شورا در اسلام

نویسنده: 
باسل علوظی برلین
شورا در اسلام

خدای متعال فرموده است:

«فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ» [آل عمران:١٥٩]؛

«به لطف رحمت الهی با آنان نرمخویی کردی و اگر درشت‌خوی سختدل بودی، بی‌شک از پیرامون تو پراکنده می‌شدند، پس از ایشان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در [این‌] کار با آنان مشورت کن و چون عزمت را جزم کردی بر خداوند توکّل‌ کن که خدا اهل توکّل‌ را دوست دارد»

و نیز می‌فرماید:

«وَالَّذِين اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ...» [شورى:٣٨]؛

«و کسانی که ندای پروردگارشان را استجابت کرده‌اند و نماز را بر پا داشته‌اند و کارشان رایزنی با همدیگر است.»

ابن کثیر در تفسیر این آیه می‌نویسد: «یعنی پیش از انجام هر کاری درباره‌ی آن مشورت می‌کنند.» ابن مردویه از علی بن ابی طالب -رضی‌الله عنه-  روایت کرده است که از رسول خدا –صلّی‌الله علیه و سلّم– درباره‌ی عزم پرسیدند، فرمود: «مشورت با اهل نظر و پیروی از آن‌ها‌.» از ابوهریره روایت است که پیامبر اسلام فرمود: «طرف مشورت باید مورد اعتماد باشد.»

امام احمد روایت کرده است که رسول خدا –صلّی‌الله علیه و سلّم– به ابوبکر و عمر -رضی‌الله عنهم-  فرمود: «هر گاه در امری با شما دو نفر مشورت کنم، با شما مخالفت نخواهم کرد.» دکتر یوسف قرضاوی در کتاب «السیاسة الشرعیة في ضوء نصوص الشريعة ومقاصدها» می‌نویسد: «این حدیث بدان معناست که نظر دو نفر بر نظر یک نفر مقدّم‌ است؛ اگر چه آن شخص رسول خدا باشد.» وی ادامه می‌دهد: «در اسلام اهل شورا، اهل حلّ‌ و عقد نامیده می‌شوند؛ اگر رأی و نظر آنان ارزشی نداشته باشد چه چیزی را حلّ‌ و عقد می‌کنند؟ کسی که در سیره‌ی رسول خدا دقّت‌ کند، می‌بیند که در بسیاری از موارد با اصحاب و حتّی‌ با همسرانش مشورت کرده است؛ گاهی اصحاب به او مشورت می‌دادند و از او می‌پرسیدند که آیا نظر او ناشی از رأی و مشورت است یا این که وحی الهی است؟ اگر می‌گفت رأی و مشورت است آنان هم نظر خود را ابراز می‌کردند و رسول خدا هم نظر آنان را دریافت می‌کرد؛ مگر در جایی که مسأله‌ی وحی در میان بود. گاهی تسلیم نظر جمعی می‌شد اگرچه نظر خود را برتر می‌دانست؛ به‌عنوان مثال یک بار صحابه را از گرده‌افشانی درختان خرما منع کرد. وقتی چنین کردند آن سال درختان محصول ندادند آن‌گاه نظر خود را عوض کرد و فرمود: «شما به کار دنیای خود داناترید.» این مسأله در قالب تشریع است نه تعارف و دلجویی و این حادثه بیهوده رخ نداد بلکه خداوند آن را به‌خاطر‌ تشریع این موضوع مهم مقدّر‌ کرده بود.

شهید سید قطب که مصداق حدیث «من قال کلمة الحق عند سلطان جائر...» می‌باشد در کتاب في ظلال القرآن در تفسیر آیه‌ی «وشاورهم في الأمر» می‌نویسد: «اسلام این اصل را در حکومت‌داری مقرّر‌ کرده است؛ حتی در جامعه‌ای که محمد رسول الله رهبر آن بود؛ این نص قاطعی است که بر اساس آن برای امّت‌ هیچ شکّی‌ باقی نمی‌ماند که شورا یک اصل اساسی است و نظام اسلامی بدون آن شکل نمی‌گیرد.»

شکل شوری و مکانیزم‌های آن بر اساس وضعیت امّت‌ و شرایط آن قابل تغییر و تحوّل است؛ بنابراین به هر شکل و با هر وسیله‌ای که حقیقت شورا تحقّق‌ یابد اسلام آن را می‌پذیرد. این آیه پس از شکست مسلمانان در جنگ احد نازل شد؛ در این جنگ رسول خدا میل به ماندن در مدینه داشت تا بتوانند در داخل شهر با مهاجمان مقابله کنند. اما او نظر جمهور را که خواهان جنگیدن در بیرون از شهر بودند پذیرفت و سپس این آیه نازل شد: « فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ»[آل عمران:١٥٩]؛ «پس از ایشان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در [این‌] کار با آنان مشورت کن.» تا اصل شورا را در رویارویی با بدترین خطراتی که در زمان تحقّق‌ این اصل وجود داشت تثبیت کند و این اصل را در زندگی مسلمان نهادینه سازد. حجم خطری که در حین اجرای این اصل وجود داشت مهمّ نبود؛ بلکه هدف آن بود تا بر دلایل بی‌اساس مخالفان که در پی زدودن این اصل اساسی در زندگی مسلمانان بود خط بطلان بکشد. اگرچه در صورت تن دادن به شورا برخی از پیامدهای ناگوار هم وجود داشت و احیاناً به‌ دو دستگی می‌انجامید. همان‌گونه که در جنگ احد در حالی که دشمن به دروازه‌های مدینه رسیده بود شاهد آن بودیم؛ زیرا وجود امّتی‌ فهیم به این اصل بستگی دارد و تهدید موجودیّت‌ امّتی‌ فهیم بزرگ‌تر از هر خسارت دیگری است.

شیخ یوسف قرضاوی در فتاوای معاصر می‌نویسد: «یکی از قواعد شرعی آن است که چیزی که برای تحقّق‌ واجب ضروری است خود نیز واجب است؛ مقاصد شرعی باید تحقّق‌ یابند و اگر وسیله‌ای برای تحقّق‌ یک مقصد شرعی واجب باشد خود آن وسیله نیز حکم مقصد به خود می‌گیرد. از نگاه شرع اقتباس یک فکر یا راه حل عملی از دیگر مسلمانان هیچ اشکال و مانعی ندارد؛ رسول خدا ایده‌ی کندن خندق را که یکی از روش‌های ایرانیان بود پذیرفت.» وی ادامه می‌دهد: «ما حق‌ داریم افکار، شیوه‌ها و سیستم‌های مفید را از دیگران اخذ کنیم مادامی که با نص محکم یا قاعده‌ی ثابت شرعی در تضاد نباشد. ما می‌توانیم در چیزهایی که اخذ می‌کنیم تغییر ایجاد کنیم؛ به آن بیافزاییم و از روح خود در آن بدمیم و آن را به بخشی از سیستم خود تبدیل کنیم تا جنسیّت‌ نخست خود را از دست بدهد.» (برگرفته از کتاب الحل الإسلامي فریضة وضرورة)

 

خلفای راشدین و شورا

پس از وفات رسول خدا –صلّی‌الله علیه و سلّم–  اهل حل و عقد از میان انصار و قریش برای تعیین خلیفه اقدام کردند؛ این در حالی بود که خانواده و عموزادگان رسول خدا مشغول کفن و دفن ایشان بودند. آنان در چگونگی تعیین خلیفه با هم به بحث و جدل پرداختند: خلیفه باید از انصار باشد یا از مهاجرین؟ آیا هر کدام باید یک خلیفه داشته باشند؟ سرانجام پس از بحثی طولانی بر سر انتخاب ابوبکر به توافق رسیدند و همگی با وی بیعت کردند. ابوبکر صدیق -رضی‌الله عنه- برخاست و خطبه‌ی خلافت و پذیرش بیعت را خواند و فرمود: «ای مردم من بر شما امیر شده‌ام در حالی که بهترین شما نیستم؛ اگر مرا بر حق یافتید یاری‌ام کنید و اگر بر باطل یافتید راستم کنید. تا زمانی که از خدا اطاعت می‌کنم از من پیروی کنید و هر گاه از او نافرمانی کردم از من پیروی مکنید.»

پس از دو سال و اندی، ابوبکر صدیق پس از مشورت با بزرگان صحابه برای خلافت عمر وصیّت‌ کرد؛ خلافت عمر تنها با وصیّت‌ ابوبکر منعقد نشد بلکه این وصیت به معنی نامزدی عمر برای خلافت بود و عمر تنها فردی بود که ابوبکر وی را با توجه به درایت و امانت و لیاقتش پیشنهاد کرده بود و انتظار داشت مورد اقبال عموم قرار گیرد. شورای حل و عقد با نامزد پیشنهادی ابوبکر برای احراز خلافت موافقت و با او بیعت کردند. پس از این بیعت بود خلافت عمر رنگ و بوی شرعی به خود گرفت نه مجرّد‌ِ پیشنهاد و نامزدی ابوبکر. عمر -رضی‌الله عنه- هم خطبه‌ای شبیه خطبه‌ی ابوبکر خواند و در اثنای آن فرمود: «ای مردم! هر گاه در من کژی یافتید راستم کنید» یکی از افراد به پا خاست و گفت: «ای پسر خطاب! اگر در تو کژی بیابیم با لبه‌ی شمشیرهایمان راستت خواهیم کرد.» 

عمر مردم را به انتقاد تشویق می‌کرد و راه را برای اصلاح خطاهای خود باز می‌گذاشت؛ در آن روزگار بشریّت‌ هنوز با مجالس شورای که دارای صلاحیّت‌ رسمی باشند و بتوانند مافوق خود را محاسبه و کژی‌های وی را راست نمایند ناآشنا بودند. اگر چنین قوانینی وجود داشت، عمر بی‌درنگ از آن اقتباس می‌کرد و در راستای تدوین قانون اساسی امّت‌ اسلامی (شریعت برگرفته از قرآن و سنّت‌) و جلوگیری از خودکامگی امیر، حتی سهو و خطای غیر عمدی او، از آن بهره می‌گرفت؛ اگر چه آن امیر خود عمر باشد؛ زیرا او بیش از همه بر این امانت بزرگ (دین حنیف) بیمناک بود. عمر با اسلامی کردن قوانین دیوان ایران، آن در خدمت اسلام و مسلمین درآورد. همو بود که وقتی بر بالای منبر سخن می‌گفت و زنی پاسخش را داد، بی‌هیچ مشکلی آن را پذیرفت و در برابر جمع اعلام کرد: «زنی راست گفت و عمر خطا کرد و از نظر خود بازگشت.» هر گاه مسأله‌ای را در کتاب و سنّت‌ نمی‌یافت اصحاب را جمع می‌کرد و از آنان مشورت می‌گرفت.

از فرط علاقمندی به مصلحت امّت‌ وقتی خواست برای آنان خلیفه‌ای معرفی کند، فرد جامع الشرایطی را نیافت که از نگاه او مورد تأیید امّت‌ باشد مانند آنچه ابوبکر انجام داده بود؛ بنابراین از میان برگزیدگان امت شش نفر را انتخاب و برای منصب خلافت نامزد کرد. او نخستین نظام دموکراتیک برای انتخاب رئیس را بنیان نهاد یعنی هزار سال پیش از آن که اروپا به چنین کشفی نایل شود. در آن زمان بشریّت‌ با چنین انتخاباتی بیگانه بود؛ کسراهای ایران و قیصرهای روم، حکومت را از نیاکان خود به ارث می‌بردند و بی‌رقیب و بدون محاسبه و بدون قانون یا مرجع حل اختلاف، یک‌جانبه بر مردم حکمرانی می‌کردند. اما اسلام قانون اساسی داشت و قانونش قرآن و سنّت‌ بود؛ مرجعیّت‌ اسلام علمایی بودند که احکام را از قرآن و سنّت به‌شیوه‌ی پیامبر اسلام –صلّی‌الله علیه و سلّم–  استنباط می‌کردند:

«وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُوْلِي الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ» [النساء:٨٣]؛

«حال آن‌که‌ اگر آن را به پیامبر و اولوالأمر عرضه می‌داشتند، آن‌گاه‌ اهل استنباط ایشان، به [مصلحت‌] آن پی می‌بردند، و اگر بخشش و رحمت الهی بر شما نبود، جز عدّه‌‌ای‌ اندک‌شمار، همه از شیطان پیروی می‌کردید.»

این استنباط کنندگان علما هستند و اولوالأمر تنها اُمراء را شامل نمی‌شود؛ بلکه هم امراء و هم علماء را در بر می‌گیرد و صیغه‌ی جمع کنایه از شورای حل و عقد است. خداوند نفرموده است اختلافات خود را به امیر یا خلیفه ارجاع دهید بلکه فرموده است به صاحبان امر از میان خود:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً» [نساء:٥٩]؛

«ای مؤمنان از خداوند و پیامبر و اولوالأمرتان اطاعت کنید و اگر به خداوند و روز بازپسین ایمان دارید، هرگاه در امری [دینی‌] اختلاف‌نظر یافتید، آن را به [کتاب‌] خدا و [سنت‌] پیامبر عرضه بدارید که این بهتر و نیک انجام‌تر است‌.» در بند دوّم‌ در حین نزاع و اختلاف نفرموده است که آن را به متولّیان‌ امر ارجاع دهید، زیرا ممکن است آنان خود یک طرف نزاع باشند؛ پس در چنین شرایطی چه کسی باید دعوا را فیصله دهد؟ الله و رسول او. چه کسانی حکم الله و رسول را استنباط می‌کنند؟ علمای امّت‌. اگر ولی امر یک طرف دعوا باشد چه کسی به دعوا فیصله می‌دهد؟ قضّات‌ و در دوران عافیت‌ امّت‌ اسلامی، این مسأله چندین بار در تاریخ اسلام تجربه شده است.

از نگاه عمر این شش نفر می‌توانستند به دو گروه سه‌نفره تقسیم شوند و برای این‌که نتیجه‌ی انتخابات کاملاً‌ روشن شود، پسرش عبدالله را به‌عنوان یک عضو در این شورا تعیین کرد؛ عضوی که تنها حق رأی دادن داشت –نه به این خاطر که پسرش بود بلکه به‌عنوان کسی که مردم به لیاقتش اعتماد داشتند– بنابراین عبدالله نمی‌توانست خود را نامزد انتخابات کند بلکه حق داشت در صورت تساوی آراء به سود یکی از نامزدها رأی دهد. در اینجا منظور تعیین عدد نیست بلکه فکر و ایده‌ای است که عمر آن را در اسلام ابداع کرد تا بر اساس مقاصد اسلامی عمل کند. او اصل مشورت، نامزدی، رأی‌گذاری و انتخاب را بنا نهاد و فراتر از آن یکی از قبایل را مأمور کرد تا در صورتی که شورا نتوانند ظرف مدّت‌ سه روز کار تعیین خلیفه را فیصله دهند، آنان را محاسبه کند. به آنان گفت: «در صورتی که اعضای شورا نتوانند در طی سه روز به توافق دست یابند، هر شش نفر آنان باید کشته شوند.» تعیین مدّت‌ مشخّص‌ مهم نیست، بلکه مهم نوع مجازات و مبدأ تصویب آن است. صحابه این امر را پذیرفتند و بر اساس فهم خود از شیوه‌ی رسول خدا –صلّی‌الله علیه و سلّم– که فاصله‌ی چندانی با آن نداشتند آماده‌ی اجرای آن شدند. محاسبه‌ی صاحبان امر و شورای حل و عقد و نیز موضوع انتخاب از شیوه‌های پسندیده‌ی رسول خدا بود.

تحوّلاتی‌ که در این شورا رخ داد باعث شد دو نفر از نامزدها باقی بمانند: علی و عثمان؛ و سرانجام سخن عبدالرحمن بن عوف بود که به این انتخابات فیصله داد. این صحابی بزرگوار نخواست وارد ماجرای خلافت شود و کسی را مستقیماً‌ برای خلافت انتخاب کند، مگر این‌که به یکایک خانه‌های مدینه سر زد و حتی از زنان هم سؤال کرد تا این که نسبت به نظر اکثریّت‌ اطمینان یافت و مشاهده کرد که غالب مردم با خلافت عثمان موافق هستند. نظر مردم در راستای مخالفت با علی نبود بلکه آسان‌گیری و بخشش عثمان را بر سخت‌گیری علی –طبعاً‌ در راه احقاق حق– ترجیح می‌دادند. پس از پایان مهلت عبدالرحمن با عثمان بیعت کرد و علی نیز بیعت او را پذیرفت؛ سپس سایر مردم با عثمان بیعت کردند. چه درس‌های بزرگی در این داستان نهفته است!

در زمان خلافت عثمان؛ نظر ایشان این بود که مردم مناسک حج و عمره را با هم جمع نکنند و آن را در یک زمان واحد انجام ندهند. در مراسم حج به مردم گفت: «حج را انجام دهید و آن را در ماه‌های حج به پایان رسانید و اگر عمره را به تأخیر اندازید تا این‌که بار دیگر به خانه‌ی خدا شرفیاب شوید برایتان بهتر است؛ چرا‌که‌ خداوند درِ خیر و نیکی را باز گذاشته است.» علی به عثمان گفت: «می‌خواهی سنّتی‌ از سنّت‌‌های رسول خدا را فرو گذاری و رخصتی را که خداوند در کتابش قرار داده است از مردم بگیری؟ می‌خواهی بر مردم سخت‌گیری کنی و از عمره باز داری در حالی که برای نیازمندان و کسانی که از راه دور می‌آیند این بهتر است. سپس علی همزمان برای عمره و حج احرام بست و عثمان نیز از وی پذیرفت و به مردم گفت: «من از این کار منع نکردم بلکه این نظرم بود که گفتم؛ پس هر کس می‌خواهد به نظرم عمل کند و هر کس نمی‌خواهد آزاد است.» عثمان در جایگاه خلیفه با نظر علی مخالفت نکرد و جانب حق‌ را رها نکرد بلکه بی‌درنگ به‌سوی مردم شتافت و تصریح کرد که نظر او برای مردم لازم‌الاجرا نیست.

در زمان خلافت علی یکی از افراد بر سر موضوعی با او مخالفت کرد؛ علی به او فرمود: «تو راست می‌گویی و من خطا کردم» و آن‌گاه این آیه را تلاوت کرد: «وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ»[یوسف:٧٦]؛ «و برتر از هر داننده‌ای داناتری هست.‌»

پس از شهادت عثمان، علی فردی یا گروهی را برای خلافت معرفی نکرد و با وجود گسترش دایره‌ی دولت اسلامی، جمع شدن شورای حل و عقد مانند گذشته آسان نبود و علاوه بر این به‌خاطر اختلافی که میان علی و معاویه در خصوص قصاص قاتلان عثمان رخ داد، شالوده‌ی امّت‌ دچار شکاف شده بود و میان مسلمانان جنگ و درگیری رخ داده‌بود؛ تا این‌که با کشته شدن یکی از خلیفه‌ها که علی بود ماجرا پایان یافت. بدون شک‌ اهل سنّت‌ بر این باورند که اگر مسلمانان بر سر خلافت علی یا معاویه توافق می‌کردند بهتر از آن بود که با هم درگیر شوند؛ هر دوی این دو نفر اهل فضل و نیکی بودند و فضیلت علی بیشتر از معاویه بود. فضل و جهاد و منزلت علی در اسلام غیر قابل انکار بود اما فتنه‌ای که درس عبرتی برای همگان بود رخ داد. مؤمن نباید از یک سوراخ دو بار گزیده شود و ما باید در این زمینه تلاش کنیم و با فراهم کردن اسباب بر خدا توکّل‌ کنیم.

در زمان خلافت علی در عراق درس دیگری نیز وجود دارد که نباید فراموش شود و آن هم ظهور خوارج بود؛ خوارج با وجود آن‌که در چند مسأله با علی اختلاف داشتند امّا‌ علی درباره‌ی آنان گفت: «آنان سه حق بر ما دارند: نباید آنان را از مساجد خدا منع کنیم. اموال فیء را تا زمانی که متّحد‌ ما هستند با آنان تقسیم می‌کنیم. ما آغازگر جنگ با آنان نخواهیم بود.» قواعدی که علی در تعامل شرعی و حکیمانه و عادلانه با مخالفان بنیان نهاده است قابل تأمّل‌ است؛ او مصالح مردم و حقوق آنان را مراعات کرده است؛ حتّی‌ حقوق مخالفان منظّم‌ خود را و از این ایده‌ی علی نتیجه می‌گیریم:

مخالفت با خلیفه یا حاکم به خودی خود جرم محسوب نمی‌شود و شرعاً‌ قابل پیگرد نیست.

مخالفان از تمام حقوق خود در دولت اسلامی برخوردار هستند و تا زمانی که به وظایف خود عمل کنند مال خود را دریافت می‌کنند.

بدون امتیاز