«دل یکدله کن»؛ بازخوانیِ عارفانه‌ی مفهومِ توحید

نویسنده: 
صدیق قطبی
«دل یکدله کن»؛ بازخوانیِ عارفانه‌ی مفهومِ توحید

نگاه عارفانِ نامبردارِ ما به تعالیمِ دینی، رنگ و بوی ویژه و متمایز خود را دارد. از این دست است نگاهی که گرم‌تازان عرصه‌ی تجرید و پاکبازان عالم توحید به مفهوم «توحید» به عنوان اسِّ اساسِ آموزه‌‌‌‌های دین و مضمونِ اصلی و اصیل و مشترکِ جمیعِ ادیانِ ابراهیمی دارند.

اگر در نظرگاه عالمان کلام، توحید چیزی از جنس باور و معرفت و سپس اقرار زبانی و اعتراف گفتاری است و اگر در چشم‌انداز فقیهانه و اهل ظاهر، نمودهای خارجی و موضعگیری‌‌‌‌های عملی بیانگر محتوای توحید است؛ در منظر عارفان مسلمان، توحید در واقع نوعی تبدّلِ وجودی و سیر و سلوکِ معنوی و درگیر شدنِ تمام عیارِ روح و روانِ آدمی قلمداد می‌شود. می‌گویند: «نقش بر دل معنی توحید کن». زیر و رو شدنی بنیادین و دگردیسی‌ای اصیل و همه‌جانبه که در منش و شخصیت آدمی روی می‌دهد و او را به موجودی یک دست و یکدله و یکپارچه بدل می‌کند.

عارفان ما می‌گفتند که توحید یکی دانستن خدا نیست. در واقع توحید چیزی از مقوله‌ی معرفت و باور نیست. گرچه مستلزم آن هست. می‌گفتند خداوند، جمعِ فراوان انبیاء را روانه نداشته تا مردمان، تنها در صحنه‌ی ذهن و باور به یگانگی خداوند قائل شوند. این باور ذهنی که نمی‌تواند میزِ مایزِ یک موحّد اهل نجات و یک مشرک اهل شقاوت به شمار آید.

مطابق آیات قرآن، دعوت و فراخوانِ پیامبرِ اسلام، رهنمونی جهت سوق دادن آدمیان به سوی زیستنی یکسره متفاوت بوده است. زیستنی که قرآن از آن با عنوان «حیات طیبه» یاد می‌کند.[نحل: 97] دعوتی که استجابت آن، آدمی را از صفِ مردگان به زمره‌ی اهل حیات و زندگان می‌کشاند.[انفال:24]

شمس تبریزی، یکی از عارفانی است که به این موضوع به دقت و عمق هر چه تمام نظر داشته و در عباراتی سلیس و نغز عنوان داشته که توحید نه یکی دانستن خدا بلکه یکی شدن و یکپارچه شدن برای خداست:

«گفت: خدا یکی است، گفتم: اکنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌ای: صد هزاران ذره، هر ذره درعالم‌‌‌‌ها پراکنده، پژمرده، فروفسرده. او خود هست. وجود او قدیم است. تو را چه؟ چون تو نیستی.»[1]

«ازعالم توحید، ترا چه؟ ازآن که او واحد است، ترا چه؟ چون تو صدهزار بیشی: هر جزوت به طرفی، هر جزوت به عالمی‌_ تا تو این اجزا را در واحدی او درنبازی و خرج نکنی. تا او ترا از واحدی خود همرنگ کند، سرت بماند و سِرّت.»[2]

«مال قبله‌ی اغلب خلق است. یک پول عزیزتر است نزد دنیاپرست از جان شیرینش. والله که یک پول پیش دنیا پرست قبله است.»[3]

«لا إاله إلا الله کار زبان نیست، کار معامله است.»[4]

ابوالحسن خرقانی می‌گوید: «روز قیامت من نگویم که: من عالم بودم یا عابد بودم. گویم تو یکی‌ای من زان یکی تو یکی بودم.»[5]

خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «توحید آن نیست که او را یگانه خوانی، توحید آن است که او را یگانه دانی. توحید آن نیست که او را بر سر زبان داری، توحید آن است که او را در میان جان داری. توحید نه همه آن است که یکبار گویی و یگانه باشی، توحید حقیقی آن است که از غیر او بیگانه باشی.»[6]

«توحید در دل‌‌‌‌های مؤمنان، بر قدر دل‌‌‌‌ها بود. هر آن دلی که سوخته‌تر و درد وی تمامتر، با توحید آشناتر و به حق نزدیکتر.»[7]

«توحید عام یکی شنیدن است، توحید عام یکی دانستن. توحید خاص الخاص یکی دیدن است، توحید درویش یکی بودن و نابودن است. دوست مدار آنچه او دوست ندارد. بگذار آنچه او تو را بر نگاهداشت آن ثنا نمی‌گوید. نظر بر او دار و بر امر و فرمان او، نه بر خود و خلق. میل از غیر ببر، یک دل باش. اگر طالب این کاری، با کسی که نه طالب این کار است منشین. این کار عزیز است و گرانمایه، دو عالم در جنب این به پر پشه ای بر نیاید. این کار را غیرتی است که به غیر خود بر نپذیرد، هر که این را خواهد، مگر که دل از خود و دوگیتی برگیرد. بکوش تا پیش از مرگ از این بحر طیّبه چاشنیی برگیری تا به وقت مرگ مردار نمیری.»[8]

«یکی گو و یکی دان و یکی بین؛ و در وقت طلبِ این کار یکتا گرد.»[9]

«در آن کوش که در دل خود از میل به دوگیتی هیچ نیابی. دل از همه برکن، در یکی بند. از همه در نومید باش، بر یک در مقیم باش. چشم از خود فراز کن، به دوست باز کن. ازهمه تبرّا کن، به یکی تولّی کن. عنایت او بین برخویش پیش از کفایت خویش.»[10]

«بنده‌ی آنی که در بند آنی»[11]

اساساً عارفان در صدد بوده‌اند که از مضامینِ دینی به سوی تحولِ وجودی آدمی نَقب بزنند. مثلاً مولوی میگوید:

به معراج بر آیید گر از آل رسولید

رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید

شمس تبریزی نیز می‌گوید: «متابعت محمد آن است که او به معراج رفت، تو هم بروی در پی او، جهد کن تا قرار گاهی در دل حاصل کنی. چون طالب دنیا باشی به زبان نباشی، بل که به مباشرت اسباب باشی. طالب دین باشی، هم به زبان نباش؛ به ملازمت طاعت باش. و طالب حق باشی، به ملازمت خدمت مردان باش.»[12]

یعنی عارفان، پیامی که از حادثه‌ی معراج پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) می‌گرفتند این بود که گوهر وجود خود را چنان ارتقا دهند که ایشان نیز در پی محمد(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) روزنه‌ای به سوی عالم بالا بیابند و پا بر نردبان آسمان نهند. تنها اعتقاد و باور و تصدیق و اعتراف به حادثه‌ی معراج، برای آنان کافی نبود.

وقتی در ساحت و فضای اهل کلام سیر می‌کنیم با انبوهی از مباحث ذهنی و نظری مواجهیم که ربط آن را با مشی و روش زندگانی خود در نمی‌یابیم. گویا اطلاعات و معارفی هستند یکسره بی‌ربط به تحول وجودی و ارتقاء شخصیتی ما.

عارفان می‌گفتند باوری که به کار بالندگی و رهیافتگی ما نیاید اساساً از مقوله‌ی «علم غیر نافع» است که در ادعیه‌ی مأثور از شرّ آن به خداوند پناه می‌بریم و هماره از حضرت او، طلب دانش مفید و نافع می‌کنیم: «اللهم إنی أعوذ بک من علم لا ینفع: خدایا از دانش غیر مفید به تو پناه می‌آورم.»[به‌روایت مسلم]؛ «اللهم إنی أسألک علماً نافعاً: خدایا دانشی سودمند از تو می‌طلبم.»

أنس (رضی‌الله‌عنه) روایت می‌کند که وقتی عرب بادیه نشینی به نزد پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) آمد و پرسید: «مَتَى السَّاعَة؟/ قیامت کی واقع می‌شود؟» پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) در جواب گفت: «مَا أَعْدَدْتَ لَهَا؟/ برای آن روز چه فراهم کرده‌ای؟» گفت: «حُبّ اللَّهِ ورسولِهِ/ محبت خدا و پیامبرش را.» پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) در جواب گفت: «أَنْتَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ: در تو همراهی محبوبانت خواهی بود.»[به‌روایت بخاری و مسلم]

همچنان که در حدیث فوق می‌بینم پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) فرد جوینده را از یک مسئله‌ی نظری و ذهنی صِرف که جنبه‌ی کاربردی ندارد، به یک مسئله‌ی عملی و سوگیری وجودی منصرف می‌کند و جواب سؤال او را با سؤالی دیگر می‌دهد. می‌گوید مهم نیست که قیامت کی واقع خواهد شد. مهم این است که تو چه اختیار کرده‌ای وچه فراهم دیده‌ای.

اقرار و معرفت به یگانگی خداوند چه ربطی به زندگی ما دارد؟ چه ربطی به تحول و تعالی وجود ما دارد؟ از این که او یکی است و انبازی ندارد چه حاصل ما می‌شود؟ اینجاست که عارفان کیمیاگر ما از توحید انتظار دیگری داشتند. می‌گفتند اینکه بگویی خدا یگانه و یکتاست تأثیری بر تو ندارد، مهم آن است که حال که دانستی او یگانه و یکتاست تو هم یگانه و یکدست شوی. وجود از هم گسیخته و از هم گسسته نباشی. به تعبیر اقبال: «وحدت خود را مگردان لخت لخت»

بهره‌ی تو از توحید آن است که وجود هزاران پاره‌ی خود را در یگانگی خدای در بازی و گوهر خود را در وحدانیت او آبدیده کنی.

می‌گفتند اجزاء وجود شما آدمیان یک کلِّ متلائم‌الأجزاء و سازوار نیست. هر جزئی از شما نظر به سویی دارد و هر ساعت از نو قبله‌ای گرفته است. توحید آن است که شما یکدله شوید. از تفرقه در آییید. به تعبیر حافظ: «ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع»؛ به لحاظ روانی و منشی مجموع و خاطر جمع شوید. و از زلف پریشان یار کسب وحدت و جمعیت کنید. حافظ می‌گوید: «کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم» چرا که خاطر مجموع داشتن از ارکان سعادت است:

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

توحید، یکپارچه‌ساز و وحدت‌بخش منش و شخصیت ماست. آن وقت وجودمان مانند ارکستی نخواهد بود که هر کدام از شخصیت‌‌‌‌هایش ساز متفاوتی می‌زنند و همنوا نیستند. چرا که نمی‌شود بهترین نوازندگان، چنانچه فاقد همسویی و همنوایی باشند موسیقی دلنشینی ایجاد کنند. به تعبیری دیگر، شخص موحد که متأثر از یگانگی خداوند یکدله شده است همه‌ی وجودش یک کوک خورده است و یک نوا را سر می‌دهد و رو به سوی یک قبله و سو دارد و از سعادت یک سو زیستن بهره مند است. ابوسعید ابوالخیر گفته است: «تصوف دو چیز است: یکسو نگریستن و یکسان زیستن.»[13]

یکسان و یکرنگ و یکدست زیستن از ثمراتِ مبارکِ یکسو نگریستن است. بوسعید ابوالخیر گوهر تصوف را در این دو چیز خلاصه می‌کند. در ساحت ذهن و روان، یکسو نگریستن و در ساحت رفتار و منش، یکسان زیستن؛ که یکی در پی دیگری به وجود می‌آید. یکسان زیستن یعنی زیستنی که از رنگ و بو و صبغه‌ی واحدی برخوردار است. همان رنگ و بوی خدایی که به تعبیر ابوالحسن خرقانی وقتی مؤمن موحد را با شامه‌ی جان می‌بویی، بوی حق از او به مشام می‌رسد: «هر چیز‌‌‌‌ها را ببوییدم بوی آن چیز برآمد. مؤمنان را بوی حق برآمد.»[14]

همان رنگ و بو که بر اثر تک و پوی خداجویانه در آدمی پدید می‌آید: (صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ)[بقره:138]؛ «این است نگارگرى الهى و كیست‏خوش‏نگارتر از خدا و ما او را پرستندگانیم.»

وقتی چنین شد و در اثر یکسویگی و یک قبلگی، آدمی رنگ و بوی متمایز یافت، دیگر سرزنش و ملامت دیگران یا به تعبیر دقیقتر، ارزش داوری‌‌‌‌های مردمان، در چشمانش بی قدر و قیمت می‌گردد. موحد، تنها در پی زیستنی است که مورد پسند خداوند باشد. همه‌ی دغدغه و اهتمامش دستیابی به سبکی از زندگی است که خداپسندانه باشد و پس از آن که چنان زندگی‌ای را حاصل کرد خطاب و عتاب دیگران و نکوهش و ستایش و یا پذیرش و وازنش سایرین برای او بی‌ارج می‌گردد. به تعبیر خوش سعدی:

حکایتی ز دهانت به گوش جان آمد

دگر نصیحت مردم حکایتی است به گوشم

خداوند در قرآن کریم یکی از اوصاف اهل ایمان را بی پروایی و بی اعتنایی به ملامت و سرزنش دیگران می‌داند:

(یجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ یخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ...)[مائده:54]؛ «در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش هیچ ملامتگرى نمى‏ترسند.»

توحید مستلزم یکسویگی و یکپارچگی قلب و روان آدمی است. در سیر موحّدانه و در مقام و منزل توحید، سالک، رو از هرچه غیر دوست بر می‌تابد و بر می‌گیرد و تماماً روی و رخِ درون و دلِ خود را به حضرت او متمایل می‌کند. در واقع در این تحول وجودی توحیدی، سالک، جهت‌مند و یک‌قبله می‌شود. در آیات فراوانی از کتاب قرآن خداوند متعال به جهت‌یابی موحدانه اشاره کرده است و تأکید داشته که زیست موحدانه، سیر و حرکتی است که سویه و جهت الهی دارد. حرف «إلی» که بیانگر مقصد و جهت حرکت است در آیات بسیاری حاکی از این امر است:

(وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَیهِ تَبْتِیلًا)[مزمل:8]؛ «و نام پروردگار خود را یاد كن و تنها به او بپرداز.»

مقام تبتل در واقع منزلتی است که سالک در آن از هر آنچه غیر او می‌گسلد و «إلیه= به سوی او» می‌گراید. گسستن از غیر و پیوستن به دوست.

از تعبیرات ژرفی که بر لبان ابراهیم خلیل نشسته و گویای این رمز موحدانه است:

(وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّي سَيَهْدِينِ)[صافات:99]؛ «[ابراهیم] گفت من به سوى پروردگارم رهسپارم زودا كه مرا راه نماید.»

(وَقَالَ إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی...)[عنکبوت:26]؛ «و [ابراهیم] گفت من به سوى پروردگار خود روى مى‌آورم.»

در دو آیه فوق، ابراهیم خود را مهاجر و ذاهب و رونده به سوی خداوند می‌نامد. شاید تعبیرِ سالکِ طریق که در اصطلاح صوفیه پرکاربرد است مقتبس و مأخوذ از این تعبیر قرآنی باشد.

در جاهای دیگری نیز به این سوگیری و جهت مندی اشاره رفته است:

(فَفِرُّوا إِلَى اللَّـهِ...)[ذاریات:50]؛ «پس به سوى خدا بگریزید...»

(وَأَنِيبُوا إِلَى رَبِّكُمْ...)[زمر:54]؛ «به سوى پروردگارتان بازگردید.»

(وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا...)[عنکبوت:69]؛ «و كسانى كه در راه ما كوشیده‏اند به یقین راه‏هاى خود را بر آنان مى‏نماییم.»

در آیه‌ی دیگری از زبان امام موحدان، ابراهیم خلیل می‌خوانیم که در انتهای کاوش و پی‌جویی خویش سرانجام مسیر خود را می‌یابد و چنین می‌گوید:

(إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفًا وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِینَ)[انعام:79]؛ «من از روى اخلاص پاكدلانه روى خود را به سوى كسى گردانیدم كه آسمانها و زمین را پدید آورده است و من از مشركان نیستم»

یعنی تمام توجه و اهتمام وجودی خویش را معطوف و منعطف به خداوند می‌کنم.

خداوند متعال در آیه‌ی دیگری اشاره داشته است:

(ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَینِ فِی جَوْفِهِ...)[احزاب:4]؛ «خداوند براى هیچ مردى در درونش دو دل ننهاده است».

یعنی کسی که موحد است در واقع یکدله شده و سرتاسر وجودش تحت حاکمیت یک فرد قرار می‌گیرد. واین مشی، البته آثارِ پر ثمرِ روانی به همراه دارد. چرا که وقتی چنین شد سالک از آشفته‌حالی و پریشان حالتی نجات می‌یابد. چرا که به تعبیر سنایی:

با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست

یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن

وقتی سالک به مرتبه‌ی توحید نائل نشده و به تعبیر قرآنی در مرتبه‌ی شرک به سر می‌برد، در واقع به مقتضای معنای لغوی «شرک» افراد متعددی سهیم و شریک در دل و درون و مآلاً جهت و مسیر حرکت او خواهند بود. گویا وجود او به شرکت سهامی‌ای بَدَل شده که افراد متعددی در آن سهم دارند و طبعاً اقتضای این تعدد، تنازع رقبا و نهایتاً سلب خاطر مجموع، آشفته حالی و یا اصطلاحاً تفرقه‌ی وجودی است که آثار مخرب و زیانباری بر روح و روان فرد می‌نهد. سعدی می‌گوید:

روی از خدا به هر چه کنی شرک خالص است

توحید محض کز همه رو در خدا کنیم

خداوند متعال در آیه‌ای از قرآن مجید در تصویری گویا، اتفاقی را که در یک زندگی مشرکانه روی می دهد عنوان می‌کند:

(وَمَن یشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاء فَتَخْطَفُهُ الطَّیرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَكَانٍ سَحِیقٍ)[حج:31]؛ «و هر كس به خدا شرك ورزد چنان است كه گویى از آسمان فرو افتاده و مرغان [شكارى] او را ربوده‏اند یا باد او را به جایى دور افكنده است.»

وجودی که توسط پرندگان شکاری تکه تکه شده و به پاره‌‌‌‌های مختلف تقسیم شده است. وجودی عاری از انسجام و وحدت و ازهم‌گسسته و پاره پاره. چنین حالت روانشناختی‌ای نتیجه‌ی زندگی مشرکانه است که آدمی در آن صد دله و هزار پاره می‌شود.

در مثالی دیگر خداوند متعال، حکایت مردی را به تصویر می‌کشد که صاحبان و آمران متعدد و در عین حال درگیر و متخاصم دارد و این شخص را در برابر آدمی قرار می‌دهد که تماماً تابع یک آقا و بالادست است و سپس همگان را به تأمل در این دو تصویر فرا می‌خواند. راستی کدامیک حالت روانی مناسبتر و سالمتری دارند:

(ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِیهِ شُرَكَاء مُتَشَاكِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ یسْتَوِیانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا یعْلَمُون)[زمر:29]؛ «خدا مثلى زده است مردى است كه چند خواجه ناسازگار در [مالكیت] او شركت دارند [و هر یك او را به كارى مى‏گمارند] و مردى است كه تنها فرمانبر یك مرد است آیا این دو در مثل یكسانند سپاس خداى را [نه] بلكه بیشترشان نمى‏دانند.»

یوسف پیامبر(علیه‌السلام)، در دعوت و فراخوانِ توحیدی خویش که در تنگنای زندان صورت می‌گیرد خطاب به دو هم‌بندِ خود می‌گوید:

(یا صَاحِبَی السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ)[یوسف:39]؛ «اى دو رفیق زندانیم آیا خدایان پراكنده بهترند یا خداى یگانه مقتدر.»

عارفان می‌گفتند تو در واقع بنده‌ی کسی هستی که دل در بند او داری. بنگر که دلت در گرو کیست و به کدام جهت مایل است آنگاه تعداد خدایان خود را در می‌یابی. شیخ ابوعلی دقّاق تعبیر بسیار جالبی در این خصوص دارد:

(أنت عبد مَن أنت فی رقّه وأسره، فإن کنتَ فی إسرِ نفسک، فأنت عبد نفسک، وإن کنت فی إسر دنیاک، فأنت عبد دنیاک وقال رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وسلم): تعس عبدالدرهم، تعس عبدالدینار، تعس عبدالخمیصة)؛ «بنده‌ی آنی که دربند آنی اگر دربند نفسی بنده‌ی نفسی واگردربند دنیایی بنده‌ی دنیایی. پیامبر خدا(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) فرمود: بنده‌ی دینار و درهم و پارچه‌ی نفیس، نابود باد.»[مأخذ حدیث: بخاری: 2887][15]

عارفان و دیده وران می‌گفتند باید تنها به خدای رو و التفات کنید و شهادت به توحید و کلمه‌ی لاإله إلا الله، حرفی نهنگ آساست که هر چه جز خدای را در کام می‌کشد. به تعبیر سنایی:

شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی

همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا

شیخ بهایی هم کلمه توحید را واژه ای نهنگ‌آسا می‌داند:

«لا» نهنگی است، کاینات آشام

عرش تا فرش در کشیده به کام

هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ

از من و ما نه بوی ماند و نه رنگ

عارفان موحد، «لا إله» را به تیغی آخته مانند کرده‌اند:

آفرینش را همه پی کن به تیغ «لا إله»

تا جهان صافی شود سلطان «إلّا الله» را

مولوی نیز «لا إله إلا الله» را به تیغی تشبیه می‌کند که هر چه غیر دوست را گردن می‌زند و تنها وجود او برای تو محل توجه و اهتمام می‌ماند:

عشق آن شعله است کو چون برفروخت

هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت

تیغ لا در قتل غیر حق براند

در نگر زان پس که غیر لا چه ماند؟

ماند الا الله باقی جمله رفت

شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت

[مثنوی: دفتر پنجم]

همو می‌گوید:

ای خواجه ترا غم جمال و جاهست

و اندیشه‌ی باغ و راغ و خرمنگاهست

ما سوختگان عالم توحیدیم

ما را سر لا اله الا الله است

جای دیگری می‌گوید:

به آفتاب و به مهتاب التفات مکن

 یگانه باش و بجز قصد آن یگانه مکن

شیخ بهایی نیز در بسط همین تلقی از توحید گفته است:

خالی ز خود و به دوست باقی

این طرفه که نیستند و هستند

این طایفه‌اند، اهل توحید

باقی، همه خویشتن پرستند

اقبال لاهوری نیز از توحید، اقتضای یک شدن و رخت از دوئی برداشتن را می‌بیند و مشهود و متجلی کردن توحید را در گرو یک شدن و وحدت منش و مشی فرد می‌داند:

آنکه نام تو مسلمان کرده است

از دویی سوی یکی آورده است

با یکی ساز از دویی بردار رخت

وحدت خود را مگردان لخت لخت

یک شو و توحید را مشهود کن

غایبش را از عمل موجود کن

لذت ایمان فزاید درعمل

مرده آن ایمان که ناید در عمل

اینجاست که می‌گوید:

لاإاله گویی بگو از روی جان

تا ز اندام تو آید بوی جان

و چون لوازم و اقتضائات بنیان فکن توحید را می‌داند می‌گوید:

چو می‌گویم مسلمانم بلرزم

چو دانم مشکلات لا إله را

سعدی می‌گوید:

غلام دولت آنم که پایبند یکی است

به جانبی متعلق شد از هزار برست

این آزادگی از هزار سو و جهت، ارمغان ارزنده‌ای است که از بوستان توحید فراچنگ می‌آید.

نماد و الگوی مناسبی که برای سالک توحید پیشه می‌توان ذکر کرد، گل آفتاب‌گردان است. نام پرمحتوای این گل، شایسته‌ی تأمل است: آفتاب‌گردان! یعنی گلی که گردش خود را با آفتاب تنظیم می‌کند. حرکت او تابع مسیر آفتاب است. هماره رو به سوی آفتاب دارد:

چو غلام آفتابم همه زآفتاب گویم

نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم

گل آفتاب‌گردان، چرخش روزانه‌اش را بر اساس حرکت خورشید متناسب می‌کند و از این رو خود به چهره‌ی آفتاب در می‌آید. در واقع گل آفتاب‌گردان حکایتگر اتحاد عاشق و معشوق است. در این الگو، عاشق (گل آفتاب‌گردان) در معشوق (آفتاب) مضمحل و فانی و مستحیل نمی‌شود؛ اما از آن رو که همه‌ی عمر، نظر بر آفتاب دارد، خود به آفتاب کوچکی بدل می‌شود و چهره و سیمای آفتاب به خود می‌گیرد.

یکی از عوارض نامطلوب روانی ما، دغدغه‌‌‌‌های فراوان و نا همسوی ماست که انرژی و کارمایه‌ی ما را به هدر می‌دهد. از محسّنات توحید این است که اهتمام و دلنگرانی و دل آشوبه‌ی آدمی را واحد می‌کند. سورن کرکگور می‌گوید:

«مسئله این نیست که فکرهای زیادی داشته باشی، مسئله این است که به یک فکر بچسبی.»[16]

«شهسوار نخست باید توان آن را داشته باشد که تمام محتوای زندگی اش و همه‌ی معنای واقعیت را در یک خواست واحد جمع کند. اگر کسی این شدت و حدّت مجموع را نداشته باشد، اگر روحش از آغاز در کثرت پراکنده باشد، هرگز به جایی نمی‌رسد که بتواند این حرکت را انجام دهد؛ چنین کسی در زندگی با دوراندیشی سرمایه‌دارانی رفتار می‌کند که پولشان رادر فعالیتهای مختلف به کار می‌اندازند تا زیان یکی را با سود دیگری جبران کنند...»[17]

در گفته‌‌‌‌های نبی خاتم(صلی‌الله‌علیه‌وسلم) آمده است که کسی که دلنگرانی‌‌‌‌ها و دلواپسی‌‌‌‌های گونه گون و متعدد دارد از جملگی آنها باز می‌ماند و از نظر خدا می‌افتد؛ اما آنکه تمامِ اهتمام و دلنگرانی و دغدغه‌ی وجودی‌اش یک چیز است کامیاب می‌گردد:

(من جعل الهموم همّاً واحداً همّ آخرته كفاه الله همّ دنیاه ومن تشعبت به الهموم فی أحوال الدنیا لم یبال الله فی أی أودیتها هلك)؛ «کسی که دغدغه‌‌‌‌های خویش را یکی گرداند و تنها دلنگران امر آخرتش باشد، خداوند عهده‌دار دلنگرانی دنیوی او خواهد شد. و کسی که دغدغه‌‌‌‌ها و دلواپسی‌‌‌‌هایش در امر دنیا او را پراگنده‌دل کرده باشد، خداوند پروایی ندارد که در چه ورطه‌ای از ورطه‌‌‌‌های دنیا به هلاکت برسد.»(ابن ماجه)

(من جعل الهموم همّاَ واحداَ كفاه الله ما همَّه من أمر الدنیا و الآخرة و من تشاعبت به الهموم لم یبال الله فی أی أودیة الدنیا هلك)؛ «آن که تمام دلنگرانی‌‌‌‌ها و دغدغه‌‌‌‌های خویش را واحد کند خداوند عهده‌دار دغدغه‌‌‌‌های دنیوی و اخروی او می‌گردد؛ اما آنکه دلواپسی‌‌‌‌ها او را تکه تکه کرده‌اند خداوند را پروای او نیست که در کدام وادی دنیا به هلاکت رسد.»(المستدرک)

توحید این است که «همّ غایی» و «اهتمام فرجامین» آدمی، خداوند یگانه باشد. بنابراین توحید عارفانه یکی دانستن یا یکی دیدن خدا نیست بلکه یگانه شدن و یکدله شدن برای خداست.

خداوند متعال می‌فرماید:

(أَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَیهِ وَكِیلًا)[فرقان:43]؛ «آیا آن كس كه هواى [نفس] خود را معبود خویش گرفته است دیدى آیا [مى‏توانى] ضامن او باشى.»

(أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ...)[جاثیه:23]؛ «پس آیا دیدى كسى را كه هوس خویش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانید.»

به استناد صراحت این دو آیه، هواهای نفسانی نیز معبودی انباز و شریک خداوند است که غالب آدمیان به رضای آن تن داده‌اند و کیش توحید آن است که آدمی از خویشتن‌پرستی هم رها شود.

 شمس تبریزی می‌گوید:  «خداپرستی آن است که خودپرستی رها کنی.»[18] عین القضات همدانی نیز می‌گوید: «تا از خود پرستی فارغ نشوی، خداپرست نتوانی بودن؛ تا بنده نشوی، آزادی نیابی، تا پُشت بر هر دو عالم نکنی، به آدم و آدمیت نرسی؛ و تا از خود بنگریزی، به خود نرسی؛ و اگر خود را در راه خدا نبازی و فدا نکنی، مقبول حضرت نشوی؛ و تا پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی، همه نشوی و به جمله راه نیابی؛ و تا فقیر نشوی، غنی نشوی، و تا فانی نشوی، باقی نباشی.»[19]

مولوی مادرِ بت‌‌‌‌ها را بتِ نفس والباقیِ بت‌‌‌‌ها را زاده‌ی نفس می‌داند:

مادرِ بتها بتِ نفسِ شماست

 زانکه آن بت، مار و این بت، اژدهاست

عارفان ما پیش‌شرطِ زندگیِ مؤمنانه و موحدانه را نخست درطیِّ مرحله‌ی آزادی دانسته‌اند. همچنانکه برای وصول به مقام «إلا الله» نخست باید مرحله‌ی «لاإله » را طی نمود. به دیگر سخن تا کافر نشوی مؤمن و موحد نمی‌گردی و تا آزاد از غیر نشوی خدا را بنده نمی‌شوی. لذا از منظر عارفان گوهر آزادی از دل توحید بیرون می‌آید و در زمین توحید جوانه می‌زند. بستگی به خداوند رستگی از غیر را به همراه دارد و پیوستن به او گسستن از غیر را اقتضا می‌کند. مؤمن موحد نه تنها از بند غیر خدا آزاد و رهاست بلکه خود هم بند بر پای دیگران نمی‌نهد و دوست ندارد که دیگران او را بپرستند.

از حمدون قصّار پرسیدند که بنده کیست؟ گفت: «آن که نپرستد و دوست ندارد که او را بپرستند.»[20] احمدخضرویه می‌گوید: «تمام بندگی در آزادی است ودر تحقیق بندگی، آزادی تمام شود.»[21] جنید بغدادی را گفتند: «بنده کیست؟» گفت: «آنکه از بندگی کسان دیگر آزاد بود.»[22] شیخ ابوسعید ابوالخیر را درویشی سؤال کرد یا شیخ بندگی چیست؟ شیخ ما گفت: خلقک الله حراً کن کما خلقک. خدایت آزاد آفرید آزاد باش. گفت: یا شیخ سؤال من از بندگی است. شیخ گفت: ندانی تا از هردو کون آزاد نگردی بنده نشوی.[23] ابوالعباس قصّاب گفته است: «تا آزاد نباشی، بنده نگردی.»[24] و عین القضات همدانی هم می‌‌گوید: «تا بنده نشوی، آزادی نیابی.»[25]

مولوی بر همین مبنا، دست آوردِ مهم انبیاء را آزادی می‌داند:

چون به آزادی نبوت هادی است

مؤمنان را زانبیا آزادی است

ای گروه مؤمنان شادی کنید

همچو سرو وسوسن آزادی کنید

[مثنوی:دفتر ششم]

سعدی می‌گوید:

من از آن روز که در بند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیرافتادم

-

بندگان را نبود جز غم آزادی و من

پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

-

من ازاین بند نخواهم به درآمد همه عمر

بند پایی که به دست تو بود تاج سر است

حافظ شیرازی هم رستگی را در بستگی به کمند محبوب می‌داند و می‌گوید آن که بسته‌ی تو است رسته از دیگران است:

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند

-

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من ازآن روز که در بند توام آزادم

سخن را با شعر نغزی از سعدی شیرازی که دعوت به قدم نهادن در مرحله‌ی توحید می‌کند به پایان می‌آوریم:

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

 ________

 

ارجاعات:

[1]،[2]،[3]،[4]. خمی از شراب ربّانی: گزیده‌ی مقالات شمس، انتخاب و توضیح محد علی موحد، نشر سخن، چاپ دوم، 1388.

[5]. نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی، محمد رضا شفیعی کدکنی،نشر سخن، چاپ اول، 1384

[6]. رسائل خواجه عبدالله انصاری، تصحیح وحید دستگردی.

 [7]. مناجات خواجه عبدالله انصاری، به کوشش حامد ربانی.

 [8]. رسائل خواجه عبدالله انصاری، تصحیح وحید دستگردی.

[9] و [10]. رسائل خواجه عبدالله انصاری، به اهتمام محمد شیروانی.

[11]. رسائل خواجه عبدالله انصاری، تصحیح وحید دستگردی.

[12]. خمی از شراب ربّانی: گزیده‌ی مقالات شمس

[13]. چشیدن طعم وقت، از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر، مقدمه تصحیح و تعلیقات محمد رضا شفیعی کدکنی، نشر سخن، چاپ اول، 1385

[14]. نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی

[15]. رساله‌ی قشیریه، ترجمه‌ی ابوعلی حسن بن احمدعثمانی، باتصحیح بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ نهم، 1385

[16]،[17]. فلسفه‌ی کیرگگور، سوزان لی اندرسون، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشر طرح نو، چاپ اول، 1385

[18]. خمی از شراب ربّانی: گزیده‌ی مقالات شمس

[19]. خاصیت آینگی: گزیده آثار عین القضات همدانی، نجیب مایل هروی، نشر نی،چاپ دوم، 1389

[20]،[21]،[22]. تذکرة الاولیاء، شیخ فریدالدین عطارنیشابوری، به تصحیح رینولدآلن نیکلسون، نشراساطیر، چاپ دوم، 1383

[23] و [24]. اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، محمد بن منور میهنی، مقدمه تصحیح و تعلیقات دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، مؤسسه‌ی انتشارات آگاه، چاپ ششم، 1385

[25]. خاصیت آینگی: گزیده آثار عین القضات همدانی.

بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام حم شادكام (مهمان)
1390/08/14

از توحيد كن اين ممكن
چون او شوی ای مؤمن
گر بنمائيش عبادت
ممكن سازد وصالت
خّلاق بود چون خدای
خلّاقيت دار بپای
الله بود چون رحمان
بخشش نما بر انسان
رحيم بود چون ربّت
آغوش گشا پر شفقت
خدا كرده خود گزين
جانشينی در زمين
خلافتست بس خطير
اين رسالت كم مگير