«بازخوانی تربیتی–عرفانیِ سخنِ طارق البشری دربارهٔ دکتر محمد عمّاره»
درآمد
اخوتِ انسانی در روزگارِ گسستها
در روزگاری که انسانِ معاصر در هیاهوی شهرها، اضطراب زمانه و گسستهای روحی، از خویشتن و از دیگران دور میشود، هر سخنی که از رابطه ی اخوتی نیمقرنی میان دو اندیشمند پرده برمیدارد، تنها یادکردی تاریخی نیست؛ دعوتی است تربیتی به بازگشت به سرچشمههای پاکِ رابطهٔ انسانی؛ رابطهای که بر ایمان، صدق، رسالت و محبت بنا شده باشد.
متنِ طارق البشری دربارهٔ دکتر محمد عماره، در ظاهر یادنامهای دوستانه است، اما در باطن، آیینهای تربیتی و سلوکی است که میتواند راهنمای نسلها باشد؛ نه فقط از یک دوستی سخن میگوید، بلکه از نوعی زیستِ اخلاقی پرده برمیدارد؛ زیستی که در آن، دو انسان، در طول دههها، در کنار یکدیگر رشد میکنند، میآموزند، میبالند و در مسیر رسالت فکری خویش، یکدیگر را یاری میدهند.
این نوشتار، تلاشی است برای تبیین لایههای تربیتی، عرفانی و اخلاقی و علمـی این رابطه؛ لایههایی که اگر درست دیده شوند، میتوانند به مدرسهای برای تربیت دلها و اندیشهها بدل شوند.
بخش نخست
دوستی بهمثابهٔ سلوک؛ تربیت دل در آینهٔ اخوت
در نگاه اهل معرفت، دوستیِ راستین امری عاطفیِ صِرف نیست؛ سلوکی اخلاقی است که انسان را از خودمحوری به سوی «دیگری» میکشاند و دل را در معرض تربیت قرار میدهد. در سخن طارق البشری، دوستی با دکتر عماره، نه رابطهای گذرا، بلکه راهی برای تزکیهٔ نفس است؛ راهی که انسان را به فضیلتهایی چون صبر، وفاداری، گذشت، مراقبت از پیوندها و صدق در محبت فرا میخواند.
حدیث شریف میفرماید:
«الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ أَخِیهِ»[1]
مؤمن، آینهٔ برادر خویش است.
پیامبر اکرم ﷺ با تشبیهی دقیق و لطیف، حقیقتی بزرگ را آشکار میکند: مؤمن نسبت به برادر دینی خود همچون آینهای است که عیب را بیکموکاست نشان میدهد، اما نه با تحقیر، بلکه با صدق، دلسوزی و پاکی.
آینه نه میآزارد، نه بزرگنمایی میکند، نه پنهان میسازد؛ تنها حقیقت را بازمیتاباند تا صاحبش خود را اصلاح کند. مؤمن نیز چنین است: صادق، مهربان، بیریا و خیرخواه.
در این آینه، انسان ضعفهای خود را میبیند، قوتهایش را میشناسد و در پرتو محبت، به اصلاح خویش برمیخیزد. اخوتِ میان البشری و عماره، نمونهای زنده از این حقیقت است؛ رابطهای که در آن، هر یک، دیگری را به سوی کمال میکشاند و در عین حال، خود را در برابر خداوند مسئول میبیند.
در چنین رابطهای، دوستی از سطح معاشرت روزمره فراتر میرود و به «سلوک» بدل میشود؛ سلوکی که در آن، هر دیدار، هر گفتوگو و هر همراهی، فرصتی برای تربیت دل و تهذیب اخلاق است. دوستی، در این معنا، مدرسهای است که در آن، انسان میآموزد چگونه از خود عبور کند و در آینهٔ دیگری، راهی به سوی حق بیابد.
بخش دوم
تربیت فکر؛ رسالت مشترک و همسویی علمی
طارق البشری از «انتماء فکری مشترک» سخن میگوید؛ تعبیری که نشان میدهد رابطهٔ میان آن دو، تنها عاطفی نبود، بلکه پیوندی رسالتمند و علمی بود. در جهان اسلام، اندیشهٔ اصیل زمانی به ثمر مینشیند که در بستر گفتوگوی صادقانه، نقد برادرانه و همراهی علمی رشد کند.
در رابطهٔ این دو اندیشمند، چند محور روشن است:
- دغدغهٔ مشترک برای هویت امت
- تلاش برای بیداری فرهنگی
- دفاع از میراث اسلامی
- کوشش برای بازسازی اندیشهٔ معاصر
این همراهی، الگویی تربیتی برای نسلهای بعد است: اندیشه، در تنهایی نمیبالد؛ در رفاقتِ علمی است که شکوفا میشود. هر یک از آنان، در حوزهٔ تخصص خویش، بهمثابه حلقهای از زنجیرهٔ رسالت جمعی عمل میکرد؛ حلقهای که بدون دیگر حلقهها معنا نمییافت.
در این افق، علم نه ابزار برتریجویی فردی، بلکه امانتی برای خدمت به امت است. نقد، نه ستیز، بلکه مراقبت بر سلامت فکرِ برادر است؛ و اختلاف، نه شکاف، بلکه فرصتی برای تعمیق فهم، مادامی که در چارچوب اخوت و صدق باقی بماند.
بخش سوم
تربیت زمان؛ وفاداری در گذر سالها
طارق البشری، با اشاره به ازدحام قاهره، مشغلههای زندگی و پیشرفتن سن، حقیقتی لطیف را یادآور میشود: فاصلهٔ جسمانی، اگر دلها در پیوند باشند، هرگز فاصلهٔ روحانی نمیآفریند.
این نگاه، انسان را به فضیلتی اخلاقی فرا میخواند: وفاداری به روابطی که بر اساس حق، محبت و رسالت شکل گرفتهاند. در چنین رابطهای، دیدارها اگرچه کم شود، اما نور محبت در جان باقی میماند؛ همان حقیقتی که اهل معرفت گفتهاند: «ما كان لله دام واتصل»؛ آنچه برای خدا باشد، پایدار میماند و پیوسته میگردد.
وفاداری، در این معنا، تنها بهخاطر گذشته نیست؛ پاسداشتِ حقیقتی است که در عمق رابطه جاری است. انسانِ وفادار، رابطه را نه بهمثابه خاطرهای مصرفشده، بلکه بهعنوان عهدی زنده میبیند؛ عهدی که در هر مرحلهٔ زندگی، معنایی تازه مییابد و در هر تحول زمانه، نیازمند مراقبت و تجدید است.
بخش چهارم
بُعد عرفانی رابطه؛ محبت بهمثابهٔ پرتوی از محبت الهی
در عمق این متن، حقیقتی عرفانی نهفته است: دوستیِ راستین، جلوهای از دوستی خداوند با بندگان خویش است. محبتی که بر پایهٔ ایمان و صدق بنا شود، از جنس محبت الهی است؛ و دوامش، از دوام دنیا فراتر میرود.
در این نگاه، رابطهٔ میان دو انسانِ مؤمن، تنها پیوندی زمینی نیست؛ رشتهای نورانی است که از عالم معنا مدد میگیرد و دلها را در مسیر حق نگاه میدارد. محبت، هنگامی که برای خدا باشد، از سطح احساسات گذرا عبور میکند و به «عبادت» نزدیک میشود؛ عبادتی که در آن، انسان با دوست داشتنِ اهل ایمان، به خداوند تقرب میجوید.
چنین محبتی، تربیت دل را با تربیت فکر جمع میکند؛ دل را به لطافت و رأفت میکشاند و عقل را به حکمت و بصیرت. در این افق، دوستی، پلی است میان زمین و آسمان؛ میان تجربهٔ انسانی و حضور الهی.
بخش پنجم
درسهایی برای امروز؛ اصول تربیتِ روابط رسالتمند
این متن، تنها روایت گذشته نیست؛ دعوتی برای امروز است. از این رابطه، میتوان اصولی برای تربیت نسل جدید برگرفت؛ اصولی که در ساختن انسانِ رسالتمند و جامعهٔ اخلاقی نقش بنیادین دارند:
- دوستی بر صدق و رسالت، نه بر منفعت: رابطهای که بر منفعت بنا شود، با تغییر شرایط فرو میریزد؛ اما رابطهای که بر حقیقت، ایمان و رسالت استوار باشد، از تغییرات زمانه فراتر میرود.
- اختلاف در چارچوب گفتوگوی برادرانه: اختلاف، اگر در فضای اخوت و احترام متقابل رخ دهد، به تعمیق فهم و تصحیح مسیر میانجامد؛ نه به شکاف و دشمنی.
- همراهی در مسیر اندیشه و عمل: اندیشه، هنگامی میبالد که در کنار آن، همراهی عملی و مسئولیتپذیری اجتماعی وجود داشته باشد؛ دوستیِ فکری باید به دوستی در میدان عمل پیوند بخورد.
- محبت همراه با مراقبت از پیوندها: محبت، بدون مراقبت، بهتدریج فرسوده میشود. مراقبت از رابطه، یعنی حضور، پرسش، همدلی و دفاع از حرمتِ پیوند، در برابر فرسایش روزگار.
- الهیکردنِ رابطهٔ انسانی: «ما كان لله دام واتصل»؛ هر رابطهای که برای خدا باشد، ماندگار میشود. این اصل، معیارِ تشخیصِ ارزشِ روابط و میزانِ سرمایهگذاریِ قلبی بر آنهاست.
این اصول، میتوانند جامعهای سالمتر، اندیشهای بالندهتر و نسلی اخلاقیتر بسازند؛ نسلی که در آن، انسانها نه تنها در کنار هم زندگی میکنند، بلکه در کنار هم رشد میکنند.
بخش ششم
نسلِ رسالتمند؛ از تجربهٔ تاریخی تا مانیفست تربیتی
طارق البشری، در روایت خود، از نسلی سخن میگوید که در آستانهٔ دههٔ چهلِ قرن گذشته، در سایهٔ جنگ جهانی دوم و تحولات سیاسی، به خودآگاهی رسید:
«ما نسل واحدی بودیم؛ نسلی که آگاهی سیاسیاش در واپسین سالهای جنگ جهانی دوم و در آستانهٔ دههٔ چهلِ قرن گذشته شکوفا شد. در آن دوران، استقلال سیاسیِ میهن بزرگترین دغدغهٔ جمعی ما بود؛ و رؤیای «وطنِ آزاد و برخاسته» همان مدینهٔ فاضلهای بود که همهٔ شور و آرمانخواهی ما بدان معطوف میشد.»
این روایت، تنها تاریخ یک نسل نیست؛ بیانیهای تربیتی دربارهٔ چگونگی شکلگیری «انسانِ رسالتمند» است؛ انسانی که میان خود و جامعه، میان تخصص و مسئولیت، و میان آرزوهای فردی و رسالت جمعی، جدایی نمیبیند.
۱. بیداری سیاسی؛ آستانهٔ خودآگاهی جمعی
این نسل، آگاهی سیاسی را نه برای نزاع و جدل، بلکه برای فهم رسالت خویش در جهان آموخت. آگاهی، برای آنان، مقدمهٔ مسئولیت بود؛ دریچهای برای شناخت جایگاه انسان در تاریخ و تکلیف او در برابر جامعه.
بیداری سیاسی، تحولی درونی بود که انسان را از دایرهٔ فردیت بیرون میکشید و در برابر سرنوشت جمعی قرار میداد. این بیداری، نخستین گام در شکلگیری «خودآگاهی تاریخی» بود؛ خودآگاهیای که به فرد میآموخت:
- که او جزیرهای جداافتاده نیست
- که سرنوشتش با سرنوشت جامعه گره خورده است
- و که مسئولیت، از لحظهٔ فهم آغاز میشود
در چنین فضایی، سیاست نه میدان نزاع، بلکه عرصهٔ تکلیف بود؛ تکلیفی برای پاسداری از کرامت وطن و عزت امت. این همان روحی است که قرآن کریم در قالب «شهادت بر مردم» بیان میکند: ﴿لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ﴾
۲. پیوند آرمان فردی با رسالت اجتماعی
هیچکس آیندهٔ شخصی را جدا از آیندهٔ وطن نمیدید. آیندهٔ فرد، در آیندهٔ جامعه معنا مییافت و پیشرفت شخصی، بدون پیشرفت جمع، ناقص و بیثمر تلقی میشد.
این نگرش، برخاسته از تربیتی بود که انسان را بهسوی جمعگراییِ اخلاقی سوق میداد؛ تربیتی که میآموخت:
- تخصص، امانتی برای خدمت است
- علم، هنگامی ارزشمند است که دردی از جامعه درمان کند
- مهارت، زمانی به کمال میرسد که در مسیر آبادانی امت قرار گیرد
چنانکه قرآن میفرماید: ﴿وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى﴾
در چنین تربیتی، انسان نه بهدنبال «موفقیت فردی» بهمعنای رایج امروز، بلکه بهدنبال ثمرهٔ اجتماعیِ موفقیت است؛ موفقیتی که در آن، فرد و جامعه، دو روی یک حقیقتاند.
۳. امید؛ نیروی محرک تاریخ
حرکت آنان کند بود، اما امید، آن را زنده نگاه میداشت. این امید، نه خوشخیالی، بلکه ایمان به سنتهای الهی در تغییر و تحول بود: ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾
امید، در این معنا، نیرویی است که:
- اراده را زنده نگاه میدارد
- دل را از فرسودگی میرهاند
- انسان را در برابر سختیها استوار میسازد
نسلهایی که امید را از دست میدهند، پیش از شکست در میدان عمل، در میدان روح شکست میخورند؛ اما نسلی که امید را پاس میدارد، حتی در کندترین حرکتها، پیشرویِ پنهان را تجربه میکند.
۴. رسالتگرایی؛ جوهرهٔ انسانهای تمدنساز
این نسل، میان «تخصص» و «رسالت» جدایی نمیدید. علم، حرفه، مهارت و اندیشه، همه ابزارهایی برای خدمت به امت بودند.
رسالتگرایی، به انسان میآموخت:
- تخصص، بدون رسالت، ابزاری بیروح است
- رسالت، بدون تخصص، شعاری بیثمر
در این افق، هر نقش اجتماعی، رنگی رسالتمند میگیرد:
- پزشک، درمانگر جسم و روح جامعه است
- معلم، سازندهٔ نسلهاست
- نویسنده، پاسدار هویت فکری است
- اندیشمند، چراغ راه آینده است
رسالتگرایی، انسان را از سطح «کار کردن» به سطح «معنا بخشیدن به کار» میرساند؛ و این معناست که به تلاش عمق میبخشد و به رنج ارزش.
بخش هفتم
هویت چندلایه و مواجهه با میراث غرب
ما، بهعنوان مردمی مصری، عرب و مسلمان، در بطنِ هویتی چندلایه زیست میکردیم؛ هویتی که ریشههای آن در اسلام، عربیت و تجربهٔ تاریخیِ مصر تنیده شده بود. این سه بُعد، نه عنوانهایی انتزاعی، بلکه افقهایی معرفتی و تمدنی بودند که تربیت، اندیشه و جهانبینی ما را شکل میدادند.
در کنار این میراث ریشهدار، با سیلی از علوم و معارف غرب نیز روبهرو بودیم؛ معارفی که طی سه یا چهار نسل، آرامآرام وارد مصر و جهان عرب شد و ساختارهای فکری و فرهنگی ما را به چالش کشید. این ورود، سطحی و گذرا نبود؛ تحولی عمیق و چندلایه بود.
پرسش بنیادین این بود و همچنان هست :
از میراث خویش چه بگیریم و چه وانَهیم؟
و از میراث غرب چه بپذیریم و چه رها کنیم؟
در این میان، آیهٔ کریمهٔ قرآن، همچون چراغی بر سر راه ماست: ﴿فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾
نه ردّ مطلق، نه پذیرش مطلق؛ بلکه شنیدن، سنجیدن و برگزیدنِ احسن. این همان روحی است که باید بر مواجههٔ ما با میراث خویش و میراث دیگران حاکم باشد؛ روحی که در آن، تعادل، حکمت، بصیرت و رسالت در کنار هم مینشینند و انسان را در مسیر انتخابی آگاهانه، ریشهدار و در عین حال گشوده به جهان، هدایت میکنند.
مشکل تازهای که پس از تحقق استقلال سیاسی و دستیابی به مرتبهای از خوداتکایی اقتصادی و اجتماعی بر ما عارض شد، پرسشی بنیادین بود: در ساختن جامعهٔ نوین خود، چگونه باید راه ببریم؟ بر پایهٔ کدام مبانی فکری، نظامها، شیوههای اداره و الگوهای پیشرفت، باید امور خویش را سامان دهیم؟ از همینجا، عرصهٔ اختلاف، تجربهآزمایی و کشاکش سیاسی و فکری گشوده شد؛ نزاعی بر سر اینکه از میراث غرب، چه چیز و تا چه اندازه باید برگرفت و چه را باید وانهاد، و از میراث فرهنگی و تمدنیِ خویش، کدام عناصر را باید نگاه داشت و کدام را کنار گذاشت.
در این میدان، قرآن معیار جاودانهٔ انتخاب را چنین بیان میکند: ﴿فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾
انسانِ تربیتیافته، نه بسته است و نه بیدروازه؛ نه هر سخنی را میپذیرد و نه از هر سخنی میگریزد؛ بلکه میسنجد، تمییز میدهد و احسن را برمیگزیند. این همان «تربیت انتخاب» است؛ تربیتی که تمدنها را میسازد و انسان را از سطح تقلید به مرتبهٔ بصیرت و حکمت میرساند.
از اخوتِ دو نفر تا مانیفستِ یک امت
سخن طارق البشری دربارهٔ دکتر محمد عماره، تنها یادنامهای دوستانه نیست؛ نقشهٔ راهی تربیتی است برای هرکس که میخواهد در مسیر علم، اخلاق و رسالت قدم بردارد. این متن، تصویری از نسلی است که در میان آشوب تاریخ، خود را به رسالت گره زد؛ نسلی که آموخت چگونه میان آرمان فردی و مسئولیت اجتماعی، میان امید و واقعیت، و میان تخصص و رسالت، پیوندی سازنده برقرار کند.
از این منظر، پیام این گفتار تنها تاریخی نیست؛ دعوتی است برای انسان معاصر: هویت خویش را بشناس، از جهان بیاموز، اما خود را از دست مده؛ دوستی را بر ایمان و صدق بنا کن، نه بر منفعت؛ و در میان دو میراث، «احسن» را برگزین.
چنین پیامی، برای نسلهایی که در میان امواج جهانیشدن، رسانهها، فرهنگهای متکثر و ارزشهای متعارض زیست میکنند، پیامی حیاتی است؛ مانیفست تربیتی–تمدنیِ ملتی که میان دو میراث بزرگ ایستاده است: میراثی که از گذشتهٔ خویش به ارث برده، و میراثی که جهان جدید به او عرضه کرده است. راه درست، نه انکار گذشته است و نه انکار جهان؛ بلکه شناخت گذشته، فهم جهان و انتخاب احسن؛ همان روحی که قرآن بدان بشارت میدهد و تمدنها را میسازد و انسان را به مقام حکمت میرساند.
در این میان، شکست ۱۹۶۷ فرا رسید؛ ضربهای سیاسی که نه تنها ساختار نظام، بلکه بنیانهای فکری و فرهنگی جامعه را لرزاند. این شکست، همانند آینهای بزرگ، ضعفهای پنهان را ــ از نظام سیاسی گرفته تا بنیانهای فرهنگی ــ آشکار ساخت و پرسشها را از سطح نقد سیاست به سطح بازاندیشی تمدنی ارتقا داد. جامعه دریافت که استقلال سیاسی بدون پشتوانهٔ فرهنگی، شکننده است و استقلال اقتصادی بدون روح تمدنی، ناتمام. این همان حقیقتی است که قرآن کریم در قالب قانون الهی بیان میکند:
﴿إِنَّ اللّٰهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾
تغییر، از درون فرهنگ و جان انسانها آغاز میشود، نه از ساختارهای بیرونی؛ و هزیمت ۱۹۶۷، مصداقی تاریخی از همین سنت الهی بود: وقتی درون جامعه دچار اختلال شود، بیرون نیز فرو میریزد.
در پرتو این تکانهٔ بزرگ، نخستین پرسش متوجه اختلال در ساختار فرهنگی و تمدنیِ مسلط شد. روشن گردید که دولت، بهتنهایی قادر به پاسداری از استقلال ملی نیست؛ و جامعه نیازمند نهضتی مردمی و تشکلهایی موازی است که مسیر دولت را تصحیح کنند، مانع استبداد آن شوند و کژیهایش را به اعتدال بازگردانند. در چنین فضایی، مسئلهٔ رابطهٔ میان جریانهای فکری و سیاسی ــ لیبرال، قومی و اسلامی ــ مطرح شد؛ نه برای یکپارچهسازی آنها، بلکه برای شناخت مشترکات ممکن میانشان. تجربه نشان داد که هر یک از این جریانها، در مقطعی از تاریخ، در کشوری عربی به قدرت رسیدهاند، اما هر بار دچار سردرگمی شده و سپس سقوط کردهاند؛ سقوطهایی که نه صرفاً شکست سیاسی، بلکه نشانهٔ گسست اجتماعی بود.
جامعهشناسی سیاسی نشان میدهد که هرگاه نیروهای اجتماعی بهجای همکاری، درگیر نزاع هویتی شوند، دولت استبدادی از این شکافها تغذیه میکند و جامعه، توان مقاومت و اصلاح را از دست میدهد. این همان حقیقتی است که قرآن کریم در قالب هشدار بیان میکند:
﴿وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ﴾
نزاع، نیروی جامعه را میبرد؛ و «ریح» در این آیه، نماد قدرت جمعی و روح تمدنی است.
از اینرو، جستوجوی «مشترکات تمدنی» ضرورتی حیاتی یافت؛ نه برای یکدستسازی جریانها، بلکه برای ایجاد افق مشترکی که بتواند در برابر استبداد فردی و دولتی، جریانی مردمی، همافزا و پیوسته پدید آورد. این رویکرد، ریشه در سنت اسلامی دارد؛ سنتی که بر «جامعیت» و «امتسازی» تأکید میکند. قرآن کریم این حقیقت را چنین بیان میکند: ﴿تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ﴾
«کلمهٔ سواء»، یعنی بنیان مشترک؛ و تمدنها بر همین بنیانها ساخته میشوند.
از سوی دیگر، تجربهٔ تاریخی نشان داد که «استقلال ملی» ــ از آغاز طرح آن پس از سلطهٔ استعمار ــ نمیتواند تنها استقلال سیاسی باشد؛ بلکه باید با استقلال اقتصادی تکمیل شود؛ حقیقتی که انقلاب ۱۹۵۲ بدان رسید. امّا شکست ۱۹۶۷ آشکار ساخت که این دو بُعد نیز کافی نیستند، مگر آنکه بُعد سومی بر آن افزوده شود: استقلال تمدنی؛ استقلالی که در آن، ملت بتواند ذات فرهنگی و هویت تمدنی خویش را بشناسد و بازبشناسد، و بر پایهٔ فرهنگ عمومیِ خود، جایگاه خویش را در جهان تعریف کند. این همان چیزی است که قرآن کریم آن را «هویت امتی» مینامد:
﴿كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ﴾
خیر بودن، نه امتیاز نژادی، بلکه مسئولیت تمدنی است؛ مسئولیتی که بدون خودآگاهی فرهنگی، تحقق نمییابد.
استقلال تمدنی، یعنی شناخت میراث خویش، فهم جهان و انتخاب آگاهانهٔ مسیر آینده؛ سهگانهای که پایهٔ هر نهضت پایدار است. در نهایت، این سه بُعد ــ استقلال سیاسی، استقلال اقتصادی و استقلال تمدنی ــ تنها در کنار یکدیگر میتوانند ملتی را به جایگاه عزت، استواری و پیشرفت حقیقی برسانند. سیاست بدون فرهنگ، پایدار نیست؛ اقتصاد بدون هویت، بیروح است؛ و تمدن بدون مردم، بیریشه.
راه آینده، نه در انکار گذشته است و نه در انکار جهان؛ بلکه در شناخت گذشته، فهم جهان و انتخاب احسن؛ همان روحی که قرآن بدان بشارت میدهد و ملتها را از بحران به حکمت، و از پراکندگی به تمدن میرساند.
ما، گروهی کوچک از اهلِ فرهنگ و اندیشهٔ سیاسی و اجتماعی، با آنکه هر یک در حوزهای علمی و حرفهای تخصصی مستقل داشتیم، گرد هم آمدیم و هیئتی همدل و همافق را پدید آوردیم؛ جمعی که در آن، عادل حسین ــ رحمةُاللّه علیه ــ، محمد عماره، اینجانب، و شماری از همراهان نیکسرشت و همسنخان ما حضور داشتند؛ گروهی که شمار اعضایش اندکی بیش از ده نفر بود. در میان ما استادانی از دانشکدهٔ اقتصاد و علوم سیاسی، دانشکدهٔ علوم، دانشکدهٔ مهندسی و دیگر رشتهها حضور داشتند، و در دورهای بعد، عبدالوهاب المسیری ــ رحمةُاللّه علیه ــ به این جمع پیوست و جلال امین نیز برای مدتی کوتاه با ما همراه شد، سپس راه خویش را جدا کرد.
قرار ما این بود که هر سه هفته یکبار، در خانهٔ یکی از اعضا گرد آییم و دربارهٔ موضوعی فکریِ از پیش تعیینشده، یا کتابی مشخص، به گفتوگو بنشینیم. هدف روشن بود: هر یک از ما میبایست اندیشهٔ خویش را در برابر خود و برادرانش بنهد تا با هم به نقد و بررسی آن بپردازیم؛ بیندیشیم که در وضع موجود، چه را باید پذیرفت و چه را وانهاد، به چه باید تمسک جست و از چه باید چشم پوشید، چه را میتوان به کار بست و چه را باید بهسبب بینیازی رها کرد، و در برابر چه باید ایستاد و مقاومت نمود. این همه در چارچوب مطالعهای نقادانه و سنجشی ژرف صورت میگرفت؛ گونهای از شورا و گفتوگوی فکری که روح آن را میتوان در کلام الهی بازشناخت:
﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ﴾.
بدینسان، این محفل کوچک به مدرسهای درونی برای پالایش اندیشه، تصحیح مسیر فکری و جستوجوی راهی حکیمانه در مواجهه با جهان و مسائل امت بدل شد.
پس از سالها گفتوگو و تأمل مشترک، میان سه تن از ما ــ عادل حسین، محمد عماره و اینجانب ــ انسجامی ژرف و ترابطی فکری پدید آمد؛ انسجامی که بر پایهٔ آن، استقلال ملی را نه امری صرفاً سیاسی یا صرفاً اقتصادی، بلکه ضرورتی میدانستیم که جز با استقلال فرهنگی–تمدنی کامل نمیشود؛ استقلالی که به «مرجعیت سائد» جامعه بازمیگردد و بدون آن، هیچ ساختار سیاسی یا اقتصادیای پایدار نمیماند. در این نگاه، اسلام تنها عقیدهای فردی یا مجموعهای از مناسک نیست؛ بلکه فرهنگ زندهٔ جامعه، روح جمعی مردم و افق معناییِ زیستِ اجتماعی است. از اینرو، هیچ نظام دموکراتیکِ حقیقی ــ با مشارکت عمومی، نهادهای مردمی فعال و ساختارهای مدنی پایدار ــ نمیتواند در جامعهای شکل گیرد که فرهنگ عمومی آن از اسلام تهی شده باشد. فرهنگ عمومی، ستون پنهان هر ساختار اجتماعی است؛ همان نیرویی که جامعه را در مسیر استقلال، عدالت و وطندوستی به حرکت درمیآورد. قرآن کریم این حقیقت را چنین بیان میکند:
﴿إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾
و فرهنگ اسلامی، در این معنا، نه مانع پیشرفت، بلکه افق استواری است که مسیر حرکت را از لغزش و انحراف حفظ میکند.
پیش از سال ۱۹۶۷، هر یک از ما خود را شخصیتی کامل و صاحب رأی میپنداشت؛ هرکدام فعالیتهای عمومی، نوشتهها و دیدگاههای تثبیتشدهای داشتیم. امّا شکست ۱۹۶۷، همچون محنهای ملی، ما را به بازنگری واداشت؛ شکستی که تنها یک شکست نظامی نبود، بلکه زلزلهای تمدنی بود که لایههای پنهان فرهنگ، سیاست و هویت را آشکار کرد. در آغاز دههٔ هفتاد، هر یک از ما، پیش از آنکه از دیگران مطالبه کند، از خود مطالبه کرد: اینکه باید بنیانهای فکری، اصول سیاسی و مواضع ملی خویش را از نو طرح کند و این بازاندیشی را با کسانی در میان بگذارد که در دغدغهها و پرسشها با او همافقاند. این همان حقیقتی است که قرآن کریم در قالب قانون الهی بیان میکند: ﴿إِنَّ اللّٰهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾
تغییر، از درون انسان و فرهنگ آغاز میشود، و شکست ۱۹۶۷ آغازی بود برای این دگرگونی درونی.
در حلقهٔ گفتوگوی ما، هر سه هفته یکبار، هر یک از ما دلمشغولیها، تأملات و بازنگریهای خویش را عرضه میکرد و گفتوگو، با آنچه طرح میشد، ژرفتر و پربارتر میگشت. این حلقه، تنها نشست فکری نبود؛ بلکه مدرسهای برای پالایش اندیشه و تصحیح مسیر بود. روح این حلقه، همان روحی بود که قرآن در وصف جامعهٔ رشید بیان میکند: ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ﴾
شورا، در این معنا، نه سازوکاری اداری، بلکه شیوهای از زیستن است؛ زیستنی که در آن، حقیقت از دل گفتوگوی صادقانه و نقد امینانه زاده میشود. از دل این مسیر، هر یک از ما با نگاهی پختهتر و اصلاحشده بیرون آمد: عادل حسین در میدان سیاست، محمد عماره در عرصهٔ اندیشهٔ اسلامی، عبدالوهاب المسیری در تحلیل سکولاریسم و اندیشهٔ غربی، و اینجانب در بنیانگذاری یک جریان اساسی برای امت.
تحول فکری ما، گذار از موضعی کامل به موضعی کاملاً متضاد نبود؛ بلکه تنظیم نسبتها بود: نسبت میان ایمان و سیاست، میان فرهنگ و قدرت، میان هویت و جهان. عنصر ایمانی، همواره حاضر و فعال بود؛ اما پرسش اصلی این بود که سهم و اثر این عنصر در موضع سیاسی و اجتماعی چیست، تا چه اندازه باید بر سایر عناصر فکری و تحلیلی حاکم باشد، و چگونه میتوان میان ایمان، عقل، تجربهٔ تاریخی و ضرورتهای اجتماعی نسبتی حکیمانه برقرار کرد. این همان روحی است که قرآن کریم در دعوت به تعادل بیان میکند: ﴿وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا﴾
«امت وسط»، امتی است که از جهان میآموزد، اما خود را نمیبازد؛ با دیگران گفتوگو میکند، اما معیارهای خویش را حفظ میکند؛ و این، جوهرهٔ تمدنسازی است.
در نهایت، به این نتیجه رسیدیم که استقلال ملی سه بُعد دارد: استقلال سیاسی، استقلال اقتصادی و استقلال تمدنی؛ و این بُعد سوم، همان حلقهٔ مفقودهای بود که شکست ۱۹۶۷ آن را آشکار کرد. استقلال تمدنی یعنی شناخت میراث خویش، فهم جهان و انتخاب آگاهانهٔ مسیر آینده؛ بدون این بُعد، سیاست بیریشه میشود، اقتصاد بیروح و جامعه بیافق. این روایت، در حقیقت، حکایت یک بیداری تمدنی است؛ بیداریای که از دل شکست زاده شد، اما به سوی حکمت رفت؛ روایتی از اینکه چگونه سه اندیشمند، با همراهی جمعی کوچک، از دل گفتوگو، نقد، بازاندیشی و صداقت، به فهمی تازه از استقلال، هویت و مسئولیت تمدنی رسیدند. راه آینده، نه در انکار گذشته است و نه در انکار جهان؛ بلکه در شناخت گذشته، فهم جهان و انتخاب احسن؛ همان روحی که قرآن بدان بشارت میدهد و ملتها را از بحران به حکمت و از پراکندگی به تمدن میرساند.
عادل حسین ــ رحمةُاللّه علیه ــ در دامان «حزب مصر الفتاة» بالید؛ حزبی که در مواضع ملی و سیاسی خود، از بطن فرهنگ اسلامی سر برآورده بود. پس از جنگ، به جریان سوسیالیستی گرایش یافت، اما دیری نپایید که از قالب سکولاریستی آن فاصله گرفت و به ریشههای نخستین خویش بازگشت؛ بازگشتی نه از سر احساس، بلکه از سر بازاندیشی تمدنی. محمد عماره، آن آزهرىِ خالص، در فضای علمی و تربیتی الازهر رشد کرده بود؛ او نیز مدتی به جریان سوسیالیستی جذب شد، اما سپس با ژرفایی بیشتر و نگاهی نوساخته به موضع اسلامی خویش بازگشت؛ ژرفایی که در آثار او، از جمله کتابی که اکنون مقدمهٔ آن را مینویسم، بهروشنی دیده میشود. و من، با تربیت دینی و پیوندی که هرگز از فقه اسلامی، اصول فقه و فرهنگ اسلامی در ادب و اندیشهٔ صوفیانه گسسته نشد، در اوج نزدیکیام به سوسیالیسم سکولار نیز همچنان ریشه در همان تربیت نخستین داشتم؛ بیآنکه به سازمان یا گروهی خاص وابسته باشم.
آنگاه که اندیشهٔ غرب با علوم، فرهنگ، مبانی و نظامهای سیاسی و اجتماعی خود به سرزمین ما رسید، ما در برابر آن ایستادیم؛ نه بهمعنای انکار، بلکه بهمعنای فهم، جذب، سنجش و تمییز. آن را نوشیدیم، تجربه کردیم و سپس با آنچه از آن برگرفته بودیم، به موطن فرهنگی خویش بازگشتیم؛ بازگشتی که گویی هر یک از ما در «بعثهای علمی و فرهنگی» سالیانی سفر کرده و اکنون با توشهای از تجربهها و آموختهها، به وطن بازمیگردد. این بازگشت، بازگشتِ تهیدست نبود؛ بلکه بازگشتی بود که در آن، آموختههای نو با ریشههای کهن درآمیخت و از این آمیزش، افقی تازه برای هر یک از ما پدید آمد؛ افقی که مسیر تخصص، رسالت و نقش تاریخی ما را تعیین کرد، تا آنگاه که خداوند تقدیر خویش را به انجام رساند: ﴿وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰ أَمْرِهِ﴾.
بازگشت ما به موطن فرهنگی، بازگشت به گذشته نبود؛ بلکه بازگشت به خویشتن تمدنی بود. تمدنها زمانی میبالند که میان «ریشه» و «افق» پیوند برقرار کنند؛ ریشهای که هویت میبخشد و افقی که امکان نو شدن را فراهم میآورد. تمدن اسلامی در عصر شکوفایی خود، همین مسیر را پیمود: گرفتنِ احسن از دیگران، بیآنکه خویشتن را از دست بدهد. قرآن کریم این روح را چنین توصیف میکند:
﴿فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾
شنیدن همهٔ سخنان، اما پیروی از بهترین آنها؛ این، جوهرهٔ تمدنسازی است.
در تجربهٔ ما، غرب نه مقصد بود و نه بدیل؛ بلکه مرحلهای از عبور بود. ملتها، هنگام مواجهه با تمدنی دیگر، یا در دیگری منحل میشوند، یا او را بهتمامی انکار میکنند، یا راه گفتوگوی نقادانه را برمیگزینند. ما، پس از سالها تجربه، به مسیر سوم رسیدیم؛ مسیری که در آن، انسان نه خود را میبازد و نه دیگری را مطلق میکند. این همان چیزی است که قرآن در مفهوم «امت وسط» بیان میکند:
﴿وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا﴾
میانهروی، نه بهمعنای بیخاصیتی، بلکه بهمعنای تعادل حکیمانه میان هویت و جهان.
بازگشت ما به خویشتن، در حقیقت، بازگشت به سنت الهی بود؛ سنتی که قرآن آن را چنین بیان میکند:
﴿إِنَّ اللّٰهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾
تحول، از درون آغاز میشود؛ از بازنگری در باورها، ارزشها، نسبت میان ایمان و سیاست و فهم نقش تاریخی خویش. ما نیز، پس از سالها تجربهٔ غرب، به این حقیقت رسیدیم که ایمان باید روح سیاست باشد، فرهنگ باید ستون جامعه باشد و هویت باید افق تمدن باشد؛ و بدون این سه، هیچ استقلالی پایدار نمیماند.
از این مسیر طولانی، هر یک از ما با رسالتی تازه بیرون آمد: عادل حسین در میدان سیاست، محمد عماره در عرصهٔ اندیشهٔ اسلامی، عبدالوهاب المسیری در نقد سکولاریسم و مدرنیتهٔ غربی، و من در بنیانگذاری یک جریان اساسی برای امت. این تفاوت مسیرها، نشانهٔ اختلاف نبود؛ بلکه ثمرهٔ ریشهای مشترک بود که در هر یک، به شکلی متفاوت شکوفا شد. این روایت، نمونهای از بیداری تمدنی است؛ بیداریای که از دل مواجهه با غرب زاده شد، اما به بازگشت به خویشتن انجامید؛ بازگشتی که در آن، هویت اصیل و دانش نو، نه در تعارض، بلکه در تکامل یکدیگر قرار گرفتند. راه آیندهٔ امت، نه در انکار جهان است و نه در انکار خویشتن؛ بلکه در شناخت گذشته، فهم جهان و انتخاب احسن؛ همان روحی که قرآن بدان بشارت میدهد و ملتها را از بحران به حکمت و از پراکندگی به تمدن میرساند.
میان من و محمد عماره ــ آن برادر عزیز و دوست صادق ــ پیوندی از جنس قرابت فکری شکل گرفته است؛ قرابتی که سالها همنشینی، همسخنی و همدلی آن را استوار ساخته است. اکنون که دربارهٔ بخشی از اندیشههای او مینویسم، سخنم آمیخته با انحیاز فکریِ کامل و وابستگی عاطفیِ عمیق است؛ وابستگیای که تنها بر پایهٔ همسویی فرهنگی و فکری نیست، بلکه بر خاطراتی صمیمانه، رفاقتی دیرپا و رشتههایی از محبت و مودّت استوار است. از خداوند سبحان امید دارم که این پیوند را تا پایان عمر پایدار بدارد و برکت دهد.
دکتر محمد عماره، امروز یکی از ارکان تجدید اصیل در جنبش اندیشهٔ اسلامیِ زیسته است؛ جنبشی که در تاریخ معاصر مصر، چهرههایی چون محمد عبده، رشید رضا، حسن البنا، محمد مصطفی المراغی، محمود شلتوت، احمد ابراهیم، علی الخفیف و عبدالحلیم محمود را در صف پیشگامان خود دارد. عماره، در امتداد همین سلسلهٔ نورانی، حلقهای استوار و صادق است؛ حلقهای که اندیشهٔ اسلامی را نه در قالب تکرار گذشته، بلکه در افق احیای حکمت، بازسازی عقل دینی و پیوند میان ایمان و واقعیت پیش میبرد.
جایگاه عماره در این سلسلهٔ تجدید، تنها جایگاهی علمی نیست؛ بلکه حلقهای تمدنی است که میان گذشته و آینده پیوند میزند. تجدید در اندیشهٔ اسلامی، تلاشی است برای بازگرداندن روح دین به متن زندگی، پیوند دادن ایمان با عقل و آشتی دادن سنت با نیازهای زمانه؛ مسیری که محمد عبده آغاز کرد، رشید رضا بسط داد و حسن البنا در میدان اجتماع و تربیت به حرکت درآورد. عماره، در این امتداد، صدای عقلانیتِ مؤمنانه است؛ صدایی که میکوشد اسلام را نه در قالب شعار، بلکه در قالب نظامی فکری، اخلاقی و تمدنی بازخوانی کند.
عماره از آن دسته اندیشمندانی است که اندیشه را از برج عاج به میدان زندگی میآورد. او باور داشت که اندیشهٔ اسلامی، اگر در متن جامعه جاری نشود، به میراثی بیاثر بدل میگردد و اگر از نیازهای مردم جدا شود، به تکرار بیروح تبدیل خواهد شد. از اینرو، در آثارش همواره کوشید میان فقه و واقعیت، عقیده و فرهنگ، سنت و تحولات اجتماعی نسبتی زنده و پویا برقرار کند؛ همان چیزی که میتوان آن را «اندیشهٔ زیسته» نامید؛ اندیشهای که در رفتار، تربیت، سیاست، اخلاق و فرهنگ حضور دارد، نه تنها در کتابها.
تجدید در اندیشهٔ اسلامی، سنتی الهی است. قرآن کریم، در آیات متعدد، بر ضرورت تدبّر، تعقّل، تفقّه و بازاندیشی در مسیر امت تأکید میکند و در آیهای که روح این مسیر را روشن میسازد، میفرماید:
﴿إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾
این هدایت به «أقوم»، یعنی استوارترین و راستترین راه، همان جوهرهٔ تجدید است: بازگرداندن امت به مسیر استوار، نه با انکار گذشته و نه با تقلید کور، بلکه با احیای حکمت و بازسازی عقل دینی. عماره، در این معنا، یکی از حاملان این سنت الهی بود؛ کسی که کوشید قرآن را از حاشیهٔ زندگی به متن آن بازگرداند و اندیشهٔ اسلامی را از انفعال به فاعلیت تمدنی برساند.
پیوند من با محمد عماره، در نهایت، پیوندی تمدنی است: پیوندی میان دو اندیشه، دو تجربه و دو روح که در مسیر واحدی حرکت میکنند؛ مسیر احیای عقل اسلامی، بازسازی فرهنگ امت و پیوند دادن ایمان با زندگی. عماره، در میان نسلهای تجدید، صدایی استوار، عقلانی و ریشهدار است؛ صدایی که میکوشد امت را از پراکندگی به وحدت، از تقلید به اجتهاد و از رکود به حرکت برساند. و من، در نوشتن این سطور، نه تنها از اندیشهٔ او دفاع میکنم، بلکه از رفاقتی دفاع میکنم که در آن، عقل و محبت، ایمان و فرهنگ، و اندیشه و زندگی در هم تنیدهاند. از خداوند میخواهم که این مودّت را تا پایان عمر پایدار بدارد و ما را در مسیر حق، حکمت و خدمت به امت ثابتقدم نگاه دارد.
«عماره» ــ چنانکه در سراسر عمر فکریِ پربرکتش آشکار استــ هرگز قلم خویش را در گروِ رضایتِ حاکمی ننهاد و اندیشهاش را به سایهٔ هیچ سلطانی مشروط نکرد. او در ژرفترین نوشتههای خود، تنها یک معیار را پاس میداشت: چهرهٔ حق؛ همان حقیقتی که باید آشکار شود تا مردمان از آن بهرهمند گردند. عماره نویسندهای بود که زندگی خویش را یکسره وقف اندیشهٔ اسلامی کرد؛ و این سخن، نه ستایشی عاطفی، بلکه شهادتِ کسانی است که او را از نزدیک شناخته، آثارش را پی گرفته و به صدق آنچه دربارهاش میگویند یقین یافتهاند.
اندیشهٔ عماره، در همهٔ عرصهها، بر نفیِ آن تعارضِ ساختگی پای میفشرد که برخی سکولارها میان عقل و نقل ادعا میکنند. او بر این باور بود که قرآن ــ معجزهٔ جاودانهٔ اسلام ــ معجزهای عقلانی است، نه مادی؛ و از همینرو، اثر و حجیت آن در طول نسلها باقی میماند و با دگرگونیِ محیطهای اجتماعیِ مسلمانان، همواره تازه و زنده میماند. قرآن، در نگاه او، کتابی است که با هر تحول، افقی نو میگشاید و با هر تغییر، معنایی تازه مینمایاند؛ کتابی که در هر عصر، خود را در افقِ نیازهای تازهٔ انسان عرضه میکند، بیآنکه از ریشههای وحیانیِ خویش جدا شود.
عماره، در عین پایبندیِ سختگیرانه به اصول، آزادیِ کاملِ رأیِ مخالف را پاس میداشت؛ زیرا از آن بیم نداشت و به توانایی خویش در پاسخگویی به اندیشهٔ دیگران اعتماد داشت. او با نقدی روشن و استدلالی استوار، کاستیهای دیدگاههای رقیب را آشکار میکرد و چهرهٔ حق را در موضعِ اسلامی نشان میداد؛ موضعی که به باور او، نه از تعصب، بلکه از حقیقتی برخاسته بود که باید بیان شود. او آزاد بود و به آزادی دعوت میکرد؛ آزاد بود، زیرا نیرومند بود؛ و آزادی را تأیید میکرد، زیرا به تواناییِ اندیشهٔ اسلامی ایمان داشت؛ اندیشهای که میتواند با پاسخگویی به نیازهای واقعیِ پیروانش، جایگاه خویش را در جامعه تثبیت کند. از نگاه او، آزادی نه تهدیدی برای دین، بلکه مجالی برای شکوفاییِ آن بود؛ فرصتی که در آن، ایمان در میدانِ گفتوگو و انتخاب، به یقین بدل میشود، نه به عادت.
در دفاع از آزادی، عماره بر سلمیّتِ دعوتِ اسلامی تأکید میکرد؛ دعوتی که با عقلانیت، با فهمِ واقعیتِ زندگی، و با نورِ یقین در دلها اثر میگذارد. در این نگاه، ایمان و عقل در کنار هم قرار میگیرند: ایمان، دل را روشن میکند؛ و عقل، راه را. این همان توازنِ الهی است که دین برای حفظ معنویت و سامانبخشی به زندگیِ دنیا مقرر کرده است؛ توازنی که در آن، نه عقل قربانیِ احساس میشود و نه ایمان در حصارِ خشکِ عقلانیتِ بیروح محبوس میگردد.
عماره همچنین باور داشت که مواجهه با فرهنگِ مهاجمان، باید با دعوت و گفتوگو باشد، نه با هراس و انزوا. او بیمی از اندیشههای سکولار و مدرن نداشت؛ زیرا آنها را میشناخت، ریشههایشان را میدانست و میتوانست با تحلیلِ دقیق، خطاهایشان را آشکار سازد. سالها اندیشهٔ آنان را مطالعه کرده بود و به همین سبب، میدانست چگونه باید با آنها تعاملِ فرهنگیِ آگاهانه داشت؛ تعاملی که نه به انفعال میانجامد و نه به انکار، بلکه به بیانِ حقیقت و اصلاحِ خطا منتهی میشود. در این افق، گفتوگو نه عقبنشینی، بلکه پیشرویِ مطمئنِ اندیشهٔ اسلامی است؛ پیشرویای که برهان را جایگزینِ هیاهو و یقین را جایگزینِ هراس میکند.
تحلیل تمدنی:
عماره و رسالتِ احیای عقلِ اسلامی عماره را باید در بسترِ یک جریانِ تمدنی فهمید؛ جریانی که از عصرِ محمد عبده آغاز شد و در رشید رضا، حسن البنا، المراغی، شلتوت و دیگران ادامه یافت و به بلوغ رسید. این جریان، رسالتش نه بازگشت به گذشته، بلکه بازگشت به خویشتنِ تمدنی است؛ بازگشتی که در آن، ریشههای هویتِ اسلامی با نیازهای زمانه پیوند میخورند و سنت، بهجای آنکه به موزهٔ خاطرهها تبعید شود، به منبعِ الهام برای آینده بدل میگردد.
عماره در این سلسله، نمایندهٔ عقلانیتِ مؤمنانه است؛ عقلانیّتی که از سنت میآموزد، با جهان گفتوگو میکند، و در برابرِ مدرنیته، نه منفعل است و نه ستیزهجو، بل گزینشگر، نقّاد و حکیم است. او باور داشت که تمدنِ اسلامی تنها زمانی میتواند دوباره برخیزد که میان «ریشه» و «افق» پیوند برقرار شود؛ ریشهای که هویت میبخشد، و افقی که امکانِ نو شدن را فراهم میآورد. این همان روحی است که قرآن در وصفِ مؤمنان بیان میکند:
﴿فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ﴾
شنیدنِ همهٔ سخنان، اما پیروی از بهترین آنها؛ این، جوهرهٔ تمدنسازی است. تمدنی که میشنود، میسنجد و برمیگزیند، نه آنکه یا همهچیز را بپذیرد یا همهچیز را طرد کند.
تحلیل جامعهشناختی: آزادی، شرطِ شکوفاییِ اندیشهٔ اسلامی از منظرِ جامعهشناختی، تأکیدِ عماره بر آزادی، نه یک موضعِ صرفاً سیاسی، بلکه یک ضرورتِ تمدنی است. او میدانست که اندیشه در فضای بسته میمیرد، ایمان در غیابِ آزادی به عادت بدل میشود، و جامعهٔ بیگفتوگو، جامعهای بیخلاقیت است. از اینرو، آزادی برای او نه امتیاز، بلکه شرطِ حیاتِ اندیشهٔ اسلامی بود؛ شرطی که بدون آن، دین به مجموعهای از رفتارهای تکراری و بیروح فروکاسته میشود.
او باور داشت که اسلام، اگر در میدانِ رقابتِ فکری قرار گیرد، نه تنها شکست نمیخورد، بل برتریِ خود را آشکار میسازد؛ زیرا با فطرتِ انسان، با نیازهای واقعیِ جامعه و با عقلانیت سازگار است. در این نگاه، میدانِ آزادِ اندیشه، صحنهٔ آزمونِ حقیقت است؛ و عماره مطمئن بود که اندیشهٔ اسلامی، اگر درست فهم و عرضه شود، در این میدان، نه در حاشیه، بلکه در متنِ گفتوگو خواهد ایستاد.
تحلیل قرآنی:
قرآن، معجزهٔ عقل و دعوت به گفتوگو عماره، قرآن را معجزهای عقلانی میدانست؛ معجزهای که نه در ماده، بلکه در معنا، برهان و هدایت تجلی یافته است. این نگاه، ریشه در آیاتِ فراوانی دارد که انسان را به تفکر، تدبر و تعقل فرا میخوانند: ﴿أَفَلَا تَعْقِلُونَ﴾، ﴿أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ﴾، ﴿قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ﴾. در این افق، قرآن نه کتابی برای انزوا، بلکه کتابی برای گفتوگو با جهان است؛ کتابی که با هر نسل سخن میگوید و در هر عصر، معنایی تازه میگشاید، بیآنکه از حقیقتِ نخستینِ خود فاصله بگیرد. عماره، با تکیه بر همین روحِ قرآنی، به مواجههٔ فرهنگی با اندیشههای مهاجم باور داشت؛ مواجههای که در آن، حقیقت با نورِ برهان آشکار میشود، نه با طرد و هراس. قرآن، در نگاه او، مدرسهٔ عقلِ مؤمن است؛ مدرسهای که در آن، ایمان و استدلال در یک مسیر حرکت میکنند.
حُسنِ خِتـــام
چهرهای در اندازهٔ یک نهاد عماره، در حقیقت، نمونهٔ اندیشمندی است که آزاد میاندیشد، با یقین مینویسد، با عقل نقد میکند، با محبت دعوت میکند، و با حکمت، حقیقت را در زندگیِ مردم جاری میسازد. او از آندست چهرههایی است که اندیشهٔ اسلامی را نه در حصارِ گذشته، بلکه در افقِ آینده میبیند؛ اندیشهای که با عقلانیت، آزادی، گفتوگو و نورِ قرآن، میتواند راهی تازه برای امت بگشاید.
دکتر محمد عماره، در روزگارِ ما، از نادر کسانی است که توانست میان پاسداری از اصولِ دین و گشودنِ شاخههای آن در مسائلِ جامعهٔ معاصر پیوندی استوار برقرار کند؛ پیوندی که در آن، «مرجعیتِ اسلامی» با «اندیشهٔ سیاسی–اجتماعی» درهم مینشینند و افقی تازه برای فهمِ دین و زندگی میگشایند. اندیشهٔ او، در حقیقت، ثمرهٔ آشتیِ مبارک میان محافظهکاران و مجددان در ساحتِ فکرِ اسلامی است؛ آشتیای که در آغازِ قرنِ بیستم دچار گسست شده بود، اما در نیمهٔ دومِ همان قرن، بهدستِ چهرههایی چون محمد غزالی، یوسف قرضاوی و همگنانِ آنان، دوباره جان گرفت؛ و امروز، آثارِ عماره از برجستهترین نمودهای این پیوندِ مبارک است.
عماره تنها یک نویسنده یا متفکر نبود؛ او فردی بود با کارنامهای در اندازهٔ نهادها. کاری که او در تحقیقِ میراث، گردآوریِ منابع، افزودن بر آنها، و پیوند دادن میان تحقیق، تحلیل و نوآوری انجام داد، کاری است که معمولاً از عهدهٔ مؤسساتِ بزرگ و مراکزِ پژوهشی با دهها پژوهشگر و نسلهای پیدرپی برمیآید. اما او، به توفیقِ الهی، این بارِ سنگین را بهتنهایی بر دوش کشید؛ گویی خداوند در وجودِ او قوّهٔ چندین نهادِ علمی را جمع کرده بود.
این برکت، بیسبب نبود. خداوند به کارِ او برکت بخشید، زیرا او در اندیشه و پژوهش، اخلاص، زهد و تفرغِ کامل داشت. اخلاقی پاکیزه، روحی وارسته از جاذبههای دنیا، و همّتی که جز حق و رضای الهی نمیجست، او را برای چنین رسالتی آماده کرده بود. عماره، فرزندِ تربیتِ ازهری و پروردهٔ مدرسهٔ دینی بود؛ و همین ریشهٔ پاک، پشتوانهٔ آن همه تلاش و استقامت شد.
بدینسان، تلاشِ او، به فضلِ خداوند، به ثمرهای نافع برای امت، دین، وطن و جامعهٔ سیاسی بدل شد.
الحمد لله رب العالمین.
ترجمـه و تحقیـق وبسـط : حمـــــزه خـان بیـگــــی
20 خرداد مـاه 1405 هجری شمســـی
اشنـــویــه
پانوشت:
[1] این حدیث را امام ابوداود در سنن (کتاب الأدب، باب فی النصیحة، حدیث ۴۹۱۸)، امام بخاری در الأدب المفرد (حدیث ۲۳۹)، و امام بیهقی در شعب الإیمان روایت کردهاند. محدّثان آن را «حسن» دانستهاند.

نظرات