فصل نخست
تجلّی ملکوت در شب اسراء و معراج؛ پژوهشی در تربیت نبوی و سنت الهی
مقدمهٔ کلّی
شبِ عروج؛ لحظهٔ گشایش در دل محنت
بسم الله الرحمن الرحيم
﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ﴾
ستایش خدایی را سزاست که شب را آینهٔ تجلی خویش ساخت؛ و عبد برگزیدهاش را در لحظهای که زمین بر او تنگ شده بود، به آسمان فراخواند تا پرده از ملکوت بردارد و آیات کبری را بر دیدهٔ دل او بنشاند.
درود بر رسول خدا، و بر خاندان و یاران او، و بر هر دلی که در مسیر هدایت، گام بر صراط نور مینهد و از محنتها، راهی به سوی منحتها میجوید.
واقعهٔ اسراء و معراج، تنها سفری آسمانی نیست؛ بلکه مکتب تربیت نبوی و نمایشگاه سنتهای الهی است. این رخداد در سختترین فصل رسالت، در «عام الحزن»، در هنگامهای که دعوت الهی در رنج و محنتی فراگیر فرو رفته بود، رخ نمود؛ و از همین رو، پیام آن نه فقط برای تاریخ، بلکه برای امروزِ ما نیز زنده و راهگشا است.
در نگاه سلوکی، معراج لحظهای است که در دلِ محنت، دریچهٔ منحت گشوده میشود؛ لحظهای که زمین تنگ میشود تا آسمان گشوده گردد؛ و دل پیامبر، پس از عبور از تنگیهای طائف و فقدان دو ستون عظیم حمایت، به مدرسهٔ ملکوت برده میشود تا برای رسالتی جهانی آماده گردد.
۱. اسراء و معراج در روایتهای اسلامی؛ اجماع امت و حقیقت واقعه
ابنکثیر در تفسیر خویش، روایات مربوط به واقعهٔ عظیم «اسراء» را با تفصیل بسیار در بیستویک صفحه گرد آورده و سپس تصریح میکند که این روایات از صحابهٔ پیامبر علیهمالسلام به حدّ تواتر نقل شده است؛ تا آنجا که مسلمانان بر وقوع آن اجماع دارند و جز زنادقه و ملحدان، کسی آن را انکار نمیکند.
وی میافزاید: هرگاه مجموعهٔ این احادیث در کنار یکدیگر نهاده شود، حقیقت آنچه را که مسلمانان دربارهٔ «اسراء و معراج» بر آن اتفاق نظر دارند، میتوان دریافت.
ابنکثیر سپس به نقل از زهری یاد میکند که اسراء یک سال پیش از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و در ماه ربیعالاول رخ داده است؛ و روایتی که وقوع آن را در شب بیستوهفتم رجب دانسته، فاقد سند صحیح است. او تأکید میکند که این سفر نورانی در بیداری و نه در خواب، و با جسد و روح پیامبر انجام گرفته است؛ چنانکه اکثر علمای مسلمان بر آن اتفاق دارند.
این سفر، سیری دو مرحلهای داشت:« نخست زمینی و سپس آسمانی».
۲. آغاز سفر؛ اسراء از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی
در احادیث آمده است که اسراء از مکه به سوی بیتالمقدس بر مرکبی به نام براق انجام گرفت. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به دروازهٔ مسجدالاقصی رسیدند، براق را در آستانهٔ در بستند و آن حضرت وارد مسجد شده، دو رکعت نماز تحیةالمسجد را در قبلهٔ آن گزاردند.
این نماز، در نگاه عرفانی، سجدهٔ آغازینِ سفر ملکوت است؛ گامی که زمین را به آسمان پیوند میدهد و دل پیامبر را برای عروج آماده میسازد.
سپس همراه جبرئیل علیهالسلام به معراج رفتند؛ معراجی که همچون نردبانی نورانی، پلهپله آنان را به آسمانها بالا میبرد. ابتدا به آسمان دنیا و سپس به آسمانهای هفتگانه عروج کردند و از آیات و عجایب الهی دیدند آنچه دیدند.
پس از پایان این سفر ملکوتی، همان مسیر را بازگشته، بار دیگر به مسجدالاقصی آمدند و با انبیای الهی علیهمالسلام نماز جماعت گزاردند و امام آنان شدند. این امامت، در نگاه سلوکی، اعلان ختم نبوت و تصدیق رسالت جهانی پیامبر است.
سپس در همان شب، دوباره بر براق سوار شده و به مکه بازگشتند. تفصیل این عروج آسمانی در سورهٔ مبارکهٔ «نجم» آمده است.
شایان ذکر است که در موضوع فرض شدن نماز در شب اسراء و معراج میان علما هیچ اختلافی وجود ندارد؛ زیرا نماز، ستون تربیت و ستون رسالت است.
۳. واکنش قریش؛ آزمون ایمان و ظهور صدّیق
سبب نزول آیهٔ اسراء آن بود که چون رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از این سفر بازگشتند، به مسجدالحرام رفتند و قریش را از ماجرا آگاه ساختند. قریشیان که وقوع چنین حادثهای را محال میپنداشتند، آن را انکار کردند و حتی گروهی از کسانی که پیشتر ایمان آورده بودند، مرتد شدند.
در این میان، چند تن از آنان شتابان نزد ابوبکر رضی الله عنه رفتند و او را از این خبر آگاه کردند. ابوبکر گفت:
«اگر رسول خدا چنین خبری داده باشند، بیتردید راست گفتهاند. من او را در بزرگتر از این تصدیق میکنم؛ او را صبح و شام در آنکه از آسمان بر او وحی میآید، تصدیق میکنم.»
از همان روز بود که ابوبکر به لقب صدّیق مشهور شد؛ زیرا ایمان او، ایمانِ مشاهدهنکرده بود؛ ایمانِ تصدیقِ محض؛ ایمانی که از معرفت به صدق پیامبر میجوشید.
بعد از آن، کسانی از قریش که به بیتالمقدس سفر کرده بودند از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم خواستند تا اوصاف آن را برایشان بیان نمایند، در این هنگام بیتالمقدس به فرمان خدای عزوجل در برابر دیدگان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نمایان گشت و ایشان شروع کردند به نگریستن بهسوی آن و بازگویی اوصاف آن. پس چون مشرکان اوصاف آن را از زبان ایشان شنیدند، گفتند: اما در توصیف بیتالمقدسکه واقعا درست گفت. سپس گفتند: به ما از قافلهمان که در راه شام بهسوی مکه است خبر ده، چرا که حتما در راه با آن برخورد کردهای. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شمار شتران آن قافله و تمام اوصاف و احوال آن را بیان کرده و سپس افزودند: کاروان شما هنگام طلوع خورشید فلان روز به مکه میرسد، درحالیکه شتری ابلق پیشاپیش آن است. پس قریشیان بامداد همان روز معین بر یکی از بلندیهای بیرون مکه فراز آمده منتظر قافله شدند و ناگهان دیدند که در همان وقت معین قافله از گرد راه رسید و همان شتر ابلق پیشاپیش آن است. ولی با وجود آنکه همه ایننشانهها را مشاهده کردند، باز هم ایمان نیاوردند و گفتند: «این جز سحری آشکارنیست». پس خدای عزوجل برای تصدیق پیامبر خویش صلّی الله علیه و آله و سلّم این آیه را نازل فرمود.[1]
۴. معراج؛ تربیت پیش از تکلیف، تَهیئه پیش از مواجهه
خداوند در آیهٔ آغازین سورهٔ اسراء، هدف این سفر را چنین بیان میکند:
﴿لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا﴾
تا آیات ملکوت را بر او بنمایانیم.
این تعبیر، کلید فهم حقیقت معراج است؛ زیرا نشان میدهد که معراج، مدرسهٔ تربیت پیامبر بود، نه صرفاً نمایش معجزه یا اثبات قدرت الهی.
این سفر، مرحلهای از تربیت نبوی بود که در آن، قلب پیامبر برای حمل بار رسالت، آماده و استوار میشد.
پیامبر در آستانهٔ دورهای قرار داشت که در آن، جبهههای گوناگون—مشرکان عرب، یهود، نصاری، مجوس، و قدرتهای سیاسی و فرهنگی زمانه—یکصدا در برابر دعوت جهانی او میایستادند؛ دعوتی که قرار بود مرزهای جغرافیا، قومیت، نژاد و سنتهای کهن را درنوردد و پیام توحید را به همهٔ انسانها برساند.
در چنین شرایطی، نخستین نیاز، تربیت قلبی و تثبیت روحی بود؛ تربیتی که دل را به ملکوت پیوند دهد، روح را برای مواجهه با سختیها نیرومند سازد، و پیامبر را برای ورود به مرحلهٔ سنگین رسالت جهانی آماده کند.
معراج، پاسخ الهی به همین نیاز بود:
الف) تربیت پیش از تکلیف،
ب) مشاهده پیش از مواجهه،
ج) و یقین پیش از جهاد دعوت.
در معراج، پیامبر نهتنها آیات الهی را مشاهده کرد، بلکه در مدرسهٔ ملکوت، درسهایی دریافت که بعدها در میدان دعوت، در برابر تکذیبها، دشمنیها، فشارها و سنگینی مسئولیت، پشتوانهٔ روحی او شد.
این سفر، تَهیئهای بود برای مواجهه با آینده؛ آیندهای که قرار بود تاریخ بشر را دگرگون سازد و رسالت جهانی اسلام را بر شانههای پیامبری استوار و تربیتیافته بنا کند.
مشاهدهٔ ملکوت؛ تقویت یقین، تثبیت قلب و استواری گامها
مشاهدهٔ ملکوت در سنت قرآنی، نقطهٔ اوج تربیت پیامبران است؛ مرحلهای که دل از «علمالیقین» به «عینالیقین» و سپس به «حقالیقین» میرسد. این مرحله، نه صرفاً تجربهای معنوی، بلکه تحول بنیادین در ساختار وجودی پیامبر است؛ تحولی که او را برای حمل بار رسالت، برای مواجهه با تکذیبها، برای ایستادگی در برابر طغیانها، و برای عبور از تنگناهای دعوت، آماده میسازد.
آیات سورهٔ نجم، این حقیقت را با بیانی عمیق و رمزآلود آشکار میسازند و پرده از مدرسهای برمیدارند که در آن، پیامبر با نور مشاهده، به استواری رسالت میرسد.
رؤیت نبوی و شهود ملکوتی در آیات ۱۱ و ۱۲ سوره نجم
۱. حقیقت رؤیت؛ صدقِ دل و صفای مشاهده
آیهٔ شریفهٔ ﴿مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى﴾ دریچهای است به عالم شهود نبوی؛ دریچهای که از آن، نور حقیقت بر جان پیامبر اکرم ﷺ تابیده و پرده از مرتبهای برداشته میشود که جز دلهای مصفّا و جانهای تربیتیافته، تاب فهم آن را ندارند. این آیه، گواهی الهی بر صدقِ مشاهدهٔ پیامبر است؛ مشاهدهای که نه خیال است و نه وهم، بلکه دیداری حقیقی، حضوری، روشن و بیتردید.
دل پیامبر ﷺ در آنچه دید، هیچگونه تکذیب و انکاری راه نداد؛ زیرا دل او آینهای است که حقیقت را بیواسطه میبیند. چشم سر، صورت را مشاهده میکند؛ اما دل، حقیقت را. این هماهنگی میان چشم و دل، نشانهٔ کمال نبوت است؛ جایی که مشاهدهٔ حسی با معرفت قلبی در یک نقطه جمع میشود و حقیقت، بیهیچ غبار، بر جان پیامبر مینشیند.
ابنمسعود روایت میکند که پیامبر ﷺ جبرئیل را در صورت حقیقیاش دید؛ با ششصد بال که هر یک افق را میپوشاند و از پرهایش نورها، رنگها، یاقوتها و مرواریدها فرو میریخت؛ جلوههایی که تنها خدا از حقیقت آن آگاه است. این رؤیت، نه رؤیت خیال، بلکه تماشای ملکوت بود؛ دیداری که تنها پیامبر خاتم توان تحمل آن را داشت.[2]
۲. جدال با پیامبر؛ جدالی ناروا با حقیقت
آیهٔ ﴿أَفَتُمَارُونَهُ عَلَى مَا يَرَى﴾ توبیخی است بر منکران؛ کسانی که میخواستند حقیقتِ روشنِ مشاهدهٔ پیامبر را با جدال و انکار خاموش کنند. چگونه ممکن است کسی با پیامبری که با چشم سر دیده و با دل شناخته، مجادله کند؟ جدال آنان، نه از روی فهم، بلکه از روی لجاجت بود؛ زیرا حقیقتی که پیامبر دیده بود، از جنس مشاهدهٔ بشری نبود که بتوان آن را با شک و تردید سنجید.
در این آیه، خداوند بهصراحت میفرماید:
دل پیامبر صادق است، پس چشم او صادقتر است.
چشم سر ممکن است در امور عادی دچار خطا شود؛ اما در مقام نبوت، چشم پیامبر تحت هدایت الهی است و آنچه میبیند، حقیقتی است که خداوند بر او آشکار کرده است.
۳. رؤیت قلبی؛ گذر از دانستن به دیدن
آیهٔ ﴿مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى﴾ بنیاد عرفان اسلامی است؛ زیرا دل، آنچه را دید، تکذیب نکرد.
«رؤیت قلبی» یعنی مشاهدهٔ حقیقت بیواسطهٔ حس و خیال؛ دیدنی که با چشم دل رخ میدهد و حقیقت را در ژرفای جان مینشاند. در این مرتبه، یقین از سطح دانستن فراتر میرود و به مقام دیدن میرسد؛ مقامی که در آن، علم به شهود بدل میشود.
در عرفان، این انتقال از «علم» به «عین»، همان عبور از سطح مفاهیم به عمق حضور است؛ عبور از دانستنِ ذهنی به دیدنِ وجودی. پیامبر، در این لحظه، حقیقت را نه با گوش، بلکه با دل میشنود؛ نه با چشم، بلکه با جان میبیند. این رؤیت، پایهٔ استواری رسالت است؛ زیرا دلِ دیدهور، در برابر تکذیبها نمیلرزد.
۴. حضور کامل؛ سکینهٔ مشاهده
آیهٔ ﴿مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَى﴾ بیانگر حضور کامل پیامبر در لحظهٔ مشاهده است. چشم نه لغزید و نه تجاوز کرد؛ یعنی مشاهده در اوج حضور، وقار و سکینه رخ داد.
در عرفان، «عدم زیغ و طغیان» نشانهٔ آن است که دل در لحظهٔ مشاهده، نه گرفتار حیرت میشود و نه در دام شوق افراطی میافتد؛ بلکه در توازن و حضور کامل میماند. این حضور، شرط رؤیت ملکوت است.
در این لحظه، پیامبر در نقطهٔ توازن میان خوف و رجا، میان هیبت و انس، میان جلال و جمال ایستاده است. این توازن، همان سکینهٔ الهی است که دل را برای حمل رسالت آماده میسازد.
۵. رؤیت آیات کبری؛ مشاهدهٔ جلال و جمال
آیهٔ ﴿لَقَدْ رَأَى مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى﴾ بیانگر مشاهدهٔ آیات عظمت، قدرت، جلال و جمال الهی است؛ آیات مقام قرب و حقیقت وجود. در عرفان، این آیات همان تجلیات اسماء الهیاند:
· تجلی جلال: عظمت، قهر، کبریا؛
· تجلی جمال: رحمت، لطف، نور؛
· تجلی کمال: جمع میان جلال و جمال.
پیامبری که این آیات را دیده، دیگر در زمین تنها نیست؛ پشتوانهٔ او آسمان است و تکیهگاهش یقین. چنین پیامبری در برابر طوفانهای دشمنی، تردید و انکار، همچون کوه میایستد؛ زیرا دل او در ملکوت استوار شده است.
در این لحظه، پیامبر نه تنها آیات را میبیند، بلکه خود آیت میشود؛ آینهای که نور الهی در آن تجلی میکند.
۶. رؤیتهای پیامبر؛ نه یکبار، بلکه دوبار
روایت کردهاند که عقیل بن محمد از ابوالفرج بغدادی، و او از محمد بن جریر نقل کرد که گفت: ربیع برای ما حدیث آورد و گفت: ابن وهب از سلیمان بن بلال، و او از شریک بن أبی نمر چنین روایت نمود: از انس بن مالک شنیدم که ما را از شب اسراء خبر میداد؛ شبی که جبرئیل، رسول خدا ﷺ را به آسمان هفتم برد و سپس او را به مراتبی بالا برد که حقیقت آن را جز خداوند عزّوجل کسی نمیداند. تا آنکه به «سدرة المنتهى» رسید؛ همانجا بود که جبارِ ربّالعزة نزدیک شد و فرود آمد؛ چنانکه میان او و پیامبر، جز اندازهٔ دو کمان، یا کمتر، فاصلهای نماند. آنگاه خداوند آنچه را خواست، بر پیامبر وحی فرمود.
این «دنوّ» و «تدلّی» از سوی خداوند، نه دنوّ مکانی است و نه فرود آمدن در مسافت و انتقال از نقطهای به نقطهای دیگر؛ بلکه قرب رتبه، منزلت، توجه، اجابت و افاضهٔ رحمت است. همانگونه که خداوند فرمود:
﴿فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ﴾
«من نزدیکم؛ و دعای دعا کننده را، هرگاه مرا بخواند، اجابت میکنم.»
گروهی از مفسران گفتهاند: معنای آیه آن است که جبرئیل به پروردگار خویش نزدیک شد و فاصلهاش به اندازهٔ دو کمان یا کمتر گردید؛ و این رأیِ مجاهد است. بر این معنا، حدیثی نیز دلالت دارد که میگوید: «جبرئیل نزدیکترین فرشتگان به خداوند است.»
ضحّاک گفته است: «محمد ﷺ به پروردگارش نزدیک شد و فرود آمد؛ و در آن مقام، به سجده افتاد؛ و فاصلهاش به اندازهٔ دو کمان یا کمتر رسید.»
و گروهی دیگر گفتهاند: «محمد ﷺ به ساق عرش نزدیک شد و فرود آمد؛ یعنی حجابها و پردههای نور را پشت سر گذاشت، بیآنکه انتقال مکانی رخ دهد؛ بلکه در حالی ایستاده بود که گویی بر چیزی آویخته است و قدمش بر هیچ مکانی استوار نیست.» این معنا را حسین بن فضل نیز تقریر کرده است.[3]
این نخستین بار نبود که پیامبر ﷺ جبرئیل را در صورت حقیقیاش مشاهده کرد. آیهٔ ﴿وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى﴾ گواه آن است که پیامبر، بار دیگر نیز او را دید؛ دیداری که در شب اسراء و معراج رخ داد؛ شبی که آسمانها گشوده شد و پیامبر به ملکوت اعلی برده شد.
وقتی پیامبر خبر اسراء را به قریش رساند، آنان او را تکذیب کردند؛ اما پیامبر، بیتالمقدس را با دقتی شگفت توصیف کرد و حقیقت را بر آنان آشکار ساخت؛ چنانکه نشانهها و اوصاف آن را چنان بیان نمود که جای هیچ تردیدی باقی نماند.
جمهور مفسران بر این باورند که رؤیتِ مذکور در این آیات، رؤیت جبرئیل است؛ رؤیتی حقیقی، روشن و آشکار.[4]
ابنعباس و عکرمه گفتهاند که پیامبر ﷺ خدا را با چشم دیده است؛ اما عایشه رضیالله عنها این سخن را انکار کرده و تأکید نموده که پیامبر، جبرئیل را دوبار در صورت حقیقیاش دیده است. ابو حیان نیز این دیدگاه را تقویت کرده و آیهٔ ﴿وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَى﴾ را دلیل بر رؤیت جبرئیل دانسته است.[5]
۷. نکتهٔ تربیتی–سلوکی؛ از ترسِ خلق تا اطمینانِ خالق
این آیات، انسان را از ترسِ خلق به اطمینانِ خالق میبرند؛ از اضطرابِ کثرت، به آرامشِ وحدت؛ از تکیه بر اسباب، به اعتماد بر مُسبّبالاسباب. پیام این آیات، پیام آرامش، توکل و یقین است؛ پیامی که دل را از لرزشها میرهاند و در برابر طوفانهای زندگی، استوار میسازد.
در مدرسهٔ معراج، انسان میآموزد که:
· اگر خدا با تو باشد، هیچ چیز بر تو نیست؛
· و اگر خدا را از دست بدهی، هیچ چیز برایت کافی نخواهد بود.
این آیات، درس اعتمادند؛ درس توکل، درس آرامش و درس یقین. یقین به اینکه حقیقت، روشنتر از آن است که با جدال خاموش شود؛ و نورِ مشاهدهٔ پیامبر، نوری است که خدا بر دل او افکنده است. این نور، سرچشمهٔ آرامش است؛ آرامشی که از حضور خداوند در دل سالک میجوشد و او را از ترسِ خلق میرهاند.
۸. مشاهدهٔ ملکوت؛ تربیت برای رسالت
در سنت تربیتی الهی، مشاهدهٔ ملکوت مقدمهٔ رسالت است. پیامبری که حقیقت را دیده، از دنیا نمیهراسد؛ و پیامبری که آیات کبری را مشاهده کرده، از تکذیبها نمیلرزد. مشاهده، دل را از اضطراب میرهاند و یقین را در ژرفای جان مینشاند.
پیامبر اکرم ﷺ، پیش از آنکه بار سنگین دعوت جهانی را بر دوش گیرد، در معراج تربیت شد؛ در مدرسهٔ ملکوت، دلش به نور یقین روشن گردید؛ و چشمش به آیات کبری گشوده شد. این مشاهده، دل او را برای مواجهه با تکذیبها، دشمنیها و سختیهای رسالت آماده ساخت.
در این سنت، یقین پیش از تکلیف قرار دارد؛ و مشاهده پیش از مواجهه. سالکی که حقیقت را دیده باشد، در برابر سختیها نمیلرزد؛ و دعوتگری که ملکوت را مشاهده کرده باشد، در برابر تکذیبها نمیشکند. مشاهدهٔ ملکوت، دل را برای حمل بار رسالت آماده میکند؛ بار رسالتی که بدون یقین، قابل تحمل نیست.
مشاهدهٔ ملکوت، همان لحظهای است که در آن، پیامبر از «خود» عبور میکند و به «حق» میرسد؛ از محدودیتها میگذرد و به وسعت معنا وارد میشود؛ از تنگی دنیا رها میشود و در افق ملکوت استوار میگردد.
. ۳. سنت الهی در تربیت پیامبران؛ قهر پس از تربیت
آیهٔ شریفهٔ ﴿وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ﴾ در نگاه عرفانی، پرده از سنتی استوار در تاریخ رسالتها برمیدارد:
قهر الهی، پس از تربیت پیامبران نازل میشود؛ نه پیش از آن. خداوند ابتدا دل پیامبر را میسازد، او را در مدرسهٔ ملکوت پرورش میدهد، سپس وی را به میدان دعوت میفرستد، و آنگاه نصرت را جاری میکند. این ترتیب، سنتی الهی و تغییرناپذیر است؛ سنتی که در همهٔ رسالتها دیده میشود و برای هر سالکِ حقیقت، درسی بزرگ در تربیت، یقین و استقامت دارد.
۳.۱. قهر الهی؛ نتیجهٔ تربیت کامل
قهر الهی، تجلی اسم «قاهر» است؛ اما این تجلی زمانی رخ میدهد که پیامبر در مدرسهٔ تربیت الهی، به مرتبهٔ استواری کامل رسیده باشد. دلِ ساختهشده، ظرف تجلی قهر و نصرت است؛ دلِ تربیتنیافته، توان حمل این تجلی را ندارد. خداوند پیش از آنکه قهر را ظاهر کند، دل پیامبر را در آتش محبت، نور مشاهده و سکینهٔ یقین میپرورد؛ تا آنگاه که دل، آمادهٔ پذیرش تجلی قهر و نصرت گردد.
۳.۲. نمونههای تاریخی سنت تربیت
این سنت را در زندگی پیامبران میتوان با وضوح دید؛ سنتی که در آن، تربیت پیش از تکلیف و یقین پیش از مواجهه قرار دارد.
ابراهیم علیهالسلام
پیش از آنکه آتش بر او سرد شود، در مدرسهٔ یقین تربیت شد. یقین او آتش را سرد کرد، نه آتش یقین او را. دلِ ابراهیم، پیش از ورود به میدان ابتلاء، در آتش محبت و نور مشاهده صیقل یافته بود.
موسی علیهالسلام
پیش از شکافتن دریا، در خلوت طور، با مشاهدهٔ آیات الهی تربیت شد. آن مشاهده، دل او را برای مواجهه با فرعون استوار ساخت. موسی، پیش از آنکه در برابر طغیان بایستد، در برابر نور الهی ایستاده بود.
محمد صلی الله علیه وآله وسلم
پیش از هجرت، پیش از جهاد، پیش از دعوت جهانی، در معراج تربیت شد. معراج، مدرسهٔ مشاهده، یقین، حضور و استقامت بود؛ مدرسهای که در آن، دل پیامبر برای حمل بار رسالت جهانی آماده گردید.
این نمونهها نشان میدهد که سنت الهی در همهٔ رسالتها یکسان است: تربیت پیش از تکلیف، مشاهده پیش از مواجهه، و یقین پیش از جهاد دعوت.
۳.۳. تَهیئهٔ پیش از تجلی
در عرفان، این سنت را «تَهیئهٔ پیش از تجلی»[6] مینامند؛ یعنی خداوند پیش از آنکه قهر یا نصرت را ظاهر کند، دل پیامبر را در آتش محبت، نور مشاهده و سکینهٔ یقین میپرورد. دلِ تهیئهشده، آینهٔ تجلی است؛ و دلِ ناتمام، توان حمل نور یا قهر را ندارد.
معراج، در همین سنت جای میگیرد: تربیت پیش از تکلیف، مشاهده پیش از مواجهه، و یقین پیش از جهاد دعوت. در معراج، پیامبر ﷺ پیش از آنکه به میدان دعوت وارد شود، در ملکوت تربیت شد؛ پیش از آنکه با تکذیبها روبهرو گردد، با آیات الهی روبهرو شد؛ و پیش از آنکه بار رسالت را بر دوش گیرد، نور یقین را در دل خویش یافت.
4.پیام معراج برای امروز ما؛ تربیت، یقین و استقامت
معراج، در نگاه عرفانی، واقعهای محدود به تاریخ نیست؛ بلکه سنتی جاری و زنده است که در هر عصر، برای هر سالک، هر دعوتگر، هر مربی و هر انسانِ در مسیر حق، پیام دارد. آنچه در آن شبِ نورانی بر پیامبر اکرم ﷺ گذشت، الگویی است برای تربیت دلها، استواری گامها و روشنایی راهها؛ الگویی که اگر درست فهمیده شود، میتواند چراغی برای زیست معنوی امروز ما باشد.
۴.۱. تربیت؛ نخستین نیاز دعوت
دلِ تربیتنیافته، در برابر فشارها و تردیدها میشکند؛ اما دلِ تربیتشده، همچون کوهی استوار میایستد و از طوفانها نمیهراسد. معراج، پیش از آنکه سفر آسمانی باشد، سفر تربیتی است؛ سفری که در آن، پیامبر ﷺ پیش از مواجهه با تکذیبها، دشمنیها و سنگینی رسالت، در مدرسهٔ ملکوت پرورده شد. این سنت، برای هر دعوتگر و هر انسانِ مسئول، همچنان جاری است: هیچ رسالتی بدون تربیت دل آغاز نمیشود.
۴.۲. یقین؛ سرمایهٔ اصلی رویارویی با چالشها
یقین، همان نوری است که در معراج بر دل پیامبر افاضه شد؛ نوری که شک را میزداید، ترس را میبرد و دل را در برابر سختیها استوار میسازد. هر دعوتگر، هر مربی و هر سالک، پیش از هر چیز، باید این نور را در دل خود بیفروزد. یقین، سرمایهٔ اصلی رویارویی با چالشهاست؛ سرمایهای که از مشاهدهٔ حقیقت زاده میشود، نه از جدل و استدلال صرف.
۴.۳. مشاهدهٔ آیات؛ راه استواری دل
مشاهدهٔ آیات الهی ـ در آفاق و انفس ـ دل را استوار میسازد. سالک، اگر آیات الهی را در طبیعت، در تاریخ، در نفس خویش و در لحظههای حضور ببیند، دلش آرام میگیرد و گامهایش استوار میشود. معراج، درس مشاهده است؛ درس دیدنِ آیات خداوند در هر گوشهٔ هستی. هر کس باید در زندگی خویش، لحظههایی از این مشاهده را تجربه کند؛ لحظههایی که در آن، پردهها کنار میروند و حقیقت، اندکی بر دل آشکار میشود.
۴.۴. سنت الهی؛ محنت و منحت
سنت الهی همچنان جاری است: پس از محنت، منحت است؛ و با هر عُسری، یُسری. این سنت، ستون امید سالکان است؛ امیدی که از مشاهدهٔ ملکوت زاده میشود. پیامبر ﷺ در معراج، پیش از آنکه به محنتهای دعوت وارد شود، به منحتِ مشاهدهٔ ملکوت رسید؛ و این سنت، برای هر انسانِ در مسیر حق، همچنان برقرار است: هر محنتی، مقدمهٔ منحتی است؛ هر سختی، آستانهٔ گشایشی است؛ و هر تاریکی، مقدمهٔ طلوعی تازه.
۵. جمعبندی سلوکی–تفسیری: معراج، دعوتی برای عروج انسان
در نگاه عرفانی، معراج تنها سفر پیامبر نیست؛ بلکه نماد سفر انسان است. هر انسان، در هر عصر و در هر شرایطی، دعوت شده است که از خاک برخیزد و به سوی نور رود؛ از تنگی دنیا به وسعت معنا؛ از غفلت به حضور؛ از پراکندگی به وحدت؛ و از خود به خدا. معراج، آینهای است که حقیقت مسیر انسان را نشان میدهد؛ مسیری که از زمین آغاز میشود و در ملکوت پایان میگیرد، اما در هر گام، با تربیت، یقین و مشاهدهٔ آیات الهی پیوند دارد.
۵.۱. معراج؛ الگوی سلوک انسان
معراج، الگویی است برای هر سالکِ حقیقت. پیامبر ﷺ پیش از آنکه بار سنگین رسالت جهانی را بر دوش گیرد، در مدرسهٔ ملکوت تربیت شد؛ دلش به نور یقین روشن گردید؛ و چشمش به آیات الهی گشوده شد. این سنت، برای هر انسانِ در مسیر حق، همچنان جاری است:
· پیش از هر مسئولیت، باید دل را تربیت کرد؛ دلِ تربیتنیافته، در برابر سختیها میشکند، اما دلِ تربیتشده، در برابر طوفانها میایستد.
· پیش از هر مواجهه، باید یقین را افزود؛ یقین، سرمایهٔ اصلی رویارویی با چالشهاست؛ نوری است که شک را میزداید و دل را استوار میسازد.
· پیش از هر گام، باید آیات الهی را مشاهده کرد؛ مشاهدهٔ آیات، دل را روشن و راه را آشکار میکند.
معراج، در حقیقت، نقشهٔ راه سلوک انسان است؛ راهی که از تربیت آغاز میشود، با یقین استوار میگردد، و با مشاهدهٔ آیات الهی به اوج میرسد.
۵.۲. مدرسهٔ تربیت؛ مقدمهٔ نصرت
معراج، مدرسهٔ تربیت است؛ مدرسهای که در آن، پیامبر ﷺ پیش از ورود به میدان دعوت، پیش از مواجهه با تکذیبها و دشمنیها، پیش از تحمل بار سنگین رسالت، در ملکوت پرورده شد. این سنت، برای هر دعوتگر و هر انسانِ مسئول، همچنان برقرار است:
· تربیت، مقدمهٔ نصرت است؛ دلِ تربیتشده، در مسیر دعوت، روشن، آرام، استوار و پیوسته خواهد بود.
· دلِ تربیتشده، محل نزول نور است؛ نور یقین، نور حضور، نور مشاهدهٔ آیات.
· دلِ تربیتشده، در برابر محنتها نمیشکند؛ بلکه از محنت، به منحت میرسد؛ از سختی، به گشایش؛ از تاریکی، به نور.
معراج، به ما میآموزد که نصرت الهی، بر دلهای تربیتشده فرود میآید؛ دلهایی که در مدرسهٔ ملکوت، صیقل یافتهاند.
۵.۳. معراج؛ دعوتی برای عروج انسان
معراج، دعوتی است برای هر انسان که از خاک برخیزد و به سوی نور رود؛ دعوتی برای عبور از محدودیتها، رسیدن به حضور، اتصال به ملکوت، و استواری در مسیر حق. این دعوت، در هر لحظهٔ زندگی جاری است:
· دعوتی برای ترک غفلت و رسیدن به حضور؛
· دعوتی برای رهایی از پراکندگی و رسیدن به وحدت؛
· دعوتی برای عبور از خود و رسیدن به خدا؛
· دعوتی برای دیدن آیات الهی در آفاق و انفس؛
· دعوتی برای استقامت در مسیر حق، حتی در سختترین لحظات.
معراج، در حقیقت، بیانی الهی برای امکان عروج انسان است؛ بیانی که میگوید: راهِ نور، برای هر دلِ صادق باز است؛ راهِ ملکوت، برای هر سالکِ حقیقت گشوده است؛ و راهِ قرب، برای هر انسانی که بخواهد، فراهم است.
۲. تربیت موسوی؛ آیاتِ کبری پیش از رویارویی با طغیان فرعون
در داستان سیدنا موسی علیهالسلام، سنتِ ربّانیِ «تربیت پیش از تکلیف» با جلوهای شگفتانگیز آشکار میشود. موسی، پیش از آنکه مأمورِ رویارویی با فرعونِ طغیانگر گردد، در مدرسهٔ ملکوت پرورش مییابد؛ دلش با نور آیات کبری صیقل میگیرد؛ خوف از جانش زدوده میشود؛ و روحش برای حمل بار رسالت، استوار و آماده میگردد.
خداوند میفرماید:
﴿وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَىٰ جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرَىٰ﴾ ﴿لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَى﴾ ﴿اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ﴾
این ترتیب الهی، خود درسی بزرگ در تربیت ربّانی است: مشاهدهٔ آیات کبری، مقدمهٔ مواجهه با طغیان کبری است.
۲.۱. آیتِ یدِ بیضاء؛ گشودن بالِ رهایی از ثقل زمین
فرمان الهی: ﴿وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَىٰ جَنَاحِكَ﴾ تنها یک حرکت جسمانی نیست؛ رمزی است از عبور از عالم ثقل به عالم نور. قرآن، تعبیر «جناح» را برمیگزیند؛ زیرا در آن، معنای بال، پرواز، سبکبالی و خروج از ربقهٔ اسارتِ خاک نهفته است.
موسی، دست خود را زیر بغل مینهد؛ گویی بالی را در کنار بال دیگر جمع میکند؛ و آنگاه دست، سفید و نورانی بیرون میآید، بیآنکه بیماری یا آفتی بدان رسیده باشد. این سفیدی، سفیدی نور است؛ نه سفیدی عارضی. سفیدی حضور است؛ نه سفیدی جسمانی.
این آیت، پیش از آنکه نشانهای برای قوم باشد، درسی برای دل موسی است:
· دلِ حامل رسالت باید پیش از ورود به میدان، نور را در خویش تجربه کند.
· دلِ دعوتگر باید پیش از مواجهه با ظلم، با نور الهی آشنا شود.
· دلِ سالک باید پیش از تکلیف، از ثقل زمین رها گردد.
آیت ید بیضاء، نخستین درس مدرسهٔ موسوی است: رهایی پیش از رسالت.
۲.۲. آیتِ عصا؛ مشاهدهٔ قدرت در برابر چشم دل
آیت عصا، تجلی قدرت الهی در برابر چشم موسی است. عصایی خشک، به اژدهایی زنده بدل میشود؛ و این تبدیل، نه تنها حجتی برای قوم، بلکه تربیتی برای دل پیامبر است.
خداوند میفرماید:
﴿لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَى﴾
یعنی:
· این آیات، پیش از آنکه حجت بر مردم باشند، حجت بر دل تو هستند.
· تو باید ببینی؛ نه تنها بشنوی.
· تو باید مشاهده کنی؛ نه تنها باور کنی.
· تو باید قدرت الهی را با چشم دل تجربه کنی؛ تا جانت برای حمل بار رسالت، صلب و مطمئن گردد.
در عرفان، مشاهدهٔ آیات کبری، انتقال دل از علم به عین است؛ و از عین به حق. این انتقال، همان تربیت ربّانی است که دل را برای رسالت آماده میسازد.
آیت عصا، دومین درس مدرسهٔ موسوی است: مشاهدهٔ قدرت پیش از دعوت.
۲.۳. تربیت پیش از تکلیف؛ آمادهسازی دل برای مواجهه با فرعون
پس از مشاهدهٔ آیات کبری، خطاب الهی میرسد:
﴿اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ﴾
این ترتیب، راز تربیت موسوی است: نخست آیات کبری، سپس رسالت کبری.
موسی، فرعون را میشناخت؛ در کاخ او پرورش یافته بود؛ عظمت ظاهری، قدرت، طغیان، شکنجه و ستم او را دیده بود. او میدانست که فرعون، تنها یک پادشاه نیست؛ بلکه نماد طغیان، نماد قدرتپرستی، نماد ظلمِ ساختاری و تاریخی است.
اگر دل موسی پیش از تکلیف تربیت نمیشد، مواجهه با چنین طغیانی، دل را میلرزاند. اما خداوند، پیش از آنکه او را به میدان بفرستد، دلش را با نور آیات کبری استوار ساخت.
در این لحظه، موسی در آستان پروردگار ایستاده است؛ دلش آرام، جانش مطمئن، و روحش آمادهٔ حمل رسالت. این لحظه، لحظهٔ تولد پیامبر است؛ لحظهٔ عبور از خوف به امن؛ از اضطراب به سکینه؛ از ضعف به قوت.
۲.۴. مدرسهٔ موسوی؛ نور پیش از نبرد، یقین پیش از دعوت
در مدرسهٔ تربیت موسوی، دل پیش از ورود به میدان، با نور آیات کبری تقویت میشود؛ تا در برابر فرعون، نهراسد و نهلرزد. سنت الهی آشکار است:
· آیات کبری، مقدمهٔ مواجهه با طغیان کبری است.
· یقین، پیش از دعوت در دل مینشیند.
· نور، پیش از جهاد افاضه میشود.
موسی، پس از مشاهدهٔ آیات کبری، دیگر تنها یک انسان نیست؛ حامل نوری است که از ملکوت آمده و دلش را برای رسالت آماده کرده است. چنین دلی، در برابر فرعون، همچون کوه میایستد؛ زیرا پیشتر در مدرسهٔ ملکوت تربیت شده است.
در این مدرسه، پیامبر میآموزد که:
· رسالت بدون یقین، سست است.
· دعوت بدون مشاهده، بیریشه است.
· مواجهه بدون نور، لرزان است.
· و دلِ تربیتنشده، در برابر طغیان، فرو میریزد.
اما دلِ تربیتشده، دلِ نور دیده، دلِ آیات کبری را مشاهده کرده، دلِ آستان الهی را چشیده، در برابر فرعون، چون کوه میایستد.
جمعبندی موسوی؛ سنتِ تربیت پیش از رسالت
در تربیت موسوی، سه اصل بنیادین آشکار میشود:
· رهایی پیش از رسالت (آیت ید بیضاء)
· مشاهدهٔ قدرت پیش از دعوت (آیت عصا)
· یقین پیش از مواجهه (آیات کبری)
این سه اصل، ستونهای مدرسهٔ ربّانیاند؛ مدرسهای که در آن، دل پیامبر پیش از تکلیف تربیت میشود تا رسالت، بر پایهٔ نور، یقین و استقامت بنا گردد.
۴. تربیت مؤمنان در لحظهٔ احزاب؛ ایمان افزون، تسلیم افزون
حادثهٔ احزاب، یکی از بلندترین قلههای تربیت ربّانی در تاریخ صدر اسلام است؛ لحظهای که در آن، مدینه نه تنها در محاصرهٔ دشمنان قرار گرفت، بلکه در محاصرهٔ امتحان الهی نیز بود. قرآن، این واقعه را نه بهعنوان یک رخداد تاریخی، بلکه بهمثابهٔ آزمایشگاهی برای پرورش دلها، مدرسهای برای تربیت ایمان، و میدان تجلی سنتهای الهی معرفی میکند.
در این صحنهٔ عظیم، دلهای تربیتشده با دیدن احزاب، نه دچار تردید شدند و نه از وعدهٔ الهی غافل گشتند؛ بلکه با آرامشی برخاسته از یقین، گفتند:
﴿هٰذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِيمَانًا وَتَسْلِيمًا﴾
این آیه، نقطهٔ اوج تربیت ایمانی است؛ جایی که تهدیدها ایمان را میافزایند، محاصرهٔ دشمن تسلیم را ژرفتر میسازد، و سختیها دل را به افقهای یقین میبرند.
۴.۱. وعدهٔ الهی در دل محاصره؛ امتحان پیش از پیروزی
مؤمنان، هنگامی که احزاب را دیدند، گفتند:
﴿هٰذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ﴾
این جمله، اعلام وفاداری دلها به سنت الهی است؛ سنتی که میگوید:
· پیش از هر فتح، امتحانی است؛
· پیش از هر گشایش، تنگنایی است؛
· و پیش از هر پیروزی، صبری است که باید آزموده شود.
در روایت آمده است که هنگام کندن خندق، سنگی سخت کار را متوقف کرد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد، سه ضربه بر سنگ زد، و در هر ضربه، نوری از آینده نمایان شد: فروپاشی ایوان مدائن، گشایش قصر روم، و نشانههای فتح. سپس فرمود: «مژده باد که پیروز میشوید.»
این بشارت، در دلهای تربیتشده ذخیره شد؛ و هنگامی که احزاب را دیدند، آن ذخیرهٔ ایمانی به فعلیت رسید. آنان گفتند:
﴿وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ﴾
یعنی: این همان وعدهٔ الهی است که اکنون در برابر ما ایستاده است؛ وعدهای که سختی را مقدمهٔ نصرت قرار داده است.
۴.۲. لرزش دلهای انسانی؛ نه لرزش ایمان
حادثهٔ احزاب، از نظر شدت، یکی از سهمگینترین لحظات تاریخ اسلام بود. قرآن میفرماید:
﴿هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا﴾
این لرزش، لرزش دلهای انسانی بود؛ نه لرزش ایمان. قرآن، مؤمنان را فرشته نمیداند؛ آنان انساناند: میترسند، مضطرب میشوند، و در برابر خطرهای بزرگ، نفسشان تنگ میشود. اما در دلهای تربیتشده، ترس به تسلیم میرسد، اضطراب به توکل، و لرزش به یقین.
این همان نقطهٔ تمایز میان دو گونهٔ ایمان است:
· ایمان تربیتنشده: با تهدید فرو میریزد.
· ایمان تربیتشده: میلرزد، اما نمیریزد؛ میترسد، اما نمیگریزد؛ مضطرب میشود، اما تسلیم میماند.
در مدرسهٔ احزاب، انسان بودن نقطهٔ ضعف نیست؛ نقطهٔ آغاز تربیت است.
۴.۳. صحنهٔ حذیفه؛ اوج تربیت ایمانی
در اوج محاصره، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«چه کسی برای ما میرود و خبر احزاب را میآورد؟»
و برای او ضمانت بازگشت و همراهی در بهشت را بیان کرد. اما هیچکس از شدت ترس برنخاست.
تا آنکه پیامبر، حذیفه را نام برد. حذیفه میگوید:
«چارهای جز برخاستن نداشتم.»
این جمله، عصارهٔ تربیت ایمانی است. تربیت ربّانی، انسان را به نقطهای میرساند که:
· ترس، مانع اطاعت نمیشود؛
· اضطراب، مانع تسلیم نمیگردد؛
· و خطر، مانع وفاداری به پیامبر نمیشود.
در مدرسهٔ احزاب، اطاعت از پیامبر، بر ترس غلبه میکند؛ و یقین، بر اضطراب.
۴.۴. سنت الهی؛ رنج پیش از گنج
مؤمنان پیشتر این آیه را شنیده بودند:
﴿أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ...﴾
یعنی: آیا گمان بردهاید که بدون رنج، به گنج میرسید؟ بدون سختی، به پیروزی؟ بدون امتحان، به بهشت؟
این سنت الهی است: نخست رنج، سپس گنج.
پس هنگامی که احزاب را دیدند، دلهایشان آرام گرفت؛ زیرا میدانستند که این سختی، مقدمهٔ نصرت است؛ و این محاصره، مقدمهٔ گشایش.
در مدرسهٔ احزاب، سختیها نه تهدید، بلکه نشانهٔ نزدیک شدن فتحاند.
۴.۵. ایمان افزون؛ تسلیم افزون
قرآن میفرماید:
﴿وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِيمَانًا وَتَسْلِيمًا﴾
این سختیها، ایمان آنان را افزون کرد؛ زیرا دلهایشان پیشتر تربیت شده بود. تهدیدها، تسلیم آنان را ژرفتر ساخت؛ زیرا به سنت الهی اعتماد داشتند.
در مدرسهٔ احزاب، دلها میآموزند که:
· تهدید، ایمان را میرویاند؛
· محاصره، توکل را ژرف میکند؛
· سختی، تسلیم را میپروراند؛
· و امتحان، مقدمهٔ نصرت است.
ایمان افزون، نتیجهٔ تربیت پیشین است؛ و تسلیم افزون، نتیجهٔ شناخت سنتهای الهی.
۴.۶. انسان بودن؛ نقطهٔ آغاز تربیت ربّانی
قرآن، مؤمنان را از سرشت انسانیشان جدا نمیکند. آنان انساناند: میترسند، میلرزند، مضطرب میشوند. اما امتیاز آنان در این است که:
· در اوج ضعف، به قرآن چنگ میزنند؛
· در اوج ترس، به خدا پناه میبرند؛
· در اوج محاصره، به وعدهٔ الهی اعتماد میکنند؛
· و در اوج سختی، ایمانشان افزون میشود.
این همان توازنی است که انسانهای نمونهٔ صدر اسلام را ساخت؛ انسانهایی که قرآن رشادتها، آزمایشها و ثباتشان را یاد میکند؛ کسانی که برخی به خدا رسیدهاند و برخی در انتظار رسیدناند.
جمعبندی احزاب؛ مدرسهٔ تربیت در آستان امتحان
در لحظهٔ احزاب، تربیت ربّانی به اوج میرسد:
· دلهای انسانی میلرزند، اما ایمان نمیلرزد.
· ترس میآید، اما تسلیم ژرفتر میشود.
· محاصره شدید میشود، اما یقین استوارتر میگردد.
· و تهدیدها، ایمان را میافزایند.
این است مدرسهٔ احزاب: جایی که امتحان، ایمان را میرویاند؛ و سختی، تسلیم را میپروراند؛ مدرسهای که در آن، انسان از لرزش به یقین میرسد، و از ترس به تسلیم.
۵. امت دعوت پس از پیامبران؛ استمرار تربیت، استمرار رسالت
تربیت ربّانی، سنتی محدود به پیامبران نیست؛ بلکه راهی است که پس از آنان نیز ادامه مییابد و در جان هر صاحب دعوت، هر حامل رسالت، و هر دلِ مؤمن که در مسیر حق گام مینهد، جاری میشود. رسالت، با رحلت پیامبران پایان نمییابد؛ بلکه در دلهای تربیتشدهٔ امت، در سلوک دعوتگران، و در پایداری نسلهای مؤمن، استمرار مییابد. این استمرار، نه تکرار رسالت پیامبران، بلکه امتداد نور آنان در ظرفهای انسانیِ تازه است؛ نوری که در هر عصر، به اندازهٔ ظرفیت دلها، تجلی مییابد.
امت دعوت، وارث مدرسهٔ پیامبران است؛ مدرسهای که در آن، تربیت پیش از تکلیف، تصبیر پیش از مواجهه، و تثبیت پیش از رسالت قرار دارد. همانگونه که پیامبران پیش از بعثت، در مدرسهٔ ملکوت تربیت شدند، امت نیز پیش از رویارویی با طغیانها، باید در مدرسهٔ تربیت ربّانی استوار گردد.
امروز نیز، در سرزمین مبارک قدس و مسجدالاقصی، همان سنت الهی جاری است. طلیعهٔ مؤمنان، پیش از آنکه با تهدیدها، محاصرهها و توطئهها روبهرو شوند، دلهای خود را با تربیت، تصبیر و تثبیت آماده میکنند؛ و در انتظار وعدهٔ الهی میمانند. قرآن، این سنت را چنین بیان میکند:
﴿فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيرًا﴾ ﴿ اسراء آیه ۷﴾
هنگامي كه وعده دوم فرا رسد آثار غم و اندوه در صورت هايتان ظاهر ميشود و داخل مسجد (القصي) ميشوند، همانگونه كه در دفعه اول وارد شدند، و آنچه را زير سلطه خود ميگيرند درهم ميكوبند!
این آیه، بیان سنت الهی در تاریخ است؛ سنتی که در آن، فساد پایدار نمیماند، ظلم ریشه نمیگیرد، و حق در نهایت، به نور خویش میدرخشد. قرآن، در این آیه، نه دعوت به خشونت میکند و نه تأیید تجاوز؛ بلکه قانون الهی را در تاریخ بیان مینماید: فساد، پیامد دارد؛ و ظلم، سرانجام به سقوط میانجامد.
در مدرسهٔ امت، تربیت، پیشنیاز مقاومت است؛ و مقاومت، پیشنیاز گشایش. امت، پیش از آنکه در میدان رویارویی بایستد، باید در میدان تربیت استوار گردد؛ همانگونه که پیامبران، پیش از رسالت، در مدرسهٔ ملکوت تربیت شدند. این سنت، امروز نیز برای هر دلِ مؤمن جاری است: دلهایی که پیش از مواجهه با طغیان، در خلوت تربیت، استقامت میآموزند؛ و پیش از ورود به میدان دعوت، یقین میاندوزند.
۶. جمعبندی سلوکی–تفسیری: تربیت، ستون رسالت و سرچشمهٔ نصرت
در مجموع، سنت الهی در تربیت پیامبران و مؤمنان چنین است:
· مشاهدهٔ آیات پیش از مواجهه با طغیان؛
· یقین پیش از تکلیف؛
· تربیت قلبی پیش از جهاد دعوت؛
· استقامت پیش از نصرت؛
· توکل و تسلیم پیش از گشایش.
این سنت، امروز نیز برای هر سالک راه حق جاری است. هر دعوتگر، هر مربی، هر مؤمن، و هر دلِ مشتاق، باید از مدرسهٔ معراج، مدرسهٔ ابراهیم، مدرسهٔ موسی، و مدرسهٔ احزاب بیاموزد که:
· رسالت بدون تربیت، سست است؛
· دعوت بدون یقین، بیریشه است؛
· مقاومت بدون تصبیر، ناپایدار است؛
· و گشایش بدون تسلیم، ممکن نیست.
در مدرسهٔ الهی، تربیت، ستون رسالت است؛ و رسالت، سرچشمهٔ نصرت. هر دلِ تربیتشده، حامل نوری است که در سختیها میدرخشد؛ و هر دلِ تربیتنشده، در برابر طغیان، فرو میریزد. تربیت، دل را از لرزش به یقین میرساند؛ از اضطراب به توکل؛ و از تردید به تسلیم.
این سنت، میراث پیامبران و سرمایهٔ امت است؛ سرمایهای که اگر در دلها زنده بماند، امت دعوت در هر عصر، میتواند در برابر طغیانها بایستد، در برابر محاصرهها استوار بماند، و در برابر سختیها، نور رسالت را استمرار بخشد.
فصل سوم
منحة پس از محنة؛ سنت الهی در گشایش پس از تنگی
مقدّمه: قانون ربّانی در گردش محنت و منحت
در سنت الهی، محنت و منحت دو جریان جداگانه نیستند؛ دو فصل از یک کتاباند، دو پرده از یک نمایش الهی، دو موج از یک دریای تربیت. هیچ محنتی بیمنحت نیست؛ هیچ تنگیای بیگشایش نمیماند؛ و هیچ دلِ مؤمنی در تاریکی بلا رها نمیشود. این حقیقت، نه شعاری برای تسلّی، بلکه قانونی ربّانی است که همچون نخ تسبیحی پنهان، وقایع تاریخ را به هم پیوند میدهد و مسیر دعوت را از آغاز تا انجام روشن میسازد.
خداوند در سورهٔ شرح، این سنت را با تأکیدی دوگانه—که در بلاغت عرب نشانهٔ تثبیت و قطعیت است—بیان میکند:
﴿فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا﴾
﴿إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا﴾
این تکرار، نه برای زیبایی لفظ، بلکه برای تثبیت حقیقتی استوار است: سختی و آسانی، دو همراهاند؛ دو همدماند؛ و دو روی یک سنت الهی.
در بلاغت، معرفه بودن «العسر» نشان میدهد که سختی، واحد است؛ اما نکره بودن «یسرًا» دلالت بر تعدد دارد: در کنار هر سختی، دو آسانی است. از همین رو پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«لا یغلب عُسرٌ یُسرَین»
«اگر سختی در سوراخی پنهان شود، آسانی در پی آن میرود تا آن را بیرون آورد.»
اینها کلمات آرامبخش نیستند؛ قانون هستیاند. در این قانون، سختیها مقدمهٔ گشایشاند؛ محنتها آستانهٔ منحت؛ و تنگیها دریچهٔ رحمت.
عامُ الحُزن؛ هنگامی که آسمان دل پیامبر در محنت فرو رفت
در تاریخ رسالت، سالی هست که مورخان آن را «عامُ الحُزن» نامیدهاند؛ سالی که دو ستون عظیمِ حمایت و آرامش از زندگی پیامبر برداشته شد: خدیجهٔ کبری، پناه عاطفی و معنوی؛ و ابوطالب، سپر اجتماعی و قبیلهای.
در این سال، آسمان دل پیامبر در محنتی بیمانند فرو رفت؛ محنتی که اگر بر کوهها فرود میآمد، آنها را میشکست. این سال، نقطهٔ اوج تنگی بود؛ تنگیای که سنت الهی آن را مقدمهٔ گشایشی عظیم قرار داد.
در همین سال بود که:
· درهای طائف بر روی پیامبر بسته شد؛
· سنگها به سوی او پرتاب شد؛
· دلش در اندوهی عمیق فرو رفت؛
· و زمین، با همهٔ وسعتش، بر او تنگ آمد.
اما سنت الهی چنین است: هرگاه محنت به اوج برسد، منحت نزدیک میشود.
پس از عامُ الحُزن، گشایشی رخ داد که تاریخ رسالت را دگرگون کرد:
· معراج؛ گشایش آسمانی پس از تنگی زمینی؛
· بیعت عقبه؛ گشایش اجتماعی پس از انسداد قریش؛
· هجرت؛ گشایش تمدنی پس از محاصرهٔ مکه.
این ترتیب، قانون الهی است: محنت، مقدمهٔ منحت است؛ و تنگی، آستانهٔ گشایش.
محنت و منحت؛ دو مرحلهٔ یک تربیت
در مدرسهٔ ربّانی، محنت و منحت دو واقعهٔ پراکنده و بیارتباط نیستند؛ بلکه دو فصلِ پیوسته از یک کتاب تربیتاند، دو پردهٔ هماهنگ از نمایش حکمت الهی، دو موجِ متعادل از دریای سلوک. این دو، همچون دو روی یک حقیقت، در پی یکدیگر میآیند تا انسان را از خامی به پختگی، و از تکیه بر اسباب به توحید ناب برسانند.
محنت، در ظاهر، فصلِ سختی و ابتلاست؛ اما در باطن، آغازی برای گشایش، پالایش و بیداری است. منحت، در ظاهر، عطا و گشایش است؛ اما در حقیقت، میوهٔ صبر، ثمرهٔ توکل و نتیجهٔ عبور از امتحان الهی. این دو، همانند قبض و بسط در عرفان، در رفتوآمدی حکیمانه، روح انسان را تربیت میکنند؛ قبض، دل را از تعلّقات میبرد و بسط، آن را به نور قرب میکشاند. چنانکه شب، زمین را آرام میکند تا روز، آن را بارور سازد؛ و خشکی، خاک را آماده میسازد تا باران، آن را زنده کند.
در سنت الهی، هیچ محنتی بیمنحت نیست؛ و هیچ منحتی بیمحنت نمیرسد. این پیوستگی، انسان را از توهّمِ بینظمی در عالم میرهاند و به شهودِ حکمت میرساند؛ به این بصیرت که هر حادثه، حلقهای از زنجیرهٔ تربیت است، نه واقعهای بیریشه و بیغایت.
محنت در قرآن؛ فصلِ تمحیص و تصفیهٔ دل
در هندسهٔ تربیت قرآنی، محنت تنها یک حادثهٔ تلخ یا یک دورهٔ دشوار نیست؛ مرحلهای بنیادین در سیر انسان به سوی خداست. قرآن، این حقیقت را با واژگانی ژرف و چندلایه توصیف میکند: ابتلاء، فتنه، تمحیص، بلاء، عسر و ضیق. هر یک از این واژگان، بُعدی از حقیقت محنت را آشکار میسازد؛ اما همه در یک نقطه به هم میرسند: محنت، مرحلهٔ تصفیهٔ دل است؛ مرحلهٔ پالایش، مرحلهٔ آشکار شدن حقیقت ایمان.
محنت؛ تمحیص و پالایش
خداوند میفرماید:
﴿وَلِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا﴾
محنت، تمحیص است؛ یعنی پالایش، زدودن ناخالصیها، آشکار کردن حقیقت ایمان. تمحیص، همان آتشی است که طلا را خالص میکند؛ آتشی که میسوزاند، اما برای ساختن؛ میگدازد، اما برای خالص کردن.
محنت، دل را در کورهٔ امتحان مینهد تا زنگارهای پنهان، دلبستگیهای خاموش، غرورهای نهفته و تکیهگاههای ناپایدار از میان برخیزند. این مرحله، مرحلهٔ تهیشدن است؛ تهیشدن از هر آنچه مانع دیدن خداست.
محنت؛ ابتلاء و آشکار شدن حقیقت دل
قرآن میفرماید:
﴿وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ…﴾
محنت، ابتلاء است؛ آزمونی که برای آزار نیست، بلکه برای آشکار کردن حقیقت دل است. ابتلاء، پردهٔ ادعا را کنار میزند و نشان میدهد که ایمان، تا چه اندازه ریشهدار یا سطحی است.
در محنت، انسان از تکیهگاههای ظاهری جدا میشود؛ از اعتمادهای انسانی، از تصورات محدود، از امنیتهای ساختگی.
این مرحله، مرحلهٔ فرو ریختن است؛ فرو ریختن آنچه انسان بر آن تکیه کرده بود، تا تکیهگاه حقیقی آشکار شود.
محنت؛ ضربهٔ نخست تربیت
محنت، نخستین ضربهٔ تربیت الهی است؛ ضربهای که نه برای شکستن انسان، بلکه برای شکستن پوستههای اوست. خداوند، انسان را نمیشکند؛ بلکه پوستههای او را میشکند تا حقیقتِ نهفتهٔ وجودش آشکار شود.
محنت، دل را میتراشد؛ ریشهها را عمیق میکند؛ انسان را از خود تهی میسازد؛ غرور را میشکند؛ وابستگیها را میزداید. این تراشیدن، درد دارد؛ اما دردِ رشد است، نه دردِ نابودی.
محنت؛ آتش امتحان، نه آتش سوختن
محنت، آتشِ امتحان است؛ اما آتشی که برای سوختن افروخته نشده، بلکه برای ساختن. آتشی که انسان را از تکیهگاههای ظاهری جدا میکند تا حقیقتِ اتکای خویش را بیابد. آتشی که پردهٔ غفلت را میدرد، غرور را میشکند، و دل را از آلودگیهای پنهان میزداید.
این فصل، فصلِ تهیشدن است؛ تهیشدن از هر آنچه میان انسان و خدا فاصله میافکند.
محنت؛ مرحله تهی شدن وسفر به درون
محنت، انسان را به درون میبرد؛ به نقطهای که دیگر هیچ پناهی جز خدا نیست. در این نقطه، ایمان از سطح به عمق میرود؛ از گفتار به حضور؛ از دانستن به دیدن؛ از ظاهر به حقیقت.
در محنت، انسان میفهمد که هیچ پناهی جز خدا نیست؛ و هیچ اتکایی جز او پایدار نیست. این فهم، آغاز توحید است؛ آغاز عبور از کثرت به وحدت.
منحت؛ مرحلهٔ پُرشدن
منحت، مرحلهٔ گشایش است؛ مرحلهٔ رویش؛ مرحلهٔ نور. اگر محنت، مرحلهٔ تهیسازی است، منحت مرحلهٔ پُرشدن است. در منحت، دل گشوده میشود؛ شاخهها میرویند؛ نور مینشیند؛ آرامش میبارد.
منحت، آینهای است که در آن، رحمت الهی آشکار میشود؛ دلهای تربیتشده، نور میگیرند؛ دلهای خام، حیران میمانند.
منحت، دل را میگشاید؛ شاخهها را میرویاند؛ انسان را از خدا پر میسازد؛ نور را مینشاند؛ و آرامش را میباراند. منحت، آینهای است که در آن، رحمت الهی آشکار میشود؛ دلهای تربیتشده، نور میگیرند؛ دلهای خام، حیران میمانند.
منحت، مرحلهٔ قیام است؛ قیام پس از زانو زدن؛ نور پس از تاریکی؛ گشایش پس از تنگی.
۳. قانون الهی در سورهٔ شرح؛ گشایش در دل تنگی
سورهٔ شرح، نقشهٔ راهِ دلهای گرفتار محنت است. در این سوره، خداوند پیامبر را مخاطب قرار میدهد، اما خطاب، برای همهٔ دلهای مؤمن است:
· «ألم نشرح لک صدرک؟»شرح صدر، گشایش درونی است؛ گشایشی که پیش از هر محنتی نازل میشود تا دل، ظرفیت تحمل بلا را بیابد.
· «و وضعنا عنک وزرک؟» برداشتن بار، منحتی است که پیش از محنتهای بزرگ نازل میشود؛ تا دل، سبکبارانه در مسیر رسالت گام بردارد.
· «و رفعنا لک ذکرک؟»رفعت ذکر، منحتی است که پس از تحمل محنتها، به عنوان تکریم الهی نازل میشود.
سپس قانون را بیان میکند:
﴿فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا﴾ ﴿إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا﴾
و آنگاه دستور سلوکی میدهد:
﴿فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ﴾ یعنی: هرگاه از کارهای رسالت فارغ شدی، در عبادت قیام کن؛ و هرگاه از محنت بیرون آمدی، در منحت استوار شو.
این آیه، پیوند میان عمل و سلوک را آشکار میکند: محنت، تو را به زانو میآورد؛ منحت، تو را به قیام میرساند.
۴. سنت الهی در تاریخ امت؛ استمرار تربیت، استمرار گشایش
این سنت، تنها برای پیامبران نبود؛ برای امت نیز هست. هرگاه امت در محنت فرو رود، اگر تربیت داشته باشد، منحت در پی آن میآید؛ و اگر تربیت نداشته باشد، محنت به سقوط میانجامد.
در تاریخ امت، هر گشایش بزرگ پس از محنتی بزرگ آمده است:
· پس از محاصرهٔ شعب، هجرت آمد؛
· پس از احد، احزاب آمد؛
· پس از احزاب، فتح آمد؛
· پس از محنتهای قدس، وعدهٔ الهی در انتظار است.
این قانون، امروز نیز جاری است؛ در دلهای مؤمنان، در مسیر دعوتگران، و در مقاومت امت.
جمعبندی: محنت، آستانهٔ منحت
سنت الهی چنین است:
· محنت، دل را تهی میکند؛
· منحت، دل را پر میکند.
· محنت، انسان را به زانو میآورد؛
· منحت، او را به قیام میرساند.
· محنت، زمین را تنگ میکند؛
· منحت، آسمان را میگشاید.
و در نهایت، این قانون ربّانی در دو جملهٔ کوتاه جمع شده است:
«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا» «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا»
این دو جمله، ستون امید، چراغ سلوک، و نقشهٔ راه هر دلِ مؤمناند.
1.رحلتِ ابوطالب؛ فرو ریختنِ سپرِ حمایت در برابر قریش
در همان سال، ستون دوم نیز فرو ریخت: ابوطالب، عمو و حامی پیامبر، از دنیا رفت؛ مردی که با آنکه ایمان نیاورد، با تمام توان، پیامبر را در برابر قریش حمایت میکرد. پیامبر فرمود:
«ما نالت مني قريش شيئًا أكرهه حتى مات أبو طالب»
یعنی: «قریش نتوانست هیچ آسیبی که ناخوشایند من باشد به من برساند، تا آنکه ابوطالب از دنیا رفت.»
با رحلت او، قریش جسورتر شد؛ آزارها شدیدتر گردید؛ فشارها افزون شد؛ و عرصه بر پیامبر تنگتر. دو ستون عظیم—ستون آرامش و ستون حمایت—در یک سال فرو ریختند؛ و محنت، به اوج رسید.
این لحظه، نقطهٔ اوجِ «العسر» بود؛ همان عسری که سنت الهی آن را مقدمهٔ «یسر» قرار میدهد. در مدرسهٔ ربّانی، هرگاه دو ستون فرو ریزد، ستون سوم از آسمان برپا میشود؛ و اینچنین بود که پس از عامُ الحُزن، منحتِ عظیمِ معراج نازل شد.
۲. سفر طائف؛ گامهایی خونین بر خاکی که درهایش بسته بود
پس از فرو ریختن دو ستون عظیمِ آرامش و حمایت، پیامبر صلیاللهعلیهوآله با قلبی زخمی اما امیدوار، راه طائف را در پیش گرفت؛ سفری طولانی، بیش از هشتاد کیلومتر، که هر گامش بر خاکی نهاده میشد که شاید پذیرای نور دعوت باشد. او با امیدی روشن رفت؛ امید به دلهایی مهربان، گوشهایی شنوا، و زمینی حاصلخیز برای رسالت.
اما طائف، نه تنها درهایش را نگشود، بلکه قساوتی بیمانند نشان داد؛ قساوتی که در تاریخ رسالت، همچون زخمی خونچکان ثبت شد.
۲.۱. ده روزِ درهای بسته؛ هنگامی که هیچ دلی نرم نشد
ده روز، پیامبر درِ خانهها را کوبید؛ ده روز، با مردم سخن گفت؛ ده روز، دعوت را عرضه کرد؛ اما هیچ دری گشوده نشد؛ هیچ گوشی نشنید؛ هیچ دلی نرم نشد.
سه نفری که به ظاهر سخنش را شنیدند، پاسخهایی دادند که از سنگ سختتر بود؛ پاسخهایی که تیرهای زهرآگین بر قلب پیامبر نشستند و آسمان دلش را تیرهتر کردند. این ده روز، ده روزِ انسداد بود؛ ده روزِ تنگی؛ ده روزِ محنت.
این انسداد، نه فقط ردّ دعوت بود؛ بلکه آشکار شدنِ قساوتِ دلهایی بود که نور را نمیپذیرفتند و حقیقت را برنمیتافتند.
۲.۲. بارانِ سنگها؛ گامهایی که با خون آغشته شد
پس از این ردّ قاطع، بزرگان طائف، سفیهان و کودکان و بردگان را بر پیامبر شوراندند. سنگها بر او باریدن گرفت؛ سنگهایی که نه تنها تن پیامبر را زخمی کرد، بلکه نعلینش را از خون پر ساخت. زید بن حارثه، پنج کیلومتر با بدن خود سپر پیامبر شد؛ گامهایی که بر خاک طائف نهاده میشد، با خون آغشته بود.
این لحظه، یکی از دردناکترین لحظات زندگی پیامبر بود؛ لحظهای که آسمان دلش در محنت فرو رفت و زمین با همهٔ وسعتش بر او تنگ آمد.
اما سنت الهی چنین است: هرگاه محنت به اوج برسد، منحت نزدیک میشود.
۳. دعای عقبه؛ نالهٔ یک قلب شکسته، اما تسلیم
پیامبر، خسته و خونین، کنار باغی نشست که متعلق به عتبة و شیبة بن ربیعة بود. در آن خلوتِ خونآلود، دعایی خواند که از ژرفترین لحظات سلوکی تاریخ است؛ دعایی که نبضِ درد، تواضع، تسلیم و عشق به خدا در آن میتپد:
«اللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَشْكُو ضَعْفَ قُوَّتِي، وَقِلَّةَ حِيلَتِي، وَهَوَانِي عَلَى النَّاسِ… يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ، أَنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِينَ، وَأَنْتَ رَبِّي… إِلَى مَنْ تَكِلُنِي؟ إِلَى بَعِيدٍ يَتَجَهَّمُنِي؟ أَمْ إِلَى عَدُوٍّ مَلَّكْتَهُ أَمْرِي؟ إِنْ لَمْ يَكُنْ بِكَ عَلَيَّ غَضَبٌ فَلَا أُبَالِي… وَلَكِنْ عَافِيَتُكَ هِيَ أَوْسَعُ لِي… أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذِي أَشْرَقَتْ لَهُ الظُّلُمَاتُ، وَصَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ… أَنْ يَحِلَّ عَلَيَّ غَضَبُكَ، أَوْ يَنْزِلَ بِي سَخَطُكَ… لَكَ الْعُتْبَى حَتَّى تَرْضَى… وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِكَ»[7]
«بار خدایا، تنها به سوی تو شکایت میبرم از ناتوانی قوّتم، و اندک بودن چارهجوییام، و بیمقدار شدنم نزد مردم… ای مهربانترین مهربانان! تویی پروردگار درماندگان، و تویی پروردگار من. مرا به که وا میگذاری؟ به بیگانهای که با چهرهای خشن به من مینگرد؟ یا به دشمنی که اختیار کارم را به او سپردهای؟ اگر بر من خشمی از سوی تو نباشد، هیچ باکی ندارم؛ امّا عافیت و لطف تو برایم فراختر و گشایشبخشتر است. به نور چهرهٔ تو پناه میبرم؛ نوری که تاریکیها به آن روشن شد، و کار دنیا و آخرت به آن سامان یافت… از آنکه خشمت بر من فرود آید یا سخطت بر من نازل شود، به تو پناه میبرم. تو را ستایش و بازگشت است تا زمانی که خشنود گردی؛ و هیچ توان و نیرویی نیست مگر به یاری تو.»[8]
این دعا، نه شکایت از مردم، بلکه شکایتِ عاشق به معشوق است؛ نه نالهٔ ضعف، بلکه نالهٔ نیاز؛ نه فریادِ شکست، بلکه فریادِ تسلیم.
در این دعا، پیامبر نه از طائف گلایه میکند، نه از سنگها، نه از قساوت؛ بلکه تنها یک چیز را میسنجد: رضای خدا. اگر خدا بر او غضب ندارد، هیچ چیز اهمیت ندارد؛ و اگر عافیت الهی گستردهتر است، دلش بدان پناه میبرد.
این دعا، نقطهٔ اوجِ محنت است؛ و در سنت الهی، هرگاه محنت به اوج برسد، منحت در آستانهٔ نزول است.
پس از این دعا بود که گشایش آغاز شد: جبرئیل نازل شد؛ فرشتهٔ کوهها آمد؛ و پیامبر، با تسلیم و رحمت، راهی را برگزید که تاریخ را دگرگون کرد.
۴. سختتر از اُحد؛ محنتی که پیامبر را به آستانهٔ ملکوت رساند
عایشه رضیاللهعنها پرسید: «آیا روزی سختتر از روز اُحد بر تو گذشت؟»
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «آری؛ سختترین روز، روزِ عقبه بود…»
روز اُحد، روزی بود که هفتاد شهید تقدیم شد؛ دندان پیامبر شکست؛ صورتش خونین شد؛ حمزه، سیدالشهداء، پارهپاره شد؛ و دلهای مؤمنان در اندوهی عظیم فرو رفت.
اما با این همه، پیامبر فرمود: «سختترین روز، روز عقبه بود.»
زیرا محنتِ طائف، محنتِ تن نبود؛ محنتِ دل بود. محنتی که نه از زخمهای جسم، بلکه از زخمهای بیمهری، قساوت، ردّ دعوت و سنگینیِ تنهایی برمیخاست. محنتی که آسمان دل پیامبر را در تنگنایی بیمانند فرو برد؛ تنگنایی که سنت الهی آن را مقدمهٔ گشایشی ملکوتی قرار داد.
۵. منحة پس از محنة؛ گشایش آسمانی پس از تنگی زمینی
پس از این محنت عظیم، سنت الهی به جریان افتاد: منحة پس از محنة.
درهای زمین بسته شد؛ اما درهای آسمان گشوده شد. اهل زمین، پیامبر را آزردند؛ اما اهل آسمان، به استقبالش آمدند. زمین، بر او سخت گرفت؛ اما آسمان، بر او گشوده شد.
و خداوند، پیامبر را به سفر اسراء و معراج برد؛ سفری که در آن، پیامبر تکریمی یافت که هیچ پیامبر مرسل و هیچ فرشتهٔ مقرب نیافته بود. سفری که در آن، پردههای ملکوت کنار رفت؛ سفری که در آن، پیامبر به «قابَ قوسَینِ أو أدنى» رسید؛ سفری که در آن، منحتِ عظیمِ الهی بر قلبی نازل شد که تازه از محنتِ عقبه برخاسته بود.
گویی خداوند میفرمود:
«اگر زمین تو را نپذیرفت، آسمان در آغوش توست. اگر مردم تو را راندند، فرشتگان به استقبال تو میآیند. اگر درهای خاک بسته شد، درهای ملکوت گشوده است.»
این است سنتِ منحة پس از محنة؛ سنتی که در سراسر تاریخ جاری است و دلهای تربیتشده آن را میشناسند و در سختیها، چشم به گشایش میدوزند.
۶. امید امروز؛ گشایش نزدیک است
این سنت، تنها برای پیامبر نبود؛ بلکه برای هر دلِ مؤمن، هر صاحب دعوت، و هر سالکِ راه حق جاری است.
خداوند فرمود:
﴿يَقُولُونَ مَتَى هُوَ قُلْ عَسَى أَنْ يَكُونَ قَرِيبًا﴾
گشایش، نزدیک است؛ فرج، در راه است؛ و منحت، پس از محنت خواهد آمد.
در مدرسهٔ ربّانی، سختیها مقدمهٔ نورند؛ تنگیها مقدمهٔ گشایش؛ و محنتها، آستانهٔ منحت.
فصل چهارم
اسراء و معراج؛ محکِ ایمان راستین و افقهای تربیتیِ سلوک مؤمن
مقدّمه: هنگامی که واقعهای ملکوتی، معیار ایمان میشود
در تاریخ رسالت، لحظههایی وجود دارد که نه تنها مسیر پیامبر را دگرگون میسازد، بلکه معیار سنجش ایمان امت میگردد؛ لحظههایی که در آن، حقیقت دلها آشکار میشود و مرز میان ایمان و تردید، میان تسلیم و انکار، میان نور و غبار، نمایان میگردد. واقعهٔ اسراء و معراج، یکی از همین لحظات است؛ لحظهای که خداوند آن را «فتنه» نامید؛ یعنی آزمون، تمییز و آشکارسازی حقیقت درونی انسانها:
﴿وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ﴾ (الإسراء: ۶۰)
«و آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم، جز برای آزمونی برای مردم قرار ندادیم.»
الرُّؤْيَا: در لغت، هم به رؤیای خواب گفته میشود و هم به رؤیتِ بیداری.
مفسران اتفاق دارند که مراد در این آیه، رؤیتِ بیداری است؛ یعنی مشاهدهٔ پیامبر در واقعهٔ اسراء و معراج.
«رؤیا» در این آیه، رؤیای خواب نیست؛ بلکه مشاهدهٔ ملکوتی پیامبر در سفر اسراء و معراج است. قرآن، این واقعهٔ عظیم را «رؤیا» نامید تا عظمت و شگفتی آن را بنمایاند؛ گویی آنچه پیامبر دید، از شدت جلالت و عظمت، در حدّ رؤیایی شگرف و حیرتانگیز بود؛ رؤیایی که نه از جنس خیال، بلکه از جنس شهود و مکاشفهٔ حقیقی است.
این واقعه، آینهای شد که دلها را آشکار کرد: دلهای روشن، بیدرنگ آن را پذیرفتند؛ دلهای تیره، از آن رویگردان شدند؛ و دلهای مردّد، میان حیرت و انکار سرگردان ماندند.
اما این آینه، تنها برای مردم آن عصر نبود؛ امروز نیز در برابر ماست. هر کس به این واقعه مینگرد، در حقیقت به ایمان خویش مینگرد؛ زیرا معراج، نه فقط سفر پیامبر، بلکه سفر دلهاست؛ سفری که در آن، حقیقت ایمان، میزان میشود.
اسراء و معراج، نه تنها سفر پیامبر، بلکه سفر دلهای امت بود؛ سفری که هر دل را به اندازهٔ ظرفیتش آشکار کرد.
۱. ایمانِ راسخ؛ ایستادن بر قلهٔ تصدیق
حادثهٔ معراج، تنها یک واقعهٔ خارقالعاده در تاریخ نبوت نیست؛ بلکه صحنهای است که در آن، حقیقت ایمانِ انسانها آشکار میشود. در میان همهٔ واکنشها، ایمانِ ابوبکر صدیق رضیاللهعنه همچون قلهای بلند و استوار میدرخشد؛ قلهای که نه با هیجان، بلکه با معرفت و بصیرت فتح شده است.
«لما أُسرِيَ بالنبيِّ إلى المسجدِ الأقْصى، أصبح يتحدَّثُ الناسُ بذلك، فارتدَّ ناسٌ ممن كانوا آمنوا به، و صدَّقوه، و سَعَوْا بذلك إلى أبي بكرٍ، فقالوا : هل لك إلى صاحبِك يزعم أنه أُسرِيَ به الليلةَ إلى بيتِ المقدسِ ؟ قال : أو قال ذلك ؟ قالوا : نعم، قال : لئن كان قال ذلك لقد صدَقَ، قالوا : أو تُصَدِّقُه أنه ذهب الليلةَ إلى بيتِ المقدسِ و جاء قبل أن يُصبِحَ ؟ قال : نعم إني لَأُصَدِّقُه فيما هو أبعدُ من ذلك، أُصَدِّقُه بخبرِ السماءِ في غُدُوِّه أو رَوْحِه ، فلذلك سُمِّي أبو بكٍر الصِّديقَ»[9]
«چون پیامبر خدا صلیاللهعلیه وسلم شبانه به مسجدالاقصی برده شد، بامدادان مردم از این خبر سخن میگفتند. گروهی از کسانی که پیشتر ایمان آورده بودند، لغزیدند و برگشتند. مشرکان این خبر را دستاویز کردند و نزد ابوبکر رفتند و گفتند: آیا شنیدهای که دوستت میگوید دیشب به بیتالمقدس برده شده است؟ ابوبکر گفت: آیا او چنین گفته است؟ گفتند: آری. فرمود: اگر گفته است، راست گفته است. گفتند: آیا باور میکنی که او در یک شب به بیتالمقدس رود و پیش از صبح بازگردد؟ گفت: آری؛ من او را در چیزی بزرگتر از این تصدیق میکنم؛ در خبرهای آسمان که در یک صبح یا شام بر او فرود میآید. از همینجا بود که او را «صدّیق» نامیدند.»
· صدّیق: صیغهٔ مبالغه از «صدق»؛ یعنی کسی که صدق را در بالاترین مرتبهٔ آن تحقق میبخشد؛ نه فقط راستگو، بلکه «راستپذیر» و «راستباور» در برابر حق.
این جمله، اعلام یک موضع نبود؛ بیان یک مبنای ایمانی بود. صدیق، حقیقتی را آشکار کرد که اساس تربیت نبوی است: ایمان، بر اعتماد به صدق پیامبر بنا میشود؛ و اعتماد به صدق پیامبر، بر شناخت مقام او.
ایمانِ ابوبکر، ایمانِ عقلانیِ ریشهدار بود؛ ایمانی که از معرفت به حقیقت پیامبر میجوشید. او پیامبر را نه تنها در خبرهای آسمان، بلکه در هر امر غیبی، هر وعدهٔ الهی و هر فرمان تربیتی تصدیق میکرد. این ایمان، نمونهٔ کاملِ تسلیمِ روشندلانه است؛ تسلیمی که از نور یقین برمیخیزد، نه از تقلید یا هیجان.
در مدرسهٔ نبوت، ترتیب تربیت چنین است:
· ایمان، پیش از مشاهده؛ زیرا مشاهده، پاداش ایمان است، نه شرط آن.
· تصدیق، پیش از تبیین؛ زیرا تبیین، برای دلهای مردّد است، نه برای دلهای مطمئن.
· یقین، پیش از برهان؛ زیرا برهان، برای رفع شک است، و دلِ مؤمن شک ندارد.
ایمانِ صدیق، نشان داد که حقیقت ایمان، نه در فهم جزئیات واقعه، بلکه در اعتماد به گویندهٔ آن است. هر کس پیامبر را بشناسد، سخنش را میپذیرد؛ و هر کس سخنش را بپذیرد، در مسیر تربیت الهی قدم میگذارد.
۲. دلهای مردّد؛ هنگامی که محنت، حقیقت ایمان را آشکار میکند
در برابر این ایمانِ استوار، دلهایی نیز بودند که از واقعهٔ معراج رویگردان شدند. برخی دچار ارتداد شدند؛ برخی تکذیب کردند؛ و گروهی، با وجود آوردن نشانهها و دلایل روشن از سوی پیامبر، باز هم ایمان نیاوردند.
این واکنشها، تفاوت میان دو گونه دل را آشکار میکند:
· دلهای روشن، که نور یقین در آنها جاری است و حقیقت را از ورای پردهٔ حسّ میبینند؛
· دلهای تیره، که در غبار شک، خودبینی و محدودیتهای عقل جزئی فرو رفتهاند.
حادثهٔ اسراء و معراج، تنها سفر پیامبر نبود؛ محکِ ایمان امت بود. در این محک، هر دل، چهرهٔ حقیقی خود را نشان داد. سنت الهی چنین است: محنتها دلها را میتراشند؛ و منحتها حقیقت آنها را آشکار میکنند.
دلِ مؤمن، در برابر محنت، استوارتر میشود؛ زیرا محنت، ایمان او را صیقل میدهد. اما دلِ مردّد، در برابر محنت، میشکند؛ زیرا ایمانش بر پایهٔ معرفت بنا نشده است.
معراج، آینهای بود که در آن، حقیقت ایمانِ انسانها نمایان شد؛ آینهای که امروز نیز در برابر ماست.
۳. امتحان امروز ما؛ ایستادن بر وعدهٔ الهی در میان محنتها
امروز نیز امت، در میان محنتها، تنگناها و فشارهای گوناگون ایستاده است. جهانِ امروز، عرصهٔ آزمونهای بزرگ است؛ آزمونهایی که ماهیت آنها با آزمونهای صدر اسلام تفاوتی ندارد: امتحانِ اعتماد به وعدهٔ الهی.
خداوند وعده فرموده است:
﴿وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَىٰ لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا﴾ (النور: ۵۵)
«خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده داده است که آنان را در زمین جانشین گرداند، همانگونه که کسانی پیش از آنان را جانشین ساخت؛ و دین پسندیدهشان را برایشان استوار کند؛ و پس از ترسشان، امنیت را جایگزین سازد.»
پیام آیه برای انسان امروز چنین است: اگر میخواهی خداوند تو را در زندگیات «استخلاف» کند، باید ایمان را در جانت و عمل صالح را در رفتارت زنده نگه داری؛ آنگاه خداوند خوفهایت را به امنیت، ضعفهایت را به قدرت، و پریشانیات را به آرامش تبدیل میکند.
و نیز فرموده است:
﴿إِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آَمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ﴾ )غافر: ۵۱(
«بیگمان ما پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند، در زندگی دنیا و روزی که گواهان برمیخیزند، یاری میدهیم.»
این آیات، ستونهای امید مؤمناند؛ چراغهایی که در تاریکی محنت، راه را روشن میکنند. مؤمن، با تکیه بر این وعدهها، در سختیها نمیلرزد؛ زیرا میداند که محنت، مقدمهٔ منحت است؛ و تنگی، مقدمهٔ گشایش.
امتحان امروز ما، همان امتحان دیروز امت است: ایستادن بر وعدهٔ الهی، حتی هنگامی که محنتها در اوجاند؛ و نگاه داشتن دل در افق یقین، نه در سایهٔ ترس و تردید.
هر کس به نصرت خدا یقین داشته باشد، در برابر قدرتهای بزرگ، احساس ضعف نمیکند؛ زیرا قدرت حقیقی، در دست خداست. و هر کس به وعدهٔ الهی اعتماد کند، در مسیر تاریخ، نقشآفرین خواهد بود؛ نه منفعل.
۴. سنت نبوی در تاریخ امت؛ گردشِ نبوت، خلافت و آزمونها
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوسلم، مسیر تاریخی امت را در حدیثی ژرف، آیندهنگرانه و سرشار از حکمت ترسیم کرد؛ حدیثی که امام احمد آن را روایت کرده است و همچون نقشهٔ راهی برای قرون و اعصار امت باقی مانده است:
«تَكُونُ فِيكُمْ نُبُوَّةٌ ما شاءَ اللهُ أَنْ تَكُونَ، ثُمَّ يَرْفَعُهَا اللهُ، ثُمَّ تَكُونُ خِلافَةٌ عَلى مِنهَاجِ النُّبُوَّةِ فَتَكُونُ فِيكُمْ ما شاءَ اللهُ أَنْ تَكُونَ، ثُمَّ يَرْفَعُهَا اللهُ إِذا شاءَ، ثُمَّ يَكُونُ مُلْكًا عَضُوضًا فَيَكُونُ فِيكُمْ ما شاءَ اللهُ أَنْ يَكُونَ، ثُمَّ يَرْفَعُهُ اللهُ إِنْ شاءَ، ثُمَّ يَكُونُ مُلْكًا جَبْرِيًّا فَيَكُونُ فِيكُمْ ما شاءَ اللهُ أَنْ يَكُونَ، ثُمَّ يَرْفَعُهُ اللهُ، ثُمَّ تَكُونُ خِلافَةٌ راشِدَةٌ.[10]» {رواه أحمد (٤ / ٢٧٣)}
«در میان شما، دورهای از نبوت برقرار خواهد بود، تا زمانی که خدا آن را باقی بدارد؛ سپس خدا آن را برخواهد داشت. پس از آن، خلافتی بر منهاج نبوت در میان شما پدید میآید و تا زمانی که خدا بخواهد برقرار میماند؛ سپس آن را نیز برمیدارد. آنگاه دورهٔ پادشاهی سختگیر و گزنده فرا میرسد و تا زمانی که خدا بخواهد ادامه مییابد؛ سپس آن را برمیدارد. پس از آن، دورهٔ پادشاهی جبری و تحمیلی خواهد آمد و تا زمانی که خدا بخواهد برقرار میماند؛ سپس آن را برمیدارد. و سرانجام، خلافتی راشده دوباره برپا خواهد شد.»
سپس پیامبر سکوت کرد؛ سکوتی که بوی امید میداد، سکوتی که گویی در ژرفای خود میگفت: اسلام دوباره برمیخیزد، و وعدهٔ الهی در وقت مقدّر، به ثمر مینشیند.
این حدیث، نقشهٔ راه امت است: امت، از نبوت آغاز میکند؛ به خلافتی بر منهاج نبوت میرسد؛ سپس وارد دورهٔ آزمونها، سختیها و سلطههای گوناگون میشود؛ و در پایان، بار دیگر به نور خلافت راشده بازمیگردد. این گردش، سنت الهی در تاریخ امت است؛ سنتی که در آن، محنتها مقدمهٔ منحتها هستند، و آزمونها مقدمهٔ گشایشها.
در این نگاه، تاریخ امت نه رشتهای از شکستها، بلکه سلسلهای از تربیتهاست؛ نه انقطاعی در مسیر، بلکه تکاملِ تدریجیِ حقیقت. هر دوره، معنایی دارد؛ هر محنت، حامل پیامی است؛ و هر آزمون، دریچهای به سوی گشایشی بزرگتر.
۵. ایمانِ ضعیف و ایمانِ راسخ؛ دو نگاه به آینده
در میان محنتها، دلهای ناتوان گاه به یأس میگرایند؛ گاه زمزمه میکنند: «چگونه میتوان با دستهای تهی، در برابر قدرتهای بزرگ ایستاد؟»
شهید بزرگوار ـ رحمهالله ـ چه نیکو گفت: «بسیاری خواهند گفت این سخن، خیال و غرور است؛ چگونه کسانی که جز ایمان و جهاد چیزی ندارند، میتوانند با قدرتهای گردآمده و سلاحهای گوناگون مقابله کنند؟ آنان شاید معذور باشند؛ زیرا از خود و از پیوندشان با قدرت الهی مأیوس شدهاند.»
اما ما میگوییم: این حقیقتی است که بدان ایمان داریم و برای آن کار میکنیم. ما آیات خدا را میخوانیم و از آنها نیرو میگیریم:
﴿وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾
سست نشوید و اندوه مدارید؛ که شما برترید اگر ایمان داشته باشید.
﴿إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ﴾
اگر زخمی بر شما رسیده، بر آنان نیز زخمی همانند آن رسیده است.
﴿وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ﴾
و این روزگار را میان مردم میگردانیم.
﴿وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آَمَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ﴾
و تا خداوند مؤمنان را آشکار سازد و از میان شما شهیدانی برگزیند.
نکات لغوی و بلاغی
· وَلَا تَهِنُوا: «وهن» به معنای سستی، فروگشتن قوّت، و ضعف اراده است؛ نه فقط ضعف جسم، بلکه فرسایش روحی. نهیِ الهی از وهن، نهی از فروپاشی درونی است.
· وَلَا تَحْزَنُوا: «حزن» اندوهی پایدار و درونی است؛ نه غم لحظهای. یعنی اجازه ندهید شکست ظاهری، روح شما را در بند بگیرد.
· وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ: تعبیر «الأعلون» اوج بلاغت است؛ برتری نه به قدرت نظامی، بلکه به حقیقت ایمان، هدف، معنا و جهت.
· قَرْحٌ: زخمِ دردناک، هم جسمانی و هم روحی. در احد، هم زخم شمشیر بود و هم زخمِ خطای برخی یاران.
· نُدَاوِلُهَا: «مداوله» یعنی گردش دادن، چرخش پیدرپی؛ اشاره به سنت الهی در گردش پیروزی و شکست.
· يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ: «اتخاذ شهید» یعنی برگزیدن انسانهایی که خونشان سند صدق ایمان میشود.
این آیات، جایگاه مؤمن را ترسیم میکنند: مؤمن در سختیها فرو نمیریزد؛ دعوتش را با دعوتهای دیگر نمیسنجد؛ راهش را با راههای بینور مقایسه نمیکند. او میداند که حقیقت، در سنّت الهی جریان دارد؛ و میداند که روزهای سخت، بخشی از گردش حکیمانهٔ روزگار است.
ایمانِ راسخ، آینده را با چشم خدا میبیند؛ نه با چشم محاسبات زمینی. ایمان، افق را میگشاید؛ دل را از تنگنای ترس بیرون میبرد؛ و انسان را در جایگاهی مینشاند که از آنجا، قدرتهای بزرگ کوچک مینمایند و محنتها، پلههای رشد و انتخاب میشوند.
۶. ثمرهٔ تلاش مؤمن؛ هنگامی که قطرهای کوچک، دریایی بزرگ میشود
شما دعوت کردید و جهاد نمودید؛ و اکنون ثمرهٔ همان کوششِ اندک، پیشِ روی شماست؛ ثمرهای که از جنس نور است و از سنّت الهی نیرو میگیرد:
آوازهایی که به زعامت پیامبرِ اکرم و عظمتِ قرآن شهادت میدهند؛ خونهای پاکی که در راه خدا جاری شد و زمین را به کرامت آراست؛ دلهایی که صادقانه تمنّای شهادت دارند و در اشتیاق لقاء، میسوزند؛ جوانانی که با ایمانی روشن و یقینی استوار، در برابر ظلم ایستادند؛ و امّتی که با وجود محنتها، هنوز زنده است، هنوز میجوشد، و هنوز در مسیر حق پایدار مانده است.
اینها موفقیتی فراتر از انتظار است؛ میوهٔ قطرههایی کوچک که به دریایی بزرگ پیوستهاند؛ گامهایی خرد که در سنت الهی، به موجهایی عظیم و اثرگذار بدل میشوند.
پس راه را ادامه دهید؛ در میدانِ عمل بایستید؛ و بدانید که خدا با شماست، و هرگز تلاشهای شما را تباه نمیسازد. وصلى الله على نبينا محمد وعلى آله وصحبه وسلم
پانوشتها:
[1] تفسیر انوار القرآن، ذیل آیه 1 سوره أسراء.
[2] صفوة التفاسیر، ذیل آیه 11 سوره نجم.
[3] وأخبرني عقيل بن محمد أنّ أبا الفرج البغدادي، أخبرهم عن محمد بن جرير، قال: حدّثنا الربيع، قال: حدّثنا ابن وهب، عن سليمان بن بلال، عن شريك بن أبي نمر، قال: سمعت أنس بن مالك يحدّثنا عن ليلة المسرى أنّه عرج جبريل برسول الله صلّى الله عليه وسلّم إلى السماء السابعة، ثم علا به بما لا يعلمه إلّا الله عز وجل؛ حتى جاء سدرة المنتهى، ودَنا الجبار ربّ العزة، فَتَدَلَّى، حتى كان منه قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى، فَأَوْحى إليه ما شاء. ودنوّ الله من العبد، ودنوّ العبد منه بالرتبة، والمكانة، والمنزلة، وإجابة الدعوة، وإعطاء المنية، لا بالمكان، والمسافة، والنقلة، كقوله سبحانه: فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ. وقال بعضهم: معناه: ثُمَّ دَنا جبريل من ربّه عزّ وجل، فَكانَ منه قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى، وهذا قول مجاهد، يدلّ عليه ما روي في الحديث: «إنه أقرب الملائكة من جبرائيل الى الله سبحانه». وقال الضحاك: ثُمَّ دَنا محمد من ربّه عز وجل، فَتَدَلَّى، فأهوى للسجود، فَكانَ منه قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى. وقيل: ثُمَّ دَنا محمد من ساق العرش فَتَدَلَّى، أي: جاوز الحجب والسرادقات، لا نقلة مكان، وهو قائم بإذن الله كالمتعلق بالشيء لا يثبت قدمه على مكان، وهذا معنى قول الحسين بن الفضل. انتهى. والراجح من هذه الأقوال - والعلم عند الله - هو أن الضمير في هذه الأفعال: (دنا فتدلى فكان) يعود على جبريل؛ وهذا القول هو الذي قدمه إماما المفسرين: الطبري، والقرطبي، وذكر ابن عطية أنه قول الجمهور.
[4] https://www.islamweb.net/ar/fatwa/423622/%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%B9-%D8%A7%D9%84%D8%B6%D9%85%D9%8A%D8%B1-%D9%81%D9%8A-%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%89-%D8%AB%D9%8F%D9%85%D9%91%D9%8E-%D8%AF%D9%8E%D9%86%D9%8E%D8%A7-%D9%81%D9%8E%D8%AA%D9%8E%D8%AF%D9%8E%D9%84%D9%91%D9%8E%D9%89-%D9%81%D9%8E%D9%83%D9%8E%D8%A7%D9%86%D9%8E-%D9%82%D9%8E%D8%A7%D8%A8%D9%8E-%D9%82%D9%8E%D9%88%D9%92%D8%B3%D9%8E%D9%8A%D9%92%D9%86%D9%90-%D8%A3%D9%8E%D9%88%D9%92-%D8%A3%D9%8E%D8%AF%D9%92%D9%86%D9%8E%D9%89
[5] صفوة التفاسیر، ذیل آیه 12 سوره نجم.
[6] «تَهیئهٔ پیش از تجلی»؛ سنتِ آمادهسازی دل برای پذیرش نور
در عرفان، یکی از بنیادیترین سنتهای الهی در تربیت پیامبران و سالکان، سنتی است که آن را «تَهیئهٔ پیش از تجلی» مینامند؛ سنتی که بیان میکند:
پیش از آنکه نورِ حقیقت بر دل فرود آید، دل باید آماده شود؛ پیش از آنکه قهر یا نصرت الهی ظاهر گردد، قلب باید صیقل یابد؛ و پیش از آنکه انسان به مقام مشاهدهٔ ملکوت برسد، باید در مدرسهٔ تربیت الهی پرورده شود.
این سنت، در حقیقت، قانونِ آمادهسازی است؛ قانونی که در سراسر تاریخ رسالتها جاری بوده و در مسیر سلوک انسان نیز همچنان جاری است.
[7] رواه الطبراني في الكبير، والخطيب البغدادي في "الجامع لأخلاق الراوي"، وذكره ابن هشام وغيره في السيرة النبوية، وقال الهيثمي في "مجمع الزوائد": "رواه الطبراني، وفيه ابن إسحاق وهو مدلس ثقة، وبقية رجاله ثقات»؛ خلاصة حكم المحدث : رجاله ثقات؛ الراوي : عبد الله بن جعفر | المحدث : محمد ابن يوسف الصالحي | المصدر : سبل الهدى والرشاد الصفحة أو الرقم : 2/439التخريج : أخرجه الطبراني كما في ((جامع المسانيد)) لابن كثير (6191) بلفظه. .
[8] این دعا در ماجرای طائف پس از آزار شدید مشرکان نقل شده است.
روایت محمد بن کعب القرظی: مرسل، رجال آن ثقاتاند.
روایت عبدالله بن جعفر: سند آن نیکو و رجال آن ثقهاند.
روایت در فقه السیرة: ضعیف دانسته شده، اما اهل سیر آن را پذیرفتهاند و ابنتیمیه و ابنقیم به آن استناد کردهاند.
بنابراین، اصل دعا ثابت و مشهور در سیرهٔ نبوی است و در منابع معتبر تاریخی و حدیثی آمده است.
[9] خلاصة حكم المحدث : متواتر ؛ الراوي : عائشة أم المؤمنين | المحدث : الألباني | المصدر : السلسلة الصحيحة الصفحة أو الرقم : 306
التخريج : أخرجه الحاكم (4407)، والبيهقي في ((دلائل النبوة)) (2/ 360) واللفظ لهما، وأبو نعيم في ((معرفة الصحابة)) (69) مختصرًا.
[10] خلاصة حكم المحدث : إسناده حسن
الراوي : النعمان بن بشير | المحدث : الألباني | المصدر : هداية الرواة الصفحة أو الرقم : 5306
التخريج : أخرجه أحمد (18406)، والبزار في ((مسنده)) (2796) واللفظ لهما، و البيهقي في ((دلائل النبوة)) (6/ 491) بنحوه.

نظرات