نمی خواهم انتقاد کنم یا بگویم خیلی بدیم یا بگویم خیلی خوبیم. فقط می خواهم بگویم اینطوری هستیم. قصدم چیزی شبیه شرح ما وقع است. شرح آنچه که در وجود خیلی از ما دخترهای ایرانی به وقوع پیوسته یا در حال به وقوع پیوستن است. به وقوع پیوستنی که بعضی مان استتارش کرده ایم یا برش فائق آمده ایم و بعضی مان در مقابلش تسلیم شده ایم و یا ستایشش کرده ایم و جلوی پایش لنگ انداخته ایم.

واقعیت این است که آنچه بیشتر ما دخترهای ایرانی را از دیگر دخترها متمایز می کند، معذب بودن مان است؛ چه به لحاظ روحی و چه به لحاظ ظاهری. معذب بودن یعنی چه؟ یعنی همیشه خودمان را در حالتی قرار می دهیم که آزادی عمل به معنای واقعی کلمه را از خود سلب می کنیم و رفتارهایی از پیش تعیین شده نشان می دهیم که قبلا طی مراحلی چند، روی آنها فکر و تمرکز کرده ایم. این یعنی ما در لحظه ی حال زندگی نمی کنیم و عادت نکرده ایم یا یاد نگرفته ایم که خود خودمان باشیم. ما لباس های مجلسی و رسمی بر تن روحمان پوشانده ایم و از خودمان خواسته ایم به موقع حرف بزنیم، به موقع و آرام بخندیم، گریه هامان را قایم کنیم، حرف هایمان توی جمع، خیلی تند نباشد یا حال کسی را بد یا حتی خیلی خوب نکند، درست بنشینیم، روی یک خط صاف راه برویم، خیلی به پشت سر نگاه نکنیم، ندویم و خلاصه آهسته برویم و آهسته بیاییم که گربه شاخمان نزند. خیلی از ما علاوه بر شلوار لی تنگی که بر پای تنمان پوشانده ایم، شلواری به این تنگی هم پای روحمان کرده ایم و نه فقط توی کوچه و بازار و خیابان، که توی خانه هم با آن راه می رویم. راحت بگویم ما با خودمان هم رودربایستی پیدا کرده ایم.

 

معذب بودن یعنی برای اینکه همرنگ جماعت شویم آنچه خودمان نیستیم باشیم. چکمه ی جیر سنگین پا کنیم و با پاشنه هایش آنقدر بیگانه باشیم که رنج یگانه شدن با آنها را بر فرد کناری مان تحمیل کنیم به این صورت که دستمان را بگیرد تا مبادا پاشنه ها زمینمان بزنند یا ساق های بلند چکمه، مانع خم شدن زانوهامان شوند. معذب بودن یعنی جانمان را تحت فشار بگذاریم تا ظاهر امروزمان شبیه ظاهر دیروزمان نشود، یعنی تحمل عذابی که خودمان با چیزی شبیه اختیار به خودمان بار کرده ایم.

 

ما خودمان را معذب کرده ایم تا دیگران خوشحال باشند. دیگران به به و چه چه کنند و بگویند چه دختر خوبی، چه دختر متینی و یا چه به روز، چه خوش تیپ. این خوش تیپ و خوب و متین و زیبا و جذاب بودن ما به قیمت از دست رفتن شعور و اختیارمان تمام شده است، به قیمت از دست رفتن و تمام شدن خودمان. ما نمی خندیم تا پشت سرمان نگویند دختره ی بی ملاحظه، ما گریه نمی کنیم تا لوس و ناز نازی و حساس و زودرنج نخوانندمان، ما از حقمان دفاع نمی کنیم تا نگویند دم در آورده ایم، ما چکمه می پوشیم و کلیپس می زنیم و مو رنگ می کنیم و ساپورت می پوشیم و لبخند می زنیم تا ببینند و حظ کنند و تحویلمان بگیرند.

 

ما چکمه بپوشیم و کلیپس به این بزرگی بزنیم تعریفمان می کنند به حدفاصل میان چکمه و کلیپس، و چکمه نپوشیم و کلیپس نزنیم بهمان می گویند قدیمی و زیادی ساده.

 

ما دخترهای ایرانی معذب شده ایم.