دنیای کودکان

بازی" زویدوم"

سلام دوستان هم وطن! من یکی از دانش آموزان کلاس ششم از شهر هشجین در استان اردبیل هستم و می‌خواهم در مورد یکی از بازی‌های محلی منطقه خود برای شما گزارشی بنویسم.

مادر!

شب تنها صدای لالایی مادر است،که در میان اشک‌های باد زوزه می‌کشد و آوای عشق سر می‌دهد. ماه تیمارت می‌کند و تو آرام می‌گیری و من درمیان گرمای نفس‌هایت چنان به خواب می‌روم که گویی هرگز آسوده نبوده‌ام.

آسمان آبی ... زمین پاک

روزی روزگاری در شهری زیبا دختری به همراه پدر و مادرش در خانه‌ای کوچک زندگی می‌کردند. این دختر اُکیا نام داشت. اُکیا به خانواده‌اش مخصوصا مادرش علاقه‌ی زیادی داشت. البته اکیا برادری به نام اُمید داشت که به هم بسیار وابسته بودند.

پیراهن کودکی

 می‌خواهم امروز سیری کنم در دفتر دیروز؛ می‌خواهم نگاهی بیندازم به قاب کودکی!
آن گریه‌های الکی، 

پلاسکو در نقاشی دو خواهر

دوستان نازنینم سلام

نقاشی هایی که می‌بینید هنر دست دینا ابراهیم زاده و خواهرش ژینا ابراهیم زاده، از شهر کرمانشاه است.

این دو خواهر مهربان، مثل دیگر هم وطنان عزیزمان از آتش سوزی ساختمان پلاسکو ناراحت شدند و برای نشان دادن تاسف خود این نقاشی‌های زیبا را کشیده‌اند و برای ما ارسال کرده‌اند.

از هر دوی این گل‌های بهشتی سپاسگزارم و منتظر نقاشی‌های زیبای شما عزیزان در آینده هستم.

از خدای مهربان می‌خواهیم از این به بعد در کشور عزیزمان اتفاقات ناگوار رخ ندهد.

آمین

خاطره‌ی یک اردوی به یاد ماندنی

اکنون یکی از روزهای پاییزی است که این نوشته را می‌‌نویسم؛ قلم به دست گرفته‌ام و می‌خواهم بنویسم از یک خاطره‌ی به یاد ماندنی در یک روز پاییزی میان دوستان ایمانی‌ام از مسجدی در یکی از مناظق تهران.

مادربزرگم

يك روز بابا
آمد به خانه
مامان شكايت
كرد از زمانه

پسر بچه و چهل دینار طلا

در زمان قدیم پسر بچه ای با مادرش در یکی از شهرهای ایران آن زمان زندگی می کرد، نام آن پسر بچه عبدالقادر بود، وقتی عبدالقادر به سن نه سالگی رسید مادرش تصمیم گرفت او را برای تحصیل علم و دانش به بغداد که یکی از مراکز علمی آن مان بود بفرستد.

همزمانی محتوا