باوجود این‌که این جوان مسلمان، برنده‌ی عنوان «مدال زنبق طلایی» -که بزرگ‌ترین مدال در کشور بوسنی است- شد؛ ولی لیاقتش بسیار فرا‌تر از این‌ها بود؛ زیرا اگر مسلمان نمی‌بود و کاری که انجام داد، در ورایش نیتی خداخواهانه و اسلام دوستانه نداشت، سینمای هالیوود فرصت را غنیمت می‌شمرد و از آن رخداد، افلامی به یادماندنی می‌ساخت که بی‌تردید بسیاری از عناوین جهانی را از آن خود می‌کرد و اکنون اصل ماجرا: 

 «نجات برانکوویچ» پیشینه‌ی خانوادگی بسیار درخشانی داشت. پدر بزرگش یکی از رادمردان پرورده‌ شده‌ی کشور بالکان و مالک اراضی بسیاری بود. از خانواده‌ی وی چندین مهندس رشد کرده بودند. همین امر باعث شده بود که نجات از خردسالی رؤیای مهندس شدن را در سر بپروراند. 

۱۲سال بیشتر سن نداشت که صرب‌ها در سال۱۹۷۳م، در شهر «سارایوو» پدرش را به شهادت رساندند. نجات و یکی از برادرانش همراه مادرشان بی‌سرپرست و آواره ماندند. از آنجا که نجات پسری با استعداد بود، در کالج مهندسی پذیرفته شد و به‌عنوان نفر اول فارغ‌التحصیل گردید. او پس از فارغ‌التحصیلی در یکی از ارگان‌های دولتی مشغول به کار شد و دیری نپایید که توانایی و خلاقیتش را در ساخت و ساز ۳۷پل به اثبات رسانید. 

پس از ازدواج با همسرش در سارایوو سکنی گزید. سپس صاحب فرزندی شدند و او را «عدنان» نام نهادند. در سال۱۹۹۲م گلوله‌های توپ و تفنگ صرب‌ها، آرامش را از منطقه سلب کرده بود و زندگی نجات و خانواده‌اش را تا حدی به کامشان تلخ می‌کرد که روزی پسر بچه‌ی خردسالشان را به پدر و مادرش گفت: چرا مرا به دنیا آوردید؟ برای این‌که در این جهنم زندگی کنم؟ 

این جملە از پسرش؛ چون تیری بر جگر او نشست و نتوانست جلوی شکسته شدن بغضش را بگیرد و به‌دنبال او همسرش نیز به گریه افتاد و «عدنان» را به آغوش گرفت و سعی می‌کرد با گفتن «فرزند شیرینم، خدای بزرگ ما را تنها نمی‌گذارد» او را آرام کند. 

در سارایوو، «نجات» شهرت خوبی به دست آورد و آوازه‌اش در شهر پیچید؛ زمانی‌که صرب‌ها خطوط راه‌آهنی را که به شهر «موستار» می‌رفت، تخریب کردند، نجات در صدر کسانی بود که از آن‌ها درخواست تعمیر ریل‌ها صورت گرفت. پس از این‌که صرب‌ها ساراییگو را محاصره کردند، نجات هم مانند سایر جوانان، جامه‌ی پاسداری از میهن به تن کرد و با جنایت‌کاران صرب به مبارزه برخاست. 

روزی ژنرال «رشید زورلاک» سرپرست امدادات، نجات را فراخواند و از وی خواست که نقشه‌ی یک تونل مخفی در زیر باند فرودگاه را طراحی کند که ناحیه «دوبرینا»ی شمال سارایوو را به «بوتمیرا» که ناحیه‌ای مسلمان‌نشین بود، وصل کند. صرب‌ها تمام شهر را محاصره و سارایوو را از سایر مناطق مسلمان‌نشین جدا کرده بودند به‌طوری‌که نه تجهیزات جنگی به مبارزان مسلمان می‌رسید و نه خوراک و مایحتاج زندگی به مردم؛ و هر لحظه ترس این می‌رفت که شهر تسلیم شود. 

آن شب نجات دیده برهم نگذاشت و مدام نقشەی تونل را در ذهنش تجسم می‌کرد و تصمیم گرفت به محض دمیدن سپیده، داخل محوطه‌ی فرودگاه را که قرار بود تونل از زیرش بگذرد، بررسی کند. مشکل کار اینجا بود که بخشی از فرودگاه در دست صرب‌ها و بخش دیگرش تحت تسلط نیروهای سازمان ملل بود و بین آن‌ها، با توده‌های زیاد سیم خاردار محکم شده بود؛ چنان‌چه کسی می‌خواست مخفیانه از «دوبرینا» به «بوتمیرا»، که مسافتش ۴۵۰ متر بود، برود، هدف شلیک تیراندازهای صربی قرار می‌گرفت و کمتر کسی بود که جان سالم به در ببرد. 

نجات و دوستش مهندس باقر، پسر سردار «علی عزت»، لباس ورزشی به تن و ۲۴ بار از یک سمت فرودگاه به سمت دیگر دوندگی کردند و با وجود این‌که به آنان شلیک می‌شد، با همت و توکل برخدا، بدون هیچ آسیبی مأموریتشان را به بهترین شکل ادا نمودند. 

نجات موفق شد در عرض یک ماه (دسامبر۱۹۹۲تا ژانویەی ۱۹۹۳) نقشه‌ی تونل را طراحی کند. این‌گونه بود که از هر دو سمت (از دوبرینا و بوتمیرا) کار کندن تونل شروع شود و برای منحرف کردن صرب‌ها، از یک سمت آن باید ابتدا به‌صورت کج حفر می‌شد و پس از فاصله مشخصی مسیر، مستقیم می‌گردید. 

این نقشه به شدت مورد بررسی و بازبینی قرار گرفت؛ سپس به سردار علی عزت تحویل داده شد و باوجود این‌که کسی به موفقیت پروژه امیدوار نبود، او با قاطعیت از اجرای طرح حمایت کرد و لباس نظامی خویش را که بسیار با ارزش بود، برای مخفی شدن از دید دشمن، به نجات اهدا کرد تا در حین انجام کار به تن کند. 

در روز ۱۲ژانویەی ۱۹۹۳م، از هر دو سمت کار حفر تونل شروع شد. انجام این کار آسان نبود. چگونگی مخفی شدن از دید دشمن مشکل اصلی بود و حتی خاک و سنگ‌های کنده شده، بەگونه‌ای باید پنهان می‌شد که نظر دشمن را جلب نکند. یکی از مشکلات دیگر کمبود ابزار کند و کاو بود چون فقط وسایل و ابزار ابتدایی در دست بود که کار کردن با آن‌ها برای چنین کار دشواری، سخت و مشقت‌بار بود. مشکل سوم نیز مسألەی تنفس و روشنایی داخل تونل بود. برخورد به سفره‌های آب زیرزمینی و سنگ‌های سخت و ضخیم مشکل چهارم بود که حفاران با آن دست و پنجه نرم می‌کردند. 

از آنجا که بیشتر افراد، درگیر مبارزەی مسلحانه بودند، تنها تعداد۱۲۰ نفر برای کندن تونل در دسترس بودند که تعداد بیشترش را افراد مسن تشکیل می‌دادند. بنابراین از هر سمت تونل ۶۰ نفر مشغول کندن شدند. طول تونل ۵۰۰ متر بود که باید در عمق ۸۰ سانتی‌متری از سطح زمین حفر می‌شد. عرض تونل یک متر و ارتفاع آن از سمت بوتمیرا ۱۸۰سانتی‌متر بود؛ طوری‌که یک فرد با حالت ایستاده به‌راحتی وارد آن می‌شد. ارتفاعش از سمت دوبرینا نیز ۱۶۰سانتی‌متر بود و افرادی که وارد سارایوو می‌شدند، به‌صورت نیمه خم بیرون می‌آمدند. 

 صورت گرفتن این پروژه مستلزم تلاش مستمر شبانه‌روزی بود و می‌بایست روزانه ۵‌ متر کنده شود. 

یکی از صربی‌ها که در گردان مهندسی با بوسنیایی‌ها کار می‌کرد، فرار کرد و خبر حفر تونل را به صربی‌ها رساند؛ ولی چون کار کندن در مراحل ابتداییش بود، به علاوه تونل هم در ابتدا به‌صورت کج حفر می‌شد، صربی‌ها هرچه در باند فرودگاه چاه کندند، موفق به کشف مسیر تونل نشدند. 

مدت زمان پیش‌بینی شده برای اتمام پروژه ۴ماه بود. یعنی روز۲۶ آوریل می‌بایست کار حفر تونل کامل می‌شد. ۲۶آوریل سررسید؛ ولی کار تکمیل نشد. نجات بسیار دودل و بی‌صبر شد. او صدای کارگران را می‌شنید که از هر دو سمت مشغول کندن بودند ولی از تلاقی هر دو مسیر با هم، اطمینان نداشت و این باعث نگرانی وی می‌شد. آن روز‌ها سردار علی عزت هم در «ژنو» مشغول مذاکره با صربی‌ها بود و موضعش در نشست‌ها به موفقیت یا شکست پروژه بستگی داشت. به‌همین دلیل به‌صورت تلفنی با ساراییگو ارتباط برقرار می‌کرد و از پروژه خبر می‌گرفت. ۴روز از مدت در نظر گرفته‌شده گذشت و هنوز چیزی مشخص نبود. سردار علی عزت ناچار به نشست‌ها ادامه می‌داد تا بلکه پروژه به اتمام برسد و او مجبور به تنازل به نفع دشمن نشود. 

عصر روز سی‌ام آوریل، ساعت ۸: ۴۵، بیل و کلنگ کارگران از دو سمت به هم رسید. نجات از خوشحالی نزدیک بود بال درآورد. شتاب‌زده از تونل بیرون آمد و از نزدیک‌ترین پادگان، مژده‌ی موفقیت پروژه را به سردار علی عزت در ژنو داد. محاصرەی سارایوو شکسته شد و سردار علی عزت بر تنازل نکردن از خواسته‌هایش بیش از پیش اصرار ورزید. موفقیت این پروژه همه را شگفت‌زده کرد؛ زیرا یکی از شاه‌کارهای مهندسی در آن زمان و مکان بود. 

خطوط راه آهن، هرچه سریع‌تر در تونل نصب شد و کالسکه‌ها در آن، مشغول جابجا کردن ده‌ها تن مواد غذایی و تسلیحات به داخل شهر سارایوو شدند. در جریان این رشادت‌ها ۷ تن زخمی شدند و شخصی به اسم «مجید عارفوویچ» که در این مدت بسیار چالاکانه برای اتمام پروژه در تلاش بود تا بتواند همسرش را که تازه بچه‌دار شده بود را ببیند، به شهادت رسید و آرزوی دیدار جگرگوشه‌اش را با خود به زیر خاک برد. 

آری... ایمان و فداکاری یک جوان دین‌دار، می‌تواند شاه‌کاری بیافریند که سرنوشت یک ملت را متحول سازد.