بر سفره‌ی معنوی ابن‌عطاء‌ سکندری-بخش دوم

نویسنده: 
صدیق قطبی
بر سفره‌ی معنوی ابن‌عطاء‌ سکندری-بخش دوم

اوصاف سه‌گانه‌ی خرد معنوی

«یُعرَفُ العاقلُ بثلاثٍ: بِمَلَکَتِه لِنفسه عندَ الشَّهوَةِ و بِمَلَکَتِه لَها عندَ الغَضَبِ وبِتَرکه مالایعنیه مَع القُدرَةِ علی الدُّخولِ فیه»

ترجمه: فرد عاقل و فرهیخته را با سه خصیصه می‌شناسند: ضبط و کنترل نفس در برابر شهوت، مهار نفس در برابر غضب و خشم، و ر‌ها نمودن و وانهادن امور بی‌فایده و بی‌ربط، علی‌رغمِ توانایی اشتغال به آن.

شرح:

نفس تو مثل شتر خود پرور است

خودپرست و خودسوار و خودسر است

مرد شو آور زمام او بکَف

‌تا شوی گوهر اگر باشی خَزف

هر که بر خود نیست فرمانش روان

می‌شود فرمان‌پذیر از دیگران [کلیات اقبال، اسرار خودی]

سه ویژگی را ابن‌عطاء سکندری از نشانه‌های پختگی و فرزانگی می‌داند. «عقل» در این نوع نگرش، نوعی حکمت و فرزانگی و بینش معنوی و روشن‌بینی است و نه آن‌چه غالباً به عنوان «قوه‌ی استدلال‌گر» شناخته می‌شود.

دو مورد اول این است که فرد معنوی و فرزانه، کفّ نفس و ضبط نیروهای شهویه و غضبیه‌ی خود را دارد. او می‌تواند بر هواجس و وساوس خود غلبه کند. از نوعی خود کنترل‌گری و انضباط نفس بهره‌مند است. عنان سائق‌های درونی خود را در دست دارد. اساساً از منظر عارفان مسلمان، خشم و شهوت دو وصف حیوانی‌اند و مقهور آن دو شدن فرد را از رتبه‌ی آدمیت ساقط کرده و به مرتبه‌ی بهائم ملحق می‌کند.

مهر و رقت، وصف انسانی بود

خشم و شهوت، وصف حیوانی بود [مثنوی:دفتر اول]

مولانا در شرح حدیثی منسوب به پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- که در بیان اقسام سه‌گانه‌ی مخلوقات خداوند است، در بیان حالت حیوانی و بهیمی می‌گوید:

قسم دیگر با خران ملحق شدند

خشم محض و شهوت مطلق شدند [مثنوی: دفتر چهارم]

در بیان عارفان مسلمان، «انسان راستین» آن است در وقت خشم و وقت «شَرَه» یعنی شهوت، کنترل احوال خود را داشته باشد.

گفت می‌جویم به هر سو آدمی

 که بود حی از حیات آن دمی

هست مردی گفت این بازار پُر

مردمانند آخر ای دانای حُر

گفت خواهم مرد بر جاد‌ه‌ی دو ره

در ره خشم و به هنگام شَرَه

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو

طالب مردی دوانم کو به کو

کو درین دو حال مردی در جهان

تا فدای او کنم امروز جان [مثنوی: دفترپنجم]

ترک خشم و شهوت و حرص‌آوری

هست مردی و رگ پیغامبری [مثنوی: دفترپنجم]

از این‌رو، عقل و فهم و بینش ارزنده آن است که آدمی در از ورطه‌ی هیجانات و تاخت‌ و تاز‌های شهوت و غضب، سالم بیرون آورد. عقل در بیان عارفان «پُردانی و بیش‌دانی» نیست، ضبط و مهار خود و هیجانات و تمایلات نفسانی است:

عقل ضد شهوتست ای پهلوان

آنک شهوت می‌تند عقلش مخوان

وهم خوانش آنک شهوت را گداست

وهم قلب نقد زر عقلهاست [مثنوی:دفتر چهارم]

خشم و شهوت عنان گسیخته و مهارناشده، بینش فرد را مختل می‌کند و نگریستن و نگریسته‌های او را ناواقع و ناراست می‌گرداند. به تعبیر دقیق مولانا، خشم و شهوت فرد را «احول» یعنی کژبین و دوبین می‌کند و او را از دستیابی به حقیقت و واقعیت باز می‌دارد:

خشم و شهوت مرد را احوَل کند

ز استقامت روح را مُبدَل کند [مثنوی: دفتر اول]

تازه کردن ایمان هم در گروِ مقهور داشتن هوا و شهوت است و کدورت و ناصافی ایمان ما محصول تازگی و سرزندگی شهوت و تمایلات نفسانی است:

تازه کن ایمان نی از گفت زبان

ای هوا را تازه کرده در نهان

تا هوا تازه‌ست ایمان تازه نیست

کین هوا جز قفل آن دروازه ‌نیست [مثنوی:دفتر اول]

دچارشدگی و ابتلا به شهوت و غضب، مانع از چشیدن حلاوت‌های معنوی و شربت‌های آسمانی است:

آفت این در هوا و شهوتست

ورنه اینجا شربت اندر شربتست [مثنوی:دفتردوم]

مولانا در بیان حکایتی درس‌آموز عنوان می‌کند که «آزادگی» و حُرّیت واقعی آن است که فرد بتواند خویشتن را از بندِ هوا و غضب برهاند. کوشش‌های معنوی و سلوک عارفانه در پیِ رهیدن از چنبره‌ی این دو قوه‌ی زمین‌گیر کننده‌اند. اگر مولوی می‌گفت: «بند بگسل باش آزاد ای پسر» و اگر سعدی می‌گفت:

طیران مرغ دیدی؟ تو ز پای، «بندِ» شهوت

 به درآی تا ببینی طَیَران آدمیت

نظر بر این نکته‌ی مهم داشتند. طَیران و رهایی روح آدمی در گروِ رهیدن از زنجیر‌های فروکشنده‌ی شهوت و غضب است. آزادگی و رهیدگی واقعی در بیان عارفان این است که فرد با بهره‌مندی از نوعی بینش معنوی بتواند بر نیروهای خشم و شهوت خود مهار زند و آن دو را مقهور خود دارد و خود مقهور و مسلوب الإراده در برابر آن دو نگردد:

گفت شاهی شیخ را اندر سخن

چیزی از بخشش ز من درخواست کن

گفت ای شه شرم ناید مر ترا

که چنین گویی مرا زین برتر آ

من دو بنده دارم و ایشان حقیر

وآن دو بر تو حاکمانند و امیر

گفت شه آن دو چه‌اند این زلتست

گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست [مثنوی: دفتر دوم]

در حکایت فوق، عارف روشن‌بین به پادشاه وقت می‌گوید که من صاحب دو «بنده» هستم که هر دوی آن‌‌ها بر تو امیر و حاکم‌‌اند. من بر «شهوت» و «غضب» خود امیر و مدیر هستم و تو مقهور و اسیر آن دو. پس در واقع حاکم واقعی منم و نه تو.

«شهوت» در بیان عارفان اقسام متنوعی دارد. تنها مراد آنان «شهوت فَرج» یا آنچه با عنوان خطاهای جنسی مصطلح‌اند، نیست. شکم‌بارگی (شهوتِ بطن)، حُبّ شهرت، نام، ننگ، طلب ریاست و قدرت (شهوتِ ریاست) از دیگر اقسام شهوت می‌باشند. وقتی از ابوداود سجستانی پرسیدند که شهوت خفیّ و پنهان کدام است می‌گوید: «حبِّ ریاست». (قیل لأبی داود السجستانی: ما الشهوة الخفیة؟ قال: حبّ الریاسة)

پیامبر اسلام-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- بیان داشته‌اند که دوزخ با شهوات احاطه شده و هر که در شهوت غوطه شود، مسیر دوزخ را در پیش گرفته است: «حُجِبَتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ، وَحُجِبَتِ الْجَنَّةُ بِالْمَکارِهِ»[به روایت بخارى] آتش، در حجاب هواهای نفسانی و بهشت، در حجاب دشواری‌‌ها است و فرموده‌اند که «شرط ایمان» یا «کمالِ ایمان» در هماهنگی و هم‌سویی هوا‌ها و شهوات آدمی با الگوهایی دینی است: «لا یؤمِنُ أحَدُکم حَتّى یکونَ هَواهُ تَبَعاً لِمَا جِئتُ بِهِ»[اربعین نووی] تا زمانی‌که که خواسته‌های کسی هم‌سو با آیین من نگردد، مؤمن به شمار نمی‌رود.

ترک شهوت‌‌ها و لذت‌‌ها سخاست

هر که در شهوت فرو شد برنخاست [مثنوی: دفتردوم]

گر امروز آتش شهوت بکشتی بی‌گمان رستی

وگر نه تفِّ این آتش تو را هیزم کند فردا [سنایی]

هم او در باب غلبه و مهار غضب،‌ فرموده است: «لَیس الشَّدیدُ بِالصُّرعَةِ، إِنَّما الشدیدُ الذی یملِک نفسهُ عِند الغضبِ»[به روایت بخاری و مسلم] نیرومندی و سرسختی به پهلوانی نیست، بلکه نیرومند و سرسخت کسی است که در هنگام خشم، نفس خود را مهار نماید.

سعدی حکایتی در گلستان دارد که در زمینه‌ی این حدیث ارزشمند نبوی قرار دارد:

«یکی از صاحبدلان زورآزمایی را دید بهم برآمده و در خشم شده و کف بر دماغ آورده. گفت این را چه شده است؟ گفتند: فلان دُشنامش داد. گفت: این فرومایه هزار مَن سنگ برمی‌دارد و طاقتِ سخنی نمی‌آرد.

گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن

مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی» [گلستان، باب دوم]

سعدی جای دیگری گفته است:

مردی نه به قُوّتست و شمشیر زنی

آنست که جوری که توانی نکنی

تا اینجا به دو خصلت یک فرد معنوی اشاره شد؛ یعنی مهار و ضبط «خشم» و «شهوت»؛ اما ابن‌عطا نکته‌ی سومی را هم عنوان می‌کند: ترکِ امور بی‌ربط و بی‌فایده.

گاهی بی‌اینکه مبتلا به شهوتی یا غضبی باشیم اشتغال به اموری داریم که گر چه مباح‌اند و خطای اخلاقی یا گناه شرعی به شمار نمی‌روند، اما در بهبود وضع ما و ارتقای کیفیت حال ما بی‌اثرند؛ یعنی نفع و فایده‌ای به حال ما ندارند. ترک گفتن این سنخ امور و پرهیز از اشتغال به مباحث و اموری که بی‌ربط و بی‌فایده هستند، از دیگر نشانه‌های فرهیختگی معنوی است. پیامبر خاتم-صلی الله علیه وسلم- فرموده‌اند: «مِن حُسنِ إسلامِ المَرءِ تَرکهُ مَا لَا یعنِیهِ»[به روایت ترمذی] از کمال مسلمانی این است که فرد امور بی‌ربط و بی‌فایده را ترک کند.

در حکایت زیر، بوسعید بوالخیر، سرّ و رمزِ وضعیتِ معنوی خود را توجه به این حدیث دانسته و تمام زندگی خود را-بنا به گفته‌ی خود- مصروف به کار بستن این قاعده‌ی معنوی کرده است:

خواجه امام ابوبکر صابونی شریک شیخ بوسعید بوالخیر بوده بود در مدرسه‌ی مرو و چون شیخ را حالت بدان درجه رسید، روزی خواجه امام ابوبکر به نزد شیخ درآمد. گفت: «ای شیخ! ما هر دو در یک مدرسه بوده‌ایم، حق سبحانه تعالی تو را بدین درجات بزرگ رسانید و من همچنین درین دانشمندی بماندم، سبب این چیست؟» شیخ گفت: «یاد داری که فلان روز این حدیث، استاد، ما را املا کرد که: مِن حُسنِ اسلامِ المرءِ ترکُه مالا یعنیه، یعنی از نیکو مسلمانی مرد آن است که ترک کند آنچه به کارش نیاید، هر دو بنوشتیم، اما تو به خانه شدی چه کردی؟» گفت: «من یاد گرفتم و به طلب دیگر رفتم.» شیخ ما گفت: «ما چنین نکردیم، هر چه ما را از آن گزیر بود از پیش خود برداشتیم و اندیشه‌ی آن چیز از دل بیرون کردیم و آنچه ناگزیر ما بود فراپیش گرفتیم و دل خویش به اندیشه‌ی آن تسلیم کردیم...»[اسرارالتوحید، محمد بن منور]

*

غیب‌دانی یا عیب‌دانی؟

«تَشَوُّفُکَ الی ما بَطَنَ فیکَ مِن العیوب، خیرٌ لکَ مِن تَشوُّفِکَ إلی ماحُجِبَ عَنکَ مِن الغیوب»

ترجمه: اطلاع و وقوفت بر معایب نهفته در خود، برایت مفیدتر است از اطلاع‌یافتن و باخبر شدن از اسرار غیبیِ پنهان از تو.

شرح:

ارباب معنا همواره تأکید داشته‌اند که سالک به معارف و دانش‌های ناسودمند بی‌رغبت باشد. نگاه آنان به معرفت و دانش به مثابه‌ی دست‌مایه‌‌ای جهتِ رشد معنوی و اخلاقی بوده است. با این حساب، هر معرفت و آگاهی‌ای که به بالندگی و تعالی فرد مدد برساند شایسته‌ی آموختن و طلب کردن است و هر دانایی و آگاهی‌ای که بی‌ربطِ به رُشد معنوی و تعالی خُلقی فرد باشد، از درجه‌ی اهمیت و اولویت می‌افتد. ابن‌عطا می‌گوید اگر از ضعف‌ها، کاستی‌‌‌ها و عیب‌های درونی خود باخبر شوی به مراتب برایت نافع‌ترخواهد بود از این‌که از عوالم غیبی و ناپیدا با خبر شوی. اطلاع از معایب نفس و معرفت احوال درون، بسیار مفید و ثمربخش است؛ چرا که برای رُشد معنوی، «تخلیه از رذایل» و زدودن و پیراستن دل از آفات اخلاقی، گام مهمی به شمار می‌آید.

بسیاری از مردم اشتیاق و رغبت وافری به چند و چون و ظرایف و دقایق عوالم غیبی و امور رازآلود از خود نشان می‌دهند و عمرگرانمایه را مصروف پرسش‌هایی از این دست می‌کنند که مثلاً آیا عالَم قدیم است یا نه؟ یا صفات خداوند از ذات اوست یا غیر ذات او و...؛‌ حال آن‌که آنچه باید در اولویت اهتمام‌شان باشد، پرسش‌هایی از این دست است: آیا من حسود هستم؟ آیا در رفتار امروزم مایه‌هایی از تکبر بوده است؟ چرا سعه‌ی صدر کافی ندارم؟ آیا انتقادپذیر هستم؟و...

حکایت اغلب ما آدمیان حکایت آن مُنجّم و ستاره‌شناسی است که از وقایع اندرون خانه‌ی خود بی‌خبر بود، اما در احوال ستارگان، فحص و بحث می‌کرد:

«منجّمی به خانه درآمد، یکی مرد بیگانه را دید با زن او بهم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که برین واقف بود گفت:

 تو بر اوج فلک چه دانی چیست؟

که ندانی که در سرایت کیست» [گلستان سعدی، باب چهارم]

شمس تبریز با نظر بر این حکمت معنوی، با بیانی عتاب‌آمیز این‌گونه کنجکاوی‌های بی‌ثمر را نکوهش می‌کند و می‌گوید کنجکاوی‌های خود را به مصاف پرسش «به من چه؟» ببریم و از امور بی‌ربط بپرهیزیم:

«تو را از قِدَم عالم چه؟ تو قِدَمِ خویش معلوم کن، که تو قدیمی یا حادث؟ این قدر عمر که تو را هست در تفحصِ حال  خود خرج کن، در تفحصِ قِدَمِ عالم چه خرج می‌کنی؟ شناخت خدا عمیق است! ای احمق، عمیق تویی. اگر عمیقی هست تویی.»[مقالات شمس]

مولوی هم رویه‌ی کسانی را نکوهش می‌کند که از انواع و اقسام خواص جوهر‌‌ها و اشیاء باخبرند، اما از احوال خود بی‌اطلاع، کسانی که از نوسان قیمت انواع کالاهای خُرد و درشت آگاهند، اما از قیمت و نرخ و ارزندگی خود، پاک بی‌خبر:

صد هزاران فصل داند از علوم

جان خود را می‌نداند آن ظَلوم

داند او خاصیت هر جوهری

در بیان جوهر خود چون خَری

که همی‌دانم یجوز و لا یجوز

خود ندانی تو یَجوزی یا عَجوز

این روا، و آن ناروا دانی، ولیک

تو روا یا ناروایی بین تو نیک

قیمت هر کاله می‌دانی که چیست

قیمت خود را ندانی، احمقی‌ست

سعد‌ها و نحس‌‌ها دانسته‌یی

ننگری تو سَعدی یا ناشسته‌ای [مثنوی، دفتر سوم]

یکی از آموزه‌های مهم معنوی این است که به جای کُنجکاوی‌های بی‌ثمر و غیر ضروری، به توصیه‌ی سقراطیِ «خودت را بشناس» عمل کنیم و کانون توجه خود را به شناخت احوال خود، ضعف‌‌ها و کاستی‌های نهفته در خود و شیوه‌ی درمان و مداوای آن‌‌ها معطوف کنیم. نه‌تنها اشتیاق به اطلاع از علوم خفیّه و غیبیه، بلکه علاقه به تجسس در احوال دیگران و اطلاع از ضعف‌های آنان هم فایده‌ی چندانی به حال ما ندارد. خوب است چشمان تیزبینمان را روانه‌ی خانه‌ی خود کنیم. عمر بن عبدالعزیز، خلیفه‌ی پرهیزگار و عادل اموی، به خدمتگزارش می‌گوید:

«حکمرانان، جاسوسان خود را بر مردم و رعیت می‌گمارند و من تو را مسؤول تجسس و بازبینی در احوال خودم قرار می‌دهم، پس هرگاه گفتاری از من شنیدی که مناسب نبود یا کرداری دیدی که کراهت داشتی، در خلوت مرا موعظه کن و از آن باز بدار.»[العوائق، احمد محمد راشد]

*

ستّاری «از» معصیت و ستّاری «در» معصیت

«السِّترُ قسمَین: سترٌ عن المعصیةِ وسترٌ فیها، فالعامّةُ یطلبونَ مِن اللهِ تعالی السِّترَ فیها خشیةَ سقوطِ مرتبَتِهم عند الخلق، والخاصةُ یطلبونَ مِن الله السِّترَ عنها خشیةَ سقوطِهم مِن نظرِ الملکِ الحقّ»

ترجمه: ستر و پوشاندن خداوند بر دو نوع است: پوشاندنی «از» معصیت است و پوشاندنی «در» معصیت. عامه‌ی مردم از خداوند می‌طلبند که آن‌‌ها را در حین انجام گناه ستّاری کند؛ چرا که نگران تنزل جایگاه خود در نزد دیگران هستند. اما خاصان و برگزیدگان از خداوند می‌خواهند که آن‌‌ها را از گناه و وقوع در آن ستّاری کند و باز نگه دارد؛ چرا که از تنزل منزلت خود در نزد ارباب حقیقی بیم‌ناکند.

شرح:

ابن‌عطا در این حکمت از دو نوع «ستر» و ستّاری خداوند سخن می‌گوید. گاهی خداوند آدمی را از وقوع در معصیت و نافرمانی بازمی‌دارد و ستاری می‌کند. گاهی پس از ارتکاب معصیت، خداوند فرد را ستّاری کرده و پوشش کریمانه‌ی او، نمی‌گذارد دیگران از گناه ارتکابی او مطلع شوند و شأن، آبرو و مرتبت او نزد مردم سقوط کند.

کسانی که در رُشد ایمانی رفیعی قرار دارند، «سَتر» از نوع اول را می‌خواهند؛ چرا که از چشمِ خداوند افتادن و در پیشگاه خداوند بی‌آبرو شدن برای آنان بسیار تحمل‌ناشدنی و دشوار است. از خداوند می‌خواهند که آن‌‌ها را از ارتکاب معصیت ستّاری کند. نگران از دست دادن نظر لطف و عنایت پروردگار هستند. اما مؤمنان ضعیف الحال، از خداوند می‌طلبند که پس از لغزیدن در معصیت، ستّاری‌شان کند و نگذارد نزد دیگران و مردمان بی‌اعتبار و بی‌آبرو شوند. که مبادا شأن و منزلت و مرتبه‌‌شان نزد خَلق از بین برود.

در حکایات صالحان آمده است که: «یکی از پیران، شاگردی را مخصوص داشتی باقبال کردن بر وی، شاگردان دیگر با او اندرین معنی سخن گفتند فرا هر یکی از ایشان مرغی داد و گفت بجایی برید که کس نبیند و بکشید، بهر یکی جایی شدند خالی و مرغ را بکشتند و باز آمدند، این شاگرد باز آمد و مرغ زنده باز آورد، پیر پرسید که چرا مرغ زنده باز آوردی گفت فرموده بودی که جایی بکش که هیچ کس نبیند و هیچ نبود و هیچ نبود جای الا که حق سبحانه می‌دید آن پیر گفت به اینست که او را بر شما مقدّم می‌دارم، غلبه بر شما حدیث خلقست و برو حدیث حق.»

*

در کوی او شکسته‌دلی می‌خرند و بس!

«رُبَّما فتَحَ لکَ بابُ الطاعة و ما فَتَحَ لک بابَ القبول، وربَّما قضی علیک الذنبُ فکانَ سبباً فی الوصول»

ترجمه‌: چه‌بسا دروازه‌‌ی طاعت را بر تو بگشاید اما دروازه‌‌ی پذیرش و قبول را باز نکند. چه‌بسا گناهی از تو واقع شود و سبب و زمینه‌ی وصل و رسیدن شود.

«معصیةٌ أورثت ذُلّاً وإفتقاراً، خیرٌ مِن طاعةٍ أورثت عزّاً واستکباراً»

ترجمه: معصیتی که افتادگی و نیازمندی در پی داشته باشد بهتر از طاعتی است که نخوت و تکبر به همراه دارد.

شرح:

در این حکمت معنوی بر مراقبت از احوال نیک تأکید شده است. اعتماد و اتکا و دلخوش داشتن به اعمال عبادی و طاعات، در بیان عارفان، امر ناپسندیده‌ای است. دلیل آن روشن است: ممکن است اعمالی که انجام می‌دهیم مورد قبول واقع نشوند. هم‌چنان که در قصه‌ی دو فرزند آدم که در قرآن ذکر شده است، قربانی یکی مقبول واقع می‌شود و آن دیگری از نظر می‌افتد و خداوند در آن رابطه می‌فرماید که تنها اعمال اهل تقوا مورد قبول واقع می‌گردد:

(وَاتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ ابْنَی آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ یتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّک قَالَ إِنَّمَا یتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ)[مائده:27]

و بر آنان داستان دو پسر آدم را به راستی و درستی بخوان، که چون قربانی‌ای عرضه داشتند، از یکی از آن‌‌ها پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد، [قابیل به هابیل‌] گفت تو را خواهم کشت، گفت خداوند تنها از پرهیزگاران می‌پذیرد.

نباید صِرف اینکه طاعتی از ما سر می‌زند مایه‌ی دلخوشی ما باشد؛ چرا که ممکن است آراسته به زینت «قبول» نگردد.

آنچه مهم و اساسی است، حالتِ سراسر نیاز و تضرع است. اگر طاعات فرد، در چشم او پُر ارزش جلوه کنند و نیازمندی و افتقار به خداوند و شکسته‌دلی و عذرآوری او را کم‌رنگ کنند، از غایت و هدف خود دور مانده‌اند. با این حساب، دچار معصیتی شدن که متعاقب آن حالات شکسته‌دلی و شرمساری و عذرآوری و افتادگی برای فرد پدید آید، بهتر از طاعتی است که بی‌نیازی و عُجب و خودبینی به همراه دارد.

امام جعفر صادق می‌گوید: «هر آن معصیت که اول آن ترس بود و آخرِ آن عُذر،  بنده را به حق رساند و هر آن طاعت که اولِ آن امن بود و آخر آن عُجب، بنده را از حق دور گرداند.»[تذکرة‌الاولیا]

همو می‌گوید: «مطیع با عُجب، عاصی است و عاصی با عُذر، مُطیع.»[تذکرة‌الاولیا]

تأکید فراوانی، سالکان صالح به حالت «نیاز و شکستگی» داشته‌اند، خواجه عبدالله انصاری می‌گوید آنچه مایه‌ی تقرب فرد است، صِرف نماز و روزه نیست: «کار نه روزه و نه نماز دارد بلکه شکستگی و نیاز دارد.»

خواجه عبدالله انصاری هم‌سو با ابن‌عطاء سکندری می‌گوید:

«نیکا آن معصیت که تو را به عذر آرد، شوما آن طاعت که تو را به عجب آرد.

بیزارم از آن طاعت که مرا به عُجب آورد، بنده‌ی آن معصیتم که مرا به عذر آرد.»

حافظ می‌گوید که این «راه نیاز» است که سالک را به «دارالسلام» می‌برد و «شکسته‌دلی» است که در کوی یار، اعتبار دارد و «خودفروشی» را وقعی نمی‌نهند:

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس

بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

به هوش باش که هنگام باد استغنا

زار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

شمس تبریز می‌گوید که در درگاه خداوند، صِرف اعمال ظاهری آبی و اعتباری ندارد و در درگاه بی‌نیازانه‌ی او گوهر «نیاز» است که ارزشمند است. بنده‌ی مؤمن باید مراقب باشد که نظر به اعمال و طاعات، او را از نیازمندی و تضرع باز ندارد. «نماز بی‌نیاز» به کار نمی‌آید و آن حالت باطنی که لازم است همه‌ی اعمال و عبادات ظاهری ما را همراهی کند، «نیاز» است:

«زیره به کرمان بری چه قیمت و چه نرخ و چه آب روی آرد؟ چون چنین بارگاهی است، اکنون او بی‌نیاز است تو نیاز ببر، که بی‌نیاز نیاز دوست دارد، به واسطه‌ی آن نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی. از قدیم چیزی به تو بپیوندد و آن عشق است. دام عشق آمد و در او پیچید، که یُحبُّونه تأثیر یُحبُّهم است.»[مقالات شمس]

«... آب دیده بی‌آن نیاز، و نماز بی‌نیاز، تا لب گور بیش نرود؛ از لب گور باز گردد با بازگردندگان. آنچه با نیاز بود در اندرون گور در آید، و در قیامت با او بر خیزد و همچنین تا بهشت و تا به حضرتِ حق، پیش پیشِ او می‌رود.»[مقالات شمس]

از بایزید بسطامی نقل است که گفته است: به سینه‌ی ما آواز دادند که: «ای بایزید! خزاین ما از طاعت مقبول و خدمت پسندیده پُر است. اگر ما را می‌خواهی چیزی بیاور که ما را نبود.» گفتم: «خداوندا! آن چه بود که تو را نباشد؟» گفت: «بیچارگی و عجز و نیاز و خواری و شکستگی».

هم او گفته است: «به همه‌ی دست‌‌ها درِ حق بکوفتم؛ آخر تا به دست نیاز نکوفتم، نگشادند؛ و به همه‌ی زبان‌‌ها بار خواستم، تا به زبان اندوه بار نخواستم، بار ندادند. به همه‌ی قدم‌ها به راه او برفتم، تا به قدم ذلّ نرفتم، به منزلگاه عزت نرسیدم.»

و گفته است: «بهتر از نیاز صیدی ندیدم و بهتر از عجز چیزی ندیدم.»

شیخ ابوبکر شبلی گفته است: «عصا کِشِ من نیاز است.»

با این توضیحات فهم این نکته آسان‌تر می‌شود: گناهی که شکستگی و افتادگی به همراه دارد، بهتر از طاعتی است که خودبینی و بی‌نیازی پدید می‌آورد و چه‌بسا گناهی که مرتکب می‌شویم، چنان افتادگی و شرمساری و شکستگی در ما پدید آورند که ارتباط متضرعانه‌تر و خاشعانه‌تری با خداوند پیدا کنیم. چه‌بسا گناه ما را به شاه‌کلید «نیاز» رهنمون کند و طاعات و اعمال ما را مبتلا به «نخوت و خودبینی» گردانند.

ما زبان را ننگریم و قال را

ما روان را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگر خاشع بوَد

گر چه گفتِ لفظ ناخاضع رود [مثنوی: دفتر دوم]

*

هر که در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید

«مَن اطَّلَعَ علی أسرار العباد ولَم یتَخَلُّق بالرحمةِ الالهیة کانَ اطّلاعُه فتنةً علیه وسبباً لِجَرِّ الوَبالِ إلیه»

ترجمه: ‌‌‌آنکه از اسرار و رازهای مردمان مطلع گردد اما به رحمت خداوندی آراسته و متصف نباشد، اطلاع و آگاهی‌اش فتنه‌‌ی اوست و سبب پدید آمدن وبال و گرفتاری برای او.

شرح:

خداوند متعال علی‌رغمِ آگاهی و باخبری از سرایر و رازهای بندگان و معاصی پیدا و در نهان آنان، با رحمت واسعه و گسترده‌ی خویش، آنان را می‌نوازد. ستّاری و عیب‌پوشی می‌کند و در تعذیب و عقوبت، شتاب نمی‌کند. مهلت می‌دهد و در صورت انابه و توبه، گذشته‌ی تاریک فرد را می‌آمرزد و به کلّی محو می‌کند: (إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُولَئِک یبَدِّلُ اللَّهُ سَیئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ...)[فرقان:70]

مگر کسی که توبه کند و ایمان ورزد و عملی صالح پیشه کند، و اینان کسانی هستند که خداوند سیئاتشان را به حسنات بدل می‌کند...

 در قرآن کریم آمده است که اگر خداوند بی‌درنگ گناه‌کاران را عقوبت می‌نمود، جُنبنده‌ای بر روی زمین باقی نمی‌ماند: (وَلَوْ یؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا کسَبُوا مَا تَرَک عَلَى ظَهْرِ‌ها مِن دَابَّةٍ وَلَکن یؤَخِّرُهُمْ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى...)[فاطر:45] و اگر خداوند مردمان را به خاطر کار و کردار [ناروای‌] آنان فرو می‌گرفت، هیچ جانوری را بر پشت آن [زمین‌] باقی نمی‌گذارد، ولی ایشان را تا سرآمدی معین باز پس می‌دارد...

هم او خزائن رحمتِ بیکرانش را بر سر مؤمن و کافر می‌باراند و رزق و عافیت و حیات را از بندگان ناسپاس خود دریغ نمی‌دارد: (قُل لَّوْ أَنتُمْ تَمْلِکونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی إِذًا لَّأَمْسَکتُمْ خَشْیةَ الْإِنفَاقِ  وَکانَ الْإِنسَانُ قَتُورًا)[اسراء:100] بگو اگر شما خزاین رحمت پروردگارم را در اختیار داشتید، در آن هنگام هم از بیم درویشی، امساک پیشه می‌کردید، و انسان بخیل است‌.

سعدی به زیبایی در وصف جودِ و فضل نامحدود خداوند گفته است: «باران رحمت بی‌حسابش همه را رسیده و خوانِ نعمت بی‌دریغش همه جا کشیده، پرده‌ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندَرَد و وظیفه‌ی روزی به خطای منکَر نبُرد.»[دیباچه‌ی گلستان سعدی]

در حدیثی از رسول اسلام-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌خوانیم: «لَیسَ أَحَدٌ أَوْ لَیسَ شَیءٌ أَصْبَرَ عَلَى أَذًى سَمِعَهُ مِنَ اللَّهِ، إِنَّهُمْ لَیدْعُونَ لَهُ وَلَدًا، وَإِنَّهُ لَیعَافِیهِمْ و یرْزُقُهُمْ»[به روایت بخارى] هیچ کس، در برابر ناسزاگویی، شکیباتر و بُردبارتر از خداوند نیست. مردم به او فرزند نسبت می‌دهند با وجود این، خداوند آنان را عافیت می‌بخشد و روزی می‌دهد.»

اندک‌اند کسانی که مدارا و بُردباری و مهرورزی خداوندگونه دارند و می‌توانند علی‌رغم اطلاع از تاریکی‌ها، رذالت‌‌ها و ناپاکی‌های پنهان و پیدای آدمیان، به آنان مهر بورزند و در حق‌شان بی‌انصافی نکنند. به‌راستی اگر ما با این نگرش انحصارگرایانه، اختیاردارِ خزائن هستی بودیم، چه می‌کردیم:

«ایّوب سَختیانی جنازه‌ی عاصیی دید، اندر دهلیز سرای پنهان شد تا برو نمازش نباید کرد، کسی آن مرده را بخواب دید، گفت خدای با تو چه کرد؟ گفت مرا بیامرزید و گفت ایّوب سختیانی را بگوی لَو أنتم تَملِکونَ خزائنَ رَحمةَ رَبّی إذاً لَأمسَکتُم خَشیَة الإنفاقِ یعنی اگر خزینه‌های رحمت خدای بر دست شما بودی کسی را ذره‌ای نصیب نبودی.»[رساله‌ی قشیریه]

خداوند متعال با اینکه از همه‌ی آدمیان نسبت به احوال آن‌‌ها آگاه‌تر است، اما کریمانه آنان را مشمول لطف و کرامت خود قرار می‌دهد، اما در مواردی آگاهی و اطلاع از احوال و سرایر دیگران، ما را دستخوش بی‌مدارایی و بی‌مهری نسبت به آنان می‌کند:

«گبری از ابرهیم خلیل مهمانی خواست، گفت اگر مسلمان شوی تو را مهمان کنم، گبر برفت، وحی آمد یا ابراهیم هفتاد سال است تا وی را روزی همی‌دهیم به کافری، ابراهیم گبر را یافت و باز آورد و چون قصه مر او را گفت گبر گفت اگر خدای تو چنین کریم است با من، اسلام بر من عرضه کن ومسلمان شد.»[رساله‌ی قشیریه]

ای کریمی که از خزانه‌ی غیب

گبر و ترسا وظیفه‌خور داری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمنان نظر داری [دیباچه‌ی گلستان]

با نظر بر این ملاحظات است که ابن‌عطاء سکندری می‌گوید اگر فرد، تخلق و اتصاف به رحمت خداوندی نداشته باشد، آگاه‌ شدنش از احوال باطنی و سرایر مردمان، برای او مخاطره‌آمیز و مایه‌ی فتنه و ابتلای سخت است. دشوار است از رذالت‌‌ها و خطاهای افراد مطلع شدن و هم‌چنان رئوفانه و با دلی گشاده با آنان رویارو شدن. دشوار است از گذشته‌ی ناپاک دیگران با خبر شدن و ‌آن را نادیده گرفتن و به چشم اغماض نگریستن. بلندنظری و تربیت و تمرین فراوان می‌خواهد که بتوانی دلت را قبرستان خطاهای دیگران کنی و آگاه شدنت از معاصی دیگران موجب نفرت و حِقد و کین‌توزیِ تو نسبت به آنان نگردد.

توصیه‌ی ابن‌عطا این است که اگر با نظر در احوال خود می‌بینی که هنوز به آن رحمت فراخ خداوند متصف نیستی،‌ بهتر است کمتر از سرایر و احوال درونی و رازهای زندگی دیگران باخبر شوی. وقتی سینه‌‌ای گشاده چون دریا نداری، به سراغ معایب دیگران مرو. در احوال گذشته‌شان تجسس نکن. در خفایا و زوایای زندگی‌شان کندوکاو نکن. حتی پیامبر اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به یارانش توصیه می‌کرد که اخبار یکدیگر را به سمعِ او نرسانند؛ چرا که دوست داشت همواره دلی صاف و بی‌کینه نسبت به یارانش داشته باشد:

«لا یبَلِّغْنی أحدٌ من أصْحابی عنْ أحَدٍ شَیئا، فَإنِّی أُحِبُّ أنْ أَخْرُجَ إِلیکمْ وأنا سلیمُ الصَّدْرِ»[به روایت ابوداود و ترمذی] هیچ‌یک از یاران من علیه دیگری، خبری را به اطلاع من نرساند؛ چرا که من دوست دارم در حالی به پیش شما بیایم که دلی ‌پاک و پیراسته دارم.

بکوشیم منظر و چشم‌انداز خداوندی پیدا کنیم و به دیگران نه از چشم محدود و کوته‌بین خود، که از منظر رفیع و بلند خداوندی بنگریم:

 ابوسعید ابوالخیر به یارانش توصیه می‌کرد: «تَخَلَّقوا بأخلاقِ الله [به اخلاق خداوندی متّصف شوید.] راه خدای گیرید. همه به خدای ببینید. از خدای به خلق بنگرید که مَن نَظَرَ إلی الخَلقِ بِعَینِ الخَلقِ طالَت خُصومَتُهُ مَعَهم و مَن نَظَرَ إلیهِم بِعَینِ الحقّ استَراحَ مِنهُم. [هر که در خلق به چشم خلق بنگرد، خصومتش با ایشان به درازا کشد و هر که بدیشان از چشم حق بنگرد، بدیشان می‌آساید.]»

تخلُّق به اخلاق خداوند و اتصاف به اوصاف او به این معنا نیست که با جبروت و کبریا رفتار کنیم که این وصف اختصاصی اوست و آنچنان که در حدیث قدسی آمده است بالاپوش و دستار ویژه‌ی خداوند است که سهم‌خواهی از آن به هیچ وجه روا نیست: (الکبریاءُ رَدائی، والعظمةُ إزاری، فَمَن نازَعَنی وَاحداً مِنهُما قَذفتُهُ فِی النَّارِ»[به روایت ابوداود] کبریا، بالاپوش من و عظمت، دستار من است، هر که در این دو با من نزاع کند در آتش رهایش می‌کنم.

مولوی با نظر بر همین حدیث گفته است:

هست الوهیت ردای ذوالجلال

هر که در پوشد، بر او گردد وبال [مثنوی: دفترپنجم]

باید بکوشیم به منظرِ ‌فراخ و کریمانه‌ی خداوند نزدیک شویم، به مانند او مِهر و نوازش خود را بر همگان ارزانی کنیم. در غیر این صورت همان به که از گناهان و خطاهای دیگران بی‌اطلاع بمانیم. سر در گریبان خود فرو ببریم و در پوستین دیگران نیفتیم.

منسوب است که بر سر درِ خانه‌ (یا خانقاه) شیخ ابوالحسن خرقانی نوشته بود:

«هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید. چه آن کس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته به خوان ابوالحسن به نان ارزد.»

*

در برابر تحسین و ستایش دیگران چه باید کرد؟

«المؤمنُ إذا مُدِحَ استَحیا مِن الله أن یُثنَی علیه بوصفٍ لایشهَدُهُ مِن نفسه»

ترجمه: فردِ‌ مؤمن، وقتی مورد تمجید و ستایش قرار می‌گیرد، از اینکه بابتِ اوصافی ستوده می‌شود که در خود سراغ ندارد، از خداوند متعال شرم می‌کند.

«إذا أطلَقَ الثَّناءَ علیکَ ولستَ بأهلٍ فأَثنِ علیه بما هوَ أهلُه»

ترجمه: آن‌گاه که خداوند ثنا و ستایش دیگران را متوجه تو کرد، در حالی‌که اهلیت و برازندگی آن را نداری، تو نیز خداوند را به خاطر آنچه سزاوار است بستای و تمجید و ثنا بگو.

«أجهلُ الناس مَن ترکَ یقینَ ماعندَه لظنِّ ما عند الناس»

ترجمه: نادان‌ترین مردم کسی است که یقین خود را در برابر گمان دیگران، یک‌سو نهد و رها کند.

شرح:

هنگامی که با ستایش و تمجید دیگران مواجه می‌شویم چه باید بکنیم؟ نخست اینکه نباید در حضور دیگران خود را مذمت و نکوهش و تحقیر کرد و این کار نه نشانه‌ای از فروتنی، که خود نوعی فضل‌فروشی و مدحِ در لباس ذمّ است. امام حسن بصری گفته است: «مَن ذَمّ نَفسَهُ فِی المَلَأ فَقَد مَدَحَها و ذلکَ مِن عَلامَاتِ الرّیاءِ»؛ هر که خود را در جمع و جلوت، مذمت و نکوهش کند در واقع خود را ستایش و تمجید کرده است و این عمل از نشانه‌های ریاکاری است.

نکته‌ی دیگر این است که باید مراقب بود در اثر تمجید و مدح دیگران، آفتِ مُهلکِ عُجب و خودبینی گریبانگیر فرد نگردد. با نظر بر همین آفتِ تباه‌کننده، رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- جز در مواقع و شرایط خاصی، از مدح و تمجید گفتن، باز داشته است. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرموده است: «اُحثُوا فی وُجوهِ المَدّاحینَ التُّرابَ»؛ بر روی چاپلوسان و تملق‌گویان خاک بپاشید.[به روایت مسلم] هم او فرموده است: «إیاکم والتمادُحَ، فإنّه الذَّبْحُ»؛ از مدح و تمجید یکدیگر بپرهیزید که این کار، هلاکت و مرگ است.[به روایت ابن‌ماجه] و هنگامی که مشاهده فرمود فردی دوستش را تمجید و مدح می‌کند به دفعات فرمود: «وَیحَک قَطَعْتَ عُنُقَ صَاحِبِک»؛ وای بر تو! گردن دوستت را قطع کردی.[به روایت بخاری و مسلم]

عُجب و خودپسندی در بیان پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- عامل تباهی است و ستایش و تمجید دیگران می‌تواند زمینه‌ساز بروز آن گردد: «الثَّلَاثُ الْمُهْلِکاتُ شُحٌّ مُطَاعٌ وَ هَوًى مُتَّبَعٌ وَ إِعْجَابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ»؛ سه چیز تباه‌کننده عبارتند از تنگ‌چشمی و بُخل اطاعت شده، هوا و تمایلات پیروی شده و درشگفت شدن و عُجب فرد نسبت به خود.[به روایت ترمذی]

فضیل بن عیاض می‌گوید: «إذا ظَفرَ ابلیسُ مِن ابن‌آدمَ باحدی ثلاثِ خصالٍ قال: لا أطلبُ غیرَها: إعجابُه بنفسِه، و استکثارُهُ عملُهُ، و نسیانُهُ ذنوبُه»؛ اگر شیطان بتواند یکی از این سه خصلت در آدمی ایجاد کند دیگر خاطرش جمع می‌شود و چیز افزون‌تری نمی‌خواهد: یکی خودپسندی و عُجب، دیگری فراوان دیدن اعمال خود و آن دیگر فراموش کردن گناهان.

در طلب تحسین و مدح و ثنای دیگران بودن از آن‌رو که به عُجب و خودبینی می‌انجامد، سخت نکوهیده و از مقصود، بازدارنده است.

سعید بن حداد گفته است:«ما صَدَّ عَنِ اللهِ مثلُ طلبِ المَحامدِ وطلبِ الرَفعةِ»؛ هیچ چیز به اندازه‌ی اشتیاق به ستایش دیگران و جاه‌طلبی، از مسیر خداوند باز نمی‌دارد.

نیکان و سالکان در رویارویی با تحسین دیگران شادمان نمی‌شدند و مراقب احوال خود بودند تا دچار فریب نگردند.

فضیل بن عیاض گفته است: «إنّ مِن عَلامةِ المنافقِ أن یُحِبَّ المَدحَ بِما لَیسَ فیهِ، و یَکرهَ الذمَّ بِما فیه، وَ یُبغِضَ مَن یُبصرُه عیوبَه»؛ از نشانه‌‌های فرد منافق آن است که دوست دارد بابتِ آنچه عاری از آن است، ستایش شود و از اینکه در قبال اوصافی که دارد نکوهش شود بیزار است و نسبت به کسی که معایبش را به او خاطرنشان کند، عداوت و کینه می‌ورزد.

سفیان ثوری می‌گوید: «اگر کسی تو را بگوید: تو چه مردِ خوبی هستی و تو را خوش‌تر آید از آنکه بگوید: تو چه مرد بدی هستی، بدان که هنوز مردی بدی.»[تذکر‌ة‌الاولیا]

در حکمت نخست، ابن‌عطای سکندری می‌گوید مؤمن راستین وقتی با ستایش و ثنای مردم مواجه می‌شود از این جهت که از احوال واقعی خود باخبر است، به جای اینکه احساس سرور و غرور کند، حالت شرمساری پیدا می‌کند و با نظر بر حقیقتِ حال خود،‌ در برابر خداوند آگاه، شرمگین و پرآزرم می‌شود.

در حکمت دوم توصیه می‌کند هنگامی که مورد ستایش و تحسین دیگران واقع می‌شوی و خود نیک مطلعی که اهلیت و شایستگی آن را نداری، به‌دنبال آن مدح و ثنا و برای کنترل آثار منفیِ‌ احتمالی آن، به تمجید و تبجیل خداوندی روی بیاور که از هر جهت شایسته‌ی تحسین و ستایش است.

در حکمت سوم می‌گوید هیچ چیز جاهلانه‌تر از این نیست که آگاهی و اطلاع یقینی‌ای را که تو از احوال خود و ضعف‌‌ها و کژی‌های نفست داری،‌ در برابر گمان نیک و حسن ظنّ دیگران، ترک کرده و وانهی. چه کسی نادان‌تر از آن که یقین خود را قربانی گمان دیگران می‌کند؟ آیا معقول است که «گمان و ظن» دیگران ما را از «یقین» و آگاهی قطعی‌ای که نسبت به احوال خود داریم، منصرف کرده و غافل کند؟

خالد بن صفوان گفته است: «إنَّ اقواماً غرَّهُم سترُ اللهِ، و فَتَنهُم حُسنُ الثَّناءِ، فَلا یَغلِبَنَّ جهلُ غیرِکَ بکَ علمَک بِنفسِکَ»؛ برخی را ستّاری خداوند فریفته است و تحسین و ثنای دیگران مفتون داشته است، نباید جهل دیگران نسبت به تو، بر شناخت و علمی که در رابطه با خود داری، غالب گردد.

منسوب است که ابوبکر صدیق-رضی‌الله‌عنه- هنگامی که با ستایش و ثناگویی دیگران مواجه می‌شد می‌گفت: «اللَّهمّ اجْعَلْنِی خَیرًا مِمَّا یظُنُّونَ، وَاغْفِرْ لِی مَا لا یعْلَمُونَ، وَلا تُؤَاخِذْنِی بِمَا یقُولُونَ»؛ خداوندا مرا بهتر از آنچه می‌پندارند قرار بده و آنچه را که از آن بی‌خبرند بر من ببخشای و مرا در رابطه با آنچه می‌گویند مؤاخذه مکن.

*

از نشانه‌های بندگی نفس

«مِن علاماتِ اتِّباعِ الهوی المُسارعةُ الی نوافل الخیرات والتکاسلُ عن القیام بالواجبات»

ترجمه: از نشانه‌های پیروی از هوای نفس، شتافتن به امور خیر نَفلی و استحبابی و کاهلی کردن در انجام واجبات است.

شرح:

اگر نحوه و طرز عمل و سلوک دینی، نه بر اساس خواسته‌های شرعی که متأثر از کشش‌های نفسانی باشد، گاه از اولویات اساسی و ضرورات شرعی غفلت می‌کنیم و به پاره‌ای اعمال مستحبی، با جدیت و رغبت، اهتمام می‌ورزیم.

ابن‌عطا می‌گوید وقتی چنین عارضه‌ای را در خود دیدی متوجه باش که در حقیقت از کشش‌های نفسانی دنباله‌روی می‌کنی و نه از پسند و خواست خداوند.

فهم دینی و «فقه اولویات» مستلزم این است که اهتمام نخست ما انجام امور واجب و ضروری باشد و در وهله‌ی بعد به سراغ مستحبات و نوافل برویم. به عنوان مثال فرض کنید کسی را که از دستگیری و رفعِ‌حاجت فردی زمین‌گیرشده و مستأصل غفلت می‌کند؛ اما حضور در حلقه‌ی ذکر و دعا را از یاد نمی‌بَرَد؛ فردی که صله‌ی رحم که امری واجب است را ترک گفته، اما حضور در نماز‌های تراویح را از دست نمی‌دهد، یا تصور کنید فردی را که از تأدیه‌ی دیون خود و بازپس‌دهی حقوق دیگران امتناع می‌کند اما به حج عمره و ختم قرآن، توجه ویژه‌ای دارد. ابن‌عطا می‌گوید اگر حقیقتاً تابع و همسو با پسند و خواست خداوند، عمل و سلوک می‌کنی، در درجه‌ی اول باید با رغبت و جدیت به امور ضروری و واجب اهتمام کنی و در مرحله‌ی بعد به اعمال مستحبی بپردازی، اما اگر عکس این حالت را در خود مشاهده کردی بدان که در حقیقت امر، تو تابع و پیرو پسندِ دل و خوشایند نفس خودت هستی؛ بنده‌ی‌ هوایی و نه بنده‌ی خدا. حکایت زیر از سعدی در همین زمینه قابل فهم است:

«توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیک‌خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور اولی‌تر است که گله دور.

صاحب‌دلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبانست و زر در میان جان

به دیناری چو خر در گل بمانند

ور الحمدی بخواهی صد بخوانند»[گلستان، باب ششم]

امام جعفر صادق گفته‌است: «عاقل آن است که تمیز کند میان دو خیر و دو شر تا از دو خیر، بهترین خیر را انتخاب کند و از دو شر، بهترین شر را برگزیند.»[تذکرة‌الاولیا]

مولانا در مثنوی حکایت می‌کند که مردی را دیدند که سگش نیمه‌جان بود و او اشک‌ریزان. می‌گفت که گرسنگی و بی‌غذایی سگش را به حالِ مرگ افکنده است و او از اندوه، می‌گرید. اما همین مرد گریان، کوله‌باری نان و غذا همراه داشت که از سگ دریغ می‌کرد. وقتی سبب را پرسیدند عنوان داشت که اشک مُفت و رایگان است اما این غذا قیمتی و ارزنده است.

آن سگی می‌مرد و گریان آن عرب

اشک می‌بارید و می‌گفت ای کرب

سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست

نوحه و زاری تو از بهر کیست

گفت در مِلکم سگی بُد نیک‌خو

نک همی‌میرد میان راه او

روز صیادم بد و شب پاسبان

تیزچشم و صیدگیر و دزدران

گفت رنجش چیست زخمی خورده است

گفت جوع الکلب زارش کرده است

بعد از آن گفتش کای سالار حُر

چیست اندر دستت این انبان پر

گفت نان و زاد و لوت دوش من

می‌کشانم بهر تقویت بدن

گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد

گفت تا این حد ندارم مهر و داد

دست ناید بی‌درم در راه نان

لیک هست آب دو دیده رایگان [مثنوی: دفترپنجم]

*

من از آن روز که در بندِ توام آزادم

«إقبالُکَ علی غیری إقرارُکَ له بالعبودیةِ وکیفَ أرضی لکَ أن تَعبدَ غیری؟»

ترجمه: اقبال و التفات تو به غیر من، اذعان به عبودیت و بندگی در برابر اوست و چگونه از تو خرسند شوم که جز من را بنده باشی؟

«کیفَ تَرجو أن یکونَ لکَ قدرٌ عندَه، وقَد استعبدَکَ مَن لیسَ لهُ قدرٌ عندَه؟»

ترجمه: چگونه امید داری که نزد خداوند قدر و منزلتی داشته باشی حال آ‌نکه کسی که پیش خداوند اعتبار و جایگاهی ندارد تو را به بندگی خود کشانده است؟

شرح:

توحید و ایمان در نگرش اهل معنا، نوعی جهت‌گیری وجودی و اقبال کردنِ با تمام وجود به سویِ خداوند است. همان حال و حالتی که ابراهیم خلیل-علیه‌السلام- پس از وقوف از «آفل» بودن و زوال‌پذیری خورشید و ماه و ستارگان، بر زبان آورد: (...فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِینَ)[انعام:76]«آنگاه چون افول کرد، گفت افول‌کنندگان را دوست ندارم‌» و رویِ دل از هر آنچه فانی است برگرفت و سمت و سوی‌ خداوند را قبله‌ی خود کرد: (إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکینَ)[ انعام: 79] من از روى اخلاص پاک‌دلانه روى خود را به سوى کسى گردانیدم که آسمان‌ها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم.

در حقیقت، توحید همان «گرداندن رویِ دل» به سمت خداست. بُریدن از «آفِلان» و غروب‌کنندگان و موجوداتی که به تعبیر قرآن از آفرینش مگسی عاجزند و حتی از بازپس‌گیری آنچه مگسی از آنان می‌رباید، ناتوان می‌مانند،‌ دستاویز نماهایی سُست و پوشالین که اعتماد و اتکا بر آنان به بیان قرآنی همچون تکیه کردن و دل‌خوش داشتن به تارهای نااستوار عنکبوت و خانه‌‌‌ی لرزان و سخت سُست اوست:

(یا أَیها النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن یخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن یسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیئًا لَّا یسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ)[حج:73] اى مردم مثلى زده شد پس بدان گوش فرا دهید کسانى را که جز خدا مى‏خوانید هرگز [حتى] مگسى نمى‏آفرینند هر چند براى [آفریدن] آن اجتماع کنند و اگر آن مگس چیزى از آنان برباید، نمى‏توانند آن را بازپس گیرند، طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.

(مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیاء کمَثَلِ الْعَنکبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیوتِ لَبَیتُ الْعَنکبُوتِ لَوْ کانُوا یعْلَمُونَ)[عنکبوت:41] داستان کسانى که غیر از خدا دوستانى اختیار کرده‏اند، همچون عنکبوت است که [با آب دهان خود] خانه‏اى براى خویش ساخته و در حقیقت اگر مى‏دانستند سست‏ترین خانه‏‌ها همان خانه عنکبوت است.

توحیدن به تعبیر عارفان کَندن دل از غیرخدا و پیوستن به خداوند است:

از خواجه علی رامیتنی پرسیدند که: «ایمان چیست؟» فرمودند که: «کندن و پیوستن».[نفحات الأنس]

همان که در بیان قرآنی «تبتُّل» نام گرفته است و معنایش انقطاع از غیر و اتصال به خداوند است:

(وَاذْکرِ اسْمَ رَبِّک وَتَبَتَّلْ إِلَیهِ تَبْتِیلًا)[مزمل:8] و نام پروردگار خود را یاد کن و از همه گسسته و با او پیوسته شو.

ابن‌عطای سکندری در حکمت نخست عنوان می‌کند که توجه و التفات به غیر خدا، در حقیقت نوعی اظهار بندگی است و عبودیت است و بندگی چیزی جز در بندِ دیگری بودن نیست. شیخ ابوعلی دقّاق گفته است: «بنده‌ی آنی که در بندِ آنی، اگر در بند نفسی بنده‌ی نفسی و اگر در بند دنیائی بنده‌ی دنیائی»[رساله‌ی قشیریه]

پس باید به دقت بنگریم که «بندِ دل» خود را کجا بسته‌ایم و وابسته و دلبسته‌ی چه هستیم، تا دریابیم که در برابر چه چیزی بندگی می‌کنیم.

در حکمت دوم بیان می‌کند هنگامی که در بندگی غیر خداوند به سر می‌بری -بندگی موجوداتی که ارزندگی و شایستگی بنده‌داری را ندارند- قدر و شأنیتی در نزد خداوند نخواهی داشت. در حقیقت، آدمی، زمانی در چشم خداوند، عزیز و صاحب‌قدر می‌شود که دل را از بندگی هر آنچه جز او، پیراسته و پالوده باشد.

«موحد» را به گل آفتاب‌گردانی مانند کرده‌اند که گردش خود را با آفتاب تنظیم می‌کند و چهره‌ی خود را همیشه به سمتِ آفتاب می‌گرداند. نکته مهم در اینجاست که بندگی خداوند به آزادی و آزادگی از ما سوا می‌انجامد و آدمی را در برابر مخلوقات دیگر و هم‌نوعان خود، سربلند و آزاد و برابر می‌کند. در بیان عارفان، «آزادی» میوه‌ی درختِ «بندگی» است و آدمی هر چه در برابر خداوند «بنده‌تر» باشد از بندِ اسارت و بندگیِ دیگران «آزادتر» است. از همین روست که بوسعید بوالخیر در تشریح و توضیح بندگی بیان می‌کند که گوهرِ بندگی را در آزادی و آزادگی باید جُست:

شیخ ابوسعید ابوالخیر را درویشی سؤال کرد یا شیخ بندگی چیست؟ شیخ ما گفت: خلقک الله حراً کن کما خلقک. خدایت آزاد آفرید، آزاد باش. گفت: یا شیخ سؤال من از بندگی است. شیخ گفت: ندانی تا از هر دو کون آزاد نگردی بنده نشوی.[اسرار التوحید]

تا «آزاد» نشویم، «بنده» نخواهیم شد. ابوالعباس قصّاب گفته است: «تا آزاد نباشی، بنده نگردی.»[ اسرار التوحید]

و همچنین تا بندگی خداوند در پیش نگیریم به گوهر آزادی نمی‌رسیم: «تا بنده نشوی، آزادی نیابی»[تمهیدات، عین القضات]

جنید بغدادی را گفتند: «بنده کیست؟» گفت: «آنکه از بندگی کسان دیگر آزاد بود.»[تذکرة الاولیا]

احمد خضرویه می‌گوید: «تمام بندگی در آزادی است و در تحقیق بندگی، آزادی تمام شود.»[تذکرة الاولیا]

مولوی بر همین مبنا، دست آوردِ مهم انبیاء را آزادی می‌داند:

چون به آزادی نبوت هادی است

مؤمنان را ز انبیا آزادی است

ای گروه مؤمنان شادی کنید

همچو سرو و سوسن آزادی کنید [مثنوی: دفتر ششم]

سعدی می‌گوید:

من از آن روز که در بند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

حافظ شیرازی هم به تأسی از او و با تضمین مصرعی از او می‌گوید:

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

*

شفا بایدت داروی تلخ نوش

«مُخالفةُ الهوی مُرٌّ علی النّفوس إذا لَم تَتَحَسَّن هذه المرارَةُ فلا سبیلَ الی الشفاء أبداً»

ترجمه: مخالفت با هوای نفس بر انسان‌‌ها تلخ و دشوار است، اما اگر این مرارت و تلخی، به زیبایی تاب آورده نشود، هیچ راهی، هرگز، به شفا و درمان نخواهد بود.

«إذا التبسَ علیکَ أمران فانظُر أثقلَهما علی النفسِ فاتَّبِعهُ، فإنَّه لایثقُلُ علیها إلّا ماکانَ حقاً»

ترجمه: هر گاه دو امر بر تو پوشیده شد، بنگر که کدامیک بر نفس تو دشوارتر است، آن را در پیش بگیر؛ زیرا چیزی که بر نفس، ثقیل و سنگین است، به لابدّ حق و صواب است.

شرح:

چه خوش گفت یک روز دارو فروش:

 شفا بایدت داروی تلخ نوش

اگر شربتی بایدت سودمند

ز سعدی سِتان تلخ‌دارویِ پند [بوستان، باب اول]

معلمان معنویت بر این باورند که در مسیر بهبودِ حال، لازم است که تلخی‌‌ها و مرارت‌هایی را به جان خرید. در بسیاری از مواقع، هم‌سو و هماهنگ با کشش‌ها و خوشایندهای خود حرکت کردن، آدمی را از «حالِ خوب» و رُشد معنوی باز می‌دارد. در کثیری از اوقات «خواسته‌های» ما بیان درستی از «نیازهای» ما نیستند. آدمی در ژرفاژرفِ روح خود به خیر و معنویت و فضیلت نیازمند است، اما خواسته‌های او همواره با نیازهای واقعی روحش هم‌گامی ندارد.

اگر سالک نتواند مُشتهیات و تمایلات و خواسته‌های خود را هم‌نوا با پیام‌های معنوی و توصیه‌های اخلاقی کند، هرگز به سامان و درمان نمی‌رسد. مولوی می‌گوید حیوانی است با نام «اُشغُر» که هر چه به او چوب بزنند، چاق‌تر و فربه‌تر می‌شود. او بر این باور است که «جان مؤمن» هم به مثابه‌ی این جاندار، در اثر مرارت‌‌ها و پذیرش مکروهات، کمال می‌یابد:

هست حیوانی که نامش اُشغُر است

او به زخم چوب، زفت و لَمتُر است

تا که چوبش می‌زنی، به می‌شود

او ز زخمِ چوب، فربه می‌شود

نفسِ مؤمن اشغری آمد یقین

کو به زخمِ رنج، زفت است و سَمین [مثنوی: دفترچهارم]

سرشتِ نفس آدمی به گونه‌ای است که مایل به خوشی و کاهلی است و اگر وانهاده شود و مورد تربیت واقع نشود، دوست دارد که همواره سراشیبی لذائذ را بپیماید. با توجه به همین نکته، عارفان غالباً به پسندهای نفس،‌ بدبین و بدگمان بودند؛ زیرا بر این باور بودند که نفس آدمی گرایش به امر آسان و خوش و لذیذ دارد. بر همین اساس، ابن‌عطای سکندری می‌گوید اگر میان برگزیدن دو کار مردد شدی، آنچه را که بر نفست دشوارتر است برگزین؛ چرا که غالباً امور «مطلوب» با خوشایندهای ابتدایی فرد هم‌خوانی ندارد.

البته، ‌این حالت، یعنی ناهم‌سویی و ناسازگاری میان «خواسته‌ها» و «نیازها»؛ میان اموری که حقیقتاً «خوب» هستند و اموری که برای نفس ما «خوش» هستند، در ابتدای امر و برای تازه‌کاران عمدتاً مطرح می‌شود. اگر مراحل تربیت معنوی به سلامت پیموده شود،‌ فرد به منزلتی می‌رسد که «خوشایند‌هایش» همان «مصلحت‌هایش»‌ می‌شوند. یعنی میان «خواسته» و «نیاز» او هماهنگی روی می‌دهد. بایزید بسطامی، تعبیر دقیقی در این خصوص دارد و فرق میان این دو مرحله‌ی خامی و پختگی را به زیبایی عنوان می‌کند:

«پیوسته نفس خویش را به سوی او می‌کشاندم و نفس می‌گریست تا چنان شد که او مرا به سوی وی می‌کشانید و می‌خندید.»

اما تا رسیدن به این مرحله، «مجاهدت با نفس» وجهه‌ی همت سالکان است. بایزید می‌گوید: «دوازده سال آهنگر نفس خود بودم: در کوره‌ی ریاضت می‌نهادم و به آتش مجاهده می‌تافتم، و بر سندان مذمّت می‌نهادم و پتک ملامت بر او می‌زدم تا از نفسِ خویش آیینه‌یی کردم.»[تذکرة الاولیاء]

در بیان عارفان، با توجه به خاصیتِ تکلیف‌گریزی و آسان‌طلبی و خوش‌باشی، که نفس آدمی به آن مبتلاست، مهم‌ترین دشمن معنوی فرد، خودِ او و تمایلات او به شمار می‌آید و از این‌رو بیشترین مقاومت و مجاهدت و سخت‌گیری را بر نفس خود روا می‌داشتند. می‌دانستند که ضربه‌‌ها و صدمه‌های معنوی از جانبِ خوش‌باشی و اسارتِ نفس، عایدشان می‌شود و به جای عداوت با دیگران، با نفسِ لذت‌جوی خود ستیزه می‌کردند. در حدیث زیر همین نکته تأکید شده است:

شکل بن حمید می‌گوید به پیامبر اسلام-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- گفتم که دعایی به من بیاموز، فرمود بگو: «اللَّهُمَّ إِنی أعوذُ بِک مِنْ شَرِّ سَمْعِی، وَمِن شَرِّ بصَرِی، وَمِن شَرِّ لسَانی، وَمِن شَرِّ قَلبی ومن شر منیّی»؛ پروردگارا! من از شرارت شنوایی و بینایی و زبان و دل و شرمگاهم به تو پناه می‌برم.[ به روایت ابوداود وترمذی]

آنچه در وهله‌ی نخست باید از شرارتش بیم‌ناک بود، نفسِ امّاره و پُرخواهش است. عارفان بیشترین سختگیری را مشمول حال خود می‌کردند و با دیگران در نهایت مدارا و آسان‌گیری رفتار می‌کردند. عمروبن عثمان مکی درباره‌ی شیخ مزیّن می‌گوید: «...ما رأیت احداً أشد تضییقاً علی نفسه وتوسعة علی الناس منه»؛ هیچ‌کس ندیدم که آن سختی برخویش نهاد که وی و بر مردمان آسان فراگرفتی چون وی.[رساله‌ی قشیریه]

بوسعید بوالخیر گفته است: «یار بد آموز نفس تست. تا تو با تویی هرگز راحت نیابی. نَفسُکَ سِجنُکَ إن خَرجتَ مِنها وَقَعتَ فی راحةِ الأبد [نفس تو زندان تست اگر از آن بیرون شدی در راحت جاودانه افتادی.»[اسرارالتوحید]

هم او می‌گفت که عصاره‌ی آموزه‌های صوفیه رهیدن از چنگال خویشتن است و اگر این امر صورت نگیرد باقی موارد، مهملات و اباطیل است: «این است و بس و این برناخنی توان نوشت: إذبح نفسک وإلا فلا تشتغل بترّهات الصوفیه؛ نفست را بکش وگرنه به ترّهات صوفیه مشغول مدار»[اسرارالتوحید]

عارفان می‌گویند همان قاعده را که در مداوا و درمان امراض جسمی می‌پذیرید و به داروهای تلخ، به امید شفا و درمان، تن می‌دهید، در زمینه‌ی معنوی هم در پیش بگیرید و برای بهبود حال خود و صفا دادن روح، از خوش‌باشی و لذت‌طلبی پرهیز کنید.

اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد

نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد

اگر به آب ریاضت برآوری غسلی

همه کدورت دل را صفا توانی کرد

ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی

نزول در حرم کبریا توانی کرد

ولیکن این صفت ره روان چالاکست

تو نازنین جهانی کجا توانی کرد [غزلیات شمس]

*

رستگی به از بستگی

«مابَسقَت أغصانُ ذُلٍّ إلا علی بذرِ طمَعٍ»

ترجمه: شاخه‌های خواری، جز از دانه‌ی فزون‌خواهی نمی‌رویند.

«أنتَ حرٌّ مِمّا أنتَ عنه آیسٌ، وعبدٌ لُما أنتَ له طامعٌ»

ترجمه: تو در رابطه با آنچه از آن دل‌گسسته و نومیدی، آزادی داری و نسبت به آنچه در آن چشم طمع دوخته‌ای، اسیر و بنده‌ای.

«ما أحببتَ شیئاً إلا کنتَ له عبداً وهو لایحبُّ أن تکون لغیره عبداً»

ترجمه: دلباخته‌ی چیزی نمی‌شوی مگر اینکه بنده‌اش خواهی بود و خداوند دوست ندارد که تو جز او را بنده باشی.

شرح:

این سه حکمت روشن‌گر، در ستایش رهایی و وارستگی است. ابن‌عطا می‌گوید فزون‌خواهی و زیاده‌طلبی، سرنوشت خواری و خفّت را برای آدمی رقم می‌زند. از بذرِ طمع، شاخه‌های ذلت می‌بالند. وقتی از چیزی «وارهیده و وارسته» هستیم، احساس حُریت و آزادگی می‌کنیم و هنگامی که دلبسته و وابسته‌ی چیزی هستیم، اسیر و بنده و در بندیم.

ابوالمظفر ترمذی گفته است: «هر که به جای تو نیکویی کرد تو را بسته‌ی خود کرد، و هر که با تو جفا کرد تو را رسته‌ی خود کرد. رسته به از بسته.»[نفحات الأنس]

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «در آسمان و زمین از هر که رسته باشی سود کنی.»[نفحات الأنس]

آنچه رهایی و آزادگی سالک را تضمین می‌کند، گوهر ارزشمندِ «درویشی و خُرسندی» است. قانع بودن و از بندِ خواهش‌های متعدد رهیدن، شاه‌کلیدِ سبک‌باری و آزادگی است.

استاد ابوعلی دقّاق می‌گوید: «بعضی از پیران گفته‌اند که ما در بازار می‌شویم، همه چیز‌ها به‌خود آرزومند می‌بینیم و ما از آن همه آزادیم.»[رساله‌ قشیریه]

امام شافعی در شعری زیبا از همّت ملوکانه‌ی خود حرف می‌زند. همّتی که تن به هیچ ذلت و خواری نمی‌دهد و پذیرش خفت را کافری می‌داند:

أمْطِرِی‌ لُولُواً جِبَالَ سَرَنْدِیـ * بَ وَفِیضِی‌ آبَارَ تَکرُورَ تِبْراً

أنَا إنْ عِشْتُ لَسْتُ اَعْدَمُ قُوتا * وَ إذَا مِتُّ لَسْتُ اَعْدَمُ قَبْراً

هِمَّتِی‌ هِمَّةُ الْمُلُوک وَ نَفْسِی * نَفْسُ حُرَّةٍ تَرَی‌ الْمَذَلَّةَ کفْراً

«ای‌ کوه‌‌های‌ سرندیب‌ بر دامنه‌ی خود لؤلؤِ‌تر ببارید و ای‌ چاه‌های‌ تکرور، به‌ عوض‌ آب‌، طلای‌ خالص‌ از خود بجوشانید و فیضان‌ دهید! من‌ اگر زنده‌ بمانم‌ غذایی خواهم یافت و اگر بمیرم‌ خوابگاهی و قبری خواهم داشت. همّت‌ من‌ همّت‌ شاهانه‌ است‌ و نفس‌ من‌ نفس‌ آزاده‌ای‌ است‌ که‌ خواری را کفر می‌شمارد.»

صالحان از آن‌رو که به آنچه داشته‌اند راضی و خُرسند بودند، احساس «غنا» می‌کردند و به فرموده‌ی پیامبر اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-، توانگری و دارایی حقیقی، توانگری دل و سیرچمشی است: «لَیسَ الغِنَی عَن کَثرَةِ العَرض، ولکنَّ الغِنی غنَی النَّفسِ»؛ توانگری و بی‌نیازی محصول دارایی فراوان نیست، بلکه بی‌نیازی حقیقی، بی‌نیازی نفس است.[به روایت مسلم]

کسی ابراهیم ادهم را هزار دینار آورد که «بگیر.» گفت: «من از درویشان نستانم.» گفت: «من توانگرم.» گفت: «از آن که داری زیادت بایدت؟» گفت: «باید.» گفت: «برگیر، که سرِ همه درویشان تویی.»[تذکرة الاولیا]

حافظ گفته است:

گنج آزادگی و کُنج قناعت مُلکی‌است

 که به شمشیر میسّر نشود سلطان را

سالکان و صالحان می‌کوشیدند که تمرین «نخواستن» کنند؛ چرا که نیک می‌دیدند که «تمنا کردن» و آرزوهای دور و دراز تا چه پایه آدمی را در بند و اسیر کرده و روحِ بلندپرواز فرد را زمین‌گیر می‌کنند. خواسته‌ی آنان از خداوند «نخواستن» بود. دوست داشتند به نفسی قانع دست یابند. شبلی گفته است: «آن خواهم که نخواهم.»[نفحات الأنس]

محمد بن سمّاک گفته است: «طمع ریسمانی است در گردن و بندی است بر پای؛ بینداز تا برهی.»[تذکرة‌الاولیا]

عبدالله خُبیق نیز گفته است: «دل را بسته‌ِ‌‌ی طمع مدار تا از کُل آزاد شوی.»[تذکرة‌الاولیا]

حکیم ترمذی می‌گوید: «آزاد کسی است که طمع او را بنده نکرده است.»[تذکرة‌الاولیا]

اگر نفس طامع، ما رخصت می‌داد، در ناداری هم می‌توانستیم احساس پادشاهی و سروری کنیم. حافظ می‌گفت:

مرا گر تو بگذاری ای نفسِ طامع

بسی پادشاهی کنم در فقیری

به هرچه دلبسته و وابسته می‌شویم، بخشی از آزادی و سبک‌باری خود را قربانی می‌کنیم و از هر چه دل‌ می‌کَنیم و طمع می‌بُریم، دایره‌ی رهایی و آزادی‌مان گسترده‌تر می‌شود.

سخنان عزیزالدین نسفی، عارف قرن هفتم، در فهم این سه حکمت پیش‌گفته، روشن‌گر است:

«‌ای درویش! اگر به آنچه داری راضی شوی و شکر آن چیز بگذاری و آن را به غنیمت داری، همیشه مجموع دل و آسوده خاطر باشی و اگر به آنچه داری، راضی نشوی و طلب زیادت کنی، همیشه پراکنده خاطر و در زحمت باشی، از جهت آن که بایست نهایت ندارد و آن عزیز از سر همین نظر فرموده است.

اگر کنی طلب نانهاده رنجه شوی

وگر بداده قناعت کنی بیاسائی[کمال اصفهانی]

ای درویش! به یقین بدان که فراغت و جمعیت در ترک است، هر کجا ترک بیشتر، فراغت و جمعیت بیشتر.

ای درویش! آن کس که می‌گوید: «جامه‌ی نو می‌خواهم و کهنه نمی‌خواهم»، در بند است. و آن کس که گوید: «جامه‌ی کهنه می‌خواهم و نو نمی‌خواهم» هم در بند است و بندی از آن روی که بند است، تفاوتی نکند. اگر زرّین بود یا آهنین، هر دو بند باشد. آزاد آن است که او را به هیچ‌گونه و هیچ نوع بند نبود، که بند بُت باشد، جمله بتان را شکسته بود و از همه گذشته باشد و دل را که خانه‌ی خدای است، از بتان پاک کرده بود.

ای درویش! تا این گمان نبری که آزاد را خانه و سرای نباشد و باغ و بستان نبود. شاید که آزاد را خانه و سرای باشد و باغ و بستان و حکم و پادشاهی بود، اما اگر پادشاهی به وی دهند، شاد نشود و اگر پادشاهی از وی بستانند، غمگین نگردد. آمدن پادشاهی و رفتن پادشاهی هر دو پیش او یکسان باشد و ردّ و قبول خلق هر دو پیش او یکسان بود. اگر قبولش کنند، نگوید که من ردّ می‌خواهم و اگر ردّش کنند، نگوید که من قبول می‌خواهم. این است معنی بلوغ و این است معنی رضا و تسلیم. «هر که دارد، مبارکش باد!»[الانسان الکامل]

*

در بزمِ خدا، غمگین نشاید

«لاتُفرِحکَ الطاعةُ لِأنَّها برَزَت مِنکَ، وافرَح بها لِأنَّها بَرَزت مِن الله إلیکَ، (قل بفضلِ الله و برحمته فبذلک فَلیفرَحوا هوَ خیرٌ مِمّا یجمَعون)[یونس:58]»

ترجمه: «طاعت و عبادت شادمانت نسازد از این منظر که از سوی تو سر زده است؛ بلکه شادمان باش به این خاطر که از جانب خداوند به تو موهبت شده است. بگو به فضل و رحمت خداوند باید شاد و دلخوش شوند؛ چرا که آن از هر آنچه گرد می‌آورند، بهتر است.»

شرح:

شادی ما باید ناشی از توجه به فضل و مواهب خداوند باشد. شاد از این باشیم که از باران رحمتش نصیبی بُرده‌ایم و توفیق و فرصتِ طاعت و عبادت یافته‌ایم. اگر از این منظر، پس از انجام عبادت و طاعت، شاد شدیم، شادیِ پسندیده و مطلوبی خواهد بود. اما اگر در انجام عبادت، «اثبات خود» را دیدیم و به اراده و عزم و نکویی خود نظر کردیم و شاد «از خود» و نه «به او» شدیم، این شادی نامطلوب و بدعاقبت است. خواجه عبدالله انصاری گفته است: «الهی؛ دانی به چه شادم؟ به آن که نه به خویشتن، به تو افتادم.»

در ادبیات قرآنی «فرح: شادی» در دو قسمِ نکوهیدنی و ستودنی تعریف شده است.

در جایی از قرآن می‌خوانیم که مؤمنان زمان قارون، خطاب به وی می‌گفتند: (...لَا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لَا یحِبُّ الْفَرِحِینَ)[قصص:76] شادى مکن که خدا شادى‏کنندگان را دوست نمى‏دارد.

اما با تتبع در سایر آیات قرآنی معلوم می‌شود که شادیِ نکوهیده، شادی‌‌است که شانه به شانه‌ی فخر و مباهات و نخوت به وجود می‌آید. شادی‌ای است ناشی از غفلت از حضور خداوند و اعتماد و اتکا به توانمندی‌های عاریتی خویشتن.

(وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاء بَعْدَ ضَرَّاء مَسَّتْهُ لَیقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیئَاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ)[هود:10] و اگر پس از محنتى که به او رسیده نعمتى به او بچشانیم حتما خواهد گفت گرفتاری‌ها از من دور شد بى‏گمان او شادمان و فخرفروش است.

شادیِ ستودنی و توصیه شده، شادی حاصل از رحمت و فضل خداوند است:

(قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِک فَلْیفْرَحُواْ هُوَ خَیرٌ مِّمَّا یجْمَعُونَ)[یونس:58] بگو به فضل و رحمت‏خداست که [مؤمنان] باید شاد شوند و این از هر چه گرد مى‏آورند، بهتر است.

با نظر بر این آیات می‌توان نتیجه گرفت که نفسِ شادی مذموم نیست بلکه شادی غافلانه و گسسته از خدا که با غفلت از خداوند حاصل می‌شود، نکوهیده است و شادی مؤمنانه یا شادی‌ای که محصول ذکر خداوند و اتصال به آن فراخنایِ بی‌پایان است، ستودنی و خداپسند است.

عارفان فرهنگ ما، سرمستِ از این نوع شادی بوده‌اند. ابن‌سینا می‌گوید: «عارف‌ همیشه‌ شاد و گشاده‌روی‌ و خندان‌ باشد. از روی‌ فروتنی‌، فرومایه‌ را چنان‌ بزرگ‌ می‌دارد که‌ بزرگوار گرانمایه‌ را و انبساط‌ و شادمانی‌ او با گمنام‌ ناشناس‌ همچنان‌ باشد که‌ با نامدار بزرگ‌ و شناخته‌. و چگونه‌ شاد نباشد؟ در حالی‌ که‌ او به‌ خدا و به‌ همه‌ چیز خرم‌ باشد؛ زیرا که‌ در همه‌ چیز‌ها خدا را می‌بیند و او چرا همه‌ را یکسان‌ و برابر نداند؟ در حالی‌ که‌ همه‌ نزد وی‌ برابرند از آن‌ جهت‌ که‌ همه‌ اهل‌ رحمت‌اند و به‌ باطل‌ مشغول‌...!»[الاشارات والتنبیهات،ابن‌سینا]

شمس تبریزی هم گشادگی و فراخنایی عالم ایمان را دریافته و مبتهجانه می‌گوید: «عالم حق فراخنایی است، بسطی بی‌پایان عظیم.»[مقالات شمس]

همو گفته است: «عالمِ الله نور در نور، لذت در لذت، فرّ در فرّ، کرم در کرم است.»[مقالات شمس]

مولانا که شادخوارترین عارف فرهنگ ماست می‌گوید:

«عارف کسی است که هیچ کدورتی مَشربِ صاف او را مکدّر نگرداند و هر کدورتی که بدو رسد، صافی شود.»[فیه ما فیه]

همو در غزلیات شمس، طربناک و شادان می‌گوید:

جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن

آنکه آموخت مرا همچو شکر خندیدن

گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

____

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

خون انگوری نخورده باده‌شان هم خون خویش

باده غمگینان خورند و ما ز می‌خوش‌دل‌تریم

 رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم

ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش

*

آیا «دنیا» و «نفس»؛ نکوهیده‌اند؟

«الدنیا عبارَةٌ عَمّا یشغَلُ عن الله»

ترجمه: دنیا عبارت است از هر آنچه از خداوند متعال باز دارد و به خود مشغول کند.

«النَّفسُ عبارَةٌ عَن کلّ خُلُقٍ مذمومٍ»

ترجمه: نفس عبارت است از هر خصلت و خُلق نکوهیده.

شرح:

دنیا و نفس، همواره از سوی عارفان نکوهیدنی و گریختنی بوده‌اند. ابن‌عطا در این دو حکمت به حقیقت آنچه عارفان از دنیا و نفس مراد می‌کنند، اشاره می‌کند. عبارات ابن‌عطا ساده و روشن است. دنیایی که باید از آن برحذر بود هر آن چیزی است که آدمی را از خداوند باز دارد. با این تلقّی، دنیازدگی و دنیاگرایی یک «حالت» باطنی است. اگر توجه و اشتغال به امری از امور دنیا، موجب روگردانی و غفلت از خداوند شد، البته از نظر اهل معنا نکوهیدنی است. مولانا در مثنوی دقیقا همین معنا را مُراد می‌کند:

چیست دنیا از خدا غافل بدن

نه قماش و نقده و میزان و زن

مال را کز بهر دین باشی حَمول

«نِعمَ مالٌ صالحٌ» خواندَش رسول

آب در کِشتی هلاک کِشتی است

آب اندر زیر کشتی پُشتی است [مثنوی: دفتر اول]

شیخ بوسعید بوالخیر را گفتند: «فلان کس برروی آب می‌رود.» گفت: «سهل است، بزغی (قورباغه) و صَعوه‌ای (پرنده‌ای کوچک) نیز برود.» گفتند: « فلان کس در هوا می‌پرّد.» گفت: «مگسی و زغنه‌ای (پرنده‌ای شکاری) می‌پرد.» گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌شود.» شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌شود. این چنین چیز‌ها را بس قیمتی نیست. مرد، آن بُوَد که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخُسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق داد و ستد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.»[اسرار التوحید]

با این تلقیّ، مدار و مبنا در زُهد یا دنیازدگی،‌ میزان خداگرایی و خدااندیشی است. خداوند به دل، نظر می‌کند و حالات فرد برای او حایز اهمیت‌اند. به تعبیر عارفی: «هر چه دل در بند آن نیست، نه دنیاست.»[انس التائبین]

در باب نفس هم ابن‌عطا همین رویکرد روشن و بی‌ابهام را دارد. حذر از نفس، عداوت و مجاهدت با نفس، در حقیقت مجاهدت و پرهیز از اخلاق مذموم و ناپسند است. باید خود را دوست داشت. اگر خود را دوست نداشته‌ باشیم به اصلاح و ترمیم و بهبود خود اهتمام نمی‌کنیم. آنچه باید از آن گریخت و با آن در ستیز بود، خصلت‌‌ها و خُلقیات نامطلوب و رذیلت‌های اخلاقی است. در باب دیگران هم مبنا باید همین باشد. از گناهکاران نباید نفرت و گریزی داشت. محلّ نفرت ما باید رذیلت و خصلت ناپسند باشد، نه فردی که واجد آن است. مولوی می‌گفت:

«پیلی را آوردند بر سر چشمه‌ای که آب خورَد. خود را در آب می‌دید و می‌رمید. او می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد؛ نمی‌دانست که از «خود» می‌رمد. همه اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر، در توست نمی‌رنجی؛ چون آن را در دیگری می‌بینی، می‌رمی و می‌رنجی!»[فیه ما فیه]

در بیان عارفان، حقیقت تصوف و عرفان چیزی جز این نیست. مقصود از ریاضت‌‌ها و تعلیم و تریبت‌های معنوی این است که فرد واجدِ اوصاف حمیده و خُلقیات نیکو شود. تحلّی به فضایل پیدا کند و تخلّی از رذایل. آراسته به محامدِ اخلاقی شود و پیراسته از ذمائم اخلاقی.

وقتی از احمد جریری می‌پرسند که تصوف چیست؟ پاسخ می‌دهد: «نیکوخویی اختیار کردن و از خوی بد پرهیزیدن.»[رساله‌ی قشیریه]

محمد بن علی کتانی نیز می‌گوید: «التصوُّف خُلقٌ، فمن زاد علیک فی الخُلقِ فقد زاد علیک فی الصَّفاءِ»؛ تصوف خُلق است و هرکه به خُلق بر تو زیادت آرد تصوف زیادت آورد.

این آسان‌سازی و ابهام‌زدایی در امر تعلیم معنوی بسیار مفید است. مگر قرار است از سیر و سلوک و مطالعات عرفانی و انجام اذکار و اوراد و عبادات به کجا برسیم؟ مگر مقصد و مقصود، دستیابی به خوارق عادات و حرکات شگفتی‌آور است؟ به راستی، همان‌گونه که ابن‌عطا می‌گوید، غایت سیر و سلوک معنوی جز این نیست که فرد هر چه بیشتر متصف به اوصاف ستودنیِ اخلاقی شود. هر روز پیراسته‌تر و آراسته‌تر و تهذیب‌‌یافته‌تر شود. هر روز بیشتر از رذیلت‌‌ها و ناصافی‌‌ها خود را تطهیر کند. گام به گام به انسان‌تر شدن، به «خوب» شدن نزدیک‌شود. همین و بس.

حقیقتاً دغدغه و دل‌نگرانی عارفان راستین همین بوده است. آنان بیم‌ناک بدخویی‌های آدمیان بودند و نیک می‌دیدند که حضور و وجود رذایل خلاقی تا چه مایه برای خود فرد و دیگران پرآسیب و مخاطره‌آمیز است.

نقل است که عبدالله مبارک-رحمة‌الله‌علیه- وقتی با بدخویی همراه شد؛ چون از وی جدا شد عبدالله بگریست. گفتند: «چرا می‌گریی؟» گفت: «آن بی‌چاره برفت و آن خویِ بد همچنان با وی برفت؛ و از ما جدا شد و خوی بد از وی جدا نشد».[تذکرة‌الاولیا]

*

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

«استشرافُکَ أن یعلَمَ الخلقُ بخُصوصیتِکَ دلیلُ علی عدمِ صدقِکَ فی عبودیتِکَ»

ترجمه: پی‌گیری و اشتیاقت به این‌که دیگران از ویژگی‌‌های[تحسین‌آمیز]ت مطلع شوند نشانه‌ای بر ناراستیِ تو در امر عبودیت و بندگی است.

«متی آلَمک عدمُ إقبالُ الناس علیک أو توجّهُهُم بالذَّمِّ إلیک، فارجِع الی علمِ الله فیک فإن کان لایقنِعُکَ علمُه فَمُصیبَتُک بعدمِ قناعَتِکَ بعلمه أشدُّ مِن مَصیبَتِکَ بوجودِ الأذی مِنهم»

ترجمه: هرگاه بی‌توجهی دیگران به تو یا توجه نکوهش‌گرانه‌شان به تو، موجب آزار و تألم خاطرت شد، به شناخت و اطلاع خداوند درباره‌ی خودت مراجعه کن. اگر اطلاعی که خداوند از احوال تو دارد، تو را کافی نبود و راضی‌ات نساخت، آنگاه، مصیبت و ضایعه‌ی قانع نشدن به اطلاع و علم خداوند، دشوارتر و شدیدتر است از مصیبت و گرفتاری ناشی از آزار دیگران.

شرح:

تو جام عشق را بستان و میرو

همان معشوق را می‌دان و میرو

شرابی باش بی‌خاشاک صورت

لطیف و صاف همچون جان و میرو

اگر عالم شود گریان ترا چه؟

نظر کن در مه خندان و میرو

اگر گویند زرّاقی و خالی

بگو هستم دو صد چندان و می‌رو

بگو آن مه مرا باقی شما را

نه سر خواهیم و نی‌سامان و می‌رو [غزلیت شمس]

در حکمت نخست، ابن‌عطا می‌گوید که بندگیِ خالصانه و بی‌شائبه آن است که فرد دلشوره‌ی باخبر شدن دیگران از اوصاف و احوال و اعمال خود را نداشته باشد. برای او همین که منظور نظر خداوند است کفایت می‌کند و اگر فردی در مسیر بندگی به اسباب و طُرق گوناگون بکوشد تا دیگران را از نیکی‌‌ها و اعمال صالح خود مطلع گرداند، این کوشش و این اشتیاق، نشانه‌ای از ضعف و نقصان در ناحیه‌ی اخلاص است.

در حکمت بعدی می‌گوید هرگاه مورد بی‌توجهی یا آزار و طعنه و طردِ دیگران واقع شدی، متوجه اطلاع خداوند از احوال خود گرد. توجه کن که گر چه از سویِ دیگران آزار دیده و رنجیده خاطر شده‌ای، گرچه مورد بی‌مهری و کم توجهی واقع شده‌ای، اما خداوندی هست که از احوال تو باخبر است و خفایا و سرایر تو را می‌داند و همین که در منظر نظر او هستی، تو را کافی است. اما اگر با تأمل و دقت در این نکته، به قناعت نرسیدی و هم‌چنان از بی‌مهری و بی‌اعتنایی دیگران رنج بُردی، در این حالت، اکتفا نکردن و خرسند نشدنت از آگاهی خداوند نسبت به احوال خویش، به مراتب ضایعه‌بارتر و اسف‌انگیزتر از بی‌مهری و شماتت دیگران است.

وقتی رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- با رفتار پرخشونت و بی‌ادبانه‌ی اهل‌طایف روبرو شد و مورد طرد و آزار آنان واقع گردید نجوایی پرسوز بر زبان آورد:

(اللَّهُمَّ إِنِّی أَشْکُو إِلَیْکَ ضَعْفَ‏ قُوَّتِی‏ وَقِلَّةَ حِیلَتِی‏ وَهَوَانِی عَلَى النَّاسِ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ أَنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِینَ وَأَنْتَ رَبِّی إِلَى مَنْ تَکِلُنِی إِلَى بَعِیدٍ یَتَجَهَّمُنِی أَوْ إِلَى عَدُوٍّ مَلَّکْتَهُ أَمْرِی إِنْ لَمْ یَکُنْ بِکَ عَلَیَّ غَضَبٌ فَلَا أُبَالِی وَلَکِنْ عَافِیَتُکَ هِیَ أَوْسَعُ لِی أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذِی أَشْرَقَتْ لَهُ الظُّلُمَاتُ وَصَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ مِنْ أَنْ یَنْزِلَ بی‌غَضَبُکَ أَوْ یَحِلَّ عَلَیَّ سَخَطُکَ لَکِنْ لَکَ الْعُتْبَى حَتَّى تَرْضَى وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِک)[سیرت ابن‌هشام]

«پروردگارا! من شِکوه‌ی ناتوانی و بی‌پناهی خود و استهزای مردم را نسبت‏ به خویش به درگاه تو می‏آورم، ای مهربانترین مهربان‌ها! تو خدای ناتوانان و پروردگار منی، مرا در این حال به دست که می‏سپاری؟ به دست‏بیگانگانی که با ترشرویی مرا برانند یا دشمنی که سرنوشت مرا بدو سپرده‏ای! خداوندا! اگر تو بر من خشمناک نباشی باکی ندارم، ولی عافیت تو بر من فراخ‌تر و گواراتر است، من به نور ذاتت که همه تاریکی‌‌ها را روشن کرده و کار دنیا و آخرت را اصلاح می‏کند، پناه می‏برم، از اینکه خشم تو بر من فرود آید یا سخط و غضبت ‏بر من فرو ریزد، ملامت حق توست تا آن‌گاه که خوشنود شوی و نیرو و قدرتی‏ جز به دست تو نیست.»

محلّ استشهاد این دعا، همان اکتفا و قناعت پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به دوستی و خشنودی خداوند و بی‌پروایی نسبت به قبول و رد دیگران است. می‌فرماید گر چه مورد بی‌حرمتی و آزار اهل طایف واقع شدم، اما اگر قهر و خشم تو نباشد، باکی ندارم. به تعبیر حافظ:

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

گرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

در قرآن کریم برای تسلای خاطر پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به همین مورد نظر بودن و توجه خداوند اشاره می‌کند:

(وَتَوَکلْ عَلَى الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ * الَّذِی یرَاک حِینَ تَقُومُ * وَتَقَلُّبَک فِی السَّاجِدِینَ * إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ)[شعراء:217-220] و بر آن تواناى بى‌همتا و مهربان توکل کن، آن که تو را آنگاه که [تنها به نماز شب‌] برمى‌خیزى مى‌بیند و هم گشتن تو را در میان سجده‌کنان –نمازگزاران-، که اوست شنوا و دانا.

سعدی گفته است:

حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد

دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

معلمان معنوی بر این نکته تأکید داشته‌اند که سالک لازم است به تصویری که دیگران از او دارند بی‌توجه باشد و نکوهش و عتاب دیگران را وقعی ننهد و از آزار و بی‌مهری آنان نرنجد.

سید برهان الدین محقق ترمذی گفته است: «آزاد مرد آن باشد که از رنجانیدن کسی، نرنجد. جوانمرد آن باشد که مستحق رنجانیدن را نرنجاند.»[معارف ترمذی]

مولانا می‌گوید: «عارف کسی است که هیچ کدورتی مَشربِ صاف او را مکدّر نگرداند و هر کدورتی که بدو رسد، صافی شود.»[فیه ما فیه]

غالباً، نه حمد و ثنای دیگران بر پایه‌ای استوار است و نه ذمّ و عتاب‌شان بر دانشی وثیق مبتنی است، بنابراین شایسته است که نه از کف‌زدن‌‌ها و تحسین‌‌ها چندان ذوق‌زده شویم و نه از بی‌مهری‌‌ها و سرزنش‌ها.

سفیان ثوری گفته است: اگر کسی تو را گوید: «نِعمَ الرَّجُلُ أنتَ [چه نیک‌مردی تو!]»، این تو را خوش‌تر آید از آنک گویند: «بِئسَ الرَّجلُ أنتَ [چه بد مردی تو!]»، بدان که تو هنوز مردی بدی.[تذکرة الاولیا]

مالک دینار می‌گوید: «تا خلق را بشناختم، هیچ باک ندارم از آن که کسی مرا حمد گوید، یا از آن که مرا ذمّ گوید؛ از جهت آن که ندیده‌ام و نشناخته ستاینده‌ای الا مفرِط و نکوهنده‌ای الا مفرِّط.»[تذکرة الاولیا]

مولانا گفته است:

باز پران کن حَمام روح گیر

در ره دعوت طریق نوح گیر {حَمام: کبوتر}

خدمتی می‌کن برای کردگار

با قبول و رد خلقانت چه کار [مثنوی: دفتر ششم]

ابوفراس در شعری زیبا گفته است:

فلیتک تحلو والحیاةُ مریرةٌ

ولیتک ترضى والأنامُ غِضابُ

ولیتَ الذی بینی وبینک عَامرٌ

و بینی و بین العالمین خَرابُ

إذا صحَّ مِنک الودُّ فالکلُّ هَینٌ

وکلُّ الذی فوقَ التُّرابِ تُرابُ

«اى‌ کاش ‌تو‌ شیرین باشى ‌و‌ زندگى ‌من‌ تلخ باشد ‌و‌ ‌اى‌ کاش ‌تو‌ خشنود باشى ‌و‌ همه ‌بر‌ ‌من‌ غضبناک.

اى‌ کاش رابطه‌‌ى‌ میان ‌من‌ ‌و‌ ‌تو‌ برقرار ‌و‌ آباد باشد ‌و‌ ارتباط میان ‌من‌ ‌و‌ همه‌‌ى‌ عالم خراب ‌و‌ منقطع گردد.

اگر ‌تو‌ دوستم باشى همه‌چیز براى ‌من‌ آسان است ‌و‌ ‌هر‌ ‌چه‌ ‌که‌ ‌بر‌ روى سیاره زمین است براى ‌من‌ ‌در‌ حکم خاک است.»

*

دلی بیدار و قلبی از زندگی سرشار

«مِن علاماتِ موتِ القلبِ عدمُ الحزنِ علی مافاتَک مِن المُوافقات، وترکُ الندمِ علی مافَعلتَ مِن وجود الزلّاتِ»

ترجمه: از نشانه‌های «مرگِ دل» این است که نسبت به اعمال و فرصت‌های خداپسندی که از دست‌ داده‌ای محزون نشوی و در قبال لغزش‌هایی که از تو سر زده است، متأسف و نادم نگردی.

شرح:

اگرت سعادتی هست که زنده‌دل بمیری

به حیاتی اوفتادی که در او فنا نباشد [سعدی]

قلبی بیدار و دلی از زندگی سرشار، سعادتی است که فراچنگ همه‌‌کس نمی‌آید. معلمان معنوی دل‌نگران حفظ حیات قلب و «زنده‌دلی» بوده‌اند و در این تکاپو که چراغ روشن قلب‌شان رو به خاموشی نرود. مولانا می‌گفت:

چراغ است این دلِ بیدار، به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد

رابعه عدویه می‌گوید: «از دیده به حق منزلی نیست و از زبان بدو راهی نیست و گوش شاهراهِ ازدحامِ گویندگان است و دست و پای سُکّانِ‌ حیرت‌اند. کار با دل افتاده است. بکوشید تا دلی بیدار به دست آورید که چون دل بیدار باشد او را به یار حاجب نیست.»[تذکرة‌الاولیا]

«حیات» عرفانی و معنوی با وجود عواطف و مشاعری حَسّاس، وجدانی بیدار و دلی سرزنده و سلیم، محقق می‌شود و کسانی که فاقد اوصاف «زنده‌دلی» هستند، گر چه از جهت جسمانی زنده‌اند؛ اما در نگاه معنوی، قالبی عاری از قلب و پیکری تهی از حیات به شمار می‌روند. ابوالحسن خرقانی می‌گفت:

«ای بسا کس‌‌ها که بر پشت زمین می‌روند و ایشان مردگان‌اند و ای بسا کس‌‌ها که در شکم زمین خفتند و ایشان زندگان‌اند.»[نوشته بر دریا، ابوالحسن خرقانی]

زنده‌دلان، حتی پس از مرگ، آثارشان و یادکردشان مایه‌ی روشنی و سرزندگی می‌شود اما صاحبان دل‌های مُرده، دیدارشان آدمی را از صرافت زندگی می‌اندازد و قساوت و سنگ‌دلی تحفه می‌آورد. بشر بن حارث حافی گفته است: «بحسبک ان قوماً موتی تحیا القلوب بذکرهم و إن قوماً احیاء تقسو القلوب برؤیتهم؛ برای‌ تو همین‌ بس‌ است‌ که‌ بدانی‌: جماعتی‌ از مردگانند که‌ دل‌ها بذکرشان‌ زنده‌ می‌شود و جماعتی‌ از زندگانند که‌ دل‌ها با دیدارشان‌ سخت‌ می‌شود و می‌میرد.»[الرقائق، محمداحمدراشد]

قرآن کریم در خطابی عتاب‌آمیز از مؤمنان می‌خواهد که در جهت دستیابی به قلبی نرم و بیدار و زنده، بپویند. قلبی بیدار و سرشار که در برابر حضور خداوند و حقایق معنوی و ایمانی، نرم و افتاده، و پذیرا و گشوده است.

(أَلَمْ یأْنِ لِلَّذِینَ ءَامَنُوٓا أَن‌ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکرِ اللَهِ وَ مَانَزَلَ مِنَ الْحَقِّ...)[حدید:16] آیا هنوز وقت‌ آن‌ نرسیده‌ است‌ که‌ دل‌های‌ آنان‌ که‌ ایمان‌ آورده‌اند، به‌ ذکر خداوند، نرم و خاشع‌ شود؛ و در برابر آنچه‌ به‌ حقّ نازل‌ شده‌ است،‌ فروتن‌ و تسلیم‌ باشند؟

عدی بن الرعلاء الغسانی گفته‌ است:

لیس مَن مات فاستراح بمیت

إنما المیت میت الأحیاء

«مردن و بدنبالش استراحت جاودان، مرگ نیست، مرگ واقعى مرگ آن‌هایى است که بظاهر، زنده و براستى چون مردگانند.»

مولانا می‌گفت:

گفت می‌جویم ز هر سو آدمی

 که بود حَی از حیات آن دمی [مثنوی:دفتر پنجم]

«از حسن بصری سؤال کردند که: یا شیخ، دل‌های ما خفته است که سخن تو در دل‌های ما اثر نمی‌کند، چه کنیم؟ گفت: کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد، دل‌های شما مُرده است که هر چند می‌جنبانی بیدار نمی‌گردند.»

اگر «دِل زنده» تا این حدّ مطلوب است و ضامن یک زندگی معنوی و خداپسند، طبیعی است که حسّاسیت و مراقبه و دقت در احوال دل و نشانه‌های نگرانی‌آور آن، محل توجه معلمان معنوی باشد.

ابن‌عطا می‌گوید هر گاه متوجه شدی که با از دست دادن فرصت‌های عبادت و اعمال صالح محزون نمی‌شوی و از ارتکاب لغزش‌ها، ندامت و پشیمانی در دل نداری، بیمناک باش از این که دچارِ مُرده‌دلی شده باشی.

دلی که حیات معنوی دارد، هنگامی که فرصت‌های معنوی را از دست می‌د‌هد، غمناک می‌شود و چون لغزش و خطا و بدفعلی‌ای از او سر می‌زند، پرآزرم و متأسف می‌گردد.

مولانا و شمس تبریز در جهت تعلیم این آموزه حکایتی پرداخته‌اند و با ما در میان نهاده‌اند. این حکایت البته در منابع معتبر روایی نیست، اما عارفان چندان دغدغه‌ی اعتبار روایت‌های تاریخی را نداشته‌اند. غرض، درس و رهنمودی بود که می‌خواستند با مخاطبان خود در میان بنهند. داستان از این قرار است که روزی یکی از یاران پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به نماز جماعت دیر می‌رسد و وقتی متوجه فوت شدن فضیلت جماعت می‌شود، آهی سوزان می‌کشد و مرد روشن‌دلی که از ارزش و قدر آن «آه» و آن لب‌گزیدن و حسرت خوردن واقف است با او معامله‌ای می‌کند. می‌گوید این حسرت و آه را به من بده و من پاداش نماز جماعت را به تو می‌دهم.

«گفت: نماز کردند؟ گفت: آری. گفت: آه.

یکی گفت: نماز همه عمرم به تو دهم، آن آه را به من ده.»[مقالات شمس]

آن یکی می‌رفت در مسجد درون

مردم از مسجد همی‌آمد برون

گشت پرسان که جماعت را چه بود

 که ز مسجد می‌برون آیند زود

آن یکی گفتش که پیغامبر نماز

با جماعت کرد و فارغ شد ز راز

تو کجا در می‌روی ای مرد خام

چونک پیغامبر بدادست السلام

گفت آه و دود از آن آه شد برون

آه او می‌داد از دل بوی خون

آن یکی گفتا بده آن آه را

وین نماز من تو را بادا عطا

گفت دادم آه و پذرفتم نماز

او ستد آن آه را با صد نیاز

شب بخواب اندر بگفتش هاتفی

که خریدی آب حیوان و شفا [مثنوی: دفتر دوم]

سعدی می‌گفت:

دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود

هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست

غالباً حسرت‌ها، اندوه‌‌ها و ندامت‌های ما در رابطه با از کف دادن فرصت‌های مادی زندگی، یا نرسیدن به آنچه دلخواه ما در امر «داشتن» یا «نمایاندن» است. کمتر غصه می‌خوریم که «بودن» ما دچار رخوت شده و وجود معنوی ما لاغر و نحیف گشته است. اِوِلین آندرهیل می‌گوید:

«ما عمدتاً زندگی پراکنده و پریشیده‌ی خود را در کار صَرفِ سه فعلِ «خواستن»، «داشتن» و «انجام دادن» به پایان می‌رسانیم، غافل از اینکه هیچ‌یک از این افعال هیچ‌گونه اهمیت اساسی‌ای ندارند، مگر تا آنجا که فعل بنیادی «بودن» از آن‌‌ها فراتر رود و آن‌‌ها را در بر بگیرد؛ و این «بودن» گوهر حیات معنوی است.»[حیات معنوی، اِوِلین آندرهیل]

شمس تبریز می‌گفت: «اکنون وصیت این است: روزی در پیش است که آن را «روزِ تغابن» گویند که «آه! چه کردیم؟» آن هیچ سودی ندارد. اما تغابُن [حسرت] این ساعت سود دارد.»[مقالات شمس]

افسوس که آنچه برده‌ام باختنی است

بشناخته‌‌ها تمام نشناختنی است

برداشته‌ام هر آنچه باید بگذاشت

بگذاشته‌ام هر آنچه برداشتنی است

بدون امتیاز