ایران: جامعۀ معطّل ....معطلِ ساختارهای ناکارامد

متن گفتگوی محمد صادق کلبادی با مقصود فراستخواه

نسیم بیداری ، ش 84، مرداد 97 : صص 117-121

بسیاری از مستشرقین و سیاحان و حتی نویسندگانی چون جمالزاده در برخی از نوشته‌هایشان به خلقیاتی شایع در میان ایرانیان اشاره می‌کنند که بسیار مذموم و ناپسند هستند و این با آن فرهنگی که مدعی آن هستیم در تناقض است. این ادعاها و مطالب چقدر صحت دارد؟ آیا به واقع در ایران یک چنین شرایطی وجود داشته و دارد؟

وقتی شما فاعل شناسایی نباشید و گفتگوی فعالی نکنید لاجرم موضوع شناسایی می­شوید. یعنی وقتی ملتی خودش را نمی­شناسد، درباره خودش تحلیل، تحقیق و نقد و بررسی نمی­کند، خودآگاهی اش را نمی­تواند توسعه بدهد پس طبیعی است که موضوع شناسایی دیگران می­شود و این می­شود همان شرق­شناسی. بطور طبیعی در آثار شرق­شناسان، فرهنگ ایرانی تبدیل به یک ابژه شده و آنها این ابژه را بررسی کرده­اند، و در حد روش‌های بررسی و اطلاعات محدود و نتیجه­گیری­ها و سوگیری­هایی که به لحاظ نظری داشتند، طبیعی است که درباره ایرانیان گزاره هایی تولید می کنند که عمدتا مبتنی بر پارادایم عقب ماندگی است.

اما نظریه عقب­ماندگی نمی­تواند جامعه ایران را خوب توضیح بدهد. در شرق­شناسی خطاهای جدیِ معرفت­شناختی و روش­شناختی وجود دارد که کسانی مثل ادوارد سعید و بقیه بررسی کرده­اند و نقد شده است. ضرورتی ندارد اینها را تکرار کنیم ولی به هر حال وقتی شما فاعل شناسایی نیستید لاجرم موضوع شناسایی می­شوید، وقتی سوژه نیستید، ابژه می­شوید و در نتیجه بهتر است مشکل اصلی را در ضعف سوژه ایرانی برای نقادی خود، نقادی منش خود، فرهنگ خود، مناسبات خودو ساختارهای خود ببینیم وهمین سبب شده که ابژه ای برای مستشرقان باشیم

چرا ما به یک ابژه تبدیل شده‌ایم به جای اینکه خودمان سوژه باشیم؟

این نتیجه انحطاط تاریخی ماست. ما قبل از این دوره طولانی انحطاط، دوره شکوفانی داشتیم. در سده سه و چهار هجری، یعنی سده نه و ده میلادی، مدت­ها قبل از رنسانس، ابوریجان بیرونی داشتیم که تحقیق ماللهند می­نوشت. زبان سانسکریت را آموخت و فرهنگ هندی را بررسی می­­کرد. زکریای رازی، ابوالعباس ایرانشهری وابن سینا داشتیم. دوره­ای سرشار از تولید و خلاقیت فکری داشتیم مثلا خیام را داشتیم که قوم زمانه خودش و رفتار جامعه‌اش را نقد و بررسی می­کرد. این دوره شکوفایی ما بود ولی در دوره ­های دیگر به انحطاط تاریخی فرورفتیم که خیلی سنگین بود. درواقع می­شود گفت به تعطیلات تاریخی رفتیم و در نتیجه خودآگاهی کم داریم، آثار انتقادی درباره خودمان تولید نمی­کنیم پس طبیعی است که دیگران بیایند ما را شناسایی بکنند. اینجا لازم نیست نقد نظریه­ های شرق­شناسی و عقب ­ماندگی را تکرار کنم به نوبه خود در نوشته های ناچیزم این کار را انجام داده ام. اتفاقاً یکی از مشکلات ما همین فرهنگ شفاهی است و کتاب کمتر می خوانیم. البته در سنت­های شفاهی ایرانی قابلیت­ها و ظرفیت­های بسیار باارزشی هست ولی خود همین فرهنگ شفاهی و سنت شفاهی که دارای ارزش­هایی برای خود هست، سویه ­های منفی ­ای هم دارد یکی اینکه ما کم می­خوانیم. در فرهنگ­هایی که فرصت کرده­اند که توسعه پیدا بکنند، شما می­بینید در هر فرصتی شهروندان می­خواهند مطالعه کنند، در مترو، اتوبوس و... در فرهنگ ما عمدتا به جای مطالعه کتاب ها بیشتر می­خواهیم بشنویم و شفاهی است.

پیش از رنسانس، غرب هم غرق در یک انحطاط و شرایط بسیار بدی بود ولی از دل همین شرایط اندیشمندان بزرگی مثل اسپینوزا، کانت، دکارت، بیکن و...سربرمی­آورند و بعد آن عصر روشنگری را رقم می­زنند. چرا پس این اتفاق برای ما نیفتاد؟

چون در بین آنها کنش­ها و نهضت­های فکری و جنبش­های اجتماعی وجود داشته. آنها تحولات بزرگ شهری را تجربه کرده‌اند، در زیست اجتماعیشان در ارتباطات و تعاملاتشان با دنیای آن روز تغییراتی اتفاق افتاد. از دل آن انحطاط که یک باره اسپینوزا و کانت و دکارت و روشنگری در نیامد. ژیلسون را اگر بخوانید، تاریخ قرون وسطا را توضیح می­دهد که چطور کنش­های فکری، تفکرات جدید، نوآوری­ها و نقدها از دل قرون وسطا در آمد. یک مسیر دیالکتیکی را طی کردند. اروپایی­ها از طریق این مسیر جدالی، به نقد سنت­ها و مناسباتشان اهتمام ورزیدند و افق­گشایی­ها و جستارگشایی­ها کردند و توانستند این مسیر را طی بکنند. در نتیجه تحول آنها نتیجه تغییراتی در آنها بود. این تغییرات هم آسان بدست نیامد. تنش، نقد و تعارض داشتند، هزینه دادند. در طول چند سده می­توانید این تنش­ها و این درگیری­ها و میدان نیروهای اروپایی را بررسی بکنید که چه نیروهایی بودند که باهم درگیر بودند، تحولات شهرنشینی جدید چطور اتفاق افتاد، طبقات متوسط جدید چطور با طبقات فئودال درگیر شدند. آن رنسانسی که ما می­گوییم در اروپا در سده­های 14 و 15 رخ داد رنسانس دوم است که مشهور شده. رنسانس اول در اروپا در سده­های 11و12 اتفاق افتاد و اتفاقاً یکی از عوامل آن نیز آشنایی با ایرانیان و کسانی مثل ابن­رشد و ابن­سینا بود. عوامل دیگر آن هم بازگشتشان به یونان و شناخت مجدد ارسطو، طبیعت­گرایی، تجربه­گرایی، توجه به دنیا و زندگی این جهانی، واقع­گرایی و عقلانیت بود. اینها به سادگی حاصل نشد بلکه از طریق مسیر دیالکتیکی و جدالی از طریق تعامل با جهان، آشنایی با تمدن چین، تمدن ایرانی و مراوده با دستاوردهای خرد بشری در فرهنگ­های دیگر، نقد دین و اندیشه­ها و باورهای دینی بود که شکل گرفت. البته نقد آنها هم این طور نبود که صرفاً از همه سنت­هایشان بیرون بیایند و نقد بکنند، بلکه نقدِ «در سنت» و نقدِ «بر سنت» می­کردند. در نتیجه به نظر می­رسد این تغییرات نتیجة کوشش­ها و تکاپوهای اجتماعی و پویایی­شناسی اجتماعی بود. پویش­ها و دینامیسم اجتماعی در جامعة اروپایی بود که توانست آنها را سوق بدهد به تغییراتی که بخشی از آن را شما در اومانیسم، در رنسانس، بخشی را در روشنگری، انقلاب صنعتی، انقلاب سیاسی و اینها می­بینید.

منظور این است که توسعه و تغییر اجتماعی - فرهنگی و منش اجتماعی به گزاف اتفاق نمی­افتد. شخصیت ملی(National character ) هیچ وقت ذاتی نیست. این طور نیست که ژنوم اروپایی وجود داشته باشد منطقی نیست به موضوع ذات باورانه نگاه کنیم و بگوییم اروپایی­ها چنین­اند و غیراروپایی­ها چنان. ما ایرانیان به طور ذاتی دارای خصائص منفی نیستیم. کمااینکه ظرفیت­های تاریخی و سرزمینی بسیار مهمی در ماهست ، مشکل این است که آنها را بازشناسی نمی­کنیم و فهم مجددی از آنها نمی­توانیم به دست بیاوریم. آنها از ارسطو یک فهم تازه ارائه کردند، هم سنت­های خودشان را نقد کردند و هم در دل سنت­های فکری، فلسفی خود افق­های تازه ای پیدا کردند. سیستم­های آموزشی­شان واسکولاستیسمِ قرون وسطایی را نقد کردند، در حالیکه ما این کار را انجام ندادیم.

یعنی خودشان را ابژه قراردادند به جای آنکه ابژه دیگران شوند

دقیقاً. خود را نقد و با فرهنگ­های دیگر تعامل کردند. اما در ایران این ظرفیت­های تاریخی و سرزمینی معطل و خفته مانده است. ما این قابلیتها را بیدار و فعال نمی­کنیم و به دنیای امروزمان گسیل نمی­کنیم. مثلاً ابوالعباس ایرانشهری دانشمندی از ایرانشهر یا همان شهر نیشابور است؛ در قرن سوم. گفته می­شود رازی شاگرد ایشان بوده و ناصرخسرو از ایشان گزارشی کرده است. ما او را نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم که چه دیدگاه­ها و تعالیم عقلانی داشته و در برابر استیلای عرب ، هویت ایرانی و خرد ایرانی را مطرح می­کرد. بیشتر متفکران ما توسط اروپایی­ها شناخته شده‌اند و آثارشان مورد بررسی قرارگرفته و ارائه و معرفی شده است وما نوعا بیخبر بودیم. این نتیجه انحطاط است . ما نمی­توانیم گذشتة خود را نقد بکنیم، اسیر گذشتة خود می شویم، وابستگی به مسیر پیدا می کنیم، رهسپار آینده نمی شویم، تغییر، تجربه و دگرگونی را راحت نمی پذیریم و تجربه­های تازه کم می کنیم، با دنیا و دستاوردهای بشری تعامل خلاق نداریم.

مشکل جامعه ایران دقیقا چیست؟

ایران سرزمینی هست که هم در آن ماندْ هست و هم پویایی. هم اینرسی و لختی هست وهم میل به پیشرفت. این پارادوکس جامعه ایران است. خیام می­گوید : ماییم که اصل شادی و کام غمیم/ سرمایة دادیم و نهاد ستمیم، پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم/ آیینة زنگ­خورده و جام جمیم. سرزمین ایران جاییست که نه بین ­النهرینی است و نه دلتایی، نه جلگه­ای مثل اروپا، بلکه واحه واحه است. بیشتر خشکی می­بینید و در این میان آبادی­های پراکنده. ولی همین سرزمین خشک و نیمه­خشک ؛ در دل غوغای زندگی دارد، قنات دارد. چگونه شد که در این سرزمین خشک، قنات را به عنوان یک سازوکار آبرسانی و بهره­برداری ابداع کردند؟ بادگیر درست کردندآن هم با این محدودیت­هانشان. این از وجود یک پویایی در این سرزمین خبر می دهد. در ایران وضعیت دوگانه ای بود. از یکسو حمله مغول بود و حادثه و ناامنی بود. از سوی دیگر مقارن با همان ایام هجوم و حضور مغول، جریان نیرومند مولوی، سعدی و حافظ در این سرزمین سر بر می‌آورند. در جامعه­ای که مبتلا به چنین مصائب و حوادث و نگون­بختی‌هاست اما عطار نیشابوری هم دارد، مولوی و سعدی هم دارد. سعدی در گلستان می­گوید: "بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخن­های پریشان گفتن، که فلان انبازم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان .این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست. سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینة حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به­ دکانی بنشینم". می­بینیم که ایران ،جامعه ای خاص هست با سویه ­های مختلف که هم می خواهد تجارت کند وهم قناعت بورزد. هم با دنیا تعامل واز دنیا اقتباس بکند وهم نقش خود را به این ترکیب بزند. این ناشی از موقعیت جغرافیایی و تاریخی­ خاص او بود. می­دانید که به ایرانشهر در دانش اساطیری و باستانی «خوَنَیرِس» می­گفتند. یعنی کشوری در میان هفت بوم جهان. ما یک وضعیت میانی داشتیم، در سرِ گذر یا چهارراه دنیا بودیم . همین ویژگی‌ها سبب می­شده که در ایران و فرهنگ ایرانی از دیرباز خصیصه تلفیق و ترکیب وجود داشته باشد. جشن­های باستانی­مان را در نظر بگیرید که شاخص­ترین آن نوروز است. ساکنان فلات ایران قبل از ورود آریایی­ها، این جشن را داشتند اما بررسی‌های دقیقتر نشان می‌دهد که نوروز را از آیین­های بابلی و بین­النهرینی گرفته­اند. بنابراین فرهنگ ایرانی­ها یک فرهنگ اقتباسی و ترکیبی و التقاطی است. این روحیه را داشتند که از ملت­ها و فرهنگ­های مختلف بگیرند و نقش خود را بر آن ترکیب بزنند و از آنِ خود بکنند. مانی در سده سوم میلادی پیامبر ایرانی است. شما وقتی بررسی می­کنید می­بینید عناصر قنوسی، هندی، رومی، بودایی، بابلی و مسیحی در آموزه­های مانی وجود دارد . ما ریاضیات و نجوم را از هند گرفتیم . خوارزمی ما اندیشه ریاضی­اش را و عدد صفر را از هند اخذ کرد. ما طب و فلسفه را از یونان گرفتیم، نگارگری و سفالگری را از چین اقتباس کردیم. ولی در این ها خلاقیتی هم به خرج دادیم .در دوره­های شکوفایی خودمان با دنیا ارتباط داشتیم، حال آنکه امروز دچار یک انحطاط مضاعف شده­ایم و نمی­توانیم با دنیا تعامل خوبی داشته باشیم.

می­شود این طور گفت که یکی از علل انحطاط ایران در سه دهه اخیر سیاستگذاری­ها هستند. به همین ترتیب می­توانیم بگوییم در گذشته هم به همین شکل بوده.

بله این درست است. درواقع ما بیشتر اسیر بی ­تدبیری­ها و بی­خردی­ هایی بودیم که از طرف مناسبات قدرت و ثروت بر ما تحمیل می­شد. یعنی ساختارها و سیستم­هایی بوده که نمی­توانسته به این سرزمین پهناور با آن پیچیدگی­هایش سرویس خوبی ارائه بدهد. نه تنها نمی­توانست زمینه­ های این قابلیت ­ها را فراهم بیاورد، بلکه سرکوب هم می­کرد. بقول پروین اعتصامی: گفت مستی، زین سبب افتان و خیزان می­روی/ گفت جرم راه­رفتن نیست، ره هموار نیست. مقداری هم مسیر ما دشوار بود. سفر تاریخی ما سفر دشواری بود و باید قبول بکنیم که جامعة ایران جامعة متفاوتی است و مسیر متفاوتی دارد و باید این سفر تاریخی خودمان را بپذیریم.

خود این ساختارها و سیستم­ها از کجا می آمدند؟ مگر نه این است که از خود جامعه ما؟

این ساختارها سایه ­های تاریک ما بود. شیوه ­های احساس و ادراک ما بودند که از فرط تکرار متبلور می­شدند و تکوین پیدا می­کردند و نهادینه می­شدند و بعد بر ما مستولی می­ گشتند. در خوی و منش و احساس و ادراک ما ضعف­هایی بود که از تکرار آنها نهادهایی سخت به وجود می آمد و دوباره این نهادها آن خوی و منش و احساس­ها را تشدید می­کردند.

الان هم به همین شکل هست

درواقع یک سیکل معیوب در اینجا اتفاق می­افتد یعنی از یک سو ریشه مشکلات ساختاری ما ، فرهنگ ما و ادراکات­ و احساسات و خوی و خصیصه­ های ما بود واز سوی دیگر ساختارها نیز به نوبه خود دوباره آن روحیات را تقویت وبازتولید می کردند و این چنین بود که ما دچار چرخه معیوبی می شدیم. شاید بشود گفت یکی از رمزهای بدبختی­ها و نگون­­بختی­های ما همین بود که ما دچار یک سرگیجه می شدیم از یک سو، در یک موقعیت اجتماعی، جغرافیایی و شرایط زیستی بوده ایم که در ما شیوه­ های احساس و ادراک منحط به وجود آورد و از سوی دیگراین روحیات هم منشأ شکل گیری ساختارهایی متصلب می گشتند و ما دچار یک نوع سیکل معیوب می­شدیم.

ما باید برای اصلاح از نخبگان شروع کنیم یا از مردم یا از ساختارهای قدرت؟

در جامعه­شناسی یک دایلما وجود دارد که می­گوید آیا ساختار حرف آخر را می­زند یا عاملیت و کنشگری؟ یعنی structure یا agency؟ درواقع سؤال شما سؤالی است که جامعه­شناسی هم در سطح خیلی نظری درگیر آن بوده. جامعه­شناسانی از ساختارها شروع می­کردند و می­گفتند ساختارها مهم هستند و جامعه­شناسانی دیگر به سمت کنشگر، نخبگان، اراده­ها، ذهن­های تازه، اعمال و کوشش­های تازه می­رفتند.

ما می­توانیم این را بگوییم که اگر اصلاحی صورت نمی­گیرد هم در مردم و هم در سطح کل جامعه، به خاطر این است که هنوز مردم به ضعف های خود وقوف پیدا نکرده­اند و هنوز به خودآگاهی نرسیده­اند؟

این هم علت دارد. اگر کمبودی در خودآگاهی اجتماعی ما وجود دارد به سیستم آموزشی ما بازمی­گردد. به ساختار قدرت و ساختار رسانه­ ای ما و به عملکرد نخبگان سیاسی و اقتصادی ما .این روزها مردم از طریق شبکه­های اجتماعی و از طریق اینترنت و فناوری اطلاعات و ارتباطات با بخشی از پیشرفت و تحولات دنیا آشنا می­شوند و با این مقایسه و آشنایی با شکل­های دیگری از زندگی و پیشرفت­هایی که در بخشی از جوامع تجربه می­شود، یک استاندارد از زندگی و یک ترازی از زندگی اجتماع را کم و بیش از طریق این ارتباطات می­بینند و در نتیجه گلایه اجتماعی بیشتر می­شود، نقد و مقایسه خود با دیگران بیشتر می­شود و این منشأ گفتمان­های تغییر می­شود ولی سیستم­های متصلب ومتحجر سیاسی نمی خواهنداین ارتباطات اجتماعی شکل بگیرد و حوزه عمومی آزاد وپر جنب وجوش وجود داشته باشد. در نتیجه جامعه­ ایران، به جامعه ای معطل تبدیل می‌شود. من گاهی از جامعه ایران به عنوان یک جامعه معطل تعبیر می‌کنم که نمی­تواند تغییرهای لازم را به موقع انجام بدهد. بنابراین بخشی از استعدادها و قابلیت­ها هم معطل مانده و نمی­تواند ظهور پیدا کند. در حالیکه در جامعه ایران استعداد کم نیست. من نمی­خواهم بگویم هنر نزد ایرانیان است و بس، ولی معتقدم که ایرانی، فرهنگ بسیار مستعدی دارد و قابلیت­های بسیار سرشاری در آن وجود دارد که معطل مانده و یک علتش همان سیستم­های مدیریتی، سیاستگذاری، حکمرانی و...است. در کتاب «گاه و بیگاهی دانشگاه در ایران» ، فصل اول توضیح داده‌ام که درست نیست از این بدبختی­های خودمان نتیجه تقدیرگرایانه بگیریم و بگوییم تقدیر ما ایرانیان چنین بوده است. منطقی نیست بگوییم نظام استبدادی‌؛ ذاتی ِ این جامعه بود. ما ذاتا عقب مانده نیستیم وتقدیر تاریخی ما لزوما این نبود بلکه نخبگان ما نتوانستند خوب کار کنند. دولت ما سیستم سیاستگذاری و برنامه­ریزی ما ایراد داشت. نحوه بازی نخبگانمان ایراد داشت ، محاسبات ما نادرست بود و اگر نخبگان و کنشگرانمان درست کار می­کردند ما هم می­توانستیم مثل بسیاری از جوامع در دوره معاصر تغییر را تجربه کنیم و استعدادهای خودمان را ظاهر کنیم.

شاید بسیاری بگویند که این نهادها، مسئولین و نخبگان همه برساخته و برخاسته از همین جامعه و مردم و فرهنگ هستند و از ماست که بر ماست

ولی اینها سایه­ های تاریک ما هستند. اینها معرف همه ابعاد جامعۀ ایران نیستند. ما فقط سایه های تاریک نداشتیم بلکه سویه ­های وجودی خوبی داشتیم و داریم که سیستم های رسمی ما ، برازندۀ آن سویه ­ها نبودند و نیستند. سیستم­های استبدادی، خودکامه، منحط و مناسبات نادرست، همه فرهنگ ایرانی را نمایندگی نمی­کند. در ما دانایی­ها و استعدادها و ظرفیت­هایی وجود دارند که سزاوار چنین سیستم هایی نیستیم. در عین حال منطقی هم نیست که تمام کاسه و کوزه روی سیستم­ها و حکومت بشکنیم و با دیدگاه هابزی به یک قدرت در آن بالا، فرافکنی بکنیم. همه چیز را به امر سیاسی احاله کنیم و به گردن حکومت بیندازیم بدون اینکه نقد را متوجه خودمان، وافکار و شیوه­های احساس خود بکنیم. به هر حال ما یک جامعه هیجانی و احساسی مفرط بودیم. چرا خرافات و عقاید نادرستمان را نقد نمی­کنیم، چرا خودگرایی و خودمداری خودمان را نقد نمی­کنیم؟ که همه به فکر خودمان هستیم و می­خواهیم فقط منافع خودمان را از هر طریقی که بشود بدون اینکه به منافع جمعی توجه بکنیم بدست بیاوریم. در عین حال نباید این نقد درونی، گرفتار ذات باوری مأیوسانه ای بشود و این نتیجه غیر منطقی را بگیریم که اصلاً ما ملتی هستیم که حقمان این است، ما دروغگو هستیم، ما در کار جمعی با هم نیستیم، ما به فکر منافع خودمان هستیم، مااحساسی هستیم و این مباحث.این هم به نظرم جفا به یک جامعه هست. واقعاً شواهد زیادی داریم که می‌گوید توضیح ذات­باورانة فرهنگ ایرانی به لحاظ منطقی یک توضیح موجه نیست. ما خیلی شواهد داریم که نشان می­دهد این ذات ما ثابت نیست و ما گاهی تغییراتی پیدا کردیم و در دوره­های مختلف رفتارهای مختلف نشان دادیم و در جامعه ما گروه­های اجتماعی رفتارهای مختلف داشته اند، در موقعیت­های مختلف رفتارهای مختلف داشتیم. الان صحبت از دیاسپورای ایرانی می­کنند. دیاسپورای ایرانی یک هویت متفرق در جهان هست که ایرانی هستند و اینها همه افراد موفقی نیز هستند. دیاسپورا به لحاظ لغت یعنی یک هویت پراکنده، یک جمع متفرق. در دنیا ایرانیان یک دیاسپورا تشکیل داده­اند. پس نمی شود خلق و خوی ایرانی‌ها را ذات باورانه انگاشت. به نظر اینجانب دیدگاه سومی وجود دارد که رضایت­بخش­تراست وآن این که روحیات ایرانی ، خلقیات ثابتی نیست بلکه حسب موقعیت ها شکل می گیرد. با تغییر در موقعیت های مان و با تغییر دادن به شرایط زیست و سیستم­های اجتماعی مان رفتارها، خلقیات و افکار ما هم بهبود پیدا می کند . پس ایران به پایان نرسیده است. راه هایی وجود دارد و آن کسب تجربه­های تازه است. اینکه شما تجربه­های تازه­ای بکنید، آگاهی­های تازه­ای از طریق ارتباطات، مطالعه، آشنایی، یا تفکر و خلاقیت­های خودتان بدست بیاورید در آن صورت ایرانی خود را نشان می دهد وپیشرفت می کند مثالی بزنم. فردوسی را در زمانه ای در نظر بیاورید که ایرانی­ها تحت استیلای شدید عرب هستند. یعنی عرب در دورة خلافت اموی به خشن­ترین شکلی ایران را تسخیر کرده اما در همین جا، فردوسی دهقان طوس، کنش­مندانه در مواجهه با این مسئله ، شاهنامه را ساخته است تا فرهنگ ایرانی را دوباره احیا کند. به تعبیر خودش کاخی بلند بسازد و ایرانی و پارسی را زنده نگهدارد. این کنشی است که هویت ایجاد می­کند. این از کوشش­های و تکاپوهای یک کنشگر ایرانی برخاسته است. وقتی ما عضو یک NGO می­شویم و کار جمعی می­کنیم و در یک حرکت صنفی کار جمعی می­کنیم، برنامه­ریزی، مدیریت و گفتگو می­کنیم، طبیعی است که بخشی از خصال و خوی و ویژگی­های روحی و رفتاری ما تغییر پیدا می­کند. عادت می­کنیم بدون خشونت با دیگران مشکلاتمان را حل کنیم. عادت می­کنیم گفتگو، برنامه­ریزی و با دیگران زندگی کنیم. دیگران را بپذیریم و همین­ها به تدریج جمع می­شود و تغییرات فرهنگی واجتماعی و سیاسی واقتصادی وتوسعه ما را شکل می­دهد. بنابراین دو دیدگاه وجود دارد. یک دیدگاه خُلق­گرا و یک دیدگاه موقعیت­گرا. دیدگاه خلق­گرا می­گوید یک جامعه خلقش خوبست و دیگری خلقش بد. ولی دیدگاه موقعیت­گرا می­گوید این موقعیت­ها هستند که در آنجا خلقیات متفاوتی رشد پیدا می­کنند.

اما اگر موقعیتی چندین بار تکرار شود همانطور که اشاره کردید تبدیل به یک عادت می شود و تثبیت می‌شود در این صورت می‌شود به تغییر آن امیدواربود؟

شواهد می گوید بله می توان امیدوار بود ولی نه امید به معنای ساده لوحانه. بلکه امیدی برخاسته از یک تفکر وتحلیل والبته توأم با کنش واقدام. اینها همه مباحث فکری انتزاعی نیست وشواهد عینی دارد. مثلاً ما پیمایش گلوب را داریم که یک پیمایش­ بین ­المللی است و در «کتاب ما ایرانیان» بخشی از این پیمایش­ها آمده و خود اینجانب هم در سالی که گذشت در سطح ملی پیمایشی برمبنای چارچوب گلوب انجام داده‌ ام. وقتی به نتایج این داده های ملی توجه می کنیم هم نکات منفی هست وهم مثبت. تغییراتی هم دیده می شود. نتایجی که اینجانب با همکاران گرفته ام با نتایج پیمایش بین المللی همداستان است. طبق این تحقیقات در ما ایرانیان نقاط نگران کننده ای هست و نقاط امیدوار کننده. مشکلاتی در فرهنگ ایرانی هست مثلاً ایرانی­ها نسبت به بسیاری از جوامع جهت­گیری درازمدت(long term orientation) کافی ندارند. یکی از عوامل توسعه جهت­گیری درازمدت است. کشوری توسعه پیدا می­کند که در آنجا مردم بیش از اینکه معیشتی شب و روزشان را بگذرانند، پس­انداز کنند، برای آینده­شان سرمایه­گذاری و برای سال­های بعدی زندگی و آینده جامعه­شان فکر بکنند. این شاخص نگران­کننده‌ای در ایران است. یکی دیگر از چیزهای نگران­­کننده اجتناب از نا اطمینانی (uncertainty avoidance ) است. یعنی در ایران ریسک­پذیری کم است. مردم نمی­خواهند مخاطره بکنند.اینها از کجا ناشی شده؟ آیا بر جبین ما نوشته شده؟ خیر. آنقدر ناملایمات و حوادث زیاد بوده که ما محافظه­ کار شده‌ایم. حال چرا جهتگیری درازمدت ما کم است؟ چرا فقط می­خواهیم امروز ببینیم، زود ببینیم، نتیجه را سریع ببینیم؟ برای اینکه زمان به ما مهلت نمی­داد. برای اینکه ناپایداری و حوادث بود و سیستم­های ناکارآمد وجود داشت. مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی/ چنان که پرورشم دهند می­رویم. در کنار این نقاط نگران کننده، نقاط امیدوارکننده هم هست. وقتی شما گلوب را مطالعه می­کنید و ایرانی را در دورة حاضر، با ملت­های دیگر مقایسه می­کنید در خواهید یافت که در جامعة ایران نسبتاً مردسالاری کمتر است و نشانه­اش را هم می­بینید، انقلاب آرام زنان در ایران. زنان در جامعه ایران در یکی دو دهه گذشته در حال پویش بودند و توانسته­اند انشگاه­ها را تسخیر کنند. مورد دیگر آن است که در ایران سختگیری کم است. فرهنگ ایرانی مثل بخشی از جوامع در آن حد سختگیر نیست. مهم تر از اینها یک شاخص بسیار مهم دیگری هست که در گلوب بدست آمده نشان می‌دهد که در ایران میل به موفقیت هست. در ایران همچنان در مردم شوق به موفقیت و شور زندگی وجود دارد. مردم ایران همچنان می­خواهند که زندگی بکنند. این بسیار مهم است. این ویژگی مثبت ماست. جامعه ایران مرتب نق می­زند چون زنده است، چون می­خواهد تغییر پیدا کند. شما از خانواده خودتان شروع کنید، دوستانتان را نگاه کنید، تاکسی را ببینید، کوچه و خیابان همه داریم نق می­زنیم. البته این نق زدن را هم نقد می­کنیم. اما یک سویة مثبتی دارد . این که همه گلایه داریم از این جهت است چون می­خواهیم زندگی بکنیم، می­خواهیم پیشرفت بکنیم، دست برنمی­داریم.

ما اندیشمندان کمی نداشتیم و نداریم به خصوص در عصر معاصر، نظریه ­پردازان خوبی داریم. مردم هم که یک نوع پویایی دارند و شواهدی را فرمودید. ولی در عین حال ما می­بینیم از این همه صاحبنظر و صاحب اندیشه و تألیف در عمل نتیجه­ای نمی­بینیم. چرا ما جامعه عملگرایی نیستیم؟

این نقد بسیار درستی است. ما یک جامعه متراکمِ کوچکِ فشرده نیستیم. یک سرزمین کوچک جمع و جور و دنج که ارتباطات چهره به چهره سریع می­تواند توسعه پیدا کند نیستیم. یک سرزمین بزرگ هستیم. تنوع در جامعه ایران بسیار زیاد است. البته تنوع اقلیمی خودش یک فرصت هست ولی در عین حال یک چالش هم هست. در جامعه ایران زمینه­های واگرایی زیاد است چون خیلی وسیع است و تنوع قومی، جمعیتی، فرهنگی، اجتماعی، تاریخی، اقلیمی، پراکندگی جغرافیایی دارد. حقیقت این است که سیاست­های دنیا نیز هیچ وقت با ما پاکیزه رفتار نکردند و خیلی به نفع ما فکر نمی­کردند، البته انتظار هم نمی­رود جامعه و دولت دیگری به فکر ما باشد. این خود ما هستیم که باید به فکر خودمان باشیم. به هرحال بنده دربارۀ جامعه ایران معتقد به تقدیر تاریخی نیستم. اگر کار کنیم می توانیم تغییر وتوسعه پیدا بکنیم. مشکل در بنده است که کار جدی نمی کنم. چه جامعه­شناس­ چه اقتصاددان، دانشگاهیان برج­عاج­نشین می شویم، ما همه فقط می­نشینیم در دنج دانشگاه ، بیشتر هم در تهران، و یک تحقیقی هم می­کنیم، ولی ارتباط بازندگی روزمره مردم آن هم در همه جای این سرزمین پهناور نداریم. گاهی خودِ دانشگاهی­ها هم یک سلبریتی می­شوند، خودشان سوار بر امواج جامعه قهرمان­هایی می­شوند که گفتارهای کلی تولید می­کنند و مردم برایشان کف می­زنند و سوت می­کشند. الان بسیاری از اقتصاددان­های ما به جای اینکه تحلیل­های عمیق عملیاتی از اقتصاد ایران بدهند یک سری شعارهای کلی می­دهند. یکی از مشکلات ما در جامعه ایران این است که حرفه در جامعه ایران ضعیف است. کنش گری حرفه­ای­ و صنفی و مدنی وسمنی اندکی داریم. البته نباید به گردن همدیگر بیندازیم ولی باید خودمان را نقد کنیم. چرا خودمان را با کره جنوبی، ترکیه، ژاپن، یا امارات مقایسه نکنیم؟ چرا ما در بخشی از شاخص­های پیش­پا افتاده روزمره مدیریتی، اقتصادی اجتماعی، فرهنگی، ارتباطی از کشورهایی که در منطقة خلیج فارس، شیخ ­نشین هستند، ضعیفتر هستیم؟

من می­خواهم همین جا خودم را بگذارم جای یک کسی که شاید در آن کشورها زندگی می­کند و بگویم این همه که می­گویید تاریخ ما، فرهنگ ما، غنی هستید و متمدن هستید، خب چه دارید؟ از این فرهنگ چی می­توانید به ما نشان بدهید؟ یک مشت خلقیاتی هست که خودتان هم به ناپسندی آن معتقدید. این که تاریخ شما یک قدمتی دارد که به منزلة ارزشمند بودن آن نیست.

من به این نقد به درستی گوش می­سپارم و کنجکاو می­شوم که خطاهای خودم را بفهمم. ولی به نوبه خود گمان می کنم نمی­توانیم فرهنگ بزرگی را نادیده بگیریم که سهمی در تمدن جهانی داشته است. نمی­توانیم یک فرهنگ غنی و یک درخشش تاریخی را نادیده بگیریم. به هر حال ما می­توانیم تغییر پیدا کنیم. می­توانیم از طریق کنش­های اجتماعی، مدنی، فکری و صنفی و حرفه­ای در خود تغییر ایجاد کنیم. من معتقد به شبکه­ ای از این کنش­ها اجتماعی هستم. هرچه منتظر بشویم که در بالا حاکمان تغییر پیدا بکنند و دربارة ما تصمیم بگیرند، وضعیت ما بدتر از این خواهد شد و این ما هستیم که باید مطالبات خودمان را به کسانی که در بالا هستند تحمیل کنیم. آنهم از طریق مشارکت اجتماعی بدون خشونت، مشارکت اجتماعی عقلانی، آینده ­نگر، همه ­جانبه ­نگر، بدون استیلای احساسات و هیجانات، با خردمندی ولی با سماجت تغییر را دنبال کنیم و مطمئناً به لحاظ نظری دلایل زیادی وجود دارد و به لحاظ تجربی هم در تاریخ شواهد بسیاری دیده شده که وقتی این مناسبات تغییر پیدا می­کند، فضاهای تازه­ای ایجاد می­شود، فضاهای تازه فرصتی برای تجربه ها واعمال واقدام های تازه فراهم می آورد و به همان نسبت هم فرصتی برای تغییر ما ایجاد می­شود. مردم ایران رویاهایی دارند و اینها همه خواب­های آشفته نیست. این رویاها برآمده از همین تاریخ است ومی توانند با تسهیل گری نخبگان وکنشگران فکری واجتماعی وفرهنگی ومدنی وحرفه ای و صنفی وان جی اویی ، رؤیاهای خود را خردمندانه و واقع بینانه وکنشمندانه به واقعیت تبدیل بکنند

بخش اخبار: 
اصلی