✨در روزگار ما، برخی مردان بزرگ چنان زندگی می‌کنند که رفتنشان نیز پایان حضورشان نیست؛ چراغی که در خانه، در جان شاگردان و در نسل‌های پس از خود افروخته‌اند، همچنان روشن می‌ماند. برخی دیگر نیز، با وجود سالیان دراز عمر، همچنان در میان ما حضور دارند و چراغ دانش، ایمان و تربیتی را که سالیان دراز افروخته‌اند، فروزان نگه داشته‌اند. این دو جلوه از ماندگاری، مرا به یاد دو بزرگمرد نام‌آشنای دیار و شهر مهاباد انداخت؛ دو مردی که اگرچه سرنوشتشان در بودن و رفتن متفاوت است، اما در یک چیز مشترک‌اند: چراغی که افروخته‌اند، همچنان روشن است.

یکی از این دو بزرگ‌مرد، مرحوم استاد و علامه ماموستا عبدالله احمدیان است که بیست و دو سال است روی در نقاب خاک کشیده، اما چراغ خانه‌اش به همت فرزندان شایسته و نامدارش همچنان روشن است؛ و دیگری ماموستا ملا مصطفی ستوده است که با نزدیک به نود سال عمر پربار، هنوز در میان ماست و چراغ دانش، ایمان و تربیتی را که سالیان دراز افروخته، همچنان فروزان نگه داشته است.



🔸روز ۳۰ مردادماه ۱۴۰۵، به همراه تنی چند از بزرگان جماعت دعوت و اصلاح، توفیق یافتیم در فضایی صمیمی و سرشار از خاطره، دانش و گفت‌وگو، به دیدار دو تن از بزرگ‌مردان نام‌آشنا و فرهیخته دیار و شهر مهاباد برویم: ماموستا ملا مصطفی ستوده و خانواده محترم مرحوم استاد و علامه، ماموستا عبدالله احمدیان.

نخست، به محضر ماموستا ملا مصطفی ستوده رسیدیم؛ بزرگ‌مردی که نزدیک به نود سال از عمر شریفش را در مسیر دانش، تربیت و خدمت سپری کرده است. دیدن ایشان و شنیدن سخنان و خاطراتشان، برای همه ما مغتنم و دلنشین بود. گفت‌وگوهای نغز و پرباری که در این دیدار صورت گرفت، هر یک دریچه‌ای به سالیان دور و تجربه‌های ارزشمند این مرد فرهیخته می‌گشود.

اما آنچه این دیدار را دوچندان شیرین و به‌یادماندنی کرد، شادی و سرور وصف‌ناشدنی ماموستا ستوده از این دیدار بود. در چهره و سخنان ایشان می‌شد شوق دیدار، محبت و صمیمیت را به‌خوبی دید؛ گویی حضور دوستان و یاران، بخشی از خاطرات و روزهای پررونق گذشته را دوباره به خانه ایشان آورده بود.

در کنار این‌همه، آنچه بیش‌ازپیش جلوه‌گر بود، ثمره سال‌ها زندگی، تربیت و همت این بزرگ‌مرد در پرورش فرزندانی شایسته و خدمتگزار بود. ماموستا ملا مصطفی ستوده پسرانی را به جامعه تقدیم کرده است که هر یک در عرصه‌ای از علم و خدمت، راه خویش را یافته و منشأ خیر و اثر بوده‌اند.

فرزند ارشد ایشان، ماموستا عبدالله ستوده، راه پدر را در کسوت ماموستایی ادامه داده و در شهر مهاباد به خدمت علمی و دینی مشغول است. سه تن دیگر از فرزندان ایشان نیز راه علم پزشکی را برگزیده‌اند و امروز در سه شهر سقز، بوکان و تهران به مردم و جامعه خدمت می‌کنند: دکتر احمد ستوده در سقز، دکتر اسعد ستوده در بوکان و دکتر لقمان ستوده در تهران. فرزند کوچک‌تر ایشان، مهندس محمد ستوده، نیز طی سالیان گذشته در دو مجموعه پتروشیمی در سنندج و مهاباد به خدمت و فعالیت پرداخته است.

بی‌گمان، وقتی می‌توان ثمره یک‌عمر زندگی را در فرزندانی دید که هر یک در گوشه‌ای از این سرزمین، با دانش و تخصص خود به مردم خدمت می‌کنند، سخن‌گفتن از بزرگی و فرهیختگی آن پدر، دیگر صرفاً یک تعارف یا ستایش از سر محبت نیست؛ بلکه شهادتی است بر اثری که یک انسان در تربیت نسل پس از خود بر جای گذاشته است.

✔️شاید زیباترین گواه بر این محبت پدرانه را نیز در لحظه خداحافظی دیدم. هنگامی که در پایان دیدار با ماموستا روبوسی می‌کردیم، به ایشان عرض کردم که «من رفیق دکتر لقمان هستم.» ایشان با همان محبت و صمیمیتی که در تمام دیدار در چهره و کلامشان دیده می‌شد، فرمودند: «وقتی این‌طور است، بایستی یک‌بار دیگر ببوسمت.» و بار دیگر مرا در آغوش گرفتند و روبوسی کردیم.

این جمله کوتاه، برای من تنها یک شوخی شیرین در لحظه خداحافظی نبود؛ بلکه نشانه‌ای روشن از محبت عمیق پدرانه‌ای بود که در دل این بزرگمرد نسبت به فرزندانش، به‌ویژه دکتر لقمان، موج می‌زد. محبت پدری که پس از نزدیک به نود سال عمر، هنوز با شنیدن نام فرزندش چنان زنده و صمیمی جلوه می‌کند، خود حکایتی شنیدنی است.

از همین رو، اگر در وصف ماموستا ملا مصطفی ستوده سخن از بزرگی، تربیت، فرهیختگی و اثرگذاری ایشان به میان می‌آورم، این سخن نه از سر تعارف است و نه صرفاً ادای دین به یک بزرگ‌مرد؛ بلکه بخشی از آن چیزی است که در این دیدار دیدم و با چشم و دل لمس کردم. فرزندانی که هر یک در راهی، چراغی افروخته‌اند، خود گواهی روشن بر چراغی هستند که پدر در خانه خویش افروخته است.



✨پس از آن، به دیدار خانواده محترم مرحوم ماموستا عبدالله احمدیان رفتیم؛ عالم و اندیشمند نام‌آشنایی که بیست و دو سال پیش چشم از جهان فروبست، اما نام، آثار و اندیشه‌اش همچنان در میان اهل علم و فرهنگ این دیار زنده است.

فرزندان فقید علامه عبدالله احمدیان از حضور ما بسیار خرسند شدند و در گفت‌وگوهایشان دغدغه‌هایی مبارک و ارزشمند را با ما در میان گذاشتند؛ دغدغه‌هایی از جنس فراموش‌نشدن بزرگان و عالمان این دیار. آنان همان حساسیتی را که نسبت به حفظ و معرفی آثار پدرشان دارند، درباره ثبت، معرفی و زنده نگه‌داشتن نام بزرگان و عالمان مناطق کردنشین نیز دنبال کرده‌اند و در این زمینه، کتاب‌ها و آثار نفیسی پدید آورده‌اند.

در این دیدار، در محضر فرزندان ارجمند ایشان، کاک محمد احمدیان و دکتر احمد احمدیان، نشستیم و از گفت‌وگوهای علمی و خاطرات ارزشمند آنان بهره‌مند شدیم. آنچه این دیدار را برای ما ویژه‌تر و شیرین‌تر کرد، مشاهده ثمره سال‌ها تلاش، دانش و نبوغ فرزندانی بود که پس از درگذشت پدر، نه‌تنها راه علمی او را ادامه داده‌اند، بلکه بخشی از میراث علمی بر جای‌مانده از ایشان را نیز به سرانجام رسانده‌اند.

در این میان، حافظه نیرومند و نبوغ دکتر احمد احمدیان در سخنانشان به‌خوبی نمایان بود. در کنار آن، سکوت و نگاه حکیمانه کاک محمد احمدیان و گفته‌های دقیق و عالمانه دکتر احمد، فضایی علمی و دانشگاهی پدید آورده بود؛ فضایی که گفت‌وگو در آن، فراتر از یک دیدار خانوادگی، رنگ و حالِ یک نشست علمی و فرهنگی به خود گرفته بود.

فرزندان ماموستا عبدالله احمدیان در طول این بیست و دو سال، با همت و تلاش شایان خود، آثار و کتاب‌های ناتمام پدر را دنبال و تکمیل کرده‌اند و در کنار آن، خود نیز صاحب تألیفات و آثار علمی ارزشمندی شده‌اند. این تلاش، تنها حفظ یک میراث خانوادگی نیست؛ بلکه پاسداری از بخشی از میراث علمی و فرهنگی یک نسل و یک دیار است.

در این میان، نبوغ علمی و تلاش‌های دکتر احمد احمدیان و کاک محمد احمدیان و آنچه در طول این سال‌ها به جامعه علمی و فرهنگی عرضه کرده‌اند، شیرینی این دیدار را برای ما دوچندان کرد. گویی در آن خانه، هم با یاد و میراث یک عالم فقید روبه‌رو بودیم و هم شاهد ادامه یافتن آن میراث در نسل پس از او.

✔️این دو دیدار، برای ما تنها دیدار با دو خانواده نبود؛ بلکه دیدار با دو جلوه از ماندگاری یک انسان و یک نسل بود: یکی در وجود بزرگمردی که هنوز پس از نزدیک به نود سال، حضور و سخنش برای اهل دل و اهل علم مغتنم است؛ و دیگری در خانه‌ای که بیست‌ودو سال پس از درگذشت صاحب آن، چراغ دانش و اندیشه‌اش به دست فرزندانش همچنان روشن مانده است.

اگرچه هر یک از این دو دیدار، در حدود یک ساعت بیشتر به طول نینجامید، اما به گمان نگارنده، از آن دیدارهایی بود که ارزشش با ساعت و دقیقه سنجیده نمی‌شود؛ کوتاه بود، اما پربار؛ گذرا بود، اما ماندگار. گفت‌وگوها، خاطرات، سخنان نغز و لحظات صمیمانه‌ای که در این دو دیدار رقم خورد، آن‌قدر ارزشمند بود که نگارنده خود را موظف دانست این لحظات را برای ثبت در خاطره و تاریخ بنگارد؛ چرا که برخی لحظه‌ها اگر نوشته نشوند، شاید جزئیاتشان در گذر زمان از یاد برود، اما ثبتشان می‌تواند گوشه‌ای از تاریخ شفاهی و فرهنگی یک دیار را زنده نگه دارد.

🔸و شاید سخت‌ترین لحظه این دو دیدار، لحظه خداحافظی بود؛ هم برای ما و هم برای میزبانان. چرا که در هر دو سو، شوق و تشنگی دیدار وجود داشت و دل‌ها هنوز میل به ادامه گفت‌وگو و ماندن داشتند. چه‌بسا یک ساعت نشستیم، اما گویی هنوز حرف‌ها ناگفته و دیدارها ناتمام بود. از همین رو، جدا شدن آسان نبود؛ زیرا دیدار، هرچه کوتاه‌تر باشد، وقتی با محبت و صمیمیت همراه شود، دل را به ماندن بیشتر مشتاق می‌کند.

شاید راز ماندگاری بزرگمردان همین باشد:

🔸آدمی می‌رود، اما آنچه در جان آدمیان، در خانه‌ها و در نسل‌های پس از خود می‌کارد، می‌ماند.

و چه زیباست که گاه، در یک دیدار، هم می‌توان چراغی را دید که هنوز در دست صاحبش فروزان است و هم چراغی را که صاحبش سال‌هاست از میان ما رفته، اما فرزندانش آن را روشن نگه داشته‌اند.