معلم مهربانی

نویسنده: 
صدیق قطبی
معلم مهربانی

محمد-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-، آن «سلطان ِ بی‌‌نظیرِ وفادار ِ قندخو»، تجلّی دریاهای بیکران رحمت ایزدی است و قندخویی و نرم‌طبعی او هم شعاعی از الطاف خداوند رحمان است. سیراب از سرچشمه‌ای که «باران ِ رحمتِ  بی‌‌حسابش همه را رسیده و خوانِ نعمت بی‌دریغش همه جا کشیده، پرده‌‌ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندَرد و وظیفه‌‌ی روزی به خطای منکَر نبُرد.» آخر نه آنکه به تصریح قرآن، تنها هدف از ارسال و بعثت او، بارشِ رحمت بر جهان و جهانیان بوده است: «وَمَا أَرْسَلْنَاک إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِینَ»؛ و تو را جز مایه‌ی رحمت جهانیان نفرستادیم.(انبیا: 107)

در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا؟

ابروی او گره نشد، گرچه که دید صد خطا

چشم گشا و رو نگر، جُرم بیار و خو نگر

خویِ چو آب جو نگر، جمله طراوت و صفا

من ز سلام گرم او، آب شدم ز شرم او

وز سخنان نرم او، آب شوند سنگ‌ها [غزلیات شمس]

«فَبِمَا رَحْمَه مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِک فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ یحِبُّ الْمُتَوَکلِینَ»؛ پس به[برکت] رحمت الهى با آنان نرمخو[و پرمهر] شدى و اگر تندخو و سختدل بودى قطعاً از پیرامون تو پراکنده مى‏شدند. پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار[ها] با آنان مشورت کن و چون تصمیم گرفتى بر خدا توکل کن زیرا خداوند توکل‏کنندگان را دوست مى‏دارد.(آل‌عمران: 159)

ای فلک پیمای چُست چُست‌خیز

زانچه خوردی جرعه‌ای بر ما بریز

میر مجلس نیست در دوران دگر

جز تو‌ ای شه در حریفان در نگر

قطره‌ای بر ریز بر ما زان سبو

شمّه‌ای زان گلسِتان با ما بگو  [مثنوی: دفترچهارم]

آیه‌ای که از نظر گذشت، بیانگر نکته‌‌ی ظریف وتأمل برانگیزی است. رحمت پروردگار در پیمانه‌‌ی وجود پیامبرگرامی اسلام-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-، سرریز می‌شود و موجب می‌گردد وجود مبارک آن حضرت، لبالب و آکنده از نرمی و ملایمت و سرشار از عطوفت و رحمت و لبریز از شفقت و ملاطفت گردد و دل‌ها را بسان آهن‌ربایی به دور خود جذب کند، دلهای رَمنده‌ای که به تعبیر قرآن اگرپیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- ازتمام امکانات وثروت‌های روی زمین جهت تألیف و همگرایی آنان بهره می‌جست، موفق نمی‌شد: «... لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِی الأَرْضِ جَمِیعًا مَّا أَلَّفتَ بَینَ قُلُوبِهِمْ...»؛ اگر آنچه در روى زمین است همه را خرج مى‏کردى نمى‏توانستى میان دلهایشان الفت برقرار کنى.[انفال:63] اعراب جاهلی که به مانند بُراده‌هایی پراکنده و از هم رمیده و بی‌وزن بودند، بر اثر جریان قوی مغناطیسی پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- که جاذبه وکشش مهر وملایمت بود، مبدّل به امتی یکپارچه و یک‌دست شدند: «إِنَّ هَـٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً...»؛ این امت شماست که امتی یگانه است.(انبیاء:92)

اعراب سرزمین حجاز که ستیهندگی وخشونت و زبری و درشتی وصف ملازم آنان بود، کسانی که برسر مسئله‌ای کوچک شمشیرهایشان را به خون یکدیگر خضاب می‌کردند، بر اثر نرم‌خویی و ملاطفت پیامبر مهربان بود که پروانه‌وار، دورادور شمع وجود او، پیوند اخوت و صفا بستند:

صدملک دل به نیم نظر می‌توان خرید

خوبان دراین معامله تقصیر می‌کنند [حافظ]

حُسنت به اتفاق مَلاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت  [حافظ]

به چند سال نشاید گرفت مُلکی را

که خُسروان مَلاحت به یک نظر گیرند [سعدی]

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را [حافظ ]

پیامبری که به شهادت قرآن، رنج دیگران برای او تحمل‌ناپذیر وبه غایت سنگین می‌آمد و بندگان خدا را به مثابه‌‌ی فرزندان خود می‌دانست و دوست می‌داشت:

«لَقَدْ جَاءکمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکمْ عَزِیزٌ عَلَیهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیکم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»؛ به راستی که پیامبری از میان خودتان به سوی شما آمده است که هر رنج که شما می‌برید، برای او گران می‌آید، و سخت هواخواه شماست و به مؤمنان رئوف و مهربان است‌.(توبه:218)

او خود گفته است: «إنَّما أنا لَکُم مِثلُ الوالِدِ لِوَلَدِهِ»؛ من برای شما به مانند پدر برای فرزندش هستم»[صحیح مسلم]

گفت پیغمبر شما را‌ ای مِهان (یعنی: بزرگواران)

چون پدر هستم شفیق و مهربان [مثنوی: دفترسوم]

کسی که از غم هدایت و به راه آوردن دیگران نزدیک بود که جانش به لب آید:

«فَلَعَلَّک بَاخِعٌ نَّفْسَک عَلَى آثَارِهِمْ إِن لَّمْ یؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِیثِ أَسَفًا»؛ و چه بسا تو جان خود را در کار و بار ایشان، از شدت تأسف می‌فرسایی، که چرا به این سخن ایمان نمی‌آورند.(کهف:6)

«لَعَلَّک بَاخِعٌ نَّفْسَک أَلَّا یکونُوا مُؤْمِنِینَ»؛ شاید تو از اینکه[مشرکان] ایمان نمى‏آورند جان خود را تباه سازى.(شعراء:3)

همه پیامبران(علیهم‌السلام)، پیش از بعثت چوپانی کرده‌اند، چراکه رسیدگی به حال گوسفندان که حیواناتی کُند وکم‌شتابند، به آدمی درس و تجربه‌‌ی حلم و بردباری و نرمی و تأنی می‌دهد، خصیصه‌ای که لازمه‌ی مدیریت جامعه است.

پیامبر مهربان-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- در این خصوص می‌فرماید: «مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِیا إِلاَّ رَعَى الْغَنَمَ» فَقَالَ أَصْحَابُهُ: وَأَنْتَ؟ فَقَالَ: «نَعَمْ کنْتُ أَرْعَاهَا عَلَى قَرَارِیطَ لأَهْلِ مَکه»؛ خداوند، هیچ پیامبری را مبعوث نکرد، مگر اینکه شبانی کرده بود. صحابه عرض کردند: ‌ای رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-! شما نیز(چوپانی کرده‌اید)؟ فرمود: «بلی، من هم گوسفندانِ مردم مکه را در برابر مبلغی خُرد، می‌چرانیدم.»[به‌روایت بخاری]

در ادامه، نمونه‌ها و اشارت‌های چند از زندگی پربار پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- را مرور می‌کنیم که بیانگر مهربانی و نرم‌خویی اوست، بدان امید که چراغی باشد و رهنمونی، تندخویانِ ترش‌روی را تا با اقتدا بدان کانِ قند و مَهدِ مهر، فراخ‌سینه و چهره‌گشاده و مهربان شوند...

+ فرد بادیه‌نشینی به نام زاهر بن حَرام در زمان پیامبر خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌زیست که کمی زودخشم بود. زود بر می‌آشفت و درشتی می‌کرد. روزی در حالی‌که در بازار مشغول داد و ستد بود، پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- او را دید و از پشت سر‌، او را در آغوش گرفت، به طوری که زاهر، چهره‌ی پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- را نمی‌دید. زاهر گفت: «رهایم کن! چه کسی هستی تو؟»؛ سرش را که به عقب برگرداند، دیده‌اش به رخسار پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- افتاد و از شدت شعف، پشتش را از سینه‌ی پیامبر-ص- جدا نکرد. پیامبر خدا-ص- گفت: «چه کسی این بنده را می‌خرد؟» زاهر گفت: «تجدنی یا رسول‌الله کاسداً» ای رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-! بازار من رونقی ندارد و کساد است. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- درپاسخ فرمود: «بل أنتَ‌ عِندَ اللهِ غالٍ» اما تو در نزد خداوند گران‌‌بها و ارزنده‌ای.[صحیح ابن‌حبان، الشمائل المحمدیه ترمذی]

+ تعداد زنان درجنگ خیبر بیست نفر بود، در میان آنها دختر کوچکی بود. رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به او گفت: بیا پشت سرم سوار شو. گویند هنگامی که رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌خواست استراحت کند از شتر پیاده می‌شد، سینه‌‌ی شتر را می‌خواباند وآنگاه به دختر می‌گفت: دستت را بده، سپس او را پیاده می‌کرد. این دختر می‌گوید وقتی جنگ به پایان رسید و مسلمانان پیروز شدند رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- را دیدم که غنیمت‌ها را تقسیم می‌کند و دنبال کسی می‌گردد و به مردم نگاه می‌کند. وقتی مرا دید فرمود: بیا. نزد وی رفتم، گردنبندی را بیرون آورد وگفت این را به گردنت آویز. خواستم آن را از پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- بگیرم و به گردنم بیندازم که فرمود: نه، من به گردنت می‌بندم. رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- گردنبند را با دست خودش به گردنم بست. این دختر می‌گوید به خدا قسم هرگز آن گردنبند را از گردنم بیرون نمی‌آورم و وصیت کرده‌ام که با من در قبر دفن شود تا روز قیامت به حضورش روم و بگویم گردنبندت یا رسول‌الله!-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- [به‌نقل از: اخلاق مؤمن، عمرو خالد]

+ پس از گذشت 14 سال از وفات خدیجه، در روز فتح مکه، در بحبوحه‌‌ی اشتغالات و وظائف اجتماعی، پیامبرخدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- پیرزنی را می‌بیند، همگی را رها می‌کند وبا آن پیرزن می‌نشیند. سپس عبایش را از شانه برداشته و بر زمین پهن می‌نماید و او را بر روی عبا می‌نشاند و با اوساعتی می‌نشیند و هم‌صحبتش می‌شود. عائشه-رضی‌الله‌عنها- از رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌پرسد که این پیرزن کیست؟ ایشان جواب می‌دهد: «إنَّها صاحِبَةُ خَدیجَة کانَت تَأتینَا أیّامَ خدیجة» او دوست خدیجه-رضی‌الله‌عنها- است، درروزگار خدیجه به دیدار ما می‌آمد، عائشه-رضی‌الله‌عنها- می‌پرسد: درباره‌‌ی چه با هم صحبت کردید یا رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم؟، پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- جواب می‌دهد: «کُنّا نَتذکّرُ أیّامَ الخَوالی» روزگار گذشته را یادآور می‌شدیم. آتش غیرت در عائشه-رضی‌الله‌عنها- بر افروخته می‌شود و می‌گوید: آیا هنوز این پیر زن را به یاد داری درحالی که در زیر خروار‌ها خاک است و خداوند بهتر از او را به تو ارزانی داشته است. رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «لا واللهِ ما أبدَلَنِی اللهُ مَن هی خیرٌ مِنها، واسَتنی حینَ منَعَنی الناسُ، آمنَت بِی‌ حینَ کذَّبنی الناسُ» نه، به خدا سوگند خداوند بهتر از او را به من ارزانی نداشته است، وقتی مردم با من قطع رابطه نمودند او مرا دلداری داد و وقتی همه مرا تکذیب نمودند به من ایمان آورد.[احمد، حدیث 6/118 و طبرانی، المعجم الکبیر، حدیث 23/ 13]

+ عایشه-رضی‌الله‌عنها- می‏گوید: بر هیچ یک از همسران نبی اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به اندازه خدیجه-رضی‌الله‌عنها-، رشک نبردم. او را ندیده بودم ولی رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به کثرت از او یاد می‌کرد و چه بسا که گوسفندی را ذبح می‌نمود، آنرا قطعه قطعه می‌کرد و برای دوستان خدیجه می‌فرستاد. گاهی به آنحضرت-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌گفتم: گویا در دنیا زنی بجز خدیجه، وجود نداشته است. رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌فرمود: «فضایل زیادی داشت و من از او، ‌فرزند دارم»[بخارى:3818]

و در روایتی آمده که گفت: هاله بنت خویلد خواهر خدیجه-رضی‌الله‌عنها- از آنحضرت-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- اجازه‌‌ی دخول خواست. رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- از اجازه خواستن او به‌یاد اجازه خواستن خدیجه-رضی‌الله‌عنها- افتاد. چون صدایش نغمه‌‌ی صدای خدیجه-رضی‌الله‌عنها- را داشت و نهایت شاد شده و فرمود: ‌ای خدا! هاله بنت خویلد!

+ اعرابی‌ای در مسجد ادرار نمود، مردم برخاستند تا او را بزنند. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: او را به حال خود وانهید و بر بول او سطلی آب بریزید، «فَإِنَّما بُعِثتُم مُیسِّرِینَ ولَمْ تُبْعَثُوا مُعَسِّرِینَ» زیرا شما برانگیخته شده‌اید تا آسانگیر باشید و نیامده‌اید که سختگیری کنید.[صحیح بخاری]

+ یک عرب بادیه‌نشین که برای بار نخست به مدینه می‌آمد، به محضر پیامبرخدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- رسید و از او صدقه طلب کرد، پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آنچه نزدش موجود و فراهم بود به او بخشید و سپس از او پرسید آیا نیکی‌ای درحقت کردم؟ مرد بادیه‌نشین با سنگدلی و تندی و منکرانه پاسخ داد: نه! زیبا هم نبود. یاران حاضر، شنیده و از این واکنش نادرست و زشت آن مرد با پیامبراکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به خشم آمدند، اما پیامبراکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فوراً به آنان اشاره کرد که با او کاری نداشته باشند، پیامبراکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- برخاست و به منزلش رفت و چیزی به همراه آورد تا به آن اعرابی ببخشد، کسی را به دنبال مرد بادیه‌نشین فرستاد و آن را به او بخشید، آنگاه پرسید آیا در حقّت نیکویی نکردم؟ اعرابی پاسخ داد بله، نیکویی و رفتار پسندیده‌ای کردی و خداوند به تو پاداش خیر و خانواده و خویشان نیکو دهاد. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- پس از خُرسندی اعرابی به او گفت: «تو حرفت را راجع به ناخرسندی پیشین‌ات زدی و یارانم وقتی سخنت را شنیدند دل‌آزرده شدند، اگر دوست داشتی، به نزدشان برو و به ایشان آنچه اکنون به من گفتی بازگو، تا آنچه در دل نسبت به تودارند برطرف شود.» مرد بادیه‌نشین خواسته‌‌ی پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- را اجابت کرد. شب‌هنگام وقتی صحابه جمع شدند پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- تشریف آورد و گفت این اعرابی نخست چنان گفت اما سپس به او کمک بیشتری کردیم وگویا راضی شد، آیا همینگونه است؟ اعرابی پاسخ داد: بله، خداوند به تو پاداش و خانواده و خویشاوند شایسته عطا کند. سپس حضرت گفت: «داستان من و شما حکایت شخصی است که شترش از او رمید، مردم به دنبالش دویدند تا آن را بگیرند، اما موجب رمیدگی و فراربیشتر شتر شد، صاحب شتر فریاد زد که مرا با شترم تنها بگذارید چراکه من با او ملایم‌تر و از احوالش آگاهترم، آنگاه مقابل شتر رفت و اندکی علوفه برگرفت و به آرامی شتر را برگرداند و آرامش کرد، کجاوه بر پشت شتر نهاد و برآن سوار شد. بر همین روال، من اگر رهایتان می‌کردم به سبب گفته‌‌ی آن مرد، اورا می کشتید و او وارد آتش می‌شد.»[به نقل از: التربیة و دورُها فی ‌تشکیل السلوک، مصطفی طحان]

+ عبد الله بن عمر-رضی‌الله‌عنهما- می‌گوید: روزی که عبد الله بن اُبَی(سرسخت‌ترین دشمن پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- وسردسته‌‌ی منافقان) مُرد، پسرش نزد رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آمد و گفت: یا رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-! پیراهنت را عنایت کن تا پدرم را با آن کفن کنم و بر او، نماز جنازه بخوان و برایش، دعای مغفرت کن. رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- پیراهنش را به او عطا کرد و فرمود: «هنگامی که جنازه آماده شد، مرا خبر کن تا بر او، نماز بخوانم.» سپس آمد و رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- را مطلع ساخت. هنگامی که رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- خواست بر او نماز بخواند، عمر-رضی‌الله‌عنه- پیراهن آنحضرت-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- را کشید و گفت: مگر خداوند شما را از نماز خواندن بر منافقین، منع نفرموده است؟ رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: به من اختیار داده شده است. خداوند می‌فرماید: «اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّه فَلَن یغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ...»؛ چه برای منافقان، طلب مغفرت کنی چه نکنی، تفاوتی ندارد. حتی اگر هفتاد بار برای آنها طلب آمرزش کنی، خداوند هرگز آنها را نخواهد بخشید.(توبه:80) سرانجام، رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- بر او نماز خواند. بعد ازآن، خداوند این آیه را نازل فرمود: «وَ لاَ تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا وَلاَ تَقُمْ عَلَىَ قَبْرِهِ...»؛ و هرگز بر هیچ مرده‏اى از آنان نماز مگزار و بر سر قبرش نایست (توبه:84)[بخاری: 1269]

+ انس‏ بن مالک-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: با نبی اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- قدم می‌زدم. ایشان چادری نجرانی که دارای حاشیه‌ای ضخیم بود، به تن داشت. مردی بادیه نشین به آنحضرت-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- رسید و چادرش را به سختی کشید طوری‌که من به گردن نبی اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- نگاه کردم و اثر حاشیه‌ی چادر را که بشدت کشیده شده بود، دیدم. سپس آن مرد، گفت: دستور بده تا از مال خدا که در اختیار توست، به من هم چیزی بدهند. رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به او نگاه کرد و تبسم نمود و دستور داد تا به او هم چیزی بدهند.[بخاری:3149]

+ از جابر بن عبدالله-رضی‌الله‌عنه- روایت است که او همراه رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- برای غزوه‌‌ی ذات الرقاع، بسوی نجد رفت. و در بازگشت نیز همراه پیامبر اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- بود. پس گرمای ظهر آنان را در دشتی که درختان خار دار زیادی داشت، فرا گرفت. رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرود آمد و مردم نیز زیر سایه‌ی درختان خاردار، پراکنده شدند. آنحضرت-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- نیز زیر سایه یک درخت مغیلان، به استراحت پرداخت و شمشیرش را بر آن، آویزان کرد. جابر-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: پس از خواب کوتاهی، ناگهان متوجه شدیم که رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- ما را صدا می‌زند. نزد ایشان رفتیم و دیدیم که مردی صحرا‌نشین نزد او نشسته است. رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «من خوابیده بودم که این مرد، شمشیرم را از نیام بیرون کشید. پس بیدار شدم و دیدم که با شمشیر برهنه، بالای سرم ایستاده است. آنگاه، به من گفت: چه کسی مرا از کشتن تو باز می‌دارد؟ گفتم: الله. و این مردی را که می‌ببینید، اوست که اینجا نشسته است.» راوی میگوید: سپس رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- او را مجازات نکرد.[بخاری: 4135]

+ انس-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: نوجوانی یهودی که برای رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- خدمت می‌کرد، بیمار شد. آنحضرت به عیادتش رفت و بر بالینش نشست و به او فرمود: «مسلمان شو!» آن پسر، به سوی پدرش که نزد او نشسته بود، نگاه کرد. پدرش گفت: از ابوالقاسم (محمد) اطاعت کن!(یعنی اسلام را بپذیر). او مشرف به اسلام شد. رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- در حالی که از منزل، خارج می‌شد، فرمود: «سپاس خدای را که او را از آتش دوزخ، نجات داد.»[بخاری:1356]

+ نبی اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «گاهی که به نماز می‌ایستم، دوست دارم آنرا طولانی بخوانم. در آن اثنا، صدای گریه‌‌ی کودکی به گوشم می‌رسد. آنگاه، نماز را مختصر می‌خوانم تا باعث آزار مادرش، نشوم.»[بخارى:707]

+ عبدالله ابن عمرو ابن‌العاص-رضی‌الله‌عنه-می‌گوید: پیامبر خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- سخن ابراهیم را که درقرآن آمده تلاوت کرد: «رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کثِیرًا مِّنَ النَّاسِ فَمَن تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَمَنْ عَصَانِی فَإِنَّک غَفُورٌ رَّحِیمٌ»؛ پروردگارا آنها بسیارى از مردم را گمراه کردند پس هر که از من پیروى کند بى گمان او از من است و هر که مرا نافرمانى کند به یقین تو آمرزنده و مهربانى.(ابراهیم:36) و این سخن عیسی را: «إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُک وَإِن تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّک أَنتَ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ»؛ اگر عذابشان کنى آنان بندگان تواند و اگر بر ایشان ببخشایى تو خود توانا و حکیمى.(مائده:118)؛ آنگاه دستانش را برای دعا بلند کرد وگفت: «الّلهمّ أمّتی اللهمّ امّتی»؛ خدایا، امت من! خدایا امت من!؛ و گریست. خداوند به جبرئیل گفت که به سوی محمد برو و از او بپرس که چرا می‌گرید. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- سبب گریه‌‌ی خود را به جبرئیل گفت؛ خداوند متعال به جبرئیل فرمود به نزد محمد برو و به او بگو: «إنّا سَنُرضیکَ فی أمّتِکَ ولانَسوءُکَ»، ما ترا در رابطه با امّتت خشنود وخرسند می‌کنیم و ناراحتت نمی‌سازیم.»[به‌روایت مسلم]

+ عایشه-رضی‌الله‌عنها- از پیامبر خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- پرسید: آیا روزی، سخت‌تر از روز احد بر سر شما آمده است؟ آنحضرت فرمود: «از سوی قومت، سختیهای زیادی را متحمل شده‌ام. اما شدیدترین موقعیتی که از سوی آنها با آن، مواجه شدم، روز عقبه بود. یعنی هنگامی که خود را به ابن عبدلیل بن عبدکلال، عرضه کردم (وخواسته‌ام را به او گفتم). آنرا نپذیرفت. غمگین شدم و ناخود آگاه، به سویی که چهره‌ام به آن طرف بود، براه افتادم. هنگامی که بخود آمدم، دیدم که در قرن الثعالب هستم. سرم را بلند کردم. ناگهان چشمم به ابری افتاد که بر سرم سایه انداخته است. به آن ابر نگاه کردم. جبریل را در میان آن دیدم. مرا صدا زد و گفت: همانا خداوند، سخنان قوم‌ات و پاسخشان را شنید. هم اکنون، فرشته‌‌ی کوهها را بسوی تو فرستاده است تا هر چه را که دوست داری، در مورد آنها به او دستور دهی. سپس فرشته‌‌ی کوهها مرا صدا زد و سلام داد و گفت: ‌ای محمد! هر چه می‌خواهی،‌ انجام می‌دهم. اگر می‌خواهی، دو کوه سخت مکه را بر آنان، فرود می‌آورم. نبی اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «بَلْ أَرْجُو أَنْ یخْرِجَ اللَّهُ مِنْ أَصْلابِهِمْ مَنْ یعْبُدُ اللَّهَ وَحْدَهُ لا یشْرِک بِهِ شَیئًا»؛ خیر، چرا که من امیدوارم که خداوند از نسل‌های آنان، کسانی را بوجود آورد که فقط خدا را عبادت کنند و چیزی را با او شریک نسازند.[به‌روایت بخاری و مسلم]

+ پیامبرخدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌فرماید: «مثَلِی ومثَلُکمْ کمَثَل رجُلٍ أَوْقَدَ نَاراً فَجَعَلَ الْجَنَادِبُ وَالْفَراشُ یقَعْنَ فیهَا وهُوَ یذُبُّهُنَّ عَنهَا وأَنَا آخذٌ بحُجَزِکمْ عَنِ النار، وأَنْتُمْ تَفَلَّتُونَ منْ یدِی»؛ حکایت من و شما مانند کسی است که آتش می‌افروزد، ملخ‌ها و پروانه‌ها خود را درون آن می‌اندازند و او آنها را باز می‌دارد و مانع می‌شود؛ (همینگونه) من کمربندهای شما را گرفته‌ام تا شما را از دوزخ باز دارم، ولی شما خود را از چنگم بیرون می‌کشید تا به آتش درآیید.»[به‌روایت مسلم]

 راست می‌فرمود آن بحر کَرَم

 من شمارا از شما مُشفق‌ترم

من نشسته بر کنار آتشی

با فروغ و شعله‌‌ی بس ناخوشی

همچو پروانه شما آنسو دوان

هر دو دست من شده پروانه‌ران [مثنوی: دفتر دوم]

+ به پیامبر خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- گفتند: «أدعُ علی المشرکین»؛ مشرکین را لعنت و نفرین کن، آن حضرت فرمود: «إنِّی لَم أُبعَث لَعّاناً وإنّما بُعِثتُ رَحمَةً»؛  من به عنوان لعنت‌گر مبعوث نشده‌ام بلکه به جهت رحمت و مهر برانگیخته شده‌ام.[‌به‌روایت مسلم]

بر همه کفار ما را رحمت است

گر چه جان جمله، کافرنعمت است

بر سگانم رحمت و بخشایش است

که چرا از سنگ‌هاشان بالش است

آن سگی که می‌گزد گویم دعا

که از این خو وارهانش ‌ای خدا

این سگان را هم در آن اندیشه دار

که نباشند از خلایق شرمسار

زان بیاورد اولیا را بر زمین

تا کُندشان رَحمة للعالمین

جهد بنماید از این سو بهر پند

چون نشد گوید خدایا در مبند [مثنوی: دفتر سوم]

+ عبد الله بن مسعود-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: گویا هم اکنون، نبی اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- را می‌بینم که از پیامبری حکایت می‌کند که قومش او را زده و خون‌آلود کرده‌اند و او در حالی که خون را از چهره‌اش پاک می‌کند، می‌گوید: «اللَّهُمَّ اغفِرِ لِقَومی فَإِنَّهُم لا یعْلَمُونَ»؛ خدایا! قومم را ببخشای چرا که آنان نمی‌دانند.[‌به‌روایت بخاری و مسلم]

پیامبر بزرگ اسلام-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- در روز احد، ابتدا گفتند: «إشتدّ غضبُ الله علی قَومٍ دمّوا وجهَ رسولِهِ»؛ خداوند سخت خشم خواهد گرفت برمردمانی که صورت پیامبرشان راخون آلود گردانیدند. آنگاه لحظاتی درنگ کردند و سپس گفتند: «اللَّهُمَّ اغفِرِ لِقَومی فَإِنَّهُم لا یعْلَمُونَ»؛ خدایا این قوم مرا بیامرز چرا که نمی‌دانند. در روایت دیگری آمده است که در این حالت گفتند: «اللهمّ اهدِ قومی فإنّهُم لایَعلَمُونَ»؛ خدایا قومم را هدایت کن، چرا که آنان نمی‌دانند.[به نقل از خورشید نبوت، عبدالرحمن‌مبارک‌فوری ]

پیشه‌اش اندر ظهور و در کُمون  

«إهدِ قومی إنهم لایعلمون»

مشفقی برخلق و نافع همچو آب

خوش شفیعیّ و دعایش مستجاب

نیک و بد را مهربان و مستقر

بهتر از مادر، شَهی‌تر از پدر

گفت پیغمبر شما را‌ ای مِهان

چون پدر هستم شفیق و مهربان

بندگانِ حق، رحیم و بردبار

خوی حق دارند در اصلاح کار

مهربان، بی‌ رشوتان، یاری‌گران

در مقام سخت و در روز گران [مثنوی: دفترسوم]

+ ابوهریره-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: طفیل بن عمرو دوسی-رضی‌الله‌عنه- و یارانش نزد نبی اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آمدند و گفتند: یا رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-! طایفه دوس، عصیان کرده و کفر ورزیدند. آنان را نفرین کن. مردم گمان کردند که (با نفرین رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-) دوس، نابود خواهد شد. رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- (‌خلاف انتظار آنها) دعای خیر کرد و فرمود: «اللَّهُمَّ اهْدِ دَوْسًا وَأْتِ بِهِمْ»؛ خدایا! دوس را هدایت کن و مشرف به اسلام گردان.[بخارى:2937]

+ پس از فتح مکّه، وقتی که رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- از طواف خانه‌‌ی خدا فراغت یافت عثمان بن طلحه را طلب نمود و از وی کلید کعبه را گرفت. دروازه‌‌ی کعبه گشوده شد و حضرت به داخل آن رفت. عثمان بن طلحه همان کسی بود که رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- روزی قبل از هجرت به مدینه از وی کلید کعبه را طلب نمود اما او با خشونت پیش آمد و به آن حضرت با تندی سخن گفت، اما حضرت آن وقت از وی گذشت نمود و فقط فرمود: «شاید این کلید را روزی در دست من دیدی که به هر کسی خواستم تحویلش بدهم.» عثمان گفت: آن روز قطعاً قریش خوار و هلاک خواهند شد. حضرت فرمود: خیر، بلکه آن روز قریش سربلند و باعزت خواهند گشت. هنگامی که رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- از داخل کعبه بیرون آمد فرمودند: عثمان بن طلحه کجاست؟ عثمان راصدا زدند و وقتی به نزد پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- رسید، حضرت فرمود: «هاکَ مفتاحَکَ یا عثمانُ، الیومُ یومُ بِرٍّ وَ وفاء، خذوها خالدةً تالدةً لاینزعها منکم الا ظالم»؛ بیا عثمان این کلیدت رابگیر، امروز روز نیکی و وفاست؛ این منصب برای همیشه در اختیار شماست و به‌جز انسان ستمکار کسی آن را از شما نخواهد گرفت.[زادالمعاد، ابن قیم‌الجوزیه]

من نمی‌کردم غزا از بهر آن

تا ظفر یابم فروگیرم جهان

کین جهان جیفه است و مردار و رَخیص

بر چنین مُردار چون باشم حریص؟

سگ نیم تا پرچمِ مُرده کَنَم

عیسی‌ام ‌آیم که تا زنده‌اش کنم

زان همی‌کردم صفوف جنگ چاک

تا رهانم مر شما را از هلاک

زان همی بُرّم گلویی چند تا

زان گلوها عالمی یابد رها

که شما پروانه‌وار از جهل خویش

پیش آتش می‌کنید این حمله کیش

من همی رانم شما را همچو مست

از در افتادن در آتش با دو دست [مثنوی: دفتر سوم]

+ در فتح مکه، هنگامی که سعدبن عباده-رضی‌الله‌عنه- درمیان دسته‌ای از انصار، از کنار ابوسفیان عبور کرد به او گفت: «الیومُ یومُ المَلحَمة الیوم تستحل الحُرمة الیوم أذلّ اللهُ قریشاً»؛ امروز روز جنگ ودرگیری است امروز حرمت‌ها حلال می‌گردد، امروز خداوند، قریش را خوارو زبون می‌گرداند. وقتی رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- با سپاه خودش از برابر ابوسفیان گذشت، او شکایت کرد و گفت: یارسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آیا نشنیدی که سعد چه گفت؟ ابوسفیان گفتار سعد-رضی‌الله‌عنه- را برای پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- نقل کرد. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- سخن سعد را محکوم کرد و فرمود: «بَلِ الیوم یومُ المَرحَمَة، الیوم یُعزُّ اللهُ قُریشاً و یُعظِّمُ اللهُ الکعبةَ»؛ بلکه امروز روز مهربانی و عطوفت است، امروز خداوند قریش را عزت می‌بخشد و کعبه را بزرگ می‌دارد. آنگاه رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- کسی رابه طرف سعد فرستاد و پرچم را ازدست وی گرفت و به فرزندش قیس داد، گویی پرچم کلاً از دست سعد بیرون نرفته زیرا به دست فرزندش رسیده است و در عین دلجویی از دل ابوسفیان موجبات ناراحتی سعدبن عبادة-رضی‌الله‌عنه- را فراهم نیاورد.[فتح‌الباری، ابن حجرالعسقلانی؛ زادالمعاد، ابن‌قیم‌الجوزیه]

+ وقتی رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- مکه را فتح کرد، دروازه‌‌ی کعبه را باز نمود، قریش در مسجد صف کشیده بودند و منتظر بودند که رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- چگونه عمل خواهد کرد. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «یا معشرَ قریش ما تَرونَ أنّی فاعلٌ بِکُم؟»؛ ای گروه قریش! نظرتان چیست؟ من با شما چگونه رفتار خواهم کرد؟ قریش گفتند: ما از شما انتظار خیر و نیکی داریم، چون شما را برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خود می‌دانیم. حضرت فرمودند: «فإنّی أقولُ لَکُم مَا قالَ یوسفُ لإخوتِهِ: لاتَثریبَ عَلَیکُمُ الیومَ إذهَبُوا فَأنتُمُ الطُّلَقَاءُ»؛ من همان جمله‌ای را که یوسف به برادرانش گفت به شما می‌گویم: امروز بر شما هیچ ملامت و مؤاخذه‌ای نیست، بروید که شما آزادید.[سیره ابن هشام]

آنکه بر اعدا در رحمت گشاد

مکه را پیغام «لاتثریب» داد  [اسرارخودی، اقبال لاهوری]

+ فضالة بن‌عُمیر تصمیم گرفت درحال طواف به جان رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- سوء قصد نماید. وقتی نزدیک رسید رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود:‌ ای فضاله در دلت چه تصمیمی داشتی؟ او گفت: هیچ چیز، به ذکر خدا مشغول بودم. حضرت تبسم فرمود و سپس گفت: ازخداوند آمرزش بخواه. آنگاه دست خود را بر روی سینه‌‌ی اوگذاشت. قلب فضاله آرامش یافت و جهان دلش دگرگون شد. فضاله می‌گوید: هنوز رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- دستش را ازروی سینه‌ام برنداشته بود که حال دلم چنان عوض شد که هیچ مخلوقی نزد من از آن حضرت محبوب ترنبود.[ سیره‌‌ی ابن هشام]

+ در یکی از شب‌های سرد زمستان، یکی از زنان انصار عبایی از پارچه دوخت و آن را برای پیامبر اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آورد و به او داد. پیامبر اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آن را گرفت و چون در این هوای بسیار سرد به آن نیاز داشت آن را پوشید. رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- برای اولین بار با آن نزد یارانش رفت. مردی از انصار به پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- نگاه کرد و گفت: چه عبای خوبی، آن را به تن من بپوش یا رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- . پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «بله»؛ بلافاصله پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آن را از تنش بیرون آورد. اصحاب به مرد انصاری نگاه کردند (گویی زبان حالشان به او می‌گفت: این چه کاری بود که کردی؟ پیامبر اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به آن نیاز دارد)؛ مرد انصاری گفت: ولی من از پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به آن بیشتر نیاز دارم. من می‌خواهم در وقت مردنم آن را کفنم کنم.[به‌روایت بخاری]

+ ابوسفیان کسی بود که در بدر و اُحد و خندق فرماندهی مشرکین را به عهده داشت و در اکثرجنگ‌ها سپه‌سالار مشرکین بود. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- در روز فتح مکه اعلان نمود: «مَن دَخَلَ دارَ ابی‌سفیان فَهُوَ آمِنٌ»؛ هرکس به خانه‌‌ی ابوسفیان درآید در امان است.[به‌روایت مسلم]

+ هند، همسر ابوسفیان، کسی است که حمزه-رضی‌الله‌عنه-، عموی رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- را مُثله نمود و پس از جنگ چون چشم رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به آن وضعیت حمزه افتاد سخت اندوهناک گشت. در روز فتح مکه پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- گذشته‌اش رانادیده گرفت و او را بخشید. هند چون این گذشت بی‌‌سابقه را مشاهده کرد گفت:‌ ای محمد پیش از این هیچ جمعی پیش من منفورتر از جمع تو نبود و امروز هیچ جمعی محبوب‌تر از جمع تو پیش من نیست.[به‌نقل از: درجستجوی الگو، سید سلیمان ندوی]

+ عکرمه پسرابوجهل از دشمنان سرسخت اسلام بود که بارها در برابر مسلمانان جنگیده بود. زمانیکه مکه فتح شد عکرمه هراسان به سمت یمن فرار کرد. همسرش که پیشتر ایمان آورده بود ونسبت به پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آشنایی داشت به یمن رفت ونگرانی شوهرش را برطرف نمود و او را با خویش به مدینه آورد. همین‌ که خبر آمدن عکرمه به رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- رسید به استقبالش شتافت تا به او خیر مقدم بگوید و درحالیکه چادرش ازشانه‌هایش به زمین افتاده بود خطاب به عکرمه فرمود: «مَرحَباً بالرّاکبِ المُهاجر»؛ مرحبا به سوارکار مهاجر.[به‌روایت ترمذی]

+ عبدالله ابن حارث-رضی‌الله‌عنه- روایت می‌کند: «مارأیتُ أکثرَ تبسماً مِن رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-»؛ من کسی را ندیده‌ام که بیش از رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- تبسم کند.[‌شمائل، ترمذی]

+ جریر بن عبدالله البجلی-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: «ولا رآنی إلا تَبَسَّمَ فِی وَجهِی»؛ هیچگاه پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- با من روبرو نشد مگر اینکه لبخند به لب داشت.»[به روایت بخاری و مسلم]

+ عائشه-رضی‌الله‌عنها- می‌گوید: رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- هرگز چیزی را بدست خویش نزدند، نه زنی را و نه خادمی را، مگر اینکه جهاد فی سبیل الله نموده باشد، وهیچ گاه در مقابل ستمی که برایشان وارد شده، انتقام نگرفتند، مگر اینکه به حریم شریعت الهی تجاوز شده باشد و آنحضرت-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فقط برای حق تعالی انتقام گرفته باشد.[به‌روایت مسلم]

+ انس بن مالک-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: «خَدَمْتُ النَّبِی-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- عَشْرَ سِنِینَ فَمَا قَالَ لِی أُفٍّ، وَلا لِمَ صَنَعْتَ؟، وَلاَ أَلاَّ صَنَعْتَ»؛ ده سال در خدمت نبی اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- بودم. آنحضرت هرگز به من، «اف» یا «چرا چنین کردی؟» و یا «چرا چنان نکردی؟»، نگفت.[به‌روایت بخارى]

+ شخصی گوسفندش را برای ذبح روی زمین خوابانید، سپس به تیز کردن کاردش پرداخت، رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- به او فرمود: «أتُریدُ أن تُمیتَها مَوتات، هَلّا حَدَّدتَ شَفرَتَکَ قَبلَ أن تضجَعَها؟»؛آیا می‌خواهی چند بار او را بکشی؟ چرا قبل از آنکه حیوان را بخوابانی، کاردت را تیز نمی‌کنی؟[به‌روایت حاکم و طبرانی]

+ عبدالله ابن جعفر-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: روزی رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- داخل باغ یک انصاری تشریف برد. آنجا شتری بود، وقتی شتر، رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- را دید ناله کرد و از چشمانش اشک سرازیر شد. رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- نزد شتر رفت و بر روی کوهان و سرش دست کشید و شتر آرام گرفت. بعد فرمود: این شتر مال چه کسی است؟ جوانی از انصار گفت: مال من است. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «أَفَلا تَتَّقِی اللَّه فی هذِهِ البَهیمَةِ التی مَلَّکک اللَّهُ إیاهَا؟ فإنَّهُ یشْکو إِلی أَنَّک تُجِیعُهُ وَتُدْئِبُهُ»؛ آیا در مورد این حیوان که خداوند آن را در مِلکیت تو قرار داده از خدا نمی‌ترسی؟ این شتر پیش من شکایت کرد که تو آن را گرسنه می‌داری وهمیشه ازآن کارمی گیری.[به‌روایت ابوداود]

+ ابن مسعود-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: ما در سفری همراه رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- بودیم و ایشان برای حاجتی جداشدند و ما حُمَّره (نام پرنده‌ای‌ست) را دیدیم که دو جوجه‌اش همراهش بود، دو جوجه‌اش را گرفتیم؛ حمره آمده و در بالای سر ما می‌گشت و پر می‌زد. پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- آمده و فرمود: چه کسی این حیوان را در رابطه با فرزندش رنج داده است؟ فرزندش را به او بازگردانید! و لانه‌‌ی مورچه‌ها را دید که ما سوزانیده بودیم و فرمود: چه کسی این را سوخته؟ گفتیم: ما! فرمود: همانا نمی‌سزد که جز پروردگار آتش، کسی با آتش عذاب نماید.[به‌روایت ابوداود]

+ عمرو بن‌عاص-رضی‌الله‌عنه- می‌گوید: پیامبر خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- با تمام چهره و کلام با شریرترین افراد، روبرو می‌شد و به آنان توجه و التفات می‌نمود و به این شیوه، مایه‌‌ی نزدیکی و الفت آنان می‌گشت. به همین روال و عادت، با چهره و سخن (یعنی با تمام وجود) به من توجه می‌کرد تا بدان‌جا که گمان بُردم من[در نزد او] بهترین فردم. از این‌رو[و با همین گمان و پندار] گفتم: «ای رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- من بهترم یا ابوبکر؟» فرمود: «ابوبکر» ادامه دادم: «من بهترم یا عمر؟» فرمود: «عمر!» گفتم: «من بهترم یا عثمان؟» فرمود: «عثمان!» پس از آن که این سؤالات را از پیامبر خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- پرسیدم و او صادقانه پاسخ گفت، پیش خود آرزو کردم که کاش این سؤالات را نمی‌پرسیدم (و همان پندار شیرینی که ناشی از توجه عمیق پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- بود، برایم باقی می‌ماند.)[الشمائل المحمدیه، ترمذی]

+ عدی بن حاتم-رضی‌الله‌عنه- از بزرگان قبیله‌ی «طی» بود و وقتی به مسجد پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- رسید مورد تکریم حضرت واقع شد. می‌گوید: «به مدینه آمدم و پیش آن حضرت رفته سلام کردم، فرمود: کیستی؟ گفتم: عدی بن حاتم هستم. وقتی پیغمبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- مرا شناخت برخاست و مرا به سوی خانه برد، در راه که می‌رفتیم پیرزنی سر راه او آمد و درباره‌ی کاری که داشت با آن حضرت سخن گفت، من دیدم پیغمبر اسلام-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- با فروتنی و به مدت طولانی در کنار آن پیرزن ایستاد و با کمال ملاطفت با او سخن گفت و پاسخش را داد. پیش خود گفتم: به خدا سوگند چنین مردی داعیه‌ی سلطنت و پادشاهی در سر ندارد و چون وارد خانه آن حضرت شدم دیدم تشک چرمی خود را که لیف خرما در آن بود برداشت و برای نشستن من پهن کرد و به من گفت: روی آن بنشین، من خودداری کردم ولی حضرت اصرار کرد و من نشستم و پیش خود گفتم: به خدا این رفتار سلاطین نیست.[سیره‌ی ابن هشام]

+ روزی رسول‌الله-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- برای ادای نمازی برخاست و اصحاب نیز همراه ایشان بلند شدند. در آن اثنا، مردی بادیه‌نشین که مشغول نماز خواندن بود، گفت: «اللَّهُمَّ ارْحَمْنِی، وَمُحَمَّدًا، وَلا تَرْحَمْ مَعَنَا أَحَدًا»؛ خدایا! بر من و محمد رحم کن و بجز ما برکسی دیگر، رحم نکن.» هنگامی که نبی اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- سلام داد، به او فرمود: «لَقَدْ حَجَّرْتَ وَاسِعًا»؛ امر (رحمت) وسیعی را محدود ساختی»[به‌روایت بخارى]

 تعلیم مهربانی در آموزه‌های پیامبر-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-

+ «إنَّکُم لَن تَسَعو النّاسَ بِأموالِکُم فَسَعوهُم بِبَسطِ الوَجهِ وَحُسنِ الخُلقِ»؛  شما هر گز نمی‌توانید مردم را با مال هایتان داشته باشید، پس با گشاده رویی وخوش اخلاقی آنها را داشته باشید.[احمد، حدیث 2/185]

+ «المؤمنُ یَألفُ ویُؤلَفُ ولاخیرَ فیمَن لایألفُ ولایُؤلَفُ»؛  مؤمن با دیگران انس والفت می‌گیرد ودیگران هم با او انس می‌گیرند وخیری در انسانی که الفت گیر والفت پذیر نباشد نیست.[احمد و مجمع الزوائد و الکبیر]

+ «لاَ تَحقِرنَّ مِن المعْرُوفِ شَیئاً ولَوْ أنْ تلْقَى أخَاک بِوجهٍ طلِیق»؛ هیچ کار خوب و پسندیده را کوچک مشمار، هر چند با برادرت با چهره‌‌ی گشاده روبرو شوی.[به‌روایت مسلم.]

+ «تبسُّمُکَ فِی وجهِ أخیکَ صَدَقَةُ»؛ لبخند وتبسم تو در روی برادرت، صدقه محسوب می‌شود.[ترمذی و ابن حبان]

+ «إِذَا کنْتُمْ ثَلاثَةً فَلا یتَنَاجَى رَجُلانِ دُونَ الآخَرِ، حَتَّى تَخْتَلِطُوا بِالنَّاسِ أَجْلَ أَنْ یحْزِنَهُ»؛  اگر سه نفر بودید، دو نفر بدون مشارکت دیگری، با یکدیگر، درگوشی صحبت نکنید. زیرا این کار، باعث ناراحتی آن شخص می‏شود. مگر اینکه در جمع مردم قرار گرفتید (که در این صورت می‌توانید درگوشی صحبت کنید).[بخارى:6290]

+ «إِنَّ اللَّه رفیقٌ یحِبُّ الرِّفْقَ فی الأَمْرِ کلِّه»؛ همانا خداوند نرم‌رفتار است و نرم‌رفتاری را در همه کارها دوست می‌دارد.[‌بخاری و مسلم]

+ «إِنَّ اللَّهَ رَفِیقٌ یحِبُّ الرِّفقَ، وَیعْطِی على الرِّفق مالا یعطی عَلى العُنفِ وَما لا یعْطِی عَلى ما سِوَاهُ»؛ بی‌‌شک خداوند نرم‌رفتار بوده و نرمش را دوست می‌دارد و در برابر نرم‌رفتاری ثوابی می‌دهد که به تندی و دیگر کارها نمی‌دهد.[‌به‌روایت مسلم]

+ «إِنَّ الرِّفقُ لا یکونُ فی شیءٍ إِلاَّ زَانَه، وَلا ینْزَعُ مِنْ شَیءٍ إِلاَّ شَانَهُ»؛ نرم‌رفتاری در هیچ چیزی نمی‌باشد، جز اینکه آن را زیبا و زیبنده می‌کند و از هیچ چیزی ستانده نمی‌شود، مگر اینکه آن را زشت می‌سازد.[به‌روایت مسلم]

+ «أَلا أَخْبرُکمْ بِمَنْ یحْرُمُ عَلى النَّارِ أَوْ بِمَنْ تَحْرُمُ عَلَیهِ النَّار؟ تَحْرُمُ على کلِّ قَرِیبٍ هَینٍ لینٍ سَهْلٍ»؛ آیا شما را با خبر نسازم از کسی‌که بر دوزخ حرام است؟ یا اینکه دوزخ بر وی حرام است؟ بر هر نزدیک، آسان‌گیر، نرم‌خویِ ملایم.[‌به‌روایت ترمذی]

+ «یسِّرُوا وَلا تُعَسِّروا. وَبَشِّرُوا وَلا تُنَفِّرُوا»؛ آسانگیری نموده و سختگیری نکنید، و به مردم مژده دهید و آن‌ها را گریزان مسازید.[به‌روایت بخاری و مسلم]

+ «رَحِمَ اللَّهُ رَجُلاً سَمْحًا إِذَا بَاعَ وَإِذَا اشْتَرَى وَإِذَا اقْتَضَى» خداوند رحمت کند شخصی را که هنگام خرید و فروش و طلب حق خود، سهل‌گیر و اهل مدارا باشد.[بخارى: 2076]

+ «إِنَّمَا یرْحَمُ اللَّهُ مِنْ عِبَادِهِ الرُّحَمَاءَ»؛ خداوند تنها به رحم‌پیشگان و نیک‌خواهان رحمت میکند.[به‌روایت بخاری]

+ «مَنْ لا یَرْحَمُ، لا یُرْحَمُ»؛ هر کس، به دیگران، رحم نکند، خداوند به او رحم نخواهد کرد.[به‌روایت بخاری]

+ «الرّاحِمونَ یرحَمُهُمُ الرَّحمنُ ارْحَمُوا مَنْ فِی الأَرضِ یرحَمکم مَن فِی السَّماءِ»؛ مهرپیشگان، مشمول رحمت خداوند رحمان قرار می‌گیرند. بر ساکنان زمین مهر بورزید تا ساکنان آسمان بر شما مهر بارند.[به‌روایت ترمذی و ابوداود]

+ «وَالَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ لا یضَعُ اللَّهُ رَحْمَتَهُ إِلا عَلَى رَحِیمٍ. قَالُوا: یا رَسُولَ اللَّهِ کلُّنَا یرْحَمُ. قَالَ: لَیسَ بِرَحْمَةِ أَحَدِکمْ صَاحِبَهُ یرْحَمُ النَّاسَ کافَّةً»؛ سوگند به آنکه جانم در دست اوست، خداوند رحمت خود را جز بر شخص مهرورز نمی‌گسترد. گفتند ‌ای رسول خدا! همه‌ی ما مهر می‌ورزیم. گفت: مرادم مهرورزی به دوست و نزدیک خود نیست، بلکه مهرورزی به عموم انسان هاست.[شعب الإیمان بیهقی، سلسلة الأحادیث‌الصحیحه آلبانی]

+ «فَوَالَّذِی نَفْسِی بِیدِهِ، لاَ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ حَتَّى تَرَاحَمُوا. قَالُوا: یا رَسُولَ اللهِ، کلُّنَا رَحِیم. قَالَ: إِنَّهُ لَیسَ بِرَحْمَةِ أَحَدِکمْ خَاصَّتَهَ، وَلَکنْ رَحْمَةُ الْعَامَّةِ»؛ سوگند به آنکه جانم در دست اوست، تا نسبت به یکدیگر مهر نورزید، اهل بهشت نگردید. گفتند:‌ ای پیامبر خدا! همه‌ی ما مهربانیم. گفت: منظور، مهربانی با بستگان و متعلقان خود نیست، بلکه مهرورزی فراگیر و عمومی است.[به‌روایت نسائی]

+«إرحَمُوا تُرحَمُوا، واغفِرُوا یغفِرِ اللهُ لَکم»؛ مهربورزید تا بر شما رحمت بارند و از دیگران درگذرید تا از شما درگذرند.[به‌روایت احمد]

+ رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: بنده‌ای نزد خداوند متعال آورده شد که خداوند به او دارایی داده بود. به او گفت: در دنیا چه می‌کردی؟... آن مرد گفت: پروردگارمن! تو مالت را به‌من دادی و از اوصاف من این بود که چشم‌پوشی و گذشت می‌کردم و با سرمایه‌دار و ثروتمند آسانگیری نموده و تنگدست و ناتوان را مهلت می‌دادم. خداوند تعالی فرمود: من به اینکار از تو سزاوارترم. از بنده‌ام در گذرید.[به‌روایت مسلم]

+ «إِنَّ اللَّه کتَبَ الإِحسَان على کلِّ شَیء، فإِذا قَتلتُم فَأَحسِنُوا القِتْلَةَ وَإِذَا ذَبحْتُم فَأَحْسِنُوا الذِّبْحة ولیحِدَّ أَحَدُکم شَفْرتَه وَلیرِحْ ذَبیحَتَهُ»؛ بی‌تردید خداوند احسان و نیکی را بر هر چیز واجب نموده است، پس چون کشتید، نیکو بکشید و چون حیوانی را ذبح نمودید، نیکو ذبح کنید، باید هریک از شما تیغ خود را تیز کند و به ذبیحه‌‌ی خود راحتی ببخشد.[به‌روایت مسلم]

+ رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «روزی، مردی در مسیر راه، بشدت تشنه شد. وارد چاهی شد و از آن آب نوشید. سپس بیرون آمد و ناگهان سگی را دید که از شدت تشنگی، زبانش را بیرون آمده است و خاک می‌خورد. (با خود) گفت: این سگ، به همان اندازه، تشنه است که من تشنه بودم. (دوباره، وارد چاه شد)، موزه اش را پر از آب کرد و به دهان گرفت و از چاه بالا آمد و به سگ آب داد. خداوند از او راضی شد و گناهانش را بخشید.» صحابه گفتند: «یا رسول‌الله وَإِنَّ لَنَا فِی الْبَهَائِمِ أَجْرًا؟»؛ ‌ای رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم-! خداوند برای نیکی به حیوانات هم به ما پاداش می‌دهد؟ رسول خدا-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «فِی کلِّ کبِدٍ رَطْبَةٍ أَجْرٌ»؛ نیکی کردن به هر موجود زنده ای، ثواب دارد.»[بخارى:2363]

یکی دربیابان سگی تشنه یافت

برون از رمق در حیاتش نیافت

کُلَه دَلو کرد آن پسندیده کیش

چو حبل اندر آن بست دستار خویش

به خدمت میان بست و بازوگشاد

سگ ناتوان را دمی آب داد

خبر داد پیغمبر از حال مَرد

که داور گناهان از او عفو کرد  [بوستان سعدی، ‌باب دوم]

+ رسول‏ اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- فرمود: «بهشت چنان نزدیک من آمد که اگر به خود جرأت می‌دادم از میوه‌های آن برای شما می‌آوردم. دوزخ نیز چنان نزدیک من آمد که با خود گفتم: خدایا! مگر من هم از دوزخیانم؟ در آن اثنا، چشمم به زنی افتاد که گربه‏ای، چهره‌اش را می‌خراشید. پرسیدم: این زن، چه کرده است؟ گفتند: گربه‌ای را در دنیا حبس کرده تا اینکه از گرسنگی مرده است. نه به او غذا ‏داده و نه او را آزاد گذاشته تا از حشرات و چیزهای دیگر زمین، تغذیه کند.»[بخارى:745]

+ رسول‏ اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم- می‌فرماید: خداوند متعال در روز قیامت می‌گوید: «ای فرزند آدم، بیمار شدم و به عیادتم نیامدی!»[آدمی] می‌گوید: «پروردگار من! چگونه به عیادت تو آیم حال آن که تو خداوندگار جهانیانی؟» می‌گوید: «آیا ندانستی که فلان بنده‌ام بیمار شد و به عیادتش نرفتی، آیا ندانستی که اگر به عیادت او می‌رفتی مرا نزد وی می‌یافتی؟ ‌ای فرزند آدم! از تو طعام طلبیدم و مرا ندادی!»[آدمی] می‌گوید: «پروردگار من! چگونه تو را طعام دهم حال آنکه تو پروردگار جهانیانی؟» می‌گوید: «آیا به یاد نداری که فلان بنده‌ام از تو طعام طلبید و تو او را طعام ندادی؛ آیا ندانستی که اگر او را طعام می‌دادی آن را نزد من می‌یافتی! ‌ای فرزند آدم! از تو طلب آب کردم وتو امتناع کردی.»[آدمی] پاسخ می‌دهد: «پروردگار من! چگونه تو را آب دهم حال آن که تو پروردگار جهانیانی؟» می‌گوید: «فلان بنده‌ام از تو آب طلبید و تو دریغ کردی، اما اگر تو او را سیراب می‌کردی، آن را نزد من می‌یافتی.»[به‌روایت مسلم]

+ «الخَلقُ کلُّهُم عیالُ الله فأحبُّهُم إلی اللهِ أنفعُهُم لِعَیالِه»؛ مخلوقات، همگی خانواده‌ی خداوند هستند، بنابراین محبوب‌ترین فرد نزد خداوند کسی است که بیشترین سود و منفعت را به خانواده‌ی خداوند برساند.[جامع الصغیر، سیوطی]

+ «خَیرُ الناسِ أنفعُهُم لِلناسِ»؛ آن کس بهترین است که برای مردم سودمندتر باشد.[جامع الصغیر، سیوطی]

*

با امید به اینکه که غنچه‌‌ی وجودمان از نسیم ِسیره و سنّت نورانی رسول اکرم-صلی‌الله‌علیه‌وسلم، گلی صدبرگ شود و بتوانیم از گلزار معرفت و اخلاق و محبت او، دامنی پر از گل و ریحان فراهم آریم؛ چنانکه اقبال لاهوری گفته است:

غنچه‌ای از شاخسارِ مصطفی

گل شو از باد بهارِ مصطفی

از بهارش رنگ و بو باید گرفت

بهره‌ای از خُلق او باید گرفت

آنکه مهتاب از سرانگشتش دو نیم

رحمت او عام و اخلاقش عَظیم

از مقام او اگر دور ایستی

از میان معشر ما نیستی

بدون امتیاز