استراتژی دعوت و اتمام حجت قبل از قتال(بخش نخست)

نویسنده‌: امید صالحی*

بعضی از اشخاصی که مسیر دعوت را می پیمایند، هنگامی که می بینند با وجود تلاش بی وقفه و تحمل رنج و مشقت فراوان، هیچگونه تسریعی در امر پیروزی صورت نگرفته است ومدتها همچنان ناموفق بوده‌اند، غیرتشان به جوش آمده و این هیجان غیر قابل کنترل، آنها را به استفاده از سلاح و ترور اشخاص سوق میدهد. با این خیال که ترور راه را بر آنان کوتاه کرده و پیروزیشان را زودتر محقق می سازد. و این بیت چه زیبا حال این افراد را توصیف می کند: وانی وان کنت الأخیر زمانه لأت بمالـم تستطعــه الأوائــلُ آری، اینان به اعمالی که زاییده افکار خودشان است متوسل می شوند.
اعمالی که نه تنها از به تحقق پیوستن اهداف و آرزوها جلوگیری می کنند، بلکه به حرکت اسلامی آسیب رسانده و نتایجی زیانبخش به بار می آورند. لذا برخود لازم می دانیم که به تبیین استراتژی دعوت پیامبر بپردازیم که آیا در هر وقت و زمانی می توان به قتال متوسل شد؟ و یا نه، قتال آخرین راهکار و مرحله‌ایست که پیش روی مسلمانان قرار میگیرد؟ خداوند در قرآن، زمینه دعوت نبی اکرم را چنین توصیف می کند: ﴿لَقَدْ مَنَّ اللّهُ علی المومنینَ اِذ بَعَثَ فیهم رَسولاً من اَنفُسِهِمْ یَتلوا عَلیهم آیاتِه و یُزَکّیهِمْ ویُعلّمُهم الکتابَ و الحِکمـﺔِ و اِن کانوا مِنْ قبلُ لَفی ضَلال مبین﴾ (1): یقیناً خداوند بر مومنان منت نهاد، آنگاه که در میان آنها پیغمبری از جنس خودشان برانگیخت. پیغمبری که آیات الهی را بر آنان تلاوت کرد و ایشان را (از عقاید نادرست و اخلاق زشت) پاکسازی کرد و به ایشان آیات الهی و فرزانگی آموخت و آنان پیش از آن در گمراهی آشکاری غوطه ور بودند و از طرفی دیگر می فرماید:﴿اُدع اِلی سَبیل رَبّک بِالحکمـﺔِ و الموعظـﺔِ الحسنـﺔِ وجادِلهم بِالَّتی هی اَحسن﴾ (2): (مردمان را با سخنان استوار و بجا و اندرزهای نیکو و زیبا به راه پروردگارت فراخوان و با ایشان به شیوه هر چه نیکوتر و بهتر گفتگو کن). حال چه ارتباطی بین این دو آیه وجود دارد؟ در آیه نخست، به تزکیه نفس اشاره شده است که جزو سخت ترین و مهمترین مرحله رشد و تعالی انسان است. چرا که در سایه تزکیه نفس، خصال و ویژگی‌‌‌هایی مانند صبر، شجاعت، مقاومت و مدارا شکل میگیرند و چه بسا ملکه شجاعت و یا صبر، طی چندین سال در وجود انسان نهادینه می شود. قرآن به زیبایی هرچه تمامتر به این نکته اشاره می کند، آنجا که می فرماید: ﴿ألم تَر اِلی الّذین قیلَ لهم کُفُّّوا أیدیَکُمْ و أقیموا الصّلاﺓَ و اتوا الزّکاﺓَ فَلَمّا کُتِبَ عَلیهم القِتالُ اذا فَریقٌ مِنهُمْ یَخشونَ النَّاسَ کَخَشیـةِ اللهِ أو اشَدَّ خَشیـﺔً(3): آیا نمیبینی وتعجب نمی کنی ای محمد از کسانی که پیش از آنکه اجازه جنگ صادر شود نسبت به جنگ علاقه نشان می دادند و هر چند به ایشان گفته می شد، وقت جهاد فرا نرسیده است، دست از جنگ بردارید و نماز را به پا دارید و زکات مال بدهید، (در ظاهر شتاب می کردند و گوششان به کسی بدهکار نبود) اما وقتی که جنگ بر آنان واجب گردید و فرمان جهاد داده شد، بدین هنگام دسته‌ای از ایشان از مردم همانگونه می ترسیدند که از خدا هراس می داشتند. این آیه به حقیقت مهمی اشاره می کند و آن اینکه دوران مکه دوران سازندگی انسانی مسلمان بود. پیامبر کوشید با تعلیمات پی در پی و شبانه روزی خود از همان عناصر بت‌پرست و خرافی عصر جاهلیت، آنچنان انسانهایی بسازد که در برابر بزرگترین حوادث زندگی از هیچگونه مقاومت و فداکاری مضایقه نکنند. مکه دوران دانشگاه، آمادگی و نهادینه شدن خصایل و صفات انسانی در مسلمانان بود. بی جهت نیست که شهید سید قطب دوران مکه را به کارخانه شخصیت سازی تشبیه کرده است. (4) آنچه که واضح است این است که اقامه دعوت اسلامی به آسانی امکان پذیر نیست. بلکه فقط کسانی می توانند آن را برپا دارند که عزمی راسخ داشته باشند و این همان چیزی است که نبی اکرم به اصحابش گوشزد می کند:« قبل از شما کسانی بوده‌اند که شانه آهنین را در بدنشان فرو کرده‌اند تا جاییکه این شانه به استخوانشان رسیده و گوشت و عصب آن را پاره کرده ولی این کار باعث انصراف از دینشان نشده است. سرشان را با اره به دو نیم کرده‌اند، ولی با این وجود از دینشان منصرف نشده‌اند.» (5) براستی که در ابتلاء و آزمایش، حکمتی به نام تزکیه و تطهیر مومنین نهفته است که سنگ بنای شخصیت انسان مسلمان است. این ابتلائات ادامه خواهد داشت تا پروسه نهادینه شدن ملکات نفسانی به اتمام برسد. در این هنگام دعوتگران لیاقت پیدا می کنند که خداوند پیروزی را نصیب آنان بگرداند. خود نبی اکرم(ص) نیز از چنین قاعده‌ای مستثنی نیست. ایشان سه سال نبی است، بعد وارد دوران رسالت می شود و دوران سختی را که در سوره مزمل به آن اشاره می شود، سپری می نماید. چنین مراحلی پیش نیاز وصول به مرحله دعوت و اقامه حجج و براهین است که باشد به مطلوب ترین شکل طی شوند. اکنون مجال آن فرارسیده است که به تبیین ارتباط بین آیه 164 آل عمران که به تزکیه و تعلیم اشاره میکند، با آیه 125 نحل ﴿اُدعوا اِلی سَبیل رَبّکِ بِالحکمـﺔِ و المَوعِظـَﺔِ الحسنـﺔِ و جادلهَم بالّتی هی أحسَن﴾ بپردازیم. بنابر آنچه گذشت، تا اینجا بدین نتیجه نایل گشته‌ایم که مهمترین مرحله و دوره زندگی انسان مسلمان، دوران خودسازی و تبدیل صفات به ملکه نفسانی است و همچنین اشاره کردیم که نهادینه شدن چنین صفاتی، یک پروسه بلند مدت و مدید است که ظرف مدت اندکی حاصل نمی گردد. حال که صفات در انسان پی ریزی شد، وقت آنست که داعی با استمداد از آنچه اندوخته است، رهسپار مسیر دعوت الی الله شود. پس آیه 164 آل عمران، بستر و پیش زمینه‌ای است برای دعوت، به گونه‌ای که اگر صفات مذکور به بهترین شکل نهادینه نشوند، داعی در مسیر ارشاد و دعوت با مشکلات عدیده‌ای مواجه می گردد. مرحله دعوت به حکمت و موعظه حسنه و همچنین جدال بالّتی هی احسن، خالی از مشقت و تکلیف نیست. در این مرحله است که دعوتگر با استمداد از آیات آفاق و انفس به تبیین ربوبیت خداوندی می پردازد و در راستای جدال احسن، به تحلیل شبهات مخالفان اقدام می نماید به گونه‌ای که مدعو را اقناع عقیدتی می سازد . این امری است که مفسر بزرگوار بیشترین تاکید وترکیز را نسبت به آن داشته‌اند. چنین فرایندی (اقناع عقیدتی ) مستلزم این است که دعوت کننده، حیطه اطلاعاتش در زمینه‌‌‌های مختلف وسیع باشد تا بتواند مسایل را به خوبی موشکافی نموده و اسلام را با بهترین روش به مردم عرضه کند تا شاید در سایه چنین اقامه حجتی، اتمام حجت صورت گیرد. باریتعالی به این نکته اشاره می کند که پذیرفتن اسلام، زمانی ارزشمند و متعالی است که همراه با دلایل و براهین باشد و از طرف دیگر کسی که جانب کفر را می گیرد، باید دلایل و براهین آشکاری بر وی اقامه شده باشد: ﴿لِیُهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیّنـَﺔِ و یَحیـﻰ مَنْ حَیَّ عَن بَیّنـَﺔِ﴾ (6). به عبارتی دیگر خداوند، ملاک و معیار پذیرش دین را حجت و برهان واضح قرار داده، به گونه‌ای که اگر فرد اسلام را پذیرفت، اسلامش از روی منطق و اقامه حجت باشد و کسی نیز که اسلام را نپذیرفت، باید نپذیرفتن وی هم با وجود همه براهین و دلایل اقامه شده باشد تا دیگر توجیهی برای گمراهی باقی نماند: ﴿رُسُلاً مبَشّرین و مُنذِرین لِئلّا یَکونَ لِلّناسِ عَلی الله حجةَُ بَعد الرّسلِ﴾(7) .ما پیامبران را مژده رسان و بیم دهنده فرستادیم تا بعد از آمدن پیامبران، حجت و دلیلی بر خدا برای مردم باقی نماند. براستی که مرحله اقامه حجت با توجه به اینکه شرایط روحی و روانی افراد، مختلف و شرایط زمانی و مکانی متفاوت است، بسیار سخت و پر مشقت می نماید. چه برسد به اینکه ادعا شود اتمام حجت صورت گرفته است. باریتعالی در این راستا به تبیین منهج دعوی یونس(ع) می پردازد: ﴿و ذالنّونِ اِذ ذَهَب مُغاضِباً فَظَنّ اَن لَنْ نَقدرَ عَلیه فَنادی فیِ الظّلماتِ اَن الا الهَ الاّ اَنتَ سُبحانکَ إنّی کُنتُ مِن الظّالمینَ﴾8 .و یاد کن یونس را که در آن هنگام بر قوم نافرمان خود خشم گرفت و ایشان را به عذاب خدا تهدید کرد و بدون دریافت پیام آسمانی از میان آنها خشمناک بیرون رفت و گمان کرد که بر او سخت و تنگ نمی گیریم و در میان تاریکیها فریاد برآورد که فریادرس و فرمانروایی جز تو نیست و تو پاک و منزهی و من از جمله ستمکارانم. مقصود باریتعالی از بیان این آیه واضح و روشن است، بدین صورت که شخصی که از جانب خداوند مامور تبلیغ و ارشاد مردم و نجات آنان از چنگال خرافات و ظلمات شده است، باید ظرفیت درونیش به حد اعلی رسیده باشد به گونه‌ای که تاب تحمل بی مهری‌‌‌ها و ناملایمات را داشته باشد و اجازه ندهد که احساسات و عواطفش، مسئولیت اصلی رسالتش را زیر سوال ببرند. صاحب تفسیر «فی ظلال القرآن» ذیل این آیه می فرماید: «آسانترین کار در چنین شرایطی برای دعوتگر این است که از مردم به خاطر عدم پذیرش دعوتش خشمگین شود و آنان را ترک سازد.هر چند که چنین عملی باعث تمدد اعصاب است. اما براستی جایگاه دعوت کجاست؟وچه چیزی به صرف دروری گزیدن از معاندین ودروغگویان،عاید داعی می شود؟(9) زمانی که دعوت نبی اکرم(ص) از جانب مردم طائف با مخالفت مواجه می شود و از جانب این قوم بیخرد مورد هجوم قرار می گیرد ،به گونه‌ای که پای مبارکش خون آلود می گردد، ایشان بعد از آن ماجرا اینگونه دعا می کند: «اللّهُم الَیک أشکُو ضَعفَ قُوَّتی و قِلَّـﺔَ حیلَتی و هَوانی عَلی النَّاس»(10) بارالها از ضعف قوت و قلت حیلت و تدبیر و مذلت و خواری خویش نزد مردم به تو پناه می برم. ام المومنین عایشه (رضی ا.. عنها) از پیامبر نقل می کند که پس از آن واقعه، هنگامی که سرم را بلند نمودم دیدم ابری بر من سایه انداخته است. دیدم که جبرئیل بر آن قرار دارد. جبرئیل مرا صدا زد و گفت: خداوند شکوه و گلایه تو را شنید و در این راستا فرشته کوهها (ملک الجبال) را فرستاده تا آنچه را که در مورد آن قوم می خواهی انجام دهد. سپس ملک الجبال مرا صدا زد و بر من سلام کرد و گفت: ای محمد! اگر بخواهی دو کوه ابوقبیس و قعیقعان را که روبروی هم قرار دارند، محکم به یکدیگر بکوبم تا آنان در آن بین نابود شوند. اما نبی رحمت می فرماید: «بَل أرجوا أنْ یُخْرِجُ اللهُ مِنْ أصْلابِهِمْ مَنْ یَعْبدُ اللهَ وَحدَهُ لا یُشِرکُ به شیئاً»(11) نه، بلکه امیدوارم خداوند از آنان افرادی به وجود آورد که وی را به یگانگی و وحدانیت بپرستند. جالب است پیامبری که اشرف مخلوقات و امین امت است، نزد باریتعالی از ناتوانی و ضعف خود شکایت می کند. چه بسا اگر استراتژی بهتری با ایجاد بستر و زمینه اتخاذ میکرد، موفق تر بود.در واقع به قول مفسر فرزانه، هجرت به طائف در واقع هجرتی بدون تمهید بود.بلی نبی رحمت خواسته ملک الجبال را در مورد نابودی مردم طائف رد می کند و در چنین شرایطی نمی پذیرد که بر چنین قومی اتمام حجت شده باشد. چرا که باز هم امید رهایی از ضلالت وجود دارد. این دقیقاً همان چیزی است که متأسفانه برخی به عکس آن معتقدند و گویا دنبال مجوزی هستند تا خون انسان، این موجود قابل تکریم از سوی یزدان را به هر قیمتی بریزند. چنین منش و طرز تفکری، روایت ذیل را در نظر تجسیم می سازد: ابوداوود از حارث بن مسلم و او از پدرش نقل می کند که پیامبر خدا ما را به سریه‌ای گسیل داشت، چون به محل جنگ رسیدیم، اسبم را تندتر کردم و از دوستانم جلو زدم، اهل محل با صداهای اندوهگین به دیدارم آمدند به آنان گفتم، بگویید: لا اله الا الله، همه چیز خود را محزر میدارید. آنان همان را گفتند. اما دوستانم مرا سرزنش کردند و گفتند: تو ما را از غنیمت محروم کردی !!! چون نزد پیامبر خدا آمدند، از کاری که کرده بودم، وی را مطلع ساختند. ایشان مرا خواست و کار مرا تحسین نمود و پس از آن به من گفت: بدان خداوند در عوض هر انسانی از آنان اینقدر و آنقدر پاداش نوشته است(12)
پی نوشت‌‌‌ها:
1. آل عمران-164
2. نحل-125
3. نساء – 77
4. فلسفه جهاد در اسلام ، مقاله سید ،ص97
5. بخاری،صحیح بخاری، کتاب المناقب،حدیث 3343
6. انفال-42
7. نسا-165
8. انبیا-87
9. فی ظلال القران،ج4،ص2394
10. الرحیق المختوم، مبارکفوری؛ص88
11. بخاری،صحیح بخاری، کتاب بدا الخلق،حدیث 2992
12. ابی داوود، سنن، کتاب الأدب، حدیث 4417

*کارشناس ارشد علوم قرآنی- دوریسان

بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام
1387/12/01

سلام
برادر محترم
ممکنه بفرمایید این مراتب سیر و سلوک کی به پایان می رسد و شما بالاخره باور به قتال دارید یا نه؟
بنده تصور می کنم دلایل و براهینی که اقامه کرده اید آنقدر کلی و گنگ هستند که نه موجب رضای قلب هستند و نه اقناع ذهن .
آیا انذار و تبشیر می تواند به عنوان برهان اقامه شود ؟ و انذار و تبشیر می تواند اقامه حجت باشد؟ به نظر می رسد اقامه حجت با انذار و تبشیر روشی منطقی نیست.

2
بدون‌نام
1387/12/01

شما رو به خدا این القاب اشرف مخلوقات را برای پیامبر از کجا آورده اید لطفا آدرس بدهید.