موانع معرفتی کمال از دیدگاه مولوی؛ تکیه بر حواسّ ظاهری

موانع معرفتی کمال از دیدگاه مولوی؛ تکیه بر حواسّ ظاهری

 

مولانا در این باره می‌گوید:

پنبه اندر گوش حس دون کنید

بند حس از چشم خود بیرون کنید

پنبه آن گوش سر گوش سرست

تا نگردد این کر آن باطن کرست

(۱/۵۵۶-۵۶۷)

اهل سلوک عقیده دارند سالک نباید در آن واحد و در یک زمان به دو نوع از احوال، مشغول باشد زیرا مادام که مشغول به ظاهر است، به باطن نمی‌پردازد و تا وقتی که مست و هم فکر و حواس ظاهری است، احوال قلبی و واردات غیبی – که نتیجه گسیختگی از حس ظاهری است – جلوه‌گر نمی‌شود. پس سالک در حال مراقبه باید به کلی متوجه دل و درون خود باشد و گوش و چشم ظاهر را فرو بندد و از حواس ظاهری عبور کند تا معانی غیبی بدو روی نماید.

«صوفیه معتقدند که هرگاه چشم و گوش به وسیله ریاضت از بند حس آزاد گردد، می‌تواند اصوات و نغمه‌های روحانی و صور مثالی و مجردات را بشنود و ببیند و آن در صورتی است که به صفت اطلاق متصف گردد؛ چه شرط ادراک وجود سنخیتی امت میانه مدرک و آن چه ادراک می‌کند و آن سنخیت نوعی از اتحاد و اتصال است، پس اگر بخواهد مطلق را ادراک بکند بدون رهایی از قید و حصول اطلاق میسر نخواهد بود و این اتصاف به اطلاق همانست که در مرتبه قرب النوافل حاصل می‌شود و بنده به خدا می‌بیند و می‌شنود و دید و شنید او سمع و بصر الهی می‌گردد که محدودیت بدان راه ندارد، مولانا در این ابیات بدین مطلب نظر دارد و می‌توانیم گفته او را بدین‌گونه توجیه کنیم که مسموعات و علوم نقلی هرگاه سبب توقف و تعصب آدمی نسبت بدانها باشد بی‌گمان او را به خود محدود می‌کند و از پیشرفت و کسب معارف بیشتر باز می‌دارد؛ مانند کسانی که با اقوال و عقاید شخصی یا طبقه‌ای خاص اعتقاد مفرط پیدا می‌کنند و به‌طوری در عقیده‌ی خود متعصب می‌شوند که یارای شنیدن اقوال مخالف را ندارند و بدین سبب از اطلاع بر عقاید دیگران محروم می‌مانند.

نظیر آن دسته از طلاب مدارس کهن که حقیقت را منحصر در آراء حکمای قدیم می‌پندارند و از مواهب تمدن و فرهنگ امروزین بی‌نصیب هستند، بنابراین سالک گوش خود را نباید در بند کند بلکه باید گوش حس را که ادراکش محدود است ببندد و آنرا از هر قید و بندی آزاد سازد؛ زیرا کشف و اختراع و ترقی علمی مبنی بر عدم توقف و ناشی از طلب موضوع نو و تازه است و اگر کسی به ظواهر اشیاء که به چشم می‌بیند اکتفا کند و از تحقیق در خواص و آثار آنها چشم بپوشد، هرگز به مطلب نو و تازه دست نمی‌یابد.

    شاید عبور از حواس ظاهری به حواس باطن، مراد این باشد، چون عقل انسان از دریچه و روزنه‌ی این پنج حس با جهان خارج تماس دارد و گزارش‌هایی که این حواس پنجگانه از جهان تحویل عقل می‌دهند ناقص و آلوده به خطاست و از طرفی ادراک حسی محدود است و سعه و احاطه‌ی ذات حق چنان است که حس بر آن محیط نمی‌شود و وقتی حق تعالی چشم سالک را به معرفت ذات و صفات خود بینا می‌کند، آن‌گاه علم او به علم باری تعالی می‌پیوندد و وسعت می‌یابد و جز این عالم محسوس، عوالم دیگر را در می‌یابد و یا آنکه چون سالک به درجه قرب النوافل رسد و خدا چشم و گوش وی شود، جهان های بسیاری را ادراک می‌کند، زیرا عوالم در نظر صوفیه محدود به یکی نیست چنان‌که علم پیشرفته‌ی امروزی نیز مؤید آن است.

مولانا عقیده دارد اگر انسان به دستورات الهی عمل کند و وجود خود را با صیقل ریاضت در بوته‌ی مجاهده و خودسازی بگذارد، می‌تواند به ماورای عالم حس راه پیدا کند و در آن صورت درک می‌کند که تمام عالم و همه‌ی کائنات از حیات و حرکت برخوردارند و همه مشغول ذکر و تسبیح پروردگارند و همگان ندای حق را در می‌یابند، چنان که استن حنانه (۱-۲۱۱۳) آن ستون چوبی که قبل از درست شدن منبر، پیغمبر در مسجد مدینه بدان تکیه می‌داد و با پیروان خویش سخن می‌گفت نیز آن را شنید و به همین سبب هم بود که به موجب روایت حدیث، وقتی رسول خدا آن را به خاطر منبری که برای وی ساخته شد، ترک کرد؛ به ناله و حنین درآمد و تا رسول بر آن دست ننهاد و تا او را هم به دلخواه او دفن نکرد و وعده‌ی حشرش نداد، آرام نیافت.

درباره‌ی فیلسوف برهان‌گرایی که مثل منتقد عصر ما ممکن است در داستان استن حنانه به دیده‌ی انکار بنگرد، مولانا که دنیای ماورای حس را با اطمینانی نظیر آنچه از تجربه حسی حاصل می‌شود، قطعی و انکارناپذیر تلقی می‌کند، خاطرنشان می‌سازد که حال این فلسفی، حکم حال ابوجهل را دارد که در پیش چشم او سنگریزه در کف پیغمبر تسبیح گفت و او آن را باور نتوانست کرد.

مولوی در این باره می‌گوید:

فلسفی کو منکر حنانه است

از حواس انبیا بیگانه است

( ۱/۳۲۷۸)

امتیاز شما: هیچ میانگین امتیاز: 5 (از 1 رای)