مقدمه
این مقاله سفری ژرف به جهان روایتهای متعارض دربارهٔ دولت عثمانی است؛ روایتی که هرگز صرفاً بازتاب رخدادهای تاریخی نیست، بلکه آینهای از باورها، پیشفرضها و جهانبینی مورخان گوناگون به شمار میآید. نویسنده با نگاهی تحلیلی و نقادانه نشان میدهد که تاریخ عثمانی همواره میان دو قطب متضاد داوری شده است:
از یکسو، جریانهای غربی، قومگرایانه و سکولار که با بدگمانی و خصومت، تصویری تیره و مخدوش از عثمانیان ارائه کردهاند؛ و از سوی دیگر، مورخان مسلمان که این دولت را حلقهای مهم در زنجیرهٔ پاسداری از هویت، فرهنگ و تمدن اسلامی دانستهاند.
مقاله با واکاوی ریشههای این دوگانگی ــ از رقابتهای مملوکی و صفوی گرفته تا زخمهای صلیبی و هراس دیرپای اروپا از فتح قسطنطنیه ــ نشان میدهد که بسیاری از داوریهای تاریخی نه بر پژوهش بیطرفانه، بلکه بر زمینههای سیاسی، روانی و فرهنگی استوار بودهاند. نویسنده همچنین به نقش جریانهای غربزدهٔ عربی در تحریف میراث اسلامی اشاره میکند و هشدار میدهد که هر ملتی اگر آینهٔ تاریخ خود را به دست بیگانه بسپارد، دیر یا زود تصویر حقیقی خویش را از یاد خواهد برد.
در پایان، مقاله با نگاهی تربیتی و معنوی یادآور میشود که فروپاشی تمدنها پیش از آنکه در میدان جنگ رخ دهد، در میدان معنا آغاز میشود؛ و ملتی که از نور ایمان، خودآگاهی و پیوند با ریشههای خویش دور گردد، در برابر طوفان تحریف و سلطه بیپناه خواهد ماند.
چنین بود که تاریخ عثمانی نوشته شد… میان انصاف، تحریف و اختلاف
دانش تاریخ، صرفاً دفتر ثبت وقایع بیجان و گزارشهای سرد روزگاران گذشته نیست؛ تاریخ، آینهای است که هر مورخ با بینش و جهانبینی خویش در آن مینگرد. آنچه در این آینه بازتاب مییابد، تنها رخدادها نیست، بلکه رنگ باورها، روششناسی و دغدغههای پنهان نویسنده نیز در آن رسوخ میکند. تاریخ، همچون رودخانهای است که از سرچشمهٔ حقیقت میجوشد، اما در گذر از اقلیمهای گوناگون، رنگ خاکها و بوهای سرزمینها را نیز در خود میآمیزد و چهرهای تازه میگیرد.
یکی از روشنترین جلوههای این تأثیرپذیریِ روایت از اندیشه، در تاریخنگاریِ دولت عثمانی نمایان است؛ دورهای که هر قلم، بسته به جایگاه، پیشفرضها و جهانبینی صاحب آن، تصویری متفاوت و گاه متضاد از آن ارائه کرده است.
با اندکی تأمل در منابع، آشکار میشود که نویسندگان این عرصه به دو جریان عمده تقسیم میشوند؛ دو جریانی که گویی دو نگاه به یک حقیقت واحدند، اما هر یک از زاویهای دیگر بدان مینگرند.
طیف نخست ـ که شمارشان بسیار است و در میان آنان مستشرقان غربی، گروههایی از یهودیان، قومگرایان و سکولارهای معارض با حکومت عثمانی دیده میشود، با نگاهی آمیخته به خصومت، طعن و تردید، خدمات گستردهٔ عثمانیان به جهان اسلام را یا نادیده گرفتهاند یا به تحریف کشاندهاند. در نگاه آنان، تاریخ عثمانی نه تجربهای تمدنی، بلکه روایتی مسئلهدار، مبهم و مشکوک جلوه کرده است.
در برابر این نگاه، طیف دوم قرار دارد؛ گروهی که با احساس تعلق به امت اسلامی، دولت عثمانی را حلقهای از زنجیرهٔ پاسداری تاریخی اسلام دانستهاند؛ حلقهای که طی قرون متمادی در برابر تهاجمها، فروپاشیها و بحرانها ایستاد و هویت اسلامی را از گزند حوادث نگاه داشت.
از اینرو، تاریخ عثمانی همواره میان دو قرائت متعارض در نوسان بوده است: «قرائت خصمانه و قرائت همدلانه.» این دوگانگی، تنها محصول برخورد غرب و جهان اسلام در قرون وسطی یا نتیجهٔ خیزش ملیگرایی در سدهٔ نوزدهم نیست؛ بلکه ریشههای آن را باید در بستر گستردهتر کشاکشهای مملوکی، عثمانی، صفوی و صلیبی جستوجو کرد؛ بستری آکنده از سوءظن، رقابت و هراس که طبیعی است روایتها را نیز به رنگ همان اضطرابها درآورد. از همین رو، نگاه غربی و حتی عربی به حکومت عثمانی، غالباً نگاهی آمیخته به بدگمانی بوده است؛ گویی پردهای از غبار میان چشم و حقیقت کشیده شده باشد.
در اواخر قرن چهاردهم میلادی، عبدالرحمن بن خلدون ، شیخ مورخان عرب و صاحب نگاهی ژرف به سنتهای قدرت و دولت ـ سلطان مملوکی، برقوق، را از پیامدهای اتحاد با عثمانیان برحذر داشت و سخن مشهور خود را بر زبان آورد:
«بر پادشاهی مصر بیم مدارید، مگر از فرزندان عثمان.»
این هشدار، بازتاب همان فضای رقابت و بیمی بود که در جان بسیاری از مورخان عرب و مسلمان نیز رسوخ کرده بود.
با این همه، در میان انبوه صداهای آمیخته به تردید، تنها یک قلم توانست از حصار بدگمانی فراتر رود:
ابن تغری بردی؛ مورخی ژرفاندیش که با بصیرتی کمنظیر، اتحاد ممالیک و عثمانیان را در برابر مغولان تیمورلنگ پیشنهاد کرد. اتحادی که اگر پذیرفته میشد، شاید مسیر تاریخ به گونهای دیگر رقم میخورد. اما فضای هراسزدهٔ آن روزگار، گوشها را بر سخن او بست و رأی او در میان طوفان تردیدها گم شد.
و سرانجام، همان شد که او پیشبینی کرده بود: مغولان، همچون سیلی بنیانکن، سرزمینهای ممالیک و عثمانیان را در شام و آناتولی درنوردیدند؛ گویی تاریخ بار دیگر نشان داد که بیاعتنایی به بصیرت، هزینهای سنگین دارد.
در تأمل بر نگرش نویسندگان اروپایی نسبت به دولت عثمانی، نخست باید پرده از حقیقتی برداشت که در لابهلای سطور تاریخ پنهان مانده است؛ حقیقتی که نشان میدهد این داوریها کمتر بر بنیاد پژوهشی بیطرفانه و قضاوتی منصفانه استوار بود و بیشتر در آینهٔ پیشینههای تاریخی، زخمهای کهن و مواضع سیاسی ملتهای اروپایی شکل گرفت. پیشینهای که از همان نخستین گامهای گسترش نفوذ عثمانیان در اروپا، رنگی از بیم، رقابت و خصومت به خود گرفت و ذهنیت جمعی آنان را دگرگون ساخت.
نقطهٔ عطف این دگرگونی، فتح قسطنطنیه بود؛ شهری که قرنها پایتخت بیزانس و نماد مسیحیت شرقی به شمار میرفت. هنگامی که سپاهیان عثمانی آن را گشودند و این شهر کهن جامهای نو پوشید و «اسلامبول» نام گرفت، لرزهای بر جان اروپا افتاد؛ لرزهای که نه تنها مرزهای جغرافیایی، بلکه مرزهای روانی و فرهنگی آنان را نیز درنوردید و احساس شکست و تحقیر را در عمق جانشان نشاند.
این واقعه، همچون صاعقهای بر روان جمعی اروپاییان فرود آمد و کینهای دیرپا در دلها افکند؛ بهویژه در میان راهبان، پاپها و سران فئودال که در خطابهها و رسائل خود، آتش بدگمانی و نفرت را در میان مردم میافروختند. آنان مسلمانان را با تعابیری چون «بربر»، «کافر»، «وحشی» و «چوپانان بیتمدن» مینواختند؛ گویی حقیقت، در پس پردهای از تعصب و جهل پنهان شده بود و دلها از نور انصاف تهی گشته بود.
این خصومت، هنگامی به اوج رسید که عثمانیان قصد و آهنگ آن کردند تا روم را نیز در قلمرو دولت اسلامی درآورند و سپس به یاری مسلمانان اندلس بشتابند و آنان را از زوال و نابودی برهانند. اروپا در آن روزگار، در هراسی عمیق و اضطرابی پنهان میزیست؛ هراسی که تنها با درگذشت سلطان محمد فاتح اندکی فرو نشست، گویی مرگ او برای آنان پایان کابوسی دیرپا بود و نفسی از سر آسودگی کشیدند.
با طلوع عصر رنسانس نیز، وجدان تاریخی اروپا نتوانست از رسوبات کهن ذهنیتهای ضداسلامی رهایی یابد. تمدن نوپدید مادی آنان، که بر قدرت نظامی و انگیزههای اقتصادی و سیاسی استوار بود، بار دیگر آنان را به سوی انتقامجویی و تصاحب سرزمینهای اسلامی سوق داد. در این میان، نویسندگان و مورخان اروپایی نیز همنوا با سیاستمداران و فرماندهان، قلم را به سلاحی بدل کردند و با طعن، تحریف و سیاهنمایی، تاریخ اسلام را آماج حمله ساختند؛ و دولت عثمانی، بیش از همه، هدف این یورش فکری و فرهنگی قرار گرفت.
افسوس که این موج، تنها به اروپا محدود نماند. گروهی از مورخان عرب نیز، زیر تأثیر جریانهای مادیگرای غرب، هر نقطهٔ روشن تاریخ خویش را نه در پیوند با میراث اسلامی، بلکه در آغاز تماس با تمدنی میجستند که از منهج ربانی فرسنگها فاصله داشت. آنان مبدأ تاریخ جدید خود را ورود سپاهیان فرانسه به مصر و شام دانستند؛ واقعهای که به باورشان، دیوار دیرپای جدایی میان شرق و غرب را فرو ریخت و فصلی تازه در مناسبات دو جهان گشود.
قدرتهای اروپایی نیز این گرایش معارض با خلافت اسلامی را به گرمی استقبال کردند و با حمایت از اندیشمندان مصر و شام، به تقویت چارچوبهای قومگرایانه پرداختند. اندیشمندانی چون بستانی، یازجی، جورج زیدان، ادیب اسحاق، سلیم نقاش، فرح انطون، شبلی شمیل، سلامه موسی، هنری کوریل، هلیل شوارتز و دیگرانی که اغلب حاملان جریان غربزدگی بودند، با قلم و اندیشهٔ خویش، ضربههایی بر پیکرهٔ تاریخ و تمدن امت اسلامی وارد ساختند و در شکلگیری گسستهای فکری و هویتی نقشآفرین شدند.
{در این میان، درس تربیتی و اخلاقی این ماجرا آن است که هرگاه ملتی از ریشههای معنوی و هویت تاریخی خویش فاصله گیرد، نگاه بیگانه بر او چیره میشود و قلم دیگران، سرنوشت او را روایت میکند. تاریخ، آینهای است که اگر خود آن را صیقل ندهیم، دیگران تصویری مخدوش از ما خواهند ساخت؛ و ملتی که آینهٔ خویش را به دست بیگانه سپارد، دیر یا زود، چهرهٔ خود را در آن نخواهد شناخت.
و حقیقتی عرفانی نیز در این میان نهفته است:
هر قومی که از نور درون غافل شود، سایهٔ بیرون بر او چیره میگردد. تمدنها، پیش از آنکه در میدان جنگ فرو ریزند، در میدان معنا شکست میخورند؛ و ملتی که از سرچشمهٔ ایمان و خودآگاهی دور شود، در برابر تندبادهای تحریف و سلطه، بیپناه میماند.
آری، تاریخ تنها روایت گذشته نیست؛ آینهای است که آینده را نیز هشدار میدهد. و هر ملتی که از این آینه غافل شود، در تاریکی بیهویتی سرگردان خواهد ماند.}
در همین بستر پرآشوب، شماری از مورخان سلفی در مشرق عربی نیز در حمله به دولت عثمانی همداستان شدند؛ حملهای که ریشه در پیشینهای خصمانه داشت و از برخوردهای خلافت عثمانی با دعوت سلفی در مراحل گوناگون آن بر جای مانده بود. این برخوردها، خود زادهٔ دسیسههای قدرتهای استعماری غربی بود که سلاطین عثمانی را به رویارویی با نیروی اسلامیِ نجد ـ قلب تپندهٔ دعوت سلفی ـ سوق میداد. افزون بر این، حمایت خلافت از جریانهای صوفیانه نیز بر شدت این خصومت میافزود. و از همه مهمتر، در سالیان پایانی، دولت خلافت زیر نفوذ طرفداران تورانیسم ترکی قرار گرفت؛ کسانی که آن را از التزام به منهج اسلامی، منهجی که دولت عثمانی در دورههای طولانی بدان شناخته میشد و همین ویژگی، مسلمانان را به پیوند و حمایت از آن برمیانگیخت ، دور ساختند.
در سوی دیگر، مورخان مارکسیست جنگی بیامان و بیوقفه بر ضد دولت عثمانی برافروختند. آنان دوران حکومت عثمانی را استمرار سلطهٔ نظام فئودالی میدانستند که سایهاش بر تاریخ قرون وسطی گسترده بود. به باور ایشان، عثمانیان هیچ دگرگونی چشمگیری در ابزارها یا نیروهای تولید پدید نیاوردند و تاریخ جدید از آن هنگام آغاز میشود که طبقهٔ بورژوازی و سپس سرمایهداری سر برآورد و در آغاز سدهٔ نوزدهم، دگرگونیهایی در عرصههای اقتصادی و اجتماعی پدید آورد. این نگرش، آنان را با مورخان اروپاییِ لیبرالگرا و نیز با صاحبان دیدگاههای قومگرایانه همداستان ساخت؛ کسانی که به گرایشهای محلی، پشتیبانیشده از سوی محافل ماسونی جهانی، دامن میزدند: از هواداران پروژهٔ «وحدت وادی نیل» میان مصر و سودان گرفته تا طرفداران گرایشهای محدودتری چون فرعونیگری در مصر، آشوریگری در عراق و فینیقیگری در شام و الخلاصه.....
در پژوهشهای یادشده، روحی حاکم بود آمیخته با کینهای کور و دورافتاده از هرگونه بیطرفی و انصاف علمی؛ و همین رویکرد خصمانه بود که واکنشی نیرومند در جهان اسلام برانگیخت تا به اتهامات و شبهاتی که دامان دولت عثمانی را نشانه رفته بود، پاسخی استوار و مستدل عرضه شود. در میان این واکنشها، اثر سترگ و سهجلدیِ دکتر عبدالعزیز شنوّی با عنوان «دولت عثمانی؛ دولتی اسلامی که بر آن افترا رفته است» جایگاهی ممتاز دارد.
از دیگر کوششهای ارجمند در این میدان، آثار پژوهشگر برجستهٔ تاریخ عثمانی، استاد محمد حرب است؛ اندیشمندی که برای امت اسلامی کتابهایی گرانمایه پدید آورد، از جمله:
«عثمانیان در تاریخ و تمدن»،
«سلطان محمد فاتح؛ گشایندهٔ قسطنطنیه و درهمشکنندهٔ روم»، و«سلطان عبدالحمید؛ واپسین سلطان بزرگ عثمانی».
همچنین از آثار سودمند و درخور اعتنا در تاریخ دولت عثمانی، پژوهش علمیِ دکتر موفّق بنیالمرجه است که بهعنوان رسالهٔ کارشناسی ارشد با عنوان «بیداری مرد بیمار؛ یا سلطان عبدالحمید و مسئلهٔ خلافت اسلامی» نگاشته شد. این اثر توانست با اتکا بر اسناد معتبر و حجّتهای استوار، پرده از بسیاری حقایق بردارد و تصویری روشنتر از آن دورهٔ حساس ارائه کند. افزون بر اینها، گروهی دیگر از نویسندگان معاصر نیز در این مسیر قلم زدهاند و هر یک به سهم خویش بر غنای این حوزه افزودهاند.
در کنار این تلاشها، جمعی از مورخان منصف ـ از میان نویسندگان ترک، عرب و حتی غربی ـ به بازنویسی تاریخ عثمانی همّت گماشتند. آنان در تحقیقات خود بر نسخههای خطی، اسناد رسمی، سجلات محاکم شرعی، وقفنامهها، دفاتر مالی، ثبتهای بندری، دفاتر روزنامهجات اداری و مجموعهٔ قراردادهای تجاری تکیه کردند؛ منابعی که ارزشی بس والا دارند، زیرا زندگی روزمرهٔ عربها را در دوران حکومت عثمانی با دقت و جزئینگری کمنظیر ثبت کردهاند.
علاوه بر این، پژوهشگران به اسناد آرشیو عظیم عثمانی در استانبول نیز استناد جستند؛ آرشیوی که هزاران سند مربوط به ایالات شرقی و غربی دولت عثمانی را در خود جای داده و گنجینهای بیبدیل برای بازسازی تاریخ آن دوران به شمار میآید.
بر این بنیاد، گروهی از مورخان معاصر عرب، قرائتهای متکثر از تاریخ عثمانی را با نگاهی منصفانه و رویکردی بیطرفانه بازشناختهاند. چنانکه پژوهشگر مصری، محمد عفیفی، بر آن است که:
«چهرهٔ دولت عثمانی از روزگاری به روزگار دیگر و از اقلیمی به اقلیم دیگر دگرگون میشود؛ سیمای آنان در مصر با سیمای آنان در شام یکسان نیست.»
و نیز پژوهشگر سوری، صقر أبو فخر، چنین میگوید:
«دولت عثمانی دولتی شرور نبود، بلکه بیگمان دولتی بزرگ و مقتدر بود. عربها هرگز آن را قدرتی استعمارگر نمیشمردند، بلکه آن را دولت خویش میدانستند؛ چنانکه فرزندان خود را با نامهایی چون «ترکی»، «ترکیه»، «دولت»و جز آن مینامیدند. با این همه، همچون هر دولت بزرگ دیگر، این دولت نیز دورههایی از صعود و سقوط، پیشرفت و انحطاط، سختگیری و مدارا، عدالت و استبداد را پشت سر نهاد. از این رو، مطالعهٔ تاریخ عثمانی ناگزیر در پرتو همین تناقضات و تحولات فهمیده میشود.»
در فرجام سخن میتوان گفت: پژوهشهای تاریخیِ نوین توانستهاند غبار را از چهرهٔ واقعیت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی دولت عثمانی بزدایند و زمینهٔ بازنگری ـ بلکه ابطال ـ این پندار را فراهم آورند که ملتها و جوامع زیر فرمان عثمانیان دچار عقبماندگی بودهاند.
بیشتر نویسندگان بر این باورند که عثمانیان چهار سده بر سرزمینهای عربی حکم راندند؛ سدههایی که در آن، سالهای شکوفایی و سالهای رکود در کنار یکدیگر حضور داشت. در ساختار دولت عثمانی، اقوام و زبانهای گوناگون مشارکت داشتند؛ از جمله عربها که در عرصههای تمدنی، فرهنگی و سیاسیِ آن دوران نقشی مؤثر ایفا کردند.
همچنین تصویر تیره و اغراقآمیزی که برخی مورخان از دورهٔ عثمانی ترسیم کردهاند، با حقیقت سازگار نیست. دولت عثمانی به تسامح دینی و فرهنگی شناخته میشد و در روزگاری که اروپا و بسیاری از پادشاهیهای جهان آکنده از تعصب، ستم و آزار بودند، این دولت به پناهگاهی امن و سرزمینی متمدن برای همهٔ کسانی بدل شد که از فشار سیاسی و آزار دینی گریزان بودند.
فهرست منابع در نگارش وترجمه مقاله
کتابها
الصلابی، علی. الدولة العثمانية: عوامل النهوض وأسباب السقوط. استانبول: دارالروضة.
الشناوی، عبدالعزیز. الدولة العثمانية: دولة إسلامية مفترى عليها.
حرب، محمد. العثمانيون في التاريخ والحضارة.
مقالات و پژوهشهای منتشرشده در رسانهها
البطّاوی، ثروت. «الحقبة العثمانية في بلاد العرب: فتح مبين أم غزو أثيم؟» رصيف 22، 28 آوریل 2017.
أبو فخر، صقر. «الدولة العثمانية: التاريخ والتزوير والاختلاف». العربي الجديد، 30 دسامبر 2017.
الطحاوی، حاتم. «البحث العربي في تاريخ العثمانيين». 7 اوت 2014.
کتابهای پژوهشی و تحلیلی
بیومی، زکریا. قراءة جديدة في تاريخ العثمانيين: التحالف الصليبي الماسوني الاستعماري وضرب الاتجاه الإسلامي.
*نکته: «اصلاحوب» با هدف ترویج گفتوگوی نخبگانی و بازخوانی متکثر تاریخ، این نوشتار را منتشر میکند. بدیهی است مسئولیت صحت استنادها و جهتگیریهای متن بر عهدهٔ پدیدآورندگان بوده و به معنای موضع رسمی این رسانه نیست.

نظرات