آرمان جوان مسلمان/ بخش اوّل

نویسنده: 
شیخ علی طنطاوی
آرمان جوان مسلمان/ بخش اوّل

به قلم استاد محمد قاسم قاسمی «مدّظلّه العالی»

جهانی که در آن زندگی می‌کنیم در آن جنگ‌های زیادی صورت گرفته و در حال صورت گرفتن است؛ اما مهمترین این جنگ‌ها، جنگ ارزش‌های برتر با بی‌ارزشی‌ها و پستی‌ها است.

وای به حال ملّتی که جوانان آن در جنگ ارزش‌ها شکست خورده و به دنبال پوچ و هیچ، سرمایه‌های ارزشمند زندگانی را به هدر دهند.

آری، امروز مسأله مهم این است که چه چیزی را باید دوست داشت، برای چه چیزی باید بیشتر فکر کرد‌، برای چه چیزی باید بیشتر زحمت کشید و برای کدام هدف خسارت را تحمل نمود و بالاخره برای چه هدفی جان را قربان کرد.

ادیب و دانشمند معروف، علامه علی طنطاوی در مقاله حاضر در همین موضوع به تفصیل سخن گفته و چراغی فرا راه نسل جوان و آینده‌ساز قرار داده است.

اینک ترجمه این مقاله ارزشمند که توسط برادر عزیز و برومند اصغر علی مبارکی، بسیار جالب انجام گرفته به محضر خوانندگان و مخصوصاً جوانان تقدیم می‌گردد، امیدواریم مطالعه آن، آرزوها و احساسات جدیدی در دل‌های‌شان به وجود آورد و آن‌ها را برای رسیدن به آرزوهای برتر و آرمان‌های بزرگ آماده و بسیج نمایند. الله تعالی به مؤلّف‌ و مترجم جزای خیر عنایت فرماید و این اثر را مقبول گرداند.

محمد قاسم قاسمی - دارالعلوم زاهدان

٢٠/٤/١٤٢٣ هـ

 

استاد علی طنطاوی در یک نگاه

اسم ایشان علی مصطفی طنطاوی است؛ پدرش مقام افتا را به عهده داشت. استاد طنطاوی در سال ١٣٢٧ هجری در شهر دمشق به دنیا آمد و از محضر علمایی چون شیخ ابوالخیر میدانی و شیخ صالح تونسی و دیگر علمای دمشق کسب علم نمود و سپس وارد مدرسه رسمی شد. وی از دانشگاه سوریه در رشته حقوق فارغ‌التحصیل شد و به مدت کمتر از یکسال در دارالعلوم مصر بسر برد؛ مدتی هم مشغول کار مطبوعات و تدریس زبان و ادبیات عرب در عراق و لبنان و مصر بود؛ در سال ١9٤٠ به مقام قضاوت رسید اما این کار مانع تدریس و تألیف ایشان نشد. وی مشاور دیوان عالی دمشق بود، ولی پس از اتّفاقات‌ و رویدادهایی که در سوریه رخ داد به سرزمین مقدّس حجاز سفر کرد و به استادی یکی از دانشکده‌های مکّه مکرّمه درآمد و پس از آن وارد صدا و سیما شد و با توجه به علم سرشار و ادبیات بالایی که از آن برخوردار بود، در رادیو و تلویزیون سعودی به سخنرانی و پاسخ پرسش‌های مردم پرداخت.

استاد علی طنطاوی به حقیقت یکی از نویسندگان و مؤلفان‌‌ بسیار بزرگ جهان عرب در عصر حاضر است که آثار و تألیفاتش در برگیرنده کلّیّه‌ محاسن قدیم و جدید بوده و از فصاحت و بلاغت بسیار والایی برخوردار می‌باشند. ایشان همچنین یکی از ارادتمندان و دوستان صمیمی امام سید ابوالحسن علی حسن ندوی بوده و به هند نیز سفر نموده است. از جمله آثار فراوان ایشان کتاب «ابوبکر الصدیق» و «عمربن الخطاب» و «رجال في التاریخ» و «قصص من التاریخ» را می‌توان نام برد[١]

 

مقدّمه   

لا إله إلا الله‌، چقدر عجیب است گردش روزگار و چه با عظمت و جلال است خداوندی که تقدیر همه امور در دست اوست. آیا آن روزی که این سخنرانی را ایراد کردم، به ذهنم می‌رسید که پس از پنجاه و هفت سال روزی به سراغ آن آمده تا آن را جهت چاپ در یک رساله جداگانه آماده کنم؟

آن بیروتی که در آن این سخنرانی را ایراد کردم کجا و بیروت امروزی کجا، بپرسید از کسی که آن‌ روزها بیروت را می‌شناخت و از کسی که امروز آن را می‌شناسد. هم من تغییر یافته‌ام و هم همه چیزهای اطراف و پیرامون من تغییر پیدا کرده است. امروز دیگر دنیای لبنان آن دنیای قبلی نیست و مردم نیز آن مردمان قبلی نیستند... جوانی بودم که نزدیک بود از فرط احساسات و غیرت منفجر شوم و زمانی که بر روی زمین راه می‌رفتم گویا از فرط نشاط پاهایم اصلاً‌ به زمین نمی‌خورد اما الان پیرمردی گشته‌ام که وارد هشتاد و ششمین سال زندگی شده‌ام.

بنده آن وقت، در دانشکده شرعی بیروت که (ازهر لبنان) خوانده می‌شد مدرّس بودم، مدیر دانشکده برادر صمیمی‌ام «استاد محمد عمر منیمنه» بود که لطف و بزرگواری ایشان را فراموش نکرده‌ام و ‌ان‌شاء‌الله هرگز فراموش نخواهم کرد، همچنین استاد داعی الی الله که به کمال اخلاص و شهامت رسیده بود و خداوند به وی قدرت ایمان و قوّت‌ جسم عطا فرموده بود؛ یعنی شیخ صلاح‌الدین زعیم نیز در آنجا بود و دانشمند شهید «شیخ مفتی حسن خالد» و ادیب داستانسرا «استاد سهیل ادریس» از دانشجویان کم سن و سال آنجا بودند، ریاست بزرگوار دانشکده، مفتی لبنان شیخ توفیق خالد بود که با جرأت و اخلاص خدادادی به مقام افتاء رسیده بود.

خداوند از میان افراد مذکور آن‌هایی را که وفات نموده‌اند و کسانی را که اسمشان را فراموش کرده و نام نبرده‌ام رحمت بفرماید و به بازماندگان توفیق خیر عنایت فرموده و خاتمه بنده و آنان را با عمال صالحه بگرداند و هر آنچه را که از شصت سال تاکنون نوشته‌ام و سخنرانی کرده‌ام (با وجود اندک بودنشان) روزی که نامه‌های اعمال توزیع می‌شوند، در صفحه حسناتم قرار بدهد و خداوند خوانندگانی را که «آمین» گویند رحمت بفرماید.

علی طنطاوی

اول جمادی الآخر ١٤١٢ ه‍

مکّه مکرّمه

 

آرمان جوان مسلمان[٢]

شاعر شهیر فرانسوی «بول ژولری» هرگاه که می‌خواست سخنرانی کند، نخست به تعریف کلماتی می‌پرداخت که عنوان سخنرانی از آن تشکیل می‌یافت. اجداد ما نیز وقتی می‌خواستند در یکی از علوم سر رشته کلام را باز کنند و یا راجع به مطلبی صحبت کنند، عادتشان همین بوده است، بنابراین، اشکالی ندارد که امشب بنده این روش را دنبال کنم، بنده کلامم را با تعریف «آرمان» و «بیان ویژگی‌های اساسی جوانان» شروع می‌کنم و درباره اسلام خلاصه می‌نمایم...

سرورانم! به راستی در میانتان کسی نیست که از حالت خویش راضی بوده و بدان مطمئن باشد و در بینتان کسی وجود ندارد که حالتی بهتر از حالت فعلی را برای خود تصوّر نکند؛ [بالفرض] اگر یک دانشمند باشد، در فکر کسی است که از خودش دانشمندتر است و اگر ثروتمندی باشد درباره شخصی ثروتمندتر از خویش فکر می‌کند و وقتی به جایی چون آن ثروتمندی که درباره‌اش فکر می‌کرد برسد، یا به مرحله‌ای همچون آن دانشمندی که در فکرش بود برسد باز هم آرزوی درجه‌ای بالاتر از آن یا موقعیتی والاتر از آن را می‌نماید و هنوز بدان درجه یا موقعیّت دست نیافته که [ناگهان] نسبت به آن بی‌رغبت شده تمنّای مقامی بالاتر از آن را در سر می‌پروراند.

چنان‌چه شما دانشمندترین دانشمندان و زیباترین دختران و زیباترین باغ‌ها و دلکش‌ترین تصاویر و باشکوه‌ترین ساختمان‌ها را در نظر بگیرید، خواهید دید که فکر بشر به راحتی یک دانشمند بزرگتر و دختر زیباتر و باغ زیباتر و ساختمان باشکوه‌تر و تصویر دلکش‌تری را تصوّر می‌نماید... سپس ذهن همچنان در تصوّر مبالغه می‌کند تا اینکه بر مرتبه‌ای واقع می‌شود و در جایگاهی قرار می‌گیرد که مافوق آن جایگاه را تصوّر نمی‌کند، این است «آرمان»

بنابراین، «آرمان» عبارتست از عالی‌ترین چیزی که ذهن بشر آن را تصوّر می‌کند... «الگوها» به تعداد مردم و تعداد اشیاء، متعدّد هستند، بر این اساس هر شخصی دارای «آرمان خاصّی» برای خود در زندگی است و هر یک از چیزهای متعدّد نیز دارای صورت کامل خویش می‌باشند که با وجود افتراق و تعدّد‌ خویش، همگی در سه چیز، جمع شده وحدت می‌یابند و یکی می‌شوند که افلاطون به سوی آن‌ها اشاره نموده است و مردم نیز در هر عصر و در هر مکانی آنان را به دست آورده‌اند و بر تعظیم و اجلال آنان اتّفاق‌ کرده و آنان را «آرمان‌ها» و اهداف عالی خویش قرار داده‌اند، این سه چیز عبارتند از: حق، خیر، زیبایی. این بود «آرمان»

اما «جوانی».. آیا نیازی هست که بنده جوانی را تعریف کنم؟

جوانی زندگی است و زندگی جوانی است (رایحه‌های بهشت در جوانی است)[٣]

خلق العیش فی المشیب ولو کان

نضیراً وفی الشباب جدیدة[٤]

سرورانم، جوانی تنها آبادی در میان صحرای زندگی، بهار سال عمر و لبخند زیبایی بر لب‌های گرفته روزگار است.

البته منظور بنده از جوان، این جوان نرم و نازک و شیرین و لطیف نیست که برخورد نسیم گونه‌هایش را زخمی و تماس حریر سر انگشتانش را خونین می‌کند و زندگی نزد وی عبارت از انعطاف است و از چشمانش نگاه‌های فریبنده دلربا روان می‌شود و با آن نگاه‌ها کارهای بس دشوار را در خیال آسان می‌گرداند و چون پروانه در بوستان عشق و محبت بر روی گل‌های زیبا پر می‌زند، یا منظور بنده جوانانی نیست که همچون نسیم عطرآگینی که از جانب دختر دلربایی می‌وزد و یا بوسه‌ای که در آن شراب و عسل باشد؛ همه لذت‌های دنیا را در یک جرعه مسکر‌ جمع می‌نماید...

منظورم این جوان دلربای زن صفتی نیست که به خاطر هوی و هوس و رؤیاها زندگی می‌کند و تاریخ حیاتش با «رح» شروع می‌شود و چندی نمی‌گذرد که با «ب» خاتمه می‌یابد[٥]

جوانی که مدّنظر بنده است؛ همان جوان زنده فعال و توانمند و متینی است که برای خود هدفی فراتر از زندگی تعیین کرده و وجودش را همچون حلقه‌ای در زنجیره ملّتش‌ قرار داده و دارای آرمان و الگوی والایی بوده، سپس جهت رسیدن به هدف فعالیت می‌کند و به سرعت و تندی رعد و برق‌های ویرانگر و به قوّت‌ طوفان‌های شدید و به ثبات و پایداری طبیعت به سوی کمال می‌شتابد و در سفر زندگی خود «ر» را میان «ح» و «ب» قرار می‌دهد[٦] و آیا زندگی چیزی غیر از جنگ دائمی و نبرد همیشگی و تنازع به خاطر بقاء و تکاپوی جهت تعالی، است.

شخصی به جز صالح باقی نمی‌ماند و کسی به جز قوی صالح نمی‌گردد...

این است آن حقیقت درخشان این است همان قانون مقدّماتی که پارلمان نمی‌تواند آن را لغو کند و انسان نمی‌تواند آن را به بازیچه بگیرد و نه انس و نه جن و نه حیوان هیچکدام نمی‌توانند بر آن اعتراض نمایند، زیرا این از قوانینی است که خداوند آن را بر صفحه وجود نوشته است، روزی که آن را از عدم خارج گردانید و به او گفت: باش و آن هم شد.

ملخ پشه را می‌خورد و گنجشک ملخ را شکار می‌کند و مار گنجشک‌ها را صید می‌کند و جوجه تیغی مار را می‌کشد و روباه جوجه‌تیغی را می‌خورد و گرگ روباه را شکار می‌کند و شیر گرگ را می‌کشد و انسان شیر را صید می‌کند و پشه انسان را می‌میراند... این همان سلسله جاویدی است که هیچ تبدیل و تغییری در آن راه نمی‌یابد. یا تو شیر را می‌کشی و یا اینکه پشه باعث قتل تو می‌شود.

پس ای جوانان! مبادا پشه شکستتان دهد، بلکه شما باید شیران را شکست دهید!

 

حق گران است، اما حق را باید گفت، پس امیدوارم اگر بنده جوانان را مورد خطاب قرار داده بگویم: آینده از آنِ جوانان است؛ از میان حاضرین، کسانی که خود را پیر به حساب می‌آورند ناراحت نشوند. اما جوانان چه کسانی هستند؟

«اندریاس موروا»[٧] اوصاف جوانان را اینگونه برمی‌شمارد: اشتیاق وافر داشتن به حیات عاشقانه و عاطفی و زندگی همراه با حماسه و شجاعت یعنی خوشمزگی و بی‌پروایی، تمایل به سوی اصلاح، وفادای نسبت به اصول و قوانین و نسبت به رهبر، پیوستن و جذب شدن در جمع (در گروه یا حزب و یا در امّت‌) و به اینکه آنان به آرمان‌ها نزدیکترند، شعار آنان تهوّر و شتابزدگی و چابکی و تا حدی هم صبر و بردباری و انتظار است[٨]

جوانی به شناسنامه و گواهی تولّد نیست، بلکه جوان کسی است که دارای صفات فوق باشد. بر این اساس، هر کس که قلبش مرده و شعله حماسه‌اش خاموش شده و آرمانش از دست رفته باشد و احساس کند که او به آرزوی خویش رسیده و دیگر امید و آرزویی برایش باقی نمانده است، او پیر است هر چند که در بیست سالگی بسر ببرد و هر کس که قلب داشته باشد و دارای آرزوها و آرمان‌ها باشد و هر شخص شجاع و چابک جوان است هرچند که موهایش سفید شده باشد!

پس ای سروران مسنّ من! چنان‌چه بنده گفتم: آینده از آنِ جوانان است و مقام جوانان را بلند کردم، ناراحت مشوید برای اینکه در میان شما نیز جوانانی وجود دارند هر چند که موی سر و ریششان سفید شده باشد و پشت‌شان خمیده و پیشانی‌هایشان چروکیده شده باشد. آنان کسانی هستند که اراده‌ها و قلب‌هایشان جوان است! و آن دسته از جوانان که سست و تنبل هستند، آن‌ها پیر و مسن هستند. سروران من! تعجب نکنید، «شوقی»[9] در عنفوان جوانی زمانی که شاعر پادشاه بود، پیر بود، اما زمانی که او شاعر آرزوها و دردها و شاعر عربیّت و اسلام گشت در کهولت به جوانی بازگشت...

 

اکنون باید به تعریف اسلام بپردازم، اما سروران من! اگر بخواهم برای شما که بحمدالله مسلمان هستید، اسلام را تعریف کنم، این کار من کاملاً عبث و بیهوده خواهد بود، تازه اگر کسی نداند که اسلام چیست و با علوم اسلامی خویش بی‌ارتباط باشد و نسبت به احکام آن آگاهی نداشته باشد و از امر و نهی آن بی‌خبر باشد و آن‌ها را به جای نیاورد، چنین شخصی که مسلمان نیست.

واقعاً عبث و بیهوده خواهد بود که برایتان بگویم: دین ما عبارت است از: ایمان و عقاید و اسلام و عبادات و احسان و اخلاق و سیاست و شریعت و در هر جنبه از جنبه‌های زندگی چراغی روشنایی‌بخش و مناره‌ای هدایتگر دارد و تا ابد از مسلمان جدا نخواهد شد و حتی برای لحظه‌ای او را رها نخواهد کرد، اگر یک نفر مسلمان به تنهایی زندگی کند، اسلام با او همراه است و به او دستور می‌دهد تا نفس خود را محاسبه کرده و از گناه خویش توبه نماید و درباره شگفتی‌های آفرینش خداوندی در وجود خود و در عالم کائنات تأمل کند و از ساخت، پی به سازنده و از اثر و نشانی، پی به مؤثر ببرد.

﴿وَفِيٓ أَنفُسِكُمۡۚ﴾ [الذاریات: ٢١]

«و در وجود خود شما (انسان‌ها نشانه‌های روشن و دلایل متّقن‌ برای شناخت خدا و پی بردن به قدرت او) وجود دارد»

آری، در وجود خود انسان بزرگترین دلایل و قوی‌ترین براهین وجود دارد.

﴿أَفَلَا تُبۡصِرُونَ ٢١﴾ [الذاریات: ٢١]

«آیا نمى‏بینید؟»

آیا این کسانی که انکار می‌کنند، نمی‌اندیشند که:

﴿أَمۡ خُلِقُواْ مِنۡ غَيۡرِ شَيۡءٍ أَمۡ هُمُ ٱلۡخَٰلِقُونَ ٣٥﴾ [الطور: ٣٥]

«آیا ایشان بدون هیچگونه خالقی آفریده شده‌اند؟ و یا اینکه خودشان آفریدگارند؟»

﴿أَوَ لَمۡ يَتَفَكَّرُواْ فِيٓ أَنفُسِهِمۗ مَّا خَلَقَ ٱللَّهُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ وَمَا بَيۡنَهُمَآ إِلَّا بِٱلۡحَقِّ وَأَجَلٖ مُّسَمّٗىۗ﴾ [الروم: ٨]

«آیا با خود نمی‌اندیشند که خداوند آسمان‌ها و زمین و آنچه در میان آن دوست را جز به حق و برای مدت زمان معیّن‌ نیافریده است»

﴿أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ ٥٠﴾ [الأنعام: ٥٠]

«مگر نمی‌اندیشید»

و اگر مسلمان در جامعه به سر ببرد اسلام با او همراه است و راه حکمت را برایش روشن می‌کند و او را به صراط مستقیم اخلاق هدایت می‌کند و به او دستور می‌دهد که از نیرو‌های خدادادی به نحو احسن استفاده کند به دنبال آنچه که نسبت بدان علم و آگاهی ندارد نیفتد؛

﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌۚ إِنَّ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡبَصَرَ وَٱلۡفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَٰٓئِكَ كَانَ عَنۡهُ مَسۡ‍ُٔولٗا ٣٦﴾ [الإسراء: ٣٦]

«از چیزی که از آن ناآگاهی، دنباله‌روی مکن، بی‌گمان (انسان در برابر کارهایی که) چشم و گوش و دل همه (و سایر اعضای دیگر انجام می‌دهند) مورد پرس و جوی از آن قرار می‌گیرد...»

بلکه این موهبت‌های الهی را در مسیر علم استعمال کند؛ هر علمی حتّی علم ستاره‌شناسی و زمین‌شناسی و علم‌الاجناس این علوم از آیات الهی می‌باشند. خداوند متعال می‌فرماید:

﴿وَمِنۡ ءَايَٰتِهِۦ خَلۡقُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ وَٱخۡتِلَٰفُ أَلۡسِنَتِكُمۡ وَأَلۡوَٰنِكُمۡۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَٰتٖ لِّلۡعَٰلِمِينَ ٢٢﴾ [الروم: ٢٢]

«و از زمره نشانه‌های (دال بر قدرت و عظمت) خداوند، آفرینش آسمان‌ها و زمین و گوناگون بودن زبان‌ها و رنگ‌های شما است. هر آئینه در این کار نشانه‌ها و دلایلی برای دانشمندان است»

﴿إِنَّمَا يَخۡشَى ٱللَّهَ مِنۡ عِبَادِهِ ٱلۡعُلَمَٰٓؤُاْۗ﴾ [فاطر: ٢٨]

«از میان بندگان خدا، تنها عالمان و دانشمندان از الله ترس آمیخته با تعظیم دارند»

اسلام روابط اجتماعی را به بهترین نحوی تنظیم می‌کند و بنای امّت‌ را بر محکم‌ترین پایه استوار می‌سازد، نخست به تشکیل خانواده پرداخته و برایش یک مدیر مسؤول قرار می‌دهد و اطاعت او را واجب می‌گرداند تا کارها منظّم‌ و مصلحت کامل گردد و برقراری عدالت و کسب و کار را بر سر او واجب می‌گرداند و سرپرستی را به دلیل ساختار وجودی و آفرینشی مرد[١٠] و نوع فعالیتش به او واگذار می‌نماید.

﴿ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بَعۡضَهُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖ وَبِمَآ أَنفَقُواْ مِنۡ أَمۡوَٰلِهِمۡۚ﴾ [النساء: ٣٤]

«مردان بر زنان سرپرستند به سبب آنکه خداوند بعضی را بر بعضی فضیلت داده است و نیز به سبب آنکه از اموال خود (برای خانواده) خرج می‌کنند»

و بر گردن زنان نیز حقّی واجب گردانیده، اما برای آن‌ها حقی مانند حق مردان نیز قائل شده است.

﴿وَلَهُنَّ مِثۡلُ ٱلَّذِي عَلَيۡهِنَّ بِٱلۡمَعۡرُوفِۚ﴾ [البقرة: ٢٢٨]

«و برای همسران (حقوق و واجباتی) است (که باید شوهران ادا بکنند) همانگونه که بر آنان (یعنی شوهران حقوق و واجباتی) است که (باید همسران ادا بکنند) آن هم به گونه‌ای شایسته»

و مقام تربیت را بالا برده است و برای مربّیان‌ نخستین یعنی والدین جایگاه رفیعی قرار داده و اطاعت والدین را در کنار توحید که اصل و اساس دین و سنگ بنای آن است، قرار داده است. خداوند عزّوجل‌ می‌فرماید:

﴿وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعۡبُدُوٓاْ إِلَّآ إِيَّاهُ وَبِٱلۡوَٰلِدَيۡنِ إِحۡسَٰنًاۚ﴾ [الإسراء: ٢٣]

«(ای انسان)، پروردگارت حکم کرده است که جز وی را عبادت مکنید و به پدر و مادر نیکوکاری کنید»

﴿ رَّبِّ ٱرۡحَمۡهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرٗا ٢٤﴾ [الإسراء: ٢٤]

«و بگو: پروردگارا بدیشان مرحمت فرما همانگونه که آنان در خردسالی مرا پرورش دادند و تربیت نمودند»

و بهترین و محکم‌ترین قواعد را برای ازدواج و طلاق و ارث وضع کرده است.

اسلام امور امت را تنظیم نموده و آنان را براساس فضیلت و عدالت استوار گردانیده است.

﴿قُلۡ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ ٱلۡفَوَٰحِشَ مَا ظَهَرَ مِنۡهَا وَمَا بَطَنَ وَٱلۡإِثۡمَ وَٱلۡبَغۡيَ بِغَيۡرِ ٱلۡحَقِّ﴾ [الأعراف: ٣٣]

«بگو: جز این نیست که پروردگار من کارهای نابهنجار (چون زنا) را حرام کرده است، خواه آن چیزی که آشکارا انجام پذیرد و ظاهر گردد و خواه آن چیزی که پوشیده انجام گیرد و پنهان ماند (و هر نوع) بزهکاری را و ستمگری (بر مردم) را که به هیچ وجه درست نیست»

نیز برای معاملات امت قوانین ثابت و محکم و درباره روابط خصوصی امّت‌ قواعد والای اخلاقی وضع کرده است و با حکمت و موعظه حسنه و دلیل را واضح و برهان قاطع به سوی آن دعوت فرموده، نه تنها با تهدید و تشویق،

﴿يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ قَدۡ جَآءَكُم بُرۡهَٰنٞ مِّن رَّبِّكُمۡ وَأَنزَلۡنَآ إِلَيۡكُمۡ نُورٗا مُّبِينٗا ١٧٤﴾ [النساء: ١٧٤]

«ای مردم، به تحقیق که از سوی پروردگارتان حجّتی‌ به نزدتان آمده است (که حضرت محمد –صلّی‌الله علیه و سلّم– است) و به سویتان نور آشکاری فرستاده‌ایم»

و مخالفین را به گفت‌وگو‌ و مناظره و اقامه دلایل فرامی‌خواند.

﴿أَمِ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِۦٓ ءَالِهَةٗۖ قُلۡ هَاتُواْ بُرۡهَٰنَكُمۡۖ﴾ [الأنبیاء: ٢٤]

«آیا آنان غیر از خداوند، معبودهایی را (سزاوار پرستش دیده و) به خدایی گرفته‌اند؟! بگو دلیل خود را (برای این شرک) بیان دارید»

﴿أَءِلَٰهٞ مَّعَ ٱللَّهِۚ قُلۡ هَاتُواْ بُرۡهَٰنَكُمۡ﴾ [النمل: ٦٤]

«آیا با خدا معبودی هست؟ (ای پیغمبر بدیشان) بگو: دلیل و برهان خود را بیان دارید»

همچنین اسلام از تقلید و جمود و پیروی آبا و اجداد و اهمال عقل انتقاد کرده و مردم را وادار به تفکر و ارائه براهین عقلی و ادلّه یقینی کرده است، یعنی اسلام از (١٤٠٠) سال پیش تاکنون به سوی روش علمی که دانشمندان امروزی بدان افتخار می‌کنند و آن را یکی از ابتکارها و یکی از آثار تمدّن‌ خویش می‌پندارند، دعوت نموده است.

خداوند متعال در حالی که اهل جمود را نکوهش و سرزنش می‌کند، می‌فرماید:

﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ ٱتَّبِعُواْ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ قَالُواْ بَلۡ نَتَّبِعُ مَآ أَلۡفَيۡنَا عَلَيۡهِ ءَابَآءَنَآۚ أَوَلَوۡ كَانَ ءَابَآؤُهُمۡ لَا يَعۡقِلُونَ شَيۡ‍ٔٗا وَلَايَهۡتَدُونَ ١٧٠﴾ [البقرة: ١٧٠]

«و هنگامی که به آنان گفته شود: از آنچه خدا فرو فرستاده است، پیروی کنید، گویند: بلکه ما از آنچه پدران خود را بر آن یافته‌ایم پیروی می‌کنیم. آیا اگر پدرانشان چیزی از (عقاید و عبادات دین) نفهمیده باشند و (به هدایت و ایمان) راه نبرده باشند (باز هم کورکورانه) از ایشان تقلید و پیروی می‌کنند؟»

سروران! شما همه این‌ها را می‌دانید برای اینکه شما مسلمان هستید و واقعآً عیب دارد که بنده این‌ها را برایتان بیان کنم. بنده نیامده‌ام که اسلام را معرفی کنم و قصد تعریف اسلام را هم ندارم. اما دوست دارم توجّه‌تان را به دو مسأله مهم معطوف دارم:

مسأله اول: اینست که دینی که برای عقل قوانین تفکر وضع کرده و برای علم طریقه بحث و پژوهش را برنامه‌ریزی نموده و زندگی فردی و خانوادگی را تنظیم کرده که همان قانون مدنی و جزائی و قانون بین‌المللی و اخلاق و فلسفه می‌باشند، چنین دینی صحیح نیست که از جمله ادیانی محسوب شود که احکامشان از آستانه عبادتگاه‌هایشان فراتر نمی‌رود و جایز نیست هر قضاوتی که آنان نسبت به ادیانشان می‌کنند ما هم نسبت به دین خود چنان قضاوت و داوری بنماییم.

به عنوان مثال، چنان‌چه قاعده جدایی دین از سیاست را بپذیریم، صحیح نیست که از آن لزوم جدایی اسلام از سیاست را نتیجه بگیریم؛ زیرا اسلام فقط یک دین [مانند سایر ادیان] نیست بلکه دین است و سیاست. سرورانم! آیا شما مثلاً می‌توانید سوره برائت را چون که سیاسی است از قرآن حذف کنید...؟

یا اگر اصل استقلال علم از دین را به خاطر اینکه دین به تحقیق علمی و به عقل تکیه نمی‌کند قبول کنیم، صحیح نیست که این حکم را به اسلام هم نسبت دهیم، زیرا اسلام فقط دین و سیاست نیست بلکه اسلام دین است و سیاست و منطق و علم...

سرورانم! این یک حقیقتی است که چون خورشید واضح و نمایان است، اما اکثر جوانان ما آن را نمی‌بینند و این حقیقت برایشان پوشیده شده است، این خورشید از افق تفکرشان غروب کرده و آنان در تاریکی شبی ظلمانی حیران و آشفته شده‌اند؛ به همین خاطر مشاهده می‌کنید که آنان هر آنچه را که اروپایی‌ها در مورد دین خود می‌گویند، اخذ می‌کنند سپس آن را بر روی اسلام پیاده می‌کنند، با وجود اینکه بین دین آن‌ها و اسلام تفاوت وجود دارد و طبیعت دین آن‌ها با دین مبین اسلام با هم متباین است و شاید نامگذاری علما به «رجال دین» از این جهت باشد در صورتی که این یک نامگذاری بی‌اساس و باطل است که بر سر زبان‌ها افتاده و مشهور و متداول شده است. مسلمان‌ها فراموش کرده‌اند که همه‌شان رجال دین هستند و دین اسلام، دین مساوات و تعالی و عمل است و در آن طبقاتی برتر از سایر طبقات وجود ندارد و کسی در آن نسبت به کسی دیگر حق‌دارتر نیست و در آن گروهی نیست که نمایندگان خداوند و یاران و بستگان نزدیکش باشند و [از سوی خود] اقدام به حلال و حرام نمایند و دیگران دورتر باشند، بلکه همه مسلمانان (فرزندان و عترت پیامبر اکرم –صلّی‌الله علیه و سلّم– هستند و حتی ایرانی‌ها و چینی‌ها و هر آن کس که خوانده است لا إله إلا الله محمد رسول الله...) هیچ کدام از آنان بر دیگری فضل و برتری ندارد مگر به تقوا و علم و ارزش ذاتی.

﴿إِنَّ أَكۡرَمَكُمۡ عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقَىٰكُمۡۚ﴾ [الحجرات: ١٣]

«بی‌گمان گرامی‌ترین‌ شما نزد خدا، پرهیزگارترین شماست»

«لا فضل لعربي علی أعجمي إلا بالتقوی»[١١] «هیچ فرد عرب، بر هیچ فرد غیر عرب، فضل و برتری ندارد مگر با تقوا و پرهیزکاری»

«یا فاطمة بنت محمد! لا أغني عنك من الله شیئاً»[١٢] «ای فاطمه دختر رسول‌ خدا، من نمی‌توانم تو را از عذاب الهی نجات دهم»

پس به علما، رجال دین نگویید و واجبات دین را فقط بر آنان تحمیل ننمایید، زیرا همه مسلمانان رجال دین هستند. نزد ما چیزی به جز علم و تقوا ملاک نیست، هر کس که عالم و دانشمند باشد او را بزرگ می‌داریم و از او سؤال می‌کنیم، کسی که با تقوا و پرهیزگار باشد با او محبت می‌ورزیم و اکرامش می‌کنیم و کسی که خطا و تحریف کند پاسخش را می‌دهیم و یا جلوش را می‌گیریم، حال آن خطاکار و آن انتقادکننده هر کس که باشد، انتقادکننده از آن پیرزن که کمتر نیست و شخص مورد انتقاد هم بزرگتر از حضرت عمر -رضی‌الله عنه- نیست[١٣]!

این بود مسأله اول.

اما مسأله دوم: که دوست دارم توجّه‌تان را به سوی آن جلب کنم اینست که دین، براساس آنچه که دانشمندان اروپایی فهمیده‌اند صرفاً عبارت است از وسیله‌ای که به ایجاد رابطه انسان با خداوند و با مخلوقات غیبی ماورای مادّی و جهان دیگر بپردازد و هیچگونه رابطه‌ای نه با حیات سیاسی دارد و نه با اوضاع اجتماعی و نه با نظم و قوانین و نمی‌توان یک جامعه ملّی‌ براساس آن بنیان نهاد. این دقیقآً همان چیزی باشد که دانشمندانی که درباره جامعه ملّی‌ و ماهیّت و ارزش آن بحث کرده‌اند؛ آن را بیان می‌دارند که جلوتر از همه آن‌ها، آقای «ارنست رنان» بود که در سخنرانی مشهور خود که در سال ١9٨٢م در «صوریون» ایراد کرد، آن را بیان داشت؛ البته این امر در سایر ادیان می‌تواند صحّت داشته باشد امّا در اسلام صحّت ندارد چرا که ذات اسلام، ملّیّت‌ و رابطه اجتماعی معنوی است، براساس زبان و سرزمین خاصّی نیست؛ بلکه چیزی را شبیه به آنچه که «ارنست رنان»[١٤] آن را «اراده مشترک» می‌نامد و آن را اساس پیوند ملّی می‌داند.

بنابراین، وطن یک مسلمان فقط مکّه و مدینه و یا سرزمینی که در آن به دنیا آمده نیست، بلکه وطن مسلمان اصول اسلامی می‌باشند و هر کجا که این اصول یافت شوند و هر کجا که اهل «لا إله إلا الله محمد رسول الله» وجود داشته باشد، وطن مسلمان همان‌جا است.

و به نظر بنده این پیوند اسلامی یعنی پیوند:

﴿إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ إِخۡوَةٞ﴾ [الحجرات: ١٠]

«فقط مؤمنان برادران یکدیگر هستند.»

یکی از بزرگترین معجزه‌های اسلام است، زیرا آن از چهارده قرن پیش قانونی را پذیرفته است که عقل بشری تازه در سال ١٨٨٢ میلادی بدان دست یافته است و از چهارده قرن تاکنون در جهتی حرکت کرده که جهان امروزی دارد به همان جهت حرکت می‌کند. محقّقاً امروز قانون ملّیّت‌‌ها که رئیس جمهور «ویلسن»[١٥] پس از جنگ بدان فرا می‌خواند سقوط کرد و نهضت اصول فکری اقتصادی به راه افتاد و همانگونه که ملاحظه می‌کنید جهان به سه جبهه تقسیم شده است: دموکراسی، کمونیسم و فاشیسم[١٦] و همانگونه که یک کمونیست فرانسوی برادر یک کمونیست روسی است هر چند که سرزمین‌ها و زبان‌ها و نژادهایشان با هم متفاوت و مختلف باشد، همچنین یک مسلمان برادر مسلمان دیگر است، در هر کجا و به هر صورت که باشند.

ما تعریف «آرمان» و «جوانان» و «اسلام» را به پایان رساندیم حال باید بپردازیم به اصل موضوع: عرض کردم که «اندریاس موروا» جوانان را به دو صفت اساسی توصیف می‌کند که عبارتند از: محبّت‌ و شجاعت. محبت که ستون و رکن و اساس زندگی است و هیچ چاره و گریزی از آن نیست. فکر می‌کنم که اگر چنان‌چه بنده به شما بگویم: «محبت نورزید!» بسیاری از جوانان حاضر در جلسه و حتی بسیاری از پیرمردان نیز، برایم سوت می‌زنند و از منبر پایینم می‌آورند، آخر من چگونه می‌توانم چنین سخنی را بر زبان بیاورم؟ مگر من دیوانه شده‌ام که این حرف را بزنم؟ بنده نمی‌گویم: قلب‌ها را بشکنید و عاطفه را زیرپا بگذارید. اگر عاطفه را از دست بدهیم آن وقت چه چیزی برایمان باقی می‌ماند؟

به راستی که «ادوارد»[١٧] سلطنت عظیم بریتانیا را از دست داد، اما در عوض عاطفه را به دست آورد، بنابراین او هرگز چیزی را از دست نداد. محقّقاً چشمان «مادام سیمسون» سلطنت انگلستان را از یاد او برد، اما اگر می‌خواست محبّت‌ سیمسون را از دل خود بیرون کند ولی سلطنت بریتانیا را از دست ندهد، آیا آن سلطنت عظیم و آن تاریخ مرصّع و جواهرنشان، می‌توانست چشمان سیمسون را از خاطر او بیرون کند؟[١٨]

عاطفه همان چیزی است که چرخ زندگی‌مان را می‌گرداند و همه کارهای ما را پیش می‌برد، اما عقل به تنهایی نمی‌تواند کاری به پیش ببرد. کدامیک از شما یاد می‌آورد که تنها براساس رأی عقل، حتی یک قدم راه رفته باشد؟ سرورانم، عقل یک فیلسوف نابینا و یک حکیم فلج و زمین‌گیر است که با صدای پایین و ضعیف صدا می‌کند... اما عاطفه همان قوّت است، نشاط است، زندگی است.

بنده نمی‌گویم: عاطفه را بکشید، زیرا موت‌ما در موت عاطفه نهفته است، بلکه می‌گویم که عاطفه گاهی اوقات چنان محدود و تنگ می‌شود که فقط یک نفر را در برمی‌گیرد و تا آنجا اُفت می‌کند و پست می‌شود که از قلب شخص، به پایین‌تر از قلب و حتی به پایین‌تر از ناف تنزّل‌ پیدا می‌‌کند! و گاهی اوقات بالا می‌رود و اوج می‌گیرد تا جایی که آرمان‌های والای انسانی را دربرمی‌گیرد و به حدّی عام و فراگیر می‌شود که همه امّت‌، بلکه همه انسانیّت‌ را شامل می‌شود. پس عواطف خود را از خاستگاه شهوت‌ها بالا ببرید و آن را از محدوده وجودی خودتان خارج کرده، برای ملّت‌ و سرزمین خویش وقف نمایید.

محبّت‌ بورزید، زیرا کسی که محبت نمی‌ورزد اصلاً انسان نیست، به یاد بیاورید، حِلم داشته باشید، تأمّل‌ نمایید... اما محبت را به معنای گسترده و وسیعی که شامل هر آنچه که حق و خیر و زیبایی است، بفهمید... نه به معنای محدود و عقیمی که از محدوده بدن زن فراتر نمی‌رود.

محبت بورزید، اما همچنان مسلمان باقی بمانید.

مسلمان دارای یک قلب است، خداوند عزّوجلّ می‌فرماید:

﴿إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَذِكۡرَىٰ لِمَن كَانَ لَهُۥ قَلۡبٌ أَوۡ أَلۡقَى ٱلسَّمۡعَ وَهُوَ شَهِيدٞ ٣٧﴾ [ق: ٣٧]

«به راستی که در این (سرگذشت گذشتگان) پند و اندرز بزرگی است برای آن کس که دلی (آگاه) داشته باشد، یا با حضور قلب گوش فرا دهد»

اما مسلمانان چشم‌ها، دل‌ها و شرمگاه‌های خویش را کنترل می‌کنند؛

﴿إِلَّا عَلَىٰٓ أَزۡوَٰجِهِمۡ أَوۡ مَا مَلَكَتۡ أَيۡمَٰنُهُمۡ فَإِنَّهُمۡ غَيۡرُ مَلُومِينَ ٦ فَمَنِ ٱبۡتَغَىٰ وَرَآءَ ذَٰلِكَ فَأُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡعَادُونَ ٧﴾ [المؤمنون: ٦ - ٧]

«مگر از همسران یا کنیزان خود که در این صورت جای ملامت ایشان نیست، پس هرکس که سوای این را دنبال کند، متجاوز بشمار می‌آیند»

محبت بورزید، اما همچنان مرد باشید.

به راستی که مرد وقتی محبت بورزد هرگز گریه سر نمی‌دهد و خود را خوار و ذلیل نمی‌گرداند و شب تا صبح بیدار نمی‌ماند. لب‌های مرد شایسته پاهای زن نیست، همانگونه که «لامارتین»[١9] انجام داد، بلکه مرد بر دو پای خود استوار می‌ایستد، سپس با چشمان تیز و بازوهای آهنین و اراده قوی و مردانگی روشن خویش به او می‌گوید: «بیا!»

محبت بورزید، اما افرادی از این مجموعه بشری که همان امّت‌ است باشید، مبادا محبت شما را از امت جدا سازد و شما را به زندگی انفرادی وحشیانه بازگرداند، آنگاه همه چیز را انکار کنید و دنیا را فراموش کنید و خود را نسبت به زندگی، به نادانی و جهالت بزنید؛ مگر هنگامی که نگاه زن آن را روشن ‌گراینده و در گوشه‌های آن کلمه زن پرتوافکن باشد.

مبادا که در دنیا ساکن شوید و بنشیند و زمین را غرق در اشک کنید آن هم برای اینکه معشوقه محترمه بوسه‌ای را که وعده داده بود، اهدا نکرد و برای وصال اشاره کرد اما وصال صورت نگرفت، سپس به خاطر این مصیبت و بدبختی چندین قطعه شعر بسرایید، گریه کنید و به گریه بیاندازید و پس از آن با امنیت و اطمینان بخوابید در حالی که آتش در اطرافتان شهرها و بندگان را دارد از بین می‌برد!

درست است که شعر، احساس و عاطفه است، اما کدام احساس و کدام عاطفه در وجود کسی وجود دارد که می‌بیند ملّتی شریف و محترم -که افراد آن برادران ایمانی و اسلامی او هستند- با همه دار و مدار و مفاخر و تاریخ و حیات و عزّت‌ خویش، از دیار خود رانده و از خانه و کاشانه‌اشان اخراج می‌شوند؛ تا خانه‌هایشان به یکی از پست‌ترین امّت‌‌ها داده شود، به امتی داده شوند که گرفتار خواری و تنگدستی و ذلّت شده و مورد خشم و غضب خداوند[٢٠] و همچنین مورد خشم و غضب انسانیّت‌ و حقیقت و فضیلت و تاریخ قرار گرفته‌اند. آری، کدام احساس و عاطفه در وجود کسی است که ببیند که سینه‌های برادران مسلمانش در اثر گلوله‌ها شکافته شده و پیرمردان امّتش به سوی ریسمان‌های چوبه‌های اعدام کشانده می‌شوند و جوانانشان در میان کوه‌ها و درون درّه‌ها ظلم را با خون از سر خود دور می‌کنند و کودکان و زنانشان در میان دو راهزن قرار دارند: راهزن سرزمین و راهزن آبرو و حیثیت؛ راهزنی که با طلا می‌جنگد و راهزنی که با تفنگ کشتار می‌کند؛ آن وقت او [یعنی آن شاعر] هیچکدام از این‌ها را اصلاً احساس نمی‌کند و اصلاً از این‌ها خبر ندارد و اصلاً فکر نمی‌کند که آخر چرا؟ چونکه شاعر بیچاره گرفتار و دردمند است.

او را چه شده است؟ چه بلایی بر سرش آمده است؟ معشوقه‌اش گونه خود را تقدیم ننموده تا او آن را ببوسد! محققاً زمانی که عاطفه به این حدّ برسد جنایت خواهد بود.

 

حال که صحبتمان درباره محبّت هنوز به پایان نرسیده، خوب است که حق‌ّ سخن را ادا کنیم؛

بنده از قدیم برای محبت، تعریف خاصّی داشته‌ام و آن اینکه محبت، خواب‌آور (بی‌هوش‌کننده)‌‌ای است که خداوند، آن را جهت ادامه نسل و بقای بشریت قرار داده و اگر این بی‌هوش‌کننده نمی‌بود، انسان نمی‌توانست بدی‌ها و رنج‌های تولیدمثل را تحمّل‌ کند؛ پس بنابراین اول و وسط و آخر محبت عبارت است از راحتی و آسودگی و پیوند زناشویی.

اما عشق غیرعملی و پاکدامنی افلاطونی چیزی نیست جز یکی از دروغ‌های زیبایی که هیچ عاقلی آن را تصدیق نمی‌کند.

به همین خاطر است که عقلاء در عفّت‌ و پاکدامنی زن معشوقه شک‌ دارند و مسلمانان به سوی عشق و محبت (به جز برای کسی که برای او حلال است) بادیده شک و تردید می‌نگرند.

بنده در چهره‌هایتان نشانه‌های نارضایتی و اعتراض را مشاهده می‌کنم و علائم خشم و هیجان را می‌بینم. نه سرورانم... بنده عشق و محبت را خرده نمی‌گیرم و در خوب بودن آن هیچگونه تردیدی ندارم، اما از شما سؤالی می‌پرسم و خواهش می‌کنم منصفانه پاسخم را بدهید: کدامیک از شما به بنده اجازه می‌دهد که عاشق همسر یا خواهر او شوم؟

خشمگین مشوید سرورانم... بنده فقط خواستم مثال بزنم که مثال، غلیظ و نابجایی شد، البته بنده خوشحالم که شما از آن نفرت دارید، چرا که این خود دلیل بر آنست که شما نسبت به حقیقت این امر تنفّر‌ و انزجار شدیدتری دارید. بنابراین، باید اکنون اعلان نماییم که عشق‌های رایج امروزی، از جمله مواردی است که اسلام آن را نمی‌پذیرد و با آرمان جوانان مسلمان نیز منافات دارد، اما پس جوانان چه کار بکنند؟

پاسخ: ازدواج کنند!

آری، ازدواج کنند.

* ادامه دارد...

 

مراجع:

[١]- مطالب فوق از کتاب «مختارات من أدب العرب»، تألیف امام ابوالحسن ندوی/ با تعلیق استاد عبدالحفیظ بلیاوی، دارابن کثیر دمشق، پاورقی ص: ١٧٢، ترجمه و اقتباس شده است ـ مترجم.

[٢]- خلاصه سخنرانی که به سال ١٩٣٧ میلادی در بیروت ایراد شد.

[٣]- این مقوله از أبوالعتاهیه است.

[٤]- بحتری. خلق: عتیق [که در فارسی به معنای کهنه و قدیمی است ـ م]

[٥]- [«ح» + «ب» ¬ «حبّ» که به معنای عشق و محبّت است؛ یعنی جوانی که سرتاسر زندگی‌اش را مشغول عشق مجازش نماید. مترجم]

[٦]- اگر «ر» در میان «ح» و «ب» قرار گیرد کلمه «حرب» پدید می‌آید به معنای جنگ و نبرد [مترجم]

[٧]- (Andrias) مترجم.

[٨]- اندریاس موروا، در کتاب (طریق السعادة) که مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها درباره سعادت و ازدواج و خانواده است.

[٩]- احمد شوقی بن علی بن أحمد شوقی از شعرای شهیر جهان عرب در عصر حاضر است که در سال ١٢٨٥ هجری قمری در زمان خدیو اسماعیل به دنیا آمد. او در اوایل از شعرای درباری بود و در مدح و ستایش ولی نعمتان خود شعر می‌سرود حتی مدت بیست و پنج سال را با مدح عباس پاشا سپری کرد، پس از وفات عباس پاشا، در سال ١٩٧٥، شوقی به شهر بارسلون اسپانیا تبعید شد و پس از بازگشت از تبعیدگاه به سرودن اشعار اسلامی و عربی پرداخت، تا جایی که در قصیده‌ای که در معارضه بوده و همزیه نبویه بوصیری سرود به مدح پیامبراکرم –صلّی‌الله علیه و سلّم– و سرودن اشعار درباره اسلام و مسلمین و جهان عرب، پرداخت. مترجم. به نقل از: حناالفاخوری، تاریخ ادبیات زبان عربی، ترجمه عبدالحمید آینی، توس، ٧٨، با تلخیص از ص ٦٩٠-٧٠٣.

[١٠]- از جمله نشانه‌های خداوندی در هستی این است که کلمه «رأس [که سرپرستی و ریاست از آن مشتق می‌شوند ـ م] هم از لحاظ لغوی و هم از لحاظ کاربرد آن اصولاً به صورت مذکر، است امّا بیشتر مردم به خاطر غفلت از آیات الهی، آن را مؤنث گردانیده‌اند، لذا در روزنامه‌های [عربی]‌ شان با قلم‌های خود می‌نویسند «هی الرأس» و به طور عملی در کاربرد روزمره می‌گویند: «هی الرأس» ـ مؤلف.

[١١]- این روایت در مسند امام احمد بن حنبل/ بدین گونه روایت شده است: ابونضره روایت می‌کند کسانی که خطبه رسول‌خدا را در ایام تشریق شنیده بودند، برایم روایت نموده‌اند که آن‌حضرت فرمود: «أیها الناس، ألا إن ربکم واحد، وإن أباکم واحد، ألا لا فضل لعربي علی أعجمي ولا لعجمي علی عربي، ولا لأحمر علی أسود ولا أسود علی أحمر إلا بالتقوی» [مسند احمد، کتاب باقی مسند الانصار، حدیث شماره (٢٢٣٩١)] مترجم.

[١٢]- در صحیح بخاری به روایت حضرت ابوهریرس، این حدیث چنین وارده شده است: «یا فاطمة بنت محمد! سليني ما شئت من مالی لا أغنی عنک من الله شیئاً»، صحیح بخاری، کتاب الوصایا حدیث شماره (٢٥٤٨) همان، کتاب تفسیر القرآن، حدیث شماره (٤٣٩٨) و سنن دارمی، کتاب الرقاق حدیث شماره (٢٦١٦) و با اندکی تفاوت در الفاظ، صحیح مسلم، کتاب الایمان، حدیث شماره (٣٠٥) و سنن نسائی، کتاب الوصایا، حدیث شماره (٣٥٨٦) ـ مترجم.

[١٣]- امام بیهقی به سند خود از شخصی روایت می‌کند که «باری حضرت عمر بن الخطابس برای مردم سخنرانی فرمود، پس از حمد و ثنای خداوند متعال فرمود: های ای مردم، مهریه زن‌ها را خیلی سنگین نگردانید، اگر به من خبر برسد که شخصی مهریه‌اش را بیشتر از مهریه‌ای که رسول‌خدا –صلّی‌الله علیه و سلّم– برای ازدواج مطهرات تعیین کرده، پرداخت نماید و یا مهریه‌ای بیشتر از مهریه دختران پیامبر دریافت کند، آن مقدار از مهریه‌اش را که افزون بر مهریه مشخص باشد، در بیت‌المال قرار خواهم داد» و پس از اینکه از منبر پایین آمد، زنی از قریش خطاب به ایشان گفت:‌ای امیرمؤمنان، کتاب الله سزاوارتر است که از آن پیروی کنیم یا سخنان شما، حضرت فرمود: بلکه کتاب الله سزاوارتر به پیروی کردن است؛ زن گفت: شما مردم را از سنگین کردن مهریه‌ها منع کردید حال آنکه خداوند متعال در کتاب خود می‌فرماید: ﴿وَإِنۡ أَرَدتُّمُ ٱسۡتِبۡدَالَ زَوۡجٖ مَّكَانَ زَوۡجٖ وَءَاتَيۡتُمۡ إِحۡدَىٰهُنَّ قِنطَارٗا فَلَا تَأۡخُذُواْ مِنۡهُ شَيۡ‍ًٔاۚ﴾ [النساء: ٢٠]

«و اگر خواستید همسری را به جای همسری برگزینید، هر چند مال فراوانی هم مهر یکی از آنان کرده باشید، برای شما درست نیست که چیزی از آن مال دریافت دارید»، حضرت عمرس پس از شنیدن این، دو یا سه مرتبه فرمود: «همه، از عمر فقیه‌تر هستند» و دوباره بالای منبر تشریف بر دو خطاب به مردم فرمود: «من قبلاً شما را از سنگین کردن مهریه زنان نهی می‌کردم، اما اکنون هر کس، در مال خود هر تصرفی که می‌خواهد، انجام دهد» السنن الکبری، حافظ ابی بکر أحمد بن الحسین البیهقی، –صلّی‌الله علیه و سلّم– ١١، ص ٥، دارالفکر بیروت ـ مترجم.

[١٤]- رنان. ژوزف. ارنست (.Renan, Eمورخ، ناقد، لغوی و خاورشناس فرانسوی و از محققان در فلسفه اسلامی و دارای طرز تفکر مخصوص در مبانی مسیحیت و یهودیت، تولد: ٢٧ فوریه ١٨٢٣، وفات: سوم اکتبر ١٨٩٢ میلادی در پاریس. مترجم، به نقل از فرهنگ جامع خاورشناسان مشهور. تألیف اسناد نصرالله نبک‌بین. –صلّی‌الله علیه و سلّم– ١، ص: ٤٨٥، انتشارات آرون، چاپ اول، سال ٧٩.

[١٥]- وودرو. ویلسن (Woodrow Wilsonبیست و هشتمین رئیس جمهور ممالک متحده آمریکا به شمار می‌رود، در سال دوم ریاست جموری او، جنگ اول جهانی در اروپا شروع شد و علیرغم تلاش او برای عدم مداخله در جنگ بالاخره مجبور به دخالت در جنگ شد... بالاخره در ٣ فوریه ١٩٢٤ میلادی درگذشت، او را در واشنگتن به خاک سپردند، آرزوی او به نام مجمع ملل و کوشش دستجمعی برای آسایش عمومی، امروز به نام سازمان ملل متحد وجود دارد ـ مترجم، با تلخیص به نقل از: دائره ‌المعارف دانش و هنر، مؤلفان: پرویز اسدی‌زاده، سعید محمودی، منوچهر اشرف الکتابی، ص: ٨١٨-٨١٩، انتشارات اشرفی، چاپ دهم، تهران، سال ٧٧.

[١٦]- فاشیسم از بین رفت و آن دو جبهه دیگر هم در پی او از میان خواهند رفت. بنده الان می‌گویم جبهه دوم نیز به دنبال جبهه اول از بین رفت و جبهه سوم در شرف از بین رفتن است.

[١٧]- ادوارد (Edwarde) VIII پادشاه بریتانیای کبیر و ایرلند که در ژانویه سال ١٩٣٦ میلادی به پادشاهی رسید و علاقه خود را به اصلاحات اجتماعی بروز داد، در نوامبر همان سال در زمان نخست‌وزیری سن بالدوینم، بر سر تصمیم او به ازدواج با والسیس‌وار فیلد سیمسون، بحرانی پیش آمد و در دسامبر ١٩٣٦، از سلطنت استعفا داده و به فرانسه رفت و در آنجا با سیمسون ازدواج کرد؛ دائرة‌المعارف فارسی، به سرپرستی غلامحسین مصاحب ـ –صلّی‌الله علیه و سلّم– اول، ص ٧٦، چاپ دوم، انتشارات امیرکبیر ـ مترجم.

[١٨]- اکنون از او بپرسید تا ببینید چگونه انگشت ندامت را به دهان می‌گیرد به خاطر اینکه یک عمر اقتدار و عزت را در عوض لذت یک ساعت فروخت و یک واقعیت محسوس را به خاطر یک وهم و یک حقیقت استوار را به خاطر یک رؤیا از دست داد و ترک کرد.

[١٩]- آلفوس نس. لوئی. دولامارتین (Al Phonse Louis de Lamartineشاعر بود، دختری به نام گرازیلا قهرمان مجموعه اشعار او و معشوقه‌اش است ـ مترجم، با اقتباس از دائرة‌المعارف دانش و هنر، ص ٢٥٦.

 

[٢٠]- خداوند متعال در مورد قوم یهود می‌فرماید: ﴿وَضُرِبَتۡ عَلَيۡهِمُ ٱلذِّلَّةُ وَٱلۡمَسۡكَنَةُ وَبَآءُو بِغَضَبٖ مِّنَ ٱللَّهِۗ﴾ [البقرة: ٦١] «قومی که به سبب غرور و سرمستی و سرکشی خود گرفتار خواری و تنگدستی شدند و مورد خشم خدا گردیدند»

 

بدون امتیاز