بلاخره به آرزوم رسیدم(خاطره‌ای از ماه مبارک رمضان)

بلاخره به آرزوم رسیدم(خاطره‌ای از ماه مبارک رمضان)
نمی‌دانم از کجا شروع کنم؛ از وقتی که یادم میاد علاقه خیلی شدیدی به ماه مبارک رمضان و روزه گرفتن داشتم، ولی پدر و مادرم که خداومند خیرشون بده همیشه مخالفت می‌کردن و به طرق مختلف مانع از روزه گرفتنم می‌شدن، یک روز به بهانه اینکه دندونت درد میکنه... دندون درد روزه را باطل می‌کنه!، یک روز می‌گفتن چون رفتی حمام روزه‌ات باطل شده!، یک روز می‌گفتن چون آب دهنت رو قورت دادی روزه‌ات باطله! و... اون وقت‌ها ماه مبارک رمضان افتاده بود فصل پاییز و ساعت‌های روزه داری زیاد طولانی نبود، و منم، هفت، هشت سالم بود، به نظر خودم می‌تونستم روزه بگیرم، ولی چون فصل درس و مدرسه بود و من هم کمی جثۀ ریزی داشتم پدر و مادرم فکر می‌کردند توانش رو ندارم، گاهی به اسم روزه کله گنجشکی می‌گذاشتن روزه بگیرم، بعد می‌گفتند: بابا با منگنه روزه‌هایت رو به هم می‌چسبونه دوتا روز نصفه میشه یک روزکامل...، و من خوش خیال هم باورم می‌شد قند توی دلم آب می‌شد.
یک روز که به خیال خودم روزه بودم، چشمم افتاد به چغاله‌های درخت همسایه که از روی دیواراومده بود توی حیاطمون، وسوسه شدم و یکی از اونها رو چیدم ولی بعد پشیمان شدم چون هم بی اجازه چغاله چیده بودم وهم این که روزه‌ام باطل شده بود ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم یادم نبود روزه‌ام، پس روزه‌ام باطل نشده، و به اصطلاح اون روز اونطوری روزه گرفتم، داداشی داشتم که دو سال از من بزرگتر بود و چون خودش روزه نمی‌گرفت همه‌اش منو اذیت می‌کرد. یک روز لواشک می‌آورد جلوم می‌خورد، یک روز دیگر خوراکی، ولی من مصمم بودم وروزه کله گنجشکی‌هایم را می‌گرفتم. بالاخره گذشت و گذشت...
تا رسیدم به کلاس اول راهنمایی اون سال تصمیم گرفتم روزه‌هایم را کامل بگیرم ولی بابام نمی‌گذاشت، می‌گفت از درست عقب می‌مونی، یک روز در میون روزه بگیر، واسه همین چند شب برای سحری منو بیدار نکردن، یکبار که بیدارم نکرده بودن، مادرم که خدا ان شاء الله با صالحین محشورش کنه از سر دلسوزی گفت برو آشپز خونه صبحانه‌ات روبخور به ناچار رفتم سر سفره گریه‌ام گرفته بود، راه گلویم بسته شده بود، مادرم از آشپز خونه بیرون رفت، فکری به ذهنم رسید یکم چای ریختم داخل استکان ونعلبکی و خالیش کردم تو ظرف شویی و گذاشتم سر سفره، بعد رفتم بیرون و گفتم صبحانه خوردم، چند ساعت گذشت رفتم توی حیاط که مادرم داشت کاهو می‌شست چند تا از کاهو را برداشتم و برای این که بیشتر باور کنن روزه نیستم گذاشتمشون داخل دهنم و جویدم ولی قورت ندادم و رفتم جای دیگر و دور انداختم، موقع ناهار هم، همین کلک را زدم، مادرم متوجه شده بود ولی به روم نیاورده بود چون وقت اذان مغرب شد گفت: بیا افطار کن، فکر کردی من نفهمیدم روزه‌ای و چیزی نخوردی، بعد افطار خواستم درسهامو بخونم که سنگین شده بودم خوابم برد .بابام یهویی یه کشیده آبدار مهمونم کرد و کلی دعوام کرد، که کسی ازت میخواد روزه بگیری و درسهاتو نخونی( لازم به ذکره که درسم هم خوب بود وهمیشه جزء شاگردهای ممتاز بودم) فرداش مجبورم کرد روزه‌ام را بخورم. اون سال نتونستم روزه‌هامو کامل بگیرم و چهار روزش رو متأسفانه خوردم ولی سال بعدش در کلاس دوم راهنمایی به آرزوم رسیدم و سی روز کامل را روزه گرفتم.امیدوارم خداوند از تمام بندگانش قبول کنه.آمین

مطالب جدید