباید فراموش کنیم که کسی که امروز از بیماریای سخن میگوید، خود نیز ممکن است به همان بیماری گرفتار باشد؛ همانگونه که کسی که دیگری را به اصلاح دعوت میکند، خود نیز به اصلاح نیاز دارد.
این کتاب را نوشتم، زیرا انسان ممکن است در ترک بسیاری از گناهان آشکار موفق شود، اما مبارزهی درونی او همچنان ادامه داشته باشد.
شاید کسی دروغگفتن را ترک کرده باشد، اما هنوز به خودپسندی گرفتار باشد.
شاید از غیبت دوری کرده باشد، اما همچنان به ریا آلوده باشد.
شاید دانش فراوانی آموخته باشد، اما از خودبرتربینی رهایی نیافته باشد.
شاید قرآن بخواند، اما همچنان به تحسین مردم وابسته باشد.
شاید صدقه بدهد، اما در دل انتظار ستایش داشته باشد.
شاید در برابر مردم خوشرفتار باشد، اما در درون خود نسبت به برخی از آنان کینه بورزد.
و شاید دیگران او را انسانی فروتن بدانند، درحالیکه در درون خود، از اینکه مردم او را فروتن میدانند، احساس رضایت و برتری کند.
این سخنان به معنای کماهمیتبودن اعمال ظاهری نیست. پایبندی به رفتارهای درست و دوری از گناهان آشکار، اهمیت اساسی دارد؛ اما این پایبندی بهتنهایی تضمین نمیکند که انسان از بیماریهای باطنی نیز رهایی یافته باشد.
همانگونه که توجه به باطن نباید به غفلت از ظاهر بینجامد، اصلاح ظاهر نیز نباید ما را از اصلاح باطن بینیاز جلوه دهد. خداوند از ما اصلاح دل و اندامها را با هم میخواهد و هیچیک نباید بهانهای برای رهاکردن دیگری شود.
این کتاب را همچنین نوشتم، زیرا احساس میکنم مفهوم «تزکیه» گاهی در ذهن ما از معنای عملی و روزمرهی خود فاصله گرفته است.
تزکیهی نفس صرفاً موضوعی برای مطالعه در کتابهای اخلاقی نیست؛ بلکه در لحظههای کوچک زندگی روزانه معنا پیدا میکند:
در لحظهای که نعمتی را در اختیار دیگری میبینی و از آنچه خداوند به او داده است، احساس رضایت میکنی؛
در لحظهای که کسی تو را آزار میدهد و تو تصمیم میگیری با وجود توانایی پاسخدادن، خشم خود را مهار کنی؛
در لحظهای که نعمتی را به یاد میآوری و شکرگزاری را بر شکایت ترجیح میدهی؛
در لحظهای که میتوانی انتقام بگیری، اما بخشیدن را انتخاب میکنی؛
در لحظهای که کاری نیک انجام میدهی و هیچکس از آن آگاه نمیشود؛
و در لحظهای که مطلبی را در تلفن همراه خود منتشر میکنی و متوجه میشوی که در انتظار تحسین و ستایش دیگران هستی.
تزکیهی نفس در حقیقت، به شیوهای مربوط است که دل ما در چنین لحظههایی به خود میگیرد.
این کتاب را نوشتم، زیرا لازم میدانم مفهوم «دل» بار دیگر جایگاه محوری خود را در تربیت و اصلاح انسان پیدا کند.
ما فرزندان خود را بسیار آموزش میدهیم و میکوشیم آنان را در تحصیل و زندگی موفق کنیم؛ اما آیا به همان اندازه به آنها میآموزیم که چگونه از موفقیت دوستانشان خوشحال شوند؟
آیا به آنان یاد میدهیم که از حق خود دفاع کنند، اما به حق دیگران نیز احترام بگذارند؟
آیا به آنان میآموزیم که اعتمادبهنفس داشته باشند، بیآنکه به خودبرتربینی گرفتار شوند؟
آیا به آنان یاد میدهیم که برای پیشرفت تلاش کنند، اما ارزش خود را به برتری بر دیگران وابسته نکنند؟
آیا به آنان میآموزیم که اعتماد به نفس، نباید به خودشیفتگی و غرور تبدیل شود؟
آیا به آنان کمک میکنیم که در رقابت با دیگران، کرامت انسانی خود و رقیبانشان را حفظ کنند؟
تربیت انسان صرفاً به انتقال اطلاعات و تقویت مهارتها محدود نمیشود. اگر میخواهیم انسانهایی سالم و مسئولیتپذیر پرورش دهیم، باید به کیفیت دلها، انگیزهها و روابط آنان نیز توجه کنیم.
این کتاب را نوشتم، زیرا باور دارم که درمان از بیرون آغاز نمیشود، بلکه از همان جایی آغاز میشود که در اختیار من است: دل خودم.
شاید نتوانم همهی مردم را از خودپسندی بازدارم، اما میتوانم برای مقابله با خودپسندی در دل خودم تلاش کنم.
شاید نتوانم همهی مردم را از ستایش من منصرف کنم، اما میتوانم بکوشم دل خود را بندهی ستایش آنان نسازم.
شاید نتوانم مانع آن شوم که کسی به من بدی کند، اما میتوانم مراقب باشم که آن بدی چگونه در دل من اثر میگذارد.
شاید نتوانم همهی مشکلات جهان را حل کنم، اما میتوانم مسئولیت مبارزهای را بپذیرم که در درون خودم جریان دارد.
ازاینرو، وقتی میگویم برخی از بیماریهای دل در روزگار ما فراگیرتر شدهاند، منظورم این نیست که همهی مردم به همهی این بیماریها گرفتارند یا انسانهای گذشته از آنها پاک بودهاند. مقصودم این است که زمینههای پیدایش و تقویت این بیماریها در زندگی امروز ما پررنگتر شدهاند و نیاز ما به تربیت اخلاقی، محاسبهی نفس و مجاهدت درونی، بیش از پیش احساس میشود.
میخواهم دانشپژوه این کتاب را بخواند و نگوید: «این کتاب برای مردم عادی است.»
میخواهم فردی که تحصیلات دانشگاهی ندارد، آن را بخواند و احساس نکند که مطالبش فراتر از فهم اوست.
میخواهم دعوتگر آن را بخواند و متوجه شود که این کتاب فقط دربارهی مخاطبان دعوت نیست، بلکه دربارهی خود او نیز هست.
میخواهم پدر و مادر آن را بخوانند و در تربیت فرزندانشان از آن بهره بگیرند.
میخواهم زن آن را بخواند و بتواند برخی از موقعیتهایی را که در روابط خانوادگی با آنها روبهرو میشود، بهتر بشناسد.
میخواهم شوهر نیز آن را بخواند و از خلال این صفحات، به برخی از انتظاراتی که از همسرش دارد و به انگیزههایی که در پس آنها نهفته است، بیندیشد.
اما امیدوارم اتفاقی بهتر از این نیز رخ دهد: هر یک از ما کتاب را نه برای اصلاح دیگری، بلکه برای اصلاح خود بخوانیم؛ با آرامش و دقت پیش برویم و هرگاه با مطلبی روبهرو شدیم که به دل خودمان مربوط میشود، آن را کنار نگذاریم و بهسرعت به سراغ عیبهای دیگران نرویم.
این کتاب را در روزگاری نوشتم که بسیار دربارهی مردم سخن میگوییم و میخواستم اندکی بیشتر با خودمان سخن بگوییم.
در روزگاری که نگاههایمان به دیگران دوخته شده است، میخواستم از ما دعوت کنم که به حقیقت درون خود نیز نگاه کنیم.
در روزگاری که خطاهای دیگران را بهسرعت تشخیص میدهیم، میخواستم بیاموزیم که چگونه زمینههای شکلگیری بیماری را در دل خود بشناسیم.
نمیخواهم این صفحات صرفاً به صد بیماری اشاره کنند تا خواننده کتاب را ببندد و تصور کند وظیفهاش به پایان رسیده است. امیدوارم این صفحات به صد دریچه برای ورود به دلهای خودمان، صد فرصت برای بازگشت به سوی خداوند و صد موقعیت برای گفتن این سخن صادقانه تبدیل شوند:
پروردگارا، دلم را اصلاح کن.
اگر خواننده پس از پایان این کتاب، حتی یک بیماری را در دل خود کشف کند و برای درمان آن، صادقانه با خداوند همراه شود و با نفس خویش مجاهده کند تا اثر آن بیماری کاهش یابد یا از میان برود، این صفحات به هدف خود رسیدهاند.
در آن صورت، این کتاب معنا پیدا کرده است.

نظرات