تاریخ انتشار: ۱۹ نوامبر ۲۰۲۵ (آخرین بهروزرسانی: ۲۷ نوامبر ۲۰۲۵)
منبع: الجزیره
در شهر کوچک «بوسانسکی شاماتس»، بر کرانهی دو رودخانهی بوسنی و ساوا، و در خانهای محقر که یادش با زندگی، خانواده، بیماری و کتاب عجین شده بود، علیعزت بگوویچ دیده به جهان گشود. اما کودکیاش در آنجا چندان به طول نینجامید؛ وقتی تنها دو سال داشت، خانوادهاش به سارایوو کوچ کردند و در همانجا بود که نخستین جرقههای آگاهیاش دربارهی ایمان و تردید، و پیوند میان ضعفِ جسم و توانمندیِ روح شکل گرفت.
بیماریِ سختِ پدرش در جریان جنگ جهانی اول، اثری عمیق بر جان و روان او بر جای گذاشت؛ بهطوری که از همان خردسالی، شاهدِ شکنندگیِ حیات و سنگینیِ بارِ مسؤولیتِ انسانی در قبال دیگران بود؛ بهویژه هنگامی که میدید مادرِ پرهیزگار و نمازگزارش چگونه با صبر و ایمانی راسخ از پدرِ زمینگیرش پرستاری میکند. از دلِ همین صحنههای پیشین بود که نخستین تأملات او دربارهی معانی «تکلیف» و «رحمت» نادرهکار شد؛ دو مفهومی که بعدها به بنیانهای جدانشدنیِ منظومهی فکری و فلسفیاش بدل گشتند.
سالهای نخستینِ زندگی در سارایوو، روزگارِ تنوع و درهمتنیدگیِ متراکمِ دینی و قومی بود. او در آنجا از نزدیک دید که چگونه یک روستای کوچکِ بوسنیایی، پیش از آنکه سیاست این همزیستیِ طبیعی را مسموم کند، مسلمانان و مسیحیانِ ارتدوکس و کاتولیک را در زیستی مسالمتآمیز و روستایی گرد هم میآورد.
بگوویچ در روستای «آزیچی» — که فضای خاطرهانگیزِ تابستانهای کودکیاش بود — آموخت که تکثر و کثرتگرایی امری ممکن، و همزیستی، سرشتیِ آدمی است؛ هرچند بعدها دریافت که فرقهگرایی و قومگرایی نه در روستاها و کشتزارها، بلکه در اتاقهای تاریکِ قدرت ساخته و پرداخته میشوند.
او به اقلیتی مسلمان تعلق داشت که در میان جامعهای متنوع از قومیتهای گوناگون و سرشار از بدگمانی و فرضیات بدبینانه زندگی میکردند. تجربه و زیستِ او در میان درگیریهای روزمرهی گروههای مختلف، حسِ مسؤولیتش را در قبال جامعه تقویت کرد. برخی از منتقدانِ محلی بر این باورند که این تجربههای زودهنگام، افزون بر ساختنِ هوشیاریِ جمعیِ بالا و تعهدِ اخلاقیِ استوار در وجودِ او، این امکان را برایش فراهم ساخت تا پیچیدگیهای جهانِ سیاست و جامعه را پیش از ورودِ رسمی به عرصهی عملِ سیاسی، بهدرستی درک کند.
علیعزت بگوویچ صرفاً یک سیاستمدار یا متفکری گسسته از جامعهاش نبود، بلکه انسانی بود که شخصیتش بازتابی زلال از تاریخِ پرفرازونشیبِ ملتش به شمار میرفت؛ مردی که اندیشه را به ابزارِ عمل، و عمل را به تجلیگاهِ اصول و مبادی مبدل میساخت. او از دلِ جنگ نه چونان رهبری پیروز بیرون آمد و نه چونان فیلسوفی شکستخورده، بلکه در قامتِ انسانی با تجربهای زیستهشده و تمامعیار گام به میدان نهاد.
او در زندگیِ خویش، یگانگیِ کمنظیری میان اندیشه و عمل، قلم و شمشیر، و ایمان و سیاست به نمایش گذاشت. شاید از همین رو بود که یکی از شاگردانش پس از درگذشتِ او نوشت: «علیعزت، آخرین کسی بود که در راه یک فکره جنگید و آخرین کسی بود که در حالِ خونچکیدن نوشت.»
او به ما آموخت که کرامت و بزرگواری با انتقامجویی به دست نمیآید، و قدرتی که مهارِ اخلاق را برنتابد، خود گونهای از ضعف و کاستی است. او به ما یاد داد که زیباترین پیروزی آن است که از میدانِ نبرد بیرون آییم بیآنکه خود و حقیقتِ خویش را باخته باشیم. ژاک شیراک، رئیسجمهورِ وقتِ فرانسه، در یکی از بازدیدهایش از سارایوو پس از جنگ، علیعزت بگوویچ را چنین توصیف کرد: «او مردی از اروپای شرقی بود که به ما یادآور شد ارزشهای انسانی حتی در قلبِ کشتارها نیز نمیمیرند... او فقط یک رئیسجمهور نبود، بلکه وجدانِ بیدارِ بالکان بود.»

از نوجوانی تا نخستین شورشِ ایمانی
در دوران نوجوانی، تردیدهایی روانِ او را درنوردید. او به مطالعهی آثار مارکسیستی و تبلیغاتِ شیوعیافتهی کمونیستی در یوگسلاویِ آستانهی جنگ جهانی دوم روی آورد؛ با اشتیاق آنها را خواند و در مفهومِ عدالتِ اجتماعی و مسئلهی شر به تأمل پرداخت. از خود میپرسید: آیا خداوند واقعاً یاورِ مظلومان است؟ یا آنگونه که کمونیستها به دروغ میگویند، پشتیبانِ قدرتمندان است؟
اما این تردیدها دیرپای نبودند؛ چنانکه خود بعدها نوشت، آن شک، گذرگاهی شد به سوی ایمانی بس عمیقتر و استوارتر؛ ایمانی که دیگر نه یک میراثِ عاطفیِ صرف، بلکه تجربیاتی فکری و وجودی بود که خود شخصاً آن را زیسته بود. از همین نقطه بود که شالودههای آنچه خود در کتابهای بعدیاش «ایمانِ آگاهانه» نامید، شکل گرفت؛ ایمانی که از خرد میگذرد، نه آنکه با آن درافتد.
در همان دوران، چشماندازهای فلسفهی اروپایی بر روی او گشوده شد؛ آثار کانت، برگسون و اشپنگلر را کاوید و بر اندیشهی «تکاملِ خلاق» — که به نقدِ نظریهی داروین و سنجشِ برهانِ عقلِ محض میپرداخت — مکثی طولانی کرد. در میان تمام این کاوشها، همواره در پیِ یافتنِ حلقهی پیوند میان اندیشهی مدرنِ غرب و روحِ اسلامی، و میان فلسفهی آزادی و عدالت با مفهومِ مسؤولیت در برابر پروردگار بود. در همینجا بود که هستههای نخستینِ پروژه فکریِ او در شاهکارِ بیبدیلش، یعنی کتابِ «اسلام میان شرق و غرب»، بارور شد.
در کشاکش جنگ جهانی دوم و در سال ۱۹۴۳، علیعزت بگوویچ از دبیرستان فارغالتحصیل شد؛ در روزگاری که یوگسلاوی غرق در گسستها و آشوبها بود. او از پیوستن به ارتشِ «اوستاشه»ی کرواسی (وابسته به نازیسم) سر باز زد و از التزام به خدمت گریخت و به زیستِ مخفیانه روی آورد و میان سارایوو و بوسافینا در رفتوآمد بود. این تجربه، درسی زودهنگام در فهمِ معنای آزادیِ فردی و شورشِ اخلاقی علیه سلطهی ستمگران بود؛ درسی که بعدها به نشانهی فکریِ برجستهای در فلسفهی سیاسیاش مبدل شد.
پس از پایان جنگ و با صعودِ نظام کمونیستی به رهبریِ جوزیپ بروز تیتو، بگوویچ به جنبش «جوانان مسلمان» (شبان المسلمون) پیوست؛ جنبشی که تجسمِ نسلی نو از آگاهیِ اسلامی بود و میکوشید اندیشهی دینی را از درونِ عصرِ خویپ و نه بیرونِ آن، بازآفرینی کند. این جنبش متمایل به تجدیدِ تفکرِ دینی، رهایی از سلطهی سنتگرایانِ جمودزده، و ارائهی اسلام به عنوان یک نیروی فکری و اجتماعی در برابر فاشیسم و کمونیسم بود.
اما همین آگاهیِ نو کافی بود تا بگوویچ برای نخستین بار در سال ۱۹۴۶ روانهی زندان شود و سه سال را با اعمال شاقّه بگذراند. در کنجِ همان زندان و در میان دیوارهای خاکستری بود که شالودههای اندیشهی عمیقِ فلسفیاش نطفه بست. او از زندان شکسته بیرون نیامد، بلکه استوارتر گشت؛ گویی پروژهی فکریاش را پیش از آنکه بر کاغذ نگارد، در زوایای جانِ خویش حک کرده بود.
پس از آزادی، نخست به مطالعهی مهندسی کشاورزی روی آورد و سپس به دانش حقوق تغییر مسیر داد؛ چرا که همواره حقوق را چارچوبی میدید که عدالت را به اخلاق، و عقل را به ایمان پیوند میزند. اما در سطح وجودی، همواره حس میکرد که در دو عصرِ متفاوت زیسته است: عصرِ یقینِ ثابت که جهانِ نیوتنی تجسمِ آن بود، و عصرِ نسبیت که اینشتین بنیانش را نهاد.
از زندان تا تکوینِ اندیشه
پس از رهایی از نخستین حبس در سال ۱۹۴۹، علیعزت بگوویچ جوانِ ۲۴ سالهای بود که با اعتمادی تازه به خدا و انسان از زندانها قدم بیرون نهاد. ایمان برای او دیگر نه یک وراثتِ خانوادگی، بلکه تجربهای وجودی بود که بهایی سنگین برایش پرداخته بود. او بیش از آنکه شورشگری علیه نظام کمونیستی باشد، معترضی علیه ذاتِ استبداد در تمام صورتهایش بود؛ چه از چپ برمیخاست و چه از راست، چه از سوی حزب حاکم بود و چه از سوء جمودِ نهادهای دینی.
او زیستنی نسبتاً آرام و به دور از هیاهوهای سیاسی را برگزید؛ به دانشکدهی حقوقِ دانشگاه سارایوو پیوست و در آنجا به پرورشِ ابزارهای فکریِ خویش و تعمق در فلسفه و حقوقِ تطبیقی، بهویژه فلسفهی دولتِ مدرن و حقوق بشر پرداخت. حقوق برای او فراتر از یک حرفه، و در واقع یک نظامِ اخلاقی برای ساماندهیِ آزادی بود. پس از فراغت از تحصیل، در چند نهادِ حقوقی به کار مشغول شد، اما هرگز از پروژهی فکریِ درونیاش دست نکشید؛ در خفا مینوشت، یادداشتهایش را ثبت میکرد و میراثِ اسلامی و غربی را با نگاهی تطبیقی و نوآورانه بازخوانی مینمود.
او با «خالده» ازدواج کرد؛ زنی صبور و آرام که در شکیباییِ طولانیاش شریک شد و سه فرزند به نامهای لیلا، صابینا و باقر برایش به دنیا آورد. در خانه، شوهری متواضع و پدری نزدیک به فرزندانش بود؛ با آنان به گفتوگو و کتابخوانی مینشست و بارها تأملاتِ خود در زندان و حیات را برایشان بازگو میکرد. نمیخواست آنان مرارتِ تجاربِ او را بر دوش کشند، بلکه تنها میخواست از آگاهیِ آن بهرهمند شوند.
در دهههای پنجاه و شصت میلادی و در روزگارِ جوانیِ او، یوگسلاویِ متکثری که تیتو بنا نهاده بود، پارادوکسی شگفت را میزیست: گشودگیِ نسبی به روی غرب در کنار قبضة حدیدینِ نظام بر گردهی اندیشهی آزاد. در چنین فضایی، عزت بگوویچ نخستین مقالات فلسفیِ خود را دربارهی اسلام به عنوان افقی حضوری و فراگیر نگاشت و خواستار بازخوانیِ دین در پرتوِ نیازهای انسان مدرن شد. از همین رو، بار دیگر با سلطهی فکری و سیاسیِ وقت درگیر گشت.
کمکم طنینِ صدای او خاطرِ نظام را آزرده ساخت. در سال ۱۹۸۳، مقامات یوگسلاوی او را در جریانِ آنچه به «محاکمهی متفکران مسلمان» شهره شد، دستگیر کردند و او و جمعی از روشنفکران را به «تلاش برای احیای ملیگراییِ اسلامی» متهم ساختند. اتهامی که بر او وارد شد، بیش از آنکه سیاسی باشد، ماهیتی فکری داشت؛ از این رو به ۱۴ سال حبس محکوم شد. او در زنزانِ «زنیتسا»، کتابِ نامآورِ خود «فرار من به سوی آزادی» را به نگارش درآورد؛ کتابی که مجموعهتأملاتِ او در زندان دربارهی زمان، مرگ، وجدان، وجود و عدالت است.
در آن سالهای تاریک، زندان برای او به آزمایشگاهی برای عقل و روح مبدل شد. در یادداشتهای روزانهاش نوشت: «زندان از کسی قهرمان نمیسازد، بلکه گوهرِ وجودیِ انسان را آشکار میکند. تنها در آنجاست که فارغ از ظاهرسازیها و ترسها، میفهمی واقعاً کیستی.» بدینسان، علیعزت بگوویچ در زندان به نمادی از روشنفکرِ مؤمنی بدل شد که بر سر آزادیِ درونیاش معامله نمیکند؛ چندان که نامش بر زبانِ دانشجویان و متفکران در سارایوو و دیگر شهرهای بوسنی چون توزلا و موستار جاری گشت.
حبس برای او مجازاتی جسمانی نبود، بلکه فرصتی برای صیقلدادنِ آگاهی و آزمودنِ عملیِ اندیشهها بود. او پشتِ دیوارهای بلند، فشارهای روحی و جسمی را به فرصتی برای بازخوانیِ تاریخ و تفکر اسلامی و تأمل در جایگاه بوسنی در شبکهی قدرتهای جهانی بدل ساخت: «دیوارهای پیرامونم مانع پروازِ عقل نشدند و شُعلهی آزادی را که در قلبِ انسان زاده میشود، خاموش نساختند.»
محاکمهی مشهورِ او در سارایوو به سال ۱۹۸۳، نقطهی عطفی در زیستِ او بود که ابعادِ تازهای از شخصیتِ فکری و سیاسیاش را نمایان ساخت. آن دادگاه صرفاً یک جلسهی قضایی نبود، بلکه مواجههای نمادین میان دولت و اندیشه، و میان قدرت و اصولِ اخلاقی به شمار میرفت. بگوویچ در صحن دادگاه، استدلالهای حقوقی و فکری را توأمان به کار گرفت و تأکید ورزید که دفاع از هویتِ دینی و فرهنگی جرم نیست و تفکرِ انتقادی را نمیتوان تهدیدی سیاسی برشمرد: «هیچ ملتی اگر حقِ تفکرِ آزادانه را از دست بدهد، زنده نخواهد ماند؛ چرا که اندیشه نخستین سپر در برابر ستم و بندگی است.» یکی از تحلیلگرانِ غربی در یادداشتی دربارهی آن دادگاه نوشت: «شاید عزت بگوویچ در صحن دادگاه باشد، اما او فقط یک متهم نیست؛ او مردی است که زنجیرها را به منبری برای اندیشه، و سکوت را به خطابهای اخلاقی مبدل میسازد.»

نقشآفرینیِ تاریخی
با فروپاشی یوگسلاوی در پایانی دههی هشتاد، بگوویچ خود را فراخوانده به نقشی تاریخی یافت که هرگز در پیِ آن نبود. او در سال ۱۹۹۰ «حزب اقدام دمکراتیک» (SDA) را تأسیس کرد؛ حزبی مدنی با مرجعیتِ اسلامی که شعارِ «دین برای انسان، و سیاست برای جامعه» را بر افراشت و خواستارِ دولتی مدنی و متکثر شد که به ادیان و اقوام احترام میگذارد. حزب در انتخابات ۱۹۹۰ به پیروزیِ قاطعی دست یافت و بگوویچ نخستین رئیسجمهورِ جمهوریِ مستقلِ بوسنی و هرزگوین پس از تفکیک یوگسلاوی شد.
اما گردبادِ قومگرایی و منازعه به پروژهی او رحم نکرد. در آوریل ۱۹۹۲، جنگی تجاوزکارانه علیه بوسنی آغاز شد که یکی از هولناکترین فجایعِ اروپای مدرن بود. علیعزت بگوویچ خود را بر رأس دولتی نوپا و محاصرهشده یافت؛ بیهیچ ارتشِ منسجم یا پشتیبانیِ واقعیِ بینالمللی. با این حال، او ملتش را با ثباتی اخلاقی و کمنظیر رهبری کرد و همواره زمزمه مینمود: «شاید به جنگ مجبور شویم، اما هرگز به کینهورزی مجبور نخواهیم شد.» او تندادنِ مقاومت به انتقامجویی، یا فروکاستنِ اسلام به یک شعارِ سیاسیِ صرف را برنمیتافت.
بگوویچ فیلسوفی نبود که تراژدی و فاجعه را از دور به نظاره بنشیند، بلکه خود بخشی از تاریخی شد که دیرزمانی در آن اندیشیده بود. او بارِ دفاع از ملتی مجروح را بر دوش کشید و با دشمنی مواجه شد که خویِ کشتارش بر فهمش میچربید. با این همه، در دلِ فاجعه همچنان به اخلاق فرامیخواند؛ او بود که در میان آوارها در یکی از سخنرانیهایش گفت: «ما نمیجنگیم چون از کسانی که دشمنی با ما را برگزیدهاند کینه داریم، بلکه میجنگیم چون میخواهیم باکرامت زندگی کنیم.» این عبارت، عصارهی فلسفهی زیستِ او یعنی تبدیلِ درد به مفری برای بازکشفِ معنا بود.
دورانِ ریاستجمهوریِ او بر بوسنی و هرزگوین در خلالِ جنگهای ۱۹۹۲ تا ۱۹ logic سختترین آزمایشگاهِ آن فلسفه بود. او به عنوان نخستین رئیسجمهور، خود را در رأس کشوری نوپا دید که در محاصرهی ارتشهایی بس مجهزتر و افزونتر از حیثِ شمار بود؛ در حالی که جامعهی بینالملل همدست یا دستکم ناتوان مینمود. او وجدانی بود که ارتشی را فرمان میراند... باور داشت که ارتشِ بوسنی باید نه فقط در تجهیزات، بلکه در اخلاق نیز با دشمنانش متفاوت باشد؛ از این رو اندیشهی انتقام را رد کرد و پیروزیِ متکی بر کینهورزی را حاملِ هستههای شکستِ درونیاش میدانست.
گواهیِ سربازانِ بوسنیایی که زیر پرچمش میجنگیدند، بعدِ دیگری را آشکار میسازد: آنان او را بیش از یک فرماندهِ نظامی، «پدری معنوی» میدیدند. او به سنگرها و خطوطِ مقدم سر میزد، با جوانان مینشست، گاه با زبانِ دین و گاه با منطقِ آزادی با آنان سخن میگفت و در گوششان زمزمه میکرد: «جنگِ عادلانه مجوزی برای ستمگری نیست؛ ما هنگامی که میجنگیم، باید انسانیتِ خفته در درونمان را پاس داریم.» بدینسان، ارتشِ او بیش از آنکه ماشینِ جنگی باشد، مدرسهای اخلاقی بود که برای دفاع از وجود میجنگید بی آنکه معنای انسانیِ نبرد را ببازد.
زیباترین جلوهی فلسفهی او در مدیریتِ منازعه، تواناییاش در تبدیلِ جراحت به آگاهی بود. او نگذاشت رنج به حقد و حسد بدل شود، بلکه آن را مایهای برای اندیشه و تعالی ساخت. مقولهی نامآورش را همواره تکرار میکرد: «رنج، بزرگترین مدرسهی انسان است.» و از دلِ همین رنج بود که اندیشهی دولتی متولد شد که نه فقط بر پیروزیِ نظامی، بلکه بر مصالحهی اخلاقی استوار است. او میخواست بوسنی اخلاقی تجسمیافته در هیئتِ یک وطن باشد، نه وطنی عاری از اخلاق.
در مذاکراتِ دایتون — جایی که کلمات از گلولهها خطرناکتر بودند — علیعزت بگوویچ اثبات کرد که فیلسوف میتواند در عرصه منازعه، هوشمندتر از ژنرال عمل کند. او در آنجا نه با زبانِ فاتح و نه با زبانِ مغلوب، بلکه با زبانِ انسانی سخن گفت که پیش از صلح، خواستارِ عدالت، و پیش از تنازل، خواهانِ کرامت است. میدانست که برخی نبردها بر روی کاغذ فتح نمیشوند، بلکه در عرصه وجدان به پیروزی میرسند. در یکی از جلسات خطاب به خصمانش گفت: «میتوانید سرزمین را تقسیم کنید، اما نمیتوانید حقیقت را پارهپاره سازید»... همان حقیقتی که حتی پس از امضای پیماننامه نیز بر دوش کشید؛ چرا که دریافت ساختنِ دولت از نقشهها آغاز نمیشود، بلکه از ساختنِ انسانِ مؤمن به عدل نشأت میگیرد.
مواضعِ او در جنگ و صلح، وی را در معرضِ انتقادهای گستردهای نه فقط از سوی دشمنان، بلکه از درونِ جبههی بوسنی قرار داد. برخی از روشنفکرانِ بوشناک بر این باور بودند که بگوویچ در مذاکراتِ دایتون ۱۹۹۵ عقبنشینیهای بیموردی داشته و با پذیرشِ ترتیباتِ قومی، از آرمانِ دولتِ مدنیِ جامع تنازل کرده است. «ایوو کومشیچ»، نویسندهی بوسنیایی و از نزدیکانِ او در مذاکرات، نقل میکند که بگوویچ میگفت: «عدالت همواره ممکن نیست، اما ما باید ستمِ کمتر را برگزینیم.»
این رویکرد بازتابدهندهی پرگماتیسمِ او بود، اما در عین حال نشاندهندهی درکِ عمیقش از محدودیتهای سیاست در برابر موازنه قدرت نیز به شمار میرفت. با پایانِ جنگِ تجاوزکارانه و تثبیتِ اتفاقنامهی دایتون، نقشآفرینیِ عزت بگوویچ خاتمه نیافت؛ بلکه میراثِ سیاسی و فکریِ او به موضوعی برای بحثهای مستمر میان نسلهای جدید مبدل شد؛ میان آنان که او را نمادِ آزادی و کثرتگرایی میدانند، و کسانی که معتقدند او میراثی پیچیده بر جای گذاشته که میتوان از آن در جهتِ اهدافِ سیاسیِ گوناگون بهرهبرداری کرد.
در بوسنی، نهادِ فکریِ او یعنی «مؤسسهی علیعزت بگوویچ» به مرکزی برای آموزشِ ارزشهای مدنی و دمکراتیک، و مرجعی برای پژوهشگرانِ جوانی مبدل شد که نحوهی جمع میان هویتِ دینی و گشودگیِ حداثتی را بررسی میکنند. یکی از جوانانی که متونِ او را کاویده میگوید: «او به ما آموخت که آزادی تنها با قوانین پاس داشته نمیشود، بلکه با آگاهیِ اخلاقی و تواناییِ گفتوگو حفظ میگردد.» در بوسنی همچنین به بگوویچ به چشمِ پدری بنیانگذار برای دولتِ مدرن نگریسته میشود؛ مردی که در شرایطی استثنایی توانست میان حفظِ هویتِ ملی و کثرتگراییِ دینی پیوند زند: «یک ملت تنها با آهن و پولاد ساخته نمیشود، بلکه با آگاهی، ارزشها و قدردانی از گفتوگو شکل میگیرد.»
یکی از روشنفکرانِ بوسنیاییِ همعصرش یادآور میشود که علیعزت بگوویچ «در یک روز دو زیستِ متفاوت داشت: زیستِ مردی که با کتابها مینشست و با فلسفه سخن میگفت، و زیستِ رهبری که با ژنرالها مینشست و سازمان ملل را مخاطب قرار میداد.» در این تناقضِ ظاهری، قدرتِ بگوویچ نهفته است، اما همین امر مایهی مجادلهای بیپایان نیز هست. از یک سو، او در روزگارِ جنگ و پاکسازیِ قومی به سیاست طراوتی اخلاقی و نادر بخشید، و از سوی دیگر از طرفِ خصمانش (بهویژه صربها و کرواتها) متهم شد که خطابهی حقوقی و اخلاقیِ او چیزی جز پوششی برای بازتولیدِ یک پروژهی قومیِ بوسنیایی-اسلامی نبوده و او «مردِ دولتی بود که از دین برای توجیهِ قدرت بهره برد.»
بگوویچ تا سال ۲۰۰۰ رئیسِ شورای ریاستجمهوری باقی ماند، تا آنکه به دلیل وخامتِ حالش، خودخواسته از قدرت کناره گرفت. او در سالهای پایانیِ عمر به تأمل و نگارش بازگشت تا پس از هیاهوی سیاست، سکوتِ نخستینِ خویش را بازپاید. در یکی از آخرین مصاحبههایش پیش از مرگ گفت: «من مردِ اندیشهای بودم که مجبور شد مردِ سیاست باشد؛ و هنگامی که نبرد به پایان رسید، به جایگاهِ طبیعیِ خویش بازگشتم: تأمل در معنای انسان.»
اخلاق به مثابهی سلاح
علیعزت بگوویچ میان ایمان و عمل، اندیشه و واقعیت، و رؤیا و سرنوشت جدایی نمیافکند. در روزگاری که شعارهای بزرگ رنگ باخته و ایدئولوژیها به رنگِ مصالح درآمدند، این مرد به عنوان صدایی نادر ایستاد تا یادآور شود که اسلام نه یک پروژهی سیاسی است و نه منظومهای عقیدتی و صلب، بلکه نگاهی جهانشناختی است که رابطهی خدا، انسان و جهان را از نو سامان میدهد.
او فیلسوفی از طرازی ویژه بود؛ نه به متفکرانِ اسلامی میمانست که به نظربافی بسنده کردند، و نه به سیاستمدارانی که در عملگراییِ محض ذوب شدند. او در اسلام نظامی برای سلطه نمیدید، بلکه آن را داوتی برای رهاییِ انسان از هر سلطهای میدانست که کرامتِ او را میآلاید؛ چه سلطهی استبداد باشد، چه سلطهی ثروت و چه سلطهی شهوت... «آزادی، امکانِ اخلاقیِ انسان است؛ بدین معنا که صرفاً یک حق نیست، بلکه یک مسؤولیت است.»
بگوویچ در کتابِ «اسلام میان شرق و غرب»، خطوطِ کلیِ پروژهای فکری را ترسیم کرد که آسمان و زمین را به هم پیوند میزند بی آنکه یکی را در دیگری ذوب کند. شرق در نگاهِ او نمادِ روح است، غرب نمادِ عقل، و اسلام آن پلِ متوازنی است که میان این دو تعادل میآفریند. از همین رو، فلسفهی اخلاقیِ او از منازعاتِ جغرافیایی یا فرهنگی فراتر میرفت تا به فلسفهای انسانی و فراگیر مبدل شود که میکوشد انسانِ مدرن را از ازخودبیگانگیاش در جهانی مادی و بیروح نجات بخشد؛ چنانکه در یکی از تأملاتش نوشت: «انسانِ معاصر روحِ خود را در راهِ ماده باخت، و سپس ماده را نیز از دست داد چون روحش را باخته بود.» با این معنا، میتوان گفت فلسفهی اخلاقیِ او انقلابی آرام بر تفکرِ سیاسیِ رایجِ اسلامی بود که به ظاهر مشغول شد و گوهر را از یاد برد.
اما اگر به او در آینهی تفکرِ اسلامیِ معاصر بنگریم، وی را امتدادی طبیعی در همان خطی مییابیم که مصلحانِ بزرگ — از محمد عبده تا مالک بن نبي — آغازگرش بودند؛ اما با صورتبندیِ تازهای که از دلِ تجربهی جنگ برمیخاست، نه از پشتِ میزهای درس. او به تفکرِ اسلامی بعدی وجودی افزود که پیشتر بدین روشنی حاضر نبود: بعدی که به اخلاق نه به عنوان یک فضیلتِ صرف، بلکه به چشمِ سلاحی روحی مینگرد که انسان با آن میجنگد تا آزاد بماند.
میگفت: «مسلمانِ واقعی نمیتواند بنده هیچکس باشد، چرا که تنها بندهی خداست.» و این جمله عصارهی فلسفهی رهاییبخشِ اوست؛ بدین معنا که ایمان غلوزنجیر نیست، بلکه شرطِ نخستینِ آزادی است.
بگوویچ دریافت که بحرانِ مسلمانان در دین نیست، بلکه در غیابِ آگاهیِ اخلاقی از دین است. از این رو خواستارِ رستاخیزی روحی شد که منطقِ انسانیِ ایمان را بازگرداند و اخلاق را به گوهرِ سیاست مبدل سازد، نه زرقوبرقِ ظاهریِ آن. او در همین معنا عبارتِ بسیار پررمزورازش را نوشت: «ما به مسلمانانِ بیشتری نیاز نداریم، بلکه به اسلامِ بیشتری در مسلمانان محتاجیم.» گویی میدید راهِ نهضت از شعارهای دینی نمیگذرد، بلکه از تبدیلِ دین به منظومهای اخلاقی میگذرد که انسانی مسؤول، آزاد و خلاق میآفریند.
از گفتوگو با غرب نهراسید، بلکه آن را آزمونی اخلاقی برای هر دو حضارت خواند. غرب را دشمن نمیدید، بلکه آینهای میدانست که باید خود را در آن بنگریم؛ چنانکه گفت: «غرب قوی است چون بر کار تکیه دارد، و ما ضعیفیم چون از یاد بردهایم که کار خود عبادت است.» او وجدانی جهانی بود که از دلِ فاجعهی بوسنی برآمد تا با انسانِ این عصر با زبانِ اخلاق سخن بگوید.

اثرگذاریِ بگوویچ در شکلگیریِ بالکانِ معاصر
علیعزت بگوویچ نه تنها در تاریخِ مدرنِ بوسنی، بلکه در مسیرِ کلِ منطقهی بالکان شخصیتی محوری باقی میماند. او الگویی یگانه از رهبری را پایهگذاری کرد که عقلانیت و تجربهی عملی را با ارزشها و مصالحِ واقعی درمیآمیزد.
در عرصه سیاسی، بگوویچ ردّپایی محونشدنی در ساختارِ دولتِ مدرنِ بوسنی بر جای گذاشت. او در دورانِ جنگ و پس از آن، تواناییِ کمنظیری در ایجادِ توازن میان مصالحِ سه گروهِ بزرگ (بوشناکها، صربها و کرواتها) نشان داد. همراهیِ او با پیمانِ دایتون نمونهای از حکمت و پرگماتیسمِ اخلاقی بود؛ چه او توانست با حفظِ کثرتِ مؤلفهها، وحدتِ دولتِ نوپا را پاس دارد و از فروپاشیِ بوسنی جلوگیری کند و میراثی از توازنِ نهادی بر جای گذارد که تا امروز بر ساختارِ دولت مؤثر است.
از سوی دیگر، اندیشهها و آثارِ او اثری دیرپا بر آگاهیِ اجتماعی و فرهنگیِ بوشناکها داشت. پروژهی فکریِ او که نوگراییِ اسلامی را با گفتوگو با غرب پیوند میزد، ارزشهای احترامِ متقابل و تعهدِ اخلاقی در ورزیدنِ سیاست را در نسلهای بعدی نهادینه ساخت. بدینسان، بگوویچ به نمادی از تواناییِ تلفیق میان هویتِ دینی و گشودگیِ فکری مبدل شد؛ میراثی که تا امروز در مدارس، دانشگاهها و گفتوگوهای عمومی بازتاب دارد.
در سطحِ منطقهای و بینالمللی، سیاستهای بگوویچ تجسمِ رؤیای دولتی مستقل و صاحباراده بود که تواناییِ گفتوگو با قدرتهای بزرگ را بدون غلتیدن در دامِ سلطهی خارجی داشت. تعاملاتِ او با واشنگتن، بروکسل، آنکارا و کشورهای اسلامی در سختترین مراحلِ جنگ اثبات کرد که بوسنی میتواند کشوری متکثر باشد که در نظامِ بینالملل حضور مییابد و در عین حال هویتِ خویش را پاس میدارد.
اثرِ نمادین و فلسفیِ او کمتر از اثرِ سیاسیاش نیست؛ چه او برای نسلهای نو در بالکان و اروپا نه فقط به عنوان یک رهبر، بلکه به عنوان فیلسوفی سیاسی و اخلاقی مرجعیت یافت که مرزهای روشنی میان حق و باطل، و میان قدرت و تسلیمشدن در برابر ایدئولوژیهای فشار میگذارد. این میراث الگویی برای تفکرِ سیاسی ارائه میدهد که از گسستهای قومی و دینی فراتر میرود و تأکید میورزد که دولتِ مدرن میتواند بر بنیادِ قانون و نهادها بنا شود، نه بر سلطه و سرکوب.
در نهایت، اثرِ علیعزت بگوویچ در بالکانِ معاصر بهروشنی در فلسفهی سیاسی، بنیانهای نهادی و آگاهیِ جامعهی مدنی هویداست. او تجسّمِ الگوی رهبری بود که میان اندیشه و عمل، اخلاق و سیاست، و انسان و شهروند جدایی نمیافکند. در اینجا پرسشی کلیدی مطرح میشود: آیا جهان میتواند بار دیگر تجربهی زیستِ این رهبرِ فیلسوف و مبارزِ اخلاقی را در عالمی که سیاست در آن به معاملهی اخلاق و مبارزه به گمکردنِ قطبنمای حق بدل شده، به نظاره بنشیند؟
شاید برخی پاسخ دهند که شرایطِ معاصر کاملاً متفاوت است و تجربهی یگانهی بگوویچ تکرارناپذیر است؛ با این حال، این تجربه درسی جاودان برای نسلهای آینده ارائه میدهد؛ نه در تکرارِ شخصیتِ او، بلکه در الهامگیری از ارزشها و اصولی که بر پایهی بهکارگیریِ قدرت در خدمتِ حق و انسانیت، پاسداشتِ اخلاق حتی در سختترین شرایط، و تأکید بر اینکه مبارزهی سیاسی میتواند بر فلسفهای روشن و معیارهای اخلاقیِ استوار متکی باشد، بنا شده است.
خوانشِ فکری
سفرِ فکریِ علیعزت بگوویچ از فضای متکثر و چندقومیِ بوسنی آغاز میشود؛ جایی که شخصیتِ انسان، جامعه و نیاز به آگاهیِ متجدد، زمینی بارور برای نقد و تأمل یافت. نخستین اثرِ فکریِ او، یعنی «بیانیهی اسلامی»، به مثابهی درگاهِ تأسیسی برای درکِ حقوقِ امتِ اسلامی در بوسنی و نقشِ آن در جامعهای چندنژادی و چنددینی بود.
این کتاب بر مفهومِ آزادی به عنوان یک اصلِ مرکزی، و ضرورتِ تبدیلِ اسلام به نیرویی اخلاقی و فکری که تواناییِ مواجهه با چالشهای مدرن را بدون غرقشدن در ایدئولوژیهای ضیق دارد، تمرکز کرد... «آزادیِ فکری و دینی یک تجمل نیست، بلکه شرطِ بقا و کرامتِ امت است.» خواننده در این بیانیه، دوگانگیِ جوهریِ بگوویچ را لمس میکند: میان آگاهیِ اخلاقی و فلسفی، و میان حسِ سیاسیِ لازم برای بقا در محیطی پرآشوب.
از همینجا بود که مقوماتِ پروژهی فکریِ آیندهاش آشکار شد؛ یعنی پیوند زدنِ اخلاق به سیاست، و تحلیلِ جامعهی اسلامی از درون، همراه با عدمِ تنازل از ارزشهای بنیادی. این اثر واکنشهای گستردهای برانگیخت: در محافلِ بوسنیایی به عنوان مرجعی برای آگاهیِ ملی و فکری گرامی داشته شد، در حالی که برخی آن را پوششی برای یک پروژهی قومی یا گامی به سوی بهکارگیریِ دین در سیاست تلقی کردند.
پس از آن، کتابِ «موانعِ نهضتِ اسلامی» درآمد که نقدی درونی و سختگیرانه بر جامعهی اسلامی و کوششی برای فهمِ عللِ جوهریِ عقبماندگی یا جمود بود. او در این اثر به موضوعاتی گوناگون پرداخت: جمودِ فکری، تفرقهی طائفهای، ضعفِ آگاهیِ ملی، و چالشهای به ارثرسیده از استعمارِ فکری و تاریخی. او نوشت: «امت هرگز بپا نخواهد خاست مگر آنگاه که دریابد نهضت از درون و از آگاهیِ ما به آنچه هستیم آغاز میشود، نه از تقلیدِ کورکورانه یا تبعیتِ فکری.»
این اثر داوتی برای تغییرِ خویشتن و جامعه بود و جنجالهای زیادی برانگیخت. در حالی که هوادارانش آن را کوششی صادقانه برای بازسازیِ آگاهیِ اسلامی به شیوهای مدرن میدیدند، دیگران آن را مدخلی محتمل برای بهکارگیریِ دین در تقویتِ یک پروژهی سیاسیِ خاص برمیشمردند. در اینجا نیز دوگانگیِ انتقادی در دریافتِ اندیشهی او که در تمام آثارِ بعدیاش ادامه یافت، بهروشنی رخ مینماید.
سپس نوبت به خاطراتش یعنی «فرار من به سوی آزادی» رسید؛ جایی که بگوویچ زندان را به آزمایشگاهی برای اندیشه و تجربهی انسانی مبدل ساخت. این یادداشتها ابعادی فلسفی و وجودی و عمیق داشتند؛ چه او از تجربهی انسان در مواجهه با زنجیر و ستم، و از معنای آزادیِ اخلاقی سخن گفت: «آزادی بخشیده نمیشود، بلکه استحقاق مییابد و با شکیبایی و آگاهیِ عمیق به معنای انسانبودن به دست میآید.»
علیعزت بگوویچ در کتابِ «موانعِ نهضتِ اسلامی» در جایگاهِ میانجی میان رؤیا و عمل، و میان مبدأ و واقعیت میایستد. او در این اثر همچون کسی رخ مینماید که پیش از مواجهه با جهان، با خویشتنِ خویش روبرو میشود؛ چه این متن را ننگاشت تا آرمانشهری تازه بنا کند یا به نظربافی بسنده ورزد، بلکه آن را با روحِ کسی نوشت که میداند نهضت با خطابه محقق نمیشود، بلکه با مواجههی صریح با موانعی که بر گردهی امت سنگینی میکند به دست میآید.
بگوویچ در این اثر تشخیصی دقیق ارائه داد که به گزارشی پزشکی برای پیکرِ متمدنی میماند که قرنها پسرفت آن را فرسوده کرده، اما هنوز حیاتش را کاملاً نبافته است. او بر نقاطِ ضعف دست میگذارد: تقلیدِ کورکورانه، جمودِ فقهی، غیابِ آزادیِ سیاسی، ضعفِ نهادهای تربیتی و آموزشی، و عجز از گشودگی به روی روحِ عصر بدون غرقشدن در آن. این «موانع» نه صرفاً به عنوان دشمنانی بیرونی، بلکه به مثابهی مینهایی ارائه میشوند که مسلمانان خود در مسیرِ خویش کاشتهاند و به بزرگترین عثره در برابر هر پروژهی نهضتی مبدل گشتهاند.
شاید آنچه این کتاب را ممتاز میسازد این است که بگوویچ خطابهی مظلومیت را نپذیرفت و به نظریهی توطئه که ناکامی را توجیه میکند، پناه نبرد؛ بلکه برعکس، کتابش را در قالبِ نقدی خودی و شجاعانه و با زبانی گاه تند صریح ساخت که از عشقی واقعی به اسلام به عنوان یک حضارت و رسالت، و از رغبتی صادقانه برای بازآفرینیِ آن به عنوان نیرویی روحی و اخلاقی در جهان سرچشمه میگرفت. در هر صفحهای از آن، گفتوگویی درونی میان «خویشتنِ جمعیِ اسلامی» و متطلباتِ نهضت مییابیم؛ گفتوگویی که میان نقدِ خود و انگیزش برای رستاخیز در نوسان است.
عزت بگوویچ در «موانعِ نهضتِ اسلامی» در دعوتش به بازسازیِ تفکرِ اسلامی بر بنیادِ عقلانیت شفاف بود. نهضت را بازگشتی شکلی به گذشته یا ادغامی ذوبشده در غرب نمیدید، بلکه میکوشید راهِ سومی ترسیم کند که ریشههایش از اسلامِ اصیل مایه میگیرد و در همان حال به روی دستاوردهای بشریتِ مدرن گشوده است.
از همینرو، میتوان گفت این کتاب حلقهی پیوندی میان تنظیراتِ زودهنگامِ او در «بیانیهی اسلامی» و افقِ فلسفیِ فراگیرش در «اسلام میان شرق و غرب» است. بنابراین «موانعِ نهضتِ اسلامی» صرفاً کتابی در نقدِ اجتماعی یا فقهِ سیاسی نیست، بلکه شهادتِ روشنفکری درگیر در معرکهی وجود است؛ مردی که تجربهی زندان، تعقیب و جنگ را زیست و بیرون آمد تا با جرات بگوید نهضت پیش از آنکه در بیرون کامل شود، از درون آغاز میگردد، و هیچ پروژهی سیاسی یا حضارتی به پیروزی نخواهد رسید مگر آنکه با صداقت با موانعی که اراده را غلوزنجیر کرده و روح را میفرساید، روبرو شود.
و سرانجام خواننده به «اسلام میان شرق و غرب» میرسد که تجلیگاهِ نضجِ فکریِ فراگیر و جمعِ استادانهی تمامِ نگاشتههای پیشینِ اوست. عزت بگوویچ در این اثر رؤیایی فلسفی، اجتماعی و سیاسیِ متکاملی ارائه میدهد: فهمِ انسانِ دوگانه، آزادی، اخلاق، دین و مدرنیته، و اینکه چگونه اسلام میتواند نیرویی سازنده در جامعهای مدرن و متکثر از حیثِ نژاد و دین باشد؛ چنانکه نوشت: «اسلامِ واقعی مانعی در برابر پیشرفت نیست، بلکه منهجی است که پیشرفت را به خدمتِ انسان درمیآورد، نه برعکس.»
در این متن، خصوصیتِ تجربهی بوسنیایی آشکار میشود: هویتِ دینیِ درهمتنیده با بعدِ ملی، کثرتگراییِ فرهنگی، و چالشهای سیاسیِ پیرامونی. این امر در دریافتِ مخاطبان از کتاب نیز بازتاب یافت؛ در بوسنی مرجعی برای آگاهیِ ملی و فکری تلقی شد، در حالی که برخی متفکرانِ صرب و کروات آن را کوششی برای بهکارگیریِ دین در یک پروژهی سیاسیِ خاص برشمردند.
اما دیگر منتقدان و شیفتگان، آرائشان بهروشنی تقسیم شد: شیفتگان و روشنفکرانِ بوشناک آن را پلی میان تفکرِ مدرن و هویتِ دینی، و الگویی برای اسلامِ حداثتیِ قادر به گفتوگو با غرب بدون باختنِ هویت میدیدند. اما دشمنان و منتقدانِ صرب و کروات، فلسفهی او را ابزاری توجیهگر برای پروژهای سیاسی و قومی میدانستند؛ در حالی که بسیاری از سیاستمدارانِ بینالمللی ملاحظه کردند که نوشتههای او چارچوبی اخلاقی برای تفسیرِ رفتارِ دولتِ بوسنی در مرحلهی جنگ و پس از آن فراهم میسازد.
علیعزت بگوویچ صرفاً یک رهبرِ منطقهای نبود، بلکه آینهای بود که تناقضاتِ جهان در دههی نود را منعکس میساخت. او برای کلینتون و هولبروک، آزمونی برای آمریکا میان ارزشها و مصالح بود؛ برای شیراک و اروپا، صدایی بود که عجزِ اخلاقیشان را برملا میکرد؛ برای سازمان ملل و دبیرکلِ وقت آن کوفی عنان، جراحتی در وجدانِ بینالمللی بود؛ و حتی در چشمِ کلیسای کاتولیک، در قامتِ مردِ ایمان و صمود تجلی یافت.
اما در شرقِ اسلامی، او به شاهدی بر امکانِ جمع میان اسلام و مدرنیته، هویت و دمکراسی، و مقاومت و انسانیت مبدل گشت. وصیتِ عزت بگوویچ به اردوغان، شیفتگیِ متفکرانِ عرب، و تشبیه ساختنِ رهبرانِ آسیا او را به محمد اقبال یا مالک بن نبي، همگی برملا میسازند که اثرِ او در بالکان محصور نماند، بلکه به فضایی فراختر گسترش یافت که در پیِ الگوهایی جامع میان اخلاق و سیاست است.
عزت بگوویچ به نمادی فراتر از مرزهای بوسنی مبدل شد، چون میان آنچه بسیار از رهبران فاقدِ آنند جمع کرد: فلسفهای روشن، ایمان به ارزشها، و پایمردی در برابر فاجعه. شاید شهادتِ رهبرانِ جهان صرفاً کلماتی در تشریفاتِ تأبین نبود، بلکه اعترافی بود به اینکه این مردِ آمده از کشوری کوچک و محاصرهشده، توانست خود را در صفِ رهبرانِ بزرگی قرار دهد که چهرهی جهان را تغییر دادند.
در همین زمینه، اولیویه روآ، فیلسوفِ فرانسوی میگوید: «عزت بگوویچ حالتِ نادری در تاریخِ مدرن را تجسّم میبخشد؛ جایی که فیلسوف رهبر میشود و رهبر فیلسوف میگردد، بی آنکه یکی دیگری را ببازد.»
بدینسان، جدال دربارهی شخصیت و میراثِ علیعزت بگوویچ همچنان بر روی تأویل و تفسیر در درونِ بالکان و دیگر نقاطِ جهان گشوده میماند. در بوسنی به اندیشههایش برای تحکیمِ گفتوگو میان نسلها استشهاد میشود، در حالی که در بلگراد و زاگرب، تصویرِ این مرد همچنان موضوعِ بحث و نقدی مستمر است. اما در شهادتهای رهبرانِ جهان، ستایشها و تقدیری دیدیم که کمتر رهبرِ مسلمانی از آن برخوردار شده است.
این انقسام نشان میدهد که تجربهی بگوویچ همواره تجربهای پیچیده بود که فضایی میان آرمانگراییِ اخلاقی و عملگراییِ سیاسی را اشغال میکرد، و میراثِ او هرگز درک نخواهد شد مگر با فهمِ تفاعلِ آن با سیاقِ محلی و بینالمللی و با چالشهای واقعی که با آنها روبرو گشت.
در نهایت، میتوان گفت علیعزت بگوویچ تجلیگاهِ تجربهای متکامل از اندیشه تا ممارسة، از آزادیِ فردی تا دولتِ مدرن، و از اخلاق تا سیاستِ واقعگرایانه بود. او میراثی بر جای گذاشت که نمیتوان آن را در یک بعد خلاصه کرد؛ او فیلسوفِ شهروند و سیاستمدارِ زیرِ محاصره بود که کوشید میان آرمانگراییِ اخلاقی و متطلباتِ بقای سیاسی توازن برقرار سازد. میراثِ او همچنان باقی است، چنانکه خود گفت: «هر نسلی مرا بر اساسِ نیازِ خویش میخواند، و هر تجربهای درکِ او از مرا از نو شکل میدهد.»

نظرات