از اوایل تا اواخر ژوئیهی سال ٢٠١٢، طارق رمضان، اندیشمند برجستهی مسلمان، به نقاط مختلف شبهجزیره [مالزی] سفر کرد تا در کوالالامپور، سنگاپور، پنانگ و پرلیس سخنرانی کند. در این مصاحبه، دیدگاههای او را دربارهی محیطزیست، اقتصاد، هنر، فلسفه، حدود شرعی و همچنین وضعیت فعلی سیاست در مالزی و موضوعات دیگر گرد آوردهایم.
پرسش: موضوع محیطزیست در اولویتهای رایجِ کنونیِ مسلمانان جایگاه چندانی ندارد، اما شما استدلال میکنید که باید چنین باشد. چرا؟
پاسخ: وقتی به قرآن مراجعه میکنم، میبینم که بسترِ نزولِ وحی، تمامیتِ آفرینش است. جهانِ هستی خود یک وحی است و این البته طبیعت، گیاهان و حیوانات را نیز در بر میگیرد. به بیان دیگر، احکام و اهدافی که از قرآن برمیآیند، در چهارچوبِ طرحِ کلانترِ جهان و طبیعت به عنوان بخشی از آفرینش قرار دارند.
بنابراین، اگر به نحوهی تخریب و بیاحترامی خود به آفرینش نگاه کنید، روشن میشود که مشکلی در فهم ما وجود دارد. ما بر روی قوانین و احکام تأکیدِ بیش از حد میکنیم، اما از مقصد و هدفِ آنها غافلیم.
ما به عنوان مسلمان، احترامِ خود به آفریدگار را با احترام به آفرینش نشان میدهیم؛ به همین دلیل است که باید میان خود و اهدافِ وحی آشتی برقرار کنیم، و این هدف در واقع تکریمِ طبیعت به عنوان بخشی از خلقت است.
ما باید در شیوهی برخورد پیامبر با آب، حیوانات، نحوه ذبح و مراقبت از گیاهان و نظایر آن تجدیدنظر کنیم. احترام به طبیعت بخشی از اسلام است؛ این امری حیاتی است، اما مسلمانان از آن آگاه نیستند. تمام جهان از گرمایش جهانی و احترام به طبیعت سخن میگویند، اما مسلمانان به اندازهی کافی در این زمینه تلاش نمیکنند.
پرسش: این مسئله همانطور که میدانید با نظام اقتصادی و عادات مصرفی ما گره خورده است. اما حتی اتکای ما به استفادهی روزمره از ابزارها — از مبلمانی که استفاده میکنیم تا فناوریهایی که به آنها وابستهایم — مستلزم نوعی کاوش یا مداخله در طبیعت است. آیا این بدین معناست که ما باید در مفهوم «نیازهای خود» بازنگری کنیم؟
پاسخ: بله، حتماً. من در کتاب خود اصلاح رادیکال (Radical Reform) روشن ساختهام که اگر به اقتصاد نپردازیم، نمیتوانیم از محیطزیست یا اکولوژی سخن بگوییم. پیوندی مستقیم میان نحوه تعامل ما با اقتصاد و نحوه تعامل ما با طبیعت وجود دارد.
ما نمیتوانیم بازار آزاد به معنای فعلی داشته باشیم، چرا که بازار آزاد واقعاً ما را آزاد نمیسازد. این بازار تنها برای بهره، ربا، دلالی و مصرفگرایی آزاد است تا نیازهای کاذب ایجاد کند. اما اکنون طبیعت به ما میگوید که اگر به محیطزیست احترام نگذارید، با نیازهای مصنوعی و مصرفگراییِ مفرطی زندگی میکنید که دقیقاً همان شرایطِ لازم برای بقای ما را نابود میسازد.
در اینجا باید به سه مسئلهی مهم بپردازیم:
۱. نیازمند تجدیدنظری بسیار عمیق در نحوهی تعامل خود با اقتصاد هستیم.
۲. باید تجدیدنظری بسیار عمیق در شیوه زندگی خود داشته باشیم؛ نمیتوانیم صرفاً فرهنگِ مصرفی به سبک آمریکایی را اتخاذ کنیم. اسلامیسازیِ آن فرهنگ، در واقع زدودنِ اسلام از اسلام است.
۳. بسیار مهم است درک کنیم که اقتصاد و محیطزیست، چالشهایی مشترک برای همگان هستند. اینجاست که یگانگیِ اصول اسلامی باید به ارزشهای جهانیِ مشترکی که با دیگران داریم بپیوندد.
اما ما چنین نمیکنیم. هنگامی که رقابت ما تنها بر سر ارقام و آمار باشد و تمام همّوغنّت ما این باشد که چه تعداد نوکیش بهدست آوردهایم، در واقع برای خیر و نیکی رقابت نمیکنیم. رقابتِ واقعی در خیرات تنها زمانی رخ میدهد که ارزشهای دادگری و عدالتِ خود را پیاده کنیم.
پرسش: این انحراف در ارزشها چگونه رخ داد؟ آنچه دربارهی طبیعت به عنوان بخشی از آفرینش خدا و همنواییِ آن در تسبیح الهی میگویید، در قرآن کاملاً روشن است. چرا مسلمانان از این بخش از پیام اسلام غفلت ورزیده و در عوض، مشغولِ مسئلهی نظارت بر اخلاق عمومی و اولویتدادن به اجرای حدود شدهاند؟
پاسخ: نخست باید نکتهای را در نظر داشته باشیم. در اسلام، احکام و قوانین مهم هستند؛ همانگونه که پیامبر فرمود: «إنَّ الحَلالَ بَيِّنٌ وَإنَّ الحَرامَ بَيِّنٌ» [حلال روشن است و حرام روشن است]. هدف، کاستن از اهمیتِ احکام نیست، بلکه داشتنِ اولویتبندیِ درست است.
من این موضوع را در بسیاری از کتابهایم توضیح دادهام؛ بدینگونه که مسلمانان زمانی دچار وسواسِ احکام و قوانین شدند که اعتمادبهنفسِ خود را نسبت به بینش و حقیقتِ این پیام از دست دادند، و این روند از سدههای ۱۳ و ۱۴ میلادی آغاز شد. افزون بر احکام، نگارش و رویکرد آنان نسبت به دانش نیز تغییر یافت؛ آنگاه که مسلمانان از فلسفه، علوم تجربی و هنر هراسیدند. اینها نشانههایی بود از اینکه مشکلی در نحوه برداشت مسلمانان از خود و مواجههشان با وحی پدید آمده است.
این مشکل، منحصراً یک مشکل مسلمانی نیست. شما این را در غرب نیز میبینید؛ برای نمونه در نحوه برخوردشان با مهاجران و مسلمانان. نخستین واکنش آنان غالباً روی آوردن به قوانین و خواستارِ اجرای سختگیرانهتر و تنگنظرانهترِ آنهاست.
احساسِ نیاز به حمایت در صورت وجودِ یک تهدیدِ واقعیِ بیرونی پذیرفتنی است. اما احساسِ محافظهکاری از درون، مانند یک زندان است: آنچنان درون خود حصار میکشید که دیگر نمیتوانید از چارچوب خارج شوید.
پرسش: یکی از دغدغههای همیشگی شما به عنوان یک اندیشمند مسلمان، فقدان خلاقیت در میان مسلمانان است. مسلمانان تمایل دارند یا صرفاً از غرب تقلید کنند یا هرگونه تغییر جدید در جامعه را از پشت عینکِ حذر و حقوقِ محض (فقهی) بنگرند. اما خلاقیت همواره با قوانین سازگار نیست؛ خلاقیت از بسیاری جهات در تقابل با چارچوبهاست، چرا که نیازمند «آزادی» به عنوان شرطِ نخستین است. مسلمانان چگونه باید میان نیاز و اشتیاق به خلاقیت و در عین حال پایبندی به احکام، توازن برقرار کنند؟
پاسخ: این پرسشِ بسیار مهمی است. میدانید، از زمان قیامهای خاورمیانه، بسیاری از اندیشمندان اظهار داشتهاند که «آزادی مقدم بر شریعت است». همچنین نکتهی مهم دیگری که در فهم شریعت باید مد نظر داشت این است که قلمروِ «مباحات» (امور مجاز) باید تا حد امکان فراخ باشد؛ بنابراین باید راه را باز بگذاریم تا مردم بتوانند دست به خلاقیت بزنند.
البته اخلاق باید در تمامیِ تکاپوهای خلاقانه حضور داشته باشد، اما نمیتوان اخلاق را بر خلاقیت تحمیل یا اجبار کرد، چرا که این کار با ذاتِ خلاقیت در تناقض است. بنابراین، فراتر رفتن از مرزها، برانگیختنِ تفکر و واداشتنِ مردم به اندیشه و پرسشگری دربارهی محدودیتها، اگر با اعتمادبهنفس همراه باشد همواره برای قوانین بد نیست، بلکه حتی میتواند فهم شما را از دین در این مسیر استوارتر سازد.
آنچه ما بدان نیازمندیم بحث و گفتگو دربارهی فلسفهی هنر است: باید بپرسیم که در وهلهی اول چه میخواهیم؟ آیا بحث صرفاً بر سر گفتن و انجام دادنِ هرچه دلتان میخواهد است، یا سخن از امری والاتر در میان است؟ ما باید هنرمند را آزاد بگذاریم، اما در عین حال باید از نحوه مواجههی او با آزادی نیز پرسش کنیم. آیا این هنر برای تعالی است یا برای ویرانی؟ آیا کرامتی در این مسیر وجود دارد؟
ادعایی از سوی غرب مطرح میشود که میگوید تمام هنرها باید بیرون از هرگونه ملاحظهی اخلاقی باشند. من میتوانم این را به عنوان یک ساختارشکنی یا شوک بفهمم، اما بر این باورم که میتوان خلاقیتی بسیار عمیق همراه با حس اخلاقی داشت. داشتن حس اخلاقی به معنای جزماندیشی در مواجهه با قوانین نیست؛ بلکه میتواند شیوهای گشوده در تعامل با پرسش از اهداف و غایات باشد که کاملاً متفاوت است.
پرسش: بنابراین آزادی برای مرتکب شدنِ اشتباه باید وجود داشته باشد، اما با این حال باید رو به سوی یک جهانبینیِ اخلاقی داشته باشد.
پاسخ: بله، نباید خودمان را گول بزنیم. وقتی قرآن میفرماید «وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ» [و به راستی ما فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم]، بله، همه ما باید آزاد باشیم، اما این نباید به معنای اقدام علیه کرامتِ انسان باشد.
اگر به نحوه مواجههی هنرمندانِ بزرگِ گذشته مانند بتهوون با هنر و اخلاق نگاه کنید، میبینید که در آثارشان رنج و عذاب وجود داشت، اما در شیوه مواجهه با آن، کرامت نیز به چشم میخورد. از این رو، من این تصور معاصر را نمیپذیرم که تنها راه برای هنرمند بودن، گستاخ، اهانتکار یا بیاخلاق بودن است.
پرسش: شما در کتاب اصلاح رادیکال از نیاز به «اخلاقِ رهاییبخش» سخن میگویید. اخلاقِ رهاییبخش چیست؟
پاسخ: اگر بخواهم دقیقتر بگویم، سخن از «اخلاق و رهایی» است و در نتیجه، «اخلاقی برای رهایی» پدید میآید. ما باید عقل و اندیشهی مسلمانان را از وسواسِ محدودیتها و احکام و فراموش کردنِ مسیر و مقصد رها سازیم. این واقعاً یک فرآیندِ رهاییبخش است و از نظر من اسلام یعنی همین: رهایی از خویشتن (انانیت) و در این مورد خاص، رها ساختنِ خود از فهمِ نادرستِ دین.
از آنجا که اخلاق بنیاداً دربارهی پرسش از غایات، اهداف و مقاصدِ اعمال ماست، باید به احکام بازگردیم و علت آنها را بجوییم. بنابراین باید به فلسفهی حقوق (فلسفه فقه) و علتِ غاییِ آنچه از ما خواسته شده بازگردیم. این کار آسان نیست، نیازمند متقاضیانِ جدی و جرئتِ روشنفکرانه است.
میدانید وقتی از مصلحان یا مجددین سخن میگوییم، نقطه اصلی این است که به متن احترام بگذاریم و آن را جدی بگیریم، و در مواجهه با جهان شجاع باشیم. اما امروزه بسیار میبینم کسانی که نواندیش یا نواندیشنما خوانده میشوند، دچار عدم توازن هستند. بله، شجاعت را در اندیشهی آنان میبینم اما معنویت را در قلبشان نمییابم؛ خوب است که مرزها را به چالش میکشید، اما دربارهی خودتان چطور؟ آیا خودتان را هم رها و ساختهاید؟
بنابراین من با هر دو گروه سروکار دارم: کسانی را میبینم که خود را رها میسازند اما میخواهند جهان را فراموش کنند؛ و کسانی را میبینم که میخواهند جهان را رها سازند اما خود را فراموش میکنند. هیچیک از این دو، راهِ من نیست.
پرسش: با توجه به جرئتِ روشنفکرانه، شما خواستار گفتگوی میان «عالمانِ متن» (عالم بالنص) و «عالمانِ بستر/زمینه» (عالم بالواقع) شدهاید تا یافتههای علوم طبیعی و اجتماعیِ جدید از سوی مسلمانان جدی گرفته شود.
اگر در شرایطی دستاوردهای مطالعهی بستر و واقعیت با آنچه در متن آمده تعارض پیدا کند چه میشود؟ برای نمونه در مورد حدود: مطالعات تجربی در علوم اجتماعی میتواند استدلال کند که روشهای مؤثرتر و عقلانیتری برای مقابله با جرم نسبت به آنچه در قرآن آمده وجود دارد. پاسخ شما چیست؟
پاسخ: من نمیگویم که علوم جدید عقلانیترند. بلکه میگویم علوم اجتماعیِ معاصر تنها به ما نشان میدهند که چرا شرایطِ اجرای حدود تا این حد سختگیرانه و پیچیده است، و از این رو حدود تنها باید به عنوان «آخرین راهکار» مطرح باشد.
یافتههای علوم اجتماعیِ معاصر به ما کمک میکنند تا درک کنیم که میتوانیم روشهای دیگری برای آموزشِ مردم و اقدام علیه بیعدالتی و فساد در جامعه بیابیم. بنابراین، این علوم میتوانند فهمِ ما را از چیستیِ حدود عمق ببخشند، نه اینکه با آن تعارض داشته باشند.
البته این علوم با ذهنیتهای ظاهرگرا و جزماندیشی که حدود را صرفاً ظاهری درک میکنند تعارض دارند؛ اما این ذهنیتها خود دچار مشکلند چون عمقِ احکام را در پرتوِ اهداف و مقاصدِ آن درک نمیکنند.
من تاکنون در تمام مطالعاتی که انجام دادهام، هرگز میان آنچه علوم انسانی، تجربی و طبیعی به ما میگویند با احکام اسلامی تعارضی ندیدهام. در واقع برعکس: هر آنچه از علوم جدید برمیآید به من کمک میکند تا متن را بهتر بفهمم. این تعارض نیست، بلکه یک رابطه و پیوند است.
پرسش: دستکم در تاریخ سنتی اهل سنت، فلسفه در نهایت تحت الشعاع تصوف از یک سو و ظاهرگراییِ فقهی از سوی دیگر قرار گرفت. آیا شما امروزه نقشی برای فلسفه نزد مسلمانان قائل هستید؟
پاسخ: بله، از جهاتِ گوناگون. در واقع همانطور که الشاطبی میگوید، یک «فلسفهی فقه» (فلسفه حقوق) وجود دارد. ما از این واژه میهراسیم، اما پرسش از «چراها» بنیادی است. البته برخی امور هست که نمیتوانیم علت دقیق آنها را درک کنیم، مانند اینکه چرا پنج بار در روز نماز میخوانیم؛ اما این حقیقت که ما نماز خواندن را انتخاب میکنیم قابل فهم است.
همانطور که سید جمالالدین اسدآبادی (الافغانی) میگفت، وقتی متون اصلی یعنی مصادر کتاب و سنت را میخوانیم، درمییابیم که فلسفهای برخاسته از دلِ این متون وجود دارد.
همچنین فلسفهای در نهادِ فرهنگی که در آن زندگی میکنیم وجود دارد. برای نمونه روشن است که اعراب فرهنگی متفاوت از مالزیاییها دارند. با آنکه متأسفانه برخی رویکردها در حال تغییر این وضع هستند، اما شما در مالزی آن نگاه سختگیرانه و تنگنظرانه دربارهی رابطه زن و مرد را ندارید. علاوه بر این، فلسفهای وجود دارد که باید آن را از دلِ رابطه میان متن و فرهنگ استخراج کنیم.
ما باید در هر زمینهای با پرسشهای فلسفی آشتی کنیم. هر حوزهای باید به روی پژوهش و دانش گشوده باشد. مشکل باز هم مانند همه علوم، در رویکردِ ذهنیِ کسی است که با آن حوزه مواجه میشود. مشکل خودِ فلسفه نیست، بلکه فقدانِ تواضعِ فکری است. آنگاه که عقل دچار غرور شود، راه را گم میکنیم. اما تواضعِ فکری در کنارِ علم، همان معنویت است — این همان نحوه بودنِ ما با خداست. بنابراین نباید هراسان باشیم و باید [با فلسفه] آشتی کنیم.
پرسش: فیلسوفان مسلمان در دوران طلایی اسلام، اغلب متهم میشدند که فلسفه را به بهای پیام قرآن دنبال میکردند. آنان احساس میکردند فلسفهی یونان — که فلسفهی غالب زمانهشان بود — اگر نگوییم جذابتر، دستکم به همان اندازه جذابتر از قرآن است. مسلمانان امروز در عصری زندگی میکنند که فلسفهی غربی، جریانِ غالب فلسفه است. مسلمانان در تعامل با این گفتمان چه رویکردی باید داشته باشند؟
پاسخ: دقیقاً همان رویکردی که باید در برابر فلسفه یونان میداشتند. فلسفه یونان از این پیشفرض آغاز میشود که ما میتوانیم جهان را بهطور خودبنیاد و با استفاده از قوای عقلانی خود درک کنیم. اسلام چنین نمیگوید. در اسلام تعهد به پارادایم توحیدی وجود دارد: خدای یگانهای هست، یک کانون معرفتی وجود دارد و معنایی در کار است.
اما این بدین معنا نیست که عقلانیت را انکار کنیم، کاری که برخی جریانهای پستمدرنیسم انجام میدهند. همچنین بدین معنا نیست که نمیتوانیم با فلسفه غربی درگیر شویم، انگار که نباید هایدگر یا فلسفه تحلیلی بخوانیم. ما میتوانیم و باید بخوانیم، تا زمانی که کانون و مرکزیتِ خود را بشناسیم.
برای نمونه در اندیشه هگل، وقتی او فعلِ «بودن» را هم به عنوان اثبات و هم نفی، و به عنوان «چیزی و چیزِ دیگری» درک میکند، مشکل اینجاست که در زبان عربی فعلِ ربطیِ «بودن» به آن شکل وجود ندارد. بنابراین ساختار آلمانی او در زبانهای دیگر مشکلساز میشود. به همین دلیل است که داشتن یک مرکزیت در مواجهه با دیگر گفتمانها اهمیت دارد، تا وجه اشتراک و تفاوتها را ببینیم. بنابراین ما باید فلسفه را در چهارچوب مرجعیت خود دوباره مرکزیت ببخشیم (بازمرکزدهی کنیم).
به همین دلیل بود که الغزالی درباره فیلسوفان مسلمان و تلاش آنان برای گسستن از متن به نام فلسفه خودبنیاد نگران بود. ما به چنین گسستی نیاز نداریم. ما میتوانیم با فلسفه تعامل داشته باشیم بدون آنکه مجبور باشیم بگوییم این تعامل از وحی یا باور ما به خدا جداست.
بنابراین باید فلسفه را در چهارچوب مرجعیت خود مجدداً بازمرکزدهی کنیم که به باور من شیوه درست مواجهه با آن است.
پرسش: این رویکردی متفاوت از طرح «بومیسازی/اسلامیسازی علوم» (Islamization of Knowledge) است. شما اعتبارِ دانش برخاسته از فرهنگهای دیگر را تا زمانی که در یک چهارچوب وسیعتر و پذیرفتنیِ اسلامی قرار گیرد، میپذیرید. شما برای نمونه هگل یا هایدگر را امری غیراسلامی یا انحرافبخش نمیبینید.
پاسخ: من چیزی به نام «اسلامیسازی علوم» را قبول ندارم. در واقع اصلاً نمیفهمم منظورش چیست. نقطه نظر من این است که آتئیستها یا کسانی که از سنتهای دینیِ دیگر میآیند، از مصادر و ریشههای خاص خود برمیخیزند. ما باید اینها را تحلیل کنیم.
ما همواره از جایی که برخاستهایم میاندیشیم؛ همواره از طریق مصادری میاندیشیم که به فهم ما شکل دادهاند. من درباره جهان از طریق عینکِ سنت اسلامی خود میاندیشم. این را میپذیرم، اما در عین حال باید تواضع فکری داشته باشم.
من در کتاب در جستجوی معنا (Quest for Meaning) این تمثیل را آوردم که نگریستن به دریا از طریق پنجرهها مانند آن است که باید خودِ دریا را آنگونه که هست ببینیم، نه اینکه فقط پنجره را بنگریم.
یک شهودِ برگسونی وجود دارد که میگوید راههای گوناگونی برای شناخت یک چیز هست: یکی از طریق خودِ موضوع، و دیگری از طریق دیدگاههای گوناگون پیرامون آن. بنابراین ما باید فهمِ عقلی و شهودی از امور را با هم ترکیب کنیم.
بنابراین «اسلامیسازی» برای من معنایی ندارد. اما مرکزیت دادن، و داشتنِ همدلی و فروتنیِ فکری — همه این ابعاد در نحوهی نگرش ما به حقیقت اهمیت دارند.
پرسش: به کتاب در جستجوی معنا اشاره کردید. نکتهی جالبی که درباره این کتاب یافتم این است که واژه «اسلام» در مجموع کمتر از دوازده بار در آن آمده است. این سبکی کاملاً متفاوت از روش نگارش رایج و حقوقی/فقهیِ مسلمانان است. چه چیزی به این سبک شکل داد؟ چرا سبک نگارش آکادمیک و متداولِ مسلمانان را کنار گذاشتید تا نثری فلسفی بنویسید؟
پاسخ: این یک آشتیِ همزمان با فلسفه و شعر بود. این متن واقعاً بازتابدهندهی چیستیِ خودِ من است. در واقع یکی از بهترین کتابهای من است، هرچند توسط مسلمانان و غیرمسلمانان به درستی درک نشد. حتی ناشر هم چندان از آن خرسند نبود.
اما برای من کتاب مهمی است چون سفرِ درونی و فهمِ شخصیام را ترجمه میکند. این کتاب، فلسفهی پلورالیسم (کثرتگرایی) من است و نشان میدهد که چگونه دربارهی «دیگری» میاندیشم.
من در حوزههای گوناگونی کار میکنم. یکی از کتابهای بعدی من انشاءالله یک رمان خواهد بود، چرا که کاوش در قلب، خیال و بعدِ معنوی اهمیت دارد. من بیست و پنج سال در حوزه حقوقی/فقهی کار کردهام و اکنون به آنچه میخواستم دست یافتهام که همان «اخلاق کاربردی اسلامی» است و همچنین با مسئله مسلمانان در غرب سروکار دارم.
اما ابعاد دیگری نیز وجود دارند که مهم هستند. همچنین زیاد سفر کردن و ملاقات با مردم از افقهای گوناگون، انسان را فروتنتر و آمادهتر برای شنیدن میسازد.
پرسش: به عنوان یک مسلمان اروپایی، مسئلهی پلورالیسم (کثرتگرایی) برای شما عمیقاً موضوعیت دارد. برای همین باید پرسشی بپرسم که فکر میکنم به مغزِ مسئله میزند: آیا مسلمانان باید دربارهی «دولت-ملت» (Nation State) دوباره بیندیشند؟ آیا مشکل اصلی همین نیست؟ در نهایت صرفنظر از اینکه چقدر ادعای برابریخواهی داشته باشیم، داشتن یک دولت-ملت بدین معناست که باید در نهایت دیگران را به دلایل بسیار سطحی کنار بگذاریم.
پاسخ: من در آخرین کتابم بیداری عربی (Arab Awakening) درباره این واقعیت سخن میگویم که ما باید از این مفهوم فراتر رویم. تمام ایدئولوژیهای معاصرِ اسلامِ سیاسی بر پایه دولت-ملت بنا شدهاند. دولت-ملت بسیار چالشبرانگیز است، اما مطمئن نیستم که الگوی سیاسی جایگزینی داشته باشیم.
سه چیز در حال نابود کردنِ دولت-ملت است: اقتصاد جهانی، فناوریهای ارتباطیِ جهانی و فرهنگ جهانی. و اینجاست که ما در این فرآیند سردرگم شدهایم. چه چیزی میتواند حسِ تعلقی فراملی و عرضی به ما ببخشد؟ در نهایت، بدون یک جایگزین، ما به پوپولیسم به نام هویتهای بسیار ضیق و تنگنظرانه فرو میغلتیم.
ما میتوانیم به راهحلها به روشهای گوناگون نظری بیندیشیم، اما در عمل چنین نیست. اگر مردم مرجعی نداشته باشند که به آنها حس تعلق ببخشد، در نهایت به انحصار و حذفِ دیگران دست میزنند و از این طریق بر اساس هویت، زبان یا رنگِ پوست احساس تعلق میکنند.
پرسش: به نظر میرسد اسلام میتواند منبعی برای اندیشیدن درباره این موضوع باشد. همانطور که خودتان در اصلاح رادیکال گفتید، تنوع بخشی جداناپذیر از آفرینش است.
پاسخ: بله، این در واقع شرطِ انسانیت است. اگر تنوعی در کار نباشد، انسانیتی وجود نخواهد داشت، چرا که قدرتِ مطلقِ انسان [بدون تنوع] همان ویرانگری است.
«وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ» [و اگر خدا بعضی از مردم را با بعضی دیگر دفع نمیکرد، زمین فاسد میشد]؛ و «دفع/در برابر قرار دادن» در اینجا دو معنا دارد: یکی اینکه آنان شما را با تنوعِ خود به چالش میکشند و هوش و خردتان را میآزمایند؛ و چالشانگیز بودن امر منفی نیست، بلکه بسته به نحوه مواجههی شما میتواند بسیار مثبت باشد.
وقتی به مالزی آمدم، شنیدم که مشکلی با مفهوم پلورالیسم وجود دارد و پلورالیسم به شیوهای بسیار تنگنظرانه درک میشود که به نظر من نادرست است. هدف، کاستن از حسِ حقیقتجویی شما در آنچه بدان باور دارید نیست، بلکه اذعان به این واقعیت است که ما در جهانی زندگی میکنیم که باید با پلورالیسم تعامل داشته باشیم. این یک واقعیت است.
مسئله، حقِ «مدارا کردن» (تحمل) نیست، بلکه «تکلیفِ احترام نهادن» است؛ رفتن به ماورای مدارا، جایی که هیچ رابطه قدرتی با «دیگری» وجود ندارد. اینجاست که فهمی عمیق از اصول اسلامی به ما کمک خواهد کرد.
پرسش: شما طی سه هفته گذشته سراسر شبهجزیره را پیمودهاید و با چهرههای اپوزیسیون و دولت گفتگو کردهاید. علاوه بر این، با توجه به اینکه پیشتر نیز چند بار اینجا بودهاید، حسِ دقیقی از این کشور به دست آوردهاید. ارزیابی شما از پتانسیل مالزی به عنوان یک کشور مسلمان چیست؟
پاسخ: ما بسیار از هند و چین سخن میگوییم، اما نه چندان درباره مالزی و اندونزی. پتانسیل موجود در گردشِ ثقل به سوی شرق بسیار بزرگ و برای این کشور بسیار حائز اهمیت خواهد بود.
یکی از کتابهای بعدی من غربِ ما: به سوی روایتی نو (Our West: Towards a New Narrative) نام خواهد داشت. من نرمها و هنجارهای موجود در غرب را [درباره نحوه برخورد با مهاجران] به چالش میکشم و میگویم شما با ما بازی میکنید؛ به ما میگویید به «دولت» احترام بگذارید، اما خودتان با «ملتِ» خود مشکل دارید. ما میتوانیم به دولتِ شما احترام بگذاریم، اما در چهارچوب فهمِ شما از ملت قرار نمیگیریم.
دقیقاً همین وضعیت برای غیرمالاییها و غیرمسلمانان در این کشور وجود دارد. روایتِ مشترکی وجود ندارد، بنابراین آنان از شیوهای که «ما» توسط اکثریت تعریف میشود، کنار گذاشته میشوند.
بنابراین پتانسیلِ عظیم و در عین حال آسیبپذیریِ عمیقی [در مالزی] وجود دارد که میتواند توسط هر گروهی که بر دین تأکید میکند، به سوی اسلامگرایی افراطی فشار میآورد، مردم را میراند و مهاجران را بیگانه میسازد، برای پیروزی در انتخابات بعدی مورد سوءاستفاده قرار گیرد. اینها نشانههای آسیبپذیری است که کاملاً حضور دارد.
اکنون هیچکس نمیتواند این واقعیت را انکار کند که وضعیت کشور هرچه باشد، شما ارتشی نداشتید که کشور را کنترل کند و به هر حال جامعهای کثرتگرا دارید. بنابراین افرادِ مهم در این کشور کسانی خواهند بود که فرقهگرایی را از طریق تأکید بر ارزشها و فهمِ مشترک به چالش بکشند.
برای من روشن بود که میخواهم با هر دو طرفِ طیفِ سیاسی ملاقات کنم. میخواستم بفهمم. من اینجا نیستم تا از یکی حمایت کنم، بلکه اینجا هستم تا بر اساس یک موضعِ اصولی از همه انتقاد کنم. من ارزش زیادی برای موضعِ «قدرتِ پادافشر/قدرتِ متقابل» (Counter-Power) قائل هستم. همانطور که در اصلاح رادیکال گفتم، معتقدم اخلاق باید در برابر قدرت بایستد. قدرتِ پادافشر بسیار مهم است.
بنابراین من پتانسیل عظیمی در اینجا میبینم، اما خطرات نیز همهجا هست.

نظرات