بیش از پنجاه روز است در کانال کردستان‌نامه ننوشته‌ام؛ کردستان‌نامه جایی است که من در آن تنها حرف دلم را می‌زنم؛ حرفی که نتیجه مطالعه، تحلیل ذهنی و تجربه زیسته است؛ اما وقتی دل، قفل می‌شود، چگونه می‌توان حرف زد؟ گفته‌اند در خانه اگر کس است، یک حرف بس است، و در جایی که حرف، شنیده نمی‌شود، باید سکوت پیشه کردکه سرشار از ناگفته‌هاست؛ اما و اما امروز جمله‌ای از شکسپیر خواندم که همه این جملات قصار و پندهای پیرانه‌سر را دود کرد و به هوا فرستاد: "غایبان در لحظه‌های سخت باید تا ابد غایب بمانند".

نسل من و مایِ مرزنشین زحمتکش و مظلوم در کردستان از روزی که چشممان به روی این جهان باز شده است، چیزی جز سختی ندیده‌ایم و دست‌کم در مورد خودم و بسیاری که می‌شناسم، به جرٲت می‌توانم بگویم حتی یک لحظه‌ بدون سختی را تجربه نکرده‌ایم. بیشتر ما حتی در پنجاه سالگی فقط یک آرزوی بردل مانده و رٶیای تحقق نیافته داریم و آن یک ذره زندگی و یک لحظه خوشی و یک خنده از ته دل است. ما در زمانی حاضرانِ در لحظه‌های سخت بودیم که دیگران غایب بودند و ما بار سنگین همه آن سختی‌ها را به تنهایی به دوش کشیدیم،در تنهایی گریستیم و در تنهایی مردیم و فراموش شدیم. با وجود این بازماندگان جان سختِ آن لحظه‌های سخت،هرچند امروز هم سینه‌هایشان مالامال از درد و لحظه‌هایشان پر از سختی است، هنوز آنقدر شرافتمند هستند که غایبان در لحظه‌های سخت گذشته خویش را تنها نگذارند؛ با آنان همدلی و همدردی کنند و هرکاری که از دستشان برمی‌آید، برایشان انجام دهند.

من تاریخ خوانده‌ام و تنها کاری که به عنوان یک شاگرد تاریخ پس از سی و دو سال مطالعه از دستم برمی‌آید و می‌توانم به هموطنانم در این لحظه‌های سخت بگویم، یک جمله است: "در دام تاریخ گرفتار نشوید و از تاریخ فرار کنید". من هم می‌دانم خواندن تاریخ فواید بسیاری در حوزه تخصصی و عمومی دارد، اما در سرزمین نفرین شده خاورمیانه، تاریخ خوانده نمی‌شود، بلکه پرستیده می‌شود؛ تاریخ برای عبرت نیست، بلکه برای تکرار و تمرین و آزمون و خطا در آزمایشگاه سیاست است؛ آزمایشگاهی که عناصر آن انسانهایی هستند که باید زندگی کنند و از اکنون به سمت آینده روند، نه این که توسط متخصصان آزمایشگاه تاریخ همچون موش آزمایشگاهی آزمایش شوند و گرفتار تسلسل و دور باطل گردند. تاریخ باید توسط تاریخدان متخصص با همه محاسن و معایبش به مردم آموزش و نشان داده شود، نه مهندسان و معمارانی که با دستکاری در آن، از ویرانه‌هایش کاخ باشکوه بسازند و جراحانی که غده‌های سرطانی آن را خارج کنند و با جراحی پلاستیک، یک موجود زیبا و سالم از اتاق عمل به بیرون بفرستند.

بگذارید با صراحت بگویم که من شک دارم جامعه ما هنوز وارد عصر تاریخی به معنای واقعی و مدرن آن شده باشد. بخش زیادی از ما هنوز در عصر اسطوره زندگی می‌کنیم و بخشی دیگر که در ظاهر وارد دوران تاریخی شده‌ایم، هرگاه رویمان را به گذشته برمی‌گردانیم، سراغ اسطوره می‌رویم یا اگر در مسیر اسطوره‌یابی بخشی از تاریخ بر سر راهمان سبز شود، بی‌درنگ آن را به اسطوره تبدیل می‌کنیم. همه ما با اصطلاح "دورت بگردم" آشنا هستیم. این اصطلاح اسطوره‌ای یعنی به دور یک شخص یا چیزی گشتن و آمادگی بذل جان برای اوست. در اسطوره‌‌ها آمده است که هر ملتی به یک «بلاگردان» نیاز داشت که جانش را فدا کند و کفاره گناه مردم شود تا پس از مرگ او مردم پاک شوند و به بالندگی و رشد برسند. این افراد به گمان خود با قربانی‌کردن جانشان جامعه را از بلوا و بلا نجات می‌دادند. در دنیای اسطوره و ماقبل تاریخ، مردم با این مفاهیم می‌زیستند و به آنها باور داشتند و شاید نتیجه هم می‌گرفتند، اما جهان تاریخی الزامات خود را دارد و با قهرمانان و پهلوانان و بلاگردانهای اسطوره‌ای هیچ نسبتی ندارد. دعوت از مردمی که قلب و روحشان با تاریخ سرشته شده است برای بازگشت به اسطوره نتیجه‌ای جز روان‌پریشی تاریخی و اختلال در حرکت به سوی آینده ندارد.

در دنیای مدرن، این خود تاریخ است که باید نقش "بلاگردان" را ایفا کند و به دور مردم بگردد و فریاد بزند که من خود را قربانی می‌کنم تا شما زنده بمانید؛ زندگی کنید و به سوی آینده بروید. در این زمانه، جامعه‌ای رشد خواهد کرد که نه تنها از اسطوره عبور کرده و وارد دوران تاریخی شده باشد، بلکه تاریخ را هم فدای آینده‌ای روشن کند، اما اگر این قاعده معکوس گردد و یک جامعه در درون تاریخ، دل به اسطوره ببندد، ممکن است مسکن موقتی برای تسکین آلامش باشد، اما در بلندمدت از کاروان پیشرفت که بار خود را در آینده و به آیندگان تحویل می‌دهد، جا خواهد ماند. تاریخ هم اگر در مسیر اسطوره‌زدایی قرار نگیرد، مانند بختکی است که در خواب به‌شدت انسان را فشار می‌دهد و رهایش نمی‌کند. و حرف آخر اینکه از تاریخی که مانند تار عنکبوت به دور مردم تنیده شده باشد، باید فرار کرد.