دنیای کودکان

یه حرف زیبا می‌گم...

گردآورنده: 
مصعب قادر پناه
وقتی گناهی کردم‌
یا ‌اشتباهی کردم
چیزی اگر شکستم
افتاد زمین ز‌ ‌دستم
( خاک تو سرم) نمی‌گم
( وای بمیرم) نمی‌گم

گوشه‌ای از قصه‌ی دو پیامبر...

گردآورنده: 
مصعب قادر پناه
ابراهیم( علیه السلام) پیامبر خدا بود او پسری به نام اسماعیل( علیه السلام) داشت اسماعیل هم پیامبر خدا بود او به پدر و مادرش کمک می‌کرد.

نامه‌ای که بعد از مرگ دخترم یافتم.

سلام علیکم: من مادر مریم هستم، دخترم مریم پارسال ١٦ مرداد ٩٢، روز بیست‌ونهم ماه مبارک رمضان در حادثه تصادف به همراه پدرش از دنیا رفت. امیدوارم که روحشان قرین رحمت گردد و خداوند آنها را و همه‌ى أموات مؤمنان را جنت الفردوس عطا فرماید(آمین یارب)
دخترم مریم دوازده ساله بود که از دنیا رفت. در مدت کمی که زندگی کرد من از او راضی بودم. دختری باهوش و درس‌خوان و با تقوا بود...
چند روز پیش تو قفسه کتابهای مریم دنبال کتاب تجوید می‌گشتم، چشمم افتاد به دفترش.

ای خدا

ای خدا با نام تو در بامداد
هرخروسی سر دهد بانگ اذان
نغمه‌ی توحید را‌ ما بشنویم
در نیایش‌های باد و در خزان

كسي كمك مي‌كند؟

یکی بود یکی نبود...
يك مرغ حنايي كوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگي مي‌كرد.دوستان او يك سگ خاكستري، يك گربه‌ي نارنجي و يك غاز زرد بودند.
يك روز مرغ حنايي مقداري دانه گندم پيدا كرد. او پيش خودش فكر كرد، "من مي‌توانم با اين دانه‌ها، نان درست كنم... 

آداب غذا خوردن

پيامبرگرامي‌ اسلام صلی الله علیه و سلم كه بزرگ‌ترين معلم اخلاق مي‌باشد، روزي به يكي از ياران نوجوان خود چنين سفارش كردند:
"سَمِّ اللَّهَ، وَكُلْ بِيَمِينِكَ، وَكُلْ مِمَّا يَلِيكَ "
 كه اي نوجوان! هر گاه خواستي غذا بخوري حتماً در آغاز نام خدا را ياد كن و« بسم الله الرحمن الرحيم» را بگو و با دست راستت آن را بخور و از آن قسمتي بردار كه جلو خودت مي‌باشد.

در خلوت

یکـى از عـلـمـاى وارسـتـه، کلاس درسى داشت و از میان شاگردانش به نوجوانى بیشتر احترام مـى‌گـذاشـت.

روزى یـکـى از شاگردان از آن عالم پرسید: چرا بى دلیل، این نوجوان را آن همه احترام مى کنید؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند.

آن مرغ ها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هر کدام کاردى داد و گفت: هریک از شما مرغ خود رادر جایى که کسى نبیند ذبح کند و بیاورد.

شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر یک از آنها، مرغ ذبح کرده خود را نزد استاد آورد، اما نوجوان مرغ را زنده آورد.

با یک گل بهار نمیشه

مثل همیشه، یکی بود، یکی نبود.

در گوشه‌ی جنگلی، یک درخت کاج بود. روی تنه کلفتِ کاج، سوراخ کوچکی بود. توی این سوراخ تنگ و تاریک، ننه کفش دوزک با دختر یکی یک دانه‌اش خال‌خالی زندگی می‌کرد.

ننه کفش دوزک با پوست سرخِ سنجد، کفش‌های کوچک و بزرگ می‌دوخت.

او از صبح تا شب سرش گرم کار بود. ولی خال‌خالی از صبح تا شب، پشت پنجره خانه می‌نشست و بیرون را نگاه می‌کرد

دنیا کشتزار آخرت است

وقتی مدت‌ها با یک تبلت یا آی پد کار می کنی و پس از آن با یک گوشی، احساس می‌کنی که یک اسباب بازی در دست گرفته‌ای.

وقتی مدت‌ها در یک شهر بزرگ و پر امکانات زندگی می‌کنی و پس از آن به یک شهر کوچک و یا روستای کم امکانات می‌روی، از زندگی بیزار می‌شوی و بسیار ناراحت می‌شوی و برایت سخت است.

نامه ای از محمد به محمد رسول الله(صلی الله علیه و سلم)

می خواهم نامه‌ای بنویسم به بزرگ‌ترین مرد جهان همان کسی که به او می‌گویند: پیامبر جهانیان.

پیامبر مهربانم! چقدر سخت است شروع کردن این نامه چون که نمی‌دانم چگونه شروع کنم و چه بگویم و چه بنویسم، چرا که حرف‌های زیادی برای گفتن دارم، من روزهای زیادی منتظر بودم که سالروز تولدت بیاید و بتوانم در این روز خوشحالی خودم را یه جوری اعلام کنم.

همزمانی محتوا