زندگانی پیامبر رحمت و مهربانی- پاره‌ی هفدهم و پایانی(آخرین روزها)

نویسنده: 
هادی محمودی
زندگانی پیامبر رحمت و مهربانی- پاره‌ی هفدهم و پایانی(آخرین روزها)

پیشگفتار:

پس از فتح مكّه محمّد تبدیل به بزرگترین قدرت بدون رقیب در عربستان گشته بود و شهرهای بزرگ مكّه و مدینه در دست او بودند و پس از ساماندهی مسلمانان با لشكركشی عظیمی به سوی امپراطوری روم، ناحیه تبوك در شام را ضمیه قلمرو خود كرده و دیگر تمامی عربستان در دستان او بود و در این شرایط كه كسی توان رویارویی با وی را نداشت، تقریباً دیگر كسی جرات دست اندازی و تعرض به تازه مسلمانان را نداشت.

این موضوع سبب گردید كه از سراسر عربستان، نمایندگان قبایل به مكّه بیایند و پس از عقد اتحاد و اعلام پیمان وفادری به محمّد، مسلمان گردند؛ به نحوی كه سال نهم هجری، در منابع تاریخی به عام الوفود(سال گروه‌‌‌ها و ملت‌‌‌ها) مشهور است و این وقایع سبب قدرت خارق العاده و بدون رقیبی برای محمّد، در سراسر عربستان شد و در این سه سال آخر، بجز داستان مسجد ضرار و مباهله محمّد با دانشمندان مسیحی و چند واقعه دیگر، اتفاق چندان مهمی رخ نداد.

اكنون دیگر محمّد، ماموریت الهی‌اش را كه ٢٣ سال پیش، به او واگذار شده بود، را به سر انجام رسانده و كارش تمام شده بود و آرامش عجیبی داشت، انگار كه سنگینی مرگ را احساس می‌كرد؛ احساسی به او می‌گفت كه به زودی، به ملاقات آخرت و دیدار عموی بزرگوار، همسر مهربان و یاران فداكارش خواهد شتافت.

اكنون دیگر زمانی بود كه محمّد احساس می‌كرد، باید برای آخرین بار پیروانش را ملاقات كند و از یاران فداكار و پیروان مسلمانانش خداحافظی كند. 

١-حجة الوداع 

حجة الوداع كه آخرین حج محمّد بود، در ماه ذی‌الحجه، سال ۱۰ (قمری)، برابر مارچ، ۶۳۲ (میلادی) انجام پذیرفت، كه آن را حجةالتمام نیز نامیده‌اند.

در سال دهم كه به صورت حیرت انگیزی تعدا مسلمانان افزایشی فوق العاده یافته بود، بزرگترین كاروان حج مسلمانان به راه افتاد، كه تعداد آنان حیرت انگیز و باور نكردنی بود.

كاروان حج مسلمانان شامل مردان و زنان كه در سال هشتم برای حج به سمت مكّه رفته بود، متشكل از مهاجران و انصار و عرب‌‌‌هایی که به آنان پیوستند، تنها ١٤٠٠تن بود، اما در حج سال دهم تعدا مسلمانی كه به سفر حج می‌رفتند؛ به صورت حیرت انگیزی ١٢٠ هزار نفر گردیده بودند. (واقدی، ج۲، ص۵۷۳؛ ابن سعد، ج۲، ص۹۵؛ ابن سعد، ج۲، ص۹۵؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۶۲۰)

درروز ١٨ ذی الحجه، سال دهم هجری، پس از اتمام سفر حج، كه كاروان حاجیان به سمت مدینه باز می‌گشت، به ناحیه غدیر غم رسید و محمّد خطبه‌ای طولانی در این مكان برای مسلمانان اقامه نمود و آخرین نگرانی‌‌‌هایش را اظهار نموده و آخرین سخنانش را با پیروانش در میان گذاشت.

این آخرین سخنان محمّد با مسلمانان بود، كه رئوس سخنان وی در چهار مورد بود:

یک-محمّد در این خطبه مسلمانان را «برادر» یکدیگر معرفی کرد.

دو-در این خطبه، محمّد به پیروانش سفارش کرد که از برخی از آداب قبل از اسلام دوری بورزند. 

سه-محمّد به بیان آسیب‌پذیری زنان در جامعه‌اش پرداخته و از مردان خواست که  با زنان خوب رفتار کنند.

چهار-در نهایت محمّد بنا شدن امت جدید اسلامی را اعلان و تمامی نزاع‌های خونی، و درگیری‌هایی که بر اساس سامانه‌های قبیله‌ای بنا شده بودند، را منسوخ کرد.

محمّد ابتدا به برخی از مهمترین مفاهیم دینش و توصیه‌‌‌هایی به مسلمانان پرداخت و سپس توصیه محبت و اطاعت از مسلمان اولیه و اصحاب نزدیكش را به تازه مسلمانان نمود و در اینجا با صدا كردن علی ابن ابی طالب و اظهار محبت به وی، سعی نمود، كدورت‌‌‌های ایجاد شده از وی را در كه این سه سال اخیر ایجاد شده بود، مرتفع نماید.

محمّد در آخر سخنانش چنین گفت:

سخنم را بشنوید و در آن بیاندیشید، من نیز همانند شما یك بشر هستم و فرشته مرگ به زودی به سراغ من نیز خواهد آمد و دیر یا زود وفات خواهد كرد.

این سخن سبب ناراحتی و گریه فراوان مسلمانان در آن لحظه گردید و پیروان نزدیكش با شنیدن این سخن، به سختی گریستند و جمع مسلمانان نیز به دنبال این سخن بسیار گریه كردند.

سپس محمّد چنین سخنانش را به پایان رساند: ای امت من كتابی برای شما به جای می‌گذارم كه نور و هدایت خداوند در آن است.

و این آخرین ملاقات محمّد با پیروانش بود و این جملات آخرین جملاتی بود كه یارانش از وی شنیدند.

 

٢-بازگشت محمّد به مدینه و در بستر بیماری

  محمّد چند ماه پس از حجةالوداع و بازگشت به مدینه و در روز  روز «١٩ صفر» سال یازدهم هجری بر بستر بیماری افتاد كه این بیماری ١٣ روز طول كشید و در این مدت، محمّد در خانه و در بستر بود.

در این ١٣ روز بیماری، ١٣ سال رنجی كه در مكّه دیده بود و خاطرات زندگیانیش از یاد محمّد، یكی یك می‌گذشت.

یاد زمانی كه تحت سرپرستی پدربزرگش عبدالمطلب قرار گرفت و  او را به «حلیمه» سپردند و در آغوش صحرا و فضای باز و محیط آزاد پرورش یافت و خاطرات پنج سالی كه در نزد حلیمه و در فضای زیبای صحرا و در نزد فرزندان حلیمه بود، از نظرش می‌گذشت.

یاد زمانی كه به مكّه و در نزد مادر رنج دیده و تنهایش آمنه بازگشت و به همراه او، برای دیدار دایی‌‌‌ها و اقوام مادرش و زیارت تربت پدر فقیدش راهی یثرب شد و پس از اقامت یك ماهه و هنگام بازگشت در میان راه، مادرش بیمار گشت و در «ابوا» در حالی كه پنج سال بیشتر نداشت، وفات یافت و او را تنها گذاشت.

یاد زمانی كه پس از وفات مادرش، تحت سرپرستی پدربزرگش عبدالمطلب قرارگرفت و وی نیز پس از چهار سال، در حالی که بینائی خود را از دست داده بود و هشتاد و دو سال داشت، وفات یافت و او را تنها گذاشت.

یاد زمانی كه تحت سرپرستی عموی بزرگوارش ابوطالب و زن عموی مهربانش فاطمه بنت اسد قرارگرفت، می‌افتاد، كه چگونه با آغوش باز، سرپرستی او را به عهده گرفته و دلسوزانه و مهربانانه او را در آغوش می‌گرفتند و همانند فرزندان خود به او مهر می‌ورزیدند.

یاد سفرهایی كه به همراه عمویش برای بازرگانی به شام می‌رفت و در  بُصری آن پیرمرد دانا، «بحیرا» را ملاقات نمود.

یاد زمانی كه دامهای مردم مكّه را برای چرا، به صحرا می‌برد و محیط آرام صحرا چه تاثیر عمیقی در روحیه او گذاشت و در آنجا بود كه خدای خود را یافت.

یاد زمانی كه با آن بانوی دانا و مهربان،خدیجه، آشنا شد و برای او كار می‌كرد و در سفرهای تجاری امینش بود و پس از آن سفر پرماجرا، با او ازدواج كرد.

یاد زمانی كه در مكّه حكم گردید و «حجر الاسود» را به نمایندگی از طرف قبائل عرب و مردم قریش در جایش نهاد.

یاد آن زمانی كه او را «محمّد امین» و «جوانمرد محبوب قریش» می‌خواندند.

یاد زمانی كه گریزان از رسوم زشت مردم مكّه و بت پرستی بود و به رسم تحنّث به غار حراء می‌رفت و گاهی اوقات به خانه نزد خدیجه برمی‌گشت و توشه‌ای برای مدتی دیگر برمی‌داشت.

یاد آن شب فراموش نشدنی كه پیك الهی در غار حرا بر وی نازل گردید و پیام الهی و ماموریتش را به وی ابلاغ كرد.

یاد آن زمانی كه به سرعت از غار حراء به خانه بازگشت و فكر می‌كرد آن صحنه‌ای را كه در غار دیده، خواب بوده و بعد می‌ترسید از خانه بیرون رود و فكر می‌كرد كه دیوانه شده است.

یاد زمانی كه خدیجه و آن پیرمرد خردمند و دانشمند، ورقة بن نوفل، او را دلداری می‌دادند كه دیوانه نشده و به پیامبری مبعوث شده است.

یاد زمانی كه ورقه بن نوفل از دنیا رفت و قطع وحی او را بسیار نگران و مظطرب نموده بود.

یاد زمانی كه پیك حق دوباره به نزدش آمد و آیات الهی دوباره بر ولی نازل گشت و تمامی اضطراب‌‌‌هاییش به یكباره رفع گردید و قلبش آرام یافت و مطمئن شد كه به پیامبری مبعوث شده است.

یاد زمانی كه مامویتش را با قوت قلب و ارده محكمی شروع كرد و دعوت خصوصی و سری اش نتیجه داد و خانواده و دوستان نزدیكش كه حدود  چهل نفر بودند، دعوتش را پذیرفته و دین او در آمدند.

یاد زمانی كه به او دستور داده شد كه دیگر دعوتش را مخفی نكند و آشكارا مردم را به دینش دعوت كند و با علنی شدن دعوتش دشمنی بی سابقه‌ای با او شروع شد و او كه خوشنام ترین و محبوبترین شخصیت مكّه و مورد علاقه فراوان تمامی مردم مكّه بود به منفورترین شخصیت جامعه مكّه تبدیل شد و عداوت‌‌‌های غیر قابل تحملی؛ حتی از طرف نزدیكترین و حتی از خونانش متوجه او شد.

یاد زمانی كه عمویش عبدالعُزّی و زن عمویش ام جمیل كه همسایه‌اش بودند چگونه شروع با آزارش كردند و پسرانشان را وادار به طلاق  دخترانش رقیه و ام کلثوم و سخنان او را سحر می‌دانستند و به بدگویی او در همه جا می‌پراختند.

یاد زمانی كه عمویش عَبّاس كه در کودکی و نوجوانی هم‌بازیش بود شروع به دشمنی با او كرده و همه جا به دنبال او می‌آمد و می‌گفت این برادرزاده ما دروغ‌گوست، شما را از دینتان گمراه نکند.

یاد زمانی كه فامیلهایش را برای ابلاغ دعوتش به خانه دعوت كرد و عمویش ابولهب چگونه اورا مسخره كرد و مهمانانش با تمسخر از خانه‌اش بیرون رفتند و زمانی كه به بالای كوه صفا رفت و دعوتش را اظهار كرد، دوباره عمویش به مخالفت و تمسخرش پرداخت.

باد زمانی كه آن عموی دلسوزش ابوطالب، به نزدش آمد و او را از آزار بزرگان مكّه بیم داد و با نگرانی، پیشنهادهای روئسای مكّه را برای او بازگو كرد و با دیدن تصمیم قطی او برای ادامه دعوتش، از او اعلام پشتیبانی كرد.

یاد زمانی كه او را خیالاتی صدا می‌كردند و وحی اش خواب‌‌‌های پریشان و آشفته نامیدند و دروغگویش نام نهادند.  

یاد زمانی كه او را او شاعر و كاهن، ساحر و دروغگو صدا می‌كردند و حتی مجنون نام نهادند.

یاد زمانی كه عمویش ابولهب ، خاک و شن به سر و رویش می‌پاشید و و زن عمویش، ام جمیل، او را دشنام می‌داد و شب هنگام هیزم و تراشهای چوب در سر و راه وی می‌ریخت تا به وی صدمه رساند.

یاد زمانی كه در مسجد الحرام به نمازایستاده بود و شکمبه شتری پر از سرگین و مدفوع را بر سرش ریختند.

یاد زمانی كه پیروانش مبتلا به انواع مصائب و صدمات شدند و بعضی را به زندان می‌افکندند، برخی را با کتک و شکنجه جسمی تحت فشار قرار می‌دادند و عده‌ای را تشنه و گرسنه گذاشته زندانی می‌کردند، یا در آفتاب طاقت فرسا نگاه می‌داشتند كه از پیروی محمّد منصرف شوند.

یاد زمانی كه آن دویار وفادارش یاسر و سمیه در آن گرمای سوزان و طاقت فرسای بیایان به حدی شکنجه دادند که به شهادت رسیدند.

یاد زمانی كه حَمزة، آن عموی محبوبش چگونه و با چه جسارتی به حمایت و دفاعش پرداخت و عمروبن هشام را به جهت آزارها، چنان تنبیه نمود.

یاد زمانی كه چون دید نومسلمانان، همگی به جرم مسلمانی، تحت آزار کسان خود و سران و سنگدلان قریش قرار دارند و نمی تواند خطر را از آنها برطرف سازد، به پیروانش گفت كه عرض دریای سرخ را پیموده و قدم به خاک حبشه بگذارند و آن پادشاه دادگستر و نیك سیرت حبشه، نجاشی، چگونه مسلمانان را در پناه خود گرفت و مكیان سنگدل را از حبشه بیرون كرد.

یاد زمانی كه از جانب مرکز روحانی مسیحیت در حبشه، هیئت تحقیقی وارد مکه گردیده و پس از چند روز به جمع پیروان او ملحق گردیدند.

یاد زمانی كه كه آن جوان زیرك و برومند و آن سفیر قریش، عمربن خطاب، چگونه در حالی كه قصد كشتن او را داشت، به یكباره منقلب گردیده و به جمع پیروان او ملحق شد.

یاد زمانی كه مكیان آن پیمان سنگدلانه را نوشتند و سوگند خوردند تا زمانی كه او را به قتل نرسانند بر عهد خود هستند و او و پیروانش را از مكّه بیرون كردند و او به ناچار، به همراه پیروانش به شعب ابی طالب رفت و سه سال به همراه پیروانش در آن دره مخوف در رنج و عذاب زندگی كرد.

یاد زمانی كه ابوطالب، آن عموی بزرگوار و آن یگانه حامی بی نظیرش در برابر جامعه بی رحم مكّه؛ وفات یافت و او  را در رنج و اندوه عمیقی فرو برد و با چشمان گریان به دنبال جنازه او راه می‌رفت.

یاد زمانی كه خدیجه، آن بانوی دانا و مهربان و آن یار و غمخوار بی نظیرش؛ سه روز پس از مرگ ابوطالب، وفات یافت و او را در حالی كه در اوج ناراحتی اندوه و رنج بود، رها كرد و تنها گذاشت.

یاد زمانی كه پس از فوت ابو طالب و از دست دادن آن حامی و پناه بزرگ، مكیان شروع به آزار و اذیت فروان او كردند.

یاد زمانی كه درحالی كه به سمت خانه می‌رفت، به یكباره به سرش خاک پاشیدند و چون با آن وضع وارد خانه‌اش شد، دخترش برخاست و در حالی که خاک از سر و لباسش فرو می‌ریخت، می‌گریست. 

یاد زمانی كه پس از وفات ابوطالب، تلاش می‌كرد تا در مقابل آن مكیان بی رحم و سنگدل، حامی و پناه تازه‌ای پیدا کند و به نزد قبایلی که به مکه می‌آمدند می‌رفت و از آنها می‌خواست تا او را در پناه و حمایت خود بگیرند.

یاد زمانی كه آن، عموهای سنگدلش، عبدالعزی و عباس، همه جا به دنبال او می‌آمدند و هرجا كه می‌دیدند وی با عده‌ای در حال حرف زدن است، جلو می‌رفتند و می‌گفتند، این برادرزاده ما محمّد است و دروغگوست؛ سخنش را نپذیرید. 

یاد زمانی كه با زید بن حارثه پسر خوانده‌اش به سوی طائف حرکت کرد تا از بزرگان آنجا طلب حمایت و استمداد كنند، اما آن سه برادرچگونه به تمسخر و سپس آزارش پرداختند.

یاد زمانی كه پس از چند روز كه در شهر مانده بود و در آن روز سخت، به ناگهان اوباش و كودكان شهر بر وی حمله کرده و سنگ بر وی زدند و بدنش را زخمی و مجروح نموده تا جایی كه پاهای او خون آلوده گردیده و بدان وضع ناهنجار با سنگ به دنبال او افتادند تا به بیرون از شهر رسید.

یاد زمانی كه از فرط درماندگی، در حالی كه پاهایش خون آلود و بدنش مجروح گشته بود؛ در آن حالت غم و اندوه، در زیر سایۀ آن درخت نشسته و خدا را فرامی خواند و می‌گفت: خدایا اگر تو بر من خشمگین نباشی به تمام این دشواری‌ها، من در می‌دهم، و اگر تو بر من خشنود باشی، بر من گوارا خواهد بود.

یاد زمانی كه پس از بازگشت از طائف می‌خواست به مكّه وارد شود اما بزرگان مكّه نمی‌خواستند، بگذارند كه او به شهر داخل گردد و اجازه ورود او را به شهر ندادند.

یاد زمانی كه به دنبال هم پیمانی بود كه از او حمایت كند و او را در پناه خود گیرد،اما هیچ طایفه‌ای حاضر نشد كه او را در حمایت خود بگیرد، كه به سختی اندوهگین و ناراحت بود و هر روز نیز اتفاق بدی برای او می‌افتاد.

یاد زمانی كه آن گروه ناشناس، وارد مكّه گردیدند و در جستجویش بودند و او خود را به آنان رساند و دینش را بدانان عرضه كرد و از آنان طلب حمایت كرد.

یاد زمانی كه گروه گروه مردم یثرب، مخفیانه به مكّه می‌آمدند و مسلمان می‌شدند، تا اینكه آن گروه پانصد نفره، به مكّه آمدند و از او خواستند تا با پیروانش به یثرب بیاید و از او حمایت كنند و با وی بیعت كردند.

یاد زمانی كه بزرگان مكّه نمی‌خواستند اجازه مهاجرت او رابه یثرب را به بدهند و تصمیم به قتلش گرفتند و شبانه به منزلش ریختند تا وی را قتل برسانند.

یاد زمانی كه با آن دوست قدیمی اش ابوبكر، با دلهره و اضطرابی فراوان، سه روز در غار ثور خود را پنهان كردند و پس از سه روز، از غار بیرون آمدند و پس از ١٢ روز، تحمل سختی‌‌‌ها و رنجهایی دشوار، كه صدها نفر در تعقیبشان بودند تا آنها را به قتل برسانند، به یثرب رسیدند.

یاد زمانی كه به یثرب وارد شدند و خیل عظیم جمعیت شهر بیرون ریختند و شهر غلغله شد و مردم شتابان و شادی كنان، به استقبال او می‌آمدند و رؤسای یثرب بر همدیگر پیش دستی كرده و از او تقاضا می‌کردند که در محله آنان فرود آید و به خانه آنان بیاید.

یاد زمانی كه مكیان شروع به توطئه چینی كردند و تحریكاتشان برای فروپاشی جامعه مدینه آغاز گردید و هر روز به بهانه‌ای اموالی را مردم اطراف مدینه غارت كرده و  عده‌ای را می‌كشتند.

یاد زمانی كه پیروزی شگفت، سپاه ٣١٣ نفره‌اش، بر سپاه مجهز ١٠٠٠ نفره‌ی مكّه، در بدر، سبب شادمانی پیروانش گشت.

یاد زمانی كه توطئه چینی‌‌‌های یهودیان بنی قینقاع و تعرضات آنان به مسلمانان، سبب جنگ و اخراج آنها گردید. 

یاد زمانی كه تحریكات دوباره از سوی مكیان، سبب جنگ احد گشته و آن عموی دلسوز و مهربانش حمزه، توسط مكیان كشته و چنان وحشیانه، پیكرش تكه تكه گردید. 

یاد زمانی كه آن مردم وحشی و سنگدل چنان فریبكارانه، به تحریك مكّه، چنان بی رحمانه در رجیع و بئر معونه، آن فرستادگان و یاران فداكارش را به قتل رساندند.

یاد زمانی كه یهودیان بنی نضیر، چنان حیله گرانه قصد كشتنش را داشتند. 

یاد زمانی كه آن اتحاد بزرگ از سراسر عربستان و یهودیان بر علیه او تشكیل شد و به محاصره مدینه پرداختند و منجر به جنگ خندق گردید كه پس از ١٥ روز سختی و زحمت، آنها را شكست دادند. 

یاد زمانی كه یهودیان بنی قریظه كه هم پیمانش بودند، به او خیانت كرده و قصد كشتن زنان و فرزندان مسلمان را داشتند.

یاد زمانی كه آن یار خردمند و بافایش، سعد بن معاذ، پس از زخمی شدن در جنگ احزاب، وفات یافت و او را تنها گذاشت.

یاد زمانی كه دشمنان پنهانیش در مدینه آنچنان شروع به توطئه چینی بر علیه‌اش كردند كه از هیچ كاری چون تهمت زدن به همسرش، ابایی نداشتند. 

یاد زمانی كه بدون سلاح، به همراه پیروانش به سمت مكّه، برای زیارت راه افتادند ولی مكیان قصد كشتار آنان را داشتند، اما وی با آنان صلح كرد و به مدینه بازگشت.

یاد زمانی كه آن پیك‌‌‌ها را به سوی فرمانروایان جهان فرستاد و آنها را به سوی دینش فراخواند.

یاد زمانی كه یهودیان بنی نضیر، شروع به دسیسه چینی و توطئه برعلیه او كرده و قصد حمله به مدینه را داشتند. 

یاد زمانی كه آن سردار مشهور، خالد بن ولید و آن مرد زیرك، عمروبن عاص، به مكّه آمدند و از گذشته اظهار ندامت و پشیمانی كردند و از وی طلب عفو و بخشایش نمودند و به دنبال آنان دسته دسته، سران قبایل به مدینه و در نزد او آمده و اعلام مسلمانی نمودند.

یاد زمانی كه رومیان آموزگان قران و پیكهایش را به قتل رساندند و سپس آن پسر عموی محبوش، جعفر بن ابی طالب و بعد پسرخوانده‌اش، زید بن حارثه و سپس آن یار با ایمانش، عبدالله بن رواحه را چنان بی رحمانه به قتل رساندند.

یاد آن روزی كه مكیان به صلح نامه خیانت كرده و به قتل عام مسلمانان، در مكّه پرداخته و سپس آن دشمن دیرینه‌اش، ابوسفیان، پس از خیانت، چنان ذلیلانه به مدینه نزد او آمده و تقاضای تجدید پیمان‌نامه را داشت.

یاد آن روز با شكوه كه سپاه ده‌‌‌ها هزار نفریش پیروز مندانه وارد مكّه گشته و سران مكّه تسلیم گشته و مسلمانان، مكّه را فتح كردند.

این خاطرات تلخ و شیرین، یكی پس از دیگری، از نظر محمّد می‌گذشت و روز به روز بیماریش شدت می‌گرفت.

 

٣-پایان و اختتام

محمّد رسول الله (ص) پس از ١٣ روز بیماری، در روز «دوم ربیع الاول» سال ۱۱ هجری قمری، برابر با ۸ ژوئن سال ٦٣٢ میلادی، وفات یافت و مسلمانان را در حیرت و شگفتی فرو برد.

بسیاری از پیروانش و یاران نزدیكش كه او را بسیاردوست داشتند، نتوانستند مرگ اورا باور كنند و همین امر در نزد تازه مسلمانان سبب تشویش در خصوص مرگ او گردید و بسیاری وفات او را باور نكردند و سخنان بسیاری در میان مسلمانان در خصوص جاودانه بودن و نمردن او، منتشر می‌گردید.

تا جایی كه شخصیت برجسته و بزرگی چون عمرابن خطاب، وقتی این خبر را شنید، چنان برآشفته شد كه فریاد زد:

«هرگز چنین نیست. این بعضی از منافقانند که می‌پندارند پیامبرمرده است! بدانید، او  نمرده است، هرکس بگوید او مرده است با این شمشیر سرش را از تن جدا خواهم کرد. خداوند تا وعده‌‌‌هایش را به دست او عملی نسازد، وی را نزد خود نمی برد.»

عمر بدون کمترین توجه به سخنان اطرافیانش، فریاد می‌زد كه پیامبر نمرده است و این خبر دروغ است، تا آن که پس از چندی ابوبکر به آنجا رسید و عمر را به سکوت فراخواند و او نیز ساکت بر زمین نشست.

آیا محمّد واقعاً وفات یافته بود؟

این خبرها و شایعات، ناشی از علاقه بیش از حد پیروانش به او بود كه نمی‌توانستند، وفات او را باور كنند و مرگ محمّد برای آنان سخت و رنج‌آور بود، اما در نهایت هنگام ابوبكر با قاطعیت و شهامت، مردم را در مسجد جمع‌آوری كرد و ابتدا آیه‌ای از قرآن را با این مضمون خواند: 

وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ وَمَن ینقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَیهِ فَلَن یضُرَّ اللَّـهَ شَیئًا وَسَیجْزِی اللَّـهُ الشَّاكِرِینَ ﴿آل عمران: ١٤٤﴾

«محمّد نیست مگر فرستاده‌ای که پیش از او فرستادگان آمده و رفتند؛ پس آیا اگر او بمیرد یا کشته شود به سوی گذشتگانتان بازخواهید گشت؟ و هر کس بازگردد به خدا آسیبی نمی‌زند و خدا سپاس‌گزاران را پاداش می‌دهد.»

سپس با شهامت گفت: 

«ای مردم، هر کس محمّد را می‌پرستید، پس بداند كه محمّد وفات یافت و دیگر زنده نیست، اما هر کس خدای محمّد را می‌پرستد، بداند که او زنده‌ است که هرگز نمی‌میرد.»

آری پیامبر رحمت و مهربانی، وفات یافت.

او را دركنار مسجدش به خاك سپردند.

اما آئینی كه آورده بود عالمگیر شد.

و آئین او پس از وی منحصر به عربستان نشد و در چهار گوشه جهان منتشر گردید.

و حتّی امروزه در سراسر جهان هر ساله عدّه‌ی فراوانی به او ایمان می‌آورند و مسلمان می‌گردند.

و هنوز هم یاد و اندیشه‌ی پاك او زنده است و راهش گرامی.

پایان و اختتام كلام محمّد نیست، بلكه كلام خداوند است كه اوست زنده پایدار و هیچگاه نمی‌میرد.

بدون امتیاز