یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
یک دختر بود اسمش سنا بود. او یک گُل داشت. اسم گل او، طلا بود.
یک روز صبح سنا وقتی از خواب بیدار شد، دید که توی گلدان پر از طلا بود. او خیلی تعجب کرد و خیلی خوشحال شد.
طلاها چهار تا شدهبودند یکی از آنها را به مادرش داد. یکی از طلاهای دیگر را هم به خالهاش داد. یکی از طلاها را به پدرش داد و یک طلا هم برای خودش ماند.
قصهی ما به سر رسید، کلاغه به خونهاش نرسید!

نظرات