گفتاری در باب سکولاریسم: مفهوم، مبانی، مسائل و حیطه‌های آن- بخش آخر

نویسنده‌: دکتر‌هاشم آقاجری

تیپ‌ ایده‌آل‌ سکولاریسم‌:
سکولاریسم‌ آرمانی‌ یا حداکثری‌، نوعی جهان‌بینی‌ عقل‌گرایانه‌ غیر معنوی‌ و ماتریالیستی‌ در چارچوب‌ اتوریته‌ و مرجعیت‌ مطلق ‌آدمی‌ و وحدت‌ مادی‌ جهان‌ است. بر مبنای‌ این‌ دیدگاه‌، هستی‌ عاری‌ از هرگونه‌ راز و قداستی‌ است‌ و انسان‌ و طبیعت‌ هر دو محصول‌ چنین‌ وجود بی‌روح‌ و فاقد معنایی‌ هستند‌، لذا:
١ـ عالم‌ طبیعی‌ و انسانی‌، عالمی‌ واحد و به‌ هم‌ پیوسته‌، خودکفا و تک‌ساحتی‌ است‌ که‌ هیچگونه‌ شان‌ و مرتبه‌ فراطبیعی‌ و فرابشری ‌ندارد و اگر هم‌ داشته‌ باشد، مهمل‌ و بی‌معنا بوده‌ و قابل‌ توجه‌ و عنایت نیست‌.
٢ـ عالم‌ شامل همه شئون و اموری‌ است‌ که «عقل‌» دنیوی‌ و خودبنیاد، اعم‌ از عقل‌ معطوف‌ به‌ ارزش‌ یا عقل‌ معطوف‌ به‌ هدف‌ ـ وسیله‌، برای‌ شناخت‌، تفسیر و هنجارگذاری‌ در آن‌ کافی‌ است‌. عقل‌ انسانی‌ خود می‌تواند نظام‌های‌ معرفت‌شناختی‌، زیبایی‌شناختی‌ و اخلاقی‌ لازم‌ را برای‌ اداره ‌زندگی‌ عمومی‌ و خصوصی‌ خویش‌ استنباط کرده‌ و محیط مادی‌ و اجتماعی‌اش‌ و حتی‌ خود را آنگونه‌ که ‌می‌خواهد بازسازی‌ کند.
٣ـ رابطه ‌انسان‌ با خود، دیگری‌ و طبیعت‌، رابطه ‌معرفت‌ ـ سلطه‌ است‌ و انسان‌/ سوژه‌ معرفتی‌ ـ اقتداری‌ با تکیه‌ بر عقل‌ خودبنیاد به‌ اعمال‌ سلطه‌ بر ابژه ‌طبیعی‌ و انسانی‌ می‌پردازد. بدین‌ ترتیب‌ روند توجیه‌ (Justification) شکل‌ گرفته‌ و بسط و گسترش ‌می‌یابد تا آنجا که‌ انسان‌ بر طبیعت‌ و همه محیط پیرامونی‌ حاکم‌ شده‌ و همه چیز، حتی‌ خود را زیر چتر قانونمندی‌های‌ عقل‌ دنیوی‌ (سکولار) و مادی‌ قرار دهد. چنین‌ الگو و طرح‌ انتزاعی‌، خالص‌ و ایده‌آلی‌ از سکولاریسم‌، تنها به‌ معنای‌ جدایی‌ دین‌ از دولت‌ یا عرصه ‌عمومی‌ زندگی‌ بشری‌ نیست‌، بلکه‌ مبین‌ جدایی‌ همه ‌ارزش‌های‌ قدسی‌ و دینی‌ اخلاقی‌ و انسانی‌ (به‌ مفهوم‌ امانیسم‌ مبتنی‌ بر هستی‌شناسی‌ معنوی‌ و قدسی‌) از عالم‌ و آدم‌ است‌. سکولاریسم‌ ایده‌آل‌، نوعی الگوی‌ وحدت‌ وجودی‌ عقلی‌ ـ مادی‌ در برابر الگوی‌ وحدت‌ وجودی‌ اشراقی‌ ـ معنوی‌ است‌ که‌ هستی‌ را به‌ یک‌ کل‌ مادی‌ و نسبی‌ بدون‌ راز و رمز و تهی‌ از هر قداست‌ و معنایی‌ تبدیل‌ می‌کند، اما در واقعیت‌ تاریخی‌ و فرآیند تحولاتی‌ که‌ به‌گونه‌ای‌ مرحله ‌ای‌ و انضمامی‌، غیرخالص‌ و ترکیبی‌، حلقه‌های‌ زنجیره‌ سکولاریزاسیون را تشکیل‌ می‌دهد، همچون دیگر نمونه‌های‌ زنجیره‌ای‌ و پروسه‌های‌ تحولی‌ و تاریخی‌، سکولاریسم‌ دو مرحله را پشت‌ سر گذاشته‌ است. نخست‌ دوآلیسم‌ و ثنویت‌ سوژه (انسان‌)/ ابژه‌ با مرکز انسان‌ ـ طبیعت‌ مادی‌ و چارچوب‌گرایی‌ مطلق‌ و الگوهای‌ عام‌، جهانی‌ و مبتنی‌ بر کلان‌ روایت‌ است‌ که‌ در دوره ‌مدرنیسم‌، به‌ ظهور رسیده‌ است‌ و دوم‌ وحدت‌ سوژه/ابژه‌ و ادغام‌ و انحلال‌ آنها در یکدیگر و در نتیجه‌ نابودی‌ سوژه‌ و ذات‌ و از بین‌ رفتن‌ مرکز، نسبی‌ شدن‌ همه چیز، جایگزینی‌ روایت‌های‌ سیال‌، ناپایدار و خرد است‌ که‌ پست‌مدرنیسم‌ آن‌را نمایندگی‌ می‌کند. دوره‌ مدرنیته‌ در بحران‌ و تغییر گفتمان سکولاریسم به‌ پست‌سکولاریسم‌، عبور از «آگاهی‌ به‌ خود و طبیعت‌» به «ناآگاهی‌ از آگاهی‌ به‌ خود و طبیعت» که‌‌این‌ چرخش‌ انتقالی‌، در اواخر قرن‌ نوزدهم‌ و آغاز قرن‌ بیستم‌، در کانت‌ و نیچه‌، با نقادی‌ خرد و آشکار کردن‌ حدود و ناتوانی‌های‌ عقل‌ آدمی‌ و اعلام‌ مرگ‌ خدا و نیهلیسم‌ مرحله تدارک‌ و آمادگی‌ خود را شروع‌ کرده‌ بود. عقل‌ خودبنیاد و تولیدکننده ‌معرفت‌ ـ ارزش‌ ـ سلطه‌ در سکولاریسم‌ از همان‌ آغاز تکوین‌، دلالت‌ها و همبسته‌هایی‌ در عرصه ‌روابط خود مدرن‌ غربی‌ با دیگری‌ غیر مدرن‌ شرقی‌ داشت‌، زیرا که‌ هرچند انسان‌ مدرن‌ غربی‌ طرح‌ مدرنیته‌ را با گرایش‌ امانیسم‌ عاری‌ از خداوند و ریشه‌های ‌قدسی‌ و هستی‌شناختی‌ معنوی‌ ـ که‌ خدا را حاشیه‌نشین‌ می‌کند و انسان‌ را در متن‌ و مرکز هستی‌ می‌نهد ـ آغاز کرد، اما این ‌طرح‌، به‌مثابه‌ فلسفه‌ای‌ سکولاریستی‌ انسان‌ را موجودی‌ طبیعی/مادی‌ می‌داند که‌ ریشه‌ در خاک ‌طبیعت/ماده‌ دارد و بنابراین‌ تنها می‌تواند به‌ منافع‌ خود بیندیشد و برای‌ خویش‌ در قبال‌ هستی‌، هیچگونه‌ مسؤولیت‌ اخلاقی‌ و تکلیف‌، جز حقوق‌ نشناسد. به‌ همین ‌سبب‌، به‌ جای‌ مرکزیت‌ یافتن‌ انسان‌ در هستی‌، انسان‌ سفیدپوست‌ اروپایی‌ مرکزیت‌ پیدا می‌کند و دوگانگی‌ انسان‌ سفید و طبیعت‌، جایگزین‌ دوگانگی‌ انسان‌ و طبیعت‌ می‌شود.
تمام‌ تلاش‌ این‌ انسان‌ سفید مدرن‌ معطوف‌ بدان‌ می‌شود که‌ همه ‌ابزارها و روش‌های معرفت‌ و سلطه‌ بر طبیعت‌ و دیگر انسان‌ها را به ‌دست‌ آورد و از همه آنان‌ به‌ بهره‌کشی‌ بپردازد. پیدایش‌ استعمار و امپریالیسم‌، ظهور اقتصادی‌ ـ سیاسی‌ رابطه ‌چنین‌ انسان‌ غربی ‌مدرن‌ و سکولاری‌ با «دیگری‌» است‌.

تحقق‌ سکولاریسم‌ ایده‌آل‌ در فرآیند تاریخی (سکولاریزاسیون‌) از مدرنیسم‌ تا پست‌مدرنیسم‌: تفسیر هیچ‌ تاریخی‌ بدون‌ یک ‌الگوی‌ خالص‌ و انتزاعی‌ و مدل‌ کلی‌ و آرمانی‌ امکان‌پذیر نیست. فرآیند زنجیره واقعی‌ و تاریخی‌ سکولاریسم‌ با تیپ‌ ایده‌آل ‌خود در مراحل‌ ابتدایی‌ و میانی‌، تفاوت‌هایی‌ را نشان‌ می‌دهد، همچنان‌که‌ در سطح‌ خرد و انضمامی‌، به‌ سبب ‌خود ویژگی‌ها و شرایط خاص‌ هر کشور یا مقطعی‌، می‌توان‌ نمونه‌های‌ عینی‌ مرکب‌، التقاطی‌ و اختلاط‌آمیزی‌ را دید، اما بطور کلی‌ و صرف‌نظر از خود ویژگی‌ها یا تفاوت‌های‌ ناشی‌ از موقعیت‌های‌ ناقص‌ و ترکیبی‌، منطق‌ مضمونی‌ و دوره‌ بندی‌ فرآیند تحقق‌ یا بسط و انکشاف‌ نمونه‌ خالص‌ سکولاریسم‌، قابل‌ تفکیک‌ و تمایز به‌ دو دوره ‌مدرنیستی‌ و پست‌مدرنیستی‌، در تاریخ‌ غرب‌ است. زنجیره‌‌ایده‌آل‌گرایانه‌ سکولاریسم‌ در چارچوب‌ اتوریته انسانی‌ و وحدت‌گرایی‌ مادی ‌قرار دارد و بر این‌ فرض‌ مبتنی‌ است‌ که‌‌این‌ زنجیره‌ در واپسین‌ حلقه‌، به‌ پایان‌ منطقی‌ خود خواهد رسید، یعنی‌ حاکمیت‌ انسان‌ بر خود و طبیعت‌ و مرکزیت‌ مطلق‌ آدمی‌ بر عالم‌، اما این‌ زنجیره‌، رشته‌ای‌ پارادوکسیکال‌ و حاوی‌ تناقضی‌ درونی‌ است‌.
تناقضات‌ و ناسازواره‌هایی‌ از قبیل‌ خدایگان‌ کردن‌ همزمان‌ انسان‌ و طبیعت‌، تقابل‌ سوژه ‌انسانی‌ با ابژه ‌طبیعی‌، تقابل‌ مطلق‌ و نسبی‌، کل‌ و جزء، معنا و بی‌معنایی‌، ثبات‌ و تغییر در فرآیند تحقق‌ تاریخی‌، این‌ تقابل‌ و تناقض‌ به‌ سمت‌ سویه ‌سلبی‌، منفی‌ و نسبی‌ آن‌ میل‌ می‌کند و سرانجام‌ به‌ جای‌ پیروز شدن‌ انسان‌، عنصر مادی‌ سلطه‌ می‌یابد و بدین‌ ترتیب‌ از دوران‌ قهرمان‌گرایی‌ مدرنیته‌ به‌ نیهلیسم‌ و پوچ‌انگاری‌ مدرنیستی‌ رسیده‌ و از آنجا به‌ پست‌مدرنیسم‌ استحاله‌ می‌شود. شاید بتوان‌ نقطه ‌آغازین‌ چنین‌ استحاله‌ و انتقالی‌ را در دهه‌ شصت‌ قرن‌ بیستم‌ جست وجو کرد. دوره‌‌ای‌ که‌ مدرنیسم‌، به‌ سمت‌ بحران‌ و یأس‌ گرایش‌ یافته‌ و زمینه‌ آگاهی‌ پست‌مدرنیستی و در واقع‌ نفی‌ آگاهی‌ آغاز می‌شود. مدرنیته‌ و مدرنیسم‌، به‌ نقد شالوده‌شکنانه‌ و نفی‌آمیز خود معطوف‌ می‌شود.
برخلاف‌ دوره ‌نخست‌ (مدرنیسم) که‌ یک‌ یا دو مرکز (انسان‌ و طبیعت‌) وجود داشت‌، در دوره‌ دوم‌ با شمار زیادی‌ از مراکز روبرو می‌شویم‌ و یا اینکه‌ وجود هرگونه‌ مرکز و مرکزیتی‌ نفی‌ و انکار می‌شود. با استفاده‌ از تیپ‌ ایده‌آل‌ تفسیری‌، می‌توان‌ فرآیند بسط و گسترش‌ سکولاریسم‌ را علیرغم‌ ظواهر متنوع‌ و پیچیده‌، تفسیر کرده‌ و وحدت‌ مضمونی‌، منطقی‌ و پنهان‌ نهفته‌ در ورای‌ همه تفاوت‌ها، تنوع‌ها، نقص‌ها و ترکیب‌های‌ مرحله‌‌ای‌ و مقطعی‌ را منکشف‌ ساخت‌. باید متذکر شد که‌‌این‌ دوره‌ بندی‌ از فرآیند سکولاریزاسیون‌ در جریان‌ تاریخ‌ مدرنیته ‌غربی‌، ارزشی‌ تفسیری‌ و تحلیلی‌ دارد و با ملاحظات‌ ذیل‌ باید به‌ آن‌ نگریست‌:
١ـ ساده‌سازی‌ (Simplification) بازتاب‌ ساده‌ و مستقیم‌ واقعیت‌ عینی‌ و خارجی‌ نیست‌ و صرفاً روشی‌ برای‌ تفسیر و تحلیل‌ انبوه ‌درهم‌، متقاطع‌ و بعضاً موزاییکی‌ است.
٢ـ دوره‌ مدرنیستی‌ خود از چند مرحله تشکیل‌ شده‌ است‌:
الف‌ ـ مرحله انباشت‌ اولیه‌ از دوره‌ اکتشافات‌ جغرافیایی‌ تا انقلاب‌ فرانسه و انقلاب‌ صنعتی‌، در قرن‌ پانزدهم‌ تا هجدهم (سرمایه‌داری‌ تجاری‌ تا سرمایه‌داری‌ صنعتی‌) و ظهور استعمار در قرن‌ نوزدهم‌ و دوره‌ مدرنیزاسیون‌ ماتریالیستی‌ قهرمان‌گرایانه‌ و اتوپیویایی‌، فلسفه‌ عقل‌گرایی‌ مادی‌ و ایدئولوژی‌های‌ بشری.
ب‌ ـ مرحله پراگماتیستی‌، مصرف‌گرایی‌، رفاه‌ و زمینه‌های‌ نخستین‌ عقل‌گریزی‌ پست‌مدرنیسم‌، مرحله دوم‌ مدرنیسم‌ در مرحله ‌نخست‌ پنهان‌ بوده‌ است‌، چرا که‌ ریاضت‌گرایی‌ دیروز برای‌ مصرف‌گرایی‌ فردا بوده‌ است.
ج‌ ـ دهه‌ شصت‌ قرن‌ بیستم‌ به‌ عنوان‌ نقطه‌ فرضی آغاز بحران مدرنیستی و تدارک‌یافتن‌ اولیه پست‌مدرنیستی‌ به‌ معنای‌ نوعی ‌انفصال‌ و جداسازی‌ قاطع‌ تاریخی‌ نیست‌، چرا که‌ فرآیند سکولاریسم‌ و مدرنیزاسیون‌ امری‌ تدریجی‌ و تاریخی‌ است‌ و ظهور وزوال‌ پدیده‌های‌ آن‌، موضوعی‌ تقویمی‌ و زمانی‌ نیست‌ که‌ بتوان‌ سال‌ و روز مشخصی‌ را به‌ عنوان‌ پایان‌ یا آغاز تکوین‌ و تحول پدیده‌ مشخص‌ کرد. این‌ دهه‌ بیشتر جنبه‌ نمادین‌، تقریبی‌ و کلی‌ دارد و باید استمرار و انقطاع‌ را به‌گونه‌ای‌ موازی‌ و آمیخته‌ مورد توجه‌ قرار داد. سکولاریسم/سکولاریزاسیون‌ و مدرنیسم/مدرنیزاسیون‌ محدود به‌ زمینه‌ و عرصه ‌منحصر به‌ فردی‌ نمی‌شود، بلکه‌ ساحت‌ها و ابعاد گوناگون‌ فلسفی‌، معرفت‌شناختی‌ و زیبایی‌شناختی‌، تصاویر مجازی‌ و نمادی‌، اخلاقی و سبک‌ زندگی‌، اقتصادی‌، سیاسی‌ ـ اجتماعی‌ و بین‌المللی‌ دارد که‌ می‌توان‌ آنها را با دو روش‌ دیاکرونیک‌(Diachronic)، با زمانی‌ و سینکرونیک‌(Cynchronic) ، همزمانی‌ یا افقی‌ و عمودی‌ مطالعه‌ کرد. در روش‌ اول‌ که ‌شیوه‌ای‌ تکاملی‌ هم‌ هست‌، ابتدا همه ابعاد و زمینه‌‌های‌ سکولاریسم‌ مدرنیستی‌ مورد مطالعه‌ واقع‌ شده‌ و سپس‌ ازتحول‌ و تکامل‌ آنها در دوره‌ پست‌مدرنیستی‌ سخن‌ گفته‌ می‌شود، اما در روش‌ دوم‌ که‌ شیوه‌ای‌ تکاملی‌ هم‌ به‌ شمار می‌رود، ابتدا سکولاریسم‌ مدرنیستی‌ در همه ابعاد و زمینه‌ها مورد مطالعه‌ و بررسی‌ قرار می‌گیرد و سپس‌ به‌ دوره‌ پست‌مدرنیستی‌ با تمام‌ ساحت‌های‌ آن‌ پرداخته‌ می‌شود. ما در این‌ نوشته‌ می‌کوشیم‌ تا با روش‌ اول‌، یعنی‌ روش‌ دیاکرونیک‌ و شیوه ‌تطبیعی‌، سیر تحول‌ سکولاریسم‌ در ابعاد چندگانه ‌خود و در دو مرحله مدرنیستی‌ و پست‌مدرنیستی‌ را مورد توصیف‌ و تحلیل‌ قرار دهیم.

١ـ ساحت‌ فلسفی
طرح مدرنیسم‌ خردگرا و مادی‌ در دوره‌ مدرنیته‌ آغاز شد، طرحی‌ که‌ به‌ یک‌ کل‌ مادی‌ ثابت‌ و هدفمند اعتقاد داشت‌. این‌ کل‌ درمرحله ثنویت‌ متصلب‌ می‌تواند انسانی‌ یا طبیعی/مادی‌ باشد، هنگامی‌ که‌ به‌ مرحله وحدت‌ متصلب‌ می‌رسیم‌، طبیعت/ماده‌ یا هر کل‌ سکولار دیگر جانشین‌ می‌گردد. مدرنیسم‌ چیزی‌ بیش‌ از استفاده‌ از علم‌ و تکنولوژی‌ بود. علم‌ و تکنیک‌ رها از هرگونه ‌ارزش‌، در مدرنیسم‌ مبتنی‌ بر امانیسم‌ غیر الهی‌، انسان‌ از همه سویه‌ها و ابعاد هستی‌شناختی‌، مینوی‌ و معنوی‌ جدا شده‌ و با کنار گذاشتن‌ همه ‌پیوندهای‌ قدسی‌، تمام‌ نظام‌های‌ ارزشی‌ و اخلاقی قراردادی‌ می‌شود، فرآیند اصلاح‌ دینی‌ ورفرماسیون‌، به‌تدریج‌ همه ‌امور قدسی‌، معنوی‌ و الهی‌ را از عرصه ‌عمومی‌ خارج‌ کرده‌ و در حاشیه‌ زندگی‌ خصوصی‌قرار داد. با انجام‌ چنین‌ امری‌، در عرصه ‌دین‌، دیدگاهی‌ سکولار پدیدار گشت‌ که‌ انسان‌ را به‌ جای‌ خداوند در مرکزهستی‌ نشاند و از دین‌ بشری‌، دینی‌ جهانی‌ و دنیوی‌ ساخت‌. این‌ دیدگاه‌ فلسفی‌ و شبه‌دینی‌ در همه ‌زمینه‌های ‌معرفت‌شناختی‌، زیبایی‌شناختی‌، اخلاقی‌ نظرگاههای‌ ویژه‌ خویش‌ را دارد و نظام‌های‌ ایدئولوژیک‌ و تئوریک ‌گوناگونی‌ از آن‌ منشعب‌ شده‌ است‌. این‌ دین‌ دنیوی‌، سفر تکوین‌ خاص‌ خود را پیدا می‌کند (اصل‌ انواع‌) و پیامبرانش‌ کسانی‌ چون‌ جرمی‌ نبتام‌، چالز داروین‌ و کارل‌ مارکس‌ می‌شوند. روایت‌ کلان‌ آن‌، اصل‌ پیشرفت‌ ترقی‌ و تکامل‌ است‌ و بهشت‌ آن‌ یوتوپیای‌ علمی‌ و تکنیکی‌ است‌، چنانکه‌ دوزخش‌ عقب‌ماندگی‌ مادی‌ است.
در درون‌ این‌ نظام‌، دوگانگی‌ و ثنویتی‌ متصلب‌ میان‌ انسان‌ و طبیعت‌ ایجاد شد که‌ بر اساس‌ آن‌، گاهی‌ انسان‌ مرکزیت‌ هستی‌ را به‌ خود اختصاص‌ داد و گاهی‌ طبیعت‌/ ماده‌ مرکزیت‌ یافت‌. از همان‌ آغاز میان‌ دین‌ دو مرکز هستی‌، تضاد و کشمکشی‌ وجود داشت‌.
به‌همین‌ دلیل‌ اندیشه‌های‌ امانیستی‌ عقل‌ را برطبیعت‌ و ماده‌ برتری‌ دادند و بر آزادی‌ انسان‌ و قدرت‌ او برای‌ شناخت‌ قوانین ‌طبیعت‌ و سلطه‌ بر آن‌ تأکید کردند. در پرتو همین‌ معرفت‌ و قدرت‌ است‌ که‌ مسیر زندگی‌ مادی‌ و اخلاقی‌ انسان‌ تعیین‌ می‌شود. با این‌ همه، همچنان‌ جهان‌ و تاریخ‌، هدفمند شمرده‌ شده‌ و بر اساس‌ اصل‌ تکامل‌ و پیشرفت‌ تاریخی‌ و قانونمندی‌ تاریخ‌ پیروزی‌ انسان (انسان‌ سفید و اروپایی) و دستیابی‌ به‌ آرمانشهر خود، امری‌ تخلف‌ناپذیر است‌. ایمان‌ به‌ پیشرفت‌، محرک‌ انسان‌ و تاریخ‌ شد و قهرمان‌گرایی‌ دنیوی‌ و مادی‌، ظهور یافت‌. درست‌ در همین‌ زمان‌، دیدگاهی‌ انسان‌ستیزانه‌ پدیدار گشت‌ که‌ معتقد بود علم‌ از هرگونه‌ارزش‌ مقدس‌ و هدف‌ انسان‌ تهی‌ است‌، در فلسفه‌ اسپینوزا و علم‌ نیوتنی‌، طبیعت‌ جای‌ انسان‌ را گرفت‌ و ماده‌ در مرکزیت‌ وجود نشست‌ و به‌ دنبال‌ آن‌ انسان‌ نیز چاره‌ای‌ جز تسلیم‌ به‌ قوانین‌طبیعی‌ و مادی‌ نداشت‌. با پیدایش‌ این‌ اندیشه‌ها، به‌ تدریج‌ ارزش‌های‌ مسیحیت‌ و همه امور قدسی‌، مطلق‌ و ثابت‌ رنگ‌ باخت‌ و عرصه‌‌‌های‌ گوناگون‌ زندگی‌ انسان‌ از یکدیگر جدا شده‌ تا هر یک‌ اتوریته و مرجعیت‌ خاص‌ خویش‌ را داشته‌ باشند و از انسان‌ مرکززدایی‌ شود.
هنگامی‌ که‌‌این‌ مرحله تقریبا از نیمه‌ دوم‌ قرن‌ نوزدهم‌ آغاز گشت‌، اندک‌ اندک‌ پایه‌های‌ دیدگاه‌ معرفتی‌ و فلسفه‌ معطوف‌ به‌ شناخت و سلطه‌ برطبیعت‌ و قوانین‌ آن‌ به‌ لرزه‌ درآمد. وجود کل‌ مادی‌ و علیت‌ سخت‌ و متصلب‌ در علوم‌ مورد تردید قرار گرفت‌ و این ‌دیدگاه‌ قوت‌ گرفت‌ که‌ نه‌ شناخت‌ طبیعت‌ کار آسانی‌ است‌ و نه‌ کشف‌ قوانین‌ آن‌، به‌ سادگی‌ امکانپذیر است‌. اعتقاد بشر به‌ قانونمندی ‌تاریخ‌ و اصل‌ پیشرفت‌ متزلزل‌ شد و در همین‌ جا بود که‌ نیچه‌ از راه‌ رسید و مرگ‌ خدا را اعلام‌ کرد، چیزی‌ که‌ در بیان‌‌‌ هایدگر با عنوان «پایان‌ متافیزیک» تکرار دیگری‌ یافت‌. هرچه‌‌این‌ احساس‌ که‌ تمدن‌ غربی‌ دچار مشکل‌ شده‌، افزایش‌ می‌یافت‌، باورهای ‌نیهلیستی‌، پوچ‌انگارانه‌ و نیست‌گرایانه‌ بیشتر گسترش‌ پیدا می‌کرد، بطوری‌ که‌ به‌ نظر می‌رسد میان‌ هیچ‌انگاری فلسفی و رشد مصرف‌گرایی‌ ارتباط معنادار و مستقیمی‌ وجود داشته‌ است‌. انقلابی‌ بر ضد هرگونه‌ کل‌گرایی‌ و ثابت‌گرایی‌، اعم‌ از مادی‌ و معنوی‌ شکل‌ گرفت‌ و مکاتب‌ فلسفی‌ جدیدی‌ ظهور کردند که‌ نقد مدرنیسم‌ خردگرا و مادی‌، ایده‌ روشنگری‌ و اصل‌ پیشرفت‌ را نشانه‌ رفتند. این‌ همه نشانه ‌به‌ بن‌بست‌ رسیدن‌ دوره‌ سکولاریسم‌ مدرنیستی‌ و متصلب‌ بود، اما با وجود این‌، آنچه‌‌این‌ دوره‌ را از سیالیت‌ مطلق و سرگردانی‌ رهایی‌ می‌بخشید، احساس‌ بیچارگی‌ و درماندگی‌ ناشی‌ از آن‌ بود، زیرا انسان‌ غربی‌ هنوز خاطرات‌ دوران‌ قهرمان‌گرایی‌ مادی‌ را در لابه‌لای‌ خاطره‌ خویش‌ نگاه‌ داشته‌ بود. انتشار هگلیسم‌ و مارکسیسم‌ در جهان‌ سوم‌ به‌ همین‌ دوره‌ مربوط می‌شود، فلسفه‌هایی‌ که‌ اعتقاد داشتند مرکزی‌ نیرومند در هستی‌ و تاریخ‌ وجود دارد و انسان‌ می‌تواند بر سرنوشت‌ و تقدیر خود سلطه‌ یابد. حتی‌ نیچه‌ که‌ مرگ‌ خدا را اعلام‌ کرده‌ بود، به‌‌این‌ نکته‌ اشاره‌ داشت‌ که‌ «سایه‌های‌ خدا» یعنی‌ مفاهیمی‌ از قبیل‌ علیت‌، کلیت‌، نهایت‌مندی‌، هنوز در گوشه‌ و کنار جهان‌ به‌ حیات‌ خود ادامه‌ می‌دهند.

در پایان‌ مرحله مدرنیستی‌، ماتریالیسم‌ مرکزیت‌ کامل‌ و پویایی‌ ذاتی‌ و مستقل‌ از اراده‌ انسان‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ و همه چیز اعم‌ از عقل‌، علم‌، انسان‌ و در چنگال‌ صیرورت‌ و تغییر فرو می‌افتد. نظام‌های‌ کلی‌ برچیده‌ می‌شود و انسان‌دیگر از اصل‌ و معنای‌ هیچ‌ چیز پرسش‌ نمی‌کند. انسان‌ آزادی‌ و اراده‌ خویش‌ را از دست‌ می‌دهد و عقل‌ و محصولات‌اندیشه‌ از مرجعیت‌ و اقتدار بلامنازع‌ فرو می‌افتد.
در چنین‌ شرایطی‌، انسان‌ به‌ ماده‌ای‌ غرق‌ شده‌ در یک‌ نظام‌ ماشینی‌تبدیل‌ می‌شود و سیالیت‌ و جدایش‌پذیری‌ به‌ اوج‌ خود می‌رسد.
سرانجام‌ پس‌ از سپری‌ شدن‌ دوره‌‌ای‌ که‌ ماده‌ و طبیعت‌، به‌ جای‌ انسان‌ مرکزیت‌ عالم‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بود، به‌ تدریج‌ بی‌مرکزی‌ و بی‌هدفی‌ جای‌ آن‌ را می‌گیرد و بدین‌ترتیب‌ دوره‌ «پساها»، «مابعدها»، «پست‌ها» (Post) فرا می‌رسد. پسا ایدئولوژی‌، پساتاریخ‌، پسامتافیزیک‌، پساماتریالیسم‌، پساسکولاریسم‌.
در این‌ مرحله خردگریزی‌ مادی‌ به‌ جای‌ خردگرایی‌ مادی‌ می‌نشیند و با محو همه ‌ارزشها، قدسیت‌ها، ثابت‌ها و مطلق‌ها در عرصه‌‌‌های‌ گوناگون‌ معرفت‌شناختی‌، زیبایی‌شناختی‌، اخلاقی‌ و هر انسانی‌ اصول‌ و ارزش‌های‌ خاص‌ خود را پیدا می‌کند، اصول‌ و ارزش‌هایی‌ که‌ دیگر با هیچگونه «عقلانیت‌» و مبنای‌ معتبری‌ قابل‌ توجیه‌ نیست‌. مطلق‌گرایی‌، کلان‌گرایی‌ و ارزش‌گرایی‌ رخت ‌برمی‌بندد تا نسبیت‌گرایی‌، خردگرایی‌ و ارزش‌گریزی‌ جایگزین‌ شود. طرح‌ها و رویکردهای‌ پست‌مدرنیستی‌ نشانه‌ چنین‌ وضعیتی ‌است‌، زیرا در جهان‌ پست‌مدرنیسم‌، دیگر نه‌ مرکزی‌ برای‌ هستی‌ مفروض‌ پنداشته‌ می‌شود و نه‌ پیوندی‌ میان‌ دال و مدلول‌ ذهن‌ و واقعیت‌ بطور عام‌ وجود دارد. در چنین‌ جهان‌ عاری‌ از روح‌، قدسیت‌، راز و رمز، مرکزیت‌، اصالت‌ و معنایی‌، از یک‌سو بی‌معنایی‌، در گرایش‌ افراطی‌ به‌ نفع‌طلبی‌، مصرف‌گرایی‌، فلسفه‌های‌ یأس‌ شاد، اپیکوریانیسم‌ نو خود را پنهان‌ می‌کند و فریب‌ می‌دهد و از سوی‌ دیگر راه‌ برای‌ بازتولید گرایش‌ ضد عقلی‌، ضد انسانی‌ و بازاسطوره‌ای‌ کردن‌ مطلق‌ عالم‌ و آدم‌ گشوده‌ می‌شود. انواع‌ بنیادگرایی‌های‌ ماقبل‌ مدرن‌، دوباره‌ فرصت‌ ظهور در صحنه‌جهانی‌ را پیدا می‌کنند و در واکنش‌ به‌طرد روح‌ از طرح‌ هستی‌، همه چهره‌های‌ مرده‌ یا نیمه‌مرده‌ جادویی‌، اسطوره‌ای‌ و دینی‌ زنده‌ می‌شوند. جهان‌ شهر فرنگی‌ می‌شود که‌ یکجا همه نمایندگان‌ عوالم‌ دیرینه‌ای‌ و ماقبل‌ باستانی‌ تا مابعد مدرنیستی‌ در پشت‌ ویترین‌ آن‌ به‌ نمایش‌ درمی‌آیند. امور دینی‌ و قدسی‌، با ذوب‌ کردن ‌یخ‌های‌ دوره‌ انجمادی‌ خود در عصر سکولاریسم‌ مدرنیتی‌، احیا می‌شوند تا خلأ هستی‌ و آدمی‌ را پر کنند، احیا و نوزایی‌ که‌ در صورت‌های‌ بسیاری‌ مضمون‌ و شکلی‌ جادویی‌ به‌ خود می‌گیرد. با جنگی‌ که‌ علیه‌ سکولاریسم‌، امانیسم‌ و درمی‌گیرد، عقلانیت‌، انسانیت‌ و از دو سوی‌ پست‌مدرنیسم‌ و ضد مدرنیسم‌ برخاسته‌ از بنیادگرایی‌ پیشامدرن‌ زیر فشار و تهدید امحاو نابودی‌ واقع ‌می‌شوند. اگر خدا، به‌ گمان‌ نیچه‌ در اواخر قرن‌ نوزدهم‌ مرد، با پایان‌ مدرنیسم‌ و سرآغاز پست‌مدرنیسم‌، در فلسفه‌ سکولار شیطان‌ نیز می‌میرد، زیرا لازمه‌ وجود شیطان‌، روایت‌ کلان‌ و ثنویت‌ متصلب‌ فلسفی‌ و جهانی‌ است‌ که‌ اکنون‌ دیگر از آن‌ اعتبارزدایی‌ و مرجعیت‌زدایی‌ شده‌ است‌.
اکنون‌ اگر نه‌ خدا وجود داشته‌ باشد و نه‌ شیطان‌ و رفتار با تن‌، روح‌، سکس‌ و کل‌ جهان‌ رفتاری‌ خنثی‌ و بیطرفانه‌ باشد، دیگر تفکیک‌ پاک‌ از ناپاک‌، خیر از شر، خوب‌ از بد، زشت‌ از زیبا دشوار، بلکه‌ بی‌معنا و ناممکن‌ است‌. بدین‌ترتیب‌ شیطان‌ نیز بازنشسته‌ شده‌ یا می‌میرد.

٢ـ ساحت‌ معرفت‌شناختی‌ و زیبایی‌شناختی‌
در مرحله نخست‌، این‌ باور حاکمیت‌ یافت‌ که‌ واقعیتی‌ ثابت‌، ذاتی‌، مستقر و منسجم‌ وجود دارد که‌ می‌تواند با استفاده‌ از زبانی‌ شفاف‌ و انعکاس‌دهنده واقعیت‌ها، با دیگر ذات‌ها ارتباط برقرار کند. کارهای‌ هنری‌ نیز بر پایه‌ تقلید و شبیه‌سازی‌ استوار شده‌ و با مفهوم‌ و مضمون‌ انسانی‌ و اخلاقی‌ خود می‌کوشند تا ادراک‌ انسان‌ از واقعیت‌ را ژرف‌تر ساخته‌ یا تغییر دهند. وظیفه ‌نقد ادبی‌ و هنری‌ هم‌ کشف‌ ارزش‌های‌ والا و زیبای‌ انسانی‌ و اخلاقی‌ است‌ که‌ هم‌ هنرمندان‌ و هم‌ توده ‌مردم‌ می‌توانند در پرتو آن‌ زندگی‌ کنند، اما با پایان‌ این‌ مرحله، انسان‌ درمی‌یابد که‌ مرزهایش‌ کدر و مبهم‌ است‌، واقعیت‌ ثابت‌ و مستقری‌ در کار نیست و اشیا بر انسان‌ تقدم‌ دارند. به‌ همین‌ سبب‌ ذات‌ و سوژه ‌انسانی‌ دیگر نمی‌تواند با دیگر ذات‌ها ارتباط برقرار کند و تعامل‌ بورزد. حتی‌ زبان‌ نیز ابزار شفاف‌ و رسانایی‌ برای‌ پیوند و ارتباط نیست‌. کالا شدن‌ و قراردادی‌ شدن‌، زبان‌ را نیز به‌ تباهی‌ کشانده‌ و زبان ‌دیگر به‌ کار ارتباط با اشیا و نه‌ انسانها، می‌آید. زبان‌ شی‌ءگونه‌ و کالا شده‌ بر انسان‌ سیطره‌ می‌یابد و موجب‌ ازخودبیگانگی‌ انسان‌ می‌شود. انسان‌ با اعتراض‌ خود می‌کوشد تا زبان‌ را از جهان‌ اشیا دور کند و زبانی‌ ذاتی‌ بسازد، بدین‌ترتیب‌ تجربه‌های‌ زبانی‌گسترش‌ می‌یابد. هنرهای‌ مدرن‌ دیگر تقلید از ذات‌ انسانی‌ یا وسیله‌ای‌ برای‌ تغییر آن‌ نیست‌ و هیچ‌ هدفی‌ را دنبال‌ نمی‌کند، بلکه ‌صرفا فریاد اعتراضی‌ به‌ کالایی‌ شدن‌ جهان‌ است‌، اعتراضی‌ فاجعه‌بار که‌ خود آیینه ‌پوچی‌ و بیهودگی‌ آن‌ است‌. در اینجاست‌ که‌ نظریه‌های‌ هنری‌ پیدا می‌شود که‌ مبنای‌ آن‌ قطع‌ ارتباط هنر با واقعیت‌ است‌. هنر در این‌ بافت‌، به‌ هیچ‌ مرجعیتی‌، جز مرجعیت‌ ذاتی‌ و درونی‌ خویش‌ اشاره‌ نمی‌کند. این‌ کوشش‌ها همه برای‌ این‌ صورت‌ می‌گیرد تا هنر را از فاجعه‌ کالایی‌ شدن‌ واقعیت ‌دور کرده‌ و نجات‌ بخشند و از این‌روست‌ که‌ تجرید و انتزاع‌، تجربه‌گرایی‌ درونی‌، طرد مشابه‌سازی‌ واقعیت‌ و شرح‌ پوچی‌ و بیهودگی‌ رواج‌ می‌یابد. وظیفه ‌نقد ادبی‌ و هنری‌ نیز نیل‌ به‌ ارزش‌های‌ زیبایی‌شناسانه‌ برای‌ صیانت‌ هنرمند از مخاطره‌ جهان‌ کالایی‌شده‌ است‌. با گذار مدرنیسم‌ به‌ پست‌مدرنیسم‌، سوژه ‌مستقل‌ و آگاه‌ انسانی‌ پنهان‌ می‌شود و اگر آگاهی‌ نمایان‌ می‌گردد، فرورفته‌ در لاک‌ خویش‌ و از هم‌ گسیخته‌ است‌. واقعیت‌ وجود ندارد و اگر هم‌ وجود داشته‌ باشد، دست‌نیافتنی‌ است‌. ارزش‌ و هنجار والایی‌ در کار نیست‌ و اگر هم‌ باشد، چنان‌ پراکنده‌، نامتمرکز و کدر و تیره‌ است‌ که‌ هماهنگی‌ با آن‌ ناممکن‌ است‌. زبان‌، نه‌ شفاف‌ است‌ و نه‌ رسانای‌ خوبی‌ است‌، چرا که‌ دال‌ها همه سر در لاک‌ خویش‌ دارند و به‌ هیچ ‌مدلولی‌ ارتباط ندارند. همین‌ امر موجب‌ می‌شود که‌ معنا پیوسته‌ دگرگون‌ شود.
متون‌ نیز چنین‌ وضعیتی‌ دارند، زیرا هر متنی‌ پنجره‌ای‌ به‌ سوی‌ متنی‌ دیگر است‌ و نه‌ واقعیت‌ و هستی‌ خارج‌ از آن‌. متون‌، ما را به ‌یکدیگر، حوالت‌ می‌دهند و این‌ انتقال‌ و ارتباط تا بی‌نهایت‌ ادامه‌ دارند. همیشه‌ واقعیت‌ و حتی‌ بخشی‌ از معنا باقی‌ می‌ماند که‌ در اختیار انسان‌ قرار نمی‌گیرد. زبان‌ چیزی‌ جز تصویرهای‌ مجازی‌ که‌ به‌ شکل‌ و شمایل‌ بت‌ درآمده‌ نیست‌ و به‌هیچوجه‌ ابزار کشف واقعیت‌ و بیان‌ تعامل‌ سوژه‌ و ابژه‌ نمی‌تواند باشد. این‌همه بدان‌ معناست‌ که‌ بیرون‌ از نظام‌ لغوی‌ یا شبکه ‌بازی‌های‌ زبانی‌، هیچ واقعیتی‌ وجود ندارد. هر سخنی‌، سخن‌ اندر سخن‌ است‌ و معنا نتیجه‌ ناپایدار و زودگذر کلمات‌، دال‌ها یا تصویرهای‌ مجازی‌ است‌.
سخن‌ گفتن‌ از زبان‌ به‌ مثابه‌ وسیله‌ای‌ کنترل‌ شده‌ برای‌ ارتباط، گزافه‌ است‌، زیرا زبان‌ نیز اراده‌ و خواستی‌ است‌ که ‌انسان‌ با قدرت‌ و زور (غیر فیزیکی‌) بر دیگری‌ تحمیل‌ می‌کند. رابطه‌ زبان‌ و واقعیت‌ دگرگون‌ می‌شود، برخلاف‌ گذشته ‌که‌ می‌پنداشتند، واقعیت‌ سازنده‌ زبان‌ است‌، اکنون‌ بشر معتقد می‌شود که‌‌این‌ زبان‌ است‌ که‌ واقعیت‌ را می‌سازد. در ورای‌ زبان‌ نمی‌توان‌ از هیچ‌ واقعیتی‌ سخن‌ گفت‌. حقیقت‌ نیز واقعیتی‌ جز واقعیت‌ زبانی‌ ندارد. زبان‌ که‌ اکنون‌ به‌ ابزاری ‌برای‌ ابراز احساسات‌ فردی‌ با شیوه‌ای‌ فردی‌ تبدیل‌ شده‌ است‌، به‌ جای‌ آنکه‌ عامل‌ پیوند انسانها باشد، به‌ زندان‌ آنها تبدیل‌ شده‌ است‌. با این‌همه، انسان‌ می‌تواند از راه‌ تمایز و اعلام‌ ناکامی‌ زبان‌ تا حدودی‌ آزادی‌ خود را به‌ دست‌ آورد. نظام‌ جامعه‌ محصول‌ روایت‌ کلان‌ انسان‌ یا کوشش‌ آگاهانه‌ و ارتباط قانونمند زبانی‌ نیست‌، بلکه‌ تنها نتیجه‌ هم‌ سخنی‌ روایت‌های‌ خرد است هنر پست‌مدرن‌ نه‌ تنها هنری‌ جدا از واقعیت‌، بلکه‌ بریده‌ از انسان‌ است‌ و هیچ‌ هدفی‌ را دنبال‌ نمی‌کند. به‌ همین ‌دلیل‌، چیزی‌ جز یک‌ تجربه‌ محض‌ و زودگذر نیست‌. این‌ هنر نه‌ تقلیدی‌ از واقعیت‌ و نه ‌‌آیینه‌ آگاهی‌ هنرمند است‌، زیرا علاوه‌ بر اینکه‌ هیچ‌ واقعیت‌ ثابتی‌ وجود ندارد، هنرمند خود مدتهاست‌ که‌ مرده‌ است‌. هنر پست‌مدرن‌، هنر مرگ‌ هنرمند است‌ و وظیفه‌ نقد هنری‌، تنها آن‌ است‌ که‌ از متون‌ ساختارزدایی‌ کند، آنها را فرو بپاشد تا تناقض‌های‌ درونی‌شان‌ را آشکار سازد.

٣ـ ساحت‌ تصاویر مجازی‌ و نمادی‌
در دوره‌ قهرمان‌گرایی‌ امانیستی‌ و سکولار مجموعه‌ای‌ از تصاویر مجازی‌ شکل‌ گرفت‌ که‌ بر تخت‌ سلطه‌ و کنترل‌ بودن‌ سوژه‌ و ابژه‌ دلالت‌ داشت‌. دولت‌ تصویر مجازی‌ خدا بود. همان‌ تصویری‌ که‌ هگل‌ بر پایه‌آن‌ زندگی‌ بشر را توجیه‌ می‌کرد. تنها راه‌ دگرگون‌ساختن‌ جهان‌ و سلطه‌ یافتن‌ بر آن‌ در دست‌ گرفتن‌ دولت‌ است‌. جهان‌، همچنین‌ به‌ تصویر مجازی‌ ماشینی‌ در اختیار بشر تبدیل‌ شد یا به‌ گیاهی‌ که‌ بطور مداوم‌ و با رسیدن‌ به‌ هدف‌ مرحله‌‌ای‌، دوره‌‌های‌ رشد و تکامل‌ را یکی‌ پس‌ از دیگری ‌طی‌ می‌کند.
عقل‌ مانند آیینه‌ای‌ شد که‌ واقعیت‌ را منعکس‌ می‌سازد یا همچون‌مشعلی‌ که‌ بر جهان‌ پرتو می‌افکند، پرومته‌، فاستوس‌، ناپلئون‌ و سرانجام‌ تارزان‌ نمادهای‌ چنین‌ دورانی‌ بودند. مهم‌ترین‌ بازی‌ این‌ دوره «تدی‌بر» است‌، اما کشمکش‌ درونی‌ میان‌ دو وجهه ‌ناسازواره‌ سوژه‌ و ابژه ‌طرح‌ مدرنیسم‌ سکولار، به‌تدریج‌ بدانجا انجامید که‌ اعتقاد به‌ کل‌، روبه‌ فروپاشی‌ و حتی‌ فراموشی‌ گذاشت‌. غایتمندی‌ و هدفداری‌ گم‌ شد و سوژه‌ انسانی‌، احساس‌ عجز و ناتوانی‌ کرد. تصویر مجازی‌ دولت‌، به‌ مثابه‌ اژدها نمایان‌ شد و جهان‌ به‌ قفسی‌ آهنین‌ تبدیل‌ گشت‌، جهان‌ ماشینی‌، به ‌اتوماسیونی‌ کور و بی‌توجه‌ به‌ نیازهای‌ آدمی‌ تغییر شکل‌ داد یا همچون‌ گیاهی‌ وحشی‌ شد که‌ با رشد سرطانی‌ خود انسان‌ را به‌تهدید و چالش‌ کشاند. نظم‌ عالم‌ جای‌ خود را به‌ بی‌نظمی‌ داد و خصلت‌ قانونمندی‌ هستی‌، به‌ زیر پرسش‌ و تردید رفت‌. عقل‌ به ‌آیینه‌ای‌ خنثی‌ یا در خود تنیده‌ تبدیل‌ شد و نمادهایی‌ چون‌ فرانکشتاین‌، دراکولا، سینریف‌، هیتلر، استالین‌ جدایی‌ سوژه‌ و ابژه‌ را بازنمایی‌ کردند. با شروع‌ سکولار پست‌مدرن‌، بر نابودی‌ سوژه‌ حافظه ‌تاریخی‌، مرکزیت‌ تکیه‌ شد و توهم‌ حاکمیت‌ بر هستی‌، به‌ جان‌گرفتن‌ تصویرهای‌ مجازی‌ خاصی‌ منجر شد که‌ ضمن‌ پنهان‌ کردن‌ هرج‌ و مرج‌، بر تکثر بی‌حد و مرز و سیالیت‌ مطلق‌ دلالت‌ دارند. دولت‌، دیگر نه‌ خداوند اژدهاست‌، بلکه‌ نهادی‌ همچون‌ دیگر نهادست‌ که‌ می‌توان‌ به‌ آن‌ پشت‌ کرد، بویژه‌ آن‌که‌ دیگر در مرکز قدرت‌جایی‌ ندارد. با این‌همه، نهادها اعم‌ از دولتی‌ و مدنی‌ به‌ قفس‌ آهنین‌ برای‌ انسان‌ تبدیل‌ شده‌اند.
جهان‌ هرچند ابزار و ماشین‌ است‌، اما این‌ ابزار چیزی‌ جز ویدئو و رایانه‌ نیست‌ که‌ به‌ ظاهر در اختیار انسان‌ اما در واقع‌ مسلط بر اوست‌. جهان‌، سطحی‌ صاف‌ و برهوتی ‌بدون‌ هرگونه‌ پستی‌ یا بلندی‌ است‌ و عقل‌ دیگر نه ‌‌آیینه‌ یا مشعل‌ که‌ رایانه‌ای‌ است‌ که‌ همه چیز را در خود جمع‌ می‌کند، اما هیچ‌ چیز نمی‌فهمد، همه چیز هست‌، اما هیچ‌ چیز نیست‌. شخصیت‌ و نمادهای‌ این‌ مرحله مدونا، مایکل‌ جکسون‌، ریگان‌ (رئیس‌جمهور ـ هنرپیشه) هستند که‌ پیوسته‌ هویت‌ خود را تغییر می‌دهند و یا می‌توان‌ گفت‌ که‌ با توجه‌ به‌ کاهش‌ زمان‌ شهرت‌ و محبوبیت‌، شخصیت‌ها و نمادها، همچون‌ آذرخشی‌ هستند که‌ سریع‌ اوج‌ می‌گیرند و به‌ سرعت‌ نیز به‌ محاق‌ می‌روند. مهم‌ترین‌ وسیله‌ بازی‌، عروسک‌ «باربی‌» است‌ با جاذبه‌های‌ جنسی‌ و مصرفی‌ ویژه‌ای‌ که‌ داراست.

۴ـ ساحت‌ اخلاقی‌ و سبک‌ زندگی‌
در مرحله نخست‌ نظام‌های‌ اخلاقی‌ سکولار و دنیوی (لیبرالیسم‌ سرمایه‌داری‌ و کمونیسم‌ مارکسی‌) پدیدار شدند که‌ مؤمنانشان ‌حاضر بودند تا در راه‌ آنها به‌ فدا و تضحیه ‌خود بپردازند. این‌ بدان‌ معناست‌ که‌ گرایش‌های‌ فرادنیوی‌ و غیر مادی‌ همچون‌ آزادی‌خواهی‌، برابری‌طلبی‌، برادری‌ و یا حداقل‌ اراده ‌معطوف‌ به‌ قدرت‌ و سلطه‌ همچنان‌ فعال‌ بوده‌ است‌. به‌ همین‌ سبب‌ انسان‌ احساس ‌می‌کرد که‌ می‌تواند بر خود و سرنوشت‌ خویش‌ حاکم‌ باشد و خویشتن‌ و محیطش‌ را برطبق‌ آرمان‌ها و ایده‌آل‌هایش‌ تغییر دهد و بسازد. به‌ همین‌ جهت‌ هم‌ بود که‌ مارکس‌ می‌گفت‌ فیلسوفان‌، در گذشته‌ جهان‌ را تفسیر کرده‌اند، اما باید جهان‌ را تغییر داد.
علیرغم‌ اینکه‌ روند فرسایش‌ نهاد خانواده‌ از این‌ دوره‌ آغاز شد و خانواده‌ گسترده‌ و چندنسلی‌ جای‌ خود را به‌ خانواده‌ هسته‌ای‌ و متمرکز دادـ چیزی‌ که‌ اکنون‌ در حال‌ زوال‌ است‌ ـ با این‌همه، خانواده‌ هنوز مهم‌ترین‌ نهاد اجتماعی‌ بود که‌ جامعه‌ می‌توانست‌ ارزش‌هایش‌ را به وسیله‌ آن‌ به‌ افراد و نسل‌ بعد منتقل‌ کند و آنان‌ را به‌ شهروندانی‌ مدنی‌ و بازیگرانی‌ اجتماعی‌ تبدیل‌ کند. جنبش‌ آزادی‌خواهی‌ و فمینیستی‌ زنان‌ نیز از همین‌ دوره‌ آغاز می‌شود و زنان‌ خواهان‌ استیفای‌ حقوق‌ خویش‌ می‌شوند.
استانداردسازی‌ کالا به‌ استانداردسازی‌ زندگی‌ تحول‌ می‌یابد و استفاده‌ از ماشین‌، آهنگ‌ زندگی‌ را شتاب‌ می‌بخشد. دامنه‌ عرصه ‌عمومی‌ گسترده‌ و به‌ موازات‌ آن‌ قلمرو عرصه ‌خصوصی‌ محدودتر می‌شود. با رنگ‌باختن‌ آداب‌ ملی‌ و رسوم‌ داخلی‌، شیوه ‌زندگی‌ هم‌ بین‌المللی‌ می‌گردد. محصولاتی‌ از قبیل‌ همبرگر، تی‌شرت‌، جین‌، کوکاکولا پا را از محدوده‌ کشورهای‌ خود بیرون‌ می‌گذارند و به ‌سبک‌ زندگی‌ همگانی‌ وارد می‌شوند. در این‌ مرحله، هنوز انسان‌ احساس‌ می‌کند که‌ همه ‌کاره‌ است‌ و می‌تواند خود و محیطش‌ را کنترل‌ کند یا دگرگون‌ سازد. درحالی‌ که‌ هنوز آرزوها، دلبستگی‌ها و نمادهای‌ کهن‌، کاملا نمرده‌اند، فرآیند سکولاریزاسیون‌ آموزش‌، تمایلات‌ نمادها سرعت‌ و شتاب‌ پیدا می‌کند. هنوز نظام‌ آموزشی‌ از شیوه‌های‌ سنتی‌ مانند تأکید بر زبان‌ یونانی‌ و لاتینی‌ و تدریس ‌فلسفه‌ مدرسی‌ بهره‌ می‌گیرد و دینداری‌، به‌ شکل‌ ظاهری‌ یا باطنی‌، از میان‌ نرفته‌ است‌.
با نزدیک‌ شدن‌ به‌ مرحله پست‌مدرنیستی‌ و رشد نسبیت‌گرایی‌، دیگر پایبندی‌ به‌ هرگونه‌ نظام‌ ارزشی‌ ناممکن‌ می‌شود و گرایش‌ به‌ مبارزه‌ و قهرمانی‌ به‌ محاق‌ می‌رود. فروپاشی‌ ایده‌آل‌ها و آرمان‌های‌ لیبرالی‌ یا کمونیستی‌ جا را برای ‌نفع‌طلبی‌ و لذت‌جویی‌ شخصی‌ باز می‌کند. با این‌ حال‌، انسان‌ همچنان‌ می‌تواند خود را با چنین‌ جامعه‌ای‌ که‌ همه انسانها را با یکدیگر و حتی‌ با اشیا برابر می‌داند، سازگار کند. خانواده‌ با شتاب‌ به‌ سوی‌ فروپاشی‌ پیش‌ می‌رود و جای‌ خود را به‌ دیگر اشکال‌ زندگی‌ گروهی‌ در زیر یک‌ سقف (مانند زندگی‌ پدر با فرزندان‌، مادر با فرزندان‌، دو مرد با فرزندان‌، دوزن‌ با فرزندان‌، دو مرد و یک‌ زن‌ با فرزندان‌ و…) می‌دهد. در چنین‌ شرایطی‌ جنبش‌ فمینیسم‌ افراطی‌ و جنگ‌طلب‌ آغاز می‌شود و افزون‌ بر استیفای‌ حقوق‌ برابر با مرد، خواهان‌ انهدام‌ مرد، به‌ عنوان‌ مرد می‌شود. با ضعف‌ گرایش‌ معنوی‌ و اضمحلال‌ نهادهای ‌خانواده‌، به‌ عنوان‌ وسیله‌ای‌ برای‌ انتقال‌ ارزش‌ها و سنت‌ها، آتش‌ تمایلات‌ جنسی‌ برافروخته‌ شده‌ و لذت‌سازی‌ در جهت‌ امحای‌ ارزشهای‌ والای‌ اخلاقی‌، آن‌ را تندتر کرده‌ و روحیه‌ مصرف‌گرایی‌ را فربه‌ می‌کند. به‌ علاوه‌، جداسازی‌ امور جنسی‌ از ارزش‌های ‌اخلاقی‌ و اجتماعی‌ موجب‌ می‌شود که‌ سکس‌ خود مرجعیت‌ پیدا کند.
این‌ احساس‌ در انسان‌ به‌ وجود می‌آید که‌ گویا مهم‌ترین‌ و یا تنها حق‌ او مصرف‌ و اشباع‌ لذت‌جویی‌ مادی‌ است‌، در چنین‌ وضعی‌، توجه‌ انسان‌ به‌ عرصه عمومی‌ و امور اجتماعی‌ کاهش‌ می‌یابد و تمایلات‌ شخصی‌ که‌ تحت‌ تاثیر صنعت‌ لذت‌سازی‌ تقویت‌ شده‌، جای‌ آن‌ را می‌گیرد. انسان‌ به‌ انسان‌ جسمانی‌ تقلیل‌ می‌یابد. گسترش‌ سکس‌ غیرطبیعی‌ مربوط به‌ همین‌ دوره‌ پایانی‌ مدرنیسم‌ است‌.
در این‌ مرحله ارزش‌های‌ محدودکننده‌ پیوریتانیستی‌، رو به‌زوال‌ می‌رود و جنبش‌ روابط آزاد جنسی Free Love movement رخ‌ می‌نماید. شورش‌های‌ جوانان‌ و دانشجویان‌ دهه ‌شصت‌، علامت‌ دیگری‌ است‌ که‌ می‌تواند به‌ عنوان‌ آهنگ‌ آغاز پست‌مدرنیسم‌ شنیده‌ شود. گستره ‌زندگی‌ عمومی‌ چنان‌ پهناور گشته‌ که‌ بسیاری‌ از زوایای‌ زندگی‌ خصوصی‌ انسان‌ را هم‌ فرا گرفته‌ است‌. کار استانداردسازی ‌به‌ اوج‌ خود رسیده‌ است‌. سوژه‌ انسانی‌ در محاصره‌ تکثر کالاها، اطلاعات‌ و کلیشه‌های‌ بت واره‌ قرار گرفته‌ و جامعه‌ ارتباطی‌ به ‌جامعه‌ شی‌ءگونه‌ و کالاها تبدیل‌ می‌شود. انسان‌ احساس‌ پوچی‌ و بی‌هدفی‌ می‌کند و درمی‌یابد که‌ هیچ‌ چیز در اختیار او نیست‌. فرهنگ‌ ـ صنعت‌، تبلیغات‌، مهندسی‌ ژنتیک و عصر رایانه‌ای‌، اخلاق‌ و سبک‌ زندگی‌ را رقم‌ می‌زند.

۵ ـ ساحت‌ اقتصادی:
سکولاریسم‌ در نخستین‌ مراحل‌ فرآیند مدرنیزاسیون‌، ساحت‌ اقتصادی‌ خود را با «عقلانیت‌ اقتصادی‌» و انسان‌ و اخلاق‌ همبسته‌ آن‌بیان‌ می‌کرد. در آن‌ مرحله، تولید و افزایش‌ مستمر آن‌، هدف‌ فعالیت‌ اقتصاد بود، اما آنچه‌ که‌ تولید کننده‌ را به‌ کوشش‌ و تکاپو وا می‌دارد، سود و انباشت‌ سرمایه‌ معطوف‌ به‌ تولید است‌، به‌ همین‌ سبب‌ ریاضت‌گرایی‌ و سرکوب‌ لذت‌ مصرفی‌، شیوه ‌زیست ‌اقتصادی‌ و انسانی‌ تلقی‌ می‌شود، چرا که‌ اگر مصرف‌ و لذت‌، انگیزه‌ و عامل‌ حرکت‌ آدمی‌ باشد، در نظام‌ اقتصادی‌ جدید و تکوین‌ سرمایه‌داری‌ مدرن‌ اختلال‌ ایجاد می‌گردد. انسان‌ بیش‌ از آن‌که‌ مصرف‌ کننده‌ باشد، تولید کننده‌ است‌. بی‌سبب‌ نبود که‌ در ابتدای‌ این‌ دوره‌، اصول‌ اخلاق‌ پروتستانی‌ بر عرصه کار آدمی‌ در اروپا حاکم‌ می‌شود و «انسان‌ اقتصادی‌» (Economic Human) ظهور می‌یابد. همان‌ که‌ بعدها در نخستین‌ مراحل‌ تکوین‌ نظام‌ کمونیستی‌ نیز مورد نیاز افتاده‌ و انسان‌ کمونیستی‌ به‌ مثابه‌ قهرمان‌ تولید را عرضه‌ می‌کند.
ریاضت‌، انباشت‌ سرمایه‌، افزایش‌ تولید، صنایع‌ سنگین‌، پیدایش‌ اقتصاد ملی‌ و حمایتی‌ و اتحاد بازارهای‌ ملی‌، ایجاد سرمایه‌داری ‌صنعتی‌، مالی‌، بانکی‌ در اروپا و آمریکا و سرانجام‌ پیدایش‌ مفهوم‌ بازار جهانی‌ از ویژگی‌های‌ این‌ دوره‌ است‌. در این‌ مرحله با «استثمار کنندگان» و «استثمار شوندگان» روبرو هستیم‌ که‌ ارزش‌ اضافی‌، شیره‌ جان‌ آنان‌ است‌، همچنان‌که‌ می‌توان ‌از «طبقه‌ متوسط» سخن‌ گفت‌ که‌ در نردبان ‌طبقات‌ اجتماعی‌ یا به‌ بالا می‌روند و یا به‌ سمت‌ پایین‌ سقوط می‌کنند، با وجود این‌ اروپاهنوز تا سال‌ ١۹١۴ کاملا مدرنیزه‌ نشده‌ بود و بخش‌ عمده‌ای‌ از کشورهای‌ اروپایی همچنان‌ بر اقتصاد کشاورزی‌ اتکا داشتند.
بیشتر شهروندان‌ نیز یا در بخش‌ کشاورزی‌ فعالیت‌ می‌کردند و یا در بخش‌ صنایع‌ مصرفی‌ و بازرگانی‌ محدود داخلی‌ اشتغال‌ داشتند. انقلاب‌ صنعتی‌ موجب‌ شد که‌ فرآیند تحول‌ اروپا به‌ سوی‌ مدرنیسم‌ از سال‌ ١٨۹٠ شتاب‌ بیشتری‌ بگیرد، هرچند که‌ در این‌ زمان‌ هنوز زیرساخت‌های‌ اقتصادی‌ و فرهنگی‌ سنتی‌ به‌ حیات‌ خود ادامه‌ می‌دادند. با بسط و گسترش‌ اقتصاد مدرن‌ سرمایه‌داری‌ بود که ‌ابتدا انگستان‌، در نیمه‌ اول‌ قرن‌ بیستم‌ و سپس‌ آمریکا، بعد از جنگ‌ جهانی‌ دوم‌، مرکزیت‌ اقتصاد جهانی‌ را در اختیار گرفتند.
تاریخ ‌اقتصادی‌ اروپای‌ شرقی‌ و سایر نقاط جهان‌ با تحولاتی‌ کندتر تفاوت‌هایی‌ را با نمونه ‌اصلی‌ و مسلط نشان‌ می‌داد، اما سرانجام‌ همه ‌جوامع‌ به‌ کاروان‌ اقتصاد جدید پیوستند.
کشورهای‌ شرقی‌ اروپا مرحله سوداگری‌ سخت‌، انبوه‌ و انباشتی‌ را پشت‌ سر گذاشته‌، اما به‌ جای‌ دیکتاتوری‌ پیورتینی‌، دیکتاتوری ‌پرولتاریا و به‌ جای‌ نظام‌های‌ پادشاهی‌، رژیم‌های‌ کارگری‌ را تجربه‌ کردند. امر مدرنیزاسیون‌ سایر جهان‌، در آسیا و آفریقا، از طریق‌ استعمارگری‌ و کلنیالیسم‌ و با تکیه‌ بر ارتش‌های‌ امپریالیستی‌ آغاز شد، همچنان‌که‌ حکومت‌های‌ ملی‌ نیز پروژه‌ مدرنیزه‌ کردن‌ اقتصاد را با تکیه‌ بر الگوهای‌ اقتدارگرایانه‌ اما در چارچوب‌ مدل‌ اقتصادی ‌مسلط پیش‌ بردند. در اواخر دوره‌ مدرن‌ و گذار به‌ اقتصاد «پسا»ها، پساصنعتی‌، پسامدرن‌، پساملی‌ و مصرف‌ به‌ عنوان‌هدف‌ اقتصاد قرار می‌گیرد و آنچه‌ مصرف‌ کننده‌ را به‌ حرکت‌ درمی‌آورد، لذت‌ است‌. تولید و سود و منفعت‌ تماماً در خدمت‌ مصرف‌ و لذت‌ درمی‌آید، به‌گونه‌ای‌ که‌ مصرف‌ برای‌ مصرف‌ کننده‌ به‌ نوعی حق‌ ـ تکلیف‌ تبدیل‌ می‌شود. ایجاد نیازهای‌ نو و کوشش‌ برای‌ متنوع‌سازی‌ نیازها و لذت‌ها، راهنمای‌ اقتصاد شده‌ و رقابت‌ گذشته‌ میان‌ تولیدکنندگان‌، به‌ رقابت‌ مصرف‌کنندگان‌، تحول‌ می‌یابد. مصرف‌ مهم‌ترین‌ عرصه‌‌ای‌ می‌شود که‌ ازخودبیگانگی‌ انسان‌ در آن‌ نمایان‌ می‌گردد و همه چیز او حتی‌ آرزوهایش‌ را نیز می‌آفرینند. اکنون‌ این‌ شیوه‌ مصرف‌ و ارضای‌ لذت‌ است‌ که‌ جایگاه‌ اجتماعی‌ انسان‌ راتعیین‌ می‌کند و کالا و میزان‌ نقدینگی‌ معیار همه چیز می‌شود. اقتصاد مصرفی‌ که‌ با پیدایش‌ فوردیسم‌ (Fordism) و استانداردسازی‌ گسترده‌ کالا آغاز شده‌ بود، همانگونه‌ که‌ به‌ مدیریت‌ علمی‌ بر اساس‌ شیوه‌ تایلوری‌ انجامیده‌ بود، سرانجام‌ در مراحل‌ متاخر کارت‌های‌ اعتباری‌ را به‌ جای‌ پول‌ نشانده‌ تا در چرخه ‌مصرف‌ و گسترش‌ بخش‌ خدمات‌ و تفریحات‌، نقش‌ خود را ایفا کند. با شکل‌گیری‌ بازار جهانی‌ و پیدایش‌ شرکت‌های‌ چندملیتی‌ و فراقاره‌ای‌، مصرف‌ به‌ پدیده‌ای‌ جهانی‌ تبدیل‌ شده‌ و اقتصاد آبجویی‌(Buffle economy)یا اقتصاد انگلی‌ (Deivative economy) رشد بی‌سابقه‌ای‌ پیدا می‌کند. اقتصادی‌ که‌ نه‌ بر سرمایه‌ واقعی‌، بلکه‌ بر اعتبارات‌ بانکی‌ متکی‌ است‌. درحالی‌ که‌ ارزش‌ کالاهای‌ مبادله‌ شده‌ در جهان‌ در سال‌ ١۹۹۷، ١٠ تریلیون‌ دلار (هر تریلیون ‌برابر با ١٠٠٠ میلیارد است‌) بوده‌، کل‌ تجارت‌ جهانی‌ ۵٠٠ تریلیون‌ دلار برآورد شده‌ است‌ و این‌ بدان‌ معناست‌ که‌ تجارت‌ جهانی‌۵٠ برابر بیش‌ از ارزش‌ کالاهای‌ واقعا مبادله‌ شده‌ در سطح‌ جهان‌ بوده‌ که‌ نشان‌دهنده ‌دور شدن‌ هرچه‌ بیشتر سرمایه‌داری‌ مالی‌ از سرمایه‌گذاری‌ و تجارت‌ واقعی‌ است.
شگفت‌ و تاسف‌بار این‌ است‌ که‌ همین‌ حرکت‌ و گردش‌ تریلیون‌هاست‌ که‌ سرنوشت‌ بسیاری‌ از ملتها و صعود و سقوط بسیاری‌ از دولتها در جهان‌ را رقم‌ می‌زند. پابه‌پای‌ افزایش‌ نقش‌ لذت‌سازی‌ در اقتصاد مصرفی‌ نقش‌ تبلیغات‌ نیز تعیین‌ کننده‌ می‌شود و تبلیغات‌، مصرف‌ و لذت ‌آنچنان‌ بر اقتصاد جهانی‌ سایه‌ می‌افکند که‌ دیگر به‌ سادگی‌ نمی‌توان‌ از استثمارگر و استثمار شونده‌ سخن‌ گفت‌.
گویی ‌که‌ هر کس‌ از یک‌سو و در جایی‌ بهره‌کش‌ است‌ و در سو و جایی‌ دیگر بهره‌رسان‌ و بدین‌ ترتیب‌ به‌ نظر می‌رسد که ‌پست‌مدرنیسم‌ و خصلت‌ بی‌مرکزی‌ آن‌ در اقتصاد نیز خود را بازنمایی‌ می‌کند. ظاهراً دیگر عملیات‌ استثمار و بهره‌کشی‌هیچ‌ مرکزی‌ ندارد. به‌ قول‌ لاکاتوش‌ «نمی‌توان‌ از تمدن‌ مدرن‌ غربی‌ به‌ مثابه‌ یک‌ لحظه‌ زمانی‌ یا قطعه‌ای‌ زمینی‌ سخن‌ گفت‌، بلکه ‌این‌ تمدن‌ ماشین‌ و ابزاری‌ است‌ که‌ انسان‌ آن‌ را به‌ حرکت‌ درآورده‌ و با پتانسیل‌ و قوه‌ ذاتی‌ خود چنان‌ شتاب‌ گرفته‌ که‌ دیگر هیچ ‌انسانی‌ نمی‌تواند به‌ گرد آن‌ برسد. این‌ ماشین‌ در حرکت‌ شتابان‌ خود، همه چیز و از جمله‌ انسان‌ غربی‌ را زیر چرخ‌هایش‌ له‌ می‌کند». در این‌ شرایط، سلطه‌ اقتصادی‌ آمریکا رو به‌ ضعف‌ گذاشته‌ و قدرت‌های‌ رقیب‌ دیگری‌ در اروپا، ژاپن‌، جنوب‌ شرقی‌ آسیا سر بلند می‌کنند، خصوصی‌سازی‌ در جهان‌ سوم‌ سابق‌ گسترش‌ یافته‌ و سیاست‌های‌ اقتصادی‌ ملی‌ و حمایتی‌ کنار گذاشته‌ می‌شود. مصرف‌ و لذت‌گرایی‌، عقلانیت‌ و فردیت‌ شهروند جهانی‌ را راه‌ می‌برد. سکولاریته‌ اقتصادی‌، در خالص‌ترین‌ وجه‌ خویش‌، از کنش‌ اقتصادی ‌آدمی‌، ارزش‌زدایی‌ کرده‌ و پیوند اقتصادی‌ با همه چیز، دین‌، اخلاق‌، امانیسم‌ تعالی‌بخش‌ و …را می‌گسلد. انسان‌ اقتصادی‌ سکولار، یکسره‌ دنیوی‌ می‌شود و همه قدسیت‌ها از عرصه ‌اقتصاد و روابط اقتصادی‌ رخت‌ برمی‌بندد.

۶ ـ ساحت‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌
دوره‌ مدرن‌ در ساحت‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌، شاهد انقلاب‌ بورژوازی‌ علیه‌ فئودالیسم‌ و به‌دنبال‌ آن‌ در بخشی‌ از کشورها، انقلاب ‌پرولتاریا علیه‌ سرمایه‌داری‌ بوده‌ است‌، اما انقلاب‌ پرولتری‌ و سوسیالیستی‌، تبصره‌ یا حاشیه‌ای‌ موقت‌ بر جنگ‌های ‌طبقاتی‌ این‌ دوره‌ بوده‌ است‌. با پیروزی‌ بورژوازی‌ وطبقات‌ متوسط مدرن‌، ملت‌ ـ دولت‌های‌ مدرن‌ و حکومت‌ ملی‌ سکولار پدیدار شد و همین ‌حرکت‌های‌ ملی‌ در اروپا بودند که‌ مرزها را تعیین‌، همه چیز را توجیه‌، انسان‌های‌ اروپایی‌ را مدرن‌ و نمادها را سکولار کردند و سپس‌ ارتش‌های‌ ملی‌ خود را برای‌ استعمار دیگر کشورها و غارت‌ جهان‌ آسیایی‌ و آفریقایی‌ گسیل‌ داشتند و از این‌ راه‌ با انباشت ‌سرمایه‌ امپریالیستی‌، زیربناها و روبناهای‌ جوامع‌ غربی‌ را مستحکم‌ کردند. با وجود سلطه‌ بورژوازی‌ و حکومت‌های‌ ملی‌، برخی ‌اقشار سنتی‌ اشرافی‌، دینی‌، قومی‌ و نژادی‌ همچنان‌ تا جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ به‌ حیات‌ خود ادامه‌ دادند. بسیاری‌ از نخبگان‌ حاکم‌، برخاسته ‌از همان‌ خاندان‌های‌ اشرافی‌ اروپا بودند و بدین‌ ترتیب‌ بورژوازی‌ پس‌ از جنگ‌، نوعی اشرافیت‌ صنعتی‌ و لیبرال‌ را جایگزین ‌اشرافیت‌ فئودال‌ یا روحانی‌ گذشته‌ کرد. شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ تحول‌ جدی‌ جهان‌ غرب‌ پس‌ از جنگ‌ سی‌ ساله‌ جدید (١۹۴۴ ـ١۹١۴ م) رخ‌ داد، چرا که‌ طی‌ این‌ مدت‌ همه نظام‌ها، نهادها و زیرساخت‌های‌ اقتصادی‌، اجتماعی‌ و فرهنگی‌ مدرنیزه‌ و سکولاریزه‌ شد و بقایای‌ قشرهای‌ اشرافی‌ و سنتی‌ گذشته‌ از عرصه ‌حیات‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ زدوده‌ شدند. با پیدایش‌گرایش‌های‌ نژادی‌ و جهان‌ وطنی‌، حکومت‌ ملی‌ رو به‌ ضعف‌ گذاشته‌ و مکانیسم‌ بازار بسط یافت‌ و مرزهای‌ ملی‌ را تحت‌ تاثیر قرار داد. در همان‌ حال‌ سلطه‌ دیوان‌سالاری (بروکراتیسم‌)، فن‌سالاری‌ (تکنوکراتیسم) و بسط مداخله‌ حکومت‌ در جنبه‌های‌ خصوصی‌ زندگی‌ شهروندان‌، روبه‌ رشد گذاشت‌. کوره‌های‌ آدم‌سوزی‌ هیتلری‌ و کشتار آدمیان‌، تصفیه‌ و ترور استالینی‌، فاجعه‌آفرینی‌ اتمی‌ آمریکا در هیروشیما و ناکازاکی‌، جنگ‌ کره‌ و ویتنام‌، تکوین‌ دولت‌ صهیونیستی‌ در سرزمین‌ فلسطین‌ و پیدایش‌سلاح‌های‌ کشتارجمعی‌ میکروبی‌ و شیمیایی‌ از یک‌سو و رشد و گسترش‌ جنبش‌های‌ آزادی‌بخش‌ و ملی‌ در جهان‌ سوم‌ از سوی‌ دیگر متعلق‌ به‌ آخرین‌ مراحل‌ همین‌ دوره‌ است‌. با رشد فرآیند جهانی‌ شدن‌ و ورود به‌ گذار پست‌مدرنیسم‌، حکومت‌ ملی‌ و نهادهای‌آن‌ در مقابله‌ با دیگر نهادها و مراکز قدرتمند مانند سندیکاها، شرکت‌های‌ بزرگ‌ و سازمان‌های‌ غیر دولتی‌، گروههای‌ فشار رو به ‌ضعف‌ گذاشتند. قدرت‌ حکومت‌ میان‌ نهادهای‌ گوناگون‌ و غیر قابل‌ کنترل‌ تقسیم‌ شده‌ و بخش‌ لذت‌سازی‌، سیطره‌ کامل‌ خود را بر همه ‌ابعاد زندگی‌خصوصی گسترش‌ می‌دهد. حکومت‌ نیز، اینک‌ خود به‌ ابزار نظام‌های‌ اطلاع‌رسانی‌، تبلیغاتی‌ و ملی‌ ـ اعتباری‌ تبدیل‌ می‌شود. گونه‌ای‌ توتالیتاریسم‌ پست‌مدرن‌ فرا می‌رسد که‌ علیرغم‌ ظاهر نامتمرکز، نادیدنی‌ و غیرشخصانی‌ آن‌، بر جامعه‌ و حکومت‌ سلطه ‌می‌ورزد. هویت‌ ملی‌ گذشته‌ رنگ‌ می‌بازد. قشرهای‌ حاشیه‌ای‌ جامعه‌، بویژه‌ از میان‌طبقه‌ متوسط جدید، مانند زنان‌ و جوانان‌ به‌ متن‌تحولات‌ سیاسی‌ وارد می‌شوند. طبقه‌ کارگر که ‌‌اینک‌ کاملا در شیوه ‌زندگی‌ مدرن‌ ذوب‌ شده‌، خواسته‌هایی‌ چندان‌ متفاوت‌ باخواسته‌های‌ دیگران‌ ندارد.
این ‌طبقه‌ دیگر روحیه‌ انقلابی‌ نداشته‌، امبورژوازه‌ شده‌ و از یک ‌طبقه‌ برای‌ خود یک‌ «طبقه‌ در خود» یا از یک‌ مقوله‌ سیاسی‌ ـ اجتماعی‌، به‌ مقوله‌ای‌ اقتصادی‌ ـ اجتماعی‌ استحاله‌ یافته‌ است‌.
هرچند که‌ جنگ‌ طبقاتی‌ به‌گونه‌ای‌ کلاسیک‌ خود به‌ پایان‌ رسیده‌، اما ستیزه‌های ‌طبقاتی‌ و نسلی‌ تازه‌ای‌ در آمریکا و دیگر کشورهای‌ غربی‌، شکل‌ می‌گیرد. جنبش‌های‌ دانشجویی‌ و اجتماعی‌ دهه‌ هفتاد به‌ بعد، پیشاپیش‌ از بحران‌ها و شکاف‌های‌ جدیدی‌ در جوامع‌ سکولار و مدرن‌ خبر می‌دهد. جنبش‌هایی‌ که‌ هرچند دارای‌ جنبه‌های‌ سلبی‌ نیرومندی‌ علیه‌ وضع‌ موجود هستند، اما خصلت‌های‌ ایجابی‌ مشخصی‌ را بازنمایی‌ نمی‌کنند. این‌ جنبش‌ها بیش‌ از هر چیز نماینده‌ خلأها، تعارض‌ها و بن‌بست‌های‌ سکولاریزاسیون‌ و مدرنیزاسیون‌ حداکثری‌، تغلیظ شده‌ و به‌ کمال‌ خود رسیده است‌، جنبش‌های ‌خودبازنمایی‌، سبک‌ زندگی‌، زنان (فمینیسم‌)، جنبش‌های‌ صلح‌ و ضد هسته‌ای‌، حفظ محیط زیست‌ و سبزها، نمونه‌های‌ جنبش‌های‌ اعتراضی‌ دهه‌های‌ پایانی‌ قرن‌ بیستم‌ و زمانه ‌پست‌مدرن‌ است‌.

۷ـ ساحت‌ بین‌المللی‌
مرحله آغازین‌ مدرنیزاسیون‌ سکولار در روابط بین‌المللی‌ که‌ مبتنی‌ بر سوژه‌ غربی‌ و ابژه ‌شرقی‌ است‌ با سرمایه‌داری‌ تجاری‌ و کلنیالیسم‌ شروع‌ شده‌ و به‌ سرمایه‌داری‌ امپریالیستی‌ و بهره‌برداری‌ از منابع ‌طبیعی‌ و انسانی‌ با استفاده‌ از ارتش‌ و سپس‌ سرمایه ‌رشد یافته‌ است‌. استعمار غربی‌ با شعارهایی‌ همچون‌ مسؤولیت‌ انسان‌ سفید و رسالت‌ متمدن‌سازی‌ خود را توجیه‌ می‌کند. همچنان‌که ‌شاخه‌ فرعی‌ و ناقص‌ آن‌ در کمونیسم‌ توتالیتر، با سلطه‌ شوروی‌ بر احزاب‌ کمونیستی‌ و کشورهای‌ همسایه‌ با شعار دفاع‌ از منافع‌ طبقه‌ کارگر خود را توجیه‌ می‌کرد. این‌ دوره‌ شاهد جنگ‌های‌ دولت‌های‌ غربی‌ با یکدیگر (جنگ‌های‌ امپریالیستی‌ که‌ به‌ نام ‌جنگ‌های‌ جهانی‌ خوانده‌ شده‌اند) و جنگ‌های‌ کوچک‌ و منطقه‌ای‌ در آسیا و آفریقا بوده‌ است‌. نشانه‌های‌ «جهانی‌سازی‌» به‌ تدریج‌ در این‌ دوره‌ آشکار شد. فرآیند استعمارزدایی‌ (Decolonization) پس‌ از جنگ‌ جهانگیر دوم‌ آغاز و تا پایان‌ جنگ‌ سرد، تقریبا به‌ اتمام‌ رسید. اینک‌ جز اسرائیل‌ و برخی‌ اختلافات‌ ارضی‌ و مرزی‌ باقیمانده‌، به‌ ندرت‌ می‌توان‌ آثاری‌ از استعمار سرزمینی‌ و کلنیالیستی‌ یافت‌. پس‌ از افول‌ ستاره‌ سلطه‌ انگلستان‌ بر جهان‌ و افتادن‌ سرکردگی‌ و هژمونی‌ جهان‌ غرب‌ به‌ دست‌ آمریکا، با رقابت‌ بلوک‌ شرق‌ به ‌رهبری‌ شوروی‌، نظامی‌ دوقطبی‌ و مبتنی‌ بر توازن‌ نظامی‌ و جنگ‌ سرد بر روابط بین‌الملل‌ حاکم‌ شد، اینک‌ با درهم‌ ریختن‌ نظم ‌سابق‌، آمریکا به‌ دنبال‌ استقرار نظم‌ نوینی‌ است‌ که‌ خود بطور یکجانبه‌ هژمونی‌ آن‌ را در دست‌ داشته‌ باشد و تحت‌ رهبری‌ خودپروژه مهندسی‌ جهانی‌ را اجرا کند.
«جهانی شدن‌» (Globalization)در موضوعات‌ گوناگون‌ سیاسی‌، اقتصادی‌، فرهنگی‌ و اجتماعی‌ بسط می‌یابد و مسائلی ‌همچون‌ انرژی‌ هسته‌ای‌، آلودگی‌ محیط زیست‌، ایدز، پست‌ الکترونیک‌، انفجار اطلاعات‌ به‌ مسائلی‌ جهانی‌ تبدیل‌ می‌شود. بر بستر چنین‌ فرآیندی‌ از «جهانی‌ شدن‌»، آمریکا می‌کوشد پروژه‌ «جهانی‌سازی‌» مورد نظر خود را پیش‌ ببرد و ارزش‌ها، الگوها و هنجارهای «سکولار» ویژه‌ خود را بر تمام‌ جهان‌ مسلط کند. «آمریکایی کردن‌» جهان‌، جای‌ «مستعمره‌» سازی‌ را گرفته‌ و «کوکاکولائیسم‌» به‌ جای‌ «کلنیالیسم‌» می‌نشیند.
از «پایان‌ تاریخ» (فوکویاما) و پایان‌ ایدئولوژی‌ سخن‌ گفته‌ می‌شود تا این‌ احساس‌ عمومیت‌ یابد که‌ نظامی‌ نوین‌ بر پایه‌ عدالت‌ و مبادله‌ منافع‌ اقتصادی‌ مبتنی‌ بر تقسیم‌ کار جهانی‌ ایجاد شده‌ است‌. نظم‌ نوین‌ جهانی‌ آمریکا به‌ جای‌ استفاده‌ از شعارهایی‌ چون ‌مسؤولیت‌ سفیدها یا متمدن‌سازی‌ اقوام‌ وحشی‌، وانمود می‌کند که‌ مدافع‌ حقوق‌ بشر، حقوق‌ اقلیت‌ها و حقوق‌ زنان‌ است‌. حقوقی‌ که‌ بر اساس‌ ماهیت‌ سکولار، شامل‌ همجنس‌بازی‌ هم‌ می‌شود!
نظم نوین‌ آمریکایی‌، جهانی‌سازی‌ سکولاریستی‌ حداکثری‌ و تلاش‌ برای‌ بازسازی‌ جهان‌ به‌ مثابه‌ یک‌ ماشین‌ است‌. ماشینی‌ که‌ پیوسته‌ کار می‌کند و هستی‌ معنازدایی‌ شده‌ را به‌ یک‌ تهدید برای‌ بشریت‌ تبدیل‌ می‌کند (ایدز، پارگی‌ لایه ‌اوزون‌، زباله‌های‌ اتمی و…).
تاریخ‌ امپریالیسم‌ از برخی‌ ابعاد، مانند تاریخ‌ حکومت‌ ملی‌ سکولار است‌، چرا که‌ حکومت‌ ملی‌ سکولار، در مرحله دولت‌ مطلقه‌، ملت‌ را به‌ مثابه‌ ماده‌ای‌ محض‌ برای‌ تولید می‌نگریست‌ و بدان‌ شیوه‌ با آن‌ عمل‌ می‌کرد، اما در مرحله «دولت‌ دموکراتیک‌» مصرف‌کنندگی‌ را جایگزین‌ آن‌ کرد. نظم‌ نوین‌ جهانی‌ آمریکایی‌ درصدد است‌ تا کاری‌ کند که‌ ملت‌ها، با رضایت‌ و آرامش‌ به‌ «قفس‌ آهنین» داخل‌ شوند و البته‌ آنان‌ که‌ با رضایت‌، آماده‌ پذیرش‌ چنین‌ نظم‌ سکولار و سلطه‌آمیزی‌ نباشند، باید با توسل‌ به‌ قوه‌ قهریه‌ زور و اردو کشی‌ نظامی‌، به‌ راهشان‌ آورد و تسلیمشان‌ کرد.
عقل‌ خودبنیاد عاری‌ از هرگونه‌ معنا، غایت‌شناسی‌ و مرجعیت‌ متعالی‌، در نهایت‌ به‌ چیزی‌ جز سلطه‌ و لذت‌ نمی‌تواند راه‌ برد.
«اکنونیت‌» و «اینجائیت‌» در تمام‌ ساحات‌ و ابعاد، گوهر سکولاریسم‌ و ایده‌آل‌ است‌ و این‌ چیزی‌ جز یک‌ «دنیاگرایی‌» تام‌ تمام‌نیست. رهایی‌ وآزادی‌ انسان‌، عقل‌، اراده و حقوق‌ بشر اینک‌ در گرو رهایی‌ از تیپ‌ ایده‌ال‌ سکولاریسم‌ است‌. بازگرداندن‌ اصالت‌، معنا، غایت‌شناسی‌، اعتلاجویی‌ و کمال‌طلبی‌ به‌ انسان‌ و نجات‌ خدا از مرگ‌. اما این‌ همه با واپسگرایی‌ به‌ دوران‌ تحقیر انسان‌، عقل‌، آزادی‌ در برابر خدا، روح‌ و دین‌ حاصل‌ نمی‌شود. عصر ماقبل‌ مدرن‌ به‌ قیمت‌ زندگی‌ خدا، مرگ‌ انسان‌ را اعلام کرده است، همچنان‌که ‌عصر مدرن‌ و برآمدن‌ ناگزیرش‌ در موقعیت‌ پسامدرن‌، به‌ امید زندگی‌ انسان‌، خدا و همراه‌ با آن‌ شیطان‌ را به‌ قربانگاه‌ برد. عالم‌ و آدم‌ اینک‌ نیازمند عصر نوینی‌ است‌، عصری‌ نه‌ پساسکولار، که‌ سکولاریته‌ در بحران‌ است‌، بلکه‌ موقعیت‌ و زمانه‌ای‌ فراسکولار و فرامدرن‌ که‌ تفسیر تازه‌ای‌ از همنشینی‌ انسان‌ با خدا، عقل‌ با دین‌ عرضه‌ کند، عصری‌ که‌ بر ایده‌ و «خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ‌» بنا می‌شود.
والسلام.

بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام
1389/07/30

شاید بتوان سکولاریسم را یک ایدئولوژی دنیا بین بشمار آورد که عاقبتی جز ضلالت نمی توانست داشته باشد . این همان کوته بینی نیست که همه چیز را به منفعت طلبی فروکاسته و خود را محور وجود قرار داده است ؟ اینجا تصوری از عاقبت امور نیست تا نگران آخرت باشد . فرد سکولار به علت دنیازدگیش همه را به کیش خود می خواهد و تاب دیگران را ندارد . از نظر او اولی آن است که اسراف و تبذیر همه جا را فراگیرد و جمله واله تکاثر باشند . مصرف بی حساب و کتاب دنیای کالائی آمال این آرمان نافرجام است .
لجام گسیختگی این طاغوت عین کفری است که دوستانش را از فروغ هدایت به تاریکی ضلالت می کشاند ؛ چنانکه نتواند یک بند انگشت جلوتر از خویشتن را ببیند . تنها دستاویز نجات از این بلاء عظمی توسل یه ولای ایمان به احدی است که لایق والگی ( الله ) می باشد و بس .