بر سفره‌ی معنوی ابن‌عطاء سکندری- بخش اول

نویسنده: 
صدیق قطبی
بر سفره‌ی معنوی ابن‌عطاء سکندری- بخش اول

ابن‌عطا‌ءالله سكندری، ملقب به شیخ كبیر، عارف و فقیه مالكى‌ و از مشایخ بزرگ طریقت شاذلیه است که در قرن هفت هجری و در اسكندریه دیده به جهان گشود. حِكَم(:حکمت‌های) ابن عطا، به‌گمان برخی، خلاصه‌ی آراء و تعالیم ابن‌عطاءالله در تصوف است و آنچه پس از آن نوشته است، در واقع جز شرح و تفصیل آن نیست، ازاین‌رو ابن‌عطاءالله به «صاحب الحِكَم» شهرت یافت. حِكَم ابن عطا نه‌ تنها در میان صوفیه، بلكه نزد فقها نیز اعتبار خاص حاصل كرد و در زمره‌ی كتاب‌هایى درآمد كه فقها به تدریس آن «اجازه» مى‌دادند.

تاریخ ولادتش دانسته نیست، اما به یاری برخى شواهد و قرائن مى‌توان حدود آن را یافت. ابن‌عطاءالله خود در لطائف گفته است كه مدت 12سال در خدمت ابوالعباس مرسى به سر برده و این مصاحبت تا آخرین روز حیات مرسى ادامه داشته است. مرسى در 686ق/1287م درگذشته و بنابراین تاریخ آشنایى ابن‌عطاءالله با وی 674ق/1275م بوده است. از آنجا كه وی پیش از آشنایى با مرسى فقیهى معروف بوده، بى‌شك سال‌های نوجوانى را پشت‌سر گذاشته بوده است. ازاین‌رو تاریخ ولادت او باید در حدود 650ق/1252م بوده باشد.

ابن‌عطاءالله برای فرقه‌ی شاذلیه اصولى تدوین كرد و مایه‌ی رشد و گسترش آن در اندلس، مغرب، آسیای صغیر و نقاط دیگر شد. آراء وی نه تنها بر صوفیه، بلكه بر عرفای مسیحى نیز تأثیر نهاده و آسین پالاسیوس تأثیر آراء او را بر یوحنای صلیبى محتمل دانسته است. اهمیت ابن‌عطاءالله در تاریخ تصوف اسلامى علاوه بر ارائه‌ی نظریات بدیعى كه خاص اوست، كوششى است كه در نظام بخشیدن به آراء صوفیه‌ی پیش از خویش به كار برده است.

ابن‌عطاءالله برخلاف استاد خود ابوالعباس مرسى و پیر او ابوالحسن شاذلى كه آثاری از خود بر جای نگذاشتند، تألیفات بسیاری داشته كه تنوع مطالب آن‌‌ها حاكى از احاطه‌ی وی به شُعبِ مختلف علوم آن زمان است. وی شعر نیز مى‌سروده، اما اكنون جز دو قصیده و چند بیت پراكنده از او بر جای نمانده است. از برخى تألیفات وی نیز نامى در دست نیست.

الحِكَمُ العطائیة (حِكَمِ ابن‌عطاءالله السكندری)، كه مهم‌ترین اثر اوست. تاریخ تألیف آن دانسته نیست، اما از آنجا كه مؤلف در كتب دیگر خویش بار‌ها از آن یاد كرده، به یقین مى‌توان گفت كه از نخستین تألیفات او بوده است و نیز از آنجا كه وی این كتاب را به استاد خویش ابوالعباس مرسى تقدیم داشته، قاعدتاً تاریخ تألیف آن باید پیش از 686ق/1287م، تاریخ درگذشت مرسى بوده باشد. برخى بر آنند كه حِكَم، خلاصه‌ی آراء و تعالیم ابن‌عطاءالله در تصوف است و آنچه پس از آن نوشته است، در واقع جز شرح و تفصیل آن نیست. ازاین‌رو ابن‌عطاءالله به «صاحب الحِكَم» شهرت یافت و آوازه‌ی این كتاب به مغرب و اندلس نیز رسید. یكى از عوامل مهمى كه حكم را در میان آثار ابن‌عطاءالله و سایر كتب عرفانى ممتاز ساخته، آن است كه این كتاب آمیزه‌ای است از احكام شرعى و آداب سلوك با فلسفه و حكمت و علم‌المعرفة كه در قالب مواعظ و كلمات قصار و به شیوه‌ی صوفیان با ایهام و استعاره و مجاز بیان شده است. ازاین‌رو حِكَم نه تنها در میان صوفیه، بلكه نزد فقها نیز اعتبار خاص حاصل كرد و در زمره‌ی كتاب‌هایى درآمد كه فقها به تدریس آن «اجازه» مى‌دادند. بى‌سبب نیست كه مرسى آن را با احیاءالعلوم غزالى مقایسه كرده و گفته است كه ابن‌عطاءالله مقاصد مؤلف احیاءالعلوم را نیكوتر از خود او بیان داشته است.

ابن‌عطاءالله در نوشتن حِكَم نه به ترتیب منطقى موضوعات و فصل‌بندی كتاب توجه داشته و نه به هماهنگى و یك‌دست بودن اسلوب نگارش. اصولاً حِكَم به شیوه‌ی كتب دیگر آن عصر تألیف نشده است. شاید به همین سبب باشد كه مطالب آن را حاصل احوالى دانسته‌اند كه بر ابن‌عطاءالله عارض شده و او بى‌آنكه قصد تألیف داشته باشد، به ثبت آن‌‌ها پرداخته است. در این كتاب گاهى یك معنى به چند صورت مختلف بیان شده است و گاهى از یك جمله‌ی آن مى‌توان معانى مختلف استنباط كرد و همین امر سبب شده كه بر این كتاب كوچك تفاسیری مفصل و مختلف و گاه متضاد نوشته شود. در پاره‌ای از موارد شیوه‌ی بیان مؤلف به شعر نزدیك مى‌شود و علاوه بر آوردن تشبیهات و استعارات از سجع، جناس، مقابله و صناعى بدیع دیگری بهره مى‌جوید. این كتاب از همان آغاز مورد توجه اهل عرفان و ادب بوده و تاكنون بیش از 24شرح بر آن نوشته شده و چندین‌بار نیز به نظم درآمده و به زبان‌های مختلف ترجمه شده است.

[با تلخیص فراوان از: دائرة المعارف بزرگ اسلامی، جلد چهارم]

***

تکریم دیگران و ستّاری خداوند

«مَن أکرَمَک فإنّما أکرمَ فیکَ جمیلَ سترِه، فالحمدُ لِمَن سَتَرَک، لَیسَ الحمدُ لِمَن أکرَمَک وشکَرَک»

ترجمه: هر که تو را گرامی داشته و تکریم کند در واقع پوشش و ستّاریِ زیبای خداوند را تکریم کرده است، بنابراین حمد و ستایش فراخورِ ذاتی است که تو را ستّاری کرده و پوشانده است و نه آن‌که تکریمت کرده و سپاس‌گزارده است.

شرح:

دیگرانی که ما را می‌ستایند و تحسین می‌کنند از حقیقت حال ما و گناهان قلبی و باطنی و گناهان ظاهری‌ که در نهان مرتکب شده‌ایم، ‌بی‌خبرند؛ چرا که خداوند، جامه‌ی ستّاری خود را بر روی ما گسترانده است. در واقع دیگران، پوشش و ستاری خداوند را می‌ستایند و تحسین می‌کنند که حقیقت نازیبای احوال ما را از دیده‌‌ها پنهان داشته است. حال که چنین است، شایسته است پس از آ‌ن‌که مورد تحسین و تکریم دیگران واقع می‌شویم، خداوندی را بستاییم که ما را ستّاری کرده است و قدردان او باشیم و متوجه لطف و چشم‌پوشی و ستّاری مهربانانه‌ی او گردیم. در چنین مواقعی، این خداوند است که درخورِ سپاس و تقدیر است و نه ستایندگان و تکریم‌کنندگان ما.

*

در مذمت خودپسندی

«أصلُ کلُّ معصیةٍ وغَفلَةٍ وشَهوَةٍ الرّضا عن النفس، واصلُ کلِّ طاعةٍ ویقظَةٍ وعفَّةٍ عدمُ الرضا مِنک عنها، و لأن تَصحَبَ جاهلاً لایرضی عن نفسه، خیرٌ لک مِن أن تصحبَ عالماً یرضی عن نفسه، فأی علمٍ لعالِمٍ یرضی عن نفسه؟ وأی جهلٍ لجاهلٍ لایرضی عن نفسه؟»

 ترجمه: ریشه و خاستگاه هر معصیت و غفلت و شهوتی، از خود راضی بودن است و ریشه و خاستگاه هر طاعت و بیداری و پاک‌دامنی، ناخرسندی از خود است و اگر تو با فرد نادانی هم‌صحبتی کنی که از خود راضی نیست برایت بهتر است از اینکه با عالم و دانشمندی مصاحبت کنی که از خود راضی است، عالمی که از خود رضایت دارد، دیگر دانش و بینشی ندارد و نادانی که از خود رضایت ندارد، دیگر نادانی‌ای ندارد.

شرح:

از مشهورات است که «أنفعُ المعارفِ معرفةُ النفسِ» یعنی سودمندترین شناخت‌ها، شناخت خویشتن است. فردی که دانایی فراوان دارد اما از وضعیت خود رضایت دارد، نشان از آن دارد که از حقیقت وجود خویش در بی‌خبری است. چگونه می‌توان ضعف‌های عمده‌ای را که در ما وجود دارد، نادیده گرفت و وضعیت موجود خود را مطلوب پنداشت. آن‌که از ضعف‌‌ها و کاستی‌های خود باخبر است، می‌تواند در پی به‌سازی و اصلاح خود برآید و روند رو به جلو داشته باشد و هر که نسبت به وضعیت خود راضی و خرسند باشد، درجا می‌زند و متوقف می‌گردد. اگر چه نادانی‌های فراوان داشته باشیم، همین که علم به ضعف‌های خود داشته و از وضعیت فعلی خود راضی نباشیم به مراتب بهتر از آن است که دانسته‌های فراوان داشته و از خود راضی باشیم. ابن‌عطاء سکندری توصیه می‌کند که مصاحبت با عالِمان از خود راضی نداشته باشیم؛ چرا که ما را هم با خود به ورطه‌ی درنگ و توقف و درجا زدن می‌کشانند.

*

ستایش دیگران و نکوهش خویشتن

«الناسُ یمدَحونکَ لِما یظُنُّونَه فیکَ، فَکُن أنتَ ذامّاً لِنَفسِکَ لِما تَعلَمُه مِنها»

ترجمه: مردمان تو را بر اساس گمانی که در تو می‌برند می‌ستایند، بنابراین تو نکوهش‌گر خود باش؛ چرا که نسبت به خویش، علم داری.

شرح:

ستایش دیگران در حقّ ما مبتنی بر گمانه‌زنی و ظن‌ است. دیگران تنها ظواهر و اعمال جوارحی ما را می‌بینند و بر اساس آن داوری کرده و از روی حسن ظن ما را می‌ستایند و مدح می‌کنند. اما شناخت ما از حقیقت احوال خودمان بر اساس «علم» است و بصیرت و بینایی که نسبت به خود داریم به مراتب بیشتر از دیگران است. در قرآن کریم می‌خوانیم: «بَلِ الْإِنسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ»[قیامة:14](بلکه انسان از وضع خودش آگاه است.) اگر دیگران تنها بر اساس گمان و ظنّ ما را می‌ستایند، شایسته‌ است که ما بدین ستایش غرّه نشده و خود هم به مدح و تحسین خود نپردازیم؛ بلکه با توجه به «علمی» که در رابطه با خود داریم، ابعاد تاریک و ظلمانی وجود خود را دیده و نکوهش کنیم. نمی‌توان «علم» خود را وانهاد و به «ظنّ» دیگران دل‌خوش کرد.

ملک دینار می‌گوید: «تا خلق را بشناختم هیچ باک ندارم از آنکه مرا مدح گویند یا ذم، از جهتِ آنکه ندیدم ستاینده الا اغراق‌کننده و نکوهنده الا اغراق‌کننده.»[تذکرة‌الاولیا]

*

بهشت نقد

«جلّ ربنا أن یعاملَه العبدُ نقداً فیجازیه نَسیئةً»

ترجمه: پروردگار ما منزه‌ از آن است که بنده با او نقداً معامله کند و او پاداشش را با تأخیر و به نحوِ نسیه ادا کند.

«کفی العامِلینَ جزاءً ماهوَ فاتحُهُ علی قلوبِهم فی طاعتِه وما هوَ موردُه علیهم مِن وجودِ مؤانَسَتِه»

ترجمه: سالکان و کوشندگان را همین پاداش و دستاورد بس است که خداوند دل‌هایشان را رو به طاعت خویش می‌گشاید و شمّه‌ای از مؤانست و قرابت خویش را بر ایشان جاری می‌کند.

«مَن وجدَ ثمرةَ عمله عاجلاً فهوَ دلیلٌ علی وجودِ القَبولِ آجلاً»

ترجمه: هر کس میوه‌ و برکتِ اعمالش را بی‌درنگ دریافت کند، خود نشانه‌ای است از مقبولیت اعمال در آینده.

شرح:

در سه حکمتی که گذشت، ابن‌عطا از آثار فرخنده‌ای که اعمال خالصانه در همین زندگی دنیوی فرد بر جای می‌نهند، سخن می‌گوید.

در حکمت نخست می‌گوید، جلالت و منزلت خداوند فراتر از آن است که پاداش بنده‌اش را با تأخیر بدهد و تنها ذخیره‌ی آخرتش گرداند؛ بلکه در همین دنیا، نعمات و مواهب خود را مشمول حال فرد می‌گرداند.

در حکمت بعدی، گشودگی‌ دل، انشراح صدر، توفیق انابت، طاعت و بهره‌مندی از لذت حضور و انس با خداوند را از پاداش‌های بی‌درنگ و زودهنگامی قلمداد می‌کند که حتی اگر پاداش‌های اخروی نبودند، سالکان را کفایت می‌نمود.

و در حکمت پایانی، چشیدن زود‌هنگام حلاوت طاعات را نشانه‌ای از مورد قبول واقع شدن اعمال در درگاه خداوند می‌داند و گشایش و انبساطی را که در اثرِ اعمال صالح، عاید فرد می‌شود، دلیلی بر صحت و مقبولیت عمل تلقی می‌کند.

ابوسلیمان دارایی گفته است: «هر عمل که آن را در دنیا به نقد ثواب نیابی بدان که آن را در آخرت جزایی نخواهی یافت.»[تذکر‌ة‌الاولیا]

بخش قابل توجهی از آثار و ثمرات اعمال ما در همین دنیا متوجه ما می‌شود و مؤمنان راستین، پیش از وارد شدن به مینوی جاودانه‌‌ی اخروی، در همین دنیا، بهشتی معنوی-روانی تجربه می‌کنند و لذت ناشی از بندگی و ایمان و حلاوت و گیرایی مناجات و انس با خداوند، پاداش زود‌هنگام و عاجل اعمال معنوی فرد است. شمس تبریز گفته است: «عالم حق فراخنایی است، بسطی بی‌پایان عظیم.»

بنا به تصریح قرآن، مؤمنانی که عامل به صالحات هستند، از حیاتی طیبه و پیراسته بهره‌مند خواهند بود: (مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکرٍ أَوْ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیینَّهُ حَیاةً طَیبَةً...)[‌نحل:97] و از تنگناهای روانی و وجودی که منکرین و معاندین تجربه می‌کنند، عافیت و مصونیت دارند: (وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکا...)[طه:124]

معروف کرخی گفته است: «عارف را اگر هیچ نعمتی نبُوَد، او،‌ خود،‌ همه در نعمت است.»[تذکر‌ة‌الاولیا]

ابن‌تیمیه از عارفی نقل می‌کند که گفته است: «گاهی در حال و هوایی هستم که با خود می‌گویم اگر اهل بهشت چنین حالتی را دارا باشند، حقیقتاً زندگی مطبوعی دارند.» ابن‌قیم الجوزیه در احوال یکی دیگر از مشایخ آورده که گفته است: «اگر شاهان و شاه‌زادگان از احوال خوش ما اطلاع داشتند، با شمیرهایشان به سراغ ما می‌آمدند و بر سر آن حال‌های خوش با ما می‌جنگیدند.» هم او از ابن‌تیمیه نقل می‌کند که گفته است: «در دنیا بهشتی وجود دارد که هر کس بدان داخل نشود، به بهشت اخروی داخل نخواهد شد.»(إنَّ فِی الدُّنیا جَنَّةٌ مَن لَم یدخُلها لا یدخُل جَنَةَ الآخِرةِ)

*

حقیقت رجاء به رحمت خداوند

«الرّجاءُ ماقارَنَه عملٌ و إلا فهوَ أُمنیةٌ»

ترجمه: رجاء حقیقی آن است که عمل به همراه دارد و در غیر این صورت، آرزواندیشی است.

شرح:

«رجاء» یکی از حالات مطلوب ایمانی است که وجودش انگیزاننده و محرک به پیش‌روی و تقدم معنوی است. رجاء که در لغت به معنای امید داشتن و طلب کردن است، در قرآن به عنوان وصفی محمود و سجیه‌ای ستودنی ذکر شده و یکی از صفات اهل ایمان قلمداد شده است:

(...یبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیهُمْ أَقْرَبُ وَیرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَیخَافُونَ عَذَابَهُ...)[اسراء:57]

...کسانی که از همه مقرب‌ترند، خود به پروردگارشان تقرب می‌جویند و به رحمت او امید دارند و از عذاب او بیم‌ناک‌اند... .

(أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّیلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا یحْذَرُ الْآخِرَةَ وَیرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ...)[زمر:9]

آیا کسی که در پاس‌هایی از شب، گاه به سجده و گاه بر پا، نیایش‌گر است و از آخرت بیم و به رحمت پروردگارش امید دارد [بهتر است یا مشرک غافل ناسپاس]... .

هر اندازه «رجاء» و امید و اشتیاق به رحمت خداوند نیکو و پسندیدنی است، «امانیّ» و آرزوهای خیال‌بافانه، نکوهیدنی و ناشایست است. در بسیاری از مواقع میان «رجاء» و «أمنیة/آرزوخواهی» خلط و اشتباه روی می‌دهد. رجاء و طلب راستین، به عمل و حرکت می‌انجامد و آرزو‌ها و أمانیّ که در ادبیات قرآنی مذموم و نکوهیده است، دست روی دست نهادن، دل‌خوش کردن به خیالات واهی، درجا زدن و پا پس کشیدن به همراه دارد.

ابوالحسن پوشنگی گفته است: «تصوف کوتاهی اَمَل است و مداومت بر عمل.»[تذکرة‌الاولیا]

شقیق بلخی گفته است: «علامت خوف ترک محارم است و علامت رجا طاعتِ دایم است و علامت محبت شوق و انابت لازم است».

قرآن کریم آنانی که خود را در دایره‌ی امن و بی‌خطری می‌پندارند و لذا دست از عمل می‌کشند، سخن می‌نکوهد و زیانبارشان می‌خواند:

(أَفَأَمِنُواْ مَکرَ اللّهِ فَلاَ یأْمَنُ مَکرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ)[اعراف:99]

آیا از مکر الهی ایمنند؟ در صورتی که جز زیانکاران کسی از مکر الهی [به خیال خویش‌] ایمن نیست‌.

و برای آرزوهای میان‌تهی و عاری از هرگونه اقدام و خیزش و عمل، وزن و وقعی قایل نیست:

(لَّیسَ بِأَمَانِیکمْ وَلا أَمَانِی أَهْلِ الْکتَابِ مَن یعْمَلْ سُوءًا یجْزَ بِهِ وَلاَ یجِدْ لَهُ مِن دُونِ اللّهِ وَلِیا وَلاَ نَصِیرًا)[نساء:123]

[وعده الهی‌] بر وفق آرزوهای شما و آرزوهای اهل کتاب نیست، هرکس مرتکب ناشایستی شود، جزای آن را می‌یابد و برای خود در برابر خداوند یار و یاوری نمی‌یابد.

و فریفته شدن به آرزوهای خیال‌بافانه و وهم‌آمیز را از عوامل خسران و شوربختی می‌داند:

(...وَغَرَّتْکمُ الْأَمَانِی حَتَّى جَاء أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّکم بِاللَّهِ الْغَرُورُ)[حدید:14]

... و آرزو‌ها شما را فریفت، تا آنکه فرمان الهی [مرگ‌] در رسید، و [شیطان‌] فریبکار شما را در حق خداوند فریب داد.

قرآن کریم، نمونه‌ها‌یی از آرزواندیشی و گرفتار «امانی» شدن را به ما متذکر می‌شود. خیالات بی‌پشتوانه‌ و زاییده‌ی خواب و خیال برخی از امت‌های پیشین که دست به هر عمل ناشایستی می‌زدند و خود را فریب می‌دادند و می‌گفتند چون از سلاله‌ی انبیا هستیم، جز چند روز اندک‌شمار داخل دوزخ نمی‌گردیم:

(وَقَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَیامًا مَّعْدُودَةً...)[بقرة:80]

و گویند آتش دوزخ جز چند روز اندکشمار به ما نمی‌رسد... .

و یا فریب‌خوردگان آرزوهای بی‌دلیلی که به دعاوی عریض و طویلی دل‌خوش می‌داشتند و می‌گفتند فرزندان و محبوبان و مقرّبان درگاه خداوند هستند:

(وَقَالَتِ الْیهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاء اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ...)[مائده: 18]

و یهودیان و مسیحیان گفتند ما پسران خدا و دوستان او هستیم... .

در خبری منسوب به پیامبر اسلام-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آمده است: «لیس الایمان بالتمنی و لا بالتحلی و لکن ما وقر فی القلب و صدقه العمل.» یعنی: ایمان، خودآرایی و آذین‌بستن و آرزوپروردن نیست، بلکه ایمان، حقیقتی است که در قلب جای می‌گیرد و رفتار آدمی آن را تصدیق و تأیید می‌کند.

حمد گفتی کو نشان حامدون

نه برونت هست اثر نه اندرون

چون ز چشمه آمدی چونی تو خشک

ور تو ناف آهویی کو بوی مشک

زانک می‌گویی و شرحش می‌کنی

چون نشانی در تو نامد ای سَنی

در رخت کو از می‌دین فرّخی

گر بدیدی بحر کو کفِّ سَخی [مثنوی معنوی]

اگر امید به رحمت خداوند موجب بی‌عملی و سست‌همتی شد، نشان از آن است که امید حقیقی و مطلوب نبوده و «أمانی» نکوهیده و آرزوهایی راه‌زن بوده است.

*

زیر هر یا ربّ تو لبیک‌هاست

«لایکُن تأخُّرُ أمَدِ العطاءِ مَعَ الالحاحِ فی الدعاءِ موجباً لیأسکَ. فهوَ ضَمِنَ لَکَ الإجابةَ فیمایختارُهُ لکَ لافیما تَختارُهُ لِنَفسِکَ، وفی الوقتِ الذی یریدُ، لافی الوقتِ الذی تُریدُ.»

ترجمه: «تأخیر در اجابت و عطای خداوند در حالی‌که پافشاری و مداومت در دعا داری، نباید موجب یأس و نومیدی‌ات شود؛ چرا که خداوند تضمین کرده است، آن‌گونه اجابتت کند که خود می‌خواهد و می‌پسندد و نه آنچه تو برای خود برمی‌گزینی و در وقتی که خود می‌خواهد و نه در وقتی که تو می‌طلبی.»

شرح:

از مراتب جود و فضل واسعه‌ی خداوند یکی این است که بندگانش را به دعا کردن واداشته است و خود نیز وعده‌ی قطعی اجابت و استجابت را پیشاپیش به‌ ایشان داده است:

(وَقَالَ رَبُّکمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکمْ...)[غافر:60]

و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را... .

(وَإِذَا سَأَلَک عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ...)[بقرة:186]

و هرگاه بندگان من، از تو درباره‌ی من بپرسند، [بگو] من نزدیکم و دعاى دعاکننده را -به هنگامى که مرا بخواند- اجابت مى‌کنم... .

«إنّ ربَّکم حییٌّ کریمٌ یستحیی مِن عبده إذا رفع یدیه أن یَرُدّهما صِفراً»[روایت از ابوداود]

پروردگار شما پرآزرم و کریم است، پس بنده‌ای که دستان نیاز به سوی او بالا برده است، شرم می‌کند که خالی و تهی بازشان گرداند.

جالب این است که توفیق دعا کردن، خود موهبتی بزرگ است که مسبوق به دعایی دیگر نیست و محضِ جود و لطف خداوند است:

این طلب در ما هم از ایجاد توست

رستن از بیداد یا رب داد توست

بی‌طلب تو این طلب‌مان داده‌ای

بی‌شمار و حد عطا‌ها داده‌ای [مثنوی: دفتر اول]

در مواضع متعددی قرآن کریم به آموزش شیوه و طرز دعا کردن پرداخته است و این خود نشان از گستره‌ی رحمت خداوند دارد که علاوه بر فرمان دادن بندگان به دعا و طلب و تضمین استجابت، حتی شیوه‌ی دعا کردن را هم به آنان آموخته است:

این دعا هم بخشش و تعلیم توست

گر نه در گلخن گلستان از چه رُست

ما ز حرص و آز خود را سوختیم

 وین دعا را هم ز تو آموختیم

حرمت آن که دعا آموختی

 در چنین ظلمت چراغ افروختی

چون دعامان امر کردی ای عجاب

 این دعای خویش را کن مستجاب

هم دعا از تو اجابت هم ز تو

 ایمنی از تو مهابت هم ز تو [مثنوی معنوی]

در عمل بسیار اتفاق می‌افتد دعایی که می‌کنیم با تأخیر قرین اجابت واقع می‌شود یا خواسته‌ی معلوم و مورد نظرمان به ما عطا نمی‌شود. ابن‌عطاء سکندری در این حکمت، در پیِ تبیین این اتفاق است. او می‌گوید خداوند تعهد کرده است که دعای بنده‌اش را اجابت کند اما نه به شیوه‌ای که خودِ بنده می‌خواهد بلکه به شیوه‌ای که خودش می‌پسندد و مصلحت می‌بیند و به لحاظ زمانی هم، در موعد و هنگامی که خودش صلاح می‌بیند و نه موعد و زمانی که بنده خواستار تحقق دعا است. اما قدرِ یقینی این است که هیچ دعایی بی‌اجابت باقی نمی‌ماند و اگر خواسته‌ی مورد نظر فرد برآورده نشود، در ازای آن، ضایعه و مصیبتی از وی دفع می‌گردد. در حدیث نبوی می‌خوانیم:

«و ما علی الأرض مُسلمٌ یدعو اللهَ تعالی بدعوةٍ إلّا أتاه إیّا‌ها أو صَرَف عنهُ من السّوء مثلها، ما لم یَدعُ بمأثمٍ أو قطیعةٍ رَحِمٍ.»[روایت از ترمذی]

هر مسلمانی که در روی زمین است، اگر از خداوند چیزی بخواهد، خداوند آن را به او عطا می‌کند و یا هم‌تراز آن، ضایعه و مصیبتی را از او دور می‌کند، به شرطی که دعایش حاوی گناه یا قطع صله‌ی رحمی نباشد.

آنچه که مسلم است این است که هر دعایی که بنده می‌کند، لبیکی از جانب خداوند به همراه دارد و هر سلامی که بر خدا می‌کند، هزاران علیک در پی دارد و به تعبیر سنایی:

یا ربی از تو زو دو صد لبیک

یک سلام از تو زو هزار علیک

مُنت‌ها تأخیر در اجابت و یا طرز متفاوتی از اجابت که مد نظر بنده نبوده است، حکمت‌‌ها و صلاح‌دیدهای خود را دارد. مولانا در دو حکایت زیر به تبیین این امر می‌پردازد. در حکایت نخست می‌گوید که گاهی تأخیر در اجابت به این خاطر است که اجابت زودهنگام، بنده را از تضرع و زاری محروم می‌کند، حال آن‌که «بی‌تضرع کامیابی مشکل است» عطا را دیر و با تأخیر می‌دهد؛ چرا که تضرع و مناجات بنده‌اش را دوست دارد و نمی‌خواهد بنده‌اش از مقام «نیاز و تضرع» فرو افتد:

ای بسا مخلص که نالد در دعا

تا رود دود خلوصش بر سما

پس ملایک با خدا نالند زار

کای مجیب هر دعا وی مستجار

بنده‌ی مؤمن تضرع می‌کند

او نمی‌داند به جز تو مستند

تو عطا بیگانگان را می‌دهی

از تو دارد آرزو هر مشتهی

حق بفرماید که نه از خواری اوست

عین تأخیر عطا یاری اوست

حاجت آوردش ز غفلت سوی من

آن کشیدش مو کشان در کوی من

گر بر آرم حاجتش او وا رود

هم در آن بازیچه مستغرق شود

گرچه می‌نالد به جان یا مستجار

دل شکسته سینه‌خسته گو بزار

خوش همی‌آید مرا آواز او

وآن خدایا گفتن و آن راز او

وانک اندر لابه و در ماجرا

می‌فریباند بهر نوعی مرا

بی‌مرادی مؤمنان از نیک و بد

تو یقین می‌دان که بهر این بود [مثنوی: دفتر ششم]

نکته‌ی ظریف و مهم دیگری که مولانا در یکی دیگر از حکایت‌های خود طرح می‌کند این است که نفسِ توفیق دعا داشتن و زاری و نیاز به درگاه بی‌نیاز بردن، نوعی اجابت و لبیک از جانب خداوند است و به تعبیر او: «زیر هر یا ربّ تو لبیک‌هاست»

آن یکی الله می‌گفتی شبی

تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی

گفت شیطان آخر ای بسیارگو

این همه الله را لبیک کو

می‌نیاید یک جواب از پیش تخت

چند الله می‌زنی با روی سخت

او شکسته‌دل شد و بنهاد سر

دید در خواب او خضر را در خضر

گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای

چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای

گفت لبیکم نمی‌آید جواب

زان همی‌ترسم که باشم رد باب

گفت آن الله تو لبیک ماست

وآن نیاز و درد و سوزت پیک ماست

حیله‌‌ها و چاره‌جویی‌های تو

جذب ما بود و گشاد این پای تو

ترس و عشق تو کمند لطف ماست

زیر هر یا رب تو لبیک‌هاست

درد آمد بهتر از ملک جهان

تا بخوانی مر خدا را در نهان

خواندن بی‌درد از افسردگیست

خواندن با درد از دل‌بردگیست [مثنوی: دفترسوم]

*

قدرشناسی و عادت‌زدگی

«مَن لَم یَعرِف قَدرَ النِّعَمِ بِوِجدانِها، عَرَفَها بِوُجُودِ فِقدانِها»

ترجمه: کسی که قدر و ارزش نعمت‌‌ها را در زمانی که موجودند، نداند، در زمان فقدان و غیابشان، خواهد دانست.

شرح:

وجود مستمرّ مواهب و نعمت‌های خداوندی در غالب موارد موجب می‌شود که عادت‌زده شده و قدرشان را ندانیم. حضور همیشگی چیزی معمولاً موجب می‌شود که دگر آن را نبینیم. در مسیر تماشای ما، غبارهایی از جنسِ عادت، کمین کرده‌اند. سهراب سپهری می‌گفت: «غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست» عادت‌زدگی را ره‌پویان معنوی از جنس معبودان باطل و شیاطین در کمین، دانسته‌اند. عین القضات همدانی می‌گفت: «راه مردان، که اصنام عادت را پاره پاره کردند، دیگر است؛ و راه نامردان و مدّعیان، که صنم عادت را معبود خود کردند، دیگر.» و گفته است:

«کم آدمی را بینی در وجود که از شیاطین عادت، زخمی، دو زخم، و ده زخم، و هزار زخم ندارد.»

وقتی قدر نعمت‌هایی را که موجود هستند نمی‌دانیم با از دست‌رفتنشان، حجاب عادت به کناری می‌رود و دست‌حسرت‌گزان، قدردانشان می‌شویم. گاهی لازم است تدابیری بیندیشیم تا از حضور و وجود مواهب زندگی «آشنایی‌زدایی» کنیم. گاهی امتحان‌های خداوندی در سلب نعمت‌‌ها به همین سبب و انگیزه است تا آدمی قدرشناس‌تر گردد. سعدی می‌گفت:

کسی که قیمت ایام وصل نشناسد

ببایدش دو سه روزی مفارقت کردن

برای این‌که از این عارضه‌ی عادت‌زدگی مصون باشیم، لازم است در زمانی که واجد نعمتی هستیم، تداعی و تصور کنیم که اگر این نعمت را نداشتیم یا از دست می‌دادیم، چه روی می‌داد و چقدر مشقّت و صعوبت متحمل می‌شدیم. این آیات تربیتی قرآنی، در همین زمینه قابل فهمند:

(قُلْ أَرَأَیتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیکمُ اللَّیلَ سَرْمَدًا إِلَى یوْمِ الْقِیامَةِ مَنْ إِلَهٌ غَیرُ اللَّهِ یأْتِیکم بِضِیاء أَفَلَا تَسْمَعُونَ * قُلْ أَرَأَیتُمْ إِن جَعَلَ اللَّهُ عَلَیکمُ النَّهَارَ سَرْمَدًا إِلَى یوْمِ الْقِیامَةِ مَنْ إِلَهٌ غَیرُ اللَّهِ یأْتِیکم بِلَیلٍ تَسْکنُونَ فِیهِ أَفَلَا تُبْصِرُونَ)[قصص:72-71]

بگو هان چه مى‏پندارید اگر خدا تا روز رستاخیز شب را بر شما جاوید بدارد، جز خداوند کدامین معبود براى شما روشنى مى‏آورد، آیا نمى‏شنوید؟ بگو هان چه مى‏پندارید اگر خدا تا روز قیامت، روز را بر شما جاوید بدارد؟ جز خداوند کدامین معبود براى شما شبى مى‏آورد که در آن آرام گیرید، آیا نمى‏بینید؟

(قُلْ أَرَأَیتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکمْ غَوْرًا فَمَن یأْتِیکم بِمَاء مَّعِینٍ)[ملک:30]

بگو به من خبر دهید اگر آب [آشامیدنى] شما [به زمین] فرو رود، چه کسى آب روان برایتان خواهد آورد؟

(أَفَرَأَیتُم مَّا تَحْرُثُونَ * أَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ * لَوْ نَشَاء لَجَعَلْنَاهُ حُطَامًا فَظَلْتُمْ تَفَکهُونَ *... أَفَرَأَیتُمُ الْمَاء الَّذِی تَشْرَبُونَ * أَأَنتُمْ أَنزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنزِلُونَ * لَوْ نَشَاء جَعَلْنَاهُ أُجَاجًا فَلَوْلَا تَشْکرُونَ * أَفَرَأَیتُمُ النَّارَ الَّتِی تُورُونَ * أَأَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنشِئُونَ)[واقعه:65-63 و72-68]

آیا آنچه را کشت می‌‏کنید، ملاحظه کرده‌‏اید؟ آیا شما آن را [بی‌‏یارى ما] زراعت می‌‏کنید یا ماییم که زراعت می‌‏کنیم؟ اگر بخواهیم قطعاً خاشاکش می‌‏گردانیم، پس در افسوس [و تعجب] می‌‏افتید... آیا آبى را که می‌‏نوشید، دیده‌‏اید؟ آیا شما آن را از [دل] ابر سپید فرود آورده‌‏اید یا ما فرودآورنده‌‏ایم؟ اگر بخواهیم آن را تلخ می‌‏گردانیم پس چرا سپاس نمی‌‏دارید. آیا آن آتشى را که برمی‌افروزید ملاحظه کرده‌‏اید؟ آیا شما [چوب] درخت آن را پدیدار کرده‌‏اید یا ما پدیدآورنده‌‏ایم؟

*

سنت استدراج

«خَف مِن وجودِ إحسانِهِ الیک ودوامِ إسائتکَ مَعهُ أن یکونَ ذلکَ استدراجاً لکَ (سَنَستَدرجُهم مِن حیثُ لایعلمون)[اعراف:182]»

ترجمه: وقتی خداوند به تو نیکی می‌کند و تو مدام در رابطه با او بدی می‌کنی، بیم‌ناک باش از این‌که این حالت، استدراج تو باشد. آنان را آهسته آهسته و به نحوی که در نیابند، فرو خواهیم گرفت.

شرح:

استدراج، غافلگیر کردن گناهکاران با نعمت‏ است. نوعی عذاب و عقوبت خداوندی که در پوشش نعمت‌های متوالی و رو به افزایش ظاهر می‌شود. هر گاه چیزی را تدریجاً و مرحله به مرحله بگیرند یا گرفتار سازند به این عمل استدراج گفته می‌شود. استدراج یکی از سنت‌های خداوندی است که در رابطه با تبه‌کاران و بد‌کرداران در پیش گرفته می‌شود. در خصوص افرادی که مواعظ و تذکارهای صالحان و داعیان در آنان اثری ننهاده و زنگار غفلت و نخوت را از صفحه‌ی دلشان نزدوده و شیوه‌های متنوع پنددهی و نصیحت درباره‌ی آنان بی‌ثمر مانده است.

خداوند متعال گاهی از باب تنبه و تذکر، دشواری‌‌ها و تنگناهایی را بر بندگان خود عارض می‌کند که جنبه‌ی تعذیب و عقوبت ندارند بلکه صرفاً تلنگری هستند برای به خود آمدن و تضرع و افتادگی:

(... فَأَخَذْنَاهُم بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یتَضَرَّعُونَ)[انعام:42]

و آنان را به تنگى معیشت و بیمارى دچار ساختیم، تا به زارى و خاک‌سارى درآیند.

اما وقتی تضرعی پدید نیامد و سرخوشیِ پرنخوتِ فرد فرو ننشست، دیگر خداوند درهای امکانات را بر روی او می‌گشاید:

(فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُکرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَیهِمْ أَبْوَابَ کلِّ شَیءٍ حَتَّىٰ إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ)[انعام:44]

پس چون آنچه را که بدان پند داده شده بودند، فراموش کردند، درهاى هر چیزى [از نعمت‌ها] را بر آنان گشودیم، تا هنگامى که به آنچه داده شده بودند شاد گردیدند؛ ناگهان [گریبان‌] آنان را گرفتیم، و یک‌باره نومید شدند.

در چنین حالتی، فرد مغروری که تذکر نپذیرفته، هم‌چنان به کردار ناصواب خود ادامه می‌دهد، اما امکانات رفاهی و اسباب دنیوی هم بی‌انقطاع در اختیارش قرار می‌گیرد تا آرام آرام به سوی ورطه‌ای هولناک بلغزد و بی‌اینکه متوجه باشد گرفتار تباهی و خسرانی عظیم گردد.

(وَالَّذِینَ کذَّبُوا بِآیاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیثُ لَا یعْلَمُونَ)[اعراف:182]

و کسانى که آیات ما را تکذیب کردند، به تدریج، از جایى که نمى‌دانند، گریبانشان را خواهیم گرفت.

بنابراین و با توجه به آیه‌ی پیش‌گفته، امکانات و اسباب دنیوی، نمی‌توانند همواره مایه‌ی مسرت و دلخوشی ما باشند؛ چرا که ممکن است از باب استدراج در دستان ما قرار گرفته باشند و نه موهبت و نعمتی از سرِ تکریم.

ابن‌عطاء سکندری قاعده‌ی روشنی به دست می‌دهد: هر گاه دیدی که رابطه‌ی نامطلوب و ناشایستی در رابطه با خداوند داری و از دیگر سو، امکانات و نعمت‌های خداوندی بی‌وقفه و درنگ، بر تو سرریز می‌شوند، به جای این‌که به وجود این اسباب و امکانات شاد و دل‌خوش شوی‌، باید بیم‌ناک و نگران باشی؛ چرا که این نشانه‌ی «استدراج» است.

*

دانش‌مندی یا بینش‌مندی؟

«خیرُ العلمِ ماکانتِ الخشیةُ مَعَه»

ترجمه: بهترین دانش‌‌ها دانشی است که «خشیت» به همراه دارد.

«العلمُ إن قارَنَه الخَشیةُ فلَکَ وإلا فعلیکَ»

ترجمه: دانش، اگر «خشیت» به همراه داشته باشد، به سود تو خواهد بود وگر نه به زیان توست.

شرح:

مطلقِ علم و دانش از منظر دینی پسندیده و مطلوب نیست. پیامبر–صلی‌الله‌علیه‌وسلم- از خدای خود، علمِ نافع و سودمند طلب می‌نمود و از علم بی‌‌ثمر به او پناه بُرده و می‌فرمود:

«اللهم إنّی أسألک علماً نافعاً»[به روایت ابن‌ماجه]

خداوندا! از تو علم‌ سودبخش می‌طلبم.

«اللهم إنّی أعوذ بک مِن علمٍ لا ینفعُ»[به روایت ترمذی و ابوداود]

خداوندا! از علم بی‌فایده به تو پناه می‌برم.

با توجه به دو حدیث پیش‌گفته، اولاً می‌توان فهمید که همه‌ی علوم از منظر دینی سودمند نیستند و دیگر این‌که از علوم بی‌ثمر باید پرهیز نمود.

ابن‌عطاء سکندری در حکمت نخست می‌گوید: بهترین علم و شناخت آن است که «خشیت» به‌دنبال داشته باشد و در حکمت بعدی به صراحت و شدت بیشتری عنوان می‌کند: علم و دانشی که عاری از «خشیت» باشد نه تنها به سود آدمی نیست، بلکه به زیان اوست.

راغب اصفهانی در معنای خشیت می‌گوید: «خوفٌ یشوبُهُ تعظیمٌ» یعنی بیم و ترسی آمیخته به تعظیم و بزرگداشت.

گاهی از چیزی ترس داریم بی‌اینکه هیبت و عظمت و جلالی برای آن قایل باشیم؛ اما گاهی ترس ما از کسی یا چیزی توأم با احساس جلال و هیبت و احتشام آن کس یا چیز است. خشیت، ترسی آمیخته با اجلال و تعظیم است.

در باب نسبت میان دانش و خشیت، در قرآن کریم می‌خوانیم:

(...إِنَّمَا یخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء...)[فاطر:28]

...تنها بندگان دانا و دانشمند، از خدا، ترس آمیخته با تعظیم دارند...

عالمان ربّانی و ارجمند از منظر قرآنی، کسانی‌اند که اهل خشیت باشند. نه این‌که دیگران از دانش بی‌بهره‌اند، بلکه به تعبیر قرآن:

(...وَلَٰکنَّ أَکثَرَ النَّاسِ لَا یعْلَمُونَ * یعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ)[روم:6-7]

...ولى بیشتر مردم نمى‌دانند. آنان ظاهرى -آنچه به دید چشم مى‌آید از آرایش و نمایش- از زندگانى دنیا مى‌دانند و از زندگانى پسین بى‌خبرند.

به تعبیر قرآن کسانی که علم‌شان به خشیت منتهی نشده، دانشی بی‌مغز و ظاهربین دارند و از شناخت عُمق و مغز امور محروم‌اند.

بنابراین وقتی قرآن بیان می‌کند که تنها عالمانند که در رابطه با خداوند به حالت خشیت دست می‌یابند، یعنی تنها دانش معتبر و مقبول و سودآور، دانشی است که چنین حالت درونی را در قلب آدمی بیافریند. دانشی که هیبت و جلال خداوند را بیش از پیش در دل فرد بکارد.

 

از منظر دینی و معنوی، دانش وقتی سودمند است که به نوعی بینش معنوی و عُمقی و روشن‌بینی منجر شود، همان تعبیری که مولانا در فیه‌مافیه دارد: «بعد از این دانشمندی را بمان، بینش‌مندی را پیش گیر.»

تا به‌جایی این بینش معنوی که در قرآن از آن با نام «خشیت» یاد می‌شود، نقش محوری و کانونی دارد که اهل معنا گفته‌اند دانشی که عاری از چنان بینشی باشد به مثابه‌ی چراغی است که در دست دزد نیمه‌شب قرار می‌گیرد و اسباب تعدّی و معصیت بیشتر می‌شود. ذاتی که درونی ظُلمانی و تیره دارد، چراغ دانش، زمینه‌ی طغیان بیشترش می‌گردد. سنایی گفته است:

چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب

چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر بَرَد کالا

موعظه‌‌ی عتاب‌آلود سعدی، سخن مشترک همه‌ی معلمان معنوی است که خوب است همیشه آویزه‌ی گوشِ ‌دل داریم:

نه محقق بوَد نه دانشمند

چهارپایی بر او کتابی چند

علم چندان که بیشتر خوانی

چون عمل در تو نیست نادانی

*

بنگر که چه می‌ورزی!

«إذا أردتَ أن تَعرِفَ قَدرَکَ عِندَهُ فَانظُر فی ماذا یقیمُکَ»

ترجمه: اگر می‌خواهی جایگاه و منزلت خود را در نزد خداوند دریابی، ببین که به چه کاری تو را گمارده است.

شرح:

جنید بغدادی می‌گفت: «علم آن است که قدرِ‌ خویش بدانی.»[تذکرة‌الاولیا]

گوهر معرفت و بینش این است که دریابیم در کجا ایستاده‌ایم و از چه مرتبه و منزلتی در نزد خداوند بهره‌مندیم. مولانا می‌گوید:

جان جمله علم‌ها این است این

که بدانی من کی‌ام در یوم دین [مثنوی: دفتر سوم]

بر همین اساس عارفان می‌کوشیدند سنجه‌هایی به‌دست دهند تا از وضعیت و منزلت خود آگاهی یابیم. خواجه عبدالله انصاری می‌گفت: «بنگر که چه می‌ورزی، می‌دان که همان ارزی.» ابن‌عطاء سکندری ترازوی ساده‌ا‌ی به دست ما می‌دهد تا به میزان ارج و قرب خود در نزد خداوند پی ببریم. می‌گوید ببین که خداوند تو را در کدامین مسیر و در چه سمت و سویی روانه کرده است و به چه کار و رسالتی مشغول داشته است و وجهه‌ی همّتت به کدامین سوست، آن‌گاه از جایگاه و منزلت خود در پیشگاه خداوند باخبر خواهی شد.

مولانا می‌گفت: «هر چیز که در جُستن آنی، آنی» در یکی از رباعیات او می‌خوانیم:

گر در طلب منزل جانی، جانی

گر در طلب لقمه‌ی نانی، نانی

این نکته‌ی رمز اگر بدانی، دانی

هر چیز که در جستن آنی، آنی

همو می‌گفت:

منگر اندر نقش زشت و خوب خویش

بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش

منگر آنک تو حقیری یا ضعیف

بنگر اندر همت خود‌ ای شریف [مثنوی: دفتر سوم]

با مراجعه به کلام خداوند درمی‌یابیم که نکوترین و ارجمندترین اشتغال و رسالت، رسالت و حرکت کسی است که دغدغه‌ی اصلی و کانونی‌اش فراخواندن دیگران به سمتِ خداوند است. نیک‌گفتارترین فرد را قرآن کریم این‌گونه توصیف می‌کند:

(وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ)[فصلت:33]

و کیست خوش‌گفتارتر از آن کس که به سوى خدا دعوت نماید و کار نیک کند و گوید: «من [در برابر خدا] از تسلیم‌شدگانم»؟

سه ویژگی در آیه‌ی فوق ذکر شده‌ است. دعوت کردن به سوی خداوند و صالحانه زیستن و عمل کردن و خود را عضو کوچکی از مسلمانان تلقی کردن؛ یعنی بی‌ادعا بودن و برای خود، موقعیت و منزلت و حقوق متمایزی از سایرین قایل نبودن.

کسی که با قول و عمل، دیگران را به درگاه خداوند دعوت می‌کند و خود در عمل صالح، کوشا و پیگیر است و بی‌هیچ ادعا و غرض و سودجویی‌ای خود را عضو معمولی و کوچکی از جرگه‌ی مسلمانان می‌داند، در چشم خداوند شامخ‌ترین مقام و رفیع‌ترین منزلت را داراست.

مولوی می‌گوید: تنها کسی «کارِ» واقعی و جدی دارد که مُرید (یعنی طالب و جوینده‌ی) خداوند است و دیگر اشتغالات، چون بازی‌های کودکانه، واهی و بی‌قدرند:

کار او دارد که حق را شد مرید

بهر کار او ز هر کاری برید

دیگران چون کودکان این روز چند

تا شب ترحال بازی می‌کنند [مثنوی: دفتر ششم]{ترحال: بازگشتن و کوچیدن}

مُرید در لغت یعنی طالب و جویای امری بودن. در قرآن به پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- امر شده که با مُریدان خداوند؛ یعنی طالبان و خواهندگان خداوند، هم‌نشین و ملازم باشد:

(وَاصْبِرْ نَفْسَک مَعَ الَّذِینَ یدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِی یرِیدُونَ وَجْهَهُ...)[کهف:28]

و خودت را با کسانى شکیبا بدار که پروردگارشان را بامداد و شبانگاه مى‌خوانند و او-ذات یا خشنودى او- را مى‌خواهند...

همسرِ عمران، با یقین به این حقیقت که هیچ‌چیز با ارزش‌تر از طلب و خدمت خداوند نیست، دختر دُردانه‌ی خود را آزاد و پیراسته از هر شائبه و قید و بندی، نذر خداوند می‌کند:

(إِذْ قَالَتِ امْرَأَتُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَک مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنِّی ۖ إِنَّک أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ)[آل‌عمران:35]

و چنین بود که همسر عمران گفت پروردگارا من آنچه در شکم دارم نذر کردم که آزاد از هر قید، در بند خدمت تو باشد، از من بپذیر که تو شنوای دانایی‌.

و چه تکریم و تشریفی در حقِّ موسی-علیه‌السلام- بالاتر از این‌ که خداوند متعال به او فرمود:

(وَاصْطَنَعْتُک لِنَفْسِی)[طه:41]

و تو را برای [اجرای اهداف] خود ساختم [و انتخاب کردم].

ابن‌عطا سکندری، متذکرمان می‌سازد که بنگریم به چه مشغولیم و کمر به خدمت چه کس یا چیزی بسته‌‌ایم تا با ارزیابی آن، به ارزش و جایگاهی که در چشم خداوند داریم، پی ببریم.

ببینیم آیا می‌توانیم چون مریم-علیهاالسلام- آزاده و ر‌ها از ماسوی، در خدمت خداوند باشیم که به گفته‌ی سعدی: «من از آن روز که در بند توأم آزادم» و آن‌گونه شویم که خلعتِ تشریفِ (وَاصْطَنَعْتُک لِنَفْسِی) که بالاپوش موسی-علیه‌السلام- شد، مشمول حال ما هم شود.

خواجه عبدالله انصاری چه خوش گفته است: «الهی! اگر یک‌بار بگویی: بنده‌ی من! از عرش بگذرد خنده‌ی من.»

*

تو اول بگو با کیان زیستی؟

«إذا أردتَ أن تَعرفَ قدرَ العَملِ الذی أنتَ فیه، فانظُر مَن یُشارکُکَ فیه.»

ترجمه: اگر می‌خواهی ارزش عملی را که بدان می‌پردازی بدانی، بنگر چه کس یا کسانی در آن عمل با تو همراهی و مشارکت می‌کنند.

شرح:

در این حکمت نغز، ابن‌عطاء سکندری قاعده‌ی کاربردی و ره‌گشایی به دست‌مان می‌دهد. برای پی‌بُردن به میزان اعتبار یک عمل، توجه به کسانی که در آن عمل با آدمی همراه و هم‌مسیراند، می‌تواند ملاک خوبی باشد. هر وقت دست به اقدامی می‌زنیم، خوب است با دقت وارسی کنیم چه کس یا کسانی در این اقدام ما را همراهی می‌کنند و پشتیبان و مؤید ما هستند.

نقل شده است که صحابی بزرگوار، سعد بن ابی‌وقاص-رضی‌الله‌عنه- در زمانی که عثمان بن عفان-رضی‌الله‌عنه- در محاصره بود به نزدش رفت و هنگام بیرون آمدن چشمش به عبدالرحمن بن عدیس و حکیم بن جبله افتاد. به نشانه‌ی اندوه یک دستش را بر پشت دست دیگرش زد و إنا لله و إنا إلیه راجعون گفته و افزود: «واللهِ أمراً هؤلاءِ رؤساؤُه لامرُ سوءٍ»[الطبقات الکبری، محمد بن سعد] قسم به خدا، کاری که این‌‌ها سران و رهبران آن هستند، کار بدی است.

نه‌تنها دوستان یک فرد، معرِّف شخصیت وی‌اند، که دوستان و همراهان ما در انجام یک کار، بیانگر قدر و شأن آن کار هستند.

شاعر گفته است:

تو اول بگو با کیان زیستی

پس آن‌گه بگویم که تو کیستی

در این زمینه می‌توان شعر را این‌گونه ترجمه کرد: تو اول بگو چه کسانی با تو در این عمل همکاری می‌کنند تا بگویم عملت چه شأن و وزنی دارد.

در شعری منسوب به عدی بن زید آمده است:

عَنِ المَرءِ لا تَسأَل وَسَل عَن قَرینه

فَکلُّ قَرینٍ بِالمُقارِنِ یقتَدی

«درباره‌ی خود فرد سؤال نکن و از هم‌نشین او بپرس؛ چرا که هرکس در خلق و خوی خود از هم‌نشین پیروی می‌کند.»

پیامبر خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرموده‌اند:

«المرءُ عَلَى دِینِ خَلیلِه، فَلینَظُر أحدُکم مَن یخالِل»[به روایت ترمذی و حاکم]

هرکس به طریق و روش دوست خود است، پس هریک از شما باید ببیند با چه کسی دوست می‌شود.

*

دوست نزدیک‌تر از من به من است

«قربُکَ مِنه أن تکونَ مُشاهداً لِقُربه، وإلا فَمِن أینَ أنتَ و وجودُ قُربه.»

ترجمه: نزدیک شدن تو به خداوند این است که تماشاگر و شاهدِ نزدیکی و قربِ او باشی؛ وگر نه تو کجا و نزدیک‌شدن به او!

شرح:

خداوند همواره به آدمی نزدیک بوده و هست. نزدیک شدن ‌و تقرب به خداوند با نزدیک شدن به دیگران بسیار متفاوت است. برای نزدیک شدن به خداوند طی کردن مسافت خاصی معنا ندارد. اساساً به تعبیر حافظ: «بُعد منزل نبوَد در سفر روحانی»

یکی از اسماء دلبرانه‌ی خداوند، نام «قریب» است. او «نزدیک» است. همیشه نزدیک بوده است. از رگِ جان هم نزدیک‌تر:

(...وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ)[ق:16]

...و ما به او از رگ جان نزدیکتریم.

(...إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُّجِیبٌ)[هود:61]

...بی‌گمان پروردگار من نزدیک و اجابت‌گر است.‌

(وَإِذَا سَأَلَک عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ...)[بقره:186]

و چون بندگانم درباره‌ی من از تو پرسش کنند، همانا من نزدیکم.

اگر او همیشه نزدیک بوده است، پس تقرُّب به خداوند چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ پاسخ ابن‌عطاء این است: نزدیک شدن به خداوند یعنی آگاه بودن از نزدیکی خداوند؛ یعنی زدودن و کنار زدن پرده و غبار غفلت از حقیقت قُربِ خداوند؛ یعنی مشاهده و تماشای نزدیکی او.

هر گاه در غفلت و بی‌توجهی نسبت به قریب بودن خداوند باشیم، از او دور افتاده‌ایم و هر گاه متوجه حقیقتِ نزدیکی مداوم او باشیم، به مقام قُرب او نایل گشته‌ایم.

دوست، نزدیک است. او همیشه نزدیک بوده است. این من و تو بوده‌ایم که از این حقیقت غفلت کرده‌ایم. تقرّب به خداوند؛ یعنی آگاهی از قُربِ خداوند. سعدی به زیباترین وجه این نکته‌ی ظریف را در قالب شعر بیان کرده است:

دوست نزدیک‌تر از من به من است

وین عجب‌تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او

در کنار من و من مهجورم

*

آخوربینی و آخِر بینی

«لو أشرَقَ لکَ نورُ الیقین لَرَأیتَ الدّارَ الآخرةَ أقربَ إلیکَ مِن أن تَرحَلَ الیها، و لَرأیتَ مَحاسنَ الدنیا قَد ظَهَرت کِسفَةُ الفناء علیها»

ترجمه: اگر روشنای یقین بر تو طلوع کند، خواهی دید که سرای آخرت به تو نزدیک‌تر از آنی است که بخواهی به آن بکوچی و خواهی دید که بر زیورهای دنیا، آثار زوال و فنا، پدیدار گشته است.

«الطَّی الحقیقی أن تَطوی مسافَةَ الدُّنیا عنکَ، حتَّی تری الآخرَةَ أقربَ الیکَ مِنکَ»

ترجمه: درنوردیدن و حرکت حقیقی آن است که مسافت دنیا را به تندی در هم بپیچی تا بدانجا که آخرت را از خویشتنت نیز نزدیک‌تر بیابی.

شرح:

ابن‌عطا می‌گوید اگر آدمی به مرتبه‌ی «حق الیقین» برسد به چنان حالی دست می‌یابد که گویا آخرت نزدیک‌تر از دنیا است و او هم‌اکنون مشاهده‌گر احوال و مشاهدِ آخرت است. چنان یقین راسخی از عواقب امور پیدا می‌کند، که هم‌اکنون آثار زوال و نابودی را در سراچه‌ی دنیا می‌بیند.

درست است که به لحاظ زمانی این جهان، بر جهان آخرت تقدم دارد، اما سالکان اهل‌یقین، در چنان «حالی» به سر می‌برند که گویا هم‌اکنون در سرای آخرت زندگی می‌کنند. در واقع، تجربه‌ی چنین حالی در مقام «حق الیقین» روی می‌دهد. وقتی از منظر «قیل و قال» به موضوع نگاه کنیم، جهان آخرت هنوز به سراغ ما نیامده است، اما وقتی از جایگاه «حال و احوال» به مسأله بنگریم، می‌شود به گونه‌ای بود که گویا هم‌اکنون در سرای آخرت هستیم. عارفان ما گاهی در تعبیر از این منازل، از واژه‌های شریعت و طریقت و حقیقت استفاده کرده‌اند. عزیزالدین نسفی می‌گوید:«شریعت، گفتِ انبیاست و طریقت، کردِ انبیاست و حقیقت دیدِ انبیاست. ای درویش! هر که قبول می‌کند آنچه پیغمبر وی گفته است، از اهل شریعت است؛ و هر که می‌کند آنچه پیغمبر وی کرده است، از اهل طریقت است و هر که می‌بیند آنچه پیغمبر وی دیده است، از اهل حقیقت است.» از منظر آنان، حقیقت، یعنی حالِ پیامبران را داشتن. گاهی آدمی گفتارش شبیه پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- است. گاهی افعالش و گاهی احوالش.

روزی رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- از معاذ بن جبل-رضی‌الله‌عنه- می‌پرسد: (کیف أصبحتَ یا معاذ، قال اصبحتُ مؤمناً بالله تعالی، قال إنّ لِکلِّ قولٍ مصداقاً ولِکلِّ حقٍّ حقیقةً فما مصداق ماتقولُ؟ قال یا نبیَّ الله ما اَصبَحتُ صَباحاً قطّ الا ظَنَنتُ انّی لا أُمسی وما أمسیتُ مساءً قطّ الا ظَننتُ انّی لا أصبحُ، ولاخَطوتُ خطوةً الا ظننتُ انّی لا اُتبعُها اُخری)[حیاة الصحابه، محمد یوسف کاندهلوی]

«ای معاذ امروز صبح در چه حالتی بودی؟ معاذ جواب می‌دهد: صبح کردم در حالی که به خداوند متعال ایمان داشتم. پیامبرخدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌گوید هر سخنی را نشانه‌ای است و هر حقیقتی را پشتوانه‌ای، نشانه‌ی ایمان تو چیست؟ معاذ می‌گوید ای پیامبر خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- هیچ‌گاه وارد صبح نشدم مگر این که فکر می‌کردم به شب نمی‌رسم و شب نکردم مگر این که براین باور بودم که دیگر صبحدمی در کار نخواهد بود و هر گامی که برمی‌داشتم بر این باور بودم که گام بعدی را برنخواهم داشت و فرصت قدم بعدی را نخواهم یافت.»

عبدالله بن عمر-رضی‌الله‌عنهما- می‌گوید‌:«إذا أمسَیتَ فَلا تَنتَظِرِ الصَّباحَ و إذا أصبَحتَ فَلا تَنتَظِرِ المَساءَ»[به روایت بخاری]

هرگاه وارد شب شدی، منتظر بامدادان نباش و چون وارد بامداد شدی امیدی به رسیدن شامگاه مبند.

اهل حقیقت و یقین، آخرت را بسیار نزدیک می‌بینند. در حدیثی از پیامبر خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آمده است: «الْجَنَّةُ أَقْرَبُ إِلَى أَحَدِکمْ مِنْ شِرَاک نَعْلِهِ، وَالنَّارُ مِثْلُ ذَلِک»[به روایت بخاری]

بهشت و دوزخ از بند کفشهایتان به شما نزدیکترند.

وقتی که ابوبکر صدیق-رضی‌الله‌عنه- تب می‌کرد، این شعر را می‌خواند:

کلُّ امْرِئٍ مُصَبَّحٌ فِی أَهْلِهِ

وَالْمَوْتُ أَدْنَى مِنْ شِرَاک نَعْلِهِ [به روایت بخاری]

هر شخص، در میان خانواده‌اش صبح می‏کند، در حالی که مرگ نزدیک‏تر از بند کفش اوست.

در قرآن کریم، از نزدیک بودن قیامت و غفلت اغلب آدمیان از این حقیقت یاد شده است:

(إِنَّهُمْ یرَوْنَهُ بَعِیدًا * وَنَرَاهُ قَرِیبًا)[معارج:6-7]

آنان [قیامت] را دور مى‏بینند. و [ما] نزدیکش مى‏بینیم.

(اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مَّعْرِضُونَ)[انبیاء:1]

براى مردم [وقت] حسابشان نزدیک شده است و آنان در بى‏خبرى رویگردانند.

(اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ)[قمر:1]

نزدیک شد قیامت و از هم شکافت ماه.

و یکی از نام‌های قیامت «یوم الآزفة» است، یعنی روز نزدیک و فرارسیدنی.

(وَأَنذِرْهُمْ یوْمَ الْآزِفَةِ...)[غافر:18]

و آن‌‌ها را از آن روز قریب [الوقوع] بترسان...

مرگ در ره ایستاده منتظر

خواجه بر عزم تماشا می‌رود

مرگ از خاطر به ما نزدیکتر

خاطر غافل کجا‌ها می‌رود [غزلیات شمس]

بنابراین دور دیدن مرگ ناشی از غفلت و کوته‌بینی ماست:

تو از کوتاه بینی‌‌ها اجل رادور می‌بینی

وگرنه غایبی از مرگ حاضرتر نمی‌باشد [صائب]

در حکمت بعدی، ابن‌عطاء می‌گوید «طیّ الأرض» واقعی آن است که چنان مسافت دنیا را تند در نوردی که آخرت را از هرچیز -حتی از خودت- به خود نزدیک‌تر بیابی؛ یعنی نگاهت «آخِربین» باشد و نه «آخور بین»

در پس هر گریه آخر خنده‌ای است؛

مرد آخِربین مبارک بنده‌ای است

هر که آخربین‌تر، او مسعودتر

هر که آخور‌بین‌تر، او مطرود‌تر [مثنوی معنوی]

*

در خاک گُمنامی

«إدفِن وجودَکَ فی أرضِ الخُمولِ، فما نبَتَ ممّا لَم یدفَن لایتِمُّ نِتاجُهُ»

ترجمه: خودت را در زمین گُمنامی دفن کن؛ زیرا آنچه از دانه‌ای که در خاک پنهان نشده، بروید، میوه و بهره‌ی مناسبی نخواهد داشت.

«مانَفَع القلبَ شئٌ مثلُ عُزلَةٍ یدخلُ بها میدانَ فکرةٍ»

ترجمه: هیچ چیز به اندازه‌ی عزلت و خلوتی که سالک با آن وارد ساحتِ تفکر شود، به قلب سود نمی‌رساند.

شرح:

«گمنامی» -در آغاز کار خصوصاً- به نضج و پختگی سالک می‌انجامد. تعبیر دقیقی که ابن‌عطا دارد این است: دانه‌ای که خوب در دلِ‌ زمین پنهان نشده باشد و مدت مدیدی به دور از انظار و در خفا سپری نکند، نمی‌تواند درختی بارآور و سایه‌گستر شود.

پیامبر اسلام-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌فرماید: «ان الله تعالی یحبُّ العبدَ التقی الغَنی الخفی»[به روایت مسلم]

 

خداوند بنده‌ی‌ پارسای خودکفا و پنهان از دیده‌‌ها را دوست می‌دارد.

در باب لزوم «عُزلت‌ گرفتن و خلوت نشستن» می‌توان شواهد و دلایلی چند آورد. نخست این‌که پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- قبل از بعثت و رسالت، مدت‌‌ها در غارِ حرا خلوت و عُزلت می‌گزید و این خلوت‌‌ها و عزلت‌‌ها جانش را صیقل می‌داد و روحش را آماده و قابل می‌ساخت که مهبط وحی واقع شود. اگر آن گوشه‌گیری‌‌ها و در خودفرورفتنها نبود، آمادگی برای دریافت رسالات خداوندی هم فراهم نمی‌شد. اقبال لاهوری می‌گفت:

در شبستان حرا خلوت گزید

قوم و آیین و حکومت آفرید

ماند شب‌‌ها چشم او محروم نوم

تا به تخت خسروی خوابید قوم

معقول نیست که به فرآیند سیر و سلوک پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- قبل از نزول وحی، بی‌توجه باشیم.

«سنت اعتکاف» که مورد اجماع همه‌ی فرق و مذاهب اسلامی است، هم شاهدی دیگر است بر تأیید این مدعا. اعتکاف چیست جز این که چند مدتی، فرد با خود و خدای خود خلوت کرده و از ظهورات و همهمه‌ی زندگی خود را دور نگاه می‌دارد. عایشه-رضی‌الله‌عنها- می‌گوید: «کان النبی صلى الله علیه وسلم یعتکف فی العشر الأواخر من رمضان»[به روایت بخاری]

پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- در دهه‌ی آخر رمضان به اعتکاف می‌نشست.

خلوت کردن و عزلت گزیدن در برهه‌هایی از زندگی از ضروریات یکی زندگی معنوی است. تزکیه و تهذیب نفس مستلزم تفکری عمیق و کندوکاوی ژرف در اعماق وجود خویشتن است. یکی از آثار و فواید عُزلت و گم‌نامی فراهم آمدن فرصتی برای تحقق واکاوی و کاوش‌گری در اکناه و زوایای عالَم درون و پی بُردن به قابلیت‌‌ها و کاستی‌های خویش است.

«اشتهار» و شهرت و آوازه‌، آفاتی دارد که طلب کردن آن خصوصاً برای مبتدیان، مطلوب نیست.

مولانا می‌گفت «اشتهار» زنجیر محکمی است که آزادی و رهایی آدمی را سلب می‌کند و در واقع کسی که شهرت و نام و نشانی می‌یابد، آزادی عمل خود را از دست می‌دهد و ناگزیر می‌شود برای حفظ آن محافظه‌کارانه و گاه ریاکارانه عمل کند و یا دچار عوام‌زدگی شود و به جای آن‌که در پی‌ِ حقیقت و خرسندی خداوند باشند، رضایت و تحسین دیگران برایش اولویت پیدا می‌کند:

خویش را رنجور سازی زار زار

تا ترا بیرون کنند از اشتهار

که اشتهار خلق بند محکم است

در ره این از بند آهن کی کم است [مثنوی: دفتر اول]

در حکایت طوطی و بازرگان که در دفتر اول مثنوی آمده است، طوطی با ترکِ آواز و نغمه‌خوانی و جلوه‌گری و دلبری توانست از قفس رهایی یابد. تا زمانی که جلب نظر و توجه می‌کرد در قفس گرفتار بود و وقتی دم فرو بست، رهایی یافت:

گفت طوطی کو به فعلم پند داد

‌که ر‌ها کن لطف آواز و وداد

زانک آوازت ترا در بند کرد

خویشتن مرده پی این پند کرد

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص

مرده شو چون من که تا یابی خلاص

دانه باشی مرغکانت بر چنند

غنچه باشی کودکانت بر کنند

دانه پنهان کن بکلی دام شو

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

هر که داد او حسن خود را در مزاد

صد قضای بد سوی او رو نهاد

چشم‌ها و خشم‌‌ها و رشک‌ها

بر سرش ریزد چو آب از مشک‌ها

دشمنان او را ز غیرت می‌درند

دوستان هم روزگارش می‌برند [مثنوی: دفتر اول]

«حُسن خود را در مزاد» نباید داد و طاووس صفتی و جلوه‌گری را باید یکسو نهاد که:

دشمن طاووس آمد پر او

ای بسا شه را بکشته فرِّ او [مثنوی:دفتر اول]

*

توحید محض

«لاتَرحَل مِن کَونٍ الی کَونٍ فتکونَ کَحمارِ الرًَّحی یسیرُ و المَکانُ الذی ارتَحلَ الیه هو الذی ارتَحلَ مِنه، ولکن ارحَل مِن الأکوانِ إلی المُکَوِّن (وأنَّ الی ربِّک المُنتَهی)[نجم:42] وانظر الی قوله: «فمَن کانت هجرتُه الی الله ورسولِه، فهجرتُه الی اللهِ ورسولِه، ومَن کانت هجرتُه الی دنیا یصیبُها أو امرأةٍ یتَزوَّجُ‌ها فهجرتُه الی ما هاجرَ الیه» فافهَم قولَه علیه الصلاة والسلام: "فهجرتُه الی ما هاجرَ الیه" وتأمل هذا الامر إن کنتَ ذافهمٍ»

ترجمه: از یک پدیده و موجود به سوی یک پدیده و موجود دیگر روانه نشو که در این صورت مانند الاغ آسیا خواهی بود که حرکت می‌کند اما مکانی که مقصدش است همان جایی است که مبدأ حرکت بوده است. اما از پدیده‌‌ها و هست‌‌ها به سوی ذاتِ هستی‌بخش و پدیدآورنده، حرکت و سفر کن «و پایان و بازگشت به سوی پروردگار توست». و در این سخن پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- درنگ کن که: «هر کس هجرت و سفرش به سوی خداوند و رسولش باشد پس حقیقتاً بازگشتش به سمت خدا و رسولش است و هر که سفر و هجرتش به سوی دنیا باشد که به دستش آورد یا زنی باشد که با او ازدواج کند، بازگشت و رجوعش به سوی همان خواهد بود.» این سخن رسول خدا-علیه‌الصلاة‌والسلام- را درک کن که: «پس بازگشتش به سوی همان چیزی است که بدان روی نموده و سفر کرده است.» و اگر عاقل و صاحب فهم هستی در این موضوع تدبر کن.

شرح:

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می‌خواند دوش درس مقامات معنوی

یعنی بیا که آتش موسی نمود گل

تا از درخت نکته توحید بشنوی [حافظ]

از منظر دینی، پدیده‌های جهان هستی «آیه» هستند. آیه یعنی نشانه و اشارت‌گر به سوی حقیقتی بالاتر از خود. توجه و مطالعه‌ی هر پدیده‌ای از آن رو که ویژگی‌ آیه بودن را داراست باید نگاه ما را به سمتِ خداوند بکشاند.

ابن‌عطا می‌گوید اگر از غور در هر پدیده بی‌آ‌ن‌که به خداوند رهسپار و هدایت شوی به سوی پدیده‌ی دیگری روانه شوی و همین‌طور از یک پدیده و آفریده به سوی یک پدیده‌ و آفریده‌ی دیگر، حرکتت مانند حرکت و سیر الاغ آسیایی است که مدام یک مسیر معین را می‌پیماید و آنجایی که می‌رسد در واقع همان‌ جایی است که آغاز به حرکت کرده است. اگر تنها در پدیده‌های رنگارنگ هستی توقف کنیم، حالی کمابیش مانند الاغ آسیا خواهیم داشت. یا تعبیر مولانا مانند موش کم همّتی که تمام «دانایی» و «بنّایی»‌اش محدود به سوراخ دیواری است:

هم درین سوراخ، دانایی گرفت

در خور سوراخ، بنّایی گرفت [مثنوی: دفتر سوم]

مؤمن و غیر مؤمن، هر دو به مطالعه‌‌ی عالَم طبیعت می‌پردازند و به علوم تجربی توجه دارند، منت‌ها در منظر مؤمن، پدیده‌‌ها غایت حرکت نیستند بلکه سکو و پله‌کانی هستند که او را متوجه خداوند می‌کنند و به او می‌رسانند. مؤمنِ سالک در هیچ پدیده‌ای از پدیده‌های عالَم هستی توقف نمی‌کند و در هر موقعیتی پلی می‌زند به سمتِ خداوند.

ابن‌عطا در این حکمت نغز متذکر می‌شود که سفر و توجه و هجرت و رحلت ما باید همواره به سمتِ خداوند باشد؛ چرا که به تعبیر قرآن او «مُنتها» و مآل و فرجام است. هم‌چنان که ابتدا و آغاز هم بوده است. (هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِرُ...)[حدید:3] اگر به هر موجود و پدیده‌ای رو می‌آوریم باید روی دل متوجه خالق و وجود بخش آن باشد. ابراهیم خلیل-علیه‌السلام- پس از نظر در آفتاب و ماهتاب و ستارگان، روی از همه برگرفت و عاشقانه گفت:

(إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکینَ)[انعام:79]

من از روى اخلاص پاک‌دلانه روى خود را به سوى کسى گردانیدم که آسمان‌‌ها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم.

تعبیرات ژرف دیگری بر لبان ابراهیم خلیل نشسته که در قرآن کریم ذکر شده است:

(و قَالَ إنِّی ذَاهِبٌ إلَی رَبِّی سَیَهدِینِ)[صافات:99]

[ابراهیم] گفت من به سوى پروردگارم رهسپارم زودا که مرا راه نماید.

(وَ قَالَ إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی)[عنکبوت:26]

و [ابراهیم] گفت من به سوى پروردگار خود هجرت می‌کنم.

«إلی» مقصد و مقصود را بیان می‌کند و از نظر قرآنی، در همه‌حال و همه‌وقت، گریز و انابه و بازگشت ما باید به سویِ (إلی) خداوند باشد:

(ففرّوا الی الله)[ذاریات:50]

پس به سوى خداوند بگریزید.

(وَأنِیبُوا إلَی رَبِّکُم)[زمر:54]

به سوى پروردگارتان بازگردید.

روی از خدا به هرچه کنی شرک خالص است

توحید محض کز همه رو در خدا کنیم [سعدی]

*

به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت!

«لا تَصحَب مَن لا یُنهِضُکَ حالُه و لا یَدُلُّکَ عَلَی اللهِ مَقالُهُ»

ترجمه: مصاحِب و هم‌نشین کسی نباش که احوال او تو را بر نمی‌انگیزد و سخنانش تو را به سمت خداوند ره‌سپار نمی‌کند.

شرح:

در باب اوصاف هم‌نشین و مصاحب صالح و شایسته، سخنان فراوانی گفته شده است. ابن‌عطا برای هم‌صحبت نیک دو شرط «قالی» و «حالی» می‌گذارد. مصاحب نیک کسی است که هم «قال» و هم ‌«حال» مطلوب داشته باشد. سخن و قالش «روشنا» ببخشد و حال و ضمیرش «گرما» بیافریند. مولوی هم می‌گفت مردان خدا، دو رسالت دارند. به فهم و فکر آدمیان، روشنی می‌دهند و به حال و اراده و عزمشان، گرما می‌بخشند:

کار مردان روشنی و گرمی‌ست

کار دونان حیله و بی‌شرمی‌ست [مثنوی، ‌دفتر اول]

گاهی دستخوش تاریکی‌های ذهنی هستیم که به روشنی نیاز داریم و گاهی به جهت اراده و عزم بر کار، سست و سردیم که نیاز به نفس‌های گرمابخش و حرکت‌آفرین داریم. ابن‌عطا می‌گوید: هم‌صحبتی انتخاب کن که سخنانش تو را به سمت خداوند راهنمایی کند و احوالش تو را بیدار و سرزنده و پویا بگرداند.

پیامبر اسلام-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرموده‌اند:

«خیارکم من ذکرکم بالله رؤیته، وزاد فی علمکم منطقه، و رغبکم فی الآخرة عمله»[جامع الصغیر سیوطی، کنزالعمّال، ج1]

بهترین شما کسی است که دیدارش شما را به یاد خدا بیاورد و سخنش بر معرفت شما بیفزاید و رفتارش شما را به آخرت راغب کند.

بایزید بسطامی گفته است: «صحبت نیکان بهتر از کار نیک، و صحبت بدان بدتر از کار بد.»[تذکرة‌الاولیا]

اهل‌دل و روشنی، از آن‌رو که احوال گرم و خوشی دارند، صِرف هم‌نشینی با آن‌‌ها آدم را به سیر و حرکت، گرم می‌کند. توصیه‌‌ی ارباب معنا این است که با گرم‌دلان و روشن‌ضمیران، دوستی کنیم:

«هر که را خلق و خوی فراخ دیدی، و سخن گشاده و فراخ حوصله، که دعای خیر همه عالم کند، که از سخن او ترا گشاد دل حاصل می‌شود، و این عالم و تنگی او، بر تو فراموش می‌شود، آن فرشته است و بهشتی. و آنکه اندر او و اندر سخن او قبض می‌بینی و تنگی و سردی، که از سخن او چنان سرد می‌شوی که از سخن آن کس گرم شده بودی، اکنون به سبب سردی او آن گرمی نمی‌یابی، آن شیطان است و دوزخی. اکنون هر که برین سِر واقف شود و آن معامله‌ی او شود، به صد هزار شیخی التفات نکند.»[مقالات شمس تبریز] سعدی عزیز گفته است:

به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت

نه کسی نعوذ بالله که در او صفا نباشد

*

توهم شایستگی

«رُبَّما کنتَ مُسیئاً فأراکَ الاحسانَ مِنکَ صُحبتُکَ الی مَن هوَ أسوَأُ حالاً مِنکَ»

ترجمه: چه‌بسا که بدکردار باشی اما هم‌صحبتی با کسی که بد‌حال‌تر از توست، تو را در چشم خود نیک و شایسته جلوه دهد.

شرح:

غالباً قضاوت درباره‌ی خودمان را از طریق مقایسه با دیگران انجام می‌دهیم. وقتی با نیکان و صالحان هم‌نشینیم، احوال خوب و غبطه‌آور آنان را می‌بینیم و نقایص و کاستی‌هامان بیشتر بر ما هویدا می‌شود،‌ اما وقتی دوستان و هم‌نشینان ما کسانی باشند که به لحاظ معنوی و اخلاقی در وضعیت بدتری هستند، وضعِ ‌اخلاقی و معنوی خود را مطلوب و نیک ارزیابی می‌کنیم و این ارزیابی خوش‌باورانه باعث می‌شود اقدامی رو به جلو و در مسیر ترمیم و اصلاح خود نداشته باشیم، از خود رضایت داشته و در همان حال، توقف کنیم. حافظ چه خوب گفته است:

نخست موعظه‌ی پیر صحبت این پند است

که از مُصاحِبِ ناجنس احتراز کنید

برای این که تقدم معنوی داشته باشیم، لازم است در هم‌نشینی با کسانی باشیم که از ما رشد‌ یافته‌ترند. حدیث پیامبر گرامی –صَلّى‌اللهُ‌عَلَیهِ‌وسَلَّم- در این زمینه، روشن‌گر است:

«خِصلَتانِ مَن کانَتا فیهِ کَتَبَهُ اللهُ شَاکراً و صَابراً، مَن نَظَرَ فی دِینِهِ إلی مَن هُوَ فَوقَهُ فَاقتَدی بِه و نََظَرَ فی دُنیاهُ إلی مَن هُوَ دونَه فَحَمِدَاللهَ عَلی مَا فَضَّلَهُ اللهَُ عَلیهِ، کَتَبَهُ اللهُ شَاکراً صَابراً و مَن نَظَرَ فی دِینِه إلی مَن هُوَ دونَه و نَظَرَ إلی دُنیاهُ إلی مَن هُوَ فَوقَهُ فَأسِفَ عَلی مَا فَاتَهُ مِنهُ، لَم یَکتُبهُ اللهُ شَاکراً صَابراً»[به روایت ترمذی]

دو خصلت اگر در کسی موجود باشد، نزد خداوند شاکر و صابر به‌شمار می‌رود. هر که در زمینه‌ی دینداری به بالاتر از خود بنگرد و به وی اقتدا کند و در امورِ دنیا به پایین‌تر از خود بنگرد و خدا را از بابتِ لطفش سپاس گوید؛ خداوند او را شاکر و صابر قلمداد کند و هر که در دین به ضعیف‌تر از خود و در امور دنیا به بالاتر از خود نگاه کند و بر ناداشته‌های خویش تأسف خورد شاکر و صابر به شمار نمی‌رود.

*

بنده‌نوازیِ خداوند

«مَتَی أوحَشَکَ مِن خَلقِهِ فَاعلَم أنَّه یریدُ أن یفتَحَ لَکَ بابَ الانسِ بهِ»

ترجمه: هر گاه تو را از مخلوقات خود به هراس انداخت بدان‌که می‌خواهد دروازه‌ی انس با خودش را به رویِ تو بگشاید.

شرح:

خداوند، خود، بندگانش را طلب می‌کند و صلای مغفرت و ندای آشتی سر می‌دهد و دوست دارد بندگانش او را بخوانند، از او طلب کنند، به درگاه او بیایند و از او طلب آمرزش کنند؛ تا او اجابت کند، عطا کند، نوازش کند، بیامرزد.

رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌فرماید: «خداوند، هر شب پس از گذشتن دو سوم شب، به آسمان دنیا می‌آید و می‌گوید: آیا کسی هست که مرا بخواند تا او را اجابت کنم؟ آیا کسی هست که از من بخواهد تا به او بدهم؟ آیا کسی هست که از من طلب بخشش کند تا او را بیامرزم؟»[به روایت بخارى]

امام غزالی-رحمه‌الله- در إحیاء علوم الدین، آورده است که خداوند متعال به داود–علیه‌اسلام- خطاب کرد:

«ای داود، اگر آنان که از من روی گردانده‌اند، می‌دانستند که چقدر منتظرشان هستم و مهرِ من با آنان تا چه حد است و چقدر مشتاق آنم که گناهان را ترک کنند، از اشتیاق، جان می‌سپردند و بندبند وجودشان بر اثر محبت من از هم می‌گسست. ای داود! این محبت من است نسبت به کسانی که از من روی گردانده‌اند، حال بنگر محبت من نسبت به کسانی که به جانب من رو کرده‌اند تا چه اندازه است.»[إحیاء علوم الدین، کتاب المحبة والشوق والأنس و الرضا]

یکی از عارفان گفته است: «الهی؛ از محبت خویش نسبت به تو درشگفت نیستم حال آنکه من بنده‌ای تهیدستم. شگفتی من از محبت توست نسبت به من، حال آنکه تو پادشاهی توانایی!»

مولوی می‌گوید:

پولاد پاره‌هاییم آهن‌رُباست عشقت

اصلِ همه طلب تو، در خود طلب ندیدم

بر همین اساس و با توجه به این نوع نگرش، ابن‌عطاء سکندری می‌گوید خداوندی که بنده‌اش را دوست دارد گاه کاری می‌کند که او از مخلوقات دیگر برَمَد و بگریزد و هراسان شود و وقتی هیچ مفرّ و مقرّی جز بارگاه خداوند نیافت به آغوش حق باز گردد و با او انس بگیرد. وحشت از خلق‌، گاه آدمی را به انس با خداوند می‌کشاند.

بر همین مبناست که جنید بغدادی می‌گوید: «بلا چراغِ‌ عارفان است و بیدار کننده‌ِ مُریدان و هلاک کننده‌ِ غافلان.»[تذکرة‌الاولیا]

منظومه‌ی خواندنی «گره‌گشای» از پروین اعتصامی، در حقیقت شرحی بر این نکته است. در ابیات پایانی این شعر آمده است:

سجده کرد و گفت ای ربِّ وَدود

من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلایی کز تو آید رحمتی است

هر که را فقری دهی آن دولتی است

زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو پیوندم زنند

رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بی‌کسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست

تا بداند کانچه دارد زان توست

اندر این پستی قضایم زان فکند

تا ترا جویم، ترا خوانم بلند

*

اگر داری طرب کن و اگر نداری طلب کن!

«متی أطلقَ لسانَکَ بالطَّلَبِ فاعلم أنَّه یریدُ أن یعطیکَ»

ترجمه: هر گاه زبانت را به «طلب» گشود، بدان که می‌خواهد به تو عطا کرده و موهبت کند.

شرح:

جُستن عاشقانه به یافتن می‌انجامد. ابن‌عطا می‌گوید هر گاه جوشش طلب و رغبت و اشتیاق دعا کردن در تو شکل گرفت و «وسوسه‌ی عاشقی» در تو منجر به اظهار لابه و نیاز و تضرع و گداز به درگاه «او» گشت، بدان که مشمول نوازش و پذیرش او واقع شده‌ای.

از زبان عطار به حکایتی لطیف گوش بسپاریم:

بیخودی می‌گفت: در پیش خدای

کای خدا آخر دری بر من گشای

رابعه آنجا مگر بنشسته بود

گفت:ای غافل کی این در بسته بود؟

این حکایت بیانگر نگرش عارفان به رابطه‌ی انسان با خداست. رابعه به آن مناجات‌کننده می‌گوید اساساً «دروازه» بسته نبوده است. تو نخواسته‌ای و طلب‌کار نبوده‌ای.

درویشی به شیخ ابوسعید ابوالخیر گفت «او را کجا جویم؟» گفت «کجاش جستی که نیافتی؟ اگر قدمی به صدق در راهِ طلب نهی در هرچه نگری او را بینی.»

بوسعید می‌گوید مشکل از آنجاست که طلبِ‌ صادقانه وجود ندارد، ور نه «یار»، قریب و در دسترس است.

گوهر«طلب» به همین جهت،‌ این‌چنین با ارزش است. مارتین لینگز می‌گفت: «عرفان، هنر در کوفتن است.» چه چیزی مهم‌تر از طلب کردن و جستجوی عاشقانه، سالک را به مُراد می‌رساند. ما باید بکوشیم تا هنر «در کوفتن» را بیاموزیم و شایستگی اهل طلب بودن را پیدا کنیم. مولانا بر این باور بود که مناسک دینی و رکوع‌‌ها و سجود‌ها در واقع همان در زدن‌‌ها و حلقه بر در کوفتن‌هاست و هر که حلقه بر درِ «کریمان» می‌زند، دولت و سعادت بر او روی می‌نمایاند:

گفت پیغمبر رکوع است و سجود

بر درِ حق کوفتن حلقه‌ی وجود

حلقه‌ی آن در، هر آن کو می‌زند

بهر او دولت، سری بیرون کند [مثنوی: دفتر پنجم]

گفت پیغمبر که چون کوبی دری

عاقبت زان در برون آید سری

چون نشینی بر سر کوی کسی

عاقبت بینی تو هم روی کسی

چون ز چاهی می‌کَنی هر روز خاک

عاقبت اندر رسی در آب پاک [مثنوی: دفتر سوم]

مولانا، «طلب» را مفتاح مفتوحات می‌داند. می‌گوید طلب مانند خروسی است که بامدادان را مژده می‌دهد و از این‌رو از سالک می‌خواهد با طالبان و مشتاقان هم‌نشین باشد تا از «جوار» آنان، چراغ طلبش افروخته شود و اینکه در هر ضعف و کژی و کاستی‌ای هم که باشد، حتی اگر علیل و مفلوج و ناتوان از حرکت بوده و تنها می‌تواند به شکل سینه‌خیز حرکت کند، باز هم از طلب کردن و سوز و گداز و لابه و نیاز باز نماند و سوی خداوند خیز بردارد که او خود با زبان پیامبرش-علیه‌الصلاة‌والسلام- گفته است: «... وإن أتانی یمشی أتیته هرولة»[به روایت بخاری و مسلم]

اگر بنده‌ی من گام‌زنان به سراغ من آید، من دوان دوان به سراغ او می‌روم.

تو به هر حالی که باشی که می‌طلب

آب می‌جو دائماً ای خشک لب

کان لب خشکت گواهی می‌دهد

کو به آخر بر سر منبع رسد

کین طلبکاری مبارک جنبشی است

این طلب در راه حق مانع کشی است

این طلب مفتاح مطلوبات توست

این سپاه و نصرت و رایات توست

این طلب همچون خروسی در صِیاح

می‌زند نعره که می‌آید صباح

هر که را بینی طلبکار ای پسر

یار او شو پیش او انداز سر

کز جوار طالبان طالب شوی

وز ظلال غالبان غالب شوی [مثنوی: دفتر سوم]

گر گران و گر شتابنده بود

آنکه جوینده است یابنده بود

در طلب زن دائماً تو هر دو دست

‌که طلب در راه نیکو رهبر است

لنگ و لوک و خفته شکل و بی‌ادب

سوی او می‌غیژ و او را می‌طلب [مثنوی: دفتر سوم]

*

نشانه‌ی نابالغی و ناراستی

«متی کُنتَ إذا أعطیکَ بسَطَکَ العطاءُ وإذا مُنِعتَ قَبَضکَ المنعُ فاستَدِلَّ بذالک علی ثبوتِ طفولیتک وعدمِ صِدقِکَ فی عبودیتِکَ»

ترجمه: هر گاه در وقت دهش و عطا، فراخ‌دلی و بسط یافتی و در هنگامه‌‌ی منع و بازداشتِ نعمت، دچار تنگ‌دلی شدی، با نظر بر این احوال بر نابالغی خود و ناراستی و عدم صداقتت در عبودیت و بندگی، پی ببر.

شرح:

«در انجیل آمده است که ای فرزند آدم اگر توانگری دهمت، مشتغل شوی به مال از من و گر درویش کنمت، تنگدل نشینی، پس حلاوت ذکر من کجا دریابی و به عبادت من کی شتابی؟

گه اندر نعمتی مغرور و غافل

گه اندر تنگدستی خسته و ریش

چو در سرّاء و ضرّا حالت این است

ندانم کی به حق پردازی از خویش» [گلستان سعدی]

یکی از اوصاف صالحان این است که در وقت توانگری و درویشی، در منع و عطا، در مکنت و محنت، احوال ثابت و غبطه‌انگیزی دارند و این خصیصه ره‌آوردِ نگرش ویژه‌ی آن‌‌ها به سراچه‌ی آزمون و ابتلاست. می‌دانند که جهان مجالی است برای آزمون و به بار نشستن قابلیت‌‌ها و توانمندی‌‌ها و از این‌رو حوادث دهر، احوال خوش و آرامش‌ِ نهاد آنان را بر هم نزده و متلاطم نمی‌کند. لنگر کشتی وجود خود را در محکم‌جایی افکنده‌اند که طوفان‌‌ها و جزر و مدها، اندرونه‌ی روشن و آرامشان را نمی‌لرزاند. مولوی می‌گفت:

مؤمن آن باشد که اندر جزر و مدّ

کافر از ایمان او حسرت خورد [مثنوی، دفتر پنجم]

قرار و ثبات غبطه‌آوری که احوال مؤمن صالح در جزر و مدّ روزگار دارد، محصول ایمانی استقرار یافته و قلبی واجد قرار و اطمینان مؤمنانه است:

(یثَبِّتُ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَفِی الآخِرَةِ...)[ابراهیم:27]

خداوند به‌واسطه‌ی پیام استوار خود مؤمنان را در دنیا و آخرت ثبات و قرار می‌بخشد...

در قرآن کریم می‌خوانیم:

(لِکیلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکمْ وَاللَّهُ لَا یحِبُّ کلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ)[حدید:23]

تا بر آنچه از دست شما رفته، اندوهگین نشوید و به [سبب] آنچه به شما داده است‏، شادمانى نکنید و خدا هیچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد.

عارفان با نظر بر این آیه، به مفهوم حقیقی زُهد و ورع راه یافته‌اند. امام ابوالقاسم قشیری می‌گوید: «...وگفته‌اند زهد از قول خدای تعالی است: لِکَیلا تَأسَوا علی ما فاتَکم و لا تَفرَحوا بِما آتاکم. زاهد آن بوَد که به آنچه از دنیا یابد شاد نشود و بدانچه از وی در گردد اندوهگن نشود.»[رساله‌ی قشیریه]

قبض و بسط احوال صالحان در اثر منع و عطاهای دنیوی روی نمی‌دهد. افت‌ و خیز‌ها و نشیب و فرازهای بیرونی و آفاقی، آرامش انفسی و درونی آن‌‌ها را متأثر نمی‌کند.

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کَند

چون تو را نوح است کشتی‌بان ز طوفان غم مخور [حافظ]

سعدیا گر بکَنَد سیل فنا خانه‌‌ی عمر

دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست [سعدی]

آنان چندان الفتی با داشته‌های دنیوی ندارند که در اثر فقدانشان گرفتار «خسته‌دلی» شوند:

«خرقه‌پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی‌فایده خواندند، مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر درو نیامده. گفتم مگر معلوم تو را دزد نبرد؟ گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.»[گلستان، باب پنجم]

شاید سِرّ و رمز این وسعت معنوی را در توجه آنان به «بودن» و فراغت از «داشتن» بتوان جُست.

گفت‌ و گویی میان شقیق بلخی و ابراهیم بن ادهم که هر دو از صالحانِ زاهد بوده‌اند، واقع شده است که در این زمینه روشنگر است:

 شقیق گفت: «ای ابراهیم! چون می‌کنی در کار معاش؟» گفت: «اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد، صبر کنم.» شقیق گفت: «سگان بلخ همین کنند که چون چیزی باشد، مراعات کنند و دم جنبانند و اگر نباشد، صبر کنند.» ابراهیم گفت: «شما چگونه کنید؟» گفت: «اگر ما را چیزی رسد، ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم.» ابراهیم برخاست، و سر او بر کنار گرفت و ببوسید و قال: «أنت الاستاذُ واللهِ»[تذکرة الاولیا]

بدون امتیاز