شنبه، ۲۰ شهریور ۱۳۸۹

· صفحه اصلی

  ما کیستیم


  قرآن آنلاین


  ::
· جستجو
· آمار مشاهدات
· معرفی ما
· ارسال مقاله

اقتراح در باره‌ی مبانی اجتهاد
در تاریخ یكشنبه، ۰۷ تیر ۱۳۸۸ - ۱۶:۵۳:۰۹ توسط Admin

اندیشه
گفت‌و گو با ملکیان، مجتهدشبستری، مرعشی، گرجی و حائری

سؤال 1
نقد و نظر: نظریه‏هاى فلسفى، کلامى و علمى با استنباط احکام فقهى چه ارتباطى دارد؟ چه علومى براى اجتهاد لازم است؟

گرجى: این سؤال در حقیقت ‏خود دو سؤال است: 1 ارتباط نظریات در این علوم با استنباط. 2 علومى که باید مجتهد بداند. سؤال اول، قدرى مجمل است. اگر مقصود این است که آیا این علوم هم مانند علم اصول در رابطه مستقیم با علم فقه هستند، پاسخ این است که خیر، بدون دانستن علم اصول و نحوه استنباط احکام فقهى غیر ممکن است، اما این علوم این گونه نیستند. در عین حال در برخى از مسائل فقهى دانستن بعضى از این علوم تا حدى لازم است. مثلا در برخى از مسائل وصایا و مواریث فى‏الجمله ریاضیات لازم است. در برخى از مسائل تقسیم مال مشترک فى‏الجمله ریاضیات و احیانا هندسه لازم است. در معرفت قبله فى‏الجمله هیئت لازم است.


در مورد عدم جواز تقلید در مساله تقلید آگاهى از بطلان دور لازم است که مساله‏اى است فلسفى. همچنین در مورد عدم حجیت‏خبر واحد در مساله حجیت‏خبر واحد و نظیر آن (البته این مسائل اصولى‏اند نه فقهى) و در مساله حجیت ظهور، آگاهى از حجیت کتاب و سنت که مساله‏اى است کلامى.هکذا در مساله حجیت‏خبر واحد (اینها هم اصولى‏اند نه فقهى) و اگر مقصود این است که آیا کسى که به عقاید صحیحى که بر مسائل مختلف علوم مختلف، از جمله فلسفه و کلام مبتنى است معتقد نباشد، مى‏تواند اجتهاد صحیح داشته باشد؟ پاسخ این است که بلى مى‏تواند، بلکه براى خود استنباطکننده حجت هم مى‏تواند باشد; به شرط اینکه بر قواعد صحیح استنباط مبتنى باشد. مثلا از نصوص و ظواهر کتاب و سنت استفاده کند، قواعد عام و خاص، مطلق و مقید، مفهوم و منطوق و غیره را رعایت کند، به امارات و اصول معتبره عمل کند، هر کدام را در جاى خود به کار برد.

و اگر مقصود این باشد که آیا در فرض بالا اجتهاد مجتهد براى دیگران هم حجت است‏یا خیر؟ پاسخ این است که چون در مرجع تقلید عدالت‏شرط است، همچنین در قاضى و مانند آن، کسى نمى‏تواند از وى تقلید کند یا به قضا و داور انتخاب کند.

اما درباره سؤال دوم، علومى که براى اجتهاد لازم است عبارت است از: علوم ادب عربى، منطق، اصول فقه، تفسیر آیات احکام، معرفت احادیث فقهى، آگاهى از موارد اجماع، احکام عقلى در حد لازم، و مختصرى از بعضى علوم دیگر.

مرعشى: فقها براى اجتهاد، علومى را که فراگیرى آنها لازم است، در کتب فقهى (در کتاب قضاء) بیان کرده‏اند. نظریات فلسفى و کلامى و علمى ممکن است در بینشهاى مقدماتى مؤثر باشند، لذا در اصول گاهى مباحث را به مسائل فلسفى مى‏کشانند. مثل مبحث اجتماع امرونهى، مبحث ضد، مبحث طلب و اراده، قبح عقاب بلابیان، که همه این مباحث زمینه فلسفى و کلامى دارند.

نظریات علمى نیز مى‏توانند در تشخیص موضوعات مؤثر باشند و مواردى که مى‏توان در این باب ذکر کرد فراوانند. از باب نمونه مى‏توان مساله تعلق نصف دیه را در مورد قطع بیضه چپ و ثلث آن را در قطع بیضه راست ذکر کرد که فقها طبق بعضى از روایات ضعیف گفته‏اند چون فرزند از بیضه چپ به وجود مى‏آید، دیه آن، نصف دیه کامل است، اما علم آن را نمى‏پذیرد. حتى شهید ثانى در شرح لمعه به این نکته توجه داشته و فرموده است اطبا این تعلیل را درست نمى‏دانند. و یا اینکه طبق یک سلسله روایات، نطفه در رحم چهل روز است و علقه هم چهل روز و مضغه هم چهل روز که از نظر علمى این زمان‏بندیها صحیح نیست. نیز مى‏توان مساله الکل صنعتى را مثال زد. زیرا احکام تابع موضوعات خود هستند و علم مى‏تواند در شناساندن موضوعات به فقیه کمک نماید. البته این در صورتى است که شناخت علمى، شناختى دقیق و بدون تردید باشد; مانند مساله بلوغ دختر در نه سالگى که ممکن است علم ثابت نماید که دختر در نه سالگى به بلوغ رسیده است‏یا نه.

حائرى: اگر منظور این باشد که فلسفه و کلام نظر فقیه را نظرى الهى کند و دید او را گسترش دهد، این خوب است و تاثیر دارد و فقیه باید دید متافیزیکى و الهى داشته باشد; والا این فقیه، فقیه نخواهد بود و فتواهاى او ارزش ندارد. چون فلسفه براى ما ثابت مى‏کند که این جهان حلقه‏اى است در میان حلقات دیگر و اینها مسائلى است که عالم دینى باید بداند، اما اگر بخواهد مسائل فلسفى و علمى با علم اصول خلط شود، و به اصطلاح اصول متورمى تحویل ما بدهد، این قابل قبول نیست.

نقد و نظر: آیا بین دو مکتب مرحوم کمپانى و نائینى فرقى نیست؟ چون مرحوم کمپانى متاثر از فلسفه و کلام است و اصول ایشان با اصول مرحوم نائینى کاملا متفاوت است و طبعا تاثیر خودش را در فقه گذاشته است.

حائرى: بلى، اما اینکه کدام یک از آن دو مکتب احق است، معلوم نیست.

نقد و نظر: بحث ما در تاثیر ذهنیت فلسفى و کلامى در فقه و اصول است، احقیت مساله چیز دیگرى است.

حائرى: ما آن تاثیرى را قبول داریم که منجر به احقیت‏شود.

نقد و نظر: علم هم گاهى در فتوا مى‏تواند اثر داشته باشد. مثلا در باب عصیر عنبى برخى از فقها قائلند که غلیان باید به طور طبیعى و خود به خود باشد تا حالت اسیدى آن زیاد و سکراور باشد و اگر توسط اتش به جوش و غلیان بیاید، در ماهیت عصیر هیچ‏گونه تغییرى ایجاد نمى‏شود و دیگر حکم نجاست را ندارد.

حائرى: در عصیر عنبى، در ابتداى غلیان به وسیله اتش، اگر چه تغییرى به وجود نمى‏آید، ولى بتدریج‏بعد از سرد شدن در ماهیت آن تغییرى ایجاد مى‏شود و لذا فقها فتوا به حرمت و نجاست دادند.

مجتهد شبسترى: بنده معتقد هستم اگر مساله را به این شکل مطرح بکنیم که چگونه فهم کتاب و سنت‏با نظریه‏هاى فلسفى و کلامى ارتباط پیدا مى‏کند (یعنى نظریه‏هایى که خارج از فقه هستند)، سؤال را صحیحتر مطرح کرده‏ایم. چون یک مساله خیلى مهم مطرح است و آن این است که کتاب و سنت را چگونه باید فهمید. انواع فهمها وجود دارد: کتاب و سنت را عرفا با فهم عرفانى فهمیده‏اند، فلاسفه با فهم فلسفى فهمیده‏اند، یک فهم هم وجود دارد که فهم فقهى کتاب و سنت است. این فهمها با هم متفاوتند. حالا سؤال این است که آیا مى‏شود کسى بدون داشتن نظریه‏هاى مبنائى فلسفى و کلامى، به این فهم فقهى نائل شود؟ و آیا داشتن هر نوع نظریه فلسفى و کلامى در تحقق این فهم مساوى است؟ یا با متفاوت شدن نظریه‏هاى فلسفى و کلامى، فهمهاى فقهى به شکلهاى مختلف متحقق مى‏شود؟

همان طور که توجه مى‏فرمایید بحث درباره چگونگى تحقق فهم کتاب و سنت است. مساله تفسیر متون یک مساله بسیار مهم است. ما علاوه بر «علم فقه‏» فلسفه علم فقه هم داریم. علم فقه همان است که در حوزه‏ها متداول است و موازین خاص خودش را هم دارد و در تعریف آن گفته‏اند علمى است که در آن از احکام شرعیه افعال مکلفین بحث و فحص مى‏شود و این احکام از ادله تفصیلیه آنها به دست مى‏آید. اما در علم فقه بحث نکرده‏اند که این عمل فحص و بحث چیست؟ یعنى یک بحث فلسفى در این باره نشده که این بحث و فحص چگونه تحقق پیدا مى‏کند و بافت و مقدمات و مقارنات آن چیست؟

بحث در حقیقت این فحص و مسائل اصلى آن را «فلسفه علم فقه‏» متکفل است. در حوزه‏هاى علمیه ما، علمى به نام فلسفه علم فقه وجود ندارد، ولى باید وجود داشته باشد و امروزه که در کنار هر علمى فلسفه آن علم نیز مطرح است ما نمى‏توانیم از فلسفه علم فقه، که بسیار مساله مهمى است غافل بمانیم. البته در علم اصول قسمتى از مباحث فلسفه فقه مطرح مى‏شود، ولى مباحث مهمى وجود دارد که در این علم مطرح نمى‏شود.

نقد و نظر: این همان معرفت‏شناسى فقه است؟

مجتهد شبسترى: معرفت‏شناسى فقه همه فلسفه علم فقه نیست، ولى بخش مهمى از آن است. حالا پس از این مقدمات باید عرض کنم یک مساله اساسى در فلسفه علم فقه این است که آیا نظریه‏هاى فلسفى، کلامى و جهان‏بینى فقیه، در چگونگى فهم فقیه از کتاب و سنت دخالت مى‏کند یا نه؟ این یک سؤال مهم است.

براى روشن شدن پاسخ این سؤال که جواب اینجانب بدان مثبت است‏باید به یک مطلب مهم توجه کنیم و آن مطلب این است که فقیه باید تکلیفش را در این زمینه روشن بکند که قلمرو استنباط فقهى تا کجاست و وى در چه مساله‏اى باید به کتاب و سنت مراجعه بکند و در چه مساله‏اى به کتاب و سنت اصلا نباید مراجعه کند. این یک مساله اساسى است.

اینکه عرض مى‏کنم فقیه اول باید قلمرو و حدود مراجعه را معین بکند، به این دلیل است که یک اصل مسلم در علم تفسیر وجود دارد و آن این است که فهم هر متنى اختصاص به کتاب و سنت ندارد خواه آن متن، فلسفى باشد، تاریخى، حقوقى ویا... تنها در صورتى میسر است که مراجعه‏کننده، اول مشخص کند انتظارش از مراجعه به آن متن چیست؟ و آن متن را اجمالا متکفل چه نوع مطالبى مى‏داند. بدون تعیین این مطلب هیچ‏نوع فهمى میسر نمى‏شود. فقیه باید مشخص کند که چرا به کتاب و سنت مراجعه مى‏کند و کتاب و سنت را متکفل چه نوع مطالبى مى‏داند. و به عبارت دیگر وحى را چه مى‏داند و براى آن چه نقشى در زندگى انسان قائل است و از طریق مراجعه بدان، کدامین نیاز را مى‏خواهد براورده کند؟ وى در همین رابطه باید به آن علاقه‏اى که وى را به سوى کتاب و سنت مى‏کشاند توجه و آگاهى پیدا کند و کم و کیف آن را به درستى بشناسد.

البته ممکن است پس از مراجعه به کتاب و سنت فقیه درک کند که کتاب و سنت‏به سؤالاتى پاسخ مى‏دهد که به ذهن فقیه نرسیده است و یا سؤالات طرح شده فقیه را تصحیح کند، اینها همه ممکن است. ذهن فقیه هنگام مراجعه به کتاب و سنت‏باید کاملا باز باشد. یعنى اماده این باشد که کتاب و سنت هر نوع تغییر را در آن بتواند بدهد.

عمل تفسیر کتاب و سنت، چه فقهى و چه غیر فقهى، دادوستدى است که در تفسیر متن همیشه بین تفسیر کننده و داده‏هاى متن انجام مى‏گیرد.

این یک دادوستد دورى است، یک حرکت است از مفسر به سوى متن و از متن به سوى مفسر و اینها دائما تکمیل کننده هم هستند که در علم تفسیر متن یا هرمنوتیک از این مطلب، به «دور» تعبیر مى‏کنند. بدون سرمایه‏گذاریهایى از مفسر نمى‏شود از متن چیزى به سوى ادمى بیاید. ادمى داده‏هایى دارد و آنها را سرمایه‏گذارى مى‏کند تا از متن چیزى به دست آورد و بعد با آنچه از متن به دست آورده، داده‏ها و سرمایه‏هاى اولیه خودش را تصحیح مى‏کند و بعد که سرمایه‏هاى اولیه‏اش را تصحیح کرد، دوباره به سوى متن برمى‏گردد و از آنجا دوباره به سوى همه آگاهیهاى خود برمى‏گردد.

در تفسیر متون، یک «دور» وجود دارد. عمل تفسیر چنین چیزى است، بر خلاف آنچه ما تصور مى‏کنیم، که ما مراجعه مى‏کنیم پس مى‏فهمیم، قضیه به این سادگى نیست.

انتظارها و علاقه‏هاى فقیه مشخص مى‏کند که چه نوع سؤالاتى را در برابر کتاب و سنت مطرح کند و پاسخ آنها را بخواهد. فرض کنید انتظار و علاقه فقیه این است که مى‏خواهد حکم شرعى را به دست آورد، خوب حکم شرعى را درباره چه مساله‏اى مى‏خواهد به دست‏بیاورد: درباره همه افعال مکلفین؟ یا درباره بعضى از آنها؟ و هر کدام که باشد به چه دلیل؟ یعنى حقیقت کتاب و سنت را چه مى‏داند و براى آنها در رابطه با انسان چه نقشى قائل است که مى‏خواهد چنین احکامى را به دست آورد.

این تعبیر حکم افعال مکلفین، که قلمرو انتظار از کتاب و سنت را تشکیل مى‏دهد و به سادگى از کنار آن رد مى‏شویم، مى‏تواند سعه وضیق داشته باشد. ما دو معناى متفاوت آن را در مقابل هم مى‏گذاریم و با هم مقایسه مى‏کنیم. یک وقت انتظار به دست آوردن حکم افعال مکلفین به این معنى است که فقیه مى‏گوید: من صبح که از خواب بلند مى شوم هر کارى را که مى‏خواهم بکنم باید اول به کتاب و سنت مراجعه کنم و ببینیم در کتاب و سنت تکلیف چگونه معین شده است. یعنى انتظارم این است که به صورت ابتدایى درباره تمام افعال من در کتاب و سنت، یک حکم شرعى فقهى از نوع احکام خمسه معین شده باشد; درباره تمام افعالم و بدون استثنا کتاب و سنت‏باید به من بگوید چه بکن و چه نکن زیرا حقیقت وحى و نقش آن همین است که در تمام حرکات و سکنات من وظیفه مرا معین کند. اگر فقیه این انتظار را از کتاب و سنت داشته باشد زندگى آن فقیه و کسانى که به نظر ان فقیه عمل مى‏کنند و زندگى جامعه‏اى که این فقیه مى‏خواهد براى آن جامعه فتوا بدهد، شکل کاملا ویژه‏اى پیدا مى‏کند. مردم چنین جامعه‏اى نباید دست‏به هیچ‏سیاه و سفیدى بزنند، مگر اینکه در آن باره، در کتاب و سنت مطلبى امده باشد; به صورت خاص و یا بصورت عام. اگر فقیهى چنین عقیده‏اى داشته باشد نمى‏تواند در مقام عمل، بیشترین قسمت از افعال انسانها را که مربوط به جریان طبیعى حیات انسانى و تمدن بشرى است، تحت این عنوان که کلیات کتاب و سنت تصمیم‏گیرى در این مسائل را به خود انسانها واگذار کرده از دایره علم فقه بیرون ببرد و به علوم و تجربه بشرى بسپارد. این کار با این عقیده که نقش وحى بنا بر طبیعت آن تعیین تکلیف براى همه حرکات و سکنات انسان است منافات دارد. چنین فقیهى باید استفاده از علم و تجربه بشرى را بکلى کنار بگذارد تا بتواند به عقیده‏اى که درباره حقیقت وحى (کتاب و سنت و نقش آن) دارد وفادار بماند.

شکل دوم از انتظار، بیان حکم افعال مکلفین از کتاب و سنت‏به گونه‏اى دیگر است و آن این است که فقیه یک تفکیکى در ذهنش هست; به این معنا که در مسائلى خودش را به عنوان یک انسان ازاد مى‏داند و فکر مى‏کند آن مسائل مربوط به عقل انسان است. قلمرویى از زندگى بر عهده‏عقل و تصمیم خود انسان گذاشته شده است و در آن زمینه‏ها وحى جز تعیین اصول کلى ارزشى که جهت‏دهنده فعالیتهاى بشرى است مطلب دیگر نیاورده و نقش وحى تعیین تکلیف همه حرکات بشر نیست.

مثلا اگر جماعتى مى‏خواهند به توسعه اقتصادى برسند این تصمیم به خود آنها واگذار شده است. مى‏خواهند چنین تصمیمى را بگیرند و مى‏خواهند این تصمیم را نگیرند. چیزى که هست، اگر خواستند چنین اقدامى بکنند باید به کتاب و سنت مراجعه کنند تا منهیات الهى (گناه) را بدانند و در توسعه اقتصادى مرتکب عمل حرامى نشوند. یعنى نقش کتاب و سنت در مساله توسعه اقتصادى بیان نبایدها و نشایدها است نه بیان بایدها و شایدها.

خوب، این هم یک نوع مراجعه به کتاب و سنت است که به معناى دیگرى از حقیقت وحى و نقش آن مبتنى است. آن نگرش اول تمامى قلمرو زندگى را از ابتدا برده است در پوشش انتظار از کتاب و سنت. این نگرش دوم محور اصلى زندگى انسانى را، که همان زندگى معنوى (اجتناب از گناه و تقرب به خداوند) انسان است، برده است در پوشش کتاب و سنت و انسان را درتعیین سطوح زندگى، که همان ایجاد تمدن و فرهنگ‏و معاش باشد، ازاد گذاشته و تعیین مکانیسم‏ها و روشهاى زندگى در این عالم را به خود انسان واگذاشته است.

ملاحظه مى‏فرمایید که این دو نوع انتظار به دست آوردن احکام از کتاب و سنت‏با دو عقیده متفاوت درباره حقیقت وحى و نقش آن در زندگى انسان مرتبط است. مساله مهم اینجاست که این دو عقیده، عقاید فلسفى و کلامى هستند. در تکون این عقاید فلسفى و کلامى نیز مسائل دیگرى دخالت مى‏کند. مثلا اگر فقیه در عصرى زندگى مى‏کند که توسعه اقتصادى معنا و ضرورت پیدا کرده و پذیرفته شده، زندگى با صنعت و لوازم اجتماعى و فرهنگى صنعت پذیرفته شده و فقیه هم آنها را پذیرفته و موافق توسعه اقتصادى و زندگى صنعتى است، چنین فقیهى خواه ناخواه داراى جهان‏بینى ویژه‏اى است که با چنین زندگى، یعنى تمدن جدید، هماهنگ‏است. این جهان‏بینى روى افکار فلسفى و کلامى فقیه اثر مى‏گذارد. چنین فقیهى وحى را به ونه‏اى مى‏فهمد و تفسیر مى‏کند که با تمدن جدید هماهنگ‏باشد، نه اینکه آن را نفى کند و حکم به نابودى آن بدهد.

چنین فقیهى در باب سامان دادن به زندگى متمدنانه و علم و صنعت، از کتاب و سنت فقط این انتظار را خواهد داشت که ارزش‏هاى معنوى را که در طى این سامان دادن باید مراعات شود بیان کند، نه اینکه مکانیسم و روشهاى این سامان دادن را بیان کند، و نه اینکه بگوید تمدن و علم و صنعت را نابود کنید. چنین فقیهى متناسب با محدوده این انتظار سؤالات خاصى را در برابر کتاب و سنت مطرح خواهد کرد و جهت این سؤالات از این محدوده انتظار اخذ خواهد شد.

به هر حال مى‏بینیم که در شکل گرفتن انتظار، علوم و فلسفه و وضعیت تمدن و وضعیت عصر دخالت دارد. درست در نقطه مقابل، اگر فقیهى در عصرى زندگى کند که اصلا این علوم و تمدن و صنعت و این اوضاع و احوال وجود ندارد، خیلى اسان است‏براى آن فقیه که در چنین شرایطى بگوید من صبح از خواب برمى‏خیزم و تنها و تنها به کتاب و سنت مراجعه مى‏کنم و تکلیف تمام جزئیات اعمالم را که چه بکنم و چه نکنم، از این منابع به دست مى‏اورم.

گر چه فقهاى گذشته ما حتى قبل از تمدن جدید چنین فکر نکرده‏اند و در هر عصرى مقتضیات آن عصر را پذیرفته‏اند.

حالا من در اینجا یک پرانتز باز مى‏کنم و آن اینکه تشتتهایى که در بسیارى از فتواها دیده مى‏شود علتش این است که در حوزه‏هاى فقاهت‏به مبانى فلسفى و کلامى و جهان‏بینى فقیه توجه نمى‏شود. اگر در این مبانى بحث کافى به عمل آید و آنها منقح شود، بسیارى از ناهماهنگیهاى افتائى از میان مى‏رود.

اگر آن اندازه که در علم اصول دقت مى‏شود، در این مبانى فلسفى و کلامى و جهان‏بینى دقت‏شود، اگر بحثهاى شافى و وافى و ناظر به مسائل فلسفى و کلامى امروز و ناظر به آنچه در نقد جهان‏بینیها مطرح است در این مبانى انجام شود، بسیارى از سردرگمیها، که مخصوصا در معاملات و سیاستها فقه هست، از میان مى‏رود. جاى تاسف فراوان است که در حوزه‏هاى علمیه ما اگر هم به فلسفه و کلام توجهى مى‏شود، به رابطه آنها با فقه و اجتهاد توجهى نمى‏شود.

تصور مى‏شود، فقیه احتیاج به فلسفه و کلام ندارد و چه بسا اگر فقیهى درباره این امور تجاهل کند، فقه او مقبولتر مى‏افتد. از مبانى اصولى یک فقیه در فتوایى که مى‏دهد سؤال مى‏شود و احیانا آن مبانى نقد مى‏شود،ولى از مبانى فلسفى و کلامى و جهان‏بینى فقیه که به اصول سرایت کرده و از آنجا در فقه او اثر گذاشته سؤال نمى‏شود و آن مبانى هرگز مورد نقد قرار نمى‏گیرد. کسى نمى‏پرسد که شما مقدمات فلان فتوا را بر اساس کدامین اصول فلسفى و کلامى و چه نوع جهان‏بینى گذاشته‏اید؟ به سبب این غفلت از مبادى و مبانى اولیه است که هر کس هر گونه خواست فتوا مى‏دهد و ضابطه روشنى براى رها شدن از این تشتتها به دست نمى‏آید.

اینجانب در این مطلب تردید ندارم که راه اصلاح روش فقاهت و اجتهاد این است که حوزه‏هاى علمیه ما، در درجه اول حوزه‏هاى «الهیات‏»، یعنى معارف خداشناسى باشند و در درجه دوم حوزه‏هاى فقه و اجتهاد. مهمترین تلاش باید در زمینه معارف خداشناسى انجام شود و انگاه فقه و اجتهاد بر آن مبتنى شود.

در امر فقه و اجتهاد نیز باید نخست‏به ضوابطى معین تحت عنوان مقاصد شریعت رسید، سپس اجتهاد را در چهارچوب این مقاصد شناخته شده شریعت، انجام داد. در باب تهیه و تدوین اصول کلى مقاصد شریعت‏به عنوان چهارچوبهاى کلى تفقه واجتهاد مطلب فراوان است که فعلا مجال پرداختن بدان نیست.

بنابراین، قبل از مساله «اجتهاد فقهى در زمان و مکان حاضر» که امروزه مطرح است، باید اجتهاد فلسفى و کلامى در زمان و مکان حاضر انجام گیرد. مى‏دانم که معمولا گفته مى‏شود مبانى فلسفى و کلامى در طول قرون گذشته به اندازه کافى مستحکم و منقح شده و نیاز به تجدید نظر ندارد. خوب، این نظریه‏اى است، ولى آیا نباید در حوزه‏هاى علمیه ما این نظریه که ادعاى بسیار بزرگى را دربردارد بصورتى کاملا ازاد و محققانه و دور از تعصب به بحث و مناقشه گذاشته شود تا صحت و سقم آن معلوم شود.

علاوه بر این، چون همان مبانى فلسفى و کلامى گذشته ما نیز به صورت زنده و در رابطه با فقه و اجتهاد در حوزه‏ها مطرح نیست، گاهى فتواهایى داده مى‏شود که هیچ‏رابطه و تناسبى با همان مبانى فلسفى و کلامى مقبول هم ندارد. گاهى گفته مى‏شود ملاک در فقاهت و اجتهاد فهم عرفى از کتاب و سنت است و در این فهم عرفى هیچگونه مبانى و مقدمات فلسفى و کلامى و جهان‏بینى دخالت ندارد. این سخن جاى مناقشه فراوان است; زیرا فهم عرفى نیز بر مقبولات و مقدمات عرفى مبتنى است. این مقبولات و مقدمات عرفى خود یک نوع فلسفه و جهان‏بینى دربردارد; گر چه به صورت ساده و ابتدائى. پس فهم، حتى فهم عرفى کتاب و سنت، هیچگاه بدون وجود یک سلسله مبانى و مقدمات فلسفى و جهان‏بینانه میسر نیست. تنها سؤالى که مطرح است این است که این مدعا« که فهم فقهى و اجتهادى کتاب و سنت، فهم عرفى باید باشد» تا چه اندازه درست است و دلایل آن چیست؟ این سؤال بسیار مهمى است. فقهاى ما غالبا بر اساس فهم عرفى کتاب و سنت فتوا داده‏اند، ولى در کجا، در چه شرایطى، در چه زمانى و چه مکانى؟

آنها در عصرى و در جامعه‏اى چنین عمل کرده‏اند که فتوا فقط به عمل مکلفین به عنوان افراد نظر داشته، آن هم در یک جامعه ماقبل صنعت، ماقبل علم و ماقبل برنامه‏ریزى براى توسعه اقتصادى و فرهنگى و سیاسى. اما در عصر ما چطور؟ آیا در عصر ما هم که جمهورى اسلامى ایران با قانون اساسى مدون و برنامه اول و دوم توسعه، زندگى مى‏کند و تمام این برنامه‏ها بر اساس علوم اجتماعى و انسانى مربوط و به وسیله صدها کارشناس و متخصص تهیه مى‏شود و مسائل انسانى به صورت تحولات اجتماعى و مسائل کلان بشرى بررسى مى‏شود و نه عمل این مکلف یا آن مکلف، مى‏توان فتواهاى مربوط به معاملات و سیاستها را بر فهم عرفى باقى مانده از صدها سال قبل مبتنى کرد و به سوى یک «فهم متناسب با مسائل کلان بشرى‏»، که غیر از فهم عرفى مورد نظر است، حرکت نکرد؟ در هر حال، در این عصر چاره‏اى جز کنار گذاشتن فهم عرفى مورد نظر و روى آوردن به یک فهم علمى دقیق نیست.

من معتقد هستم امروز باید مباحث جدى علم تفسیر متون، (هرمنوتیک) که در صدوپنجاه سال گذشته مطرح شده به مباحث علم اصول فقه اضافه شود و به صورت دقیق و جدى در حوزه‏هاى علمیه تدریس شود.

امروز بدون آگاهى از این مباحث نمى‏توان علم کلام یا علم تفسیر یا علم فقه منقح داشت. آنچه متفکران امروز ما در تفسیر متون دینى، خصوصا علم فقه، بدان اهتمام نمى‏ورزند، در قرن سوم و چهارم هجرى مورد توجه متکلمان و معتزله قرار داشته است. دعواى اساسى معتزله و اشاعره همین بود که معتزله مى‏گفتند فهم کلام خدا بدون داشتن مقدمات و مقبولات عقلى پیشین میسر نیست، و اشاعره مى‏گفتند میسر است. قاضى عبدالجبار در شرح الاصول الخمسه و در کتاب المتشابه فى‏القرآن الکریم به این مطلب تصریح کرده که فهم کلام متکلم بدون شناخت قبلى از اوصاف و حالات متکلم ممکن نیست. و چون خداوند را فقط با عقل مى‏توان شناخت، پس اول باید با عقل، صفات خداوند را شناخت تا بتوان کلام او را فهمید. در واقع معتزله مى‏گفتند زبان کلام خدا، یک زبان عقلى است، نه عامیانه و عرفى. معتزله به این مساله توجه داشتند که ظهور کلمات و جملات در سخن یک گوینده امرى نسبى است و به مشخصات و صفات متکلم و سایر مقدمات موجود ارتباط دارد و ادعاى ظهور منهاى این مسائل بى‏معنى است. این مطلب از جمله مسائلى است که در هرمنوتیک جدید مفصلا بدان پرداخته مى‏شود.

نقد و نظر: اگر ما پذیرفتیم که فلسفه و عرفان در اجتهاد تاثیر دارد، آن وقت نتیجه مى‏گیریم که از علوم لازم براى اجتهاد، فراگیرى عرفان و فلسفه است. نظر اقایان چیست؟

معرفت: علوم لازم براى اجتهاد، یک سرى علوم ادبى و عقلى و استدلال است. اینها مقدمات است. اینها باید پایه باشد، بعد وقتى که رسید به مرحله‏اى که مى‏تواند اجتهاد بکند، آن وقت‏به او مى‏گویند تو باید یک سرى علوم را هم در جنب اینها بدانى که در استنباطت دخالت دارد. حالا چون سؤال شما مربوط به قسم اول است، دخالت داشتن مسائل کلامى و علمى، باید گفت اینها در کدام مرحله از فقه مقصود است. چون فقه دو مرحله دارد: یک مرحله، استنباط احکام شرع است. استنباط احکام شرع، یعنى شارع مقدس چه قانونهایى در نصوص (کتاب و سنت) مطرح کرده که آن قانونها را فقیه مى‏خواهد به دست‏بیاورد که تعبیر به «احکام کلى‏» مى‏کنیم. یک مرحله دیگر این است که فقیه وظیفه خودش مى‏داند که کم و کیف بعضى موضوعات را روشن بکند. درست است که مى‏گویید تشخیص موضوع وظیفه فقیه نیست،اما آن مطلب به طور مطلق درست نیست. چون فقیه علاوه بر اینکه حکم را مى‏خواهد بیان کند، باید موضوعى را که این حکم در ضمن دارد مشخص سازد; والا اگر همین طورى بگوید به اینکه مثلا «الخمر حرام‏»، حال آنکه خودش نداند خمر چیست که نمى‏شود. حال،این مثال ساده‏اش است. بیشترین حرف در باب معاملات است. خصوصا جایى که شارع موضوع تاسیسى اصلا ندارد. شارع مى‏خواهد با قاعده «اوفوا بالعقود»، «المؤمنون عند شروطهم‏» و «تجارة عن تراض‏»، «لا تاکل اموالکم بینکم بالباطل‏» و... حکم معاملات رایج‏بین مسلمانان را مشخص بکند. مثلا فقیه مى‏خواهد ببیند که حکم «شفعه‏» تحت این موازین، از نظر شرع چیست؟ خوب، باید کاملا و دقیقا شفعه‏اى که رایج است، بداند که چیست تا حکمش را بیان بکند، در مسائل بانکى که از ما سؤال مى‏شود به این دلیل است که فقهاى ما توان اینکه تشخیص بدهند در بانک چه مى‏گذرد ندارند، تا حالا جواب این سؤال را نداده‏اند. خواسته‏اند همین طور چشم بسته ببینند با مضاربه مى‏شود تطبیقش داد یا نه؟ این، به این دلیل است که فقیه در هر دوره و مرحله‏اى، هم در مرحله استنباط اصل حکم، و هم مرحله تطبیق این حکم بر موضوعى که مى‏خواهد برایش فتوا بدهد، باید اشنایى داشته باشد. فقهاى قدیم ما، متوجه این نکته بودند، از این رو علامه موضوعاتى را که در زمان خودش رایج‏بوده، دقیقا بررسى کرده و شرایطى را که عرف آن وقت‏براى هر معامله‏اى مقرر کرده بود، در سایه قواعد کلى شرع، مورد بررسى قرار داده و آن وقت، یا گفته جایز است‏یا جایز نیست. فرض کنید علامه، مساله مضاربه را که در عصر خودش رایج‏بود، مورد دقت قرار داده که یک نفر مالک، صاحب مال است و دیگرى هم عامل و کارگر، و کار مى‏کند. در آن عرف این ونه بوده است که مالک پول نقد مى‏داد و پول نقد هم طلا و نقره بود و دیگرى هم کار مى‏کرد. خوب، این شرایط را از عرف گرفته‏است. یعنى عرف عقلاى وقت‏خودش این معامله را تحت این شرایط انجام مى‏دادند و علامه هم روى همین مساله، روى همین عرف عقلایى معاصر خودش این حکم را داشته است. حال بعد از هفتصد هشتصد سال که از دوران علامه گذشته است، آیا عرف ما به همان عرف زمان علامه ثابت مانده است؟ خوب، نمانده است. چرا؟ به جهت اینکه عرف و روش عقلا در زندگى با شرایط زمان و مکان و منطقه فرق مى‏کند. مثلا ما آن وقت‏سه نوع تجارت بیشتر نداشتیم، ولى امروزه عرف عقلاى جهان ده نوع تجارت قائل هستند.علامه تمامى جوانب آن سه نوع تجارت را بررسى کرده و این مطلب را اتخاذ کرده است. حالا در این عصر که ده نوع شرکت وجود دارد، ما استفتا از فقیه درباره یکى از این شرکتهاى متداول مى‏کنیم. این فقیه در جواب مى‏نویسد اگر با یکى از این سه نوع تطبیق مى‏کند اشکال ندارد. این گونه افتاء به این دلیل است که فقیه در عصر ما، آن کارى که علامه در عصر خودش انجام مى‏داد، نمى‏دهد.

گرجى: به اعتقاد بنده آن شواهد و قرائن و خصوصیات زمان و مکان به طور قطع دخالت زیادى در فهم ادله (کتاب و سنت) دارد. به اصطلاح، چیزى شبیه شان نزول که در قرآن است. در بعضى از روایات دیدم، آن زمانهایى که نزدیک به زمان صدور روایات بوده است، عموما یک برداشتى از آن داشتند و تدریجا که دست فقهاى متاخر افتاد، وجوه متعدد برایش ذکر کردند و اینها را از آن مسائل اصلیش دور کردند. لذا اعتقاد بنده این است، یکى از چیزهایى که براى اجتهاد خیلى ضرورت دارد این است که فقیه کوشش کند تمام خصوصیات و شرایطى را که زمان صدور روایت‏یا نزول آیه دخالت داشته است مورد توجه قرار بدهد. اگر این ونه عمل کند، بیقین، برداشتش بسیار نزدیکتر است‏به آنچه باید باشد، ولى اگر این دقت را نکند، دور مى‏شود.

نقد و نظر: اگر ممکن است، نمونه‏اى ذکر کنید.

گرجى: یک مورد جمله معروفى که اهل سنت نقل کرده‏اند «الخراج بالضمان‏»، شاهد براین مدعاست. در زمانهاى سابق عموما الخراج بالضمان را «ما یخرج عن العین‏» معنا مى‏کردند. اگر عین را انسان ضامن باشد، اینها را دیگر لازم نیست. علاوه بر او چیزى بپردازد، ولى اگر عین را ضامن نباشد، خیر .مثلا در گذشته برداشت این بود. اما حالا بعضى از فقهاى بزرگ‏وجوه متعددى در معنى این حدیث ذکر کرده‏اند که همه تقریبا غیر از این است و همه هم انحرافى است. فرض کنید گفته‏اند «الخراج‏» یعنى «مالیات‏»، «الخراج بالضمان‏» یعنى همان خراج و مقاسمه‏اى که در فقه مطرح است که گفته‏اند: کسى که ضامن عین است، مالیات عین (خراج آن) را باید بپردازد. و آن معنایى که علماى عصر اول تقریبا شیعه، مخصوصا اهل سنت‏براى جمله «الخراج بالضمان‏» کرده‏اند این است که اگر کسى ضامن عین شد دیگر منافع آن به رایگان از آن اوست و ضامن منافع نیست. یک معنایى در حدود این معنا چون جدیدا مطالعه نکرده‏ام و مطالعه سابق من است از قدیمیها و از سنیها (ابوحنیفه)، و از شیعه (مثل ابى‏حمزه) و... برداشت داشتند، ولى وقتى به زمان ما مى‏رسد، اقایان علماى بزرگ‏که خدمت‏برخى از آنها بودم، آنها وجوه متعددى احتمال دادند و همه را اخر سر گفتند «مجمل‏» است و چیزى از آن نمى‏شود فهمید.هم از حیث‏سند ضعیف، وهم از نظر معنا مجمل است و از صلاحیت استدلال ساقط است.

حال آنکه مطمئنا آن معناست و مخالف فتواى مشهور هم هست. على اى حال از جمله مواردى که بنده مى‏توانم مثال بزنم، همین است.

نقد و نظر: این توهم مى‏شود که کسى ضامن عین باشد و ضامن منافع هم باشد براى دفع توهم این را گفته‏اند.

گرجى: مثلا یک همچون چیزى. ابوحنیفه این گونه معتقد است.

نقد و نظر: حدیث نبوى است؟

گرجى: بلى، اما اینکه نبوى است، ضعیف است. یعنى به اصطلاح، راوى شیعى ندارد. مانند بسیارى از روایاتى که در باب «قواعد فقه‏» است که از سنیهاست و شیعه‏ها هم از آنها گرفته‏اند. این هم یک همچو چیزى است. این دنباله حرفم در رابطه با سؤال اول بود.

مجتهد شبسترى: بنده یک تکمله‏اى بر عرایض سابقم اضافه مى‏کنم. این مقاصد شریعت را باید در فقه جدى گرفت. غزالى و شاطبى روى مقاصد شریعت تکیه کرده‏اند و مى‏گویند مقاصد شریعت پنج اصل است: 1 حفظ عقول 2 حفظ اموال 3 حفظ دین 4 حفظ نفوس 5 حفظ نوامیس. حالا از این دو نفر که یادم بود نقل کردم.

گرجى: بقیه هم از این دو نفر، مخصوصا از اولى گرفته‏اند.

استاد مجتهد شبسترى: شاطبى مى‏گوید: کلیه استنباطهاى مربوط به معاملات ومسائل مربوط به سیاست‏باید در این چهارچوب انجام بگیرد. یعنى استنباطهاى بى‏ملاک معنى ندارد. هر مساله‏اى باید معلوم شود که در چه چهارچوبى و در چه زمینه‏اى مطرح است. به چه چیز ارتباط پیدا مى‏کند، به کدام یک از مقاصد شرع ارتباط پیدا مى‏کند. بدون معین‏کردن این زمینه‏هاى ارتباطى همین طور بیایند یک مساله‏اى را از یک فقیه سؤال بکنند و فقیه هم مراجعه بکند به آیات یا روایاتى که مظان پیداکردن این حکم است‏بعد پاسخ این مساله را بدهد، این نوع استنباط صحیح نیست. استنباط باید با در نظر گرفتن آن اصول کلى و دیدگاههاى کلى که شارع در هر زمینه دارد انجام شود. درست مثل تفسیرهاى حقوقى که وقتى مى‏خواهند یک قانون را تفسیر بکنند، ماده قانون را به تنهایى نمى‏گیرند تفسیر بکنند. ماده قانون را در جایگاه خودش قرار مى‏دهند و بر اساس موازین معینى ان را تفسیر مى‏کنند. اینکه مقاصد شرع عبارت از پنج اصل مذکور است، نظر آن اقایان است، ممکن است کسى اصول دیگرى را مقاصد شرع بداند و یا بر اصول مذکور بیفزاید، ولى در هر حال در معنا کردن این پنج اصل هم خیلى مساله هست.

مثلا اگر بگوییم یکى از مقاصد شریعت‏حفظ دین است، خوب «دین‏» را چگونه معنا کنیم. گوهر و صدف آن را چه چیز بدانیم تا آن را حفظ کنیم. البته اینها بحثهاى فقهى نیست، ولى خیلى مهم‏تر از بحثهاى فقهى است. اگر فقیهى بگوید فلان مطلب، فلان مقاله و فلان عمل موجب ضعف دین مردم مى‏شود، اول باید روشن کند که حقیقت و گوهر دین را چه مى‏داند که درباره آن احساس خطر مى‏کند.

در این مسائل جاى بحثهاى فراوان است. عرفا، فلاسفه و متکلمان، در این مسائل نظریات گوناگونى ابراز کرده‏اند. تنها با بحث و مداقه است که مى‏توان در این مسائل به نظر قابل قبولى رسید. به صرف اظهارنظر این شخص یا آن شخص این مسائل حل نمى‏شود. استنباطها باید از این حالت پراکندگى بیرون بیاید و اختلاف در استنباطها باید منتقل شود به آن اختلافهاى مبنایى. صحیح این است که مشخص شود چه کسى با چه کسى در فلان مساله مبنایى معین، اختلاف دارد.

البته بحث در کلیه این مسائل مبنایى نیز مبتنى بر بحث در یک مساله اصلى مهم است و آن، حقیقت وحى و انتظار از کتاب و سنت است که قبلا در آن‏باره صحبت کردم.

نقد و نظر: سؤالى از اقاى شبسترى داشتیم. آن مقصودى که در آن عصر شارع داشته است، آیا به نحو اطلاق همیشه باقى است‏یا در بخشى از احکام، شارع در ان زمان مقصودى خاص داشته که اگر همان را مى‏خواست تشریع بکند آن مقصود دیگر نبود؟

سؤال این است که مقصود شارع مطلق است‏یا نسبى و چقدر از احکام شریعت‏به نحو قضیه خارجیه است و چقدرش به نحو قضیه حقیقیه است.

مجتهد شبسترى: بلى این سؤال درست در همین‏جا مطرح است. مثلا اگر ده نوع یا بیش از ده نوع تجارت به وجود امده و حکم عقلائى هم دارد، یعنى قانون هم وضع شده است، چرا اصلا مسلمانان آنها را نگیرند و طبق آن عمل نکنند؟ چرا به کتاب و سنت مراجعه مى‏کنند تا ببینند کدامیک از این قوانین را بپذیرند و کدامیک از این قوانین را نپذیرند؟ این مطلب نه تنها حالا مساله است، بلکه در آغاز کار هم، یعنى از زمانى که اولین جوانه‏هاى اجتهاد به صورت یک عمل آگاهانه در میان مسلمانان شروع شد، از همان روز مساله بوده است.

تا پیامبر اکرم(ص) در حیات بود، به آیات قرآن و احادیث ایشان عمل مى‏کردند. بعد از ایشان، از آن موقعى که اجتهاد به مفهوم یک نوع راى و نظر پاگرفت، این مساله مطرح شد که چه چیز ایجاب مى‏کند که براى به دست آوردن یک نظر در یک مورد خاص به کتاب و سنت مراجعه بکنیم. این مطلب یک مبناى کلامى دارد; منتها این مبناى کلامى در نزد اشخاص مختلف، متفاوت است و سعه وضیق دارد. آن مبنا این است که براى مسلمانان این مساله مطرح است که در هیچ‏موردى نباید خلاف حکم خداوند رفتار کنند. زیرا شارع اصلى خداوند است. حالا این مساله که شارع‏بودن خدا در چه زمینه‏هایى است و سعه وضیق آن چقدر است، محل اختلاف است که قبلا هم بدان اشاره کردم. مثلا آن فقیهى که از اصالة الحظر حرکت مى‏کند، یا فقیهى که از اصالة الاباحة حرکت مى‏کند، آن فقیهى که مى‏گوید حتى معاملات توقیفى هستند و آن فقیهى که مى‏گوید معاملات توقیفى نیستند و به عرف واگذار شده‏اند، در این باب اختلاف نظر فاحش دارند. در همین‏جاست که یکى فکر مى‏کند قلمرو شارعیت‏خداوند خیلى وسیع است و یکى مى‏گوید محدود است. یکى در همه‏جا حکم مستقیم مى‏خواهد و یکى با اصول کلى مطلب را حل مى‏کند و یکى مى‏گوید همین قدر که در نص وارد شده کافى است. به هر حال تفاوت مهمى در فهمها و روشهاى فهم وجود دارد که همه اینها به همان مساله حقیقت وحى و انتظار از آن بر مى‏گردد.

یک مسلمان همیشه خواهان و نگران «حکم خداوند» است. اختلاف در این است که این حکم در کجاست و در کجا نیست. یعنى قلمرو آن محل اختلاف است.

نقد و نظر: منظور شما اصالة الحظر و اصالة الاباحة است که اصولیون ما غالبا قائل به اصالة الاباحه هستند و برخى از اخباریون ما قائل به اصالة الحظر؟ در عین حال قائلین به اصالت اباحه هم مى‏گویند کل افعال ارادى انسان یکى از احکام خمسه اباحه، حرمت، وجوب و استصحاب و کراهت را دارد و چون این جورى است، ما باید رجوع کنیم به شریعت که در جوامع روایى ماست. بعد از اطمینان بر اینکه شارع حکمى ندارد تحت عمومات و اطلاقات مى‏بریم; مانند «تجارة عن تراض‏»، «احل الله البیع‏». اگر ببینند منع خاصى در آن نیست تحت «احل الله البیع‏» درمى‏اورند. یعنى اینها اینجور نیست که چون بناى عقلاست و عقلاء هم بنایشان بر ما حجت است. در اینجا غالبا مى‏گویند یا حکم خاصى در اینجا هست‏یا برمى‏گردد تحت‏یکى از اطلاقات و عموماتى که از ناحیه شارع رسیده. و یا اگر بخواهیم با بناء عقلاء نیز درست کنیم، این بنا باید به صورت قهقرایى برگردد به زمان معصوم علیه‏السلام. و در زمان شارع یا باید همین بناء باشد و شارع امضا کرده‏باشد، یا امضا نکرده‏باشد و عدم ردع کافى است. باز اگر توجه بفرمایید اصالة الحظر و اصالة الاباحة در این دیدگاه تاثیرى ندارد و همین شمول و عموم فقه را نسبت‏به افعال مکلفین قائل هستند. باز نمى‏دانم این توضیح شما مى‏تواند جوابگوى اشکال ما باشد؟

مجتهد شبسترى: این مساله مورد اختلاف است که آیا در مورد عمل «مباح‏» حکم وجوددارد یا نه؟ عده‏اى هستند که در این مورد حکمى نمى‏بینند. پس، این خودش یک نظر است که کسانى که اباحه را حکم نمى‏دانند و «لاحکمى‏» مى‏دانند معناى این حرف این است که آنجا منطقه‏اى است که انسان اصلا ازاد گذاشته شده‏است. ما برایمان خیلى مشکل است تصور از این داشته‏باشیم که انسان در یک جاهایى آزاد گذاشته شده‏باشد; به دلیل آن تربیت‏خاص روانى که داشته‏ایم، ولى این خود یک مبناست که انسان در یک منطقه‏اى ازاد گذاشته شده‏است و اباحه حکم نیست. بنابراین کسى که این جور قضیه را مى‏فهمد که اصلا «مباح‏» یعنى «لاحکمى‏»، این خود یک «فهم‏» است.

فهم دیگر این است که بگوییم اباحه، «حکم‏» است; همان طور که شما فرمودید بگوییم ما فحص‏مى‏کنیم و به این نتیجه مى‏رسیم که حکم اباحه وجوددارد. یعنى به وسیله حکمى به ما ازادى داده شده‏است.

فهم سوم این است که خیر، ما مراجعه مى‏کنیم و مى‏بینیم که همه مسائل توقیفى است و ازادى شرعى هم به ما داده نشده‏است. هرسه اینها «فهم‏» است. سؤال این است که این کتاب و سنت همین کتاب و سنت است و صاحبان هرسه نظر به همین کتاب و سنت مراجعه مى‏کنند؟ مساله این است که این سه فهم چگونه تحقق پیدا مى‏کند؟

تحقق این سه فهم همین جورى و خودبه‏خود نیست. نمى‏شود گفت او، این جورى مى‏فهمد و دیگرى جورى دیگر مى‏فهمد و هیچ‏دلیلى در کار نیست. یک سرمایه‏هاى اولیه در خود اشخاص وجوددارد که موجب مى‏شود این شخص چنین فکرکند و آن شخص چنان.

گرجى: در اینجا لازم مى‏دانم قدرى درباره این مساله بحث‏شود: یکى مساله حظر و اباحه و برائت و اشتغال که جایش دوتاست. حظر و اباحه با قطع نظر از ورود شرع است که اگر حکمى وارد نمى‏شد ما اجازه داشتیم هر کارى بکنیم و در هرچه تصرف بکنیم یا نه. عقل چه مى‏گوید؟ حالا اگر شرعى وجودنداشت هر کارى مى‏توانم بکنم یا هیچ‏کارى نمى‏توانم بکنم. بعضى معتقدند هیچ‏کارى نمى‏توانم بکنم. برخى دیگر مى‏گویند هیچ‏کارى نمى‏توانم بکنم مگر آنچه را که مثلا از ادیان ازجمله دین اسلام اجازه داده شده انجام بدهم; والا صرف نظر از این، هیچ‏کارى نمى‏توانم انجام دهم. این اسمش حظر است. اباحه در مقابل این است که خوب، انسان ازاد است و هر کارى مى‏تواند بکند. عقل مى‏گوید هر عملى را مى‏تواند انجام دهد.

مساله دیگر این است که بعد از ورود شرع، حالا اعمالى را که حکمش را ما نمى‏دانیم،در آنجا شرع وارد نشده و به ما نرسیده‏است. ممکن است وارد هم شده‏باشد، ولى به ما واصل نشده‏است. آیا اینجا حکمش چیست؟ عده‏اى معتقدند به برائت; خصوصا در شبهه حکمیه تحریمیه. گروهى (اخباریها) معتقدند به اصل اشتغال که باید احتیاط کرد. اصولیین هم معتقد به اصل برائت هستند; با توجه به ادله‏اى که در شرع وجود دارد.

مساله دیگر رجوع به عرف عقلا یا مثلا فهم عرف است. اما رجوع به عرف عقلا بسیار مهم است. بنا نیست که هر چیزى را شارع در آن دخالت‏بکند. بدون شک شارع در امورى دخالت کرده‏است و در آنجایى که دخالت نکرده، انسان ازاد است. حتى بعضى معتقدند عدم ردع شارع کافى است‏براى ورود در آنها. بعضى هم معتقدند امضا لازم دارد.

یک مساله دیگر فهم عرف است. فهم عرف در مورد «لغات‏» است. لغاتى که در ادله احکام و موضوعات احکام است و نیز در قیودش و در شرایطش. اگر عرف عام یک معنایى برایش قائل است، عرف خاص مصطلحات دیگرى است. حال این را بر چه چیزى حمل کنیم؟ مسلم است‏بر فهم عرف. مسلم است که این ادله به عرف القا شده‏است. شارع به عرف فرموده: شراب حرام است و فلان چیز حلال. باید ببینیم عرف از شراب چه مى‏فهمد و از موضوعات دیگر (مثل بیع) چه مى‏فهمد. باز یک مساله بسیار مهم این است که آیا فهم عرف، همان فهم افراد زمان شارع است‏یا نه عرف هر زمانى است؟

نقد و نظر: جایى که شارع به عرف ارجاع داده و عرفها متفاوت است، آیا حکمهاى شرعى هم متفاوت است؟

گرجى: لزومى ندارد که ارجاع داده‏باشد. اگر ارجاع داده‏باشد که بلى! اصلا چه لزومى دارد خودمان را به زحمت‏بیندازیم و بگوییم آنچه عرف زمان شارع فهمیده‏اند.

نقد و نظر: چه ضرورتى دارد که بگوییم حتما اینها شرعى است؟

گرجى: شارع مقدس فرموده‏است: «احل الله البیع‏». هر زمانى که این کلمه به آن اطلاق بشود، اطلاق به نحو حقیقت است و نه به نحو مسامحه. البته ممکن است در زمانهاى گوناگون فرق بکند. یک وقتى سرقفلى را نمى‏گفتند فروخت، اما حالا مى‏گویند، و هیچ‏نوع عنایت و مسامحه‏اى هم نیست. فقها گفته‏اند: «عین‏». روى این اصل «عین‏» گفته‏اند که تصور مى‏کردند عرف آن زمان ملاک است. گفته‏اند که در بیع،عین شرط است، روى این حساب است. ولى اگر بگوییم نه، مقصود از «احل الله البیع‏» آن چیزى است که عرف در هر زمانى به آن «بیع‏» مى‏گوید.

نقد و نظر: خوب «احل‏» را نیز همان عرف مى‏گوید؟

گرجى: خوب تمام الفاظى که در ادله اخذ شده‏است محمول است‏بر آنچه عرف از ان مى‏فهمد.

شبسترى: اینجا بنده مى‏خواهم سؤالى مطرح کنم. البته من هم معتقدم که معاملات تاسیسى نیستند، ولى یک سؤال دارم، آن اینکه این جور فکرکردن که از «احل الله البیع‏»، بیع در هر زمان منظور است، اشکالى دارد که زبان‏شناسان بدان واردمى‏کنند. اینها مى‏گویند زبان یک امر تاریخى است; به این معنا که زبان در داخل هر جمعیتى، در داخل هر تمدن و هر عصرى، تنها مربوط ست‏به آنچه در آن تمدن و عصر و جامعه وجوددارد. و به این ترتیب «بافت زبانى‏» یک تمدن را نمى‏توان به تمدنى دیگر ناظر دانست. لغات، چیزى نیستند که ما معانى آن را هرقدر توانستیم کش‏بدهیم. این به اصطلاح شبهه، تنها در اینجاها نیست، بلکه در تفسیرهاى عرفانى و فلسفى هم که فرض بفرمایید از پاره‏اى از آیات مى‏کنند، زبان‏شناسان همین شبهه را واردمى‏کنند. مثلا اینکه بگوییم «ید» در زبان عربى آن قدر معناى عامى داشته که حتى «ید ملکوتى‏» خداوند را هم شامل مى‏شود، یا «قلم‏» شامل قلم لوح محفوظ هم مى‏شود، با محدودیت و تاریخى‏بودن زبانها سازگار نیست.

حالا اگر ما به این شبهه توجه بکنیم، باید بپذیریم که «احل الله البیع‏» فقط همان قسم از بیع زمان نزول قرآن را شامل مى‏شود، نه هرچه را که در عصرها و جامعه‏هاى مختلف آن را بیع نامیده‏اند. تعبیر «تجارة عن تراض‏» نیز همین طور. تجارت در آن زمان، مفهوم ویژه خودش را داشته‏است. حالا اگر در دنیا ده نوع تجارت دیگر پیدا شده‏باشد، اینها اصلا چیزهاى دیگرى هستند و مشمول آن تعبیر «تجارة‏» در قرآن کریم نمى‏شوند.

این شبهه را چگونه باید پاسخ داد؟

گرجى: اولا بنده تصورمى‏کنم این ادله به عرف القا شده و آنچه عرف مى‏فهمد و این عرف هم ویژه یک زمان خاصى نیست. همان قدر که «احل الله البیع‏» را افرادى که در آن زمان بودند معتبر مى‏دانند و روى آن حساب مى‏کنند و بر مبناى ان حکم استنباط مى‏کنند و عمل مى‏کنند، عین آن را نیز ما انجام مى‏دهیم و اساسا نکته دومى که مى‏خواهم عرض کنم این است که این عبارات و جملات، اعتبار عمل عرف است.

شبسترى: یعنى آن عرف زمان نزول و صدور اسلام؟

گرجى: نه، مقصود اصلى این نیست. بیع یعنى معامله. البته ابتدائا این است. همین اعمال حقوقى را که عرف انجام مى‏دهند، از نظر من هم پذیرفته شده‏است.

شبسترى: پس معناى مطابقى «احل الله البیع‏» منظور نیست، یا مى‏فرمایید بیش از آن، یک معناى دیگرى هم دارد.

گرجى: نه، مى‏خواهم بگویم آن یک چیزى است‏شبیه شان نزول، شبیه مورد. مورد مخصص نیست.

شبسترى: آن یک چیز دیگرى است اقاى دکتر؟

نقد و نظر: اینکه در اصول بحث‏شده‏است که وضع عام و موضوع‏له خاص، آیا الفاظ وضع شده براى روح معانى بر مبناى خصوصیت مورد و یا براى معناى عام؟

شبسترى: خوب، آنها قبول ندارند.

نقد و نظر: به نظر مى‏رسد عرف خصوصیت مورد را هرگز لحاظ نمى‏کند، مثل سراج، میزان و.... عرف با اینکه این سراج را به این نور و چراغ استعمال مى‏کند، یک نحوه تجوز و مجازى برایش قائل نیست، و حال اینکه چراغ آن زمان پى‏سوز بوده‏است.

شبسترى: نزاع در به کاربردن الفاظ نیست. الفاظ را به کار مى‏برند، ولى معانى الفاظ در دوره‏ها فرق مى‏کند.

رجى: معانى فرق نمى‏کند، قیودش فرق مى‏کند. قیودى که در آن اخذ شده در زمانهاى مختلف، متفاوت است، اما ماهیت‏حقوقى تغییرنمى‏کند.

شبسترى: مساله درست، همین است که اصطلاح ماهیت را در مباحث زبانى نمى‏شود آورد. بحث ماهیت و عوارض آن مال فلسفه است.

گرجى: آن ماهیت منطقى را عرض‏نمى‏کنم.

شبسترى: بلى! این بحث هستى‏شناسى است. مبنا را عرض‏مى‏کنم، من نمى‏خواهم بگویم این مبنا درست است‏یا نه. من مى‏خواهم به این مبنا دقیقا توجه بکنیم. اینها بحث هستى‏شناختى و وجودشناختى و این حرفهاست. مساله زبان، به کلى چیز دیگرى است.

گرجى: در مساله فلسفه، بلى!

شبسترى: مساله زبان این است که شما لفظ بیع و هر لفظ دیگرى را ممکن است هزارها سال در یک جامعه‏اى ببینید، اما در هر دوره‏اى این معناى خاص خودش را داشته‏است. یعنى یک چیزى از آن مى‏فهمیده‏اند. لفظ باقى بوده، ولى معانى و کاربردها متفاوت بوده است. بنابراین اگر یک حکمى بار شده، به معناى خاصى که یک دوره‏اى مى‏فهمیده‏اند، آن حکم را به معانى دیگر نمى‏توان سرایت‏داد.

گرجى: دیگر نیست عرض مى‏کنم. این بیع یک عمل حقوقى است. این عمل حقوقى ثابت است و فرق نکرده‏است.

شبسترى: چرا فرق کرده‏است.

گرجى: فرق نکرده‏است. یعنى بیع، اجاره نشده‏است. ماهیات

دیگر حقوقى نیست.

شبسترى: درست است، ولى خودش تحولاتى پیدا کرده‏است. یعنى شما مى‏فرمایید این ده نوع تجارت با هم فرقى ندارند؟ مگر نه این است که اینها ده نوع اعتبار است.

گرجى: «تجارت‏» همه را شامل مى‏شود. این جامع بین ده نوع است.

شبسترى: سؤال همین است که اگر در یک عصرى کلمه تجارت را به کار بردند و فقط یک نوع از آن فهمیده‏شد، و هنوز این انواع دیگر در زندگى بشر نیامده‏بود، کشف نشده‏بود با چه میزانى میتوان گفت آن لفظ جامع همه اینها را شامل است.

گرجى: به همان مصداق اولى، همان جامع است.

شبسترى: این همان تجرید فلسفى است که ما در زبان مى‏کنیم و اینها مى‏گویند در زبان تجرید فلسفى نمى‏توان‏کرد.

نقد و نظر: بحث این بود که بحث اصالة الحظر و اصالة الاباحة و بحث زبان‏شناسى از فلسفه‏هاى دیگر و علوم دیگر امده و وارد اصول فقه ما شده‏است، به عنوان مقدمه فقه و از اصول، به طور کامل در فقه تاثیر خودش را گذاشته‏است. مراد از سؤال اول همین بود که دقیقا یک بحث زبان‏شناسى وارد شده‏است. امر دال بر فور است‏یا تراخى؟ مقدمات حکمت در باب اطلاق چیست و... اینها یک‏سرى مباحث زبان‏شناختى است که امده در اصول فقه ما و اصول فقه هم به عنوان مقدمه فقه تاثیر کامل خودش را در فقه مى‏گذارد. بستگى به این دارد که فقیه چه مبنایى را در اصول فقه اتخاذ بکند و کدامیک از آن اراء را بپذیرد. و همچنین بحث کلامى که در اصالة الحظر و اصالة الاباحة که مى‏آید.

استاد کاتوزیان: هرچند شاخه‏هاى علوم در عصر ما چنان گسترده و پیچیده شده‏است که هیچکس یاراى تسلط بر آنها را ندارد، ارتباط فلسفه و کلام را با فقه نباید از نظر دور داشت: فلسفه هنوز هم سایه خود را بر همه علوم حفظ کرده‏است. چراکه هربار انسان درباره مبناى معلومها و باورهاى خود به تعقل بپردازد در واقع به فلسفه روى آورده است. منتها، نقش فلسفه امروز با آنچه پیشینیان مى‏پنداشتند تفاوت فراوان دارد; دیگر از آن داعیه‏هاى احاطه بر همه معرفتها سخنى نیست و فلسفه، نظریه‏هاى کلى شاخه‏هاى گوناگون دانش را فراهم مى‏آورد: چنانکه فلسفه علوم، فلسفه تاریخ، فلسفه هنر، فلسفه ریاضى و فلسفه حقوق از جمله این رشته‏ها است که هر کدام متخصصانى براى خود دارد. به عنوان مثال، فلسفه حقوق یا بوسیله حکیمانى تهیه مى‏شود که به حقوق پرداخته‏اند (مانند فلسفه حقوق هگل و کانت) یا حقوقدانانى که درباره مبانى و هدفها و تعریف و ماهیت‏حقوق به مطالعه مى‏پردازند. امروز قسم اخیر مرسوم است و دانشمندان هر رشته که ذوق فلسفى دارند و به فلسفه رشته خود مى‏پردازند.

بدین ترتیب، جاى تدوین شعبه خاصى از فلسفه که به حقوق اسلامى یا فقه بپردازد در معارف جدید اسلامى خالى است. مبانى و اجزاء این شعبه، هم اکنون در فلسفه و کلام و اصول فقه پراکنده‏است و به اندیشمندان و مبتکرانى نیاز دارد که به تالیف مباحث پراکنده نیاکان دانشمند خود بپردازند: براى مثال، بحث درباره حسن و قبح عقلى و شرعى، مفهوم و اعتبار اجماع، رابطه سنت و قرآن، اعتبار استحسان و مصالح مرسله در استنباط، رابطه فقه و عدالت و اخلاق، نقش عرف در تکوین شرعى، مبناى الزام احکام شرعى (اعم از اوامر و نواهى الهى و حکومتى)، معنى و قلمرو ولایت (اعم از پیامبر و امام و فقیه)، علت و حکمت احکام و پاسخ به این مساله که آیا احکام دائر مدار علت است؟ و دهها مساله دیگر از این قبیل همراه با منطق فقه و ابزارهاى آن مى‏تواند موضوع فلسفه فقه یا حقوق اسلامى قرارگیرد.

داشتن تخصص در چنین مباحثى از فلسفه و کلام که به فقه و شیوه استنباط احکام مى‏پردازد و در واقع نظریه کلى حقوق اسلامى است، براى فقیه لازم، و ضرورى براى اجتهاد است. ولى، بحث درباره مسائلى مانند قدم و حدوث قرآن، معنى لوح محفوظ و مراتب عقل، کیفیت نزول وحى، اوصاف باریتعالى و ارتباط آن با ذات واجب‏الوجود، اصالت وجود و ماهیت، براى اجتهاد ضرورى نیست و دریغ است در دورانى که متخصصان عمر کافى براى خواندن یک بار کتابهاى رشته خاص خود را ندارند، فقیهى درپى آن باشد که جامع معقول و منقول جلوه کند و به پراکنده‏اندیشى افتد و در نتیجه از مسائل اصلى کار خود غافل بماند. به نظر مى‏رسد جامعه‏شناسى حقوقى مى‏تواند وسیله مناسبى براى ایجاد ارتباط میان حجره و مدرسه و اجتماع باشد و به عنوان معاون اندیشه فقیهان جانشین فلسفه محض شود. همچنین، مطالعه علم حقوق (به معناى جدید خود) بیش از بسیارى از مقدمه‏هاى سنتى اجتهاد به کار مى‏آید، زیرا فقیه در حکومت اسلامى باید به بازتابهاى اجتماعى و کیفیت و موانع اجراى استنباط خود نیز توجه‏کند.

نقد و نظر:ایا زمان و مکان در اجتهاد فقهى تاثیرى دارد؟ نحوه تاثیر آن در تغییر احکام است و یا تکامل آن؟ آیا شناخت زمان و مکان موجب شناخت موضوعات مستحدثه مى‏گردد؟

مرعشى : تردیدى نیست که هر مجتهدى باید به مقتضیات زمان آگاهى داشته‏باشد و تنها وظیفه او این نیست که منابع فقهى را از نظر سند و دلالت‏بررسى‏کند، بلکه لازم است این بینش را داشته‏باشد که حکم صادره بر طبق مقتضیات زمان شارع مقدس صادر شده یا به طور کلى و عام بوده‏است. مثلا ممکن است مساله تعلق دیه به عاقله و یا دیات ششگانه چنین باشد; یعنى احکامى باشند مخصوص زمان صدور، بدون اینکه هیچکدام از آنها موضوعیت داشته‏باشد. و تردیدى نیست، آگاهى به مسائل روز و شناخت موضوعات مستحدثه براى مجتهدین لازم است و اگر شناخت نداشته‏باشند، چگونه مى‏توانند حکم آن را بیان‏دارند.

حائرى: در اینجا سخن را از مکتب مرحوم نائینى شروع‏کنیم. نائینى معتقد است در مثل «اتواالزکوة‏» سه چیز داریم: وجوب که حکم است; ایتاء که متعلق حکم است; زکات که موضوع و یا متعلق متعلق است که «ایتاء» به او تعلق گرفته‏است. در اینجا بین موضوع و متعلق فرق مى‏باشد.

مقصود از موضوع چیزى است که بر حسب اصطلاح اصولى در مرتبه سابقه، مفروض‏الوجود فرض‏مى‏شود و بعدا حکم مى‏آید; به خلاف متعلق که مفروض‏الوجود فرض نمى‏شود. و متعلق به وسیله امر است که ما مامور به انجام و یا ترک آن هستیم، ولى موضوع این گونه نیست که ما آن را ایجادکنیم. موضوع براساس فرض موجود است و به دنبال آن حکم مى‏آید. حال اگر بخواهیم روى این مبنا بحث کنیم باید دید زمان در کدام از این سه چیز دخالت مى‏کند: آیا در موضوع تاثیرمى‏گذارد و آن را عوض مى‏کند و در اثر آن، حکم را عوض‏مى‏کند (یعنى موضوع تازه حکم جدیدى بخواهد، نه اینکه حکم کلى الهى عوض بشود) یا اینکه زمان و مکان، متعلق را عوض مى‏کند؟ که باز به خاطر عوض‏شدن متعلق خواه ناخواه حکم هم عوض مى‏شود، و یا بدون درنظرگرفتن موضوع و متعلق، احکام به خاطر تغییر زمان و مکان تغییر مى‏یابد. باید دید کدامیک از این سه چیز، مورد تغییر و تبدیل قرارمى‏گیرد.

در قسم اول که زمان و مکان موضوع را عوض‏نماید، این طبیعى است که حکم هم به دنبال آن عوض خواهدشد. مثلا یک زمانى جنگ‏با دولتهاى منحرف به هر دلیلى امکان نداشته و ائمه(ع) تاکید زیادى داشته‏اند که باید تقیه کرد، ولى اگر شرایط زمان عوض شد و زمینه مبارزه با حکومت منحرف پیدا شد، در اینجا با تبدیل موضوع، حکم هم عوض مى‏شود و حکم به تقیه، جاى خود را به حکم به مبارزه مى‏بخشد. در اینجا حکم الهى عوض نشده، بلکه حکم به دنبال موضوع عوض شده‏است و کسى در این مناقشه‏اى ندارد.

در قسم دوم هم ممکن است که متعلق حکم به خاطر مرور زمان و یا رابطه تغییر مکان تغییر یابد، در این مورد هم حکم به تبع متعلق تغییرمى‏یابد، بدون آنکه تغییر متعلق به دنبال تغییر موضوع باشد.

در مثال «پدر و مادر را احترام کنید»، متعلق حکم که «احترام‏» است، شاید در زمان و مکان فرق‏کند. در صدر اسلام احترام به یک نحوى بود و امروزه احترام به نحوى دیگر است.

و یا در روایت امده‏است: «اتقوا النار ولو بشق تمرة‏». یعنى اگر در ماه مبارک رمضان روزه‏دارى را، ولو با یک دانه خرما، افطارنمایى از عذاب جهنم نجات‏یافتى. در اینجا بعضى مقدسها خیال‏مى‏کنند این عمومیت دارد و هرکسى را در کنار مسجد و یا خیابان با یک دانه خرما افطار دهى «اتقوا النار» صورت رفته‏است. حال آنکه چنین نیست و این در موردى است که روزه‏دار فقیر باشد و یک دانه خرما او را از گرسنگى نجات‏دهد.

اما در قسم سوم که بگوییم حکم مستقیما و بدون تبدل متعلق و موضوع تغییریابد، این به نظر ما نمى‏شود، مگر آنکه بگوییم به مرور زمان فهم فقیه زیادتر شده و به نکات زیادترى التفات یافته‏است (نکاتى که پیشینیان متوجه نبودند) در این صورت حکم و یا فتوا تبدیل گردیده‏است. مثلا در مساله ماء بئر که تا پیش از علامه مى‏گفتند نجس مى‏شود، و از علامه به بعد، حکم نجاست‏با حفظ موضوع و متعلق به طهارت تغییر یافت. و یا شبیه فتوایى که درباره خمس، بعضیها داشتند و مى‏گفتند: باید آن را دفن‏نمود و بعدا گفتند این حرفها چیست، خمس را باید به مصرف‏رساند.

خلاصه اگر کسى تبدل حکم را به این معنا بگیرد، درست است. ما اگر فقها را به منزله یک شخص فرض‏نماییم، هرچه عمر بیشترى پیداکند، نکات بیشترى را متوجه‏مى‏شود. در اینجا ممکن است فتاوا و احکام عوض شود، ولى اگر مقصود این باشد که زمان و مکان، کبراى کلى حکم را عوض‏کند، این درست نیست، و برخلاف روایت است که مى‏گوید: «حلال محمد حلال الى یوم‏القیامة و حرامه حرام الى یوم‏القیامة‏» (1) . و تغییر کبراى کلى حکم، متوقف بر این است که پیامبرى بیاید و ان را نسخ‏نماید.

نقد و نظر: ممکن است‏بگوییم قسم سوم منظور است و فهم فقیه از آیه و روایت‏با توجه به شرایط زمان و مکان تغییر کند، مانند حرمت تشبه مسلم به کافر که این تشبه به مرور زمان تغییر یافته‏است.

حائرى نه، این داخل در قسم اول یا قسم دوم است و تشبه متعلق است. زمان و مکان فهم فقیه را عوض‏نمى‏کند، مگر آن چیزى که گفتم به طولانى‏شدن خط مرجعیت، فهم کامل‏مى‏شود. اگر زمان و مکان فهم را عوض‏کند، همان فهم زمان امام، حجت است، نه فهم زمان ما. در مثال تشبه به کفار این تبدل موضوع است و از آن دیگر تشبه به کفار نیست. پوشیدن لباس در عرف دنیا یک شکل است و تشبه معنا ندارد. ممکن است علماى متاخر با دقت‏بیشتر به این مساله پى‏برده‏باشند که دلیل حرمت تشبه به کفار روایت ضعیفى است و قدما به این روایت ضعیف عمل‏مى‏کردند. چون عمل اصحاب را جابر سند مى‏دانستند، ولى فقهاى متاخر ممکن است‏بگویند عمل اصحاب جابر سند نیست و روایت‏حرمت تشبه به کفار قابل قبول نیست و روى این مبنا حکم تغییرمى‏یابد و این غیر از این است که زمان و مکان، حکم را تغییردهد.

گرجى: احکام فقهى داراى اقسام بسیارى است که کتب فقهى متداول، مخصوصا کتب فقهى شیعه، تنها به برخى از آن اقسام اقتصار کرده‏است. اصول این اقسام عبارت است از: احکام تکلیفى عبادى و غیرعبادى، احوال شخصیه، احکام وضعى خصوصى، عقود و ایقاعات و احکام عمومى (حکومتى). از این اقسام تنها احکام تکلیفى، مخصوصا عبادات است که زمان و مکان، کمتر در آنها تاثیردارد، اما بقیه احکام، مخصوصا احکام عمومى، که موضوع آنها جامعه است و در کتب فقهى از آنها بحثى به میان نیامده و تنها حقوقدانان درباره آنها بحث‏کرده‏اند، از قبیل: حقوق مدنى، حقوق جزاى عمومى و اختصاصى، حقوق تجارت، حمل و نقل، بیمه، مالیه، بین‏الملل عمومى و خصوصى، حقوق دریایى و ابى و خاکى و فضایى و حقوق متعدد دیگر. بدون شک در این احکام، زمان و مکان تاثیر فراوانى دارد. فقها باید همه این اقسام را در فقه داخل‏کنند و به روش صحیح فقهى احکام آنها را استنباطکنند. متاسفانه هنوز این کار را شروع‏نکرده‏اند، گرچه کلیاتى از احکام عمومى در کتاب و سنت وجوددارد، اما اساس آنها بر مصالح و مفاسد جامعه استوار است و پیداست مهمترین چیزى که در این مصالح و مفاسد تاثیر دارد، زمان و مکان است. همین طور سایر احکام، مخصوصا احکام عقود و ایقاعات. صحیح است که این گونه احکام، احکامى هستند امضایى، ولى این تصور که شارع تنها مقررات زمان خود را، یعنى عرف جاهلى را امضا کرده‏است، به هیچ‏وجه درست نیست، بلکه احکام عرف در همه زمانها را امضا فرموده‏است. شارع مقدس به موجب آیه شریفه «اوفوا بالعقود» همه عقدها را صحه گذاشته‏است، نه تنها قراردادهاى متعارف زمان خود را.

شبسترى: اینکه مى‏فرمایید زمان و مکان در اجتهاد دخالت دارد یا نه، این را باید دقیقا معنى بکنیم. یعنى چه که زمان و مکان دخالت دارد؟! منظور از زمان و مکان، تحولات گوناگون زندگى بشرى که در زمان و مکان اتفاق مى‏افتد هست، نه اینکه زمان و مکان خودش دخالت دارد. اگر فقیه این گونه بخواهد حرف بزند که تحولات گوناگون زندگى بشرى در احکام دخالت دارد، معنایش این است که مى‏پذیرد که واقعیاتى به نام تحولات گوناگون زندگى بشرى وجوددارد و به این واقعیات توجه دارد و تنها، کتابى نمى‏خواهد عمل‏بکند. یعنى این طور نیست که فقط مى‏خواهد به کتاب و سنت نگاه‏کند، بلکه براى او واقعیت دیگرى و مساله دیگرى نیز وجوددارد.

اگر فقیه بخواهد مساله‏اى به نام تحولات زندگى را مطرح‏کند، باید این مطلب را براى خودش معنى بکند که تحولات زندگى و تمدن یعنى چه؟ چه مقدار از تحولات زندگى و تمدن را قبول‏مى کند و چه مقدار از اینها را قبول نمى‏کند.

ما شاهد بودیم که امام خمینى(ره) در نامه‏اى، به یکى از اقایان قم نوشتند: اگر شما فلان نظر را بدهید معنایش این است که تمدن جدید را نمى‏پذیرید، در حالى که باید تمدن جدید را بپذیریم. تعبیر ایشان عینا همین کلمه «تمدن جدید» بود.

خوب، پذیرفتن تمدن جدید یعنى چه؟

تمدن جدید انبوهى از تحولات زندگى بشر را همراه دارد، گرچه آن چیزى که براى ما ملموس است و ارتباط مستقیم با ما پیدامى‏کند مسائل مادى و معیشتى این تمدن است.

این طور نیست که در تمدن جدید فقط ابزارهاى زندگى فرق کرده‏است، آن طور که مرحوم اقاى مطهرى در مباحث اسلام و مقتضیات زمان روى این مطلب اصراردارند که تحولات اجتناب‏ناپذیر زندگى انسانى فقط به تغییر ابزارها مربوط مى‏شود. مطلب بیش از این است. مثلا اگر کسى بخواهد مفهوم درستى از توسعه اقتصادى یا مفهوم درستى از زندگى‏کردن یک جامعه برطبق قانون اساسى مکتوب، که هر دو از تحولات عمده در تمدن جدید است، داشته باشد نمى‏تواند تنها به ابزارهاى مادى فکرکند. توسعه اقتصادى و یا زندگى با قانون اساسى، همراه است‏با قبول‏کردن ارزشهاى خاصى، نوع ویژه‏اى از زیستن فردى و اجتماعى. نباید ساده از کنار این مسائل بگذریم و بگوییم شناخت زمان و مکان، یعنى فقط شناخت موضوعات جدید به معناى ابزارهاى مادى جدید زندگى و اثار و نقشهاى آنها مطلب عمیقتر و گسترده‏تر از این حرفهاست و اجتهاد در زمان و مکان با رد یا قبول بسیارى از ارزش‏هاى اخلاقى و فرهنگى ارتباط دارد. این ردها و قبولها نیز فرع بر شناخت آن ارزشها و آن فرهنگ‏است. این شناخت هم، روش لازم دارد و این مساله بسیار مهم است که با چه روشى مى‏خواهیم آن ارزشها و فرهنگ‏را بشناسیم. با روش فلسفى قدیم خودمان یا با روشهاى جدید و هر کدام که باشد به چه دلیل؟ مثلا قدماى ما این روش را داشتند که جامعه را چون یک بدن فرض‏مى‏کردند و سلامت و اعتدال آن را در این مى‏دانستند که هر فرد و یا قوه‏اى از قواى جامعه در جاى طبیعى خود قرارگرفته‏باشد و بر این اساس هم مى‏گفتند عدل یعنى «وضع کل شئ فى موضعه‏». ایا مى‏خواهیم ارزشهاى مربوط به زندگى اجتماعى را با این روشها بشناسیم یا با روشهایى که امروز در جامعه‏شناسى ارزشها یا فلسفه اخلاق و فلسفه سیاست مطرح است؟ این یک مثال بود که عرض‏کردم. به هرحال مساله این است که امروز براى فقیه کفایت‏نمى‏کند که فقط با سطح ملموس و مادى تمدن جدید برخوردکند و بعد بگوید چه چیز را مى‏پذیریم و چه چیز را نمى‏پذیریم. همچنین وقتى در فقه، ضرورت مصلحت، عسر و حرج و مانند اینها مطرح‏مى‏شود، همه اینها نظر به تحولات زندگى دارد و تکلیف این عناوین را نمى‏شود فقط با نگاه به سطح ملموس زندگى امروز معین‏کرد. ضرورت و مصلحت همیشه در رابطه با یک مقصدى معنى پیدامى‏کند. باید دید فقیه کدام مقصد را قبول‏کرده که مى‏گوید فلان اقدام ضرورت ویا مصلحت است.

کاتوزیان: زمان و مکان از جهات گوناگون در اجتهاد فقهى و حکم قابل اجراء، تاثیردارد و این اثر هیچ‏تعارضى به ا ثبات احکام الهى ندارد. در این پاسخ کوتاه و اجمالى بى‏گمان نمى‏توان به تمام عوامل مؤثر در اجتهاد پرداخت، ولى به عنوان نمونه و مثال مى‏شود از چند عامل مهم یادکرد:

1. دگرگونى ارزشهاى اخلاقى: مهمترین نمودار اثر این دگرگونى مساله برده‏دارى است. نگاهى اجمالى به تاریخ فقه نشان‏مى‏دهد که فروع مربوط به بنده و برده در کتابها به تدریج کاهش یافته‏است و پس از الغاء بردگى، جسته و گریخته از آن صحبت‏مى‏شود. بعضى از سخنوران عذر این تحول و بى‏اعتنایى را چنین مى‏آورند که موضوع منتفى شده‏است، در حالى که سبب واقعى تحول در ارزشهاى اخلاقى است. اگر در جامعه اسلامى کافرى مسلمان را بکشد، آیا وارثان مسلمان حق‏دارند قاتل را به بردگى گیرند؟ آیا هیچ‏از خود پرسیده‏اید که کدام، مانع از استفاده از این حق تملک شرعى است؟

در مرحله پایینتر باید از روابط زن و شوهر در طول تاریخ فقه سخن‏گفت: آیا آنچه امروز در جامعه ما حکومت دارد همان است که فقیهان گفته‏اند؟ اگر تردیددارید یاداورى‏مى‏کنم. آیا در فقه مردى که مى‏خواهد زن خود را طلاق‏دهد لازم‏است که به حاکم رجوع‏کند و تن به داورى دهد و آیا شقاق (نفرت یا اختلاف دو جانبه) به موردى که مرد تنها خواهان طلاق است صدق مى‏کند؟ آیا عسر و حرج زن به عنوان قاعده عام مجوز طلاق‏دادن زن است و آیا فتواى مرحوم سیدمحمدکاظم طباطبایى درباره عسر و حرج زنى که شوهر او غایب است و بیم گناه او مى‏رود را همه پذیرفته‏اند؟ آیا زن مى‏تواند از شوهر دستمزد بگیرد؟ ... و مانند اینها. اندکى به مساله نزدیکتر شویم، آیا مفهوم معاشرت به معروف «عاشروهن بالمعروف‏» در جامعه امروز ما همان معناى سابق را دارد و آیا در روستاها و شهرها یکى است؟ آیا به نظر شما در جامعه کنونى از شوهر ثروتمندى که دخترى باسواد و تهى‏دست را گرفته پذیرفته‏است که انفاق به او را متناسب با خانواده زن تعیین‏کند و شؤون خانواده جدید را در نظر بگیرد؟ آیا چنین زن نیازمندى نمى‏تواند هزینه مداوا یا بهداشت و مسافرت خود را از شوهر بگیرد و باید به مسکن و غذا و خانه و لباس قناعت کند؟ آیا معنى ریاست مرد بر خانواده (الرجال قوامون على‏النساء) رهبرى و اجراى تکلیف و نگاهدارى امانت است (مانند رهبرى بر جماعت) یا سرورى و حکومت و ارضاى تمایل شخصى؟ پس، با توجه به این سؤالهاباید پذیرفت که تحول ارزشهاى اخلاقى به ارامى، مرزها را به‏هم‏ریخته و اجتهادهاى جدیدى را اقتضاءمى‏کند.

2 عوامل جغرافیایى و مکانى: امروز ناسازگارى سن بلوغ دختران با واقعیتهاى طبیعى و اجتماعى این تمایل را به‏وجوداورده‏است که سن بلوغ اماره قابل تغییر تلقى‏شود و از عوامل موضوعى بلوغ (انقلاب جسمى و قابلیت‏بارورى) به حساب نیاید. ناسازگارى حکم با محیط جغرافیایى در نقاط سردسیر بیشتر است و در سوئد که دختران بعد از 20سالگى بلوغ جسمى پیدامى‏کنند چه گونه مى توان ادعاکرد که دخترى نه‏ساله (یا کمتر) بالغ است و مى‏تواند شوهرکند؟

3 تغییر و پیشرفت علوم و تکنولوژى: در فقه، برص (پیسى) زن و قرن از اسباب فسخ نکاح است، بدین سبب که صعب‏العلاج است و از رغبت معاشرت او مى کاهد یا مانع آن مى‏شود. همچنین است عنن یا ناتوانى جنسى شوهر. اکنون، فرض‏کنیم علم پزشکى بتواند با دارو و یا عمل جراحى ساده این عیوب را ظرف چند روز برطرف‏سازد. آیا بازهم باید آنها را از اسباب فسخ نکاح شمرد؟ و اگر پاسخ شما مثبت‏باشد این ایراد را چگونه پاسخ‏مى دهید که آیا خانواده اسلامى چنان است که عاملى در ردیف سرماخوردگى مى‏تواند التزام به آن را از بین‏ببرد؟

4 تغییر نیازها و ضرورتها: در فقه، احکامى که به دلیل نیاز شدید مردم وضع‏شده یا از عرف و رسم زمان پیروى کرده‏باشد کم نیست. امروز نیز حمایت از پاره‏اى گروههاى اجتماعى ناتوان در برابر توانگران و زورمندان ایجاب مى‏کند که در قواعد حاکم بر آنان تحولاتى ایجاد شود: دو گروه مهم کارگران و مستاجران از جمله مهمترین آنها است: در مورد کارگران، طبیعى است که قواعد مربوط به اجاره اشخاص نمى‏تواند عدالت مطلوب را در رابطه با کارفرمایان تامین کند و ناچار، قانون کار از بعض اصول منحرف‏مى‏شود. در رابطه موجران و مستاجران نیز قانونگذار اسلامى ناچار شده‏است که با توسل به قاعده «عسر و حرج‏» از تخلیه ناعادلانه مسکن جلوگیرى‏کند.

فشار نیازها و ضرورتها به اندازه‏اى است که نه تنها باعث جایگزین‏شدن احکام ثانوى مى‏شود، در استنباط احکام طبیعى و نخستین شرع نیز اثر دارد. و با دیدن چند نمونه بهتر مى‏توان نیروى این فشار را درک‏کرد:

عقد بیمه، نخستین نهاد اجتماعى و اقتصادى بود که وجود خود را بر نظام حقوقى و شرعى تحمیل کرد. بر طبق قواعد سنتى، قرارداد معوضى را که دو طرف در مقام مسامحه نیستند و در عین حال به مقدار عوض آگاهى ندارند، باید به دلیل وجود غرر باطل دانست (نهى‏النبى عن‏الغرر). ولى ضرورت پذیرش این عقد چندان بود که فقیهان نیز درپى حقوقدانان ناچار درصدد توجیه این غرر برامدند و امروز در غالب فتاوا عقد بیمه مشروع شناخته‏شده‏است و حتى آنان که «شروط ابتدایى‏» را نافذنمى‏دانند و شمار عقود را محصور به عقود معین مى پندارند در این زمینه کوتاه‏امده‏اند و در این مساله مستحدث به جمع حقوقدانان پیوستند.

دیگر از نمونه هاى بارز عقد کالى به کالى است: یعنى بیع سلم به نسیه. در روزگارى که این بیع حرام شد، حکم قانون وسیله اجراى عدالت و جلوگیرى از ستم توانگران بر زحمتکشان بود: سرمایه‏دار متجاوز از بى پناهى و عدم اعتماد برزگر سوءاستفاده مى کرد; گندم مزرعه او را به نسیه و به ثمن بخس مى‏خرید و برزگر بدین کار راضى مى‏شد تا خریدار مسلمى براى محصول آینده خود داشته‏باشد و دستمایه ناچیزى نیز از او بگیرد. ولى، امروز مصالح مهم‏ترى به میان آمده‏است که پذیرش چنین معامله را احتراز ناپذیر مى‏سازد. ما امروز نفت‏خود را به همین شیوه مى‏فروشیم و تمام کالاهاى مورد نیاز خود را با بیع کالى به کالى مى‏خریم. پس، آیا توان آن را داریم که همه این معاملات را ابطال کنیم؟ و اگر خارجیان بدانند که چنین معامله‏اى در حقوق ما باطل است، آیا حاضر به معامله با حکومت اسلامى مى‏شوند؟

شاید این مساله هنوز به حوزه‏ها نیامده‏باشد. ولى دیر یا زود مطرح‏مى‏شود، همچنان که نزد حقوقدانان کنونى مطرح و مورد اختلاف است. به هر حال بازنگرى به مبانى استنباط حکم بطلان این بیع تردید در اجماع مورد ادعا را نیز معقول مى‏سازد. آنچه به صراحت در اخبار منع‏شده «بیع دین به دین‏» است (رک. حدائق، ج‏20، ص‏15و18 مفتاح الکرامة، ج‏4، ص‏424) و این تردید در مفاد اخبار (لایباح الدین بالدین) هست که آیا مقصود فروش دین پیش از عقد است‏یا آنچه در اثر عقد هم دین مى‏شود در قلمرو نهى قرارمى‏گیرد. قدر متیقن احتمال نخست است: یعنى آنچه پیش از عقد هم «دین‏» گفته‏مى‏شود (مفتاح‏الکرامة، ج‏6، ص‏29 جامع الشتات، ص‏144). در این مختصر، فرصت تفصیل در مطلب نیست. ولى، همین اندازه باید پذیرفت که لزوم بازنگرى و استنباط و اجتهاد جدید ناشى از فشار ضرورتها و نیازها است (براى مطالعه مفصل، رک. ناصر توزیان، قواعد عمومى قراردادها، ج‏2، ش‏415 عقود معین، ج‏1، ش‏217).

5 تغییر ساختار اقتصادى: در زمانى که کارگاههاى کوچک و با سرمایه‏هاى اندک نیازهاى صنعتى جامعه را تامین‏مى‏کرد، هم کارفرما براى ادامه زندگى اقتصادى به اجیر و کارگر احتیاج داشت و هم کارگر به کارفرما. در نتیجه، عقد اجاره و تراضى این دو گروه مى توانست رابطه عادلانه‏اى بین آنان برقرار کند. ولى امروز که غولهاى سرمایه‏دارى با کارگرانى روبرو هستند که مدتها طعم بیکارى را چشیده‏اند، این گروه نیاز به حمایت دارد و چنانکه گفته شد، این نیاز، وجدان فقیه را متاثر و وادار به استنباط تازه‏مى‏کند.

در پاسخ بخش دوم سؤال‏شما باید گفت: چون کمال و نقص قانون نیز نسبى و وابسته به زمان و مکان است، بهتر است نام این تحول یا «شدن‏» را حرکت فقه بنامیم. پاسخ بخش سوم نیز بدیهى است: تا فقیه نتواند زمان و مکان را بشناسد، مفهوم بسیارى از مسائل را درنمى یابد. براى مثال، براى درک مفهوم بیمه باید این اندازه را بداند که حساب احتمالات و جمعى بودن خطر از غرر جلوگیرى مى‏کند.

معرفت: زمان و مکان در نفس احکام نمى‏تواند تاثیر داشته‏باشد، ولى روى موضوعات مى‏تواند تاثیر داشته‏باشد، چنان که در ذیل سؤال مطرح‏شد که آیا زمان و مکان موجب شناخت موضوعات مستحدثه مى‏شود؟ زیرا زمان و مکان بر موضوعاتى که شارع به عرف موکول کرده‏است، نقش مؤثرى دارد. در توضیح مطلب باید گفت ما سه عنوان داریم که فقیه در بعضى از این عناوین نقش دارد و در برخى دیگر نقش ندارد و آن عنوانها عبارت است از: احکام، موضوعات و مصادیق.نقش فقیه در رابطه با احکام این است که احکام را از منابع اولیه به طور اصولى استنباط کند، ولى فقیه نسبت‏به مصادیق هیچ‏گونه نقشى ندارد، زیرا تعیین و تشخیص مصادیق، وظیفه «فقیه بما انه فقیه‏» نیست، چون فقاهتش در شناخت مصادیق خارجى نمى‏تواند دخالتى داشته‏باشد و اگر شناختى روى یک مصداق خارجى داشته‏باشد، در حد شخص خبره ارزش‏دارد. چون فقیه علاوه بر جنبه فقاهت، یکى از افراد جامعه و عرف مى‏باشد. مثلا فقیه از ادله استفاده‏مى‏کند که خون نجس است، ولى راجع به یک ماده سرخرنگ‏که غلظت‏خون را هم داشته‏باشد، اگر از فقیه سوال شود که آیا این ماده خون است تا احکام خون را بر آن جارى‏بکنیم؟ فقیه از آن جهت که فقیه است هر جوابى که بدهد، ارزشى ندارد. چه بگوید خون است و چه بگوید خون نیست. بلى به عنوان عرف و یکى از افراد جامعه پاسخ او ارزش‏دارد. اما در موضوعات که غیر از احکام و مصادیق مى‏باشد، فقیه مى‏تواند نقش موثرى داشته‏باشد. زیرا فقیه باید حدود موضوع را که در لسان دلیل واقع‏شده مشخص‏کند; به این معنى که خون نجس آیا مطلق خون است و یا خون مهراق؟ یعنى فقط خون جهنده و خونى که از رگها بیرون‏مى‏اید، نجس است و خون متخلف نجس نیست و یا اینکه مطلق خون، چه متخلف و چه غیر متخلف، نجس است؟ و یا خونى که در زرده تخم‏مرغ پیدامى‏شود، آیا همان خونى است که از شریعت‏به‏دست آوردیم که نجس است، و یا اینکه شامل این گونه خون نمى‏شود. به عبارت دیگر، فقیه باید بداند که اطلاقى در ادله نجاست‏خون وجوددارد یا خیر؟ مثل این که شارع گفته‏باشد «کل دم نجس‏». اگر در باب دم، چنین اطلاق و شمول لفظى نداشته‏باشیم، نمى‏توانیم به نجاست‏خونى که در تخم‏مرغ هست، فتوا بدهیم. لذا امام خمینى ره مى‏فرماید: چون در باب رمت‏خوردن خون اطلاق‏داریم، به حرمت‏خون تخم‏مرغ فتوا مى‏دهیم، ولى چون در باب نجاست اطلاق‏نداریم، به مقتضاى قاعده طهارت، ما حکم به طهارت مى‏نماییم. همچنین مى‏فرماید: اگر خون با مخلوطکردن و به هم‏زدن مستهلک شود و از بین برود، حرمت‏خوردن هم از بین مى‏رود، چون موضوع حرمت در خارج وجودندارد. بنابراین روشن‏شد که سد ثغور موضوع وظیفه فقیه است. یعنى فقیه باید ببیند که موضوع حکم در لسان دلیل چگونه است و خلاصه سخن اینکه فقیه بما انه فقیه وظیفه دارد استنباط حکم و تعیین موضوع کند، ولى در شناخت مفهوم این موضوع که خون چیست، باید فقیه به عرف و کارشناس مراجعه‏کند. چون شارع مقدس آن را به عرف موکول کرده‏است، یعنى فقیه در اینجا باید به سراغ کارشناس برود که خون چیست؟ زیرا در صورتى که فقیه مفهوم این موضوع را نمى‏داند، باید به عرف مراجعه‏کند، یعنى در صورت عدم شناخت و عدم تشخیص موضوع از لحاظ مفهوم باید به عرف مراجعه کند که در اصطلاح به آن شبهه صدقى مى‏گویند و شبهه صدقى غیر از شبهه مصداقى است. در شبهه صدقى، مرجع عرف است; یعنى فقیه، مفهوم موضوع حکم شرعى را از عرف مى‏گیرد، اما حدود و ثغور و شرایط آن را از شرع و لسان اخذمى‏کند.

منبع: مجله نقد و نظر- سال اول - شماره اول- زمستان ۱۳۷۳


تصاویر اضافی خبر:

منبع خبر:
فرستنده خبر: Admin
214 بار مطالعه شده است
آرشیو: اندیشه

Email this newsPrintable Version


اقتراح در باره‌ی مبانی اجتهاد | ورود/ایجاد حساب کاربری | 0 نظر ارسال شده است
  
ما در قبال نظرات پاسخگو نیستیم.
New Page 3

Copyright© 2005 islahweb.org All Rights Rserved