ادب و هنر

نارنجی‌پوش مهربانم

نویسنده: 
ولی رمضانی

 

 

نارنجی‌پوش مهربان! خش‌خش جاروهایت در نیمه‌های شب، قبل از خواب در رختخواب راحت و قبل و بعد از اذان صبح، عرق شرمندگی بر جبینم جاری می‌سازد. 

می‌دانم دلیل این نابهنگامی ساعت کاریت چیست!

آره خوب می‌دانم دلت نمی‌خواهد مایی که سبب این همه زحمت برایت شده‌ایم، شرمنده شویم، در خلوت شب تمیز می‌کنی تا ما نفهمیم که کثیف کرده‌ایم، تا خیلی راحت لحظه‌ی پایین کشیدن شیشه‌ی خودروهای آن‌چنانی و ریختن آشغال در کف خیابان را فراموش کنیم، انگار که اصلاً نریخته‌ایم. 

 

می‌دانم که همّت و اراده‌ات بسیار بلندتر از دسته‌ی جارویت است و در مقابل نا‌مهربانی‌ها کوتاه نخواهد آمد. مردانه برای کسب روزی حلال کار می‌کنی و هر روز بهتر از قبل خرابکاری‌های همشهریانت را جارو می‌زنی تا شهر تمیز بماند و مای شهروند شرمنده‌ی آَشغالی که دیروز بی محابا در کف خیابان ریختیم نشویم. 

ای‌کاش این همه بزرگواری و مهربانی‌ تو، کمی ما را به‌خود می‌آورد و با پرهیز از ریختن‌های بی محابا در تمیز نگه‌داشتن محیط زندگی به همکاری وادار می‌کرد.

 

ای‌کاش می‌فهمیدیم هر آشغالی که در کف خیابان و کوچه و بازار می‌اندازیم کمر چون تو عزیزی را برای برداشتن خم می‌کند و تصمیم می‌گرفتیم که دیگر تکرار نکنیم.

«قلم» مسیر سبز رهایی است

نویسنده: 
علی زمانیان

 

 تقدیم به آنان که می‌نویسند

با توام با تو ای قلم، 

ای آشنای دیرین من،

می‌دانم خسته‌ای از دو چیز: بیهودگی و دیوار 

 

قلم اگر حس اثربخشی نکند، موج بیهودگی بر او یورش می‌برد. از این رو، نوشتن، در خود شکستن است، زیرا واژگان، خیلی زودتر از ما می‌فهمند که برلبه‌ی تیغ راه می‌روند 

با این همه، 

امّا در خلوت مهتاب و شب‌های بی سایه، چشم به راهت می‌گشایم تا مگر از پس ستاره‌ای که پنهان شده‌ای، بیرون بیایی. و تنهایی شبانه را در بزم واژگانی محزون و گریزپای، جشن بگیریم. در ساحل کویر پر تلاطم و بر خط افق دور دست، منتظرم تا شاید با تو لبریز از معنا شوم. در پایان کوچه و آغاز راه، کلمات کز کرده‌ی ذهنم در گوشه‌ای، همچون طفل سرگردان و گمگشته، دست‌هایم را رها نمی‌کنند. 

 

آی قلم، چقدر دوست دارم گرمای آوازت را با دستانم احساس کنم. تو را که داشته باشم، در رودخانه‌ی اسرار آمیز و خیال‌انگیز انتهای شب، روح مجروحم را شستشو خواهم داد و غم‌هایم را به دست نسیم می‌سپارم. این تو هستی که همیشه به ملاقات دردهای کهنه‌ای می آیی که حلقوم آدمی را می‌فشارند. در لبخند نوازشگرت، آهسته و بی آن‌که بشنوی، با آسمان زمزمه می‌کنم. از زبان تو با خودم سخن می‌گویم.

زاگرس سیاه پوشید!

نویسنده: 
فرمیسک فرهادی

به بلندای قامتش سیاه‌پوش شده است!
شاهوی خوش‌قامت 
هنوز عزادار فرهاد بود! که داغ فرزندان رشیدش دوباره بر دلش نشست.
چه مصیبتی!
چه جانکاه و تکان دهنده!
یاد آن صحابی‌ای افتادم که تا فرمان جهاد را شنید، چند خرمایی که در دستش بود را رها کرد و عاشقانه لبیک گفت! چون نمی‌خواست یک دم هم تعلّل کند حتی به اندازه خوردن چند خرما.


ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

ققنوس شو

 
بر فراز لهیب شراره‌های درد

که در شریان سبز درخت
چنگ انداخته‌اند
بال‌های معصوم و روشنت را گرداگرد قداست پدران بلوط 
و مادران ارغوان و ختمی و لاله‌های واژگونش بگستران
ققنوس شو
تا برای همیشه‌ی تاریخ
داستان راز چشم‌های شوکا و کبک و تیهویش 
که شمارش نفس‌های محبوس در سینه‌ات را تا دقیقه‌ی آخر گریستند
قصه‌ی شبانه‌ی «روڵە»های کورد شود

مردمان امروزی

نویسنده: 
اسرا حکمتی

مردمان امروز عجب مردمان عجیبی هستند..!

البتّه مردم هر روز این‌گونه بوده‌اند!

به خدا ایمان ندارند چون او را نمی‌بینند 

و کرونا را هم باور ندارند چرا که با چشم سر نمی‌بینند!

به گمانم چندین و چند هزار انسان کشته شده به وسیله‌ی کرونا نشانه‌ی خوبی برای اثبات حضورش باشد ...! اینطور نیست؟!

امّا نه، انگار که این مردمان با هیچ نشانه‌ای متوجه نمی‌شوند. 

چه، اینان با دیدن این همه آیه‌ی قدرت و عظمت و شکوه و جلال در هستی، به وجود خدای لایزال پی نبرده‌اند!

معلّمم!

نویسنده: 
فرمیسک فرهادی

به ساعت شنی عمرم که نگاه می‌کنم انگار چیزی تهش نمانده یا در خوش‌بینانەترین حالت یک ثلث باقی است.

آدمی به اینجا که می‌رسد، معمولاً توقّفی می‌کند و به عقب نگاه می‌اندازد.

نگاهی عمیق، دقیق و ممتد.

مدّت‌ها همانطور می‌ماند و اشک از چشمان خیره‌اش سرازیر می‌شود.

گاه برقی از نگاهش می‌گذرد و تبسّمی، بی‌صدا بر لبانش نقش می‌بندد.

دل‌نوشته‌ای برای سفرکرده‌ی عزیزم؛ سیّدحسن

نویسنده: 
صلاح قاسمیانی

گرامی می‌دارم یاد و خاطره‌ی یکی از عزیزترین برادرانم را که یک ماه اخیر را در اندوه فراق‌اش به سختی گذرانده‌ام؛ او کسی نبود جز سیّد حسن تالانه که در دانشگاه تبریز، دانشجوی سال آخر دکتری حرفه‌ای داندانپزشکی بود. 

سالِ نو حالِ نو!

نویسنده: 
سیّد مسلم لبیب

سال رفت و دی گذشت، به برخی شادمانی نقش بست و به دیگری غبار پریشانی نشست؛ آن یکی از تلاش بسیار و این یکی از خواب بی‌شمار. کم نبودند آنانی که غمی غمناک و شبی نمناک داشتند، چه بسا روز اندر روز تخم نا امیدی کاشتند و از خرمن سال پار، چنگی هم بر نداشتند.

اکنون نمی‌خواهم از سردی زمستان و زردی خزان بگویم چرا که بزم گلستان، شور بلبلان و شعور شاعران به من اجازه نمی‌دهند تا چشم فرو بگیرم و از بهار نگویم و بر سایه‌ی سیاه سرکش زمستان خیره شوم و از گلایه‌ها و شکایتها دم زنم.

نجوایی با معبود؛ زمزمه‌ی دلخوشی‌های زندگی‌ام

آدمى همواره در تنگناها و سختى‌های زندگی، معبود را به یاد می‌آورد، تقصيرات خود را گردن مى‌نهد و حسرت گذشته‌ی از کف‌رفته‌اش را می‌خورد...

امّا سختى‌ها جملگی یکدست و به یک میزان نیستند؛ به‌ویژه آنگاه كه سختى و مشقّت همه‌گير گشته و گریبانگیر همگان می‌شود و جمله آدمیان، همزمان بدان گرفتار می‌آیند؛ مانند وضعيتى كه اکنون پيش آمده است و همه را به خود مشغول ساخته.

در چنین شرایطی سخت و دشوار، هر كس به فراخور خود به اعمال و گذشته‌اش می‌اندیشد، حسرت كارهاى نكرده‌اش را مى‌خورد؛ يا نادم و پشيمان از کرده خویش می‌گردد...

ویدئو: وجود پرمهر

وجود پر مهر
استاد عبدالرحمن پیرانی

همزمانی محتوا