دولت دینی، ضرورت یا عدم ضرورت

عبدالعزیز مولودی

یکی از خوانندگان یادداشت"دولت دینی و مشکلات آن"در کامنت محبت‌آمیزی به نوشته من انتقاداتی داشتند که توضیح مختصری درباره آن می‌دهم با این امید که زمینه بحث بیشتر را فراهم کند. در ابتدا باید گفت که ‌مسئله قدرت و نقد آن ربطی به دولت جمهوری اسلامی یا جایی دیگر ندارد. ‌نباید فراموش کرد که ذات قدرت سرکش است و در صورتی که مانع قانونی و محکمی در برابر آن وجود نداشته باشد، میل به تسخیر همه عرصه‌ها دارد. ‌این مسئله در سطح روابط فردی و اجتماعی قابل مشاهده و در رابطه با دولت بسیار آشکار است. ‌از این نظر اگر من در اینجا و با توجه به تجربه ایران بعد از انقلاب، از آثار دولت دینی آنهم به اختصار طرح موضوع کرده‌ام به دلیل همین شناختی است که از قدرت سیاسی دارم. ‌بسیاری در ابتدای انقلاب سودای خدمت به مردم و اسلام و اخلاق داشتند و با این امید وارد حوزه قدرت سیاسی شدند. ‌اما با توجه به اینکه در بسیاری از موارد و در تعدادی از آنها غافلانه درصدد توجیه و مشروعیت‌بخشی به رفتارهای خود برآمدند، نتیجه این شد که براحتی دست به خشونت زدند و به انسانهای بی‌شماری به نام دین و اسلام زور گفتند حتی آنها را از حق زندگی محروم کردند. ‌ نمونه‌های زیادی از آنها را شما می‌شناسید و لازم به یادآوری نیست. ‌البته این تصور مانع از آن نیست که مانند سایر گروه‌های سیاسی، احزاب اسلامی حق فعالیت سیاسی و اجتماعی نداشته باشند. ‌زیرا عرصه عمومی و سیاسی، عرصه‌ای است که همه می‌توانند در آن مشارکت کنند. ‌من با این تصور به نقد دولت دینی پرداختم که یک حزب یا گروه یا حتی چند گروه دینی بدون توجه به میزان نفوذ اجتماعی خود(اعضا و هواداران) بخواهند بدون محدودیت زمانی و قانونی، قدرت را تصاحب نمایند و به نام دین آنرا بر جامعه اعمال کنند. ‌این جز خشونت به نام خدا و بی مهری به انسان و آسیب جدی به جامعه به دنبال نمی‌آورد. ‌این ویژگی فقط به احزاب اسلامی اختصاص ندارد، بلکه دامن بسیاری از احزاب را در کشورهای در حال رشد دربرگرفته و آنها نیز به نوبه خود نقبی به اقتدارگرایی و تصاحب قدرت می‌زنند و علاقه دارند که تنها خود در این عرصه و آنهم به صورت مطلق و نامحدود قرار گیرند. ‌ اگر می‌توان بدون تجربه یک قدرت صرف دینی، در بستری دمکراتیک و با استفاده از مکانیسم‌های قانونی، اهداف دیندارانه را که بناست برای همه (مسلمان وغیرمسلمان) آثار ایجابی و مثبت داشته باشد دنبال کرد، دیگر چه نیازی به تجربه گرانسنگ دولت دینی وجود دارد. ‌این را نه بدلیل سرخوردگی یا ضعف نفسانی یا اختلال روانی و.... بلکه اندیشمندانه و با درک احترام به دین و علاقه به اسلام می‌گویم. در حوزه دولت و قدرت و مسئله فرمانروایی ناشی از آن نیز باید گفت که به نظر می‌رسد مجموعه همین بود‌ها و هست‌ها است که بایدها و نباید‌ها را در این حوزه تعیین می‌کند. معمول آن است که‌در پارلمان و دولت تمام تصمیم‌گیریها یا بیشتر آنها حول این محور است که چگونه می‌شود زمینه زندگی را برای مردم آسانتر و بهتر کرد. ‌دیگر برای مسئله عقیده مردم دولت نسخه‌پیچی نمی‌کند. ‌نهایتاً این احزاب، جریانها و تشکلات مدنی دیندارانه هستند که در جامعه وظیفه راهنمایی و تربیت افراد را برعهده می‌گیرند ‌یا درصدد کاهش آسیبهای روحی، روانی و اجتماعی برمی‌آیند. ‌البته شک ندارم که حوزه سیاسی مبتنی بر اخلاق، مخصوصاً اخلاق دینی سالمتر از سیاست و قدرت فارغ از توجه به اخلاق است. ‌برای این منظور نیز تشکیل دولت دینی چاره‌ی کار نیست بلکه قبل از همه توجه جدی به فلسفه سیاست، اخلاق سیاسی و نوع نگرش نسبت به دولت(نظریه دولت مورد قبول) را می‌طلبد. ‌در غیر این صورت و بدون هیچ نظریه منطقی و روزآمد برای دولت و حوزه سیاسی، هرکسی تشکیل دولت بدهد(دینی و غیر آن فرقی نمی‌کند) به آفت فساد قدرت دچار خواهد شد. ‌این اعتقادی است که قبلاً هم داشته‌ام و بنابراین تغییری در اعتقاداتم صورت نگرفته است. ‌البته از هر نوع تغییر مثبت و منطقی در اندیشه‌هایم استقبال می‌کنم. ‌در حال حاضر که تفاسیر متعدد از اسلام وجود دارد به اعتقاد من بهتر است بجای استفاه از واژه اسلام راستین بفرمایید که درک من (یا ما) از اسلام، چرا که هیچ کس امروز آئینه تمام‌نما یا راستین دین نیست. ‌اگر هم باشد حق ندارد به نام دین بر سایر مسلمانان یا پیروان دین سخت‌گیری کند. ‌یادمان نرود که اولین نطفه استبداد و قدرت مطلق سیاسی وقتی بسته می‌شود که کسی فکر کند، برداشت او "راستین"است و دیگران نمی‌فهمند یا این درک را ندارند. ‌همین کافی است تا به راحتی زندگی را بر مسلمانان بسیاری تنگ کند و به نام خدا و مقدسات به پایمال کردن حقوق دیگران بپردازد. ‌نمونه‌های آنرا در کشورخودمان بسیار دیده‌ایم. ‌

بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام
1386/11/02

با سلام و تشکر از دست‌اندرکاران اصلاح‌وب؛
ضمن تأیید دیدگاه استاد مولودی یادآوری می‌کنم:
أقیموا دولة القرآن فی قلوبکم تقم علی ارضکم.(الإمام حسن الهضیبی-رحمه الله)
دین را بر دلهایتان حاکم نمایید تا بر سرزمین‌تان نیز حاکم گردد.
زانیار.سوئد

2
بدون‌نام
1386/11/11

با سلام خدمت استاد عزیزم آقای مولودی و سایر خوانندگان سایت
بنده‌ تصورم بر این است که‌ اساسا ما اسلامی‌ها نباید خواستار حکومت دینی باشیم ، چون حکومت دینی علیرغم حسناتی که‌ در گذشته‌ داشته‌ است -که‌ من منکر آن نیستم- دارای بار عاطفی منفیی نیز هست که‌ یادآور حکومت هزار ساله‌ی کلیسا که‌ به‌ نمایدنگی خدا بر گرده‌ی مردم حکومت می‌کردند و نیز در چند سال اخیر در عالم اسلام نیز کسانی مانند طالبان که‌ به‌ نام دین حکومت نمودند روی پاپها و ارباب کلیسا را از هر لحاظ سفید نمودند، است.
به‌ اعتقاد بنده‌ ما باید خواستار دولت و حکومت مدنی باشیم ، چه‌ پیامبر اسلام نیز به‌ محض ورود به‌ مدینه‌ همین کار را انجام داد و وثیقه‌ی مشهور مدینه‌ را تدوین نمود که‌ به‌ امضای همه‌ی طوایف یهودی، منافقان و .... نیز رسید. در حال حاضر نیز اساسا بحث از حکومت اسلامی به‌ آن معنای تئوکراسی‌اش منتفی است، چون مبنای مشروعیت حکومت مردم است نه‌ خدا، و برای اینکه‌ بتوانیم چنین حکومتی تشکیل دهیم اساسا به‌ مقتضای اجرای عدالت باید به‌ رأی مردم مراجعه‌ کرد و الا تحمیل شکل خاصی از حکومت(دینی یا غیر دینی) بر مردم، ترجیح بلامرجح خواهد بود که‌ آنهم، عین ظلم و بی‌عدالتی خواهد بود. هرچند این بحث توضیحات بیشتری می‌طلبد اما فعلا به‌ همین حد اکتفا می‌نماییم.
بارام

3
بدون‌نام
1386/11/08

با سلام و تشکر از شما
لطفا اخلاق سیاسی را تعریف بفرمایید.
فلسفه سیاست چیست؟
نظریه منطقی برای تشکیل دولت چیست؟
ظاهرا طبق آنچه بیان فرموده اید هر فکری را در صورتی که مقدمات مدنظر شما را فراهم نکرده باشد در دام قدرت طلبی و فساد قدرت می بینید بنده چنین می پندارم که جنابعالی خاصتا برای فکر اسلامی آسیب های جداگانه ای را مد نظر دارید. اگر که چنین است لطفا آسیب های فکر اسلامی را در کشیده شدن به سمت فساد قدرت بیان کنید؟

4
بدون‌نام
1386/11/12

دوست عزیز بارام. سلام
بنده با خواندن یادداشت شما نکته ای به خاطرم رسید و آن اینکه شما در این چند سطری که مرقوم نموده اید از یکطرف انتساب خود را به تفکر سنتی اعلام می دارید و از طرف دیگر دوست دارید که گریزپایی کنید و از حوزه منویات سنتی خارج شوید. شما رأی مردمی را قول فصل می خوانید اما با تفکرات سنتی که انسان را جانشین خدا می داند و تقنین را از آن خداوند و آموزه های متون دینی را حکم بلامنازع می خواند چه می کنید؟

5
بدون‌نام
1386/11/13

در پاسخ به اظهار نظر کننده ی فوق باید گفت که مردم در انتخاب مسؤولین حرف اول را می زنند. مردم در قوانین ثابت دین هیچ نقشی ندارند و آن قوانین لایتغیرند اما در بعد متغیرات این مجلس قانونگذاری )پارلمان، شورا و ...) است که نقش اساسی را ایفا می کنند که همان برگزیدگان مردم می باشند.
سلام

6
بدون‌نام
1386/11/13

سؤال و اشکال:
دوست عزیز بارام. سلام
بنده با خواندن یادداشت شما نکته ای به خاطرم رسید و آن اینکه شما در این چند سطری که مرقوم نموده اید از یکطرف انتساب خود را به تفکر سنتی اعلام می دارید و از طرف دیگر دوست دارید که گریزپایی کنید و از حوزه منویات سنتی خارج شوید. شما رأی مردمی را قول فصل می خوانید اما با تفکرات سنتی که انسان را جانشین خدا می داند و تقنین را از آن خداوند و آموزه های متون دینی را حکم بلامنازع می خواند چه می کنید؟

پاسخ:
دوست عزیزم جناب آ.غ
همه‌ی ما در گیرودار سنت و مدرنیته‌ مشغول دست و پا زدنیم، این کشمکش حدود یکصدو پنجاه‌ سال است دامان مارا گرفته‌ است و نه‌ من و نه‌ هیچ کس دیگری هنوز نتوانسته‌ است از دیوار صلب و متراکم چندین هزار ساله‌ی سنت عبور نماید، وانگهی تلقی شما از مدرنیته‌ است که‌ دچار تشتت است؛ چرا که‌ مدرنیته‌ به‌ جز نقد سنت و بازتولید و بازسازی سنت با محوریت عقلانیت جدید، چیز دیگری نمی‌تواند باشد، مدرن بودن بدین معنا نیست که‌ ما با سنت یکسره‌ خداحافظی نمائیم؛ شما اگر از زاویه‌ای جامعه‌شناختی به‌ کارکردها و کارویژه‌های دین و ساماندهی آن به‌ عنوان اصلی‌ترین لایه‌ی سنت در جامعه‌ نگاه‌ کنید، لاجرم چاره‌ای جز بازتولید گفتمانی سنت دینی و روشنفکری دیندارانه‌/ دینی، نیست و در راستای توانا ساختن و خلوص این گفتمان باید کوشید. به‌ اعتقاد بنده‌ مواردی را که‌ ذکر نموده‌اید اساسا با این بحث دارای تباین‌اند و هیچ ربط تولیدی- معرفتی با همدیگر ندارند،
مورد دیگری که‌ شما از آن غفلت نموده‌اید مسئله‌ی منابع معرفت است، منابع معرفتی من مسلمان در عصر مدرن به‌ جز علوم تجربی اعم از انسانی و طبیعی، علوم دقیقه‌ی ریاضی، علوم شهودی، تاریخ و نوعی حافظه‌ی جمعی بشری، سنت وزین و متین دینی در حوزه‌ی اسلام و حتی الهیات مدرن مسیحی نیز هست. ما در اندیشه‌ی خود دارای این چنین منابع متنوعی هستیم که‌ به‌ هیچ وجه‌، سودای نپخته‌ی طغیان" علوم "جدید یا "الهیات سنتی" را بر نمی‌تابد.
من تصور می‌کنم شما در فهم مدرنیته‌ و سنت دچار ابهام شده‌اید و حمل اندیشه‌های مدرن را محمل بی‌حرمتی و ترک همه‌ی گذشته‌- ولو خیر- نیز ، می‌دانید.
در مورد مراجعه‌ به‌ رأی مردم هم باید متذکر شوم که‌ بنده‌ به‌ تبع از اندیشمندان برجسته‌ی دیار خود، در امور سوبژکتیو(انفسی) و درونی فردی یا در امور تجربی غیرقابل تحقق مراجعه‌ به‌ رأی قاطبه‌ی مردم را عین " عدالت" دانسته‌ و در امور ابژکتیو(آفاقی) یا امور تجربی بالفعل قابل تحقق، رسیدن به‌ " حقیقت" را در عرف اهل علم زمانه‌ می‌دانم و علی‌الاصول در این موارد، نیازی به‌ مراجعه‌ به‌ رأی عـمومی وجود ندارد و حقیقت حکم می‌کند که‌ کارخانه‌ای که‌ محصول غذایی فاسد تولید می‌کند را، بدون مشورت و همه‌پرسی، باید تخته‌ نمود.
موفق باشید.
بارام

7
بدون‌نام
1386/11/14

دوست گرامی .بارام
طبق معمول خصلت نگهبان شب و اسلحه پر و ترس از حریم شکنی را پاس داشته ای. به نظر می رسد که تعریف شما از مدرنیته با همان عینک سنت شکل گرفته چرا که آن را بازتولید سنت با محوریت عقلانیت جدید خوانده ای! هر چند که بنده منکر بازتولید به قول شما و بازشناسی به تعبیر خود نیستم و در این زمینه در متون دینی قلم فرسوده ام. اگر واقعا تعریف مدرنیته چنین است به نظر می رسد که نوزاد متولد شده نیز نباید فامیلی شناسنامه اش "نوزاد مدرن" باشد بلکه به آن است که او را "نوزاد سنتی در عصر مدرن" بنامیم. باری به هر جهت هدف بنده مکدر نمودن خاطر شما نیست و مبادا که در چنین فضایی دوستانه خاطری مکدر گردد.