تحوّلات اسلامگرایان: از انقلاب تا دولت.. آیا این تجربه منحصر به داخل سوریه باقی میماند؟!
فهرست
چکیده: تحوّلات اخیر سوریه را میتوان در سه نقطه کلیدی خلاصه کرد: ۱. تولّد عصر «پسا-اسلام سیاسی»: پیروزی نظامی هیئت تحریر الشام (به رهبری احمد الشرع) و تمرکز آن بر «حکمرانی ملی» بهجای «جهاد فرامرزی»، به دوران آرمانگرایی خلافتمحور پایان داد و واقعگرایی سیاسی را جایگزین کرد. ۲. افول جریانهای سنّتی: اخوانالمسلمین به دلیل انجماد فکری و دوری از میدان، قافیه را به فاتحان جدید دمشق باخت. حاکمیت جدید اکنون به دنبال یکپارچهسازی مرجعیت دینی و به حاشیه راندن این تشکّل سنّتی است. ۳. پایان روایتهای قدیمی: با سقوط اسد، کلیدواژهی «مظلومیت سنّی» کارکرد خود را از دست داد. اکنون اولویت جامعه از ستیزهای ایدئولوژیک به سمت ثبات، توسعه و هویت ملّی تغییر یافته است.
هیچیک از آنچه در سوریه رخ داد، در افراطیترین سناریوها نیز نه پیشبینیپذیر بود و نه قابل تصور؛ هنگامی که عملیات نظامی «رد العدوان» (پاسخ به تجاوز) در ۲۷ نوامبر ۲۰۲۴ به رهبری «هیئت تحریر الشام» و با مشارکت تمامی دیگر گروههای نظامی اسلامی و گروههای «ارتش آزاد» آغاز شد و در ۸ دسامبر ۲۰۲۴ با سرنگونی رژیم اسد که بیش از پنج دهه سوریها را به هراس افکنده بود، به پایان رسید.
بهرغم آنکه سقوط رژیم، یک رویداد تاریخی و سرنوشتساز برای سوریه رقم زد که آثار آن تا دهههای طولانی امتداد خواهد یافت، اما دلالتهای عمیقتر آن در تحولات خود «جنبش اسلامی» در این کشور نهفته است و انتظار میرود که [آثارش] بسیار فراتر از آن باشد؛ چرا که سوریه به آزمایشگاهی برای تمامی جنبشهای جهادی تبدیل شد که از گوشه و کنار جهان به آن وارد شدند.
این نخستین بار است که یک جنبش جهادی در سوریه از طریق قدرت مسلحانه به جایگاه قدرت دست مییابد و از حمایت منطقهای و بینالمللی بیسابقهای برخوردار میشود؛ امری که بازتابدهنده تحولات منطقه و تحولی است که ـ دستکم در سوریه ـ گریبانگیر «سلفیگری جهادی» شده است. آنچه در سوریه رخ داد، به دلیل ماهیت وضعیت ژئوپولیتیک این کشور و جایگاه ویژه سوریه (شام) در تخیل [و باور] اسلامی، در داخل سوریه منحصر نخواهد ماند.
در طول سالهای جنگ (۲۰۱۱–۲۰۲۴)، نقشه قدرتها و گروههای اسلامی ناپایدار بود، اما در سالهای اخیر روشن شد که سلفیگری جهادی فرامرزی در سوریه تقریباً بهطور کامل فروکش کرده است، در حالی که حضور گرایشهای بومی در میان گروههای نظامی اسلامی افزایش یافت.
عوامل متعددی در تبدیل این گرایش بومی به یک بازیگر تأثیرگذار نقش داشتند؛ از جمله رقابت بر سر منابع و نفوذ، و بهطور قطع، زیربنای سیاسی حوادث سوریه که گروههای مختلف اسلامی -و بهویژه گروههای جهادی- را به درگیر شدن در وقایع جذب کرد، و همچنین ریشههای اجتماعی اعضای آنها. در پایان سال ۲۰۲۴، این نقشه شامل قدرتهای اسلامی بومی با پیشینه جهادی بود که طرح «دولت سُنّی» را برای مقابله با طرح ایران دنبال کرده و حکمرانی محلی را تمرین میکردند؛ همچنین نیروهای ملی که بخش قابل توجهی از آنها از سلفیگری بومی یا صوفیگری مردمی برآمده بودند، در حالی که تأثیر تشکلهای اسلامگرای سیاسی محدود باقی ماند.
علیرغم وجود تشکلهای اسلامگرای سیاسی نوظهور، اما جماعت اخوانالمسلمین همچنان مهمترین قدرت سیاسی و تنها گروهی باقی ماند که حضوری محسوس داشت؛ این در حالی بود که گروههای احیاگری دینی ساختارهای خود را توسعه دادند و در سالهای اخیر مردمیتر و پرنفوذتر به نظر رسیدند، بهویژه «مجلس اسلامی سوریه» و اتحادیههای علمای دین، که فعالیت آنها از احیای دینی فراتر رفته و به حوزه سیاسی و تأثیرگذاری بر آن کشیده شد.
انتقال «هیئت تحرير الشام» بهعنوان برجستهترین نمود سلفیگری جهادی دگرگونشده به جایگاه اداره دولت، منجر به تحولاتی بنیادین در تفکر راهبردی و کنشهای سیاسی و تشکیلاتی آن شده است.
این تحول غیرمنتظره، پرسشهای جدیدی را برای پژوهشگران حوزه جنبشهای اسلامی و بهویژه جنبشهای جهادی برانگیخته است؛ چرا که میتوان آنچه رخ داد را بهمثابه یک «شوک تحلیلی» دانست که بازنگری در پویایی رابطه میان ایدئولوژی و ساختار اجتماعی و سیاسی جنبشهای سلفی جهادی را ضروری میسازد و جستوجو برای یافتن سازوکارهای روششناختی کارآمدتر جهت فهم این پدیده و پیشبینی آن را ایجاب میکند.
با توجه به پیچیدگی صحنه سوریه، این نوشتار میکوشد تا کل صحنه و تعامل میان جریانهای مختلف در سالهای اخیر را درک کند تا تحولاتی را که از زمان سقوط نظام اسد در یک عملیات نظامی برقآسا رخ داده است، تبیین نماید. این نوشتار بر سه الگوی تشکیلاتی اسلامی تمرکز خواهد کرد: سلفیگری جهادی، اسلام سیاسی و احیاگری دینی. از آنجایی که بستر و رویدادها بر هر تغییری در این تشکلها اثرگذار بودهاند، این نوشتار به این بستر تحولات اسلامگرایان در سوریه توجهی ویژه داشته است.
کنترل نیروهای دولت جدید سوریه بر اردوگاه الهول، که به عنوان «جعبه سیاه» و انبار باروت داعش شناخته میشد، تیر خلاصی بر حضور تشکیلاتی این سازمان در جغرافیای سوریه تلقی میشود.
نخست: جریانهای اسلامی در آستانه سقوط نظام
در مقابل ظهور اشکال عملگرایانهتر (براگماتیکتر) از جنبشهای اسلامی مسلح، احزاب سیاسی اسلامی همچنان گفتمانی سنتی را اتخاذ میکردند که متعلق به دوران پیش از انقلاب و سالهای نبرد با نظام اسد بود؛ مقصود در اینجا بهطور ویژه، جماعت اخوانالمسلمین و حزب وابسته به آن «وعد» است. این در حالی بود که گفتمان سیاسی سلفیگری جهادی در حال تکامل بود و تحولات عمیق پیرامونی را منعکس میکرد.
در نهایت، این روند به یک گفتمان سیاسی محافظهکار با ویژگیهای ملیگرایانه و لیبرالی در اقتصاد و سیاست منتهی شد؛ گفتمانی که تا حد زیادی متغیرهای جهانی و آثار جنگ بر کشور را درک میکند، در حالی که همزمان عقیده سلفی جهادی را برای بسیج و سازماندهی نیروها حفظ کرده است. درک این تحولات برای فهم چگونگی تفکر و عملکرد کنونی این تشکلها، دینامیکهای حاکم بر آنها و نحوه انطباقشان با دگرگونیهای وضعیت سوریه، حائز اهمیت است.
سلفیگری جهادی دگرگونشده
درباره تاریخچه شکلگیری «جبهه النصره» و رابطه آن با «دولت اسلامی در عراق» (داعش) پژوهشهای بسیاری نگاشته شده است؛ با این حال، تغییر و تحول در این جبهه همچنان نیازمند بررسی و تبیین بیشتری است، خواه در رابطه با نقش رهبری سازمان، خواه ساختار تشکیلاتی، ریشههای اجتماعی اعضا یا بستر سیاسی و نبردهای نظامی که در سوریه و دیگر نقاط جریان داشت.
امروزه بسیاری از استنتاجها درباره این سازمان نیازمند بازنگری است. یکی از ایستگاههای تحول جبهه النصره، قرار گرفتن نام آن در فهرست تروریستی آمریکا در ۱۱ دسامبر ۲۰۱۲ و سپس در فهرستهای سازمان ملل در ۱۳ می ۲۰۲۳ بود. این طبقهبندیها صرفاً اقداماتی حقوقی نبودند، بلکه فشارهایی را ایجاد کردند که سازمان را به سمت بازنگری در ساختار، گفتمان و گزینههای راهبردیاش سوق داد. ابومحمد الجولانی (احمد الشرع)، رهبر النصره، کوشید تا از طریق چندین گام، از سرنوشتی که گریبانگیر سازمان «داعش» شد، جلوگیری کند:
الف. اعلام جدایی تشکیلاتی از سازمان «القاعده» و شکلدهی سازمانی جدید با نام «جبهه فتح الشام» (ژوئیه ۲۰۱۶).
ب. گذار تدریجی از گفتمان سلفی جهادی فرامرزی به یک قالب جهادی بومی (محلی) که منعطفتر و به گفتمان ملی نزدیکتر بود؛ همچنین نامگذاری مجدد سازمان و رها کردن واژه «الفتح» که حامل دلالتهای تاریخی مرتبط با کشورگشایی و دوران پیش از دولتملت مدرن است و برگزیدن نام «هیئت تحریر الشام» (ژانویه ۲۰۱۷). در این مرحله، سازمان به چتری برای یک ائتلاف تبدیل شد تا دیگر گروههای معارض مسلح، از جمله برخی اجزای «ارتش آزاد» را در خود جای دهد.
با این وجود، نمیتوان این گامها را تنها از منظر فشارهای خارجی و نگرانی از سرنوشت القاعده در افغانستان یا سازمان داعش در سوریه و عراق درک کرد؛ چرا که تحولات ایدئولوژیک بعدی فاش ساخت که خود ایدئولوژی سلفی، به اندازه کافی در وجود رهبر «النصره» ریشه نداشته است. در واقع، ترکیبی پویا و اثرگذار از عقاید ملیگرایانه و میهنپرستانه وجود داشت که در مجموع، «گرایش بومی» را تقویت میکرد.
همچنین هدف نهایی النصره، که در سخنرانیهای متعدد ابومحمد الجولانی بیان شد، هرگز خارج از مرزهای سوریه نبود؛ بلکه بخش عمدهای از اختلاف میان الجولانی و رهبر وقت سازمان داعش (ابوبکر البغدادی)، به مخالفت بر سر اجرای عملیات در خارج از مرزهای سوریه بازمیگشت؛ امری که نشان میدهد گرایش بومی در او اصیل بوده است. علاوه بر این، پیشینه شخصی و تکوین سیاسی و اجتماعی «الجولانی»، به تبیین این گرایش بومی که علت بنیادین جدایی از سازمان داعش بود، کمک میکند.
و هدف اصلی او، طبق گفتهی خودش، چنین بود: «تلاش برای اتحاد با گروهها جهت یکپارچهسازی صفوف مجاهدان» تا بتوانیم «سرزمین شام را آزاد کنیم» و «نظام و مزدورانش» را نابود سازیم، و نیز «عدم استفاده از شام به عنوان پایگاهی برای حملات به غرب و اروپا، تا تمرکز نبرد کنونی بر هم نخورد».
این تحولات، یک مسیر راهبردی را شکل داد که هدف نهایی آن، بازسازی اعتبار بینالمللی «هیئت» یا دستکم جلوگیری از هدف قرار گرفتن مستقیم آن از طریق عملیاتهای بینالمللی _ مشابه آنچه دستکم منجر به نابودی سازمان داعش شد _ بود. «الجولانی» دریافت که تداوم در قالب جهادی فرامرزی، سازمان را در موضع فرسایشی غیرقابل تحملی قرار میدهد، در حالی که گفتمان «اعتدال نسبی» و جایگیری در فضای بومی، مجالی گستردهتر برای بقا و مذاکره با بازیگران منطقهای و بینالمللی فراهم میکند.
این دگرگونیها بدون پیامد نبود؛ اعلام جدایی از القاعده منجر به انشعاب جنگجویان خارجی و تأسیس سازمان «حراس الدین» (شاخهی القاعده در سوریه) شد که بهسرعت به تهدیدی داخلی و مستقیم برای «هیئت» بدل گشت. این امر «الجولانی» را واداشت تا به شکلی روشمند برای متلاشی کردن آن و همچنین برچیدن شبکههای جنگجویان خارجی در ادلب اقدام کند تا توان آنها برای به چالش کشیدن اقتدار «هیئت» محدود شود؛ این در حالی بود که او در رویارویی مستمر با سازمان داعش نیز قرار داشت که برای نفوذ در مناطق تحت سلطهی او تلاش میکرد. او در نهایت موفق شد چهرهی «هیئت» را به عنوان یک قدرت بومی که هیچ پیوندی با جنبش جهادی فرامرزی ندارد، تثبیت کند.
هیئت تحریر الشام برای تحکیم قدرت «عملانجام» (دوفاکتو) که به الگوی حکمرانی محلی مدنی نزدیکتر بود، تلاش کرد و این امر مستلزم انعطافپذیری و ایجاد ساختارهای حکومتی شبهدولتی بود؛ این هدف از طریق تشکیل «دولت نجات» محقق شد که در آن، جداشدگان از دستگاههای دولتی [نظام پیشین] نقشی برجسته ایفا کردند.
این تنگناها و ضرورتها، در کنار فشارهای خارجی و هراس از دچار شدن به سرنوشت «داعش»، باعث شد تا تحولات هیئت تحریر الشام به واقعیتهایی پایدار تبدیل شود. هیئت تحریر الشام علاوه بر تلاش برای فروپاشی سازمانهای جهادی فرامرزی، برای متلاشی کردن دیگر گروههای سوری نیز اقدام کرد؛ خواه گروههایی که رقیب آن محسوب میشدند (مانند جنبش احرار الشام) و خواه گروههای محلی با قدرت محدود. در سالهای بین ۲۰۱۵ تا ۲۰۲۱، این سازمان موفق شد اکثر این گروهها را در ادلب از میان بردارد.
ایدهی «جولانی» در آن زمان بر این استوار بود که مقابله با نظام مستلزم یک قدرت مرکزی است و ریشهی ضعف گروهها به تشتت آنها و منابع مالی خارجیشان بازمیگردد؛ او این سخن را در مناسبتهای متعددی تکرار کرد. همین امر باعث شد تا پس از ظهور نشانههای ثبات در ادلب و استقرار قدرت محلی در دستان هیئت تحریر الشام، موضوع متحد کردن گروهها، تشکیل یک مرجعیت مرکزی و دستیابی به استقلال مالی به دغدغهی اصلی این سازمان تبدیل شود.
ایدهی اتحاد در وهلهی نخست اساساً با هدف حفاظت از «مناطق آزاد شده» صورت گرفت؛ چرا که تهدید از سوی روسها، نیروهای نظام اسد و متحدانش یک تهدید روزانهی مستمر بود، بهویژه با نقض توافقات کاهش تنش، و بهطور خاص توافق M4–M5 که به ترکیه نقاط دیدبانی نظامی بخشید و اجازه داد ثبات نسبی در ادلب و مناطق تحت سیطرهی معارضان در شمال تقویت شود.
در حالی که دیگر تشکلهای سلفی بومی مانند «جنبش احرار الشام»، «جیش الاسلام» و «صقور الشام» در ارتش آزاد ادغام شده و بهطور کامل گفتمان ملی را پذیرفتند، این امر مانع از بروز انشقاق در این تشکلها نشد؛ انشقاق میان گروههایی که مصلحت خود را در پیوستن به هیئت تحریر الشام و اشتراک در منابع با حفظ حداقلی از استقلال میدیدند، و گروههای دیگری که از ترس بلعیده شدن، مصلحت را در انخراط کامل در تشکلهای ارتش آزاد مانند «ارتش ملی» و «جبهه ملی برای آزادی» یافتند.
فراخوانهای هیئت برای ایجاد یک شورای نظامی مشترک که نیروهای نظامی را تحت چتری مرکزی متحد کند، شکست خورد. عوامل متعددی در این شکست نقش داشتند، از جمله وجود طرفهای خارجی اثرگذار مانند متحد ترکیهای که خود ضامن اجرای توافق کاهش تنش محسوب میشد. این شکست، هیئت را به سمتی سوق داد تا برای متحد کردن گروهها از زور استفاده کند و واقعیتهایی را بر روی زمین تحمیل نماید که همگان را مجبور به تعامل با آنها به عنوان حقایق موجود کند.
«جولانی» از فرصت یک اختلاف در شهر «الباب» با «جبهه شامیه» و متحدانش که ناشی از ترور یک فعال رسانهای (محمد ابوغنوم و همسرش) بود بهره جست و در اکتبر ۲۰۲۲ کارزاری نظامی را برای نابودی گروههایی از ارتش ملی (ارتش آزاد) در مناطق تحت نفوذ ترکیه (اساساً مناطق سپر فرات و شاخه زیتون) آغاز کرد، اما مداخلهی نیروهای ترکیه مانع از موفقیت این تلاش شد. بدین ترتیب، تشکلهای جهادی سلفی فرامرزی در سوریه پایان یافتند یا بسیار ضعیف شدند؛ هرچند بقایای سازمان «حراس الدین» (القاعدة) به صورت افرادی پراکنده در ادلب زیر فشار، تهدید مستمر و نظارت باقی ماندند.
هیئت، مابقی جنگجویان خارجی را که متعهد به عدم انجام عملیاتهای جهادی فرامرزی و احترام به قدرت حاکم بودند ـ بهویژه ایغورها (حزب اسلامی ترکستانی) و برخی گروههای دیگر ـ در خود جای داد. این در حالی بود که بقایای سازمان داعش در مناطق دورافتاده در بیابان متمرکز شدند و هر از گاهی با عملیاتهای خود اعلام کردند که همچنان حضور دارند و تهدید به بازگشت میکنند. با این حال، سوریه در سال ۲۰۲۴ شاهد پایان واقعی این تشکلها بود که یک دهه پیش در سال ۲۰۱۴ به اوج خود رسیده بودند؛ امری که تأیید میکند اینها تشکلهایی با پدیداری سیاسی گذرا بودند، بهویژه آنکه بهطور کامل فاقد پایگاه اجتماعی بوده و در تقویت حضور خود شکست خوردند.
تشکّلهای سنتی در حاشیه
بهرغم تحولات بزرگی که صحنه سوریه طی دهههای اخیر به خود دید، جماعت اخوانالمسلمین تنها تشکل فعال از نظر سیاسی و منسجمترین آنها از لحاظ تشکیلاتی باقی ماند؛ بدون آنکه در ساختار فکری یا برنامههای سیاسیاش تغییر بنیادینی رخ دهد که بازتابدهنده بازنگری جدی در تجربه تاریخیاش باشد.
پیامدهای حوادث دهه هشتاد و حافظه خونین آن که سنگین از شکنجه، سرکوب و انشقاق بود، همچنان باری روانی بر دوش این جماعت باقی ماند و تأثیرات آن حتی پس از شعلهور شدن انقلاب سوریه در سال ۲۰۱۱ نیز تداوم یافت. همچنین چالشهای منطقهای ناشی از برآمدن «انقلابهای معکوس» ـ بهویژه آنکه برخی کشورهای عربی مقابله با جریانهای اسلام سیاسی و در رأس آنها اخوانالمسلمین را محور راهبردی سیاستهای خود قرار دادند ـ به تعمیق بحران این جماعت منجر شد.
سالهای جنگ خونین و پیچیدگیهای بحران سوریه در تثبیت وضعیت رکود و جمود داخل این جماعت نقش داشت؛ بهطوری که حضور سیاسی آن به عنوان یک دادهی ثابت پابرجا ماند، اما این حضور با توان ملموسی برای تولید یک طرح سیاسی جدید یا تأثیرگذاری بر روند رویدادها همراه نشد.
جماعت اخوانالمسلمین در صحنه سیاسی سوریه موجود و حاضر باقی ماند اما تأثیری حاشیهای داشت؛ تصویر حضور آنها بزرگتر از سایهی تأثیر واقعیشان بود، درست مانند وضعیت تمامی دیگر تشکلهای سیاسی؛ اما این جماعت انسجام تشکیلاتی قوی خود را حفظ کرد. در واقع، حرف اول و آخر را نیروهای جنگنده در میدان میزدند که نیروهای سیاسی هیچ کنترل یا حتی نفوذ قابل ذکری بر آنها نداشتند.
بهرغم سیطرهی اخوانالمسلمین بر تعدادی از گروههای نظامی، آن گروهها کوچک بودند و نفوذ بر آنها تفاوت تعیینکنندهای در موازنهی قدرت روی زمین ایجاد نمیکرد. در سال ۲۰۱۲، اخوان سوریه تشکلهای نظامی کوچکی را تحت عنوان «الدرع» (سپر) ـ که نام شهر نیز به آن افزوده میشد ـ تأسیس کردند؛ سپس چتری نظامی برای آنها تحت عنوان «هيئة دروع الثورة» (هیات سپرهای انقلاب) ایجاد نمودند و بهطور کلی از بهکار بردن نامهای اسلامی برگرفته از تراث [و سنّت] اجتناب کردند. در سال ۲۰۱۴، بسیاری از گروههای «هیات سپرها» با یک تشکل نظامی دیگر که توسط نزدیکان این جماعت در سال ۲۰۱۲ تحت نام «هيئة حماية المدنيين» (هیات حمایت از غیرنظامیان) ایجاد شده بود، ادغام شدند و تشکل جدید «فیلق الشام» (سپاه شام) نامیده شد. این گروه اخیر به یکی از قدرتهای متوسط در «ارتش آزاد» تبدیل شد، بدون آنکه گفتمان سیاسی خاص یا چشمانداز ایدئولوژیکی داشته باشد که آن را از باقی تشکلهای ارتش آزاد متمایز کند.
به نظر میرسد اخوانالمسلمین از طریق این سپاه و فعالیت نظامی، به دنبال رزرو جایگاهی برای خود روی زمین بودند تا تکیهگاهی برای موقعیتشان در نقشهی سیاسی باشد و توان چانهزنی آنها را درباره آینده سوریه، زمانی که وقتش فرا برسد، تقویت کند. در آستانهی سقوط نظام اسد در دسامبر ۲۰۲۴، از نقشهی اسلام سیاسی، تنها اخوانالمسلمین و حزب وابسته به آن «وعد» باقی ماندند؛ و جز آن، احزاب و تشکلهای سیاسی اسلامی یا عمری به دنیا نداشتند و یا چنان حاشیهای باقی ماندند که هیچکس متوجه حضورشان نمیشد، به استثنای یک تشکل جدید به نام «تیر سوریا الجدیده» (جریان سوریه نوین) که رسماً در سال ۲۰۲۴ تأسیس شد. با این حال، هنگام سخن گفتن از تحولات پیش رو، باید این تشکل را نیز در نظر گرفت.
در واقع تمامی تشکلهای اسلام سیاسی، چه آنهایی که با هدف رقابت برای کسب کرسی در پلتفرمهای معارضان شکل گرفتند و چه آنهایی که پس از آن پدید آمدند، از هم پاشیدند؛ به دلایل متعددی که مهمترین آنها نبود محیطی طبیعی برای تمرین فعالیت سیاسی است، چرا که قدرتهای حاکم همان نیروهای نظامی هستند و هر یک از آنها منطقه نفوذ و جغرافیایی دارند که در آن اعمال سلطه میکنند. تمامی احزاب سیاسی تأثیر مهمی روی زمین ندارند، بهجز حزب اتحاد دموکراتیک کردستان (PYD) که شبهنظامیان «واحدهای مدافع خلق» (YPG) را در اختیار دارد و از طریق آنها، با حمایت نیروهای ائتلاف بینالمللی، بر بیش از ۲۱ درصد از خاک سوریه مسلط شد. بنابراین، وجود عینی این تشکل نیز ناشی از بازوی نظامی آن است و نه صرفاً فعالیت سیاسیاش.
احیای «احیاگری دینی»
فشارهای امنیتی بر گروههای احیاگر دینی در سوریه برای اتخاذ موضعی همسو با نظام اسد، منجر به شکاف در این گروهها یا خروج کامل آنها از مناطق تحت سیطره نظام به سمت «مناطق آزادشده» یا تبعیدگاه شد.
مانند دیگر گروههای مذهبی سوریه، «جماعت زید» نیز به دو پاره تقسیم شد: پارهای در شهر دمشق که تأیید گرایشهای انقلاب را اعلام نمیکرد و بیطرفی سیاسی و ابراز وفاداری به نظام — بدون مبالغه — را برای بقا و تداوم تلاشهایش در احیای دینی ترجیح میداد؛ و پارهای دیگر در تبعید، به رهبری مشایخ نمادین این جماعت یعنی شیخ اسامه الرفاعی و شیخ ساریه الرفاعی، فرزندان بنیانگذار این گروه. این جماعت خود را در تبعید بازسازماندهی کرد و همین امر به آن کمک کرد تا نفوذش را بر جامعه سوریه گسترش دهد؛ در حالی که پیش از آن، تأثیرش تقریباً منحصر به دمشق بود.
هنگامی که «مجلس اسلامی سوریه» در سال ۲۰۱۴ شکل گرفت، جماعت زید نقشی محوری در آن ایفا کرد؛ چرا که این مجلس از امامان، فقها و شبکهی مشایخ سوریه تشکیل شده بود و ویژگی «مشایخ دمشقی» و طیفهای همسو با آن در جنوب و مرکز سوریه بر آن غلبه داشت.
هدف از تأسیس این مجلس در اصل، مقابله با تفکر تندروانهی سازمان «داعش» و «جبهه النصره» و همچنین مقابله با خطاب دینی نظام برای مقابله با انقلاب بود. اگرچه این اهداف در درجه اول سیاسی بودند، اما مجلس در سالهای اخیر به مسائل اجتماعی و مذهبی نیز پرداخت و بهویژه پس از انتصاب رئیس مجلس به عنوان «مفتی عام جمهوری عربی سوریه» در ۲۰ نوامبر ۲۰۲۱، توجه بیشتری به احیای دینی در مناطق شمال سوریه نشان داد. این انتصاب، پاسخی بود به اقدام نظام اسد در لغو این منصب و جایگزینی آن با «شورای افتای چندمذهبی» که با هدف ادغام شیعیان و علویان در خطاب دینی و لغو هویت سنی آن صورت گرفته بود.
پویاییهای ناشی از انقلاب و جنگ منجر به سلطهی خطاب «ایثار و جهاد» شد و در نتیجه، به دلیل نیاز مبرم به «معنا» در برابر قدرت عریان، امر نظامی و جهادی بر هر چیز دیگری مقدم گشت. در عین حال، این تحولات نیاز شدیدی به یک خطاب دینی ایجاد کرد که با این چالشها روبرو شود. با این حال، مجلس اسلامی سوریه در ۲۸ ژوئن ۲۰۲۵ در سایهی حاکمیت جدید، انحلال خود را اعلام کرد. اگرچه دلایل اعلامشده برای انحلال مجلس به تحقق اهداف آن با پیروزی انقلاب مربوط میشد، اما هدف عمیقتر، «یکپارچهسازی مرجعیت دینی اهلسنت در سوریه» بود؛ به همین دلیل، مجلس تمامی نهادهای وابسته به خود، بهویژه «شورای افتا» و «شورای قاریان» را نیز منحل کرد. اما این گام با تردید نگریسته شد؛ چرا که ممکن است به معنای تلاش رئیسجمهور، احمد الشرع، برای انحصار نمایندگی دینی اهلسنت در سوریه توسط مقامات حاکم باشد. همچنین این اقدام را میتوان در یکی از وجوهش، به معنای خارج کردن «اخوانالمسلمین» از دایرهی تأثیرگذاری عمومی دانست، چرا که اخوان حضور پررنگی در مجلس داشتند.
بهطور طبیعی، گروههای مذهبی کاملی از هم پاشیده و محو شدند؛ برخی دیگر قادر به فعالیت در تبعید نبودند و برخی نیز از یک جنبش احیای دینی به یک تشکل نظامی تبدیل شدند؛ چرا که در زمان انقلاب، کنش و تأثیر متعلق به «قدرت» بود و نه «واژه»؛ مانند جماعت شیخ عبدالله سراجالدین در حلب که بسیاری از مشایخ آن به تشکلهای نظامی، بهویژه «الجبهه الشامیه» پیوستند (ائتلافی نظامی که در پایان سال ۲۰۱۴ تأسیس شد و بعدها بخشی از سپاه سوم در ارتش ملی سوریه شد).
همچنین «جماعت کفتاریه» یا آنچه محلیها به نام «جماعت ابو النور» (منسوب به لقب شیخ کفتارو) میشناسند، متلاشی شد؛ این گروه دچار انشقاق داخلی شد و پس از مرگ بنیانگذارش، رقابتی بر سر میراث او درگرفت. خشم برخی از مشایخ این گروه از دخالتهای حکومتی، منجر به انتقال آنها به صفوف معارضان شد تا اینکه در نهایت این جماعت به پایان راه خود رسید.
انطباقپذیری و خلأ نظریهپردازی
در طول سالهای خونینی که حدود یک دهه و نیم به درازا کشید، تحولات توفانی و شدیدی رخ داد که نگرش بسیاری از سوریها را به جهان و همچنین به دین دگرگون ساخت؛ تحولاتی که میان نبرد سیاسی و نظامی و حضور تشکلهای اسلامی ایدئولوژیک «تندرو» و متضاد (نظیر داعش، جیش الیرموک و جندالاقصی) از یک سو، و جریانهای مارکسیستی، چپگرا و ملیگرای «افراطی» (مانند حزب اتحاد دموکراتیک) از سوی دیگر در جریان بود. این در حالی بود که اولاً هیچ خطاب اسلام سیاسی منسجمی برای پر کردن این خلأ وجود نداشت، و ثانیاً خطاب دینی متناسبی که همگام با دگرگونیهای بزرگ و چالشهای ناشی از شبکههای اجتماعی ـ که به پناهگاهی برای جستوجوگران معنا تبدیل شده بود ـ باشد، شکل نگرفت.
سلفیهای جهادی در سوریه سرگرم مسائل حکمرانی، سیطره بر منابع و اداره مناطق بر پایه قدرت عریان شدند و جایگاه شریعت مورد نقاشهای حقیقی قرار نگرفت؛ چرا که با شریعت بهمثابه قانون بداهه و پیشفرض دولت برخورد شد، اما در واقعیت، بیش از آنکه مرجعی برای تأسیس یک نظام حکمرانی نوین بر ویرانههای دولت ملی باشد، به ابزاری برای سلطه و حذف رقیبان تبدیل گشت. این الگوی استفاده از دین، منجر به یک شوک اخلاقی و فکری شد؛ زیرا شکافی عمیق میان تصویر ذهنی و آرمانی از شریعت (که با عدالت و رحمت آراسته بود) و واقعیت عینی پیادهسازی آن به دست گروههای سلفی پدید آمد.
اما تشکلهای اسلام سیاسی، سرگرم مبارزات سیاسی و آزادیبخش و چگونگی حفظ جایگاه و وجههی خود در ذهنیت عمومی سوریها بودند تا به عنوان بازیگری حذفناشدنی در نقشه سیاسی ملی باقی بمانند. در واقع، پرسش از «جایگاه» و «مسئولیت در قبال حوادث جاری کشور»، محور اصلی فعالیتهای تشکیلاتی داخلی آنها بود. اگرچه دغدغه «هویت»، جوهر ایدئولوژی سیاسی این احزاب و گروهها را تشکیل میدهد، اما این موضوع بهطور کامل از مباحث و فعالیتهای اجرایی آنها ناپدید گشت.
جنبشهای سنتی احیاگری دینی نیز سرگرم پرسش وجودی خود درباره بقا و تداوم نقش و تأثیرگذاری در جامعه بودند. آنها به دنبال پیادهسازی مانورهای انطباقپذیر با قدرتهای «عملانجام» (دوفاکتو) و حاکمیتهای گوناگون بودند تا بتوانند زیر چتر هر یک از قدرتهای حاکم در سوریه به حیات خود ادامه دهند. اختلافات فکری عمیقی درباره گزینههایی که این گروهها برای استمرار فعالیت خود برگزیدند (از جمله اعلام حمایت از سیاستهای نظام در ازای ماندگاری) بروز نکرد؛ و این اعلام حمایت، به خط انشقاق تعیینکننده و انتخابی واقعگرایانه میان دو گزینه منعطف تبدیل شد.
جنبشهای احیاگری دینی دستخوش تحولات و شکافهایی شدند و برخی با انتخابهای دشواری روبرو گشتند؛ نقشه آنها نیز دگرگون شد، اما در نهایت توانستند خود را با شرایط وفق دهند. بخشی از آنها موفق شدند در فعالیتهای نظامی ادغام شده و گروههای وابسته به خود را تشکیل دهند؛ بخش دیگر در ایجاد هیئتها، سازمانها و نهادهایی توفیق یافتند که قدرت انتشار و تأثیرگذاری بیشتری به آنها بخشید. این گروهها تا حد زیادی در سازماندهی فعالیتها، گسترش پایگاه اجتماعی و برآمدن به عنوان جریانی نسبتاً مؤثر در صحنه عمومی موفق بودند؛ نمونههایی چون «مجلس اسلامی سوریه»، اتحادیههای علما (اتحادیه علمای شام، اتحادیه علمای حلب، اتحادیه دانشجویان علوم شرعی و...)، مدارس شرعی و مؤسسات خیریهای که اداره میکنند.
این گروهها با جانبداری از انقلاب، اعتماد و محبوبیت گستردهای کسب کردند و رویدادهای پیاپی، استقلال نسبی مواضع آنها را به اثبات رساند که همین امر موجب نزدیکی بیشتر آنها به جامعه شد. همچنین، این شکلهای جدید تشکیلاتی به عبور از اختلافات پیرامون مسائل دینی سنتی کمک کرد و بهطور استثنایی، شکاف میان «صوفی-سلفی» را در خود حل کرد؛ چرا که شوراهای آنها دربرگیرنده گرایشهای دینی متنوع احیاگر بود. اما نکته تازه در این صحنه آن است که این هیئتهای نهادمحور، جایگزین جنبشهای احیاگری سنتی (که خود از دل آنها برآمده بودند) شدند و منجر به ناپدید شدن تدریجی آن جنبشها به نفع ساختارهای تشکیلاتی جدید گشتند. این تحول از سال ۲۰۱۲ تنها منحصر به مناطق خارج از سیطره نظام یا همان «مناطق آزادشده» بود.
در مقابل، فضاهای موجود برای باقیماندهی گروههای احیاگر دینی در مناطق تحت سیطرهی نظام اسد محدود شد و حاشیه مانور آنها در برابر مقامات «عملانجام» (دوفاکتو) بهشدت کاهش یافت. در حالی که مردم از نبود منابع و شرایط اقتصادی و امنیتی سختی رنج میبردند، توان گروههای احیاگر برای جذب جوانان به فعالیتهایشان تضعیف شد.
در یک جامعهی ازهمپاشیده، شک نیست که این واقعیت آثار خطرناکی بر جای گذاشت؛ زیرا در حالی که مردم برای مواجهه با شرایط دشوار به دین بهمثابه منبعی برای معنا و آرامش نیاز دارند، جنبشهای احیاگر فضای کافی برای حرکت نمییابند و نمیتوانند بهسادگی با افراد برای انجام وظایفشان ارتباط برقرار کنند، چنانکه خود جامعه نیز زمان و توانی برای پناه بردن به آنها ندارد.
در این میان، تشکلهای اسلامی سوریه با همهی تفاوتهایشان، توانایی توسعهی یک خطاب دینی جدید را نداشتند؛ چرا که سرگرم صراع و جبهههای متعدد آن بودند. با این حال، خود وقایع بهطور ناخواسته، توسعهای در خطاب دینی بر اساس ممارست واقعگرایانه تحمیل کرد، اما این توسعه محدود بود؛ زیرا نیاز به پاسخگویی به «گرایش بومی» که تضمین بقای همهی تشکلها از جمله هیئت تحریر الشام بود و انطباق با واقعیت، منجر به بروز خطابی عملی و واقعبینانهتر شد که البته به سطح «نظریهپردازی» نرسید.
این امر تنها به دلیل اشتغال به صراع نبود؛ بلکه به این دلیل بود که سوریه در دوران دو اسد، دچار «قحط فکری» در حوزه اندیشه اسلامی شد و اندیشمندان برجستهای که خطابی «محافظهکار در محتوا و مدرن در شکل» داشته باشند، اندک بودند. در واقع، تکامل محسوس خطاب اسلامی در این کشور پس از جهش فکری ناشی از آثار مصطفی سباعی (۱۹۱۵–۱۹۶۴)، مصطفی زرقا (۱۹۰۴–۱۹۹۹) و محمد مبارک (۱۹۱۲–۱۹۸۱) در دهههای پنجاه، شصت و هفتاد قرن گذشته متوقف شد؛ جز در موارد محدودی که غالباً در سطح ساختار سازمانهای اسلامی مدرن بود، نظیر آنچه «سعید حوی» (۱۹۳۵–۱۹۸۹) با ارائه «خطاب تشکیلاتی» انجام داد.
مشکل نظریهپردازی تنها منحصر به حرکتهای احیاگر دینی نیست، بلکه در سطح تشکلهای سیاسی و جهادی نیز وجود دارد؛ چرا که تحولات سلفیگری جهادی در سوریه با هیچ نظریهپردازی یا تولید ادبیات سیاسی که منعکسکننده یک ایدئولوژی منسجم باشد، همراه نشد. تحولات خود را بر این جنبشها تحمیل میکردند و باورها متناسب با شرایط تغییر مییافت؛ بنابراین این باورها «پسینی و زمینهای» بودند که پیش از حوادث پدید نمیآمدند، بلکه پیرو آنها بودند.
تولیدات فکری تنها به فتاوا و مواضع جزئی محدود شد که تحولات را از باب ضرورت، مصلحت یا مانور توجیه میکردند و به رقیبان پاسخ میدادند. هر تولید نظری یا فتوای دینی پس از وقوع حوادث صادر شد؛ این بدان معناست که این تشکلها در اصل فاقد یک ایدئولوژی سخت ـ آنگونه که در القاعده یا داعش وجود دارد ـ بودند. همین امر به آنها انعطافپذیری و سهولت در انطباق و دگرگونی بخشید، پیش از آنکه پس از سیزده سال صراع چندوجهی، عقبنشینی کنند تا سایههایشان به شکل «امارتهای جنگی» از دست رفته یا بقایای سازمانهایی که در بیابان زندگی میکنند و هر از گاهی حملات پراکندهای انجام میدهند، باقی بماند.
دوم: گذار به دولت
تجربه اسلامگرایان سلفی جهادی (داعش، جیش الیرموک، جندالاقصی و...) در حکمرانی محلی بسیار بد بود و نتایج ناگواری در سطوح مختلف به بار آورد؛ از یک سو منجر به عقبنشینی حمایتهای بینالمللی از انقلاب به نفع نظام «سکولار» اقتدارگرا (یعنی نظام اسد) شد که میشد با آن مذاکره کرد، بهجای سازمانهای خونریز و ایدئولوژیک تندرو.
از سوی دیگر، آثار روانی عمیقی بر جامعه و ساختارهای آن بر جای گذاشت که به یک «ضربه روانی» (Trauma) شبیه است و شاید به دلیل مباح شمردن مفرط خون، جنگهای داخلی و سطوح خشونت وحشتناکی که برای مطیع کردن مردم به کار رفت، و نیز دشمنی شدید با پروژه ملی و نیروهای حامل انقلاب، قابل درمان نباشد. تشکلهای سلفی جهادی ـ هرچقدر هم کوچک ـ قادر به تمرین سیاست در چارچوب دولت ملی نبودند و تلاش اصلی خود را صرف مقابله با نظام جهانی کردند، در حالی که از جایگزینی یک نظام سیاسی و حکمرانی متقاعدکننده که بر مفهوم «خلافت» استوار باشد و حداقل واقعگرایی را داشته باشد، عاجز ماندند.
تنها پروژه آزادسازی
تداوم تقسیم کشور میان چهار قدرت «عملانجام» (دوفاکتو)، عدم رسیدگی به نتایج فجایع در سوریه و ظهور یک حاکمیت جدید «اقلیت قومی» (کُردی) در شرق فرات، منجر به تعمیق دلایل بقای سازمان داعش بهمثابه یک بستر اعتراضی خشن شد که با تنگنای سیاسی فزاینده در دو سوی مرز (سوریه و عراق) تناسب داشت. عملیاتهای داعش در سوریه نشاندهنده صعودی پایدار بود که به مناطق تحت سیطره «قسد» در بادیه، مرکز کشور و مناطق عشایری در الجزیره (جنوب شرق و شمال شرق سوریه) گسترش مییافت و در سال ۲۰۲۴ نسبت به سال قبل دو برابر شد؛ این امر با بهرهگیری از «انتفاضه عشایر» علیه سیطره نیروهای سوریه دموکراتیک (SDF) که از اوت ۲۰۲۳ آغاز شده بود، محقق گشت. به هر تقدیر، تمامی شرایط به بقای این سازمان و تهدید به بازگشت دوبارهی آن کمک کرد.
فرصتهای تداوم تجربه هیئت تحریر الشام در هرگونه سازش سیاسی یا صراع نظامی جدید در کشور بسیار بزرگ بود؛ چرا که توانست خود را با شرایط پیچیده وفق دهد و از نظر ساختاری و فکری تکامل یابد. هیئت با چالشهای بزرگی روبرو شد که توانست تحت رهبری «جولانی» در برابر آنها منعطف باشد و از آنها عبور کند؛ آخرین آنها اعتراضات گستردهای بود که استان ادلب را فرا گرفت و خواستار برکناری جولانی و ایجاد منظومه حکمرانی مبتنی بر انتخابات در ادلب شد.
این اعتراضات گسترده آزمون بزرگی برای هیئت بود؛ زیرا تمامی مخالفانش از جهادیها، ارتش آزاد و غیرنظامیان را در یک صف گرد آورد، اما جولانی موفق شد با آنها تعامل کرده و فشارشان را تخلیه کند و همچنان مهار امور را در حکمرانی محلی در دست داشته باشد. ابومحمد الجولانی طی هشت سال موفق شد با تمامی چالشها مقابله کند و الگوی حکمرانی بهشدت متمرکزی را ایجاد نماید که ثبات و امنیت نسبی را با قدرتی مرکزی و نقشی منطقهای در مقابله با گسترش القاعده و جنگجویان خارجی در غرب سوریه فراهم میکرد.
با توجه به تجربهها و تحولاتی که او در مراحل پیشین از سر گذراند، میتوان یک ویژگی اساسی را در این سازمان ملاحظه کرد: «قابلیت توسعه ابزارها و روشهای حکمرانی»؛ و این تجربهای است که نزد اسلامگرایان در حکمرانی محلی سابقه نداشته است.
در مقابل، دیگر تشکلهای نظامی اسلامی نظیر جیشالاسلام، احرار الشام، فیلق الشام و الجبهه الشامیه در ایجاد چنین حکومتی در مناطق تحت سیطره خود در شمال غرب سوریه شکست خوردند؛ به دلایل متعددی از جمله تشتت، تضاد منافع، وابستگیهای منطقهای و ظهور اقتصاد جنگ و شبکههای منافع مرتبط با آن. اما مهمترین و تأثیرگذارترین عامل، نبود یک پروژه روشن و برنامهها و راهبردی برای عملیات آزادسازی بود. با وجود بودجه و سرپرستی مستقیم ترکیه، این تشکلهای نظامی و به همراه آنها تشکلهای سیاسی، استقلال تصمیمگیری خود را بهطور کامل از دست دادند؛ یعنی حتی اگر نقشهای برای آزادسازی داشتند، «اراده مستقل» برای اجرای آن را نداشتند؛ برخلاف وضعیت هیئت تحریر الشام که در تصمیماتش مستقل بود.
علاوه بر این، یک مانع سیاسی وجود داشت: اگر یک حکمرانی محلی موفق و مستحکم در این مناطق شکل میگرفت، این امر «مشروعیت» ایجاد «اداره خودگردان کردی» در شمال شرق سوریه را تقویت میکرد (که اساساً بهعنوان بستری برای هدف قرار دادن وحدت و تمامیت ارضی ترکیه تأسیس شده بود)؛ همین امر باعث شد گزینه ایجاد یک حکومت مرکزی در مناطق معارضان تحت حمایت ترکیه مطرح نباشد.
در حالی که همگان غرق در منافع و صراعات بوده و در ناامیدی و ناتوانی از ابتکار عمل فرو رفته بودند، هیئت تحریر الشام تنها طرف اسلامی سوری بود که پروژهای در دست داشت و بارها آن را مطرح کرد و در سایه صراعات و مناقشاتش با گروههای ارتش آزاد، آن را تکامل بخشید. با این حال، عدم شفافیت این پروژه مانع از آن میشد که میان «جاهطلبیهای سلطهجویانه» (که عموماً ملازم فعالیتهای نظامی است) و یک «پروژه سیاسی ملی» فراتر از شکافهای گروهی، تمایز قائل شد. به عبارت روشنتر: هیچکس تصور نمیکرد که طرحهای هیئت تحریر الشام درباره شورای نظامی و اداره واحد مناطق آزادشده بتواند با حسن نیت درک شود؛ با توجه به سابقه آن در متلاشی کردن بیش از بیست و سه گروه نظامی و نیز تلاشش در سال ۲۰۲۲ برای تصرف مناطق نفوذ ارتش ملی و گروههای ارتش آزاد (مناطق سپر فرات و شاخه زیتون). بدین ترتیب، به طرحهای هیئت با جدیت نگریسته نشد، بلکه با تردیدی بزرگ به آنها نگریسته شد.
تجربه سلطه در ادلب
هیچ نشانهای وجود ندارد که نشان دهد شکست «هیئت تحریر الشام» و ناامیدیاش از سیطره بر مناطق «ارتش آزاد» از طریق زور ـ بهویژه در ۱۰ اکتبر ۲۰۲۲ ـ دلیلی برای منصرف شدن از تلاش مجدد، یا رویکردی جهت ائتلاف با آن و تلاش برای جذب آن به عنوان شریک در پروژهاش بوده باشد. اما آنچه قطعی است، این است که «هیئت» از سال ۲۰۲۱، تفکر جدی برای برنامهریزی عملیاتهای آزادیبخش نظامی در مقیاس وسیع علیه نیروهای نظام اسد و متحدانش را آغاز کرد. پس از آنکه در سال ۲۰۱۹ نیروهای امنیتی مجزایی را تحت عنوان «دستگاه امنیت عمومی» در ادلب ایجاد کرد (که نیروهای امنیت داخلی و اطلاعاتی چندمنظوره بودند)، بازسازی ساختار شاخه نظامی خود را کلید زد.
همچنین در مه ۲۰۲۱، نخستین «اداره نظام وظیفه نظامی» را همزمان با افتتاح یک دانشکده افسری در همان سال تأسیس کرد. در این راه از افسران جداشدهای که به صفوفش پیوسته بودند بهره جست تا پذیرای سربازانی باشد که از شعب اعزام نیرو میآمدند؛ هدفی که غایت آن گذار به یک وضعیت نهادی سازمانیافتهتر بود.
این دانشکده با این هدف برپا شد که بهمثابه یک آکادمی نظامی، دارندگان مدارک علمی را به عنوان دانشجوی افسری در تخصصهای مختلف نظامی بپذیرد. هیئت تحریر الشام میخواست عملکرد خود را به عنوان یک رقیب نهادی برای گروههای «ارتش ملی» (وابسته به وزارت دفاع در دولت موقت) نشان دهد؛ چرا که ایده ادغام اجباری ارتش آزاد یا متلاشی کردن آن همچنان پابرجا بود.
در مقابل، گروههای معارض با تأخیر اقدام به تأسیس دانشکده نظامی کردند و این کار عملاً در اواسط آوریل ۲۰۲۴ صورت گرفت؛ به نظر میرسد این اقدام واکنشی یا همگام با برنامههای نظامی بود که هیئت تحریر الشام تدارک آن را آغاز کرده بود.
گروههای نظامی معارض سوری از مراحل اولیه در سال ۲۰۱۲ از هواپیماهای بدون سرنشین (پهپاد) استفاده کرده بودند، اما آنها پرندههایی ابتدایی و دستساز بودند که جزئی تغییر یافته بودند تا برای مقاصد نظامی، غالباً در شناسایی یا حملات انتحاری از فواصل نزدیک، بهکار روند.
اما هیئت تحریر الشام از خیلی زود کار بر روی توسعه سلاحهای راهبردی خود، بهویژه «درون نظامی» را آغاز کرد. در آخرین روز سال ۲۰۱۷، نخستین حمله پهپادی را با هواپیماهایی کوچک با بالهای چوبی و دستساز به فرودگاه «حمیمیم» (در فاصله ۵۰ کیلومتری یا بیشتر از نزدیکترین نقطه تحت سیطره هیئت) انجام داد. این حمله بهصورت متناوب هفت روز (از ۳۱ دسامبر ۲۰۱۷ تا ۶ ژانویه ۲۰۱۸) ادامه یافت و منجر به آسیب دیدن تعداد نامشخصی از جنگندهها شد، در حالی که مسکو به کشته شدن دو افسر روسی در این پایگاه اعتراف کرد. طبق منابع رسمی روسیه، بررسیها نشان داد که تمامی پهپادها مجهز به حسگرهای حرارتی و دستگاههای کنترل جهت تعیین مسیر و ارتفاع بوده و در تماس مستقیم با مرکز هدایت بودند و همگی بهصورت همزمان، در حالی که محمولههای انفجاری مجهز به چاشنی حمل میکردند، پرتاب شده بودند. روسیه با توجه به این دادهها، احتمال کمک خارجی (احتمالاً ترکیه یا اوکراین) را مطرح کرد.
از آن زمان، هیئت تحریر الشام در سکوت، مدلهای متعددی از پهپادهای جنگی را توسعه داد که اگرچه بر تکنولوژی نظامی پیشرفتهای تکیه نداشتند، اما نسبتاً کارآمد بودند. حمله پهپادی به دانشکده افسری در حمص در تاریخ ۵ اکتبر ۲۰۲۳ (دو روز پیش از عملیات طوفانالاقصی) که توسط «هیئت» برای آزمایش موفقیت مدلهای توسعهیافتهاش انجام شد، میزان پیشرفت در صنایع نظامی تهاجمی با امکانات بومی را نشان داد؛ بهویژه آنکه این حمله از فاصلهای فراتر از ۱۰۰ کیلومتر انجام شد و پهپادها توانستند با دقت اهداف مشخصی را هدف قرار دهند، از جمله شخصیتهای رسمی برجسته که وزیر دفاع (که دقایقی پیش از حمله محل را ترک کرده بود) در میان آنها بود.
حمله به دانشکده افسری، قدرت نظامی و اطلاعاتی «پیشرفتهای» را به نمایش گذاشت؛ چرا که «هیئت» از طریق افسران جداشده از ارتش و دستگاههای امنیتی، برای نفوذ در ارگانهای نظامی و امنیتی نظام سوریه تلاش کرده و به موفقیتهای چشمگیری دست یافته بود که بعدها آشکار شد.
بیشک شرایط اقتصادی دشوار، نفوذ گسترده متحدان ایرانی و تحریمهای اقتصادی شدید منجر به تضعیف منابع شد و نظام را به سمت «تولید و صادر کردن کپتاگون» سوق داد تا منافع سیاسی و اقتصادی کسب کرده و نیروهای امنیتی و ارتش را تأمین مالی کند. فساد گسترده نیز به نوبه خود نفوذهای امنیتی در سطوح بالا را تسهیل کرد، تا جایی که منجر به خرید قطعات سلاح و تجهیزات از خود ارتش، نظیر دوربینهای دید در شب و برخی تجهیزات فنی شد.
استان ادلب به یک «امارت جنگی» غیرسنتی تبدیل شد؛ بلکه بیشتر شبیه به دولتی کوچک که منابع خاص خود را داراست و بر دو گذرگاه مرزی با ترکیه و سه گذرگاه دیگر با مناطق معارضان، نیروهای قسد و نظام کنترل دارد. گمرکات منبع اصلی تأمین مالی شدند و «هیئت» در جذب سرمایهگذاریهای متوسط سوری موفق عمل کرد و یک شرکت صرافی ایجاد نمود که به عنوان یک بانک غیررسمی برای کنترل و تسهیل حرکت اموال فعالیت میکرد. بدین ترتیب توانست منابع اقتصادی کافی برای تأمین مالی اداره امور، اقدامات امنیتی و نظامی، صنایع جنگی و عملیاتهای اطلاعاتی را فراهم کند.
سرنگونی نظام اسد: تحول بزرگ
هیچیک از عامه مردم سوریه تا یک سال پیش تصور نمیکردند روزی برسد که سخن از سرنگونی نظام اسد با توسل به زور به میان آید، اما این امر با عملیات نظامی «هیئت تحریر الشام» در ۲۷ نوامبر ۲۰۲۴ محقق شد؛ عملیاتی که آن را «ردع العدوان» (بازدارندگی از تجاوز) نامیدند.
پیش از این تاریخ و از سال ۲۰۱۷، هیئت تحریر الشام بر روی توسعه تسلیحات و سازماندهی ساختارهای نظامی و امنیتی خود کار میکرد و عملاً برنامهریزی برای گذار از «دفاع از حاکمیت محلی» به «تهاجم به مناطق تحت سیطره نظام و متحدانش» را آغاز کرده بود؛ هدفی که از یک سو برای دفاع و گسترش فضای حیاتی جهت صیانت از امنیت و از سوی دیگر برای تضعیف «دشمن» دنبال میشد.
از پایان سال ۲۰۲۲، هیئت شروع به تنظیم مجدد روابط خود، بهویژه با رقیبان سنتیاش کرد و بهجای سیاستهای پیشین مبنی بر متلاشی کردن نیروها و گروههای نظامی، به سمت اتحاد و ساخت ائتلاف گام برداشت؛ از جمله با عشایری که خود دارای گروهها و نیروهای مسلح ویژه بودند. طی سال ۲۰۲۳ تا اواسط ۲۰۲۴، هیئت توانسته بود ائتلافهایی را در سراسر سوریه، از جمله با گروههای دروز سُوَیداء، منعقد کند.
در حالی که نقش «مجلس اسلامی سوریه» پررنگتر میشد و در مقابل، حضور اخوانالمسلمین و دیگر تشکلهای اسلام سیاسی بهوضوح تضعیف شده و کمرنگ گشته بود، بستر جدیدی در سوریه از طریق سلسلهای از حوادث به شرح زیر متولد شد:
۱- تهاجم روسیه به اوکراین (۲۴ فوریه ۲۰۲۲): روسیه در این تهاجم دچار لغزش شد و در باتلاقی با پایانی نامعلوم فرو رفت؛ لذا برای تقویت توان خود در اوکراین، مجبور شد اکثر جنگندهها، نیروهای مزدور «واگنر» و پرسنل نظامی مستقر در خاک سوریه را بهتدریج خارج کند. روسیه که تا اواسط سال ۲۰۲۳ حدود ۱۰۵ موضع و پایگاه نظامی در سراسر سوریه داشت، آنها را به نبردهای شکستخوردهاش در اوکراین گسیل داشت. در نوامبر ۲۰۲۴، روسیه تنها ۸ جنگنده در سوریه داشت (در حالی که پیشتر حدود ۸۶ جنگنده فعال داشت که نقش اصلی را در غلبه نیروهای اسد و متحدان ایرانیاش بر مناطق معارضان از سپتامبر ۲۰۱۵ ایفا میکردند).
۲- اعتراضات استان سویداء: تظاهرات در این استان با اکثریت دروزی در ۱۷ اوت ۲۰۲۳ در اعتراض به تورم، وخامت اوضاع اقتصادی و مخالفت با سربازی اجباری آغاز شد و تا ۲۰ اوت به تظاهراتی سیاسی تبدیل گشت که در آن هزاران نفر شعار سرنگونی حکومت اسد را سر دادند. این اعتراضات تا آغاز عملیات «ردع العدوان» در اواخر نوامبر ۲۰۲۴ ادامه یافت.
۳- «انتفاضه عشایر» در دیرالزور (۲۸ اوت ۲۰۲۳): حرکتی علیه نیروهای سوریه دموکراتیک (قسد) که بر مناطق عربنشین قبیلهای و غنی از نفت و منابع آبی سلطه دارند. هرچند این انتفاضه در ابتدا پیروز نشد، اما در طول سالهای ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴ به شکل عملیاتهایی در «پشت خطوط دشمن» تا زمان سقوط نظام ادامه یافت.
۴- عملیات طوفانالاقصی (۷ اکتبر ۲۰۲۳): این واقعه منجر به بازتعریف دکترین نظامی اسرائیلیها و پیریزی راهبردی جدید مبتنی بر گسترش فضای حیاتی و جنگهای طولانیمدت شد. پیامد آن تضعیف توانمندیهای حزبالله و شبهنظامیان ایرانی در سوریه و در نهایت حمله به تأسیسات هستهای ایران و عملیاتهای گسترده در لبنان و سوریه بود. با این حال، ایرانیها تا پایان نوامبر ۲۰۲۴، دستکم ۵۲۹ پایگاه و مقر نظامی در سراسر سوریه (بهجز مناطق تحت سیطره معارضان و قسد) در اختیار داشتند.
۵- اعتراضات علیه هیئت تحریر الشام (۲۴ فوریه ۲۰۲۴): تظاهراتی که خواستار برکناری ابومحمد الجولانی بود؛ این اعتراضات در پی بازداشتهای گسترده توسط «دستگاه امنیت عمومی» در پرونده موسوم به «نفوذیها» (ملف العملاء) شکل گرفت که بیش از پانصد نفر مشکوک به ارتباطات خارجی برای کودتا علیه رهبری هیئت را هدف قرار داده بود. جولانی موفق شد با جذب و تضعیف این اعتراضات، آنها را تا پایان سپتامبر ۲۰۲۴ مهار کند. او در خلال همین تظاهرات، به برنامههای هیئت برای آزادسازی شهر حلب — که سقوطش پیشتر نقطه عطفی در مسیر انقلاب بود — و حتی سقوط دمشق اشاره کرد.
تحوّلات مستمر هیئت تحریر الشام
هیئت تحریر الشام از زمان پیدایش تحت عنوان «جبهه النصره لاهل الشام» در سال ۲۰۱۱ تا تبدیل شدن به یک ائتلاف با نام کنونی در ژانویه ۲۰۱۸، دستخوش دگرگونیهای متعددی شده است. اما ساختار خود «هیئت» نیز تغییر کرده و دیگر مانند گذشته نیست؛ این تغییرات همانقدر که بازتاب اثر حوادث بر این گروه است، رفتار سازمان، عملکرد رهبر آن (ابومحمد الجولانی) و سرنوشت ساختارهای تشکیلاتی آن را پس از رسیدن به دمشق تبیین میکند؛ چرا که «هیئت» پس از رسیدن به قدرت، دیگر آن چیزی نیست که پیش از آن بود.
جبهه النصره در ابتدا از ترکیبی سوری-عراقی (به دلیل ارتباط با دولت اسلامی در عراق و شام) شکل گرفت. هرچند جهادیهای عرب و خارجی زیادی به آن پیوستند، اما سوریها اکثریت را داشتند. پس از جدایی از داعش در آوریل ۲۰۱۳، اکثر عراقیها خارج شدند و موجی از مقاتلان خارجی تحت پرچم القاعده (که جولانی برای رهایی از سلطه ابوبکر البغدادی با آن بیعت کرده بود) وارد شدند. در این دوره، بدنه و رهبری سازمان سوری بود، اما حضور اردنیها در شوراهای رهبری برجستگی داشت.
بین سالهای ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۶، تعداد جنگجویان عرب و خارجی بهتدریج کاهش یافت. النصره درهای خود را به روی سوریها گشود و گروههایی از قفقاز و آسیای مرکزی (بهویژه ایغورهای چین) را در خود جای داد. از سال ۲۰۱۷، جولانی با تصمیم برای رهایی از باری به نام «القاعده» و متلاشی کردن شبکههای جنگجویان خارجی، ساختار هیئت را دوباره تغییر داد. هیئت تحریر الشام (تأسیس ژانویه ۲۰۱۸) شروع به جذب داوطلبان سوری کرد؛ بسیاری از نیروهای سابق ارتش آزاد و فرزندان «مناطق انقلابی» که به ادلب کوچانده شده بودند، عضویت در هیئت را فرصتی برای تداوم انقلاب و پایداری در شرایط دشوار اقتصادی دیدند.
در پایان سال ۲۰۲۴، هیئت تحریر الشام شکل نهایی خود را چنین بازیافت:
رهبری صف اول: ترکیبی از «همرزمان قدیمی»، مقاتلان سوری سابق در عراق (پدران بنیانگذار) و تعداد اندکی از جهادیهای عرب و خارجی.
فرماندهان میدانی و میانی: بخشی دارای عقاید سلفی با ریشههای جهادی هستند که میتوان آنها را «سلفیگری جهادی بومیشده» نامید. با این حال، اکثر آنها عقاید جهادی صلب (سخت) ندارند، بلکه نیروهای ارتش آزاد یا غیرنظامیان جنبشهای مسالمتآمیز بودند که برای مقابله با خشونت وحشیانه نظام اسد به کار مسلحانه روی آورده و برخی عقاید سلفی را صرفاً بهعنوان اثری موقت از جنگ و متناسب با بستر زمانی (و نه لزوماً فکری) کسب کردند.
جنگجویان: اکثریت قاطع سوری هستند و جنگجویان خارجی تنها حدود ۵٪ نیروها را تشکیل میدهند که در واحدهای مجزا مستقرند.
مدیران دستگاه حاکمیت: بسیاری از نیروهای صف اول و دوم در بخشهای اجرایی مدنی و مدیریت حکمرانی محلی مشغول شدند. بسیاری از آنها دارای تحصیلات دانشگاهی (عمدتاً از دانشگاه ادلب) بوده و بازوی مدنی و حاکمیتی سازمان را تشکیل میدهند.
حمله پهپادی ۵ اکتبر ۲۰۲۳ به دانشکده افسری حمص، پرده از میزان توسعه تسلیحاتی هیئت برداشت؛ موضوعی که حتی برای نظام، روسیه و ایران نیز غیرمنتظره بود، چرا که تصور میکردند هیئت بهتنهایی قادر به انجام چنین عملیات دقیقی نیست. اندکی بعد، عملیات «طوفانالاقصی» زلزلهای سیاسی و نظامی در خاورمیانه ایجاد کرد که پیامد اصلی آن، تشدید هدف قرار دادن ایران و بهرهبرداری از لحظه مناسب برای ضربه به برنامه هستهای این کشور بود.
جمود اخوانالمسلمین و «فرصتهای از دست رفته»
تجربه سازمان داعش آرزوی بازگشت به «خلافت اسلامی» را ـ که الهیات اسلام سیاسی محسوب میشد ـ تضعیف کرد و نوستالژی خلافت بهمثابه نماد عدالت گمشده در دولت ملی را در هم شکست. اثر اصلی داعش تنها خشونت مفرط یا تأثیر بر نحوه دینداری نبود، بلکه ویران کردن ایده بازگشت به خلافتی با ریشههای جهانی (فرامرزی) در اسلام سیاسی بود.
تحولات و نبردها در «آزمایشگاه سوریه» میان جنبشهای جهادی و تجربه آنها در رسیدن به قدرت، مسیر پایان اسلام سیاسی به معنای شناختهشدهاش را گشود؛ این شاید پایان تشکلهای آن نباشد، اما قطعاً پایان رویاهای سنتی آنها درباره سیاست و دولت، و تثبیتکننده «گرایش بومی» در برابر ایده خلافت است. همچنین رسیدن «هیئت تحریر الشام» به قدرت، به «مظلومیت سنی» در سوریه ـ که عامل دههها ناآرامی بود ـ پایان داد. از این پس، آثار پایان «حکم اقلیت» در سوریه، بر منطقه و بهویژه لبنان و عراق سایه خواهد افکند.
چالشهای ساختاری و حاشیهنشینی اخوان
در حالی که اخوانالمسلمین پس از شکست خونین دهه هشتاد به دنبال بازگشت به صحنه بود، عوامل متعددی مانع آنها شد:
۱. هراس از شکست مجدد: حافظه تاریخی دهه هشتاد باعث شد آنها نخواهند مسئولیت شکست احتمالی دیگری را بپذیرند.
۲. ملاحظات منطقهای: برای پرهیز از حساسیت متحدان و با توجه به فضای ضد اخوانی در منطقه (بهویژه پس از تجربه محمد مرسی در مصر)، آنها ترجیح دادند در صف اول نباشند.
۳. فرسودگی و شکاف داخلی: «پیری» رهبران، انشقاقهای منطقهای (حلبی، حموی، دمشقی) و ساختار تشکیلاتی شبیه به احزاب کمونیستی دهه هفتاد، باعث ایجاد شکاف نسلی شد. رهبران قدیمی اجازه نقشآفرینی به جوانان را ندادند و پایگاه اجتماعی آنها صرفاً محدود به پیوندهای خانوادگی پیش از سال ۱۹۸۲ باقی ماند.
رقابت نابرابر با فاتحان دمشق
اخوانالمسلمین با رقیبی روبروست (هیئت تحریر الشام) که «دستاورد بزرگ» سرنگونی نظام را به نام خود ثبت کرده است. در حالی که اخوان به نقش منفی در نهادهای معارض متهم میشوند، حاکمان جدید دمشق از آنها میخواهند که تشکیلات خود را منحل کنند تا «تمایل اکثریت سنی» دچار انشقاق سیاسی و ایدئولوژیک نشود. در واقع، نمایندگی اهلسنت که پیشتر اخوان مدعی آن بود، اکنون به فاتحان میدان منتقل شده است.
در انتخابات مجلس در اکتبر ۲۰۲۵، حضور اخوان تقریباً ناپدید بود. به نظر میرسد این جماعت برای جلوگیری از پیچیدهتر شدن فضا و کاهش فشارها، «گامی به عقب» برداشته است تا مظهر مخالفت با حکومت رئیسجمهور «احمد الشرع» جلوه نکند.
فرجام سخن: انحلال یا بقای فرمایشی؟
فرصت بقای اخوانالمسلمین بهعنوان یک تشکیلات منسجم، بسیار ضعیف به نظر میرسد. حتی اگر طبق تصمیم شورای مشورتی در سپتامبر ۲۰۲۵ منحل نشوند، برای مدتی طولانی بازیگری ضعیف خواهند بود. البته انحلال تشکیلات به معنای ناپدید شدن افراد نیست؛ چرا که تجارب تشکیلاتی و جاهطلبیهای سیاسی آنها ممکن است در قالب احزاب جدید و جایگزین بروز کند. این نخستین بار نیست که ایده انحلال اخوان برای تطبیق با بنبستهای سیاسی مطرح میشود، اما این بار شرایط نه در دوران تبعید، بلکه در قلب دمشق متحولشده رقم میخورد.
پیشنهادهایی مبنی بر تمرکز جماعت بر فعالیتهای تبلیغی (دعوت) و احیای دینی ـ یعنی انحلال سیاسی و بقای اجتماعی در ازای تأسیس حزبی وابسته به آن ـ مطرح شده است. شاید این اتفاق هماکنون رخ ندهد، اما احتمال وقوع آن پس از پایان دوره انتقالی (یعنی پنج سال آینده) وجود دارد؛ زمانی که آنها امکان بازتعریف جایگاه خود در جامعه و سازماندهی صفوفشان بهمثابه یک نیروی سیاسی یا تأسیس حزبی جایگزین منطبق با قانون احزاب جدید را خواهند داشت.
رقابت ایدئولوژیک میان اخوان و هیئت بر سر «مرجعیت اسلامی» است؛ چرا که هر دو خود را پروژهای ملی با مرجعیت اسلامی معرفی میکنند، بهویژه پس از آنکه «هیئت» از سلفیگری جهادی دست شست و دو پروژه تا حد زیادی شبیه به هم شدند. با این حال، تفاوت مهمی وجود دارد: قدمت نام تجاری «اخوانالمسلمین» با تاریخی ۸۰ ساله در سوریه، در مقابل هیئت تحریر الشام که نهادی نوپا با عمری ۱۴ ساله است که نام خود را رها کرده و به بخشی از کادر حاکمیت یا خود حاکمیت تبدیل شده است.
با این وجود، اخوانالمسلمین دارای پیوندهای تشکیلاتی جهانی است، در حالی که هیئت تحریر الشام فاقد این پیوندهاست؛ امری که یک نقطه ضعف «کشنده» سیاسی برای آن محسوب میشود. از این رو انتظار میرود هیئت در دوره انتقالی به سمت تشکیل یک تشکل سیاسی حرکت کند و حضورش در قدرت، آن را به بزرگترین نیروی سیاسی سازمانیافته تبدیل خواهد کرد. به احتمال زیاد، این تشکل جدید «کمتر اسلامی» از امروز خود، اما جذابتر از رقبای نوظهورش در اسلام سیاسی خواهد بود.
در این میان، جریانهایی در جناح چپ اسلام سیاسی سوریه پدید آمدهاند که دیدگاهی نوین و نزدیک به انشعابهای اخوان در منطقه دارند و بر رویکردهای بومی (ملی) تأکید میکنند؛ برجستهترین آنها «تیار سوریا الحره» (جریان سوریه آزاد) است که نامش بهوضوح بازتابدهنده جهتگیری محلی آن است. این تشکلهای جوان و منعطف، به دلیل تقاطع فکری با هسته حاکمیت در زمینه دولت، دین و توسعه، محیط ایدهآلی برای فعالیت یافتهاند.
از سوی دیگر، گروههایی نظیر حرکت الزنکی، جبهه شامیه و جیشالاسلام که ریشه نظامی داشتند، ایدئولوژی سیاسی-دینی را به نفع ایدئولوژی ملی رها کرده و به گروههای محافظهکار تبدیل شدند. پس از پیروزی، نقش آنها پایان یافت و در فرآیند فروپاشی و ادغام در بدنه دولت تحت نظارت وزارت دفاع قرار گرفتند؛ امری که بخشی از «معامله آزادسازی» تحت رهبری هیئت تحریر الشام بود.
درباره جنگجویان خارجی (که تعدادشان در پایان ۲۰۲۴ بین ۳ تا ۵ هزار نفر برآورد میشود)، به نظر میرسد آنها با تحولات هیئت و شرایط جدید تطبیق یافتهاند. بهویژه در مورد ایغورها، جهاد در سوریه تنها وسیلهای برای یافتن «وطن جایگزین» بود و ادغام اجتماعی گسترده و ازدواج با سوریها نشاندهنده افول ایده «جهاد جهانی» در نزد آنان است.
با کمی جسارت میتوان گفت: ما در آغاز عصر «پسا-اسلام سیاسی» هستیم؛ عصری که بدون تحولات «آزمایشگاه سوریه» ممکن نبود. آنچه در سوریه رخ میدهد، به دلیل جایگاه ژئوپلیتیک و فکری آن، در مرزها باقی نمیماند. در آستانه صدمین سالگرد تأسیس اخوانالمسلمین (۲۲ مارس ۲۰۲۸)، این مقطع فرصتی است برای بازنگری ریشهای در یک قرن فعالیت، موفقیت، شکست و فروکش کردن اسلام سیاسی.
تهدیدهای فراروی تجربهی نوین
تحولات بزرگی که با سرنگونی نظام اسد رقم خورد و منجر به سرنگونی تمامی دشمنان «هیئت تحریر الشام» در سوریه بهصورت یکجا گشت، به تلاشهای رقیبان برای انطباق با اوضاع جدید پایان نداده است؛ در صدر این رقیبان، سازمان داعش و شبهنظامیان تحت حمایت ایران، از جمله حزبالله قرار دارند.
سازمان داعش پس از آنکه نیروهای دولت انتقالی به رهبری رئیسجمهور «الشرع» بر راهها و گذرگاههای اصلی بادیه مسلط شدند، فعالیت خود را از بیابان به شهرها منتقل کرده است. این سازمان با ایجاد هستههای داخلی، استراتژی جدیدی را دنبال میکند که مبتنی بر ساختاری غیرمتمرکز و ترکیبی است؛ بهطوریکه به شاخههای بومی استقلال نسبی در اجرای حملات میدهد. این هستههای خفته و کوچک متحرک، با بهرهگیری از تاکتیک جنگ چریکی، ترور، کمینهای کیفی و استفاده گسترده از تلههای انفجاری ((IEDs، تلاش میکنند ثبات حکم الشرع را متزلزل سازند. آنها بهویژه بر هدف قرار دادن اماکن دارای حساسیت مذهبی و فرقهای تمرکز دارند تا از «ورقهی طایفهگری» برای برهم زدن ثبات استفاده کنند. با این حال، اکثر عملیاتهای این سازمان در شهرها شکست خورده و بسیاری از هستههای آن فاش شده است. از آنجا که حیات داعش در گرو محیطهای پرآشوب است، آیندهی آن در سوریه مستقیماً به میزان استقرار ثبات بستگی دارد.
از سوی دیگر، «گروههای شیعی» بومی هوادار ایران نیز در تلاش برای احیای شبکههای خود هستند، هرچند تاکنون در سازماندهی مجدد توفیق چندانی نیافتهاند؛ با این حال، تشکلی تحت عنوان «أُولي البأس» ایجاد کردهاند که هنوز تردیدهای جدی دربارهی وجود خارجی آن مطرح است. نیروهای دولتی تاکنون به پیگیری هستههای مرتبط با سپاه پاسداران یا حزبالله که قصد آغاز دوباره فعالیتهایشان را دارند، بسنده کردهاند. تا این لحظه، فعالیت علنی از این شبکهها دیده نشده و آیندهی آنها بهطور کلی به پایداری یا شکست حاکمیت جدید گره خورده است.
فرجام سخن
هیئت تحریر الشام در ۸ دسامبر ۲۰۲۴، عصر تحولی تاریخی را در منطقه آغاز کرد که احتمالاً سرآغاز عینی یک صحنهی غیرسنتی از دوران «پسا-اسلام سیاسی»، دستکم در سوریه، خواهد بود. ویژگیهای این عصر در محورهای زیر متبلور میشود:
۱. فروپاشی ایدهی خلافت:
تجربهی شکستخورده و خشن داعش یک نقطه عطف بزرگ بود. این صرفاً شکست یک تجربه مبتنی بر نفی نظام جهانی نبود، بلکه حرکتی در جهت عکس تاریخ به نظر میرسید. از آنجا که «خلافت» همواره عنوانی مشترک میان جنبشهای اسلامی و نمادی از عدالت مفقود در دولتهای ملی بود، قساوت مفرط و نمایشی داعش تحت این نام، به جذابیت این ایده پایان داد و حلم عدالت متخیل را در هم شکست.
۲. پایان «مظلومیت سُنّی» در خاورمیانه:
مظلومیت سنی همواره رکن اصلی ایدئولوژی جهادی بهویژه در سوریه و عراق بود. خشونت فرقهای در سوریهی تحت حاکمیت اقلیت علوی و عراق تحت حاکمیت اکثریت شیعی، نزاع سنی-شیعی را به جوهرهی این مظلومیت بدل کرده بود. با موفقیت هیئت تحریر الشام در سوریه، اخراج ایران از این کشور و عقبنشینی نفوذ منطقهای آن، بخشی کلیدی از روایتی که دههها اسلام سیاسی را تغذیه میکرد، به پایان رسید.
۳. بازگشت آرمان فلسطین به مرکز:
با فروکش کردن مظلومیت سنی و تغییر مفهوم «امت» (که پیشتر در ادبیات اسلامی به اهلسنت منحصر میشد)، آرمان فلسطین دوباره بهعنوان نماد اصلی مقابله با سلطه غرب بر جهان اسلام به مرکزیت بازگشت. امروزه چالشهای جهان اسلام با دو دهه پیش متفاوت است و تصورات سنتی دیگر بر واقعیتهای جدید منطبق نیست.
۴. گذار به تفکر بومی و ملی:
تمایل به «محلیگرایی» (بومیگرایی) جایگزین جذابیت خلافتگرایی شده است. تمامی تحولات جنبشهای اسلامی در سوریه در این ویژگی مشترکاند که از آرمانهای فرامرزی به سمت مسائل ملی و وطنی حرکت کردهاند. این گذار از «امتگرایی» به «ملتگرایی»، از برجستهترین ویژگیهای تشکلهای اسلامی در سوریه خواهد بود که احتمالاً به خارج از مرزها نیز سرایت خواهد کرد.
در نهایت، سوریه طی سالهای انقلاب، آزمایشگاهی استثنایی برای جنبشهای اسلامی بود. نتایج این آزمایش تایید میکند که ریشههای اجتماعی و سیاسی، محرک اصلی رفتار این جنبشها هستند و ایدئولوژی دینی بیش از آنکه تعیینکننده راهبردهای کلان باشد، ابزاری برای بسیج نیرو و تغییر است. اگرچه رسیدن هیئت تحریر الشام به قدرت، افقهای پژوهشی جدیدی گشوده است، اما با توجه به چالشهای پیش رو، هنوز برای قضاوت نهایی زود است. با این حال، واقعیت این است که تحولاتی بزرگ رخ داده که محصور ماندن آنها در مرزهای سوریه غیرمحتمل است.
مأخذ: مرکز مطالعات الجزیره

نظرات
ناقد
06 اسفند 1404 - 16:34تحلیل وضعیت دولت جدید سوریه از منظر «حقوق بینالملل» و «مشروعیت جهانی»، با توجه به تحولات دسامبر ۲۰۲۴ و انتقال قدرت به هیئت تحریر الشام (تحت لوای حکمرانی ملی)، با چالشها و پارادوکسهای پیچیدهای روبروست. در ادامه، این موضوع را در چهار محور حقوقی و دیپلماتیک بررسی میکنیم: ________________________________________ ۱. چالش «جانشینی دولتها» (State Succession) از نظر حقوق بینالملل، دولتها باقی میمانند حتی اگر رژیمها تغییر کنند. دولت جدید در دمشق اکنون با مسئولیتهای سنگینی روبروست: • تعهدات بینالمللی: آیا دولت جدید معاهدات امضا شده توسط رژیم سابق (از جمله پایگاههای نظامی روسیه یا قراردادهای اقتصادی با ایران) را به رسمیت میشناسد؟ طبق کنوانسیون وین (۱۹۷۸)، تغییر انقلابی رژیم میتواند منجر به بازنگری در برخی معاهدات شود، اما بدهیهای حاکمیتی و مرزها معمولاً پابرجا میمانند. • کرسی سازمان ملل: انتقال کرسی سوریه در سازمان ملل از نماینده اسد به دولت انتقالی، نیازمند تأیید «کمیته اعتبارنامه» است که مستلزم احراز تسلط موثر بر سرزمین و جمعیت است. ۲. بنبست «لیست تروریستی» در برابر «واقعیت سیاسی» این بزرگترین پارادوکس حقوقی دولت جدید است. • وضعیت هیئت تحریر الشام (HTS): علیرغم دگرگونیهای ساختاری و تغییر نام، این گروه همچنان در لیستهای تروریستی سازمان ملل و ایالات متحده قرار دارد. • تضاد حقوقی: از یک سو، این گروه قدرت «دوفاکتو» (در عمل) و حاکم بر دمشق است که نظم و امنیت را برقرار کرده؛ از سوی دیگر، هرگونه تعامل مالی یا دیپلماتیک رسمی با آن، طبق قوانین ضدتروریسم بسیاری از کشورها، جرم تلقی میشود. • راهکار احتمالی: احتمالاً شاهد یک دوره «گذار خاکستری» خواهیم بود که در آن کشورها از اصطلاح «ارتباط با دولت انتقالی» بدون ذکر نام گروههای تشکیلدهنده استفاده کنند تا راه برای حذف تدریجی از لیستهای سیاه باز شود. ۳. مسئولیت کیفری و عدالت انتقالی یکی از مبانی مشروعیت بینالمللی، نحوه برخورد با جنایات جنگی گذشته است: • جنایات رژیم سابق: جامعه جهانی انتظار دارد دولت جدید با «کمیته حقیقتیاب» و نهادهای حقوقی برای بازخواست عاملان شکنجه و سلاحهای شیمیایی همکاری کند. • جنایات گروههای تندرو: دولت جدید (که خود برخاسته از جریانهای مسلح است) برای کسب مشروعیت، مجبور خواهد بود پروندههای نقض حقوق بشر توسط گروههایی نظیر داعش و حتی تندروهای درون خود را شفافسازی کند. عدم انجام این کار، برچسب «شبهنظامیگری» را بر پیشانی دولت جدید باقی خواهد گذاشت. ۴. دکترین «شناخت» (Recognition) در حقوق بینالملل مدرن، شناخت دولتها دیگر تنها بر پایه «قدرت عریان» نیست، بلکه بر سه اصل استوار است: 1. تسلط موثر: (که اکنون محقق شده است). 2. پذیرش مردمی: برگزاری انتخابات یا تشکیل لویه جرگه/مجلس ملی برای اثبات نمایندگی واقعی مردم. 3. پایبندی به هنجارهای جهانی: احترام به حقوق اقلیتها (دروزیها، علویان و مسیحیان) و عدم صدور تروریسم. ________________________________________ نتیجهگیری حقوقی دولت جدید سوریه در وضعیت «مشروعیت معلق» قرار دارد. جهان در حال تماشای این است که آیا این ساختار جدید میتواند از یک «گروه مسلح پیروز» به یک «نهاد حقوقی مسئول» تبدیل شود یا خیر. نکته کلیدی: اگر دولت جدید بتواند «منشور مدینه» را (که در متن اول به آن اشاره شد) نه به عنوان یک شعار مذهبی، بلکه به عنوان یک «قرارداد اجتماعی مدرن» برای حفاظت از جان و مال همهی شهروندان (فارغ از دین و مذهب) اجرا کند، سریعتر از حد تصور به مشروعیت حقوقی در سطح بینالملل دست خواهد یافت. ________________________________________
مانا
06 اسفند 1404 - 16:30با سلام به نظرم میآید که نقد این متن مستلزم نگاهی چندبعدی به لایههای تاریخی، سیاسی و جامعهشناختی آن است. عبدالرحمن الحاج در این نوشتار سعی کرده است با نگاهی تحلیلی، عبور سوریه از «اسلامگرایی کلاسیک» به یک مدل «واقعگرایی بومی» را تبیین کند. در ادامه، نقد در چهار محور اصلی ارائه میشود: ۱. نقطه قوت: تبیین «شوک تحلیلی» و پدیدهی پسا-اسلام سیاسی(پسااسلامگرایی) نویسنده بهدرستی دست روی یک چرخش بزرگ گذاشته است. جالبترین بخش متن، تبیین دگرگونی «هیئت تحریر الشام» است. نویسنده نشان میدهد که چگونه یک گروه با ریشههای القاعدهای، برای بقا، پوستاندازی کرده و از «آرمانگرایی جهانی» به «عملگرایی ملی» روی آورده است. این بخش از متن برای فهمِ اینکه چرا دمشق در سال ۲۰۲۴ به دست داعش نیفتاد، بلکه به دست یک ساختار سازمانیافته با نامی جدید افتاد، بسیار کلیدی است. ۲. نقد ساختاری: تمرکز بیش از حد بر «قدرت سخت» متن با اینکه به «قحط فکری» اشاره میکند، اما خود نیز تا حد زیادی در تلهی تحلیلهای نظامی-امنیتی گرفتار شده است. نویسنده تحولات را بیشتر محصول فشارهای خارجی (لیست تروریستی آمریکا) یا ضرورتهای میدانی میبیند. در حالی که نقد جدیتر میتوانست به این بپردازد که آیا این «دگرگونی ایدئولوژیک» در لایههای زیرین جامعه و بدنه جنگجویان هم رخ داده است یا صرفاً یک مانور سیاسی از سوی رهبری (احمد الشرع) برای کسب مشروعیت بینالمللی است؟ ۳. نقد جریان اخوانالمسلمین؛ انجماد یا انسداد؟ نویسنده با بیرحمی اما دقت تاریخی، به «جمود اخوانالمسلمین» اشاره میکند. نقد وارد بر متن در این بخش این است که نویسنده «علت» این حاشیهنشینی را بهاندازه کافی کالبدشکافی نکرده است. اخوانالمسلمین سوریه نه تنها در میدان جنگ، بلکه در «تولید ادبیات مدرن سیاسی» برای نسل جوان سوریه شکست خورد. نویسنده بهخوبی اشاره میکند که آنها در دهه ۸۰ میلادی متوقف شدهاند، اما این پرسش را بیپاسخ میگذارد که آیا جریانی که پایگاه اجتماعیاش را در تبعید ساخته، اصلاً شانسی برای رقابت با «فاتحان چکمهپوش» دمشق دارد یا خیر؟ ۴. چالش مرجعیت دینی و انحصار قدرت یکی از نکات ظریف و نقدپذیر متن، مسئله «انحلال مجلس اسلامی سوریه» است. نویسنده هوشمندانه هشدار میدهد که این گام (به بهانه پیروزی) میتواند سرآغاز یک «دیکتاتوری دینی جدید» یا انحصار نمایندگی مذهب در دست حاکمیت جدید باشد. این بخش نشاندهنده نگاه انتقادی نویسنده به آینده است؛ جایی که «وحدت مرجعیت» ممکن است به قیمت خفه کردن «تکثر آراء» تمام شود. نتیجهگیری نهایی متن عبدالرحمن الحاج، مرثیهای بر اسلام سیاسی سنتی (اخوان) و گزارشی واقعبینانه از برآمدن یک «سلفیگری بومیسازی شده» است. نکته پایانی: متن در تبیین اینکه «سوریه آزمایشگاه جنبشهای جهادی جهان شد»، بسیار موفق است، اما در مورد اینکه «بدیلِ» این جریانات برای توده مردمی که از جنگ خسته شدهاند چیست، سکوت کرده است.