نگاهي به كتاب «سايه خدا» اثر مايكل روزن
محمدحسن ابوالحسني
چاپ اول كتاب «سايه خدا: كانت، هگل و گذار از ملكوت به تاريخ» به تازگي توسط انتشارات ققنوس منتشر شده است. اين كتاب نوشته مايكل روزن است و با ترجمه حسين نيكبخت انتشار يافته و مروري جامع بر فلسفه دين و تاريخ كانت و هگل ارائه ميدهد. سكولاريزاسيون و معنا و فرآيند آن، مضمون عمده كتاب است؛ نويسنده نشان ميدهد كه چگونه ايدهآليستهاي آلماني به ارائه خوانشي عقلگرا از دين دست زدند و آخرتباوري ديني را به تاريخباوري سكولار بدل كردند. از رهگذر اين بحث ما با جوانب مهمي از فلسفه كانت و هگل آشنا ميشويم. ايدهآليسم آلماني زمينهاي فراهم كرد تا اعمال انساني در مقياس تاريخي سنجيده شوند؛ در اين مقياس، انسان پاسخگوي آيندگان است و به تحقق خير در آينده چشم دوخته. در قرن اخير بحث پيرامون سكولاريزاسيون از اهميت فراواني برخوردار بوده و فيلسوفاني همچون كارل اشميت، هانس بلومنبرگ و كارل لوويت در آن شركت داشتهاند. كتاب اخير مايكل روزن نيز سهمي در اين بحث دارد.
ترتيب مطالب كتاب
اين كتاب شامل نه فصل است كه عبارتند از: 1) مقدمه، 2) نظريهاي ايدهآليستي در باب تاريخ، 3) ضدجبرباوري كانت، 4) آزادي بدون خودسرانگي، 5) اخلاق كانتي و اخلاق نزد كانت، 6) گذار از ملكوت به تاريخ، 7) خودآييني و بيگانگي، 8) فلسفه در تاريخ، 9) در پي فناناپذيري. در فصل اول مولف توضيحاتي درباره هدف كتاب و مسير آن ارائه داده؛ در فصل دوم به دو مساله مهم پرداخته: مساله دادباوري (تئوديسه)، و مساله غامض اوتيفرون. مولف مساله دادباوري را در اين پرسش خلاصه ميكند كه «چگونه ميتوانيم جايگاهمان در جهان را، صرفنظر از واقعيات مرگ و رنج، پذيرفتني بدانيم.» مساله دادباوري ميپرسد چرا اين همه شر و بدي در جهان وجود دارد و چگونه ميتوان بهرغم آنها زندگي كرد؟ مساله غامض اوتيفرون نيز اين پرسش را مطرح ميكند: «آيا دينداري محبوب خدايان است چون ديندارانه است يا اينكه چون محبوب خدايان است ديندارانه است؟» به عبارت ديگر مساله اتيفرون از ما ميپرسد كه احكام ديني به اين علت ارج نهاده ميشوند كه دستور خدايان هستند يا اينكه به خاطر خودشان و به شكل ذاتي خوبند. در اين فصل روشن ميشود كه كانت به هر دو مساله پرداخته و پاسخ درخوري برايشان يافته. نزد كانت، اخلاق نه برساختهاي انساني است نه الهي، بلكه انسان و خدا را در پيوند با هم قرار ميدهد. فصل سوم به نظريه كانت درباره آزادي استعلايي پرداخته و ادعا ميكند كه اين نظريه تلاشي گسترده براي آشتي دادن عامليت انساني آزاد با يافتههاي علوم طبيعي است. فصل چهارم درباره مفهوم كانت از آزادي بحث ميكند؛ كانت معتقد است آزادي به معناي رهايي از خودسرانگي (arbitrariness) است؛ اين درك از آزادي بر فيشته و شلينگ و هگل تاثير ميگذارد. فصل پنجم به اين موضوع ميپردازد كه تلاش براي تبيين دستور مطلق اخلاقي به عنوان رويهاي عقلاني براي حل مسائل غامض ناكام ميماند. روزن در مقابل اين نگرش صوري، معتقد است كه كانت يك اجماعگراي اخلاقي (moral unanimist) بود كه باور داشت اگر منفعت شخصي كورمان نكند، بر سر احكام اخلاقي به توافق ميرسيم. موضوع فصل ششم، گذار از فناناپذيري شخصي به فناناپذيري تاريخي است. طي اين گذار، جانشينان كانت (هردر، شيلر، فيشته و هگل) اين ايده را پروراندند كه تاريخ ميتواند محلي باشد كه در آن فرد بتواند ادعاي جاودانگي و اثرگذاري كند. طبق اين ايده، انسانها ميتوانند خود را در پديد آوردن جهان تاريخي عادلانه نقشآفرين بدانند. فصل هفتم به اين موضوع ميپردازد كه طرح «آزادي بدون خودسرانگي» چه مشكلاتي پيش ميآورد. آيا آزادياي كه از يك طرح عقلاني و موجه پيروي ميكند و از كارهاي تصادفي و خودسر ميپرهيزد، يك آزادي ملالانگيز و فردزداييشده نيست؟ آيا اين آزادي به بيگانگي از خويشتن نميانجامد؟ فصل هشتم اين ايده را مطرح ميكند كه دين مدنظر كانت و هگل، طرحي از دين سقراطي است و سرانجام آن را نشان ميدهد. سقراطگرايي هگل حاكي از اين است كه واقعيت اگر از منظر فلسفه نگريسته شود ميتواند به نحوي سراسر عقلاني فهم شود. حال اگر پروژه درك عقلاني واقعيت شكست بخورد چه؟ مولف ادعا ميكند كه پروژه فلسفه تداوم مييابد اما جاهطلبي آن براي آشتي دادن انسان با زندگياش تعديل ميشود. سرانجام در فصل نهم اين موضوع مطرح ميشود كه گذار از قلمروی ملكوت به قلمروی تاريخ بهواسطه جهش فلسفي كانت ميسر شده اما محدود در تفكر آلماني نمانده و انديشمندان پيشرو فرانسوي و انگليسي نيز آن را مطرح كردهاند. فيلوزوفها و انقلابيون فرانسوي، ادموند برك و حاميان ليبراليسم پيشرو بريتانيايي (جورج اليوت و جان استوارت ميل) نيز در اين ايده شريك بودهاند. اصولا اعتقاد به فناناپذيري تاريخي به شكلهاي گوناگوني در تاريخ انديشه مدرن ظاهر شده است.
سكولاريزاسيون چيست؟
عنوان كتاب برگرفته از بخش 108 دانش شادان اثر نيچه است كه ميگويد: «پس از مرگ بودا، هنوز سايه او قرنها در غاري نمايش داده ميشد - سايهاي عظيم و خوفناك. باري مرده است؛ اما چنانكه راه و رسم مردمان است، هنوز هم ميتوان غارهايي يافت كه هزاران سال در آنها سايه او را نمايش خواهند داد. و ما - ما بايد بر سايه او نيز غلبه كنيم.» روزن ميكوشد با مراجعه به آراي ايدهآليستهاي آلماني گره از معنا و چگونگي مرگ باري بگشايد؛ به عبارت ديگر نشان بدهد كه چگونه انديشه اروپايي از باورهاي صريح و پرنفوذ ديني به سوي باورهاي سكولار چرخيد، باورهايي كه غايت انسان را در تاريخ زميني ميجويند. مولف چندين معني براي سكولاريزاسيون ذكر ميكند: دركي از سكولاريزاسيون كه در جهان انگليسيزبان رايج است بر اين مبناست كه زوال يا به حاشيه رفتن كردار ديني سنتي همان سكولار شدن است، مثل كاهش عبادات عمومي، عضويت در كليسا و احزاب سياسي مذهبي. در روايتي ديگر، سكولاريزاسيون بخشي از فرآيندي است كه از رهگذر آن، قابليتهاي فني، علمي و تكنولوژيك به بهاي از دست دادن چيزي كه واقعا مهم است حاصل شده. اين نگرش معتقد است دستاوردهاي فني و علمي مدرن از داشتههاي قدما بهتر نيست. پيرو اين نگرش آلن بلوم گفته است كه به امريكاييهاي مدرن وعده زندگي، آزادي و رسيدن به خوشبختي داده ميشود اما چيزي كه مردمان باستان داشتند جنگ، بردگي و خوشبختي بود. اين نگرش ادعا ميكند كه فرهنگ و فلسفه مدرن، وعدههاي سترگي به مردم داده كه در برآورده كردن آنها ناكام بوده يا همواره انتظارات فزاينده و بيشتري آفريده درحالي كه باستانيان در چارچوب تفكر و زندگي خود واقعا خوشبخت بوده و از حد معقولي از آزادي بهرهمند بودند. اما معناي سومي از سكولاريزاسيون وجود دارد كه شايد پيچيدهتر باشد: اينكه تمامي نگرشها و مفاهيم مدرن، سرچشمهاي ديني دارند، اينكه مفاهيم مدرن درواقع روگرفتي از مفاهيم الهياتي هستند. اين معنا توسط كارل اشميت در فصل سوم الهيات سياسي بيان شده است: «تمامي مفاهيم مهم انديشه سياسي مدرن مفاهيم الهياتي سكولارشده است.» دين ناپديد نشده بلكه به زباني ديگر ترجمه شده. به زعم مولف، اين ديدگاه در جهان انگليسيزبان رايج نيست اما كارل بكر در كتاب شهر ملكوتي فلاسفه قرن هجدهم آن را به نحو درخوري عرضه كرده است. اين كتاب ادعا كرده كه نظريهپردازان قرن هجدهم، بهرغم خصومتشان با دين و نهاد كليسا، سنت الهياتي معطوف به عفو و رستگاري را به شكلي ديگر بازبيان كردهاند. اين ديدگاه بيان ميكند كه مفاهيم و آرمانهاي اصلي مدرنيته، خلاقانه و بديع نيستند بلكه صورت تغيير يافته مفاهيم مذهبياند. اما منظور نيچه از سايه خدا چيزي متفاوت از اينهاست؛ او معتقد است كه جهان انساني واقعا تغيير كرده اما همچنان ردپايي از خدا باقي مانده است. در اين هنگام، مولف اين احتمال را پيش ميكشد كه ايبسا زندگي عقلاني مدرن نيز خود گونهاي از تعصب ديني و اسطورهاي باشد، همان «سايه خدا»؛ وي در اين مورد به قطعه ديگري از نيچه ارجاع ميدهد: «فرد ايدهآليست اصلاحناپذير است: اگر او را از ملكوتش بيرون بيندازيد، از بطن جهنمش ايدهآلي براي خويش ميسازد.»
دين عقلاني كانت
يكي از گامهاي بلند ايدهآليسم آلماني تلاش براي ارائه صورتي عقلاني از مفاهيم ديني بود. اگر قرار است انسان به ايمان كوركورانه به خيرخواهي خداوند بسنده نكند، لازم است كه رابطه ميان او و خدا تحت چارچوبي عقلاني و قابل شناخت، توجيه شود. كانت تلاش كرد تا اين چارچوب را ارائه بدهد. او در عصر شكاك و پرسشگر روشنگري ميزيست، در زماني كه باورهاي ديني رايج مورد پرسش قرار ميگرفت. زلزله ليسبون در سال 1755 يكي از مواردي بود كه شك فيلسوفان را نسبت به عدالت الهي برانگيخت؛ اگر خدا واقعا عادل است و جهاني كه آفريده، جهاني نيك است پس چرا بايد شاهد فجايعي همچون زلزلههاي ويرانگر باشيم؟ كانت راهحلي خلاقانه عرضه كرد؛ به نظر او نيك بودن جهان در آزادي انسان نهفته است، اين آزادي ميتواند توجيهي باشد براي ظرفيت انسانها براي پاداش گرفتن يا مجازات شدن. نويسنده معتقد است كانت به سوي عقلاني كردن رابطه خدا و انسان حركت كرد اما دين عقلگرايانه اگر تا انتهاي منطقياش دنبال شود، خودويرانگر از كار درميآيد.
ارج و قدر يافتن در پيشگاه تاريخ
در روايت روزن، هگل يكي از نقشهاي كليدي را ايفا ميكند؛ اوست كه برنامه فلسفي مشروحي براي تاريخ انساني ريخته است. روزن به منظور شناخت نقش هگل به نامه او به شلينگ ارجاع ميدهد. هگل در نامهاي به شلينگ نوشته: «اسم رمزمان عقل و آزادي و ميعادگاهمان كليساي نامریي باشد.» روزن بحثي را پيرامون معني اين عبارت پيش ميكشد و بيان ميكند كه هگل ايدهآل عقل و آزادي را از سنت كانتي دريافت كرده. همچنين كليساي نامریي به مفهومي مهم در جنبش اصلاح دين اشاره دارد. نزد كالون، يك كليساي مریي وجود دارد كه شامل كساني است كه بنا بر كردار و ميثاق و ظاهر، مسيحياند و يك كليساي نامریي هست كه شامل مسيحيان حقيقي ميشود كه با لطف الهي تقديس شدهاند. اما زماني كه هگل و شلينگ اين اصطلاح را به كار بردهاند بحث ديگر بر سر معناي كالوني و لطف و فيض الهي نيست بلكه فهمي موسعتر از جماعت انساني مطرح است. ايده كليساي نامریي نزد هگل و شلينگ در پيوند با تعهد سياسي - اجتماعي مترقي آنهاست كه باعث ميشود براي تحقق يك «جمهوري فضيلت» در آينده بكوشند و به آن اميد داشته باشند. هگل، آنگونه كه از كتب و درسهايش برميآيد در مجموع آدمي مذهبي بود و اعتقادات مسيحي داشت. او تصديق ميكرد كه دين ارزش معرفتي مهمي دارد. آن چيزي كه فلسفه به شكل مفهومي عرضه ميكند، دين در قالب تصاوير و بازنماييهاي ذهني عرضه كرده است. نزد هگل، فلسفه و دين در توافق و هماهنگي با يكديگرند. او در اين زمينه نوشته: «هيچ چيز از قصد فلسفه دورتر از اين نيست كه دين بايد نابود گردد يا اظهار شود كه محتواي حقيقي دين نميتواند حقيقت در خود باشد. در عوض، دين محتواي حقيقي است، اگر چه در شكل vorstellung (بازنمايي).» با اين همه، مفهوم دين نزد هگل دچار تغيير مهمي شد. او براي دين احترام قائل است اما فلسفه را در جايگاهي بالاتر مينشاند. ما ديدگاه هگل درباره دين را عمدتا از طريق آثار مكتوب او ميشناسيم، آثاري كه رنگ معتدل و محافظهكارانهاي يافتهاند. او درباره اعتقاد شخصي و واقعياش چندان سخن نميگفت و به همين خاطر روزن به سراغ خاطرهاي از يكي از شاگردان و همراهان او رفته كه شايد از طريق آن، اعتقاد واقعي هگل نسبت به خدا و دين درز كرده باشد. هاينريش هاينه در اعترافات خود، خاطرهاي را كه هگل در آن حضور داشته، مربوط به حدود سال 1820 نقل كرده: «...تازه شام لذيذي خورده و قهوهام را تمام كرده بودم، با شور و شوق درباره ستارگان حرف ميزدم و آنها را اقامتگاه درگذشتگان خواندم. اما استاد زير لب گفت: «ستارگان! هوم! هوم! ستارگان صرفا لكههايي درخشان در پهنه آسمانند.» گفتم: «محض رضاي خدا، پس هيچ جاي خوشايندي آن بالا پيدا نميشود، جايي كه فضيلت را پس از مرگ پاداشي داده شود؟» اما او درحالي كه با چشمان بيفروغش به من خيره شده بود، با لحني طعنهآميز گفت: «پس بابت نگهداري از مادر مريضت و نخوراندن سم به برادر ارجمندت توقع پاداش داري؟» بعد از گفتن اين سخنان با حالتي مضطرب به اطراف نگاه كرد...» مشخص نيست تا چه اندازه ميتوان براي اين خاطره اعتبار قائل شد، اما حداقل ميتوان گفت كه هگل در باورهاي مذهبي عوامانه شريك نبود و دركي فلسفي از دين داشت، دركي كه در آن «واپسين داوري» نه در ملكوت خداوند بلكه در تاريخ جهاني رخ ميداد. در قرن هجدهم و نوزدهم اين تلقي كه داوري نهايي در درازاي تاريخ رخ خواهد داد و آدميان نسبت به آيندگان مسوولند، رواج يافت. براي هر نويسنده، فيلسوف و سياستمدار، رضايت آيندگان همچون عافيتي رضايتبخش بود. به همين دليل بود كه ايشان آيندگان را خطاب ميكردند. ديدرو در نامههايش خطاب به آيندگان گفته: «آه اي آيندگان منزه و مقدس! از نگونبختان سركوب شده حمايت كنيد، شما كه عادليد و فاسد نيستيد... آيندگان براي فيلسوف همان جهانِ ديگر فرد مذهبياند!»
مطالعهاي در تاريخ انديشهها
مايكل روزن، سرآغاز نگارش اين كتاب را «درسگفتارهاي آيزايا برلين در دوره تاريخ ايدهها» دانسته. زمينهها و رگههاي برليني در اين كتاب آشكارند؛ آيزايا برلين متخصص نوشتن درباره تاريخ انديشهها بود، روزن نيز اين مسير را ادامه داد. روزن ضمن نقل خاطرهاي از ديدار با برلين بر تاثيرپذيري از او اذعان كرده و نظريه وي درباره آزادي منفي و كثرتگرايي ارزشها را الهامبخش دانسته با اين حال معايبي نيز در ديدگاه او تشخيص داده از جمله اينكه برلين گرايش داشت مفاهيم و فيلسوفان را در دستهبنديهاي دوگانه قرار بدهد، مثلا خارپشتها را در مقابل روباهها يا فيلسوفان روشنگر را در مقابل ضدروشنگران قرار بدهد. روزن فقدان چيزي را در نظريه كثرتگرايي برلين احساس ميكرده و به همين خاطر توجهش به سمت آدورنو جلب شده؛ به زعم او آدورنو كسي است كه ما را نسبت به بيعدالتي و فريب گسترده در جوامع امروزي آگاه كرده و ناكامي اميدهاي تاريخي را گوشزد ميكند. آدورنو از حدود نظريات اخلاقي ايدهآليستي فراتر رفته و ما را با «گمگشتگي اخلاقي» كه به آن دچاريم روبهرو ميكند. به اين ترتيب، روزن به تاثيرپذيري خود از فيلسوفان نسل قبلي اعتراف كرده و وعده مباحثي غني و چندوجهي را در «سايه خدا» ميدهد.

نظرات