ملک عادل

نویسنده: 
حسن قادری
ملک عادل

اشاره: خواجه نظام‌الملک سیاستمداری نامدار و صاحب نفوذ در دستگاه سلجوقیان که شهره‌ی آفاق بود و هم‌اکنون سیرالملوک (سیاستنامه) ایشان از منابع علوم سیاسی است که مدت چند دهه وزیر اعظم ملک شاه سلجوقی صدارت کرد و در پایان به‌دست فرقه‌ی اسماعیلیه در مسیر کرمانشاه ـ بغداد ترور شد. نام نیک او و خدمات دوران زمامداری ایشان به ایران و ایرانی، همواره در دل‌ها ماندگار خواهد بود.

از آثار الباقیه‌ی ایشان تٲسیس نظامیه‌ی بغداد که مٲمن و معهد علما و اساتید بزرگواری همچون امام محمّد غزالی و صدها دانش‌پژوه و محقّق توانمند و روشنفکرانی بود که پیشاهنگ فرهنگ و هنر اسلامی بودند و تٲسیس حوزه‌های علمیه در سراسر امپراتوری اسلامی بود.

مردی در راهرو دیوان قصه‌ای برای سلطان محمود تعریف کرد که: 

دو هزار دینار در کیسه‌ای دیبای سبز سربسته و مهر نهاده در پیش قاضی شهر بود نهادم و خود بسفری رفتم و آنچه با خود برده بودم دزدان در راه هندوستان در من بستدند. و آنچه بدست قاضی نهاده بودم از قاضی بازستدم. چون به خانه آوردم سرکیسه باز کردم، پر از تکه‌های مسین یافتم. پیش قاضی بازگشتم که «من کیسه‌ای پر زر پیش تو نهادم» اکنون پر مس می‌یابم چگونه باشد؟ گفت: تو بوقت سپردن هیچ زر مرا بنمودی یا زر برسختی یا شمردی؟ کیسه‌ای سربسته و مهرنهاده به من آوردی و همچنان باز بردی و بوقت بازدادن از تو پرسیدم که «این کیسه کیسه‌ی تو هست و این بند مهر تو هست؟ گفتی هست و به سلامت ببردی. اکنون با شتاب آمده‌ای؟ الله الله ای ملک عادل بفریاد بنده رسی که بر تهیه دو نان قادری ندارم. سلطان محمود از جهت او رنجه دل گشت. و گفت «دل فارغ دار که تدبیر زر تو بکنم، برو آن کیسه پیش من آور.» مرد برفت و آن کیسه پیش محمود برد. هرچند گرد بر گرد کیسه نگاه کرد هیچ نشان شکافتگی نیافت. آن مرد را گفت: کیسه همچنین پیش من بگذار و هر روز سه من نان و یک من گوشت و هر ماه ده دینار از وکیل ما می‌ستانی تا من تدبیر زر تو بکنم و تو بی‌برگ نباشی. پس روزی محمود آن کیسه را نیم روزی وقت قیلوله پیش نهاده بود و اندیشه برگماشته که چون تواند بود؟ آخر دلش قرار گرفت بر آن که ممکن باشد که این کیسه را شکافته باشند و زر بیرون کرده و رفو کرده. مقرمه‌‎ای داشت توزی مذهب نیکو ظرایف بر روی نهالی او کنده. نیم شبی برخاست و از بام فرود آمد، کارد برکشید و چند یک گزی از این مقرمه ببرید و بازجای شد و سپیده‌دم برخاست و از بام فرود آمد و سه روزه بشکار رفت. فراشی بود خاص که خدمت این حجره کردی. بامداد بسر نهالی شد تا بروبد و مقرمه را دید چند یک گز دریده، راست بر میانه، بترسید و از بیم گریه بر او افتاد. در فراش خانه فراشی بود، او را بدید چنان گریان، گفت: چه بوده است؟ گفت: کسی بر من ستیزه داشته است، در خیش خانه رفته و مقرمه‌ی سلطان مقدار گزی بدریده. اگر چشم سلطان بر آنجا افتد مرا بکشد. گفت: جز تو هیچ کس دیده است؟ گفت: نی گفت: پس دل مشغول مدار که من چاره‌ی آن بکنم و ترا بیاموزم. سلطان سه روزه بشکار رفتها ست و در این شهر رفوگری است کهل مردی و دوکان به فلان برزن دارد و احمد نام است و در رفوگری سخت استاد است و رفوگرانی که در این شهرند همه شاگرد وی‌اند.[1]

این مقرمه پیش او بر چندانکه مزد خواهد بده، او چنان بکند که استادان خیاره بجای نتوانند آوردن که آنجا رفو کرده‌اند. این فراض در وقت آن مقرمه را در ازاری پیچید و به دکان احمد رفاء برد و گفت ای استاد چه خواهی که این را چنان رفو کنی که هیچ‌کس نداند که اینجا دریده بوده است؟ گفت: درستکی نیم دینار

گفت: درستی بسنگ دیناری بستان و هر استادی که بدانی در این بجای آور.

گفت: سپاس دارم. دل فارغ دار. درستی بسنگ دیناری بوی داد و گفت: زود می‌باید. گفت: فردا نماز دیگر بیا ببر. دیگر روز بوعده رفت. مقرمه پیش وی نهاد چنانکه او بجای نیاورد که کجا دریده بوده است. فراش شادمانه شد و بسرای برد و در روی نهالی کشید.

چون محمود از شکار بازآمد نیم روزی در خیش خانه شد تا بخسپد. نگاه کرد مقرمه درست دید. گفت: این فراش را بخوانید. چون فراش بیامد گفت: این مقرمه دریده بود. کی درست کرد؟ گفت: ای خداوند هرگز ندریده بود، دروغ می‌گویند. گفت: ای احمق مترس که من دریده بودم. مرا در این مقصودیست. راست بگو که این رفو کی کرده است که به غایت نیک کرده است؟ گفت: ای خداوند فلان رفوگر. گفت: هم‌اکنون خواهم که این رفوگر را پیش من آری و مگوی که ترا سلطان می‌خواند. که اندیشه‌مند شود، بگوی که در سرای شغلکی دارند با تو، رنجه شو. چون در سرای آمد پیش من آرش. فراش دوید و رفوگر را پیش محمود آورد. رفوگر که سلطان را بدید تنها نشسته بترسید. سلطان را که چشم بر او افتاد گفت: بیا استاد و پس او را گفت: این مقرمه تو رفو کرده‌ای؟ گفت آری. گفت: سخت استادانه کرده‌ای. گفت: به دولت خداوند نیک آمده است. گفت: در این شهر هیچ‌کس از تو استادتر هست؟ گفت: نی گفت: از تو سخنی پرسم راست بگوی. گفت: با پادشاهان هیچ بهتر از راستی نیست. گفت: تو در این شش هفت سال هیچ کیسه‌ی دیبای سبز رفو کرده‌ای به خانه‌ی محتسمی؟ گفت: کردم. گفت: کجا؟ گفت: به خانه‌ی قاضی شهر و دو دینار مزد آن مرا بداد. گفت: اگر آن کیسه‌ی رفو کرده‌ی خویش را ببینی بشناسی؟ گفت: شناسم. سلطان دست به زیر نهالی کرد، کیسه برداشت و به رفوگر داد گفت: آن کیسه این هست؟ گفت: هست. گفت: آنجا که رفو کرده‌ای کدام جایگاه است؟ مرا بنمای انگشت بر آن نهاد که این جایگه است. سلطان به تعجب بماند از نیکی که کرده بود. گفت: اگر حاجت آید بر روی قاضی گواهی توانی داد؟ گفت: چرا نتوانم داد؟ در وقت کس فرستاد و قاضی را بخواند و یکی را گفت: برو و آن خداوند کیسه را بخوان. چون قاضی حاضر آمد سلام کرد و بر عادت بنشست. محمود روی بدو آورد و گفت: تو مردی عالم و پیر باشی و من قضا به تو داده‌ام و مالها و خونهای مسلمانان به تو سپرده‌ام و بر تو اعتماد کرده و دو هزار مرد هست در شهر و ولایت من از تو عالم‌تر، ضایع‌اند. روا باشد که تو خیانت کنی و شرط امانت به جای نیاری و مال مردی مسلمان بناحق از بن ببری و او را محروم بگذاری؟ گفت: ای خداوند این چه حدیث است و این کی می‌گوید و این من کرده‌ام؟ 

محمود گفت: ای منافق سگ این تو کرده‌ای و این من می‌گویم. و سپس کیسه را بدو نمود و گفت: این کیسه آن است که تو بشکافتی و زر بیرون کردی و مس بدل زر در آنجا نهادی و کیسه را بفرمودی تا رفو کردند. پس خداوند زر را گفته ای که کیسه سربسته و بمهر خویش آوردی و همچنان بازبردی. 

چیزی بر من سختی و یا نمودی؟ فعل و سیرت تو در دیانت چنین است؟ قاضی گفت: نه این کیسه را هرگز دیده‌ام و نه از آنچه می‌گوید خبر دارم. محمود گفت این هردو مرد را درآرید. خادمی برفت خداوند کیسه را و رفوگر را پیش محمود آورد. محمود گفت: ای دروغ زن اینک خداوند زر و اینک آن رفوگر که این کیسه را اینجا رفو کرده است. قاضی خجل شد و رویش زرد گشت و از بیم لرزه بر او افتاد چنانکه نیز سخن نتوانست گفت. محمود گفت: برگیریدش و با او موکل باشید و خواهم که در این ساعت زر این مرد بازدهد والا بفرمانم تا گردنش بزنند و پس بگویم چه باید کرد؟ قاضی را از پیش سلطان محمود برگرفتند و در نوبت خانه بنشاندند و گفتند: زر بده قاضی گفت تا وکیل او را بیاوردند و نشان بداد وکیل برفت و دو هزار دینار زر شاپوری بیاورد و دیگر روز سلطان محمود مظالم کرد و خیانت قاضی با بزرگان برملا بگفت و سپس بفرمود تا قاضی را بیاوردند و سرنگونسار از کنگره‌ی درگاه بیاویختند. بزرگان شفاعت کردند که مردی پیر و عالم است تا به پنجاه هزار دینار خویشتن را بازخرید. بعد از آن فرو گرفتندش و این مال از او بستدند و هرگز او را نیز قضا نفرمودند. [2]

و مانند آن حکایت پادشاهان بسیار است و این جهت عبرت است که پادشاهان در عدل و انصاف چگونه بوده‌اند و چه اندیشه‌ها کرده‌اند تا ستم رسیدگان را به حق خویش رسانیده‌اند و چه تدبیرها کرده‌اند تا مفسدان را از روی زمین برداشته‌اند که پادشاه را رأی قوی به از لشکر قوی و پادشاهان باید از روند حکمرانی در مملکت مطلع باشد تا مبادا بر کسی ستم شود و دائماً توسط فرستادگان از نحوه‌ی رفتار کارگزاران و حکم قضات باخبر شوند و نباید از این کار غفلت کند که ملک و مملکت بر باد رود و حیثیت و اعتبار پادشاه لکه‌دار گردد. و همواره نزدیکان خود را از تعدی و دسترسی به اموال و جان و عرض مردم برحذر دارد. و محمد مصطفی (ص) در رابطه با کارگزاران می‌گوید: مَن استَعمل علی المسلمین عاملاً و هو یعلم اَنّ فی المسلمین من هو خیرٌ منه فقد خان الله و رسولهُ و جمیع المسلمین. 

می‌فرماید: نیکان و پارسایان را و مردم بسامان را بر کارها باید گماشتن تا بندگان خدای را نرنجانند و غم‌خواری بنمایند. اگر چنین کسی را شغل فرمایند خیانتی باشد که با خدا و با رسول کرده باشد. و این جهان روزنامه‌ی ملکان است اگر نیک باشند مر ایشان را به نیکی یاد کنند و آفرین گویند و اگر بد باشند ببدی یاد کنند و نفرین گویند. 

پس دقت پادشاه در انتخاب کارگزاران پارسا و کاردان و دلسوز و فرستادن آنها به ولایات از اهم وظایف اوست زیرا آنها در حقیقت نماینده‌ی پادشاه هستندو بد و نیک آنها به حساب پادشاه و ملک نوشته خواهد شد. هم‌چنین باید ملک که در اموال و ذخایر دقت کافی بنماید و در دخل و خرج مطلع باشد. و انسانهای امین را به این جایگاه تعیین کند و خود نیز در ساختن خزینه‌ها و ذخیره‌ها در جهت استظهار و دفع کران مضرت خصمان را نه چنان کف بستن که مردمان بر او رقم بخیلی و دنیادوستی فرو کشند و نه نیز چنان اسراف کردن که مردمان گویند باد دست است مال تلف می‌کند. و بوقت بخشش اندازه‌ی هرکسی نگاه دارد و قدر و جایگاه افراد هرکس به حد خویش نگاه دارد. و چنانکه حق هرکس را نگاه ندارد و فرق خدمتکار و هنرمند را نداند مردم گویند که مرتبه‌ی هرکس نمی‌داند و در این شرایط رعیت دل آزرده شوند و در خدمت کردن کاهلی کنند.[3] 

به روزگار نوشیروان عادل مردی از مردی دیگر زمینی خرید. و اندر آنجا گنجی یافت، زود به نزدیک فروشنده شد و او را خبر داد و گفت: گنجی در زمین یافته‌ام و آن مال تو است. آن مرد گفت: من ترا زمین فروختم و از گنج خبر ندارم و ندانم، آنچه یافتی ترا مبارک باد. گفتا نخواهم و در مال کسان طمع نکنم. 

و بدین معنی داوری میان ایشان دراز ببود، و در پیش مَلِک عادل نوشیروان رفتند و حال بازگفتند، نوشیروان را خوش آمد، گفت: شما را فرزندان هستند؟ یکی گفت: من پسری دارم و دیگری گفت: من دختری دارم. نوشیروان گفت: با یکدیگر خویشی و پیوند کنید و دختر به پسر دهید، و این گنج برایشان هزینه کنید تا هم شما را بود هم فرزندان شما را. هم‌چنان کردند و از یکدیگر خشنود گشتند. 

اکنون چه گویی اگر آن کسان اندر روزگار سلطان جابر بودندی، هر یکی گفتندی که این گنج خاصه‌ی مردست و لیکن چون دانستند که پادشاه ایشان عادل است به راستی کوشیدند. 

حکیمان گفته‌اند که ملوک چون بازدارند، و هرکسی به بازار آن برد که روایی او بیش بود، و چیزی که داند که آن را روایی نباشد، به بازار نبرد. پس آن دو تن که بر سر گنج داوری کردند، دانستند که پارسایی و داد و راستی به نزدیک ملک ایشان عزیز است و او آن را خریدار است همان بردند و بروی عرضه کردند. و امروز بدین روزگار آنچه بر دست و زبان امیران ما می‌رود، اندر خود ماست. و همچنان که ما بد کرداریم و با خیانت و ناراستی و ناایمنی، ایشان نیز ستمکار و ظالمند، «و کما تَکُونُونَ یَوَلی عَلَیکُم»

شما هرگونه باشید همانطور بر شما حکومت خواهد شد.

بدین سخن که کردار خلق با کردار پادشاهان می‌گردد. بنیتی که چون از شهری صفت کنند که آبادست و مردم آن شهر آسوده و راحت و از پادشاه خویش بی‌رنج، بدان که آن از هنر و نیکو نیتی پادشاه است نه از رعیت. پس درست شد آنچه حکیمان گفتند: «الناسُ بِمَلوکِهِم أَشبَه منهم بزمانهم» مردمان زمانه به ملوک زمانه بهتر از آن مانند که به زمانه‌ی خویش و نیز در خبر آمده است: «النّاسُ عَلی دین مُلُوکِهِم» مردم بر دین و آیین پادشاهان خود هستند.[4] 

و سیاست نوشیروان بدان جایگاه بود که اگر کسی خرواری دینار جایی بیفکندی، اگرچه دیر بماندی، هیچ‌کس را یارای این نبودی که برگرفتی جز خداوند دینار.[5]

عدالت خلیفه

قیصر روم رسولی فرستاد تا بنگرد که عمر (رض) چگونه مردی است و سیرت وی چیست؟

چون به مدینه رسید پرسید: که مَلِک شما کجاست؟

گفتند: ما را مَلِک نیست، ما را امیری است به دروازه بیرون شده است. رسول روم بیرون شد. عمر را دید که در آفتاب خفته است بر زمین و ریگ گرم و درّه زیر سر نهاده و عرق از پیشانی وی می‌رفت، چنانکه زمین تر شده بود. چون آن حال بدید در دل وی عظیم اثر کرد، و گفت کسی که همه‌ی ملوک عالم از هیبت وی بی‌قرار باشند، خفتن وی چنین باشد پس گفت: عَدَلت امِنتَ فانمتَ

ای عمر عدل کردی لاجرم ایمن بخفتی، مَلِک ما جور کرد، لاجرم همیشه هراسان باشد، گواهی دهم که این حق دین شماست، اگرنه آنستی که به رسولی آمده‌ام در حال مسلمان شدمی، ولیکن پس از این خود آیم و مسلمان شوم. 

پس خطر ولایت این است و شرح آن دراز است. و والی بدان سلامت باشد که همیشه به علمای دین‌دار نزدیک بود تا راه عدل به وی می‌آموزند و خطر این کار بر وی تازه می‌دارند دمادم. (نصیحة الملوک، محمد غزالی، ص 72، 1389) 

یکی از زاهدان نزدیک خلیفه روزگار شد منصور دوانیقی خلیفه گفت: مرا پندی ده، زاهد گفت: من به سفر چین رفته بودم. ملک چین را گوش کر شده بود (فعفور چین) و می‌گریست و گفت نه از آن می‌گریم که شنوایی از من بشده است، ولیکن از آن می‌گریم که مظلومی بر درم فریاد کند و من نشنوم، ولیکن شکر می‌کنم که مرا چشم برجاست و منادی کنم تا هر که بتظلم آید جامه‌ی سرخ پوشد. پس هر روزی بر پیل نشستی و بیرون آمدی و هرکه جامه‌ی سرخ داشتی او را بخواندی و سخن او بشنودی و داد او بدادی. 

اکنون یا امیرالمؤمنین این غیر مسلمانی بود که وی را شفقت بر بندگان خدای چنان بود و تو مؤمنی و از اهل بیت رسول نگاه کن تا شفقت تو چگونه است بر رعیت تو. 

عمربن عبدالعزیز محمدبن کعب القرضی را گفت: صفت عدل را برایم تعریف کن، گفت: هرکه از مسلمانان از تو کهتر است او را پدر باش، و هرکه مهتر است او را پسر باش و هرکه چند تو است او را برادر باش و عقوبت هرکسی در خور گناه او کن، و زینهار تا به خشم یک تازیانه بر کس نزنی که آنگاه جای تو دوزخ بود. (نصیحة الملوک، امام محمد غزالی، ص 75، 1389)

یکی از بزرگان هارون الرشید را دید که در عرفات پای و سر برهنه بر سنگ‌ریزه گرم ایستاده بود و دست برداشته می‌گفت: بار خدایا تو تویی و من منم، کار من آن است که هر زمان با سَر گناه شوم و کار تو آن است که هر زمان با سرِ مغفرت شوی، بر من رحمت کن. بزرگان گفتند بنگرید که جَبّار زمین پیش جَبّار آسمان چه زاری می‌کند. (نصیحة الملوک، امام محمد غزالی، ص 76، 1389)

هارون الرشید از خلفای بنی عباس که سلطه و حکمرانی او چنان بود که زکات و خراج ممالک اسلامی از اقصی نقاط به سوی مرکز خلافت سرازیر می‌شد و چنان مقتدر بود که تمام عالم از هیبت و قدرت و ثروت قلمرو او در تعجب بودند. و روزی به ابرهایی که در آسمان بغداد عبور می‌کردند گفت: ای ابرها به کجا روانید؟ هرجا بروید حاصل بارش و ذراتت و کشاورزی زمینها به سوی بیت‌المال و به زیر دست من برمی‌گردد. 

رسول خدا (ص) فرمود: دوست‌ترین و نزدیک‌ترین کسی به خدای تعالی، سلطان عادل است و دشمن‌ترین و خوارترین کسی به خدای تعالی سلطان ظالم است. و نیز گفت: بدان خدای که جان محمد (ص) به فرمان اوست که هر روزی سلطان عادل را چندان عمل به آسمان برند که برابر عمل جمله‌ی رعیت او باشد و هر نمازی از آن وی به هفتاد هزار نماز برآید. 

و هم‌چنین گفت: آن روز که قیامت بود هیچ سایه و پناهگاه نمانده بود الا سایه و پناهگاه خدای تعالی و هفت کس در آن سایه باشند که یکی از آنها سلطان عادل است. (نصیحة الملوک، امام محمد غزالی، ص 67-66، 1389)

در تاریخ بلعمی آمده است که «جمشید علما را گرد کرد و از ایشان پرسید؟» چیست که این ملک را باقی و پاینده نگه می‌دارد؟ گفتند داد کردن و در میان خلق نیکی کردن. پس او داد بگسترد و علما را بفرمود تا من به مظالم بنشینم شما نزد من آیید تا هرچه در او داد باشد، مرا بنمایید تا من آن کنم و نخستین روز که به مظالم بنشست، اورمزد روز بود، از ماه فروردین پس آن روز را نوروز نام کردند.[6]

خواجه نظام‌الملک در سیاست‌نامه در این باره داستانی دارد: چنین گویند که رسم ملکان عجم چنان بوده که در نوروز و مهرگان بار دادندی مر عامه را و هیچ‌کس را بازداشت نبودی ... پس ملک برخاستی و از تخت به زیر آمدی و پیش موبد به دو زانو بنشستی و گفتی نخست از همه‌ی داوریها داد مرد از من بده و هیچ میل و محابا مکن. (در نتیجه اختلاط داستانهای جمشید با سلیمان، به وجود آوردن نوروز به سلیمان هم نسبت داده شده است)[7]

جمشید دستور داده بود که کسی از شما از من طمع باطل نکند، اگر کسی از شما حق کسی نزدش باشد آن را با صلح و یا فیصله‌ای در محکمه برگرداند.

نزدیکترین مردم نزد پادشاه در این حالت با دورترین شخص یکسان می‌بودند و ضعیف‌ترین انسان با قویترین یکسان بود. گفته‌اند این روش تا عهد اردشیر جریان داشت تا اینکه یزدگرد بر تخت نشست و این روش نیک را تغییر داد، پدر خود را کشت و آن چنان شد. بعد از او بهرام گور بعضی از روشهای کهن و خوب را زنده ساخت با آنکه او اکثراً در لهو و لعب غرق بود.[8]

 

پانوشت‌ها و منابع:

[1] - سیاست‌نامه، خواجه نظام‌الملک طوسی، چاپ هفتم، 1382

[2] - سیرالملوک، خواجه نظام‌الملک، ص 112-116، 1383 

به اهتمام هیوبرت دارک، چاپ هفتم، 1383، چاپ اول 1340 ، انتشارات علمی و فرهنگی

[3] - سیاست‌نامه، بنقل از مضمون، ص 330-329 ، خواجه نظام‌الملک

[4] - نصیحة الملوک، امام محمد غزالی، 116-115 ، به کوشش قوام الدین طه، چاپ اول 1389. 

[5] - نصیحة الملوک، امام محمد غزالی، ص 75، چاپ هفتم، 1389 

[6] - تاریخ بلعمی، ص 131-130

[7] سیاست‌نامه، خواجه نظام‌الملک طوسی، ص 39-38 ، 1389

[8] - نصیحة الملوک ماوردی، ص 53 

بدون امتیاز