چه کسی جهان را ربوده است؟... پرسش سلطه در اندیشه‌ی انور عبدالملک

اگرچه دیدگاه متفکر فقید مصری، انور عبدالملک، که به‌ویژه در دو کتاب او، «نسیم شرق» و «تغییر جهان»، آمده است، تنها به جهان عرب محدود نمی‌شود و سراسر جهان سوم را دربرمی‌گیرد، اما عرب‌ها در کانون این دیدگاه قرار دارند؛ نه صرفاً از این جهت که بخشی از جهان‌سومی به شمار می‌روند، که عبدالملک خواهان پیروزی آن بود، بلکه به این سبب که وضعیت عربی در همه‌ی اندیشه‌هایی که او مطرح کرد و در تمام تحلیل‌هایی که از اوضاع جهان، چه در گذشته‌ی تاریخی و چه در زمان حال، ارائه داد، حضوری پررنگ داشت. از همین رو، او جهان سوم را در چارچوب بین‌المللی گسترده‌ی آن، با نگاهی عربی، یا با بصیرت متفکری دغدغه‌مند نسبت به مسائل اعراب، می‌نگریست.

این امر در مقدمه‌ی کتاب «تغییر جهان» او به‌روشنی آشکار است. او با اینکه مباحث کتاب به خاستگاه‌های نظام جهانی، چالش‌های پیش روی آن و دو ایدئولوژی مسلط در آن، یعنی سرمایه‌داری و سوسیالیسم، می‌پردازد، می‌گوید:

«این پژوهش در پی آن است که در اختیار خواننده‌ی متعهد، شهروند آگاه و پیشگامان مکاتب گوناگونِ اصیلِ شکل‌دهنده‌ی اندیشه و عمل در امت عربی، مجموعه‌ای از تحلیل‌ها و بینش‌هایی را قرار دهد که بتواند در تعیین جهت حرکت عربی در مرحله‌ی آینده، به سوی نظامی نوین در جهان، یاری‌رسان باشد.»

عبدالملک کتاب یادشده را با این دیدگاه به پایان می‌برد که ما در آستانه‌ی تدوین «پروژه‌ی تمدنی» یا «راهبرد تمدنی» قرار داریم؛ پروژه‌ای که از نظر او، چنان‌که از آرای او در دیگر نوشته‌هایش نیز برمی‌آید، بر برانگیختن میراث تمدنی عربی ـ اسلامی استوار است، بی‌آنکه ایده‌ی ملی‌گرایی نادیده گرفته شود.

عبدالملک برخی ادعاهای «دیگری» غربی را افشا می‌کند و بر این باور است که ساختار نظام بین‌الملل بر پایه‌ی «ارزش اضافی تاریخی» شکل گرفته است؛ همان چیزی که از آغاز قرن پانزدهم تا کنفرانس یالتا در سال ۱۹۴۵، مبنای شکل‌گیری سلطه‌ی غرب قرار گرفت.

یکی از ویژگی‌های دیدگاه عبدالملک این است که وضعیت کنونی جهان عرب را در چارچوب همبستگی با جهان‌سومی و در تعامل با نظام بین‌المللی بررسی می‌کند. از این جهت، دیدگاه او در بخشی از خود به پروژه‌ی «میراث و نوسازی» حسن حنفی شباهت دارد، اما با آن تفاوت دارد؛ زیرا در تحلیل و بررسی، به بُعد سیاسی ـ اقتصادی، و نه فلسفی، جایگاه برجسته‌تری می‌دهد و از این حیث، در برخی جنبه‌ها به میراث فکری سمیر امین نزدیک می‌شود.

اگرچه آنچه عبدالملک ارائه کرده است، با توجه به تحولاتی که جهان پشت سر گذاشته، یعنی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و قوت گرفتن جهانی‌شدن در اشکال گوناگون آن، نیازمند بازنگری است، اما همچنان از اهمیت بسیاری برخوردار است؛ به‌ویژه از این منظر که او بر نقش جهان سوم در تمدن بشری تأکید می‌کند، مرکزیت اروپا را به چالش می‌کشد و خواستار جهانی مبتنی بر تکثر است، نه انحصار تولید اقتصادی، فنی و علمی، به‌خصوص در حوزه‌ی علوم انسانی، در دست یک طرف، هر طرفی که باشد.

عبدالملک برخی ادعاهای «دیگری» غربی را افشا می‌کند و تأکید دارد که ساختار نظام بین‌الملل بر پایه‌ی «ارزش اضافی تاریخی» بنا شده است؛ امری که از آغاز قرن پانزدهم تا نشست یالتا در سال ۱۹۴۵، مبنای شکل‌گیری سلطه‌ی غرب بوده است.

از نظر او، این مازاد، هیچ‌گاه تنها به عرصه‌ی اقتصادی محدود نبوده، بلکه به حوزه‌ی فکری و نظریه‌ی اجتماعی نیز گسترش یافته است.

از نظر اقتصادی، انباشت مواد اولیه، منابع انرژی، زمین‌ها و پهنه‌های سرزمینی و نیز سلطه بر شهرها، بنادر، شبکه‌های اصلی حمل‌ونقل و اقیانوس‌ها و... برای بورژوازی غرب اهمیت بسیار زیادی داشت؛ زیرا این امر ابزار لازم برای تحمیل سلطه‌ی آن بر جهان را فراهم کرد؛ سلطه‌ای که از طریق انقلاب علمی و صنعتی، نیروی دریایی را قادر ساخت جغرافیای سیاسی جهان را به روی اروپا بگشاید.

از نظر فکری نیز، فنون ارتباطات نوین به تشدید انتقال سیل‌آسای اندیشه‌ها، نظریه‌ها و مفاهیم از «پیرامون» به «مرکز» کمک کردند. این اندیشه‌ها در مرکز انباشته شدند و به آن امکان دادند نظریه‌ی اجتماعی و جریان‌های فکری مدرن را صورت‌بندی کند. از همین رو، برای پیرامون، یعنی آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، دشوار شد که جز بر اساس مسیری که مکاتب فکری گوناگون در غربِ مسلط پیشنهاد و تحمیل می‌کنند، توسعه یابد.

عبدالملک در اینجا تأکید می‌کند که:

«ارزش اضافی تاریخی، تصوری است که از بطن جنگ‌های تهاجم استعماری، از عصر اکتشافات دریایی به این سو، سرچشمه گرفته است... و نخستین موج تهاجم‌ها، غارت‌ها و نفوذ، نصیب منطقه‌ی عربی ـ اسلامی شد، از قرن نهم، یعنی از زمان جنگ‌های صلیبی، و تجاوزگری جنگ‌طلبانه و نژادپرستانه‌ی صهیونیستی، حلقه‌ی معاصر این موج را تشکیل می‌دهد.»

موج‌های دیگر نصیب آفریقا شد؛ جایی که تجارت بردگان و غارت مواد خام در آن صورت گرفت؛ همچنین جوامع سرخپوستی در آمریکای مرکزی و جنوبی که زیر سلطه‌ی استعمار اسپانیا و پرتغال درآمدند و نیز جنوب آسیا، به‌ویژه شبه‌قاره‌ی هند و سپس جنوب و شرق آسیا.

پروژه‌ی عبدالملک درباره‌ی «نسیم شرق» و «تغییر جهان» پرسش مهمی را مطرح می‌کند: چگونه می‌توان از آن مراحل سخت و دردناک تاریخ بشری عبور کرد و جهان را به وضعیتی بهتر از آنچه اکنون هست تغییر داد؟

عبدالملک در پاسخ به پرسش پیش‌گفته، سه دیدگاه درباره‌ی تغییر مطرح می‌کند. دیدگاه نخست، سنتی است و بر وجود دو ابرقدرت با دو ایدئولوژی متخاصم استوار است؛ همان‌گونه که در مورد ایالات متحده‌ی آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی سابق وجود داشت، و بر این باور است که گریزی از غلبه‌ی یکی از این دو قدرت و ایدئولوژی بر دیگری نیست.

اگر این دیدگاه با فروپاشی اتحاد شوروی از میان رفته باشد، عواملی که عبدالملک برای غلبه بر دیگری برشمرده است، همچنان آشکارند. او غلبه از طریق جنگ را، با توجه به پیشرفت سلاح‌های کشتار جمعی، نمی‌پذیرد؛ اما خواهان برجسته‌کردن عامل «کیفیت زندگی» است؛ یعنی وجود ترکیبی از آزادی و کفایت مصرفی، مشارکت سیاسی و همبستگی اجتماعی.

با این حال، او تغییر را از طریق ظهور قدرت‌های بزرگ دیگری نیز نادیده نمی‌گیرد؛ یعنی شکل‌گیری یک نظام جهانی چندقطبی، چیزی که برخی پژوهشگران آن را پیش‌بینی می‌کنند و کسانی که خواهان جهانی متوازن‌تر و عاری از سلطه‌ی یک قدرت واحد و سرکوبگرند، در آرزوی آن هستند.

دیدگاه دوم، دیدگاهی فناورانه است که در سایه‌ی دیدگاه پیشین و در تقابل با آن یا به‌عنوان جایگزین آن شکل گرفته است. در اینجا، وجود ویژگی‌های «جامعه‌ی پساصنعتی» و انقلاب الکترونیکی در یک کشور، به آن جایگاهی جهانی می‌بخشد.

اما تغییر از طریق «فناوری» تنها در سطح نظام بین‌المللی رخ نمی‌دهد، بلکه از خلال تغییراتی نیز صورت می‌گیرد که انقلاب علمی و فنی در زندگی انسان ایجاد می‌کند؛ زیرا انسان را قادر می‌سازد ابزارهای مؤثری در اختیار داشته باشد که توانایی او را در کنترل طبیعت افزایش می‌دهند و بدین‌سان خود او سازنده‌ی خویشتن می‌شود. اما این دیدگاه، افزون بر آنکه عنصر انسانی، یعنی آگاهی، اراده و ایمان را فراموش می‌کند، ممکن است به کنترل گروه کوچکی از جوامع بر ابزارهایی بینجامد که به آنان امکان می‌دهد مسیر تغییر جهان را که در ذات خود تهدیدی برای سلطه‌ی استعماری به نظر می‌رسد، متوقف یا منحرف کنند؛ زیرا این تغییر در پی تحقق یک زندگی انسانی مثبت برای همه‌ی ملت‌هاست.

دیدگاه سوم با ویژگی‌های خاصی پیوند دارد که از تعامل انسان با عوامل ژئوپلیتیکی طی دوره‌ای طولانی از تاریخ ناشی می‌شوند؛ دوره‌ای که ممکن است ده‌ها نسل، چند نسل یا حتی یک بازه‌ی زمانی محدود باشد، چنان‌که درباره‌ی کشورهای تازه‌تشکیل‌شده چنین است.

عبدالملک بر این باور است که این ویژگی خاص در سه سطح شکل می‌گیرد. سطح نخست به ساختار درونی آن مربوط می‌شود؛ یعنی آنچه یک جامعه از ابزارهای تولید مادی، نظام اجتماعی حاکم و مناسبات آن با بُعد زمانی، یعنی ادیان و فلسفه‌ها و بازتولید حیات زیستی، در اختیار دارد.

سطح دوم به به‌حرکت‌درآوردن این مربع تکوینی یادشده در طول زمان، یعنی تاریخ، و مکان، یعنی جغرافیا، مربوط می‌شود.

سطح سوم نیز در تعامل دیالکتیکی میان عوامل ثبات و عوامل تغییر خلاصه می‌شود.

این دیدگاه، از نظر عبدالملک، با هدف مسلح‌کردن اندیشه‌ی معاصر، به‌ویژه اندیشه‌ی ملی‌گرای عقلانی و مترقی، به ابزاری علمی صورت‌بندی شده است؛ ابزاری که بر تحلیل دقیق و عینی تاریخ اجتماعی استوار باشد تا دریابیم چه چیز اصیل و استمرار‌یافته است و بر همین اساس، قالب ملی متمایز خود را تعیین کنیم و بکوشیم آن را با مجموعه‌ای از داده‌ها و تجربه‌های معاصر غنی سازیم؛

«از طریق این اصالت عینی و تاریخی، بی‌آنکه از غربِ دچار بحران تمدنی، چنان‌که کارگزاران تمدنی آن تبلیغ می‌کنند، تقلید کنیم. به‌ویژه اینکه شناخت تفاوت‌های کیفی، ما را به شیوه‌های مؤثرتر برای حرکت رهنمون می‌شود و کمک می‌کند از مناطق بحران‌زای مزمن دوری کنیم.»

انور عبدالملک سه دیدگاه را درباره‌ی تلقی خود از ویژگی خاص درهم می‌آمیزد و از آن نتیجه می‌گیرد که:

«شرق تمدنی، یعنی ملت‌ها و دولت‌ها، همان نیرویی است که از اوایل قرن نوزدهم، در موجی گسترده از انقلاب‌ها و جنگ‌های رهایی‌بخش، که گاه با انقلاب‌های اجتماعی درهم آمیخته‌اند، به حرکت درآمد؛ به‌گونه‌ای که به حامل پرچم اصلی چالش با نظام جهانی موجود و نیز صاحب اصلی‌ترین منافع در فرایند تغییر جهان تبدیل شده است.»

برای تحقق این دیدگاه‌ها، به‌ویژه دیدگاه سوم، عبدالملک شش مجرایی را مشخص می‌کند که باید در سفر تغییر جهان از آن‌ها عبور کنیم.

مجرای نخست به بازار جهانی مربوط می‌شود؛ زیرا تغییر در جنبه‌های گوناگون فعالیت اجتماعی، به اقتصاد وابسته شده است، چراکه اقتصاد در زمانه‌ی معاصر، پایه‌ی اساسی زندگی انسان‌ها را تشکیل می‌دهد. از این رو، راه برای کشورهای جهان سوم گشوده می‌شود تا در عرصه‌ی جهانی به جایگاهی محسوس دست یابند، به شرط آنکه برنامه‌های موفق توسعه‌ی اقتصادی را اجرا کنند.

مجرای دوم به تغییری مربوط می‌شود که در زندگی اجتماعی، هم‌زمان با انقلاب علمی و فنی، رخ داده است. مفهوم طبقه، که مارکسیسم آن را صورت‌بندی کرد، پدید آمد و زندگی عملی نیز مفاهیم تکنوکرات‌ها و متخصصان حرفه‌ای را به وجود آورد و پیشرفت فنی بسیاری از بینش‌ها، ارزش‌ها و تصورات اجتماعی را در غرب تغییر داد.

اما در جهان سوم، تغییر اجتماعی کند بود؛ زیرا بیشتر ملت‌های آن در روستاها و مناطق بیابانی و جنگلی زندگی می‌کردند و تنها جوامع کشورهایی که الگوی روشنی در توسعه‌ی مستقل و رهایی ملی پذیرفته بودند، از انقلاب علمی تأثیر پذیرفتند.

با این حال، ملت‌های جهان سوم به برخی ارزش‌های سنتی مثبت پایبند ماندند و در عرصه‌ی انسانی و روحی، خود را از غرب متمایز کردند. از این رو، راه برای آنان گشوده شد تا میان پیشرفت اجتماعی، ویژگی تمدنی و شخصیت ملی پیوند برقرار کنند؛ به‌گونه‌ای که بتوانند بدیلی بلندمرتبه و اثرگذار برای الگوی مصرف‌گرایی، گرایش فردگرایانه و اندیشه‌ی نیهیلیستیِ در حال گسترش در بخش‌هایی از جوامع صنعتی پیشرفته‌ی غرب ارائه دهند.

نزاع دو ایدئولوژی، سوسیالیسم و سرمایه‌داری، پس از فروپاشی اتحاد شوروی و خروج کشورهای اروپای شرقی از سایه‌ی کمونیسم، دیگر وجود ندارد؛ اما آنچه تثبیت شد، سلطه‌ی یک مرکز واحد بود و چیزی که کسانی که خواهان جهانی متوازن‌تر و عادلانه‌ترند، در پی آن هستند، تکثرگرایی است.

مجرای سوم به «گردش اندیشه‌ها» مربوط می‌شود. پس از آنکه مکاتب فکری در اروپا در علوم انسانی، هم‌زمان با پیشرفت عظیم علوم طبیعی، به اوج شکوه رسیدند، زندگی فکری در «شرق تمدنی» متناسب با میزان پاسخ‌گویی آن به چالش فرهنگی استعمار، شروع به تحول کرد. در نتیجه، بنیادگرایی اسلامی با گرایش محافظه‌کارانه‌ی خود، و مدرنیسم لیبرال، با جریان‌های گوناگون آن از لیبرالیسم محافظه‌کار گرفته تا مارکسیسم، پدیدار شدند.

بدین‌سان، غرب دیگر نمی‌توانست مدعیِ در اختیار داشتن ایدئولوژی مسلط باشد، زیرا انقلاب چین، نوزایی ژاپن و بیداری جهان اسلام، و در قلب آن جهان عرب، به وقوع پیوسته بود.

اما وجود عقلانیت انتقادی نسبت به روح علمی مدرن در میراث فرهنگی غرب، و نیز دربرداشتن آرمان‌هایی که انقلاب‌های اروپایی پرچم آن‌ها را برافراشتند، موجب خواهد شد که نقاط تماس میان غرب و شرق همچنان وجود داشته باشد و نویدبخش رابطه‌ای دیالکتیکی میان دو طرف باشد.

مجرای چهارم به پرسش فلسفی و دینی مربوط می‌شود. در حالی که جایگاه دین و فلسفه در جوامع صنعتی پیشرفته، از نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم به بعد، رو به کاهش گذاشت، در جهان سوم جنبش احیای دینی شکل گرفت؛ جنبشی که خواهان بازگشت به ریشه‌های تاریخی و تکوینی اصیل بود و با جنبش‌های رهایی‌بخش ملی پیوند خورد.

اما خودِ پیشرفت هراس‌انگیز علمی نیز، پس از آنکه در مسیر تسلیحاتی‌شدن قرار گرفت و همه‌ی انسان‌ها را در آستانه‌ی مرگ حتمی قرار داد، ضرورت بخشیدن به عمقی تازه برای بازگشت «تعالی» و تلاش برای ایمان و معنویت را در گسترده‌ترین سطح در غرب تحمیل کرد؛ ازاین‌رو، جنبش احیای دینی به مسیحیت و یهودیت در غرب نیز راه یافت.

مجرای پنجم در «قدرت اجتماعی» تجلی می‌یابد؛ زیرا بر چگونگی ساختن تصمیم سیاسی در دایره‌ی درونی جامعه تمرکز دارد و در نتیجه، با وجود حکومت و مردم در داخل هر جامعه مرتبط است. این امر، در «وزن ژئوپلیتیکی» نیز مطرح است، زیرا وزن ژئوپلیتیکی نمایانگر دایره‌ی بیرونی جامعه است و از این جهت، با مناسبات قدرت میان دولت‌هایی که نظام بین‌المللی را تشکیل می‌دهند، ارتباط دارد.

از نظر انور عبدالملک، صورت‌بندی‌های اجتماعی تنها در مرزهای دولت یا ملت و نظام بین‌المللی متوقف نمی‌شوند، بلکه به واحدهایی کوچک‌تر از آن نیز می‌رسند؛ مانند طبقه، قبیله، اقلیت قومی، اجتماعات بومیان در آمریکای شمالی، آمریکای مرکزی و استرالیا، و نیز ارتش در برخی کشورهای جهان سوم و حزب در بسیاری از کشورها.

پس از آنکه تفکر سنتی درباره‌ی تاریخ و سیاست، «چارچوب تمدنی» را واحد تحلیل می‌دانست، تفکر جدید به سوی صورت‌بندی‌های اجتماعی کوچک‌تر متمایل شد و همین امر سبب شد دیدگاه‌های مختلف درباره‌ی تغییر جهان، بسیاری از تصورات خود را مورد بازنگری قرار دهند.

در حالی که عبدالملک در برخی کشورها بر ارتش، به‌عنوان «قدرت اجتماعی»، برای ایجاد نوزایی و سپس حرکت به سوی تغییر بسیاری از وضعیت‌های جهانی، تکیه می‌کند، بر آنچه خود مناطق نفوذ در سه قاره می‌نامد نیز برای بازسازی چهره‌های جدید جهان معاصر از طریق ائتلاف‌هایی که در برابر سلطه‌ی غرب ایستادگی می‌کنند، حساب باز می‌کند. او در اینجا به‌عنوان نمونه، به جنبش کشورهای غیرمتعهد اشاره می‌کند که بیانگر وجدان اکثریت خاموش جهان بود.

عبدالملک سه دیدگاه درباره‌ی شکل جهان مطرح می‌کند. دیدگاه نخست، سلطه‌ی یک مرکز واحد است؛ دیدگاه دوم، نزاع «دو تمدن ایدئولوژیک»؛ و دیدگاه سوم، بر تکثرگرایی استوار است.

طبیعی است که نزاع دو ایدئولوژی، یعنی سوسیالیسم و سرمایه‌داری، پس از فروپاشی اتحاد شوروی و خروج کشورهای اروپای شرقی از دایره‌ی کمونیسم، دیگر وجود ندارد؛ اما آنچه تثبیت شده، سلطه‌ی یک مرکز واحد است و چیزی که کسانی که خواهان جهانی متوازن‌تر و عادلانه‌تر هستند، در پی آن‌اند، تکثرگرایی است.

دیدگاه نخست، از نظر عبدالملک، ماهیتی استعماری دارد. او بر این باور است که:

«تغییر جهان از نظر هواداران سلطه‌ی آمریکا، در تلاش برای برپایی نظامی جهانی عادلانه‌تر و برابرتر، و نظام‌هایی برای تولید و توزیع محصولات و فرآورده‌ها که انسانی‌تر و بیشتر در پی سعادت توده‌های گسترده در قاره‌های مختلف باشند، خلاصه نمی‌شود.

تغییر جهان، از این دیدگاه، به معنای لغو نظام جهانیِ غیرواقع‌بینانه‌ای است... نظامی که فرض می‌کند مجموعه‌ی دولت‌های ملی، یعنی واحدهایی که زندگی جوامع انسانی در آن‌ها سازمان می‌یابد، مجموعه‌ای از واحدهای برابر از حیث حقوق بین‌الملل‌اند؛ یعنی از نظر حقوق و وظایف، بر اساس منشور سازمان ملل متحد.»

عبدالملک به‌جای سلطه‌ی یک مرکز واحد، روند حرکت به سوی چندقطبی‌شدن نظام بین‌المللی را دنبال می‌کند؛ روندی که از خروج یوگسلاوی از رهبری شوروی در سال ۱۹۴۸ آغاز شد، سپس به رویارویی چین و اتحاد شوروی، پیدایش ایده‌ی چندمرکزی در درون حزب کمونیست ایتالیا، و بعد به ویژگی خاص کمونیسم در اروپای شرقی و در پی آن ظهور جنبش‌های رهایی‌بخش در جهان سوم رسید؛ جنبش‌هایی که شعار توسعه‌ی مستقل در اقتصاد و عدم تعهد در سیاست را برافراشتند.

برای جهانی عادلانه‌تر و متوازن‌تر، متفکر مصری، انور عبدالملک، خواهان تحمیل تکثر تجربه‌ها، راه‌ها و الگوها است و تأکید می‌کند که از این طریق می‌توان جهان را تغییر داد:

«زیرا تکثرگرایی در نظام‌های اقتصادی داخلی و در سیاست‌های خارجی، تنها چیزی است که می‌تواند تأثیر دایره‌ی سلطه‌ی مرکز واحد را درهم بشکند.»

در زمان حاضر، در سایه‌ی نظام سلطه‌ی تک‌قطبی، نشانه‌های شکل‌گیری تکثرگرایی در آینده پدیدار می‌شود؛ در حالی که اتحادیه‌ی اروپا، ژاپن و چین، به‌عنوان قدرت‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی، در کنار ایالات متحده با یکدیگر همزیستی دارند.

برای جهانی عادلانه‌تر و متوازن‌تر، متفکر مصری، انور عبدالملک، خواهان تحمیل تکثر تجربه‌ها، راه‌ها و الگوها است و تأکید می‌کند که از این طریق می‌توان جهان را تغییر داد:

«زیرا تکثرگرایی در نظام‌های اقتصادی داخلی و در سیاست‌های خارجی، تنها چیزی است که می‌تواند تأثیر دایره‌ی سلطه‌ی مرکز واحد را درهم بشکند.»

تحقق این تکثرگرایی، به باور او، نیازمند تدوین پروژه‌ای تمدنی جدید است:

«که در واقع از چندین پروژه‌ی تمدنی تشکیل می‌شود و محافل تمدنی و جغرافیایی ـ فرهنگیِ بزرگ، آن را از طریق تعامل و هم‌زمانیِ مکاتب گوناگونِ اصیلِ شکل‌دهنده‌ی اندیشه و عمل، عرضه می‌کنند؛ و این محافل، دیدگاه‌های جدیدی ارائه می‌دهند که در قالب بینشی جهانی و تازه درهم می‌آمیزند؛ بینشی که نه‌تنها امید قطعی به تداوم بشریت را به انسان بازمی‌گرداند، بلکه الگوهای تازه، خلاقانه و مثبت از تعامل انسانی، زندگی هدفمند و پیشرفت معنوی متعادل را نیز به آن بازمی‌گرداند.»

دیدگاه عبدالملک، در بخش مربوط به آینده‌ی جهان عرب در پرتو تحول نظام بین‌المللی و جایگاه ایدئولوژی در عرصه‌ی جهانی، تا حد زیادی به دیدگاه‌های سمیر امین نزدیک می‌شود. امین که دیدگاهش بیشتر رنگ‌وبوی اقتصادی دارد، بر این باور است که ویژگی‌های نظام بین‌المللی از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگر متفاوت بوده و آن را به سه دوره تقسیم می‌کند.

دوره‌ی نخست، از عصر انقلاب صنعتی تا جنگ جهانی اول است که در آن، قرن نوزدهم با الگویی برای یکپارچه‌سازی جهان بر پایه‌ی استعمار مشخص می‌شود؛ الگویی که جنبش کارگری و سوسیالیستی و جنبش رهایی ملی مستعمرات، هر دو آن را رد کردند.

دوره‌ی دوم، از انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ تا عصر گورباچف و دِنگ شیائوپینگ ادامه می‌یابد؛ دوره‌ای که قرن بیستم در آن شاهد انفجار این یکپارچگی جهانی بود، تا آنجا که همزیستی میان دو نظام سرمایه‌داری و سوسیالیستی، ماهیتی ستیزه‌جویانه پیدا کرد.

دوره‌ی سوم، شاید بار دیگر ما را به سوی نوعی یکپارچگی جهانی بازگردانده باشد؛ جایی که سرمایه‌داری به موجی جدید از گسترش، تعمیق و شکوفایی روی می‌آورد.

اما او:

«با وجود حاکمیت کنونی گفتمان ایدئولوژی لیبرال در سطح جهان، ویژگی‌های ساختار جهانی آینده همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد؛ زیرا سه عامل جدید با یکدیگر در تعامل‌اند: انقلاب فناوری، جهانی‌شدن مالی و تحول در ظرفیت رقابتیِ نسبی ایالات متحده، ژاپن و اروپا.

احتمالات متعددی برای ترکیب این عوامل به اشکال مختلف وجود دارد. افزون بر آن، تأثیر عوامل غیر اقتصادیِ جدید نیز مطرح است؛ مانند مسائل زیست‌محیطی، تحول در کیفیت سلاح‌ها و فشرده‌شدن شبکه‌ی رسانه‌ای. بحران سوسیالیسم موجود نیز که به شکلی ناگهانی و غیرمنتظره منفجر شد، عامل مهم دیگری است که بر پیچیدگی این معضل می‌افزاید.»

عبدالملک و امین در انتقاد از مرکزیت اروپا و در فراخوان خود برای بازسازی جهان معاصر بر پایه‌ی اصل به‌رسمیت‌شناختن تکثرگرایی با یکدیگر هم‌نظرند. امین در این باره بر این باور است که تکثرگرایی به معنای وجود پنج قطب حاکم بر جهان، یعنی ایالات متحده، اروپا، چین، فدراسیون روسیه و ژاپن نیست؛ زیرا این شکل از چندقطبی‌بودن، از نظر او، قطبیتی است صرفاً با معنای سیاسی که جای قطبیت نظامی حاکم در دوران اتحاد شوروی را می‌گیرد، بلکه:

«بدیلی گسترده‌تر است که به کشورهای جهان سوم امکان حرکت و پیشرفت می‌دهد؛ از این طریق که این کشورها روابط خارجی خود را تابع نیازهای توسعه‌ی داخلی‌شان قرار دهند، نه برعکس؛ یعنی به‌جای آنکه توسعه‌ی داخلی خود را با شرایط بین‌المللی موجود تطبیق دهند، شرایط بین‌المللی را تابع نیازهای توسعه‌ی داخلی خود کنند.»

در اینجا نیاز به ائتلاف‌های اجتماعی بر پایه‌ای مردمی و ملی آشکار می‌شود؛ چه این ائتلاف‌ها قطبی باشند، چه قومی و چه منطقه‌ای؛ ائتلاف‌هایی که می‌توانند به این تکثرگرایی منجر شوند. تکثرگرایی‌ای که از نظر او:

«تنها پایه‌ای است که می‌توان بر اساس آن یک بین‌الملل مردمی بنا کرد؛ بین‌المللی که در آن خصلت جهانیِ ضروریِ منظومه‌ی ارزش‌های متناسب با نیازهای عصر بازتاب یابد.»

طبیعی است که دیدگاه‌های عبدالملک و امین درباره‌ی ضرورت ایفای نقشی برای جهان سوم و رد مرکزیت اروپا، با دیدگاه حسن حنفی نیز همخوانی دارد؛ او در تلاش خود برای دفاع از جهان‌سومی و نقد فلسفه و اندیشه‌ی اروپایی، می‌کوشد هرگونه برخورد «مقدس»، یا دست‌کم برخورد مبتنی بر شیفتگی و احساس حقارت، با این فلسفه و اندیشه را کنار بزند.

دیدگاه‌های مطرح‌شده در این مقاله لزوماً بیانگر موضع تحریریه‌ی اصلاح‌وب نیست.

عمار علی حسن  نویسنده و پژوهشگر جامعه‌شناسی سیاسی
عمار علی حسن نویسنده و پژوهشگر جامعه‌شناسی سیاسی