سیر تحول در شیوههای آموزش و پرورش، همواره آیینهای از تغییرات بنیادین در ساختارهای اجتماعی و اقتصادی هر عصر بوده است، اما این دگرگونی در مواجهه با نسل زد، به نقطهای حیاتی رسیده است که دیگر اصلاحات جزیی کافی نیست، بلکه نیازمند یک بازنگری کلان در مبانی آموزش است. این نسل، که عملا بزرگترین نسل دیجیتال محسوب میشوند، با جهانهایی متفاوت از نسلهای پیشین، بهویژه بومرها و حتی نسل ایکس، وارد عرصه کسب دانش و آمادهسازی برای ورود به جهان کار شدهاند. در این میان، بزرگترین چالش، فاصله عمیق میان مدل آموزشی سنتی و الزامات مهارتمحور و کاربردی بازار کار قرن بیست و یکم است.
نسلهای پیش از این، به ویژه در دوران رونق اقتصادی پس از جنگ جهانی، با یک نظام آموزشی نسبتا خطی و تضمینشده مواجه بودند. در آن زمان، گذراندن موفقیتآمیز دورههای آکادمیک و اخذ مدارک رسمی، دروازهای تقریبا تضمین شده به سوی اشتغال باثبات و پیشرفت تدریجی بود. محوریت آموزش بر حفظ دانش، درک مفاهیم نظری و اطاعت از ساختارهای سلسلهمراتبی فکری استوار بود. دانشگاه، محفلی برای انباشت خرد گذشته تلقی میشد و فارغالتحصیل، فردی دانشمحور (Knowledge-based) قلمداد میگشت که با تکیه بر آن دانش، مسیر شغلی خود را تا انتها ترسیم مینمود. اما نسل زد با شرایطی متفاوت روبهرو شد؛ اقتصادی که با سرعت سرسامآور فناوری و تغییرات ساختاری مواجه است، جایی که بسیاری از مشاغل مطمئن دیروز، امروز در معرض تهدید اتوماسیون یا بازتعریف کلی قرار دارند.
این عدم قطعیت ذاتی، نگرش آنها به آموزش را به شدت عملگرا کرده است. آنها پرسشی اساسی را در برابر نهادهای آموزشی مطرح میکنند: «این آموختهها چه سودی در دنیای واقعی من دارد؟ » این نسل به دنبال کسب مهارتهایی است که بتواند بلافاصله و به شکلی ملموس، اثربخشی خود را نشان دهد. آنها به مدارک صرفا به دیده اعتبار نگریسته و اگر محتوای آموزشی فاقد کاربرد عملی باشد، به سرعت از آن دلسرد میشوند. خواست اصلی نسل زد، حرکت از چارچوب «دانستنیها» به سمت «توانستنها» است. این امر به معنای اولویت دادن به مهارتهایی است که قابلیت انتقال (Transferability) بالایی دارند؛ نه صرفا تخصص در یک حوزه محدود، بلکه توانایی بهکارگیری اصول در موقعیتهای گوناگون. تفکر انتقادی برای هدایت در میان دریای اطلاعات، سواد دیجیتال به معنای خالق بودن با فناوری نه صرفا مصرفکننده بودن و مهمتر از همه، انعطافپذیری و توانایی یادگیری سریع، کلیدواژههای این نسل در فضای کسب و کار است. آنها دورههای کوتاهمدت تخصصی، گواهینامههای عملی و تجارب پروژهمحور را، که مستقیما به بهبود کارنامه کاریشان میانجامد، بر آموزشهای بلندمدت نظری ترجیح میدهند. این تغییر در تقاضای یادگیرندگان، بالطبع باید فضاهای آموزشی را نیز متحول سازد.
کلاسهای درس سنتی، با چیدمان ردیفی که استاد در راس هرم قرار دارد، دیگر نمیتواند پویایی مورد نیاز این نسل را تامین کند. نسل زد نیازمند محیطهایی است که در آن، یادگیری امری مشارکتی و فعال باشد. ساختارهای آموزشی باید امکان کار گروهی، بحثهای چالشی و حل مساله مشارکتی را فراهم آورند؛ جایی که هر فرد بتواند از دریچه دیدگاه خود به مساله بنگرد و در کنار همکارانش راهحلی بیابد. فناوری دیگر نباید صرفا ابزاری کمکی در کنار تخته سیاه باشد، بلکه باید هسته مرکزی فرآیند آموزش قرار گیرد تا از طریق شبیهسازیها و واقعیتهای افزوده، یادگیری را از حالت انتزاعی خارج کرده و به سطح تجربه درآورد. علاوه بر این، آیندهنگری نسل زد نشان میدهد که آنها مسیر شغلی را یک خط مستقیم نمیبینند، بلکه مجموعهای از ایستگاههای یادگیری متوالی میدانند. آنها پذیرفتهاند که هر چند سال یکبار، برای بهروز ماندن، باید مهارتهای جدیدی کسب کنند.
این نگرش، مفهوم «آموزش مادامالعمر» را نه یک شعار، بلکه یک ضرورت بقا میسازد. سیستم آموزشی باید به گونهای منعطف طراحی شود که پذیرای ورود سریع مباحث نوین و حذف محتوای کهنه باشد، بدون اینکه هر بار نیاز به بازنگری کامل در ساختار درسی باشد. درنهایت، تقابل این نسل با سیستمهای گذشته، در جوهره خود، درسی برای تمام ارکان آموزشی است: اعتبار یک نهاد آموزشی دیگر تنها با قدمت یا تئوریهای ارایه شده سنجیده نمیشود، بلکه با میزان توانایی آن در آمادهسازی دانشپذیر برای کارآمد بودن در دنیای امروز سنجیده میشود.
نسل زد نیازمند سیستمی است که صداقت در انتقال مهارتهای کاربردی را سرلوحه کار خود قرار دهد و ثابت کند که دانشآموختهشده، زرهی کارآمد برای نبرد در میدانهای رقابت شغلی فردا خواهد بود. این تحول، نه یک انتخاب، بلکه یک الزام برای حفظ ارتباط نظام آموزشی با واقعیت جاری جامعه است.
دانشجوی رشته حقوق دبیر شورای مشاوران نسل زد

نظرات