
جلیل بهرامینیا_ روانسر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چنانکه می دانیم امام شافعی(رح)یکی از نامدارترین علمای مسلمان و یکی از امامان چهارگانهی اهل سنّت و جماعت است؛ کُردان نیز که از همان دههی دوم پیدایش دین اسلام به برکت تلاشهای دینگسترانهی مجاهدان پرشور صدر اسلام، با نور قرآن آشنا شدند و تدریجاً در صف مشتاقان آن در آمدند، به واسطهی حضور امام شافعی در بغداد، با افکار و آرای او آشنا شدند و از ابتدای قرن سوم به این سو، تدین خود را در بُعد فقهی با اندیشهها و اجتهادات او موزون کردند و از آن زمان تاکنون، نام شافعی زینتبخشِ مراسم و مناسک اکثریت کردان بوده و کمتر زن و مرد کُردی میتوان یافت که شافعی در مجلس عقدشان غایب بوده باشد! در حجرههای(مدارس دینی) کردستان نیز هنوز هم عقلگرایی ابوحنیفه، وسواس پارسایانهی مالکی و صلابت حنبلی نتوانسته است ماموستایان کُرد را در دلباختگی دیرین خود به خلاقیت فکری شافعی، دچار تردید و تجدیدنظر کند و استحسان هم چنان در حکم تشریع است و زوج کُرد به رغم فریبندگی رأی رقیب، هنوز هم به محض لمس عمدی یا سهوی دست یکدیگر، وضوی خود را باطل و تجدیدکردنی میدانند!
از آنجا که درآمیختگی زندگی ما با افکار شافعی، ضرورت بررسی آرای او را دوچندان کرده است و این ضرورت برای دبیران دین و زندگی مناطق شافعیمذهب که در بخشی از حرفهی خویش ترجمان افکار اویند، چهارچندان است، در این نوشتار به تصحیح یکی از اشعار منسوب به ایشان میپردازیم.
میدانیم که شافعی به رغم مهارت و استعدادی که در ادبیات عرب داشت، علاقهی چندانی به شاعری نداشت و جز برای خدمت به اخلاق و تدین شعر نمیگفت و حتّی شعر را دون شأن علما میدانست و میگفت:
فلولا الشعر بالعلماء یزری لکنت الیوم أشعر من لبید!
یعنی: اگر شاعری فروتر از شأن فقها نمیبود، بیگمان من از لبید بن ربیعه شاعرتر بودم! باری، دلربایی و اثرگذاری هنر، قویتر از آن بود که حشمت فقیهانه را یارای مقاومت با آن باشد؛ از این رو، حتّی شافعی نیز نتوانست به سود شأن فقاهت، از جمال دلکش شعر و هنر چشم بپوشد و چنین تشخیص داد که پارهای باورهای کلامی و فقهی و نیز توصیههای اخلاقی و تجربههایش را در قالب نظم به مخاطبانش ارائه کند؛ این اشعار را بعدها افرادی متعدّد از کتابهای تراجم و تاریخ، گردآوری و جداگانه تحت عنوان « دیوان الشافعی » یا « دیوان الامام الشافعی » با شرح و توضیحات لازم منتشر کردند؛ از جمله افرادی که به استخراج و نشر منسجم اشعار شافعی اقدام کردهاند، میتوان از اینان نام برد: اسماعیل الیوسف، زهدی یکن، عبدالمنعم الخفاجی، محمد سالم البواب، محمد عفیف الزعبی، محمود بیجو، خلیل ابراهیم، سلیمان البواب، محمد عبدالرحمن عوض، محمد علی البلطجی، زرزور، یوسف محمد البقاعی، محمد عبدالرحیم و إمیل یعقوب؛ دانشمندی مصری به نام محمد ابراهیم سلیم نیز اشعار شافعی را تحت عنوان « الجوهر النفیس فی شعر الامام محمد بن ادریس » گردآوری و چاپ کرده است.
در میان این اشعار همان گونه که اهل فن میدانند طبعاً به سهو یا به عمد، مطالبی وارد شده است که با دستگاه فکری و ارزشی شافعی سازگاری ندارد و مورد انتقاد و اعتراض پارهای ناقدان بصیر قرار گرفته است؛ یکی از این اشعار، شعری است شش بیتی که در مدح خلفای راشدین سروده است و ما اینک آن را از «دیوان الامام الشافعی» چاپ محمد عبدالرحیم نقل میکنیم:
شَهِدْتُ بأنّ اللهَ لا شیئ غیرُهُ و أشهد أنّ البعث حق و اَخلصُ
و أنّ عُری الایمان قول مبین و فعلٌ زکی قد یزید و ینقصُ
و انّ ابابکرٍ خلیفة ربّـه و کان ابوحفص علی الخیر یحرِصُ
و اُشهد ربّی اَنّ عثمان فاضل و انّ علیاً فضله متخصّصُ
ائمّة قوم ٍ یهتَدی بهـُداهمُ لحی الله مَنْ إیاهم یتنقّصُ
فما لِغواة یشتمون سفاهة و ما لسفیه لا یحیص و یخرصُ(1)
چنان که ملاحظه میشود در این روایت که تقریباً در همهی دیوانهای موجود شافعی و از جمله در ترجمه کُردی آن نیز آمده است(2)، شافعی بر خلاف فلسفه سیاسی اهل سنّت، که خلفای راشدین را نه خلیفه خدا بلکه جانشینان حضرت رسول(ص) میدانند ، ابوبکر(رض) را خلیفه و جانشین پروردگار خوانده است! این در حالی است که حتّی خود ابوبکر صدّیق نیز با صراحت و قاطعیت با چنین برداشتی از خلافت مخالفت کرد و در پاسخ کسی که او را خلیفة الله خواند، گفت: «لست خلیفة الله و لکنّی خلیفة رسول الله» :من خلیفه خدا نیستم؛ بلکه خلیفه رسول خدایم(3).
نباید پنداشت که شافعی با آن گستردگی دانش و قوّت اندیشهای که داشت، متوجّه چنین تضادی نبوده است؛ خوشبختانه در روایت دیگری که از نظر پژوهندگان دور مانده است، این شعر با محتوایی مطابق با اندیشه سیاسی اهل سنّت روایت شده است؛ صلاحالدین خلیلبنایبک صَفَدی(متوفّای764ق) از تذکرهنویسان نامدار قرن هشتم، ضمن بیان زندگینامه نورالدین علی بن جابر هاشمی، به مناسبتی شعر مذکور را از قول ربیع بن سلیمان مرادی(متوفای270ق) یار شافعی و راوی کتاب های او، با محتوایی متفاوت نقل و ضبط کرده است؛ روایت صفدی در دو مورد با بقیه فرق دارد:
1) در مصرع اول بیت اول، به جای« شیئ» واژه ی «ربّ» آمده است که با ادب عبودیت سازگارتر است:« شَهِدْتُ بِأنّ اللهَ لا ربّ غیرُهُ ».
2) در مصرع اول بیت سوم نیز به جای « ربّه » نام مبارک احمد – زاده الله شرفاً – آمده و بیت ،چنین است: « و اَنّ ابابکرٍ خلیفة احمد »(4).
چنان که پیشتر نیز اشاره شد خلافت در اندیشه ی سیاسی اهل سنّت، نیابت از پیامآور خداست و نه خدا؛ همانگونه که امام ابوالحسن ماوردی فقیه مشهور شافعی نیز در تعریف خلافت، آن را «جانشینی پیامبر در پاسداشت دین و اداره ی دنیا» دانستهاند(5). از این رو، روایت صفدی هم به لحاظ وثاقت سند و هم از حیث سازگاری با فکر سیاسی اهل سنّت، مضبوطتر و پذیرفتنیتر است.
مراجع:
1_ شافعی، دیوان الامام الشافعی، ص 257، گردآوری و شرح محمد عبدالرحیم، بیروت: دارالفکر،1420ق.
2)شافعی، دیوانی ئیمامی شافعی ، ل92 ،وهرگێراوی مهلا رهسوولی عهتوونی بێشاسبی بریاجی، سنندج: ئینتشاراتی کوردستان، چاپی یهکهم، 1378ه.
3)محمود صبحی، دکتر احمد، نظریة الإمامة لدی الشیعة الإثنی عشریة، ص19، بیروت: دار النهضة العربیة،1411ق.
4)صفدی، أعیان العصر و أعوان النصر ،3/325،تحقیق علی ابوزید و دیگران، دمشق: دارالفکر، چاپ اول، 1418ق.
5)ماوردی، الأحکام السلطانیة ، ص5، قم: مکتب الإعلام الإسلامی،1406ق.
|