فاجعه‌ی دی‌ماه ۱۴۰۴ در پهنه‌ی سرزمینی ایران، اگر به‌صورت یک «حادثهٔ منفرد» دیده شود، تحلیل ناقص می‌ماند. در تجربهٔ بسیاری از کشورها، تکانه‌های سیاسیِ خشونت‌بار معمولاً روی بستری از فرسودگی اقتصادی–اجتماعی، بی‌اعتمادی نهادی، و تروماهای انباشته می‌نشیند و بعد، با یک تأخیر زمانی، خود را در شاخص‌هایی مثل افزایش افسردگی، مصرف مواد، فروپاشی خانواده، و نهایتاً خودکشی نشان می‌دهد.

سازمان جهانی بهداشت گزارش داده که سالانه بیش از ۷۲۰ هزار نفر در جهان بر اثر خودکشی جان می‌بازند و ۷۳٪ خودکشی‌ها در کشورهای با درآمد کم و متوسط رخ می‌دهد؛ یعنی دقیقاً جایی که فشارهای اقتصادی–سیاسی و دسترسی محدود به خدمات، اثر خود را شدیدتر می‌گذارد.

اما آن‌چه در این بستر زمانی چهره‌ای نمایان دارد تروما است، که باید بدانیم  فقط ایجاد «رنج» بدنی یا روانی نمی‌کند، بلکه به«کم‌شدن ظرفیت روانی» می‌انجامد.

خشونت در زمینه‌های سیاسی شامل شرکت در راهپیمایی و تجمع اعتراضی که با تنش و خشونت همراهی دارد، بازداشت، مشاهدهٔ مرگ، یا تجربهٔ سوگ در این بافتار که متمایز از سوگ معمول است، به طور معنی‌داری با افزایش اختلال استرس پس از سانحه، افسردگی و اضطراب همراه است. مرورهای علمی روی خشونت سیاسی نشان می‌دهد که پیامدها صرفاً فردی نیستند؛ شبکهٔ اجتماعی، اعتماد، و «کارکرد جمعی» هم آسیب می‌بیند.

آثار مواجهه با خشونت سیاسی وقتی افزون می‌شود که با از دست رفتن منابع همراه باشد، منابعی چون امنیت، درآمد، شبکهٔ حمایتی، منزلت، و افق آینده. این همان چیزی است که در داده‌های طولیِ مناطق درگیر خشونت سیاسی هم دیده می‌شود: خشونت توام با فقدان منابع، در همراهی افت حمایت اجتماعی به افزایش آشفتگی روانی خواهد انجامید.

ترجمهٔ بالینی‌ وضعیت گفته شده ساده است، آدمی که مدام در حالت هشدار و درماندگی قرار می‌گیرد، برای تصمیم‌های محافظت‌کننده (درمان‌جویی، برنامه‌ریزی، امید واقع‌بینانه) «سوخت روانی» کم می‌آورد.

اما وجه مهم این مسأله در تحلیل توجه به اثر «تجمعی» در ایران است، به عبارتی بحران تازه روی زخم‌های کهنه ایجاد شده است.

در ایرانِ امروز، مساله فقط یک موج سیاسی گذرا نیست؛ مسأله‌ی اصلی انباشت بحران‌ها است، موضوعاتی چون فشار اقتصادی طولانی، نااطمینانی مزمن، مهاجرت و گسست خانواده‌ها، فرسایش سرمایه اجتماعی، تجربه‌های سوگِ حل‌نشده، و تکرار شوک‌های جمعی. در چنین بستری، رویدادهای خشونت‌بار نقش «آخرین ضربه» را بازی می‌کنند، به عبارتی این‌گونه نیست که خودکشی ناگهان از صفر شروع شود؛ بلکه آستانهٔ تحمل جمعی پایین می‌آید و گروه‌هایی که از قبل در حاشیهٔ تاب‌آوری بوده‌اند (جوانان بیکار، مردان نان‌آورِ شرمگین، خانواده‌های داغدار، زندانیان/بازداشت‌شدگان، کادر درمان و نهادهای حمایتی و گروه‌های حاشیه‌ای تحت فشار) وارد منطقهٔ پرخطر می‌شوند.

موضوع مهم دیگر توجه به سازوکارهای اجتماعی است که بعد از فرونشانی بحران سیاسی، خودکشی را محتمل‌تر می‌کند. عواملی چند را می‌توان به شرح زیر برشمرد:

الف) «بی‌افقی» و فروپاشی تصور آینده

خشونت سیاسی فقط جان‌ها را نمی‌گیرد؛ بلکه آینده را هم بی‌اعتبار می‌کند. وقتی فرد به این نتیجه برسد که «هیچ کنترلی بر زندگی و آینده ندارد» و «هیچ مسیر اصلاحی وجود ندارد»، ایدهٔ خروج از زندگی برای برخی به شکل یک راهِ پایان‌دادن به بن‌بست ظاهر می‌شود. این همان موقفی است که افسردگیِ اجتماعی، با درماندگی آموخته‌شده قفل می‌شود.

ب) «سوگِ بی‌صدا» و خشمِ بی‌مقصد

در بسیاری از جوامع، اگر سوگ نتواند علنی، معتبر و جمعی شود، به شکل‌های مخرب نمایان می‌شود، شکل‌هایی همانند خودتخریبی، اعتیاد، خشونت خانگی، یا خودکشی. خشونت سیاسی معمولاً سوگ را یا ممنوع می‌کند یا آلوده به ترس و شرم.

 

ج) «انزوای اجتماعی» و فروپاشی سامانه‌ی حمایتی

پس از فرونشانی بحران سیاسی، طبیعی است افراد عقب بکشند. اعتماد کم می‌شود، ارتباط‌ها امنیتی می‌شود، جمع‌ها از هم می‌پاشد. درحالی‌که شواهد حوزهٔ مطالعاتی خشونت سیاسی، نشان می‌دهد حمایت اجتماعی در این مرحله نقش حفاظتی کلیدی دارد.

د) «اختلالات روان‌پزشکیِ پس از تروما» به‌عنوان مسیر میانی

درگیری با جنگ و خشونت گسترده به‌طور کلی با افزایش چندبرابری اختلالات شایع همراه است؛ مرورهای نظام‌مند نشان داده‌اند در جمعیت‌های در معرض تعارض مسلحانه، شیوع اضطراب/افسردگی/اختلال استرس پس از سانحه می‌تواند دو تا سه برابر شود. 
این‌ها مسیرهای شناخته‌شدهٔ افزایش افکار و رفتارهای خودکشی‌اند (بدون اینکه همهٔ مبتلایان خودکشی کنند).


۴) اقتصاد: بنزین روی آتش تروما

حتی اگر سیاست را کنار بگذاریم، بحران اقتصادی به‌تنهایی می‌تواند فراوانی خودکشی را بالا ببرد—خصوصاً از مسیر بیکاری، بدهی، سقوط منزلت، و استرس مزمن. تجربهٔ یونان پس از بحران ۲۰۰۸ یک نمونهٔ پرتکرار در ادبیات پژوهشی خودکشی است. مطالعات نشان داده‌اند در دورهٔ بحران اقتصادی، مرگ‌ومیر ناشی از خودکشی افزایش می‌یابد و بیکاری با خودکشی همبستگی معنادار دارد. 
وقتی این فشار اقتصادی با ترس و خشونت سیاسی جمع شود، نتیجه معمولاً «جمع جبری» نیست؛ اثر هم‌افزا است.

۵) الگوی زمانی: چرا ممکن است موجِ اصلی با تأخیر بیاید؟

یکی از خطاهای رایج این است که جامعه انتظار دارد «همان هفته‌ها» جهش بزرگ دیده شود. در عمل، خیلی وقت‌ها موجِ افزایش خودکشی یا اقدام به خودکشی با چند هفته تا چند ماه تأخیر رخ می‌دهد، چون ابتدا مکانیسم‌هایی چون «بی‌حسی/انکار/بقا» فعال است، اما بعد که زندگی به‌ظاهر عادی می‌شود، فرسودگی و سوگِ فروخورده سر باز می‌کند؛ و هم‌زمان، بدهی‌ها، بیکاری، پرونده‌های قضایی، و پیامدهای خانوادگی آشکارتر می‌شود. آثار انسداد اینترنت بر اقتصاد شکننده‌ی ایران در بیست روز پس از بحران را هم نباید در این مسأله دست‌کم گرفت.


پس اگر دی ۱۴۰۴ را نقطهٔ عطف بدانیم، احتمال افزایش خطر خودکشی بعد از آن یک پیشگویی هیجانی و شهودی نیست، بلکه یک فرضیهٔ جدی و قابل دفاع است، چون خشونت سیاسی ظرفیت روانی را می‌کاهد، سرمایه اجتماعی را می‌شکند، سوگ را مسدود می‌کند و در ایران، همهٔ این‌ها روی زمینه‌ای از تروماهای انباشته و فشار اقتصادیِ از پیش موجود قرار می‌گیرد. این ترکیب، در تجربهٔ جهانی معمولاً با افزایش پریشانی روانی و بالا رفتن خطر خودکشی همراه می‌شود. 


پی‌نوشت:
اگر کسی در اطراف شما نشانه‌های خطر (صحبت از بی‌ارزشی، وداع، بخشیدن اموال، ناامیدی شدید، یا برنامه‌ریزی برای آسیب به خود) دارد، جدی بگیرید و او را به مراجعه فوری به خدمات درمانی/اورژانس یا سامانه‌های تلفنی ۱۲۳ و ۱۴۸۰ یا برخط طعم گیلاس و کمک حرفه‌ای سوق دهید؛ در بحران، تعارف و نصیحت‌های کلی کارساز نیست—حمایت عملی و دسترسی سریع مهم است.