حکایت آن غزل شهیر حافظ و روایت هنری استادان آواز، شهرام ناظری و محمّدرضا شجریان، تأمّلی است بر چکاد هنر موسیقی و ادبیات که بر جان مخاطب مینشیند.
بهاءالدین خرمشاهی میگوید: «حافظ انسانی بیعیب و نقص نبود، امّا سرشار از انسانیت بود.» وقتی از حافظ شیرازی پرسیدند که شاعر کیست، پاسخ داد: «آنکه مهتاب را در پیاله میریزد، سپس آن را برمیگیرد و لبهای پژمرده و مقدّس را با آن سیراب میکند.» همچنین دربارهاش گفتهاند: «حافظ شاعری است که عشق را از زمین به آسمان برده است.»
در دههی شصت خورشیدی بود که برای نخستینبار غزل شهیر حافظ، «الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها» را با صدای شهرام ناظری شنیدم؛ او چنانکه از وی انتظار میرفت، با آواز، موسیقی و صدایی فاخر و بیبدیل آن را خواند. دیری نپایید که دریافتم استاد محمّدرضا شجریان نیز همان غزل را با آوازی دیگر و سبکی متمایز اجرا کرده است. بهعنوان شنوندهای که اندکی با ذوق زیباییشناسی صدا و سنجش الحان و اجرای آواز آشناست، کار هر دو استاد را در اوج کمال یافتم؛ دو سبک آوازی متفاوت، امّا هر دو متین، اصیل و سنّتی. هر دو اجرا با دو لحن و دو طعم متفاوت برای یک غزل، چنان به جان مخاطب مینشینند که گویی هیچکدام جای دیگری را نمیگیرد. همچنین هنرمندانی چون ایرج بسطامی و دیگر آوازخوانان نیز این غزل را خواندهاند. این پدیده را در هنر آواز مشرقزمین، تنها در فرهنگ ایران (فارس و کُرد) یافتهام. اگر نمونهی آواز «فاتموکێ» را با صدای محمّد ماملی و حسن زیرک بازخوانی کنیم، دقیقاً همین معنا اثبات میشود که هیچ آوازخوانی در این سنّت، تقلیدکنندهی محض رنگ صدا و شیوهی اجرای دیگری نیست؛ بلکه هر کدام هویّتی مستقلّ و هنری یگانه میآفرینند.
به حکم آنکه پیش از آنکه شاعر یا نویسنده باشم، خوانندهای کنجکاو یا شاگردی خوشهچین نزد بزرگان ادب و پژوهش بودهام، نگاهم به این آثار فراتر از لذّت شنیداری یا جنبهی تفنّنی آن بود. از این رو، به واکاوی ژرفساخت این پرسش پرداختم که چرا این دو آوازخوان بلندآوازه، با چنین تعهّد و تقدیسی به این غزل حافظ پرداختهاند و چگونه توانستهاند آن قداست نهفته در کلام او را در ساحت موسیقی بازآفرینی کنند.
در نگاه نخست، بسیاری از خوانندگان میپندارند که تمامی ابیات این غزل شهیر، سرودهی حافظ است؛ امّا آنچه انگیزهی پرسش و کاوش من شد، این بود که بیت نخست، عربی است و فارسی نیست. اگرچه در دیوان بسیاری از شاعران کلاسیک کُرد نیز اشعار «مُلَمّع» (آمیخته به عربی و کُردی یا فارسی و کُردی) یافت میشود، امّا حافظ، چنانکه گوتهی بزرگمرد ادبیات آلمان او را یکی از ارکان شعر جهان میخواند، در اوج استادی و ظرافت زبانی است؛ وگرنه دیوان او پس از سدهها به بیستوهفت زبان ترجمه نمیشد. همواره از خود میپرسیدم که آیا حافظ خود خواسته است بیت نخست را به عربی بگوید؟ حال آنکه زبان فارسی، زیباترین و عمیقترین ظرفیتها را برای بیان احساسات شاعرانه دارد، پس چرا به عربی روی آورده است؟ این پرسش مرا به جستوجویی ژرف واداشت تا سرانجام دریافتم که این بیت، وامگرفته از غزل «یزید بن معاویه» است که در بیت نخست آن آمده: «أنا المسمومُ ما عندي ترياقٌ ولا راقٍ... أدر كأساً وناولها ألا يا أيها الساقی». حافظ، آن «قصیدهی مُلمّع» را با نیمهی دوّم شعر یزید آغاز کرده است؛ امّا با جابهجایی ارکان، بخش نخست را به پایان بُرده و بخش دوم را به آغاز آورده است تا به این صورت درآید: «ألا یا أیّها الساقی أدر کأساً و ناولها». به گمان من، اگر در این رأی دچار خطا نشده باشم، حافظ برای رعایت موسیقی کلام و هماهنگی با قافیهی غزل فارسی، چنین ساختاری را برگزیده است. با اینهمه، پس از سدهها، این پرسش بحثبرانگیز مطرح است که چگونه حافظ – که خود را «تَرجُمانُالأسرار» و «لسانُالغیب» مینامد و شاعر بزرگ تمامی اعصار فارسیزبان است – بر خود روا داشته که بیتی از یزید اموی – که دستش به خون امام حسین (ع) آلوده است – وام بگیرد و سرآغاز غزل خویش قرار دهد؟
شاعری شیرازی روایت میکند که شبی حافظ را در خواب دیدم و به او گفتم: «ای بزرگ بیبدیل در علم و بخشندگی، تو که سرشار از فضل و کمالی بیحدّ و حصری، چگونه بر خود روا داشتی که از یزید بن معاویه شعر وام بگیری؟» میگوید حافظ به من پاسخ داد: «شگفتا! آیا هنوز به این سرّ پی نبردهای که مال کافر بر مسلمان حلال است؟»
در کنار این رویکرد، کاتب نیشابوری، ادیب و شاعر نامدار، دیدگاهی متفاوت دارد. او این توجیه را برنمیتابد و با شگفتی تمام میگوید: «این کار خواجه حافظ برای من در حیرتانگیزترین مرتبه است؛ خرَد من هرگز درنمییابد که او چه حکمت یا کششی در آن شعر یزید احساس کرده که آن را سرآغاز نخستین غزل دیوان خود قرار داده است. اگرچه میپذیریم که مال کافر بر مسلمان حلال است – و این قاعدهای است که نمیتوان انکارش کرد – امّا در شأن حافظ، این لغزشی بزرگ است که شیری چون او، لقمهای را از دهان سگی چون یزید بازپس بگیرد.»
در پاسخ به این خردهگیری، اهل نظر گفتهاند: آن لقمهی دهان سگ، آنگاه که به کیمیای هنر «ترجمانالاسرار» و «لسانالغیب» آمیخته شد و در ساحت آن غزل مُلمّع بینظیر نشست، به گردنبندی زرّین و فریبنده بدل گشت. گویند این از خصلتهای صوفیان است که چون به کانی بیارزش دست مییابند، آن را به معدنی شریف و گرانبها بدل میسازند. دست قضا چنان کرد که این سرآغاز عربی ساده، با آن ضربآهنگ نیرومند، غزلی را بیافریند که در اوراق تاریخ شعر، نه تنها در پهنهی ایران، که در ادبیات جهان نیز با آب طلا نگاشته شود.
این غزل حافظ با همان طلیعهی عربیاش، به زبانهای ترکی، عربی، تاجیکی و افغانی نیز ترجمه شده و با الحان، ادوات و رقصهای عرفانی گوناگون به اجرا درآمده است. امّا بنا بر تجربهی شنیداری من، هیچکدام از این اجراها حقّ مطلب را چنانکه باید – به سان آوازخوانان چیرهدست ایرانی – ادا نکردهاند. به گمان من، اگر حافظ امروز در میان ما بود، بیشک میگفت که تنها با طنین، نوا و موسیقی اصیل ایرانی است که مشتاق شنیدن این غزل خویش است.
به باور من، این غزل حافظ بهسبب جایگرفتن در صدر دیوان، به مثابهی شناسنامه و عنوان کارنامهی هنری او درآمده است. شعر حافظ، فراتر از آرایههای بلاغی و فصاحت زبانی کمنظیر، سرشار از رمزگان عرفانی است؛ بهگونهای که لایهی ظاهری کلام با معنای باطنی و ژرف عرفانیاش، فرسنگها فاصله دارد. گفتهاند در هیچ خانهای در ایران نیست که دیوانی از حافظ در آن یافت نشود؛ شاید همین دلبستگی دیرینه به غزلهای اوست که غزل را در سپهر ادبیات فارسی به چنین جایگاه رفیعی رسانده است. غزل، چه در هیئت زبانی و ظاهریاش و چه در کسوت عرفان و تصوّف، قالبی است متمایز از قصیده؛ قصیدهای که همواره در نوسان میان مدح و هجو و گاه مباحث فلسفی است. سخنسنجان بر این باورند که حافظ شعر فارسی را به اوج رساند که هیچکس، نه پیش از او و نه پس از او، بدان دست نیافته است. شعر او در عین زمینی بودن ـ بهسبب پرداختن به مسائل ملموس و انسانی ـ آسمانی نیز هست؛ چراکه میکوشد انسان را از ساحت واقعیّتهای مادی، به افقهای بیکران معنا برکشد. شاید این پرسش پیش آید که چرا غزلهای حافظ چنین خوشنوا بر دامنهی موسیقی مینشینند؟ گفتهاند حافظ، سراسر قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت و همین ممارست مداوم در تلاوت، او را با دقایق مقامهای موسیقی و زیروبم ریتم ـ که رکن رکین موسیقی است ـ آشنا ساخت؛ همانگونه که لقب «حافظ» نیز بهپاس همین حفظ قرآن در عنفوان جوانی به او پیشکش شد.
من همواره بر این باور بودهام که شکوه شاعری به انباشتن و روی هم نهادن دیوانها نیست؛ چنانکه دیوان حافظ با حجمی نزدیک به صد و پنجاه صفحه، در شمار کوچکترین دیوانهای شعر فارسی است، امّا گرانبهاترین آنها به یادگار مانده است. برای اثبات این مدّعا، دگرباره به شگفتی و شیفتگی گوته، نابغهی ادبیات آلمان، در مواجهه با خواجهی شیراز گریز میزنم که میگوید: «حافظ چکاد اعجاز در ادبیّات شرق است؛ خوانش چامههای او احوال مرا سراسر دگرگون ساخت و هر آنکس که این یار آسمانی را تنها یک بار بشناسد، هرگز توان گسستن از او را نخواهد داشت.» آوردهاند که حافظ در شصتسالگی، مسلکی نو در تصوّف بنیان نهاد؛ دایرهای بر گرد خویش ترسیم کرد و چهل شبانهروز، فارغ از خوردن و آشامیدن و خواب، در میانهی آن نشست. او خود میگوید که با این چهلنشینی به شهود و آگاهی کیهانی دست یافته است. پس از سپری شدن این چهل روز، او به دیدار دوست دیرینش، حاجی زین عطّار، نائل آمد و او جامی از باده به وی بخشید؛ حافظ در اینباره میگوید که اگر خواهان فهم حقیقت و معنای شراب هستی، باید چهل شب و چهل روز را در تنهایی و خلوتنشینی سر کرده باشی.
آنگاه که تیمور لنگ در قامت فاتحی چیره وارد شیراز میشود، سراغ از حافظ میگیرد؛ چرا که گویند دلبستگی فراوانی به چامههای او داشته است. چون حافظ را به حضورش میآورند، تیمور آن بیت شهیر را به رخ او میکشد که چگونه در ازای خال هندوی تُرکی شیرازی، سمرقند و بخارا را بخشیده است! تیمور میگوید: «من ربع مسکون را به تیغ ستیز ویران کردم تا سمرقند و بخارا را آبادان سازم، و تو آن را به یک خال میبخشی؟!» حافظ رندانه پاسخ میدهد: «ای پادشاه جهان، از همین دستودلبازیهای بیجاست که بدین روز افلاس و تنگدستی افتادهام.» گویند تیمور از این لطیفه به خنده آمد، از بند کین درگذشت و او را بنواخت و پاداش داد.
روایتها بر آنند که روی آوردن حافظ به ساحت عرفان و تصوّف، ریشه در عشق یکسویهی او به «شاخ نبات» دارد؛ دوشیزهی زیباروی شیرازی که حافظ جوان، آن روزگار که شاگرد نانوایی بود و نان به خانهی توانگران میبرد، او را دید و دل باخت. او میخواست کلام و عشق خویش را همسنگ جمال بیبدیل او سازد، امّا دریافت که کفّهی زیبایی معشوق بسی گرانتر از عشق اوست. پس به خانقاه سلوک پناه برد تا آن توازن ازدسترفته را باز یابد. از این روست که میگویند تارهای پنهان غزلهای عرفانی او، روایتگر همان عشق ازلی به «شاخ نبات» است. این حقیقت دگرباره مهر تأیید میزند بر این باور دیرینه که عشقهای ناکام و ناتمام، به باران موانع و مصائب، بارورترین چشمههای خلاّقیّت ـ بهویژه در قلمرو شعرـ را روان میسازند.
آوردهاند دوشیزهای نزد حافظ آمد و پرسید: «نشان معرفت به حقّ چیست؟» حافظ اندکی دم فرو بست و سپس گفت: «جان برادر، آنان که کارد را از دست خویش افکندهاند؛ یعنی عارف بالله کسی است که آن تیغ بیرحم را از چهرهی خویش و مردمان فرو افکنده باشد.» در این تصویر درخشان است که مرز میان عارف و تندرو آشکار میشود: آنیک بیسلاح و سرشار از صلح، و اینیک مجهّز به سلاح ستیز و خشونت.
پیش از پایان بخشیدن به سخن، میخواهم به سرآغاز این جستار و غزل شهیر حافظ بازگردم که نزدیک به هفت سده پس از روزگار شاعر، جامهی آواز بر تن کرد. بدین مناسبت، مایلم پاسخی دهم به آن دیدگاه که میان «شعر ترانه» و «شعر معمولی» تفاوت قائل است؛ بنده همواره بر این نکته پای فشردهام که زیباترین شعرها به آواز بدل میشوند، بیآنکه لزوماً از ابتدا برای موسیقی سروده شده باشند.
گواه استوار این سخن در این مقام، همین غزل حافظ است که صدها سال پیش به رشتهی تحریر درآمده است. اگرچه در شعر کلاسیک عربی و کُردی نمونههای فراوان دیگری نیز از این دست یافت میشود، امّا این نمونه حافظ، زیباترین و رساترین پاسخ به آن نظریّه و طرح دیدگاه به شمار میرود.
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکله
به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
زتاب جعد مشکینش که خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محملها
به می سجاده ڕنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود زراه و ڕسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم زخود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
حال بگذارید به غزل خویش (نوشتار حاضر) بازگردم و از انگیزهای بگویم که مرا به نگارش آن واداشت. در تکاپو و جستوجویم پیرامون چگونگی تکوین این غزل حافظ و چرایی فراروی آن از مرزهای ایرانزمین به قلمرو اعراب، ترکان، تاجیکها و افغانها ـ چه در قامت متنی مکتوب و چه در جامهی آواز، پس از سدهها از مرگ شاعر ـ بدین حقیقت دست یافتم که فراتر از زیبایی و ژرفای بیمانند این اثر که همگان بر سر آن همداستانند، مردمان آن دیارها این سروده را بهعنوان یکی از ارکان اصیل غزل عرفانی نگریستهاند. به باور بنده، نفوذ و سیطرهی تصوّف در سراسر فلات ایران و وجود موسیقی مقدّس اهل حقّ (یارسان) در کردستان (هورامان و کرمانشاه) سبب گردیده که موسیقی و آواز در نزد آنان، نه ابزاری برای تفنّن و خنیاگری، بلکه مؤلّفهای بنیادین از هویّت فرهنگیشان باشد.
اگرچه این ویژگی، از خصایص بارز فرهنگ ایرانی است، امّا در میان تمامی مللی که طریقتهای صوفیانه در آنها رواج دارد نیز بهروشنی احساس میشود؛ از همین روست که آنان نغمههایی سنگین و درخور وقار معانی این شعر پرداختهاند و آوازخوانان صاحبنامشان آن را اجرا کردهاند. هرچند ملل دیگر شعر حافظ را به زبانهای خویش برگرداندهاند ـ و البته خردهای هم بر آنان نیست، چرا که این متن در غایت شکوه و تعالی است ـ امّا به گمان من، شعر تنها در زبان مادری خویش شعر است. من ترجمهی عربی این غزل را خواندهام؛ با آنکه در صنعت سخنوری آراسته و زیباست، امّا هرگز حلاوت و آن نسخهی اصلی حضرت حافظ را به جان منتقل نمیکند.
من نیز کوشیدم تا دقیقاً با همان سازوکار رندانهی حافظ ـ که مصراع دوّم از بیت نخست شعر یزید بن معاویه را وام گرفته بود ـ عمل کنم؛ با این تمایز که پس از آن بیت، سرودهی خود را جاری سازم، نه آنکه به ترجمهی غزل حافظ بپردازم. بدین امید که ما کُردان نیز نقشی ماندگار بر این تاروپود دیبای کهن ـ که همان فرهنگ پرشکوه شرق است ـ بزنیم. آنچه بنده در این مسیر به انجام رساندم، بازگرداندن قافیه به اصل شعر یزید بود؛ برخلاف شیوهی حافظ که به جابهجایی ارکان و واژگان دست یازیده بود.
امید چنان است که روزی آهنگسازی از تبار کُرد، نگاهی هنرمندانه به این غزل کُردی بیفکند تا ما نیز در مقام ملّتی کُرد اثبات کنیم که هنر ما ـ بهویژه در ساحت موسیقی و آواز ـ هنوز وقار، اصالت و ریشهداری خود را از دست نداده است. دریغ و افسوس که نمیدانم این آرزو در کدام فردا محقّق خواهد شد؛ درحالیکه بهعنوان شاعری که چامههای متعدّدی از او به زیور آواز آراسته شده، سزاوار بود پاسخ این پرسش را بدانم. امّا افسوس که آسمان هنر امروز ما ـ که امیدوارم در این داوری به خطا نرفته باشم ـ دیگر آنچنان بارانی در آستین ندارد تا امید به خشکیگراییدهی ما را دگرباره به آن گلزار خرّم و شاداب گذشته پیوند زند؛ همان روزگار زرّینی که بلبلان خوشخوان و بیبدیلی چون حسن زیرک، مظهر خالقی، محمّد ماملی، علی مردان و دیگر نامهای جاودانه در فضای آن طنینانداز بودند.
غزل من
ادر کأسا و ناولها الا یا ایها الساقی
رۆحم لهسهر عیشقێک دانا نهعیشق گهیی نه رۆح باقی
دڵم مهسته له دهنگی تۆ سهرم گهرمی زیکری تۆیه
خهڵکی شادن له بهزمی مهی تهنها ئهمن غهمم باقی
کانیاوێکه ڕێگهی عهشق وهلێ دهریایه ئایندهی
زۆر بوون ڕێبواری ئهو ڕێیه ههموو فهوتان نهما تاقی
دهست له دڵم بنێی ساقی دهڵێی خهرابهی هیجرانه
پیاڵه پڕکهو له دهستمی نێ پهژمورده بووم له فیراقی
چ حهشرێکه ئهو نهوایه سهدای فیراقی عاشقانه
دهخالهتم هێنا ئهمشهو ههم خۆت موتریب و ههم ساقی
کاروانی عهشق بهکوێ دهگا دوانهفهسی عومرم پێدا
نه رۆح له کاروان دهگهڕێ و نه دهسرهوێ له مهراقی
ترجمهی غزل:
پیاله را بگردان و به من ده، هان ای ساقی! جان خویش را در بازبخت عشقی بنهادم؛ امّا نه عشق به سرمنزل مقصود رسید و نه جانی باقی ماند. دلم از طنین صدای تو مست و سرشار است و سرم گرم یاد و ذکر توست؛ مردمان در بزم بادهگساری شادمانند و در این میان، تنها سهم من، اندوهی است که پابرجا مانده است. راه عشق در آغاز چشمهساری است خُرد، امّا فرجام آن دریایی است بیکران؛ رهروان این طریق بسیار بودند، امّا همگی در این مسیر جان باختند و حتّی یکی جان به در نبرد. ای ساقی، اگر دست بر دل من بگذاری، گویی بر ویرانهی هجران دست نهادهای؛ جام را لبریز کن و در دستم بگذار که در فراق او سخت پژمرده گشتهام. این چه غوغا و محشری است در این نوا؟ گویی طنین جانسوز جدایی عاشقان است؛ امشب به درگاهت پناه آوردهام تا هم خود نوازنده باشی و هم ساقی. کاروان عشق به کجا خواهد رسید؟ من واپسین دمهای عمر خویش را در پای آن فدا کردم؛ با این همه، نه جان از این کاروان بازمیگردد و نه از این تبوتاب و اشتیاق آرام میگیرد.

نظرات