مدارا و تأکید بر آموزش در ساختار دعوت اسلامی

نویسنده: 
عمر قادری- سنندج
مدارا و تأکید بر آموزش در ساختار دعوت اسلامی

مدارا و تأکید بر آموزش در ساختار دعوت اسلامی 

 

 

● مقدمه: 

بر مبنای بینش اسلامی خداوند خالق هستی است و تدبیر امور هستی هم منحصر به خواست اوست؛ چنانکه می‌فرماید: 

 (ألا لَهُ الخَلْقُ والأمْرُ) اعراف/۵۴

او انسان را از زمین و برای آبادانی آن آفریده است: 

 (هو أنْشَأَکُمْ مِنَ الأرْضِ واسْتَعْمَرَکُمْ فِی‌ها) هود/۶۱

خداوند متعال که خالق و آمر است، همه‌ی اجزای هستی را بر مبنای نظم قرار داده است. در میان مخلوقات انسان را به عنوان استاد، معمار و مصلح انتخاب نموده و استعدادهای خارق العاده‌ای در وجودش به ودیعت نهاده است، تا با شکوفا کردن و هدایت آن‌ها راه‌های طولانی را نزدیک و امور سخت را سهل گرداند. او- جل جلاله- به وسیله‌ی پیامبران که به عنوان انسان‌های بزگوار و شکیبا انتخاب شده‌اند، برنامه‌ی هدایت و شکوفا شدن استعداد‌ها را به متقضی زمان و تناسب استعدادهای رشد بشری به انسان وحی نموده است. 

دعوت اسلامی مسؤولیت سنگینی است که اوّل پیامبران و پس آنان علمای دعوتگر، عهده‌دار آن بوده و هستند و خواهند بود. این دعوت از آنجا که نیاز به صبر و مقاومت دارد «قولاً ثقیلاً» نامیده شده است و هدایت یک فرد نزد خدا آنقدر بزرگ است که هیچ معادل دنیوی ندارد، بنابراین داعیان دین در راه دعوت مردم به اسلام از همه چیز خود گذشته‌اند و در این مسیر پر مشقت که راه آموزش دین به مردم است هرگز از کوره در نرفته‌اند و همیشه به جای خشم و خشونت راه صبر و مدارا را برگزیده‌اند. 

مطالب حاضر تأکید بر این دارد که دعوت اسلامی‌‌ همان «قول ثقیل» است که بعد از پیامبر به عنوان امانتی بر دوش داعیان دین نهاده شده و تفکّری است که باید در عمق درون ریشه بدواند، پس داعیان دین به جای پناه بردن به حربه‌ی تکفیر و صدور حکم ارتداد و... لازم است حکیمانه و با صبر و مدارا حامل پیام اسلام به مردم باشند و به آنان اجازه دهند تا در بررسی حق و باطل بیندیشند و آزادانه راه خود را انتخاب نمایند: 

 (لِیهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَینَةٍ وَیحْیی مَنْ حَی عَنْ بَینَةٍ) انفال/۴۲

 «تا کسی که هلاک می‌شود با دلیلی روشن هلاک گردد و کسی که روحش زنده می‌شود با دلیلی واضح زنده بماند.» 

 

● پیش‌گفتار

هستی و اجزای آن، اعم از جاندار و بی‌جان تابع نظم و قوانینی است که خداوند آفرینش خود را بر اساس آن تنظیم کرده است و این نظم و سازمان یافتگی، هدایت عامّه نامیده می‌شود که موسی در برابر فرعون چنین از آن تعبیر کرد: 

 (رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَى کُلَّ شَئٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى) طه/۵۰ 

 «پروردگار ما کسی است که هر چیزی را آفرینشی که در خور اوست داده، سپس آن را هدایت فرموده است.» 

در این هستی پهناور هر موجودی به صورت هدفدار در مدار وظیفه‌ای که خداوند به او سپرده است در حرکت و تکاپوست. 

بر اساس این نظم که یکی از نشانه‌های دال بر وجود خداست، شب و روز پدید می‌آیند، خورشید به سوی قرارگاه خود روان است و برای ماه منزل‌های معینی تعیین شده و ذرات هستی از اتم تا کهکشان در فضا مشغول تسبیحند، نه خورشید را سزد که به ماه رسد و نه شب بر روز پیشی جوید و هر کدام در مداری شناورند. 

خداوند متعال نیز پرده از نظم نظام هستی برداشته است و آن را مخلوق خود معرفی می‌نماید: 

 (الَّذِی: خَلَقَ (۱)، فَسَوَّی (۲) وَالَّذِی قَدَّرَ (۳)، فَهَدَی (۴)) أعلی/۱

 «آنکه: آفرید و هماهنگی بخشید و آنکه اندازه‌گیری کرد و راه نمود.» 

خداوند متعال در این جهان هستی، در جوار دیگر موجودات، موجودی را به نام انسان آفریده است که در بسیاری از فعالیت‌ها همراه و همگام دیگر اجزاء است؛ اما در عرصه‌ی اندیشه و عمل مختار است و ابتلاء و امتحان او از اینجا آغاز می‌گردد. 

خداوند این موجود را که معمار و مصلح زمین قرار داده، هرچند بر فطرت پاک سرشته، در نهاد او استعداد خیر و شر قرار داده است، در عین حال پیامبران و داعیان دین را موظف کرده که او را در شکوفا نمودن استعداد خیر راهنمایی نمایند: 

 (فَألْهَمَ‌ها فُجُورَ‌ها وَتَقْوا‌ها. قَدْ أفْلَحَ مَنْ زَکَّا‌ها. وَقَدْ خابَ مَنْ دَسَّا‌ها) شمس/۱۰ـ۸

 «(استعداد) شر و خیر را به نفس الهام کرده است. هرکس آن را پاک گردانده قطعاً رستگار است و هرکس آلوده‌اش گرداند قطعاً در باخته است.» 

پروردگار هستی که انسان را قدرت انتخاب داده، بنابر حکمت خود وسایلی را به او بخشیده است که به اسباب کسب علم مشهورند، این اسباب او را با وحی آسمانی و جهان پیرامون، یا عالم غیب و شهادت مرتبط می‌سازند و در جریان می‌گذارند که عبارتند از: 

سمع: سمع وسیله‌ای است که خداوند در اختیار انسان قرار داده تا با آن وحی الهی را از رسول یا داعی امین دریافت کند. انسان به وسیله‌ی وحی و تبیین‌های رسول از عالم غیب اطلاع پیدا می‌نماید و زیربنای تفکّر و اصول ثابت زندگی را بنا می‌نهد؛ چون خداوند که خالق انسان است، بهتر از همه به اسرار این مخلوق خود آشناست و به جای اینکه انسان عمر خود را در آزمون و خطا سپری نماید او را با این شیوه کمک می‌کند تا از عمر خود حداکثر استفاده کند. 

برای اینکه انسان سرگشته نماند، آفریدگار هستی از این طریق به او اطلاع داده که از کجا آمده و به کجا می‌رود و بهر چه آمده است... 

بصر: بصر عبارت است مجموعه‌ی حواس یا علوم تجربی که انسان را با جهان مرتبط می‌سازند. انسان با حواس خود و با استفاده از تجارب و دستاوردهای گذشته و حال از جهان پیرامون اطلاعات کسب می‌کند و در کنار اطلاعاتی که از طرف خدا برایش نازل شده به عمران و آبادانی زمین و ادای مسؤولیت می‌پردازد. 

فؤاد: فواد یا قلب، انباره‌ی اطلاعات محسوب می‌شود که با واکنش و تحلیل در اطلاعات کسب شده به وسیله‌ی سمع و بصر به اطلاعات جدید دست می‌یابد و از این داده‌ها به وقت ضرورت استفاده می‌کند و قوانین و سنت‌های حاکم برهستی را کشف می‌کند. هر انسانی بنابر آنچه که در این انباره قرار دارد پاسخگوی سؤال دیگران خواهد بود؛ چنانکه خداوند می‌فرماید: 

 (وَلاتَقْفُ مَا لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُوْلَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً) اسراء/۳۶

 «چیزی را که بدان علم نداری دنبال مکن؛ زیرا گوش، چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد.» 

می‌توان سمع و بصر را به ورودی کامپیو‌تر و فؤاد را به حافظه‌ی آن تشبیه کرد که «از کوزه‌‌ همان تراود که در آن است.» 

مجموع اطلاعات انسان عبارت است از چیزی که از این طریق کسب کرده و تصویر آن در ذهن و حافظه‌اش بایگانی شده است؛ بنابراین هر انسانی در مواردی مسؤول و پاسخگوست که از آن اطلاع دارد و در تحلیل‌ها و پردازش اطلاعات هم معصوم نیست. 

برای مثال کور مادرزادی را بنگرید که سال‌ها عمر کرده و به ابعاد و اشکال و رنگ‌ها ناآشناست؛ چون از طریق چشم اطلاعاتی در حافظه‌ی او ذخیره نشده است. اگر بخواهی کیفیت رنگ و طرح یک فرش را برای او تعریف نمایی، یا در بهار او را به دشت و جنگل ببری و از رنگ گل‌ها و زیبایی پرندگان برای او تعریف کنی، چون مقیاسی در حافظه ندارد سخنان شما را خوب درک نمی‌کند، اما چنانچه یک لحظه چشمانش قدرت دید بیابند و در این لحظه سر طاووسی را ببیند، برای اولین بار تصویری با ابعاد و رنگ‌های مختلف در حافظه‌اش بایگانی می‌شود. پس از این، اگر از رنگ و طرح فرش یا از زیبایی لاله و گل‌های رنگارنگ برایش صحبت کنی، رنگ‌های آن فرش و گل‌ها را با سرخی و سیاهی و سفیدی منقار و تاج و ریشه‌ی آن پرنده می‌سنجد؛ چون حافظه‌اش همین مقیاس‌ها را دارد. حافظه‌ی انسان همچون حافظه‌ی کامپیو‌تر است بنابراین آنچه را بدان داده‌اند پردازش می‌کند. 

شخصی از امام مالک پرسید: «إستوی» چگونه است؟ در جواب گفت: «استوی» معلوم است و کیفیت آن مجهول و سؤال در آن مورد بدعت است؛ چون خداوند فرموده است: (الرَّحْمانُ عَلَی العَرْشِ اسْتَوَی) (طه/۵) پس استوی وجود دارد، اما خداوند کیفیت آن را برای ما بیان نکرده است و تصور ذهنی کیفیت استواء در حافظه‌ی ما وجود ندارد تا در مورد آن پاسخگو باشیم. پس هر کس در مورد چیزی پاسخگو است که به وسیله‌ی وحی به او رسیده یا با حواس و علوم خود آن را تجربه کرده باشد. 

بنابراین نباید پا از گلیم خود فرا‌تر نهاده و در باره‌ی آنچه که علم بدان نداریم به قضاوت بپردازیم، یا امور غیبی را با امور دنیوی و محسوس مورد مقایسه قرار دهیم. 

 

● نیاز انسان به هدایت تشریعی: 

انسان همواره نیازمند پیام آور وحی و تبیین کننده‌ی آن بوده است، به همین خاطر حضرت ابراهیم از خداوند می‌خواهد برای نوادگانش رسولی از میان خودشان بفرستد تا پرده از نشانه‌های خدا بردارد، کتاب خدا را به آنان آموزش دهد و با سنّت عملی خود احکام را تبیین نماید و آنان را تزکیه و پاک گرداند: 

 (رَبَّنَا وَابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِکَ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ) بقره/۱۲۹

 «پروردگارا در میان آنان فرستاده‌ای از خودشان برانگیز، تا آیات تو را بر آنان بخواند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد و پاکیزه‌شان کند؛ زیرا که تو خود شکست ناپذیر حکیمی.» 

خداوند متعال که به این موجود استعداد خیر و شر و اراده‌ی انتخاب داده است، بنا بر حکمت خود، مردمی را مکلّف می‌داند که زمینه‌ی هدایت تشریعی را فراهم نموده و برای آنان داعی امین فرستاده باشد؛ چنانکه می‌فرماید: 

 (وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً) اسراء/۱۵

 «ما تا پیامبری بر نینگیزیم، به عذاب نمی‌پردازیم.» 

سر انجام رسول امینی به عنوان خاتم پیامبران مبعوث شد، تا با تبیین‌های خود پرچم میانه‌روی را برافراشته و امت میانه‌رو را تشکیل داده و بر مردم اتمام حجت نماید و عذر و بهانه‌ای برای آنان باقی نگذارد: 

 (وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَیکُونَ الرَّسُولُ عَلَیکُمْ شَهِیداً) بقره/۱۴۳

 «و بدینگونه شما را امتی میانه قرار دادیم، تا بر مردم گواه باشید و پیامبر نیز بر شما گواه باشد.» (۵) 

پیامبر خاتم، قبل از بعثت چهل سال در میان مردم زیسته بود، در مشکلات مردم مشارکت داشت و در شرایط سخت و آسان آنان را یاری می‌داد. در پیمان حلف الفضول شرکت نمود که عده‌ای از طرفداران حقوق انسان، آن را تشکیل داده بودند و کار آنان در راستای دفاع از حقوق مظلومان بود و پس از بعثت به افتخار از آن یاد می‌نمود و‌گاه گاهی می‌فرمود: 

 «در زمان قبل از بعثتم به پیمانی دعوت شدم که اگر اکنون هم چنان انجمن‌هایی وجود داشته باشند در آن‌ها مشارکت خواهم کرد.» (۶) 

بعثت پیامبر برای خود او نیز تعجب آور بود؛ چون برخورد با فرشته و جهان وحی برایش عادی نبود. این پدیده تا آن حد برایش غیر طبیعی بود که پیش خدیجه برگشت و فرمود: «مرا بپوشان! من از حال خود بیمناکم!» خدیجه به دلجویی او پرداخت و گفت: نباید از سلامتی خود بیمناک باشی؛ چون تو صله‌ی رحم را به جا می‌آوری، بار ناتوان را بر دوش می‌کشی، به مستمندان رسیدگی می‌کنی، مه‌مان نواز هستی و در راه حق مردمان را یاری می‌رسانی. 

این دعوت برای مردم نیز شگفت‌آور بود و تهمت جنون، ساحری، کهانت و غیره به پیامبر زدند... 

دوران پیامبری حضرت محمد به دو بخش مکی و مدنی تقسیم می‌شود، دوران مکی دوران آموزش، تربیت و زمینه‌سازی و دوران مدنی دوران حکومت و اجرای عملی احکام بود. 

 

● مدارا و تأکید بر آموزش در ساختار دعوت اسلامی: 

با سیری در قرآن مجید و سیره‌ی نبوی در می‌یابیم که پیامبر اسلام در بیست و سه ساله‌ی دعوت خود تأکید بر آموزش دین به مردم داشت و در این راه آغوش اسلام را به طرف مردم باز کرده و با آنان مدارا می‌کرد. 

 

۱ـ دعوت پیامبر در مرحله‌ی مکی: 

پیامبر به دنبال بعثت در مکه، در مراحل مختلف دعوت، اسلام را به مردم پیرامون خود رساند که عده‌ای به دین او گرویدند و با بی‌مهری عده‌ای دیگر مواجه شد. شاگردانش را در خانه‌ی ارقم تربیت می‌کرد و همراه با تبلیغ وحی درس صبر و استقامت و مدارا به آنان می‌آموخت؛ زیرا شبه جزیره از لحاظ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی سخت‌ترین شرایط را داشت و مردم آسان نمی‌پذیرفتند که فردی بانی دعوت جهانی و نجات مردم باشد. طبیعی است که مردم سنگ و چوب نیستند تا در مقابل هر خواسته‌ای ساکت باشند و آسان به هر دعوتی لبیک گویند، پس دعوت صبر و مدارا می‌خواهد و نیازمند برنامه ریزی دقیق، گذشت زمان و فرصت دادن به مردم است. 

آن حضرت در مراحل سخت و ناگوار که با بی‌مهری عده‌ای از سران قریش مواجه می‌شد صبر و بردباری می‌کرد، یارانش را به مناطق امن می‌فرستاد. او در شرایط سختی از فشار مخالفانش به طائف پناه برد و از مردم ثقیف خواست در درجه‌ی اول پناهش دهند و چنانچه او را پناه نمی‌دهند حداقل سرّ پناه‌آوردنش را پیش قریش فاش نکنند، اما آنان تعدادی جوان هرزه را علیه او تحریک کردند که با سنگ او را زدند، تا جایی که خون از پای مبارکش جاری شد. پس از ترک طائف با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و ناتوانی و درماندگی خود را با او در میان گذاشت و در میان دعاهای خود می‌فرمود: 

 «إنْ لَم یکُنْ بِک علی غضبٌ فلا اُبالی...» 

 «خدایا اگر تو از من نرنجی من باکی ندارم» (۷) 

ناگهان سرش را بلند کرد، دید که جبرئیل از سوی خدا به دلجویی او آمده است و می‌گوید: خداوند فرشته‌ی کوه‌ها را مأمور کرده تا هر دستوری که راجع به آن‌ها می‌خواهی اجرا کند. آنگاه فرشته‌ی کوه‌ها پیامبر را ندا داد و بر او سلام کرد، سپس گفت: اگر اجازه دهی دو کوه بلند دو سوی مکه را بر سرشان فرود می‌آورم! اما او بزرگوارانه فرمود: 

 «امیدوارم که خداوند عزوجل از نسل اینان افرادی را بیرون آورد که خدا را به تنهایی بپرستند و برای او شریکی قائل نشوند.» (۸) 

پیامبر سپس در پناهندگی مطعم بن عدی که مؤمن هم نبود به مکه برگشت. این قطره‌ای از دریای صبر و مقاومت پیامبر است. 

پیامبر آن صاحب «حظ عظیم» در دوران مکی به طور کلی در پی هدایت مردم بود و با تمام تلخی‌ها و بی‌مهری‌ها دست و پنجه نرم می‌کرد. وی می‌توانست در خانه‌ی ارقم یک تیم ترور را سازماندهی کند که در میان مخالفانش رعب و وحشت بیندازند و روزی ابوجهل، روزی ابولهب و روز دیگر امیه را ترور کنند، اما هرگز چنین نکرد؛ چون تفهیم مردم نیاز به صبر و از خود گذشتگی دارد و قرار است دین خدا بر اساس تفکر و اندیشه و اختیار رواج یابد نه بر اساس شمشیر و عصا. پیامبر  با صبر و حوصله آیات خدا را بر مردم تلاوت می‌کرد، آنان را تزکیه می‌بخشید و کتاب خدا و حکمت رسالت را به آنان آموزش می‌داد: 

 (کَمَا أَرْسَلْنَا فِیکُمْ رَسُولاً مِنْکُمْ یتْلُوا عَلَیکُمْ آیاتِنَا وَیزَکِّیکُمْ وَیعَلِّمُکُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ) بقره/۱۵۱

 «همانگونه که در میان شما فرستاده‌ای از خودتان روانه کردیم که آیات ما را بر شما می‌خواند، شما را پاک می‌گرداند، کتاب و حکمت می‌آموزد و آنچه را نمی‌دانستید یاد می‌دهد.» 

قسمت (وَیعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ) دلالت می‌کند که آموزش رکن اصلی دعوت است، آن هم توسط داعی و ناصح امین و تنها پس از تبیین و آموزش می‌توان انتظار عمل داشت. انسان مکلف به ادای چیزی است که نسبت به آن علم دارد و دانا و نادان مانند هم نیستند؛ چنانکه خداوند می‌فرماید: 

 (هَلْ یسْتَوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لا یعْلَمُونَ؟) زمر/۹

 «آیا کسانی که می‌دانند و کسانی که نمی‌دانند یکسانند؟» 

به همین خاطر است که پیامبر برای مخالفان خود دعای هدایت و معرفت می‌کرد و می‌فرمود: «خدایا قوم من را هدایت ده؛ چون نادانند» 

حکمت و عدالت خداوند متعال، مقتضی آن است که بیسواد و دانا و آموزش دیده و محروم از آموزش را مانند هم محاسبه نکند: (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الأُمِّیینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ) جمعه/۲

 «اوست که در میان بیسوادان فرستاده‌ای از خودشان برانگیخت، تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت بدیشان بیاموزد، هرچند آنان پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.» 

آری کسی که معلمی ندارد و در جامعه‌ی تاریک جاهلی به سر می‌برد نیازمند معلم دلسوزی است که او را راهنمایی کند: 

 (رَسُولاً یتْلُوا عَلَیکُمْ آیاتِ الله مُبَینَاتٍ لِیخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّور) طلاق/۱۱

 «پیامبری که آیات روشنگر خدا را بر شما تلاوت می‌کند، تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده‌اند از تاریکی‌ها به سوی روشنایی ببرد.» 

معلمـی همچـون محمـد (ص) که قبل از بعثت امیـن بـود و وقتی که به عرصه‌ی نصح و اصلاح آمد همچون کشاورز ماهـری سال‌هـا یارانش را پرورش داد و از آفات در امـان داشت، تا تبـدیل به قهرمانان متواضعی شدند که آثـار سجـود و رکـوع در چهـره‌شان هویـدا بـود. دهقانی که بذر‌ها را پروررش داد و آفت زدایی کرد تا جوانه‌ها ساقه گرفتند و دیگر کشاورزان را به تعجب و کافران را به خشم آوردند: 

 (کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ یعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ) فتح/۲۹

 «چون زراعتی که جوانه‌ی خود بر آورد و آن را مایه دهد تا ستبر شود و بر ساقه‌های خود بإیستد و دهقانان را به شگفت آورد و خدا از انبوهی آنان، کافران را به خشم دراندازد.» 

پیامبر خدا سال‌ها شاگردانش را تربیت کرد و آنان را از ابعاد مختلف شخصیت انسانی پرورش داد و در میان آنان به جهل زدایی پرداخت. اگر به چند سال بعد از بعثت بنگریم، ابوذر را می‌بینیم که در یک مشاجره با بلال او را به عنوان «سیاه‌زاده» مورد طعن قرار می‌دهد و پیامبر از او آزرده می‌شود و می‌فرماید: 

 «إِنَّکَ امْرُؤٌ فِیکَ جَاهِلِیةٌ» متفق‌علیه

 «ظاهراً هنوز جاهلیت در رگ تو باقی مانده است!» 

 

۲ـ دعوت پیامبر در مرحله‌ی مدنی: 

پیامبر پس از هجرت به مدینه، در کنار تحقق بخشیدن به وحدت عقیدتی، سیاسی و نظامی مسلمانان، به اصل آزادی دینی هم تحقق بخشید و با یهودیان که نزدیک‌ترین همسایگان غیر مسلمان مدینه بودند پیمان بست تا از کیان همدیگر حمایت کنند و آزادی دینی و مالی آنان را به تمامی تأیید کرد و به هیچ‌وجه سیاست تبعید و مصادره و خصومت را در پیش نگرفت. (۹) 

 

● پیامبر هم جنگیده است: 

آری پیامبر هم جنگیده است اما با چه کسانی؟ در مقابل چه و در انتظار چه دستاوردی؟ در مقابل ظلم و برای دفع فتنه و به انتظار پیروزی مظلومین. فتنه چیست؟ سلب آزادی از مردم در پذیرش دعوت و تبعید و مصادره‌ی اموال ایمان آوردگان و اصرار بر بازگشت مردم به کفر! اما در این شرایط هم توصیه‌ی خدا و مدارای پیامبر را با مردم بنگرید: در جنگ احد وقتی که دندان آن حضرت شکست و سرش شکافت و خون از سر و صورتش جاری شد، در حالی که خون را کنار می‌زد، با دلی آزرده فرمود: 

 «کَیفَ یفْلِحُ قَوْمٌ شَجُّوا نَبِیهُمْ وَکَسَرُوا رَبَاعِیتَهُ وَهُوَ یدْعُوهُمْ إِلَى الله؟» (۱۰) 

 «قومی که صورت پیامبرشان را زخمی کرده و دندانش را شکسته‌اند چگونه ممکن است رستگار شوند، در حالی که او آنان را به سوی خدا فرا می‌خواند؟!» 

برخورد زشت و دور از انصاف آن قوم ممکن بود تأثیر بدی بر درون پیامبر بگذارد، به همین خاطر خداوند در این رابطه آیه‌ی زیر را نازل فرمود: 

 (لَیسَ لَکَ مِنَ الأَمْرِ شَیءٌ أوْ یتُوبَ عَلَیهمْ أوْ یعَذِّبَهُمْ) آل‌عمران/۱۲۸

 «کار این مردمان هیچ به تو واگذار نیست! یا خدا از آنان در می‌گذرد، یا عذابشان می‌دهد.» 

پیامبر سپس لحظاتی درنگ کرد و فرمود: 

 «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِقَوْمِی فَأِنَّهُم لایعْلَمُون» (۱۱) 

 «خدایا قوم من را بیامرز؛ چون نادانند.» 

این حدیث در صحیح مسلم به صورت «رَبِّ اغْفِرْ لِقَوْمِی…» آمده و قاضی عیاض در کتاب الشفا آن را به صورت «اللَّهُمَّ اهْدِی قَوْمِی…» آورده است. 

 

● اصل بر صلح است یا جنگ؟ 

حکومت اسلامی مدینه بر مبنای صلح بنا شد و مسلمانان بدین علت جنگیدند که مظلوم واقع شدند و جنگ بر آنان تحمیل شده بود: (أُذِنَ لِلَّذِینَ یقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا) حج/۳۹

 «به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل شد، اجازه‌ی جنگ داده شد.» 

 (وَقَاتِلُوا فِی سَبِیلِ الله الَّذِینَ یقَاتِلُونَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُوا إِنَّ الله لاَ یحِبُّ الْمُعْتَدِینَ) بقره/۱۹۰

 «و در راه خدا با کسانی که با شما می‌جنگند، بجنگید، ولی از اندازه در نگذرید؛ زیرا خداوند تجاوزکاران را دوست نمی‌دارد.» 

 (وَاقْتُلُوهُمْ حَیثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیثُ أَخْرَجُوکُمْ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ تُقَاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّى یقَاتِلُوکُمْ فِیهِ فَإِنْ قَاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ) بقره/۱۹۱

 «و (در جنگ) هرکجا بر ایشان دست یافتید آنان را بکشید و از همانجا که شما را بیرون راندند، آنان را بیرون رانید؛ زیرا فتنه از قتل بد‌تر است، با این وجود در کنار مسجد الحرام با آنان جنگ نکنید، مگر اینکه با شما در آنجا به جنگ بپردازند، پس اگر با شما جنگیدند، با آنان بجنگید.» 

 (فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ الله غَفُورٌ رَّحِیمٌ) بقره/۱۹۲

 «اگر دست برداشتند، البته خدا آمرزنده‌ی مهربان است.» 

 (وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ فَإِنِ انتَهَوْا فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِینَ) بقره/۱۹۳

 «با آنان بجنگید تا دیگر فتنه‌ای (برگرداندن مسلمانان به کفر) باقی نماند و دین خالصانه از آن خدا گردد. پس اگر دست بر داشتند، تجاوز جز بر ستمکاران روا نیست.» 

 (أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَءُ‌وکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ) توبه/۱۳

 «چرا با گروهی که سوگندهای خود را شکستند و بر آن شدند که پیامبر را بیرون کنند و آنان بودند که نخستین بار جنگ را با شما آغاز کردند، نمی‌جنگید؟» 

آیا غیر مسلمانی که در جامعه‌ی اسلامی زندگی می‌کند اگر با مسلمانان نجنگد و به مملکت خود خیانت نورزد و مانع آزادی مردم در انتخاب دین نشود اسلام با او می‌جنگد؟ هرگز… وگرنه آیه‌ی (لاَ إکْرَاهَ فِی الدِّین) چه جایگاهی خواهد داشت؟! 

پیامبر در مدینه به هدف تنبیه مشرکانی که اموال و دارایی مهاجران را مصادره کرده بودند و مانع پیوستن همسر و فرزندانشان به آنان بودند، تصمیم گرفت نبض اقتصادی قریش را بفشارد و جهت این کار سیصد و سیزده تن از یارانش را به بدر برد، تا راه را بر کاروان تجاری ابوسفیان بگیرند، اما خداوند خواست شکوه و اقتدار مسلمانان را به مشرکان و کافران ستیزه‌جو نشان دهد و به جای کاروان تجاری، جنگ را برای آنان به مصلحت دید و این تعداد را بر بیش از هزار نفر از مشرکان پیروز کرد. 

ما اکنون در پی نقل سیره نیستیم، بلکه هدف از بیان این مطلب آن است که اولین جنگ پیامبر با قریش تقدیر خدا بود و مسلمانان به قصد جنگ بیرون نرفته بودند. 

جنگ احد دفاعی بود و حتی پیامبر ماندن در مدینه و دفاع را ترجیح می‌داد که سرانجام با پیشنهاد یارانش جنگ دفاعی را به خارج از شهر بردند... 

لازم به استدلال نیست که جنگ احزاب هم دفاعی بود و مسلمانان برای در امان ماندن خود، دور مدینه را خندق کشیدند... 

جنگ با یهودیان بنی‌قریظه هم در همین راستا بود، چون آنان هم‌پیمان مسلمانان و متقابلاً متعهد بودند که از کیان مدینه دفاع نمایند و در صورت مورد یورش قرار گرفتن هریک از طرفین، طرف دیگر هم به کمک بپیوندد، اما یهودیان بنی‌قریظه به هنگامی که مدینه توسط احزاب محاصره شد به پیمان و عهد خود با مسلمانان خیانت ورزیدند و به کمک احزاب مهاجم شتافتند، با این وجود پیامبر دو تن از رؤسای اوس و خزرج را پیش آنان فرستاد که از خیانت بپرهیزند، اما به توصیه‌های آنان توجه نکردند و سرانجام سیاست «نعیم بن مسعود» توطئه‌ی آنان را نقش بر آب کرد. 

بنی‌نضیر نیز توطئه‌ی قتل پیامبر را طراحی کردند و یهودیان بنی‌قینقاع هم ارزش‌های اسلامی را مورد اهانت قرار دادند و زن مسلمانی را در بازار خود با فریب عریان ساختند و جنگ و قتل مسلمانان را آغاز کردند. 

تمام جنگ‌های پیامبر دفاعی بوده و یا خبر به او می‌رسید که قبیله‌ای در حال تدارک جنگ علیه اوست، او هم پیشدستی می‌کرد و آنان را غافگیر می‌ساخت. 

یکی از بزرگ‌ترین جنگ‌های مسلمانان جنگ مؤته بود. پیامبر نامه‌ای به یکی از امرای غسان فرستاد و او را به آزاد شدن از بند استعمار روم توصیه و تشویق و دین اسلام را به او پیشنهاد نمود. این امیر نادان نامه را پاره کرد و نماینده‌ی پیامبر را با یک ضربه شمشیر کشت! سپس از دولت مرکزی روم استمداد جست و هزاران نیرو را به کمک طلبید... این اهانت به کرامت یک حکومت و کشتن سفیر و نماینده‌ی آن است که سکوت در برابر آن به هیچ وجه جایز نیست... 

پیامبر جنگیده است و کسانی همچون کعب بن اشرف و سفیان بن خالد را که آتش جنگ بنیاد می‌نهادند و مردم را به قتل عام و اجرای فاجعه‌هایی همچون رجیع (۱۲) و بئرمعونه (۱۳) تشویق می‌کردند و قبایل عرب از بیم نیش زبانشان جرأت نداشتند که اسلام خود را آشکار کنند، توسط یارانش از پای در آمده‌اند... 

با این وجود آیا درست است که جنگ پیامبر را هجومی و خصلت کشورگشایی و جنگ طلبی اسلام بنامیم؟! و بگوییم این جنگ‌ها بدان خاطر است که اسلام با کفر سر جنگ دارد و تا کافری باقی است باید به خاک آن تجاوز کند و بجنگد؟! 

اگر آن کافر نجنگد چه؟ 

پیامبر در فتح مکه زنی را دید که کشته شده بود، فرمود: «اینکه نمی‌جنگیده؟!» (۱۴) 

شیخ غزالی می‌گوید: «مقاله‌ی طولانی یکی از این صاحب نظران را خواندم که می‌گفت: «اسلام دین هجومی است و برنامه‌ی خود را بر اساس جنگ تنظیم می‌کند نه صلح!»، پس از خواندن آن مقاله به دو سبب آزرده خاطر شدم: اول به خاطر تحریفی که نویسنده انجام داده بود و دوم به خاطر بررسی وقایع بدون توجه به اسباب و علل آن‌ها... 

توسعه‌ی اسلام مبنی بر قهر و خشونت و اعلان جنگ با دیگران نیست؛ بلکه رفتار اسلام در میدان دعوت به صورت عرضه‌ی اندیشه است!!... 

جنگ اسلام با روم یکی از آبرومند‌ترین جنگ‌هایی است که در دنیا روی داده است؛ چون امپراطوری کهن، ملت‌های زیادی را در خلال قرون متمادی، زندانی خواسته‌های کهنه و پوسیده‌ی خود کرده بود... 

زمانی که ما سیره‌ی پیامبر را این گونه می‌نویسیم، برای تبشیری‌ها و مستشرقین چه می‌ماند که علیه اسلام بنویسند؟؟ …

دعوت اسلامی امروز از بار سنگینی می‌نالد که آن را به زانو در آورده و مردم را از آن دور می‌کند.. عده‌ای مردم را قبل از موضوع به شکل و قیافه، قبل از فرض به سنت، قبل از قواعد کلی به تشکیل حکومت و قبل از موارد مورد اتفاق به موارد مورد اختلاف دعوت می‌کنند! سپس با دست خالی بر طبل جنگ می‌کوبند و پس از مدتی غبار شکست چند برابر از کارشان بر می‌خیزد؛ یک بار در میدان دلیل و برهان و بار دیگر در میدان جنگ! 

داعیانی با این اندیشه‌ی بیمار می‌نویسند که اسلام با شمشیر قیام کرده و مخالف خود را سرکوب می‌کند و سرشتش بر مبنای هجوم است! آنگاه به سوی کتاب کریم و سنت مطهر می‌روند تا معنی کلمات را از ریشه‌ی آن منحرف کنند، یا نصی را سر و ته نمایند...» 

محمد غزالی در ادامه می‌افزاید: 

 «نویسنده‌ی این مقاله که رئیس حزب التحریر است در ادامه می‌گوید: «اقدام پیامبر در اعزام نیرو به مؤته برای جنگ با روم و رفتن او به تبوک برای جنگ که نزدیک مرز روم است به وضوح ثابت می‌کند که پیامبر جنگ را آغاز کرده است...!!!» اما این عجیب‌ترین گفتار است و در پرتو چنین منطق تکان دهنده‌ای می‌توان جنگ مبارزان جنوب آفریقا با نژادپرستان و عملیات انتفاضه‌ی فلسطین را نیز جنگ هجومی نامید!! 

عقل‌هایی که رویدادهای تاریخ را اینگونه تکه و پاره بر می‌دارند و عجولانه حکم صادر می‌کنند، باید از خیر آنان گذشت. اگر چنین تفکری در میان مسلمانان جایگاهی داشته باشد، متأسفم... 

اسلام نیازمند فضای آزادی است که در آن منتشر شود تا مردم دسته دسته به صف آن در آیند، مادامی که عرضه سالم باشد و موانع وجود نداشته باشد. 

ما دین را به زور بر کسی تحمیل نمی‌کنیم و ایمان اجباری را قبول نداریم، همچنان که در برخورد با مخالفان تأکید بر عدالت داریم و حب و بغض ما را از اجرای عدالت باز نمی‌دارد. 

چنانچه حکومت‌های روم و ایران براساس عدالت و آزادی می‌بودند و حقوق انسان رعایت می‌شد جنگی بین اسلام و آن‌ها روی نمی‌داد... 

اسلام در عرصه‌ی جهانی چیزی بیش از آزادی‌های معمولی را نمی‌خواهد و چنانچه مسلمانان در ایجاد تساوی فرصت‌ها و آزادی قبول و رد در نشر دین عاجز باشند، [و دین را بر مردم تحمیل کنند] خدا به آنان قدرت ندهد و در کارشان برکت نیندازد! 

آیا مبارزه فلسطینیان برای بازگشت به خانه‌های خود و ارجاع یهودیان آمریکایی و استرالیایی به مملکت خود، جنگ تجاوز و هجومی محسوب می‌شود؟ 

آیا رهایی جویی سیاه‌پوستان جنوب آفریقا و تعقیب و پیگیری سفید پوستان حاکم، جنگ تجاوز محسوب می‌شود؟ 

این گمان که جنگ تجاوز جایز است، یک خطای اخلاقی است. هرگز هدف وسیله را توجیه نمی‌کند، بنابراین ما مسلمانان جز برای تأمین دعوت و زمینه سازی آزادی نمی‌جنگیم! همچنین برای دفع فتنه؛ یعنی حمایت از ایمان مستضعفین و حمایت آنان در برابر ظلم توانمندان... 

اگر جنگ‌های پیامبر را جنگ تجاوز و تهاجم بنامیم باید دفاع مردم فلسطین و دفاع سیاه پوستان جنوب آفریقا را نیز امروزه جنگ تهاجمی و تجاوز بنامیم!!» (۱۵) 

استاد مرحوم محمد غزالی در مقدمه کتاب ارزشمند «جهاد الدعوة» می‌گوید: 

 «اسلام تیر بی‌هدف نیست که صدای شلیک آن انعکاس یابد و به هدفی نخورد، بلکه نور است در اندیشه، کمال است در نفس، نظافت است در جسم و صلاحیت است در عمل. اسلام نظامی است که آشفتگی و آنارشیسم را بر نمی‌تابد، تکاپوی دور از کسالت است و زندگی است در تمام عرصه‌ها... 

مسلمانان دیروز، ـ برخلاف مسلمانان امروز ـ در مسیر خود، پیشاپیش، گل امید را تقدیم می‌کردند و ملت‌های دیگر برای اینکه از آنان یاد بگیرند و استفاده نمایند، به ایشان می‌پیوستند. 

امت ما عنوان بزرگی بر یک حقیقت بزرگ بود، یک حقیقت اجتماعی و سیاسی که به تمدن بهتر و فرهنگ گسترده‌تر می‌اندیشید. جهاد بدین معنا بود که دانا دست نادان و توسعه یافته دست عقب افتاده را بگیرد.» (۱۶) 

**

تکلیف پس از تبیین: 

امروزه شاهد قرائت خشنی از دین هستیم که نه تنها حق حیات برای غیر مسلمان قائل نیست، بلکه به جای آموزش دادن و خدمت به مردم و تحقق بخشیدن به انسان دوستی و انسان مداری آیین اسلام، خشم و خشونت را ترجیح می‌دهد و عموم مردم بینوا و محروم را ـ که با وجود هزاران مشکل به اندازه‌ی شناخت خود به اسلام پایبندند ـ آماج اتهام تکفیر قرار می‌دهد. این طرز تفکر، گاهی می‌پندارد که به مردم اتمام حجت شده است!! (۱) و گاهی چنان می‌پندارد که مردم نیازی به اتمام حجت هم ندارند؛ زیرا قرآن مردمانی را هم که قبل از بعثت پیامبر زیسته‌اند و معلمی نداشته‌اند جهنمی معرفی می‌کند و بر مسلمانان منت می‌نهد که آنان را از لبه‌ی آتش جهنم نجات داده است و به آیه‌ی: [وَکُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْهَا] (۲) استدلال می‌شود! این دیدگاه مدعی آن است که مردم در عصر رسالت قبل از بعثت پیامبر و در عصر امروز قبل از تبلیغ دین و اصلاح بحران‌های فکری توسط داعیان دین، کافرند و جهنمی! 

 

اولاً وظیفه‌ی مسلمانان آن است که آغوش خود را برای مسلمان کردن دیگران باز کنند و بر مشکلات راه دعوت صبور و شکیبا باشند، نه اینکه مسلمانان را هم تکفیر نمایند. 

ثانیاً با توجه به توضیحاتی که پیرامون بعثت رسل ارائه شد و دلایلی که اکنون ذکر می‌شود، عذاب آتش در آیه‌ی مذکور، تشبیه زندگی جاهلی به عذاب است، از آنجا که شرایط مردم شبه جزیره قبل از بعثت پیامبر از لحاظ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی در پست‌ترین وضعیت بود. وضعیت جامعه قبل از اسلام به حدی نابسامان بود که حضرت عمر می‌فرماید: «کسی که تلخی نظام جاهلیت را تجربه نکرده باشد لذت اسلام را درک نمی‌کند.» (۳) یا این عذاب اشاره به زمانی است که پیامبر پیام وحی را به آنان رساند و آنان بین ایمان آوردن و ماندن بر کفر مختار بودند. می‌توانستند پیام وحی را انتخاب یا آگاهانه از پذیرش آن سرباز زنند و آتش جهنم را برای خود رقم زنند، چنانکه خداوند می‌فرماید: 

 [أَفَمَنْ کَانَ عَلَى بَینَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَیتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ وَمِنْ قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَى إِمَاماً وَرَحْمَةً أُوْلَئِکَ یؤْمِنُونَ بِهِ وَمَنْ یکْفُرْ بِهِ مِنَ الأَحْزَابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ] هود/۱۷

 «آیا کسی که از جانب پروردگارش بر حجتی روشن است و شاهدی از جانب خدا به دنبالش می‌آید و قبل از آن نیز کتاب موسی راهبر و مایه‌ی رحمت بوده است، دروغ می‌بافد؟ کسانی که در جستجوی حقیقتند بدان ایمان می‌آورند و هرکس از مخالفان اسلام بدان کفر ورزد، آتش وعدگاه اوست.» 

 [وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْیؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْیکْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً] کهف/۲۹

 «بگو: حق از جانب پروردگارتان رسیده است. پس هرکه بخواهد بدان بگرود و هرکه بخواهد انکار کند، چون ما برای ستم‌گران آتشی آماده کرده‌ایم.» 

 

صابونی در تفسیر این آیه می‌گوید: 

 «حال جاهلیت آنان را به لبه‌ی آتش تشبیه کرده است و این استعاره‌ی تمثیلیه است.» (۴) 

ظاهراً این آیه مسلمانانی را که پیامبر دین اسلام را برایشان تبیین نموده، از عاقبت ارتداد می‌ترساند و به آنان هشدار می‌دهد که فریب سیاست اهل کتاب را نخورند؛ چنانکه در چند آیه قبل نیز می‌فرماید: 

 [وَقَالَتْ طَّائِفَةٌ مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ آمِنُوا بِالَّذِی أُنزِلَ عَلَى الَّذِینَ آمَنُواْ وَجْهَ النَّهَارِ وَاکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَ] آل عمران/۷۲

 «جمعی از اهل کتاب گفتند: در آغاز روز به آنچه بر مؤمنان نازل شده ایمان بیاورید و در پایان روز انکار کنید، شاید مسلمانان نیز از اسلام برگردند!» 

 

این یکی از آیاتی است که در شأن بعضی از مرتدین در عصر پیامبر نازل شد. 

امام قرطبی در تفسیر خود می‌گوید: این آیه در مورد کعب بن اشرف و مالک بن صیف و یهودیان دیگر نازل شد، سپس می‌گوید: 

مذهب قتاده بر این است که یهودیان چنین کردند تا مسلمانان را در دین دچار تردید و تزلزل نمایند و به یهودیت بگروند. 

امام ابن کثیر می‌گوید: «این توطئه‌ای بود که اهل کتاب برای به دام انداختن ضعیفان در امور دینیشان به کار بستند و پیشنهاد دادند که ابتدای روز اظهار ایمان کنند و با مسلمانان نماز صبح را بخوانند و در اواخر روز به دین خود برگردند، تا نادانان بگویند: حتماً اینان نقص و عیبی در دین مسلمانان دیده‌اند که از آن برگشته‌اند. به همین خاطر می‌گفتند: [لَعَلَّهُمْ یرْجِعُونَ] شاید مسلمانان از اسلام برگردند.» (۵) 

 

ابومالک غفاری، سدی، ربیع، طبری و زمخشری هم چنین گفته‌اند و آن را از ابن عباس روایت کرده‌اند. 

امام القرطبی در تفسیر آیه‌ی [وَمَن یبْتَغِ غَیرَ الإِسْلاَمِ دِیناً فَلَن یقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ] آل‌عمران/۸۵ ذکر می‌کند که این آیه در شأن حارث بن سوید نازل شد که از گروه انصار بود، او همراه دوازده تن دیگر از دین اسلام مرتد شد و در مکه به کافران پیوستند. 

در بحث ارتداد این مطلب را بیشتر شرح خواهیم داد و بیان خواهد شد که ارتداد عادتی بود با شکل گروهی نه فردی، بلکه خدای متعال هنگام صحبت از ارتداد از دین آن را با صیغه‌ی جمع ذکر کرده است؛ چنانکه می‌فرماید: 

 [کَیفَ یهْدِی اللهُ قَوْماً کَفَرُواْ بَعْدَ إِیمَانِهِمْ وَشَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجَاءهُمُ الْبَینَاتُ وَاللهُ لاَ یهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ] آل عمران/۸۶

 «چگونه خداوند قومی را که بعد از ایمانشان کافر شدند، هدایت می‌کند با آنکه شهادت دادند که این رسول بر حق است و برایشان دلایل روشن آمد؟ خداوند قوم بیدادگر را هدایت نمی‌کند.» 

از سوی دیگر آیات قبل از این آیه مسلمانان را مورد خطاب قرار می‌دهند که مبادا پس از تبیین دین خدا فریب سیاست و برنامه‌های اهل کتاب را بخورند و به کفر برگردند و آتش را برای خود رقم زنند؛ چون معلم هدایت آنان را توجیه کرده است، بنابراین باید هوشیار باشند که مسلمان بمیرند: 

 [یاأَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقاً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ یرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمَانِکُمْ کَافِرِینَ… وَکَیفَ تَکْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلَى عَلَیکُمْ آیاتُ الله وَفِیکُمْ رَسُولُهُ؟ … وَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ] آل‌عمران/۱۰۲ـ۱۰۰

 «ای مؤمنان اگر از گروهی از اهل کتاب فرمان برید، شما را پس از ایمانتان به کفر بر می‌گردانند... چگونه کفر می‌ورزید با اینکه آیات خدا بر شما خوانده می‌شود و پیامبر او میان شماست. پس سعی کنید که مسلمانانه بمیرید.» 

 

آیات پشت سر آن نیز عذاب تفرقه و اختلافات مذموم را پس از تبلیغ وحی [مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَ‌هُمُ الْبَینَاتُ] مطرح می‌کند: [وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَ‌هُمُ الْبَینَاتُ] آل‌عمران/۱۰۵

 

 «و چون کسانی مباشید که پس از آنکه دلایل آشکار بر ایشان آمد پراکنده شدند و با هم اختلاف پیدا کردند.» 

 

 [فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَکَفَرْتُمْ بَعْدَ إِیمَانِکُمْ] آل‌عمران/۱۰۶

 

 «به سیاه رویان گفته می‌شود: آیا بعد از ایمانتان کفر ورزیدید؟!» 

 

پس تکلیف به دنبال تبیین است و تکلیف عرب جاهلی که از نظر سیاسی مستعمره‌ی ایران و روم بود و اقتصاد، اجتماع، اخلاق و آموزشش دچار بحران گردیده و به علت فاصله‌ی ایجاد شده بین انبیاء، از هدایت تشریعی محروم بود همچون مسلمانی نیست که پیامبر معلم او بوده و سال‌ها برای تربیت و پرورش او تلاش کرده و کتاب خدا را به وی آموزش داده است. 

 

اینک پاسخ دیگری می‌شنویم که گویا مردم قبل از بعثت پیامبر بر دین پیامبران قبلی بوده‌اند! 

 

بقایای ادیان پیشین: 

سخن دیگری که در اینجا مطرح می‌شود این است که گویا مردم قبل از بعثت بر آیین پیامبرانی همچون عیسی و ابراهیم و غیره بوده‌اند، اما خود قرآن به صراحت پیامبر را مورد خطاب قرار می‌دهد و می‌فرماید: 

 

 [تَنزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ. لِتُنذِرَ قَوْماً مَا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ] یس/۶ـ۵

 

 «این کتاب از جانب خدای عزیز مهربان نازل شده است، تا قومی را که پدرانشان بیم داده نشدند و در غفلت ماندند، بیم دهی.» 

 

 [رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ لِتُنذِرَ قَوْماً مَا أَتَاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ [قصص/۴۶

 

 «این رحمتی از جانب خدایت است، تا قومی را که هیچ هشدار دهنده‌ای پیش از تو برایشان نیامده است بیم دهی.» 

 

 [بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ لِتُنذِرَ قَوْماً مَا أَتَاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ] سجده/۳

 

 «بلکه آن حق است و از جانب پروردگار توست، تا مردمی را که پیش از تو بیم دهنده‌ای برای آنان نیامده است، بیم دهی.» 

 

 [وَمَا آتَینَاهُمْ مِنْ کُتُبٍ یدْرُسُونَهَا وَمَا أَرْسَلْنَا إِلَیهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ] سبأ/۴۴

 

 «و ما کتاب‌هایی به آنان ندادیم که آن را بخوانند و پیش از تو هشدار دهنده‌ای به سویشان نفرستاده بودیم.» 

 

موافقان تکفیر عامه برای اثبات اینکه وجود علم و رسول برای اتمام حجت لازم نیست، به آیه‌ی زیر استدلال می‌کنند: 

 

 [وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّى یسْمَعَ کَلامَ اللهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یعْلَمُونَ] توبه/۶

 

 «اگـر یکی از مشرکین از تـو پناه خواست، پناهش ده، تا کلام خدا را بشنود؛ سپس او را به مکان امنش برسان، چراکه آنان قومی نادانند.» 

 

گفته می‌شود: «در اینجا خدا هرچند به نادانی آنان تصریح کرده اما آنان را معذور نمی‌داند و مشرکشان می‌نامد.» 

 

اولاً: از هر حرف این آیه نور آزادی می‌درخشد و تمام آن علیه کسانی است که در جامعه‌ی اسلامی برای کافر و مشرک جایگاهی سراغ ندارند! گذشته از آن بر مسلمان واجب می‌کند که حتماً برای مشرکِ پناهنده بستر امنی ایجاد نماید. 

 

ثانیاً: نادانی مشرکانی که دعوت به آنان رسیده در آن است که پس از اتمام حجت پیامبر به جای انتخاب ایمان، کفر را برای خود برگزیده‌اند و این کمال نادانی است، اما باز اسلام ایجاد امنیت برای آنان را بر مسلمانان واجب کرده است. 

 

در این مورد به احادیث جهنمی بودن والدین پیامبر هم استدلال می‌شود که این احادیث هرچند در صحیح مسلم آمده‌اند، اما شارحانِ مسلم تنها با ابهام از آن‌ها گذشته‌اند و بسیاری از علمای فقیه علی رغم توجه خاص به صحیح مسلم در آن مانده‌اند و برخی هم آن را مخالف با قرآن و به ویژه آیه‌ی ۱۵ سوره‌ی اسراء می‌دانند و مردم قبل از بعثت را اهل فتره و معذور از عذاب می‌دانند. گویا مردی که پدرش قبل از بعثت پیامبر مرده بود به پیامبر گفته است: «ای رسول خدا پدرم کجاست؟» پیامبر هم در پاسخ فرموده است: «پدرت در آتش است» و چون آن مرد پس از رفتن به سوی پیامبر بازگشته است، پیامبر به او گفته است: «پدر من و پدر تو در آتشند.»! 

 

دکتر یوسف قرضاوی می‌گوید: 

 «من هرگز این جرأت را به خود نمی‌دهم که حدیث صحیحی را رد کنم، اما وقتی که در باره‌ی این حدیث فکر کردم، گفتم: عبدالله چه گناهی دارد تا در آتش باشد؟ در صورتی که او اهل فتره است و اهل فتره بنابر قول صحیح نجات یافته هستند.» 

سپس می‌گوید: «ابتدا گمان کردم که منظور از «أبی» عمویش یعنی ابوطالب باشد، چون پس از عبدالمطلب او سرپرستیش را بر عهده گرفته بود و کلمه‌ی «أب» در زبان عربی و حتی در قرآن هم گاهی به معنای عمو آمده است... این ممکن بود؛ چون پیامبر خیلی اصرار داشت که ابوطالب کلمه‌ی توحید را بر زبان بیاورد اما نیاورد، ولی این احتمال از یک سو ضعیف است و از سوی دیگر پدر سؤال کننده چه گناهی داشته است که قبل از بعثت پیامبر مرده است؟» 

قرضاوی در ادامه می‌گوید: «در مورد این حدیث دست نگه داشتم تا چیزی بیابم که دلم را راضی نماید، تا اینکه شیخ محمد غزالی به صراحت آن را رد کرد؛ چون با آیات زیر تناقض دارد: 

 

 [وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً] اسراء/۱۵

 

 «ما تا پیامبری بر نینگیزیم، به عذاب نمی‌پردازیم.» 

 

 [وَلَوْ أَنَّا أَهْلَکْنَاهُمْ بِعَذَابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقَالُوا: رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَینَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزَى] طه/۱۳۴

 

 «اگر ما آنان را قبل از آمدن قرآن به عذابی هلاک می‌کردیم، قطعاً می‌گفتند: پروردگارا چرا پیامبری به سوی ما نفرستادی تا پیش از آنکه خوار و رسوا شویم از آیات تو پیروی کنیم.» 

 

 [أَنْ تَقُولُوا: مَا جَاءَ‌نَا مِنْ بَشِیرٍ وَلانَذِیرٍ فَقَدْ جَاءَ‌کُمْ بَشِیرٌ وَنَذِیرٌ] مائده/۱۹

 

 «تا مبادا روز قیامت بگویند: برای ما بشارتگر و هشدار دهنده‌ای نیامده است، اینک برای شما بشارتگر و هشدار دهنده‌ای آمده است.» 

 

قرآن تصریح دارد که قبل از محمدh نذیری برای عرب مبعوث نشده بود و چندین آیه بدین دلالت دارند: 

 

 [لِتُنذِرَ قَوْماً مَا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ] یس/۶

 

 «تا قومی را که پدرانشان بیم داده نشدند و در غفلت ماندند، بیم دهی.» 

 [لِتُنذِرَ قَوْمًا مَا أَتَاهُمْ مِنْ نَذِیرٍ مِنْ قَبْلِکَ لَعَلَّهُم یهْتَدُون] قصص/۴۶

 «... تا قومی را که هیچ هشدار دهنده‌ای پیش از تو برایشان نیامده است بیم دهی.» 

 [وَمَا آتَینَاهُمْ مِنْ کُتُبٍ یدْرُسُونَهَا وَمَا أَرْسَلْنَا إِلَیهِمْ قَبْلَکَ مِنْ نَذِیرٍ] سبأ/۴۴

 «و ما کتاب‌هایی به آنان ندادیم که آن را بخوانند و پیش از تو هشدار دهنده‌ای به سویشان نفرستاده بودیم.» 

 

قرضاوی در ادامه می‌گوید: 

 

 «وگرنه من ترجیح می‌دهم که در مقابل احادیث صحیح دست نگه دارم و به طور مطلق آن‌ها را رد نکنم، مبادا معنایی داشته باشند که هنوز برای من شکافته نشده اشت. 

 

 «اتفاقاً به شرح‌های مسلم هم مراجعه کردم، دیدم أبّی و سنوسی با احتیاط و محافظه‌کاری از ظاهر آن می‌گذرند، اما امام نووی در تعلیقی بر آن می‌گوید: «پیامبر بنا بر حسن خلق خود، برای دلجویی سؤال کننده و مشارکت در مصیبت او پدر خود را اضافه کرده است. 

 

نووی نیز افزوده است: کسی که به کافری بمیرد در آتش است و نزدیکی مقربین سودی به او نمی‌رساند. 

 

 «أبی می‌گوید: به این مطلق‌گویی بنگرید! 

 

 «سهیلی هم گفته است: ما حق نداریم چنین بگوییم؛ چون پیامبر فرموده است: زندگان را به سبب مردگان آزار ندهید. خداوند نیز فرموده است: 

 

 [إِنَّ الَّذِینَ یؤْذُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللهُ فِی الدُّنْیا وَالآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُهِیناً] احزاب/۵۷

 

 «بی‌گمان کسانی که خدا و پیامبر او را آزار می‌رسانند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده است و برایشان عذاب خفت باری مهیا ساخته است.» 

 

 «پیامبر تنها به خاطر تسلی سؤال کننده چنین گفته است و در روایت آمده است که آن مرد گفت: پدر خودت کجاست؟ پیامبر هم در پاسخ چنان گفت…» (۶) 

 

مردم قبل از بعثت پیامبر غافل و سرگردان بودند و چیزی از آثار آیین‌های قبلی نمانده بود، مگر ورقه بن نوفل که می‌گفتند چیزهایی از آیین حنیف می‌داند. 

 

ابوبکر صدیق (رض) در مدرسه‌ی اسلام چنان پرورش یافت که پس از رحلت پیامبر می‌گفت: «أینْقُصُ الدِّینُ و أنَا حَی؟» یعنی: مگر ممکن است تا من زنده باشم در دین نقص ایجاد گردد؟! آیا عبدالله پاک و بی‌گناهی که معلم نداشته و با این وجود فرزندی همچون محمد از نسل او و آمنه تقدیم بشریت شده است مانند ابوبکر صدیق مکلف بود؟ 

 

یا ابوجهلی که پیامبر را می‌شناخت و سال‌ها امانت داری، مدارا و اخلاص او را تجربه کرد و آگاهانه با او دشمنی ورزید در قیامت همراه عبدالله محاکمه می‌شود و هر دو مثل هم به آتش می‌روند؟! 

 

خداوند بر مسلمانان منت می‌نهد که از خودشان رسولی را برای آنان برانگیخت تا آیات خدا را بر آنان تلاوت کند و آنان را تزکیه بخشد و کتاب خدا و حکمت خود را به آنان آموزش دهد: 

 

 [لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَکِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ] آل‌عمران/۱۶۴

 

 «به یقین خدا بر مؤمنان منت نهاد که پیامبری از خودشان در میان آنان برانگیخت تا آیات خدا را بر ایشان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد، قطعاً پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.» 

 

آیا این منت شامل حالی کسی می‌شود که از چنین نعمتی بی‌بهره بوده است؟ 

 

پیامبر خدا به دنبال بعثت خدا و طاغوت را به مردم نشان داد و پس از اتمام حجت مردم را آزاد گذاشت تا از روی بینه و برهان راه خود را انتخاب کنند: 

 

 [لِیهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَینَةٍ وَیحْیا مَنْ حَی عَنْ بَینَةٍ] انفال/۴۲

 

 «تا کسی که قرار است هلاک شود با دلیلی روشن هلاک گردد و کسی که باید زنده شود با دلیلی واضح زنده بماند.» 

 

هدایت و گمراهی پس از بعثت رسول مفهوم واقعی می‌یابند و خدا هیچ قومی را عذاب نمی‌دهد تا داعی امین و قابل اعتمادی برای آن نفرستد که بر آن اتمام حجت نماید و مردم پس از اتمام حجت هم در انتخاب ایمان و ماندن بر کفر آزادند: 

 

 [مَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا یهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّمَا یضِلُّ عَلَیهَا وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى وَمَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً] اسراء/۱۵

 

 «هرکس به راه آمد تنها به سود خود به راه آمده و هرکس بی‌راهه رفته تنها به زیان خود بی‌راهه رفته است و هیچ بردارنده‌ای بار گناه دیگری را بر نمی‌دارد و ما تا پیامبری برنینگیزیم، به عذاب نمی‌پردازیم.» 

 

پس از بعثت پیامبر و تبلیغ وحی عده‌ای به او ایمان آوردند و عده‌ای دیگر موضع زیر را در پیش گرفتند: 

 

 [وَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأَرْضِ ینْبُوعاً. أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَنهَارَ خِلالَهَا تَفْجِیراً. أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَینَا کِسَفاً أَوْ تَأْتِی بِالله وَالمَلاَئِکَةِ قَبِیلاً. أَوْ یکُونَ لَکَ بَیتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِی السَّمَاءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیکَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَینَا کِتَاباً نَقْرَؤُه] اسراء/۹۳ـ۹۰

 

 «وگفتند: تا از زمین چشمه‌ای برای ما نجوشانی هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد. یا باید برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد و آشکارا از میان آن‌ها جویبار‌ها روان سازی. یا چنان که ادعا می‌کنی، آسمان را پاره پاره بر سر ما فرو ریزی یا خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر کنی. یا برای تو خانه‌ای از طلا باشد، یا به آسمان بالا روی و به بالا رفتن تو هم اطمینان نخواهیم داشت تا بر ما کتابی نازل کنی که آن را بخوانیم.» 

 

آیا کسی که معلمی نداشته است با کسی که در مقابل معلم مخلص و امین این موضع‌گیری را دارد مانند هم مکلف هستند و هر دو مانند هم به جهنم می‌روند؟ 

 

خداوند پرده از این حقیقت برداشته است که اگر مردمانی را قبل از نزول وحی و بعثت پیامبر عذاب می‌داد آنان حق داشتند که بگویند: تو رسولی برای ما نفرستاده‌ای که ما را تعلیم دهد و از آموزه‌های او پیروی نماییم: [وَلَوْ أَنَّا أَهْلَکْنَاهُمْ بِعَذَابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقَالُوا: رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَینَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزَى] طه/۱۳۴

 

 «اگر ما آنان را قبل از آمدن قرآن به عذابی هلاک می‌کردیم، قطعاً می‌گفتند: پروردگارا چرا پیامبری به سوی ما نفرستادی تا پیش از آنکه خوار و رسوا شویم از آیات تو پیروی کنیم.» 

 

 [وَلَوْلاَ أَنْ تُصِیبَهُمْ مُصِیبَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیدِیهِمْ فَیقُولُوا: رَبَّنَا لَوْلاَ أَرْسَلْتَ إِلَینَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ] قصص/۴۷

 

 «اگر عقوبتی به خاطر اعمالشان گریبانگیرشان می‌گردید، می‌گفتند: پروردگارا چرا فرستاده‌ای به سوی ما نفرستادی تا از احکام تو پیروی کنیم و از مؤمنان باشیم؟» 

 

در جای دیگر اعلان می‌نماید که هرگز مملکتی را ویران نمی‌کند، مگر اینکه قبل از آن رسولی فرستاده باشد: 

 

 [وَمَا کَانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُرَى حَتَّى یبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولاً یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِنَا وَمَا کُنَّا مُهْلِکِی الْقُرَى إِلاَّ وَأَهْلُهَا ظَالِمُونَ] قصص/۵۹

 

 «پروردگار تو هرگز ویرانگر شهر‌ها نبوده است، تا پیش‌تر در مرکز آن‌ها پیامبری برانگیزد که آیات ما را بر ایشان بخواند، و ما شهر‌ها را ویران نمی‌کنیم مگر اینکه مردمشان ستمگر باشند.» 

 

در قیامت در صحنه‌ی محاکمه‌ی مجرمین لازم است رسولی که بر آنان اتمام حجت کرده است علیه ایشان شهادت دهد، مانند شهادت موسی علیه فرعون و شهادت محمد علیه ابوجهل: 

 

 [إِنَّا أَرْسَلْنَا إِلَیکُمْ رَسُولاً شَاهِداً عَلَیکُمْ کَمَا أَرْسَلْنَا إِلَى فِرْعَوْنَ رَسُولاً] مزمل/۱۵

 

 «بی‌گمان ما به سوی شما فرستاده‌ای که گواه بر شماست روانه کردیم، همانگونه که فرستاده‌ای به سوی فرعون فرستادیم.» 

 

بدیهی است قرآن در مدت ۲۳ سال نازل شده است و زنان مسلمان تا قبل از نزول آیات حجاب پوششی به این نام نداشتند، آیا زنان قبل از نزول آیه‌ی حجاب مکلف به رعایت آن بودند و عدم رعایت حجاب برای آنان گناه کبیره محسوب می‌شد؟ تا کسانی که قبل از تبلیغ اسلام زیسته‌اند بدان مکلف باشند؟ بسیاری از یاران پیامبر تا نزول آخرین آیه‌ی قطعی تحریم خمر به شرابخوری ادامه دادند و حتی حضرت عمر پیوسته می‌گفت: 

 

 «اللَّهُمَّ بَینْ لنا بَیاناً شافِیاً» (۷) 

 

 «خدایا توضیح شفاف و واضحی در این مورد نازل فرما.» 

 

پس از نزول آیه‌ی تحریم خمر، نوشیدن آن حرام و گناه کبیره محسوب می‌شود و خداوند گناهان قبل از ارسال پیام را بخشیده است: [عَفَا الله عَمَّا سَلَفَ وَمَنْ عَادَ فَینتَقِمُ الله مِنْهُ] مائده/۹۵

 

 «خداوند از آنچه که در گذشته واقع شده عفو کرده است، ولی هرکس (پس از تبلیغ وحی) آن گناهان را تکرار کند خدا از وی انتقام می‌گیرد.» 

 

 [وَلا تَنکِحُوا مَا نَکَحَ آبَاؤُکُمْ مِنَ النِّسَاءِ إِلاَّ مَا قَدْ سَلَفَ] نساء/۲۲

 

 «و با زنانی که پدرانتان با آنان ازدواج کرده‌اند نکاح نکنید، مگر آنچه که پیش‌تر روی داده است.» 

 

 [وَأَنْ تَجْمَعُوا بَینَ الأُخْتَینِ إِلاَّ مَا قَدْ سَلَفَ] نساء/۲۳

 

 «دو خواهر را در یک زمان نکاح نکنید، مگر آنچه که در گذشته رخ داده باشد.» 

 

مخالفت و درگیری با رسول و انتخاب راه دیگر غیر از راه مؤمنین بعد از تبیین هدایت الهی جرم جهنم را رقم می‌زند و خداوند قبل از تبیین کسی را به جهنم نمی‌فرستد. 

 

رسول یا داعی مسلمان به طور شفاف دین سالم خدا را تبلیغ می‌کند و مردمانی که این تبلیغ را گوش می‌دهند به دو دسته مؤمن و کافر تقسیم می‌شوند: 

 

 [وَقُلْ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ، فَمَنْ شَاءَ فَلْیؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْیکْفُرْ] کهف/۲۹

 

 «و بگو: حق از پروردگارتان رسیده است. پس هرکه بخواهد بدان بگرود و هرکه بخواهد انکار کند.» 

 

بنابراین مخاطبان داعی پس از تبیین حقیقت و اتمام حجت بر لبه‌ی آتش قرار دارند که با پذیرفتن حق از آن نجات می‌یابند و با لجاجت و انکار آن آتش جهنم را انتخاب می‌کنند. آنان که بر لبه‌ی آتش قرار دارند مخاطبان داعی هستند که باید پس از اتمام حجت سفارش‌های او را بپذیرند و پس از پذیرفتن آن بار دیگر به کفر نگروند و مسلمان بمیرند: [یوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یقُولُونَ یالَیتَنَا أَطَعْنَا اللهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَ] احزاب/۶۶

 

 «روزی که چهره‌هایشان را در آتش زیر و رو می‌کنند و می‌گویند:‌ای کاش ما خدا را فرمان می‌بردیم و پیامبر را اطاعت می‌کردیم.» 

 

رسول تنها مسؤول تبلیغ است و در تبلیغ خود اتمام حجت می‌نماید و این مخاطبان هستند که پس از اتمام حجت بهشت یا جهنم را برای خود انتخاب می‌کنند و چه کافر و چه مسلمان از زندگی دنیایی برخوردارند: 

 

 [وَأَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّیتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاَغُ الْمُبِینُ] مائده/۹۲

 

 «از خدا و پیامبر اطاعت کنید و از گناهان برحذر باشید، پس اگر روی برگرداندید، بدانید که فقط رساندن پیام آشکار بر عهده‌ی پیامبر ما است.» 

 

 [مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ وَاللهُ یعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَکْتُمُونَ] مائده/۹۹

 

 «بر پیامبر وظیفه‌ای جز ابلاغ رسالت نیست و خداوند آنچه را آشکار و آنچه را پوشیده می‌دارید، می‌داند.» 

 

راستی نوزادانی که در دوران جاهلیت از پدر و مادر گمراه به دنیا می‌آمدند ـ معاذالله ـ خدا آن‌ها را برای فرستادن به جهنم می‌آفرید؟!! و یا کودکانی که امروزه در گوشه و کنار جهان به دنیا می‌آیند و با دعوت اسلامی آشنایی ندارند و اگر دینی هم به آنان معرفی شده باشد ترکیبی از برخوردهای خشن و صورت‌های ظاهری است، کافر محسوب می‌شوند و مانند کسانی با آنان برخورد می‌شود که پیامبر با آنان پیمان بست و پیمانش را شکستند و تصمیم به اخراج او گرفتند و جنگ را آنان علیه او آغاز کردند؟ 

 

امت وقتی معنی می‌یابد که رسولی داشته باشد: 

 

 [وَلِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِی بَینَهُمْ بِالْقِسْطِ وَهُمْ لاَ یظْلَمُونَ] یونس/۴۷

 

 «هرامتی را پیامبری است. پس چون پیامبرشان بیاید، می‌انشان به عدالت داوری می‌شود و بر آنان ستم نمی‌رود.» 

 

رسولی که در تمام جوانب الگو و سرمشق مردم باشد و با مردم مدارا کند که به مرور زمان و اندیشیدن در دعوت او تعیین موضع کنند: [لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ] احزاب/۲۱

 

 «همانا در شخصیت رسول خدا الگوی زیبایی برای شما وجود دارد.» 

 

● مسؤولیت دعوت اسلامی: 

پس از پیامبر خاتم، علمای دعوتگر مسؤول تبلیغ اسلام هستند و باید در هر زمان و مکانی با توجه به شرایط، امکانات و توانایی‌ها، مردم را به تقویت ایمان و بازگشت به قرآن و سنت دعوت کنند. 

 

امام بخاری می‌گوید: 

 «ایمان قول و عمل است و کم و زیاد می‌شود.» 

بخاری علاوه بر محدث بودن فقیه هم بوده است، بنابراین در صحیح خود بابی را تحت همین نام (باب: الإیمان قول و عمل و یزید و ینقص) عنوان کرده است و چون حدیثی در این مورد نیافته برای اثبات ادعای خود آیه‌هایی از قرآن ذکر کرده است. 

ایمان با طاعت و عبادت قوی و با گناه ضعیف می‌شود و با نگریستن در قرآن و دلایل ایمانی و مصاحبت با نیکوکاران متأثر می‌گردد، به همین خاطر ایمان یاران پیامبر از همه قوی‌تر بود و درجه‌ی ایمان ابوبکر با یاران دیگر تفاوت داشت. 

احساس ایمـانـی انسان‌هـا در زمـان‌هـا و شرایـط‌های مختلف دستخـوش تحریف، بدعت، تبلیغات و کسالت و سستی می‌شـود. حتی یاران پیامبر هـم در زمانی که از پیامبر دور مـی‌شـدنـد یـا در جـایی برای مدتی از وعظ و نصیحت دور مـی‌ماندنـد، احساس کسالت و ضعف می‌نمودند و به همین خـاطر است کـه معاذ بن جبل به یکی از یارانش می‌گوید: «اجْلِسْ بِنَا نُؤْمِنْ سَاعَةً» (۱) 

 «بیا لحظه‌ای با هم بشینیم و تجدید ایمان کنیم.» 

ابن رواحه نیز دست ابودرداء را می‌گیرد و به او می‌گوید: «بیا لحظه‌ای ایمان بیاوریم، چون حرکت و نوسان قلب انسان از حرکت آبی که در حال جوش است بیشتر است.» 

منظور معاذ و ابودرداء این نیست که ایمان را از دست داده‌اند و باید دوباره ایمان بیاورند، بلکه بدان معناست که ایمان هم دچار سستی و خستگی می‌شود و تحت تأثیر شرایط قرار می‌گیرد. 

 «یاران پیامبر به هنگام نزول آیه‌ی: الَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یلْبِسُوا إِیمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُوْلَئِکَ لَهُمُ الأَمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ (انعام/۸۲) به پیامبر گفتند:‌ای پیامبر کدام‌یک از ما ظلم نمی‌کند؟! و خداوند آیه‌ی: إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ (لقمان/۱۳) را نازل کرد و بیان نمود که منظور از ظلم شرک است. 

یـاران پیامبر خیال می‌کردند که منظور از ظلم عموم گناهان است و دفع آن را برای خود مقدور نمی‌دانستند، پیامبر هم منکر نشد که هرکس دچار گناه می‌شود و برایشان توضیح داد که منظور خدا از این اصطلاح در اینجا شرک است و بیان نمود که ظلم هم مراتب دارد. 

پس وظیفه‌ی حرکات اسلامی است که همچون پیامبر آغوش رحمت اسلام را برای مردم باز کنند و با صبر و حوصله به جای قضاوت دعوت کنند و به جای از کوره در رفتن بردباری نمایند. 

کاش کسانی که قصد دعوت مردم به دین را دارند، به تاریخ دعوت و اصلاح پیامبران و داعیان دین می‌نگریستند و به جای صدور حکم تکفیر و مشرک بودن مردم به خودسازی می‌پرداختند تا مشکلات راه دعوت را تحمل کنند و در مقابل مردم از کوره در نروند و با مدارا به آنان فرصت دهند تا در دعوتشان بیندیشند؛ چون درون انسان هم مانند جسم او دچار بیماری می‌شود و همانگونه که پزشکان حق ندارند احساسات بیماران را جریحه دار کنند، دعوتگران هم به مثابه‌ی پزشکان درونی هستند و باید احترام خود را حفظ نمایند. دعوتگری که القاب مشرک، منافق و کافر را به مسلمانان نسبت می‌دهد همچون پزشکی است که به بیمارش بگوید: بیمار! مسلول! دیوانه! 

آری ایمان و عمل مسلمانان دچار ضعف می‌شود و مسائل خارجی و داخلی و شرایط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و اخلاقی آن را تحت تأثیر قرار می‌دهد و در این شرایط داعیان دین هستند که همچون حکیمی دلسوز با مهر و محبت به میان مردم می‌روند و با ملایمت با ضعف‌هایشان دست و پنجه نرم می‌کنند. 

مسؤولیت دعوت مردم به دین اسلام شریف‌ترین کار و سخن گفتن در مورد آن نیکو‌ترین گفتار است، پس نیازمند اخلاق نیکو و گفتار شیرین و عکس العمل سنجیده است و مردانی را می‌خواهد که صاحب «حظ عظیم» باشند: وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعَا إِلَى اللهِ وَعَمِلَ صَالِحاً وَقَالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ. وَلاَ تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلاَ السَّیئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَینَکَ وَبَینَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِی حَمِیمٌ. وَمَا یلَقَّاهَا إِلاَ الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یلَقَّاهَا إِلاَ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ فصلت/۳۳ـ۳۵

 «وکیست خوش‌گفتار‌تر از آن کس که به سوی خدا دعوت نماید و کار نیک کند و گوید: من در برابر خدا از تسلیم شدگانم؟ نیکی با بدی یکسان نیست. بدی را به آنچه خود بهتر است دفع کن؛ آنگاه کسی که میان تو و میان او دشمنی است، گویی دوستی یکدل می‌گردد. این خصلت را نمی‌یابند جز کسانی که شکیبایند و جز کسانی که از بهره‌ی بزرگی برخوردارند.» 

همانا شایسته است این آیه با آب طلا نوشته شود و نصب العین دعوتگران راه خدا قرار گیرد. 

 

● پدیده‌ی تکفیر: 

ما اصرار نداریم که مردم را به زور به بهشت ببریم و جاهلان و گمراهان و ستمگران را معذور بدانیم، اما از این بیمناکیم که اهل ایمان تکفیر گردد و به جای دعای خیر برای پیشینیان خود به نبش قبرشان بپردازیم! 

قبل از پرداختن به خطرات تکفیر لازم است به طور خلاصه به تاریخ تکفیر و انگیزه‌های آن در قرن معاصر اشاره نمایم. 

در واقع پدیده‌ی تکفیر به شیوه‌ی امروزی و به دنبال آن پدیده‌ی ترور از فشار و انحصارطلبی و خفقانی نشأت گرفت که حاکمان ایجاد کردند و باعث شد که کاسه‌ی صبر تعدادی از مسلمانان لبریز گردد و عقده‌های خود را با تکفیر خالی نمایند. 

حرکت اخوان المسلمین به رهبری حسن البنا پس از سقوط خلافت اسلامی به عنوان منظم‌ترین حرکت، حفاظت از کیان امت اسلامی را در پیش گرفته بود و اعضای آن در جنگ‌های اعراب و اسرائیل نقش ارزنده‌ای ایفا نموده بودند، اما همین که جمال عبدالناصر حاکمیت مصر را به دست گرفت، رهبران و اعضای آن حرکت را روانه‌ی زندان‌های وحشتناک خود کرد، هزاران مسلمان شب و روز به دست جلادان او به فجیع‌ترین شیوه شکنجه شدند، تعدادی از برجسته‌ترین رهبران آن مانند سیدقطب و عبدالقادر عوده اعدام شدند، تعداد زیادی از آنان یک دهه تا دو دهه در زندان ماندند و بیشتر آنان از وظایف دولتی و پست‌های اداری محروم گشتند... 

برخی از اعضای اخوان المسلمین که شکنجه‌ها و اهانت‌های زندان و تبعیض و تصفیه‌های اداری کاسه‌ی صبرشان را لبریز کرده بود و از سوی دیگر عالمانه به مسأله‌ی دعوت اسلامی و تاریخ آن نمی‌اندیشیدند، به محض خروج از زندان، به صورت فردی حکم تکفیر حکام وقت را صادر کردند و به دنبال آن حکم ترور را ترویج دادند. اما از آنجا که حرکت اخوان المسلمین دورنمای دیگری برای خود تعیین کرده بود، این پدیده را خارج از برنامه و تفکر خود می‌دید و ترجیح می‌داد به جای عکس العمل‌های احساساتی این مرحله را با صبر و تحمل پشت سر نهد، بنابراین چنین پدیده‌ای را از حرکت خود جدا کرد و مرشد دوم «امام حسن الهضیبی» کتاب «دعاة لا قضاة» را به رشته‌ی تحریر درآورد و اسرار می‌ورزید که ما داعی هستیم نه قاضی. (۲) 

گروه تکفیر که نشأت گرفته از فشار و خفقان حزب حاکم بود و بیشتر آنان از احساس‌های پاکی برخوردار بودند، سرانجام حرکتی را تحت عنوان «الهجره والتکفیر» تشکیل دادند و در این پدیده به غلو می‌پرداختند و شعار می‌دادند که «حکام و حکومتی‌ها کافرند و هرکس هم آنان را کافر نپندارد خود کافر است.» تا کار به جایی رسید که تحت پرچم این شعار بسیاری از مسلمانان را به راحتی تکفیر می‌کردند. 

این بدیهی است که مسلمانان در ممالک اسلامی اکثریت قریب به اتفاق هستند و اقلیت‌های دینی درصد بسیار کمی از جامعه‌ی اسلامی را تشکیل می‌دهند که طبق متون اسلامی حقوقشان محفوظ و مصوون است و عدم حاکمیت اسلام در این ممالک جفا به حق اکثریت است و قرآن به عنوان کفر، ظلم و فسق از آن تعبیر کرده است: 

وَمَنْ لَمْ یحْکُمْ بِمَا أَنزَلَ اللهُ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ... الظَّالِمُونَ... الْفَاسِقُونَ مائده/۴۴ـ۴۷

 «کسانی که برابر آنچه که خدا نازل کرده حکم نکند کافرند... ظالمند... فاسقند...» 

اما متأسفانه بسیاری از ما حکم به اسلام را در اجرای حدود و امر و نهی‌ها خلاصه کرده‌ایم، در صورتی که شریعت اسلامی دارای نظام تربیتی ویژه‌ای است که فرد را اصلاح می‌کند و با آموزه‌های دینی او را از منکرات دور و به ادای مسؤولیت و خدمت صادقانه به جامعه تشویق می‌نماید. اسلام قبل از آنکه دست دزد را ببرد، دستش را از دزدی می‌بُرد. نظام اسلامی مینی بر شمشیر و تازیانه نیست، بلکه این‌ها در نظام تعزیرات و حدود قرار دارند که گوشه‌ی بسیار کوچکی از نظام اسلامی را تشکیل می‌دهند، بنابراینجامعه‌ای که از نظام تربیتی اسلامی برخوردار نیست، اقتصادش فلج است، مردم از بیکاری رنج می‌برند و سیاست خارجی و داخلی آن ناکارآمد است، اجرای حدود اسلامی بر مردم آن در درجه‌ی اول جفا به اسلام است و در درجه‌ی دوم به مردم؛ به همین خاطر است که می‌بینیم عمر فاروق در زمان قحطی و خشکسالی اجرای حکم سرقت را تا زمان بهبودی نظام اقتصادی به تعویق انداخت. 

زکات واجب است و کسی که اموالش به حد نصاب برسد و آگاهانه زکات نپردازد عاصی است و اگر منکر آن باشد کافر است، حج نیز واجب است و کسی که استطاعت سفر حج داشته باشد و از آن کوتاهی کند گنهکار است، اما کسی که پول ندارد زکاتی بر او واجب نیست و کسی که هزینه رفتن به خانه‌ی خدا را ندارد نمی‌تواند به حج برود، بنابراین هرچند بسیاری از حاکمان ممالک اسلامی شایستگی مقام رهبری مسلمانان را ندارند، اما نمی‌توان همه‌ی آن‌ها را به علت عدم حکم به قرآن تکفیر کرد و آنان را ظالم و فاسق نامید، بلکه این امر نیازمند دعوت مستمر و اراده‌ی جمعی مسلمانان است. 

تمام اصطلاحات ایمان، کفر، شرک، جهل و نفاق و... دارای مراتب هستند و باید در محدوده‌های خاص خود تعریف شوند. 

خداوند متعال می‌فرماید: 

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ...  انفال/۲

 «مومنان واقعی کسانیند که چون یاد خدا آورده شود دل‌هایشان بترسد...» 

این یکی از بالا‌ترین مراتب ایمان است، نه بدان معنا که اگر کسی به هنگام ذکر نام خدا دلش به هراس نیامد مؤمن نباشد. 

پیامبر می‌فرماید: 

 «لا یؤْمِنُ أَحَدُکُمْ حَتَّى یحِبَّ لأَخِیهِ مَا یحِبُّ لِنَفْسِهِ» (متفق علیه) 

 «هیچ‌یک از شما ایمانش کامل نیست تا آنچه را که برای خود می‌پسندد برای برادرانش نیز بپسندد.» 

 «لا تَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى تُؤْمِنُوا وَلا تُؤْمِنُوا حَتَّى تَحَابُّوا» (به روایت مسلم) 

 «داخل بهشت نمی‌شوید تا ایمان نیاورید و ایمان ندارید مگر اینکه همدیگر را دوست داشته باشید.» 

 «مَا آمَنَ بِی مَنْ باتَ شَبْعَان وجارُهُ جائعٌ إلی جَنْبِهِ» (بزاز و طبری و جامع الصغیر به روایت از انس) 

 «کسی که شب سیر بخوابد و همسایه‌اش گرسنه بماند به من ایمان نیاورده است.» 

ایمان در این احادیث به معنای مطلق آنکه در مقابل کفر قرار دارد نیامده است و بدین معنا نیست که کسی چیزی را برای خود بخواهد و برای دیگری نخواهد یا کسی که از نظر محبت با دیگران کمبود دارد و یا کسی که همسایه‌اش گرسنه بوده و او شب سیر خوابیده است کافر مطلق باشد، بلکه در این متون بحث از کمال ایمان است، نه مطلق آن. 

پس ایمان مراتب دارد و کفر و شرک هم دارای مراتب اصغر و اکبر و اصلی و عارضی هستند و جهل و نفاق هم چنین هستند، چنان که پیامبر ابوجهل را جاهل می‌دانست و به ابوذر هم فرمود: «در تو جاهلیت هست.» بدیهی است که جهل این دو انسان هرگز قابل مقایسه نیست. 

مسلم است که کفر اکبر، کفر به خداوند متعال و پیامبران ـ علیهم‌السلام ـ است... یهود و نصارا در احکام دنیوی به عنوان کافر به رسالت محمد (ص) محسوب می‌شوند و اما عذاب و سزای آنان در قیامت بستگی به میزان اذیت و آزارشان برای پیامبر (ص) بستگی دارد، بعد از اینکه برایشان معلوم شد که او پیامبر است و خداوند متعال در این باره می‌فرماید: 

وَمَنْ یشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَینَ لَهُ الْهُدَی وَیتَّبِعْ غَیرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّی وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَائَتْ مَصِیرًا نساء/۱۱۵

 «هرکس پس از آنکه راه هدایت برای او آشکار شد با پیامبر به مخالفت برخیزد و راهی غیر راه مؤمنان را در پیش گیرد، وی را بدانچه روی خود را بدان سو کرده واگذاریم و به دوزخش کشانیم.» 

اما کسانی که راه هدایت برایشان روشن نشده است به نحوی که اصلاً دعوت دینی به آن‌ها نرسیده یا به صورت ناقص و نادرست به آنان رسیده و آنان را وادار به کاوش و تحقیق و بررسی در بارة آن دعوت نکرده است، معذورند و خداوند متعال می‌فرماید: «ما تا پیامبری مبعوث نکنیم به عذاب نمی‌پردازیم.» 

استاد قرضاوی در این زمینه می‌گوید: 

 «من معتقدم که مسلمانان تا حد زیادی مسؤول گمراهی ملت‌های غیر مسلمان و ناآگاهی ایشان به حقایق اسلام و باقی ماندنشان بر بی‌دینی و بطالت می‌باشند. وظیفه‌ی دینی مسلمانان است که به تلاش وسیع‌تر و صادقانه‌تر بپردازند، تا به نحو احسن رسالت خود را ابلاغ کنند و دعوت به اسلام را به تمام ملت‌ها و قوم‌ها، هریک به زبان خود برسانند، تا به روشنی حقایق اسلام را به همه ابلاغ کنند و ثابت نمایند که حقیقتاً رسالت محمدی رسالت جهان‌شمول و فراگیر است...» 

کفر اصغر عبارت است از نافرمانی‌ها و گناهان، هر اندازه هم بزرگ باشند. 

مانند ترک نماز از روی سستی و تنبلی نه از روی انکار و استهزاء به آن. جمهور علمای اسلام معتقدند که چنین شخصی گناهکار و فاسق است نه مرتد و کافر. هرچند در بعضی از احادیث لفظ کافر برای او به کار برده شده است... 

در هیچ یک از دوران‌های اسلامی هیچ ترک کننده‌ی نمازی دیده نشده که پس از مرگ از غسل و خواندن نماز بر وی خودداری شده باشد و از دفن وی در گورستان مسلمانان جلوگیری به عمل آمده باشد، یا هیچ‌گاه دیده نشده که وارث مسلمان از ارث ترک کننده‌ی نماز مسلمان منع شده باشد و یا او از گرفتن ارث از موروث مسلمان خود محروم گردد (در حالی که مسلمان از کافر و کافر از مسلمان ارث نمی‌برند.) هیچگاه یکی از زوجین به خاطر ترک نماز یکی از آن‌ها از هم جدا نشده‌اند، هرچند ترک کنندگان نماز در همة دوران‌ها زیاد بوده‌اند و چنانچه ترک نماز موجب کفر می‌شد، آنان از هم جدا می‌شدند. 

ابن قدامه گوید: «فقهای اسلام اتفاق نظر دارند که قضای نماز بر ترک کننده‌ی آن واجب است. چنانچه شخص با ترک نماز مرتد می‌شد، قضای نماز و روزه بر او واجب نمی‌شد. اما در مورد احادیثی که بر حسب ظاهر بر کفر ترک کننده‌ی نماز دلالت دارند، باید گفت: این احادیث به عنوان تشدید و تغلیظ و تشبیه چنین اشخاصی به کافر می‌باشند و نشان می‌دهند؛ شخصی که نماز نمی‌خواند، از این لحاظ مانند کافر است. این احادیث بر حقیقت کفر دلالت نمی‌کنند و مانند حدیث «سبابُ المُسْلِمِ فسقٌ و قِتالُهُ کُفْرٌ» (۳) بر تشبیه دلالت دارند…

البته منظور از این احادیث تهدید و سخت‌گیری در این مسائل مهم است نه معنای ظاهری کفر و این قول درست‌ترین دو قولی است که در این مورد وجود دارند و خداوند از همه دانا‌تر است.» 

لب کلام اینکه گناهان و لغزش‌ها نمی‌توانند انسان را از دایره‌ی اسلام خارج نمایند.» (۴) 

دکتر یوسف قرضاوی پس از نقل و بررسی آرای مفسیرین از جمله: ابن عباس، طاووس، عطا، عکرمه، عبدالعزیز کنانی، بغوی، قتاده، ضحاک و غیره در مورد عدم حکم حاکم به آنچه خدا نازل کرده می‌گوید: 

 «قول صحیح این است که حکم به غیر ما انزل الله بر حسب حال حاکم شامل دو قسمت کفر اکبر و اصغر می‌شود، چنانچه حاکم معتقد به وجوب حکم به ما انزل الله در مسأله‌ی پیش آمده باشد ولی با این وجود مرتکب گناه شود و بدان حکم نکند و در عین حال اعتراف ورزد که عدم حکم به قرآن موجب سزا و عذاب الهی است، کفر او در این حالت بر کفر اصغر حمل می‌شود. 

اما اگر معتقد به حکم به ماانزل‌الله نباشد و گمان کند که آزاد است هر طور که بخواهد حکم کند، در حالتی که یقین دارد که حکم خدا در مسأله‌ی پیش آمده روشن و مشخص است در این صورت کفر به معنی اکبر آن است. 

اما اگر به حکم خدا در مسأله جاهل باشد و یا در تشخیص آن به اشتباه رفته باشد در این صورت حاکم دچار خطا شده و حکم اشتباه کننده و به خطا رفته بر او جاری است، نه کفر اصغر و اکبر. 

تمام گناهان از نوع کفر اصغر هستند؛ زیرا گناه ضد شکر است و شکر هم عمل به طاعت است. پس تلاش انسان یا شکر است یا کفر یاامر ثالثی است که نه از قسمت اول و نه از قسمت دوم می‌باشد. والله اعلم. (۵) 

در غیاب حاکمیت اسلامی وظیفه‌ی احزاب اسلامی است که در میان توده‌های مردم به تجدید فهم اسلامی بپردازند، در عرصه‌های خدمات و همکاری شایستگی خود را به اثبات رسانند و زمینه‌های حاکمیت اسلامی را ایجاد نمایند. نه اینکه از حاکم یا رئیس جمهور بخواهند که معجزه کند و چشم بسته اسلام را به بر مردم اجرا نماید. کسی که مردم را از منهیات نهی می‌کند باید زمینه‌ی تحقق معروف را مساعد نماید. 

 

● خطر تکفیر: 

اولاً تکفیر کننده با تکفیر دیگران، خون آنان را نیز مباح می‌کند و به دنبال آن فتوای ترور صادر می‌نماید. (۶) 

ثانیاً صدور حکم تکفیر فتواست، فتوا هم باید از سوی مفتی واجد الشرایط صادر شود. کسی که اهلیت صدور فتوا دارد، هرچند فتوایش نادرست باشد باز نزد خدا مأجور است؛ چون پیامبر فرموده است: «إِذَا حَکَمَ الْحَاکِمُ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ وَإِذَا حَکَمَ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ» متفق‌علیه

 «مجتهد (با خصوصیات ویژه‌اش) هرگاه اجتهاد کرد و اجتهادش درست در آمد دو اجر دارد و اگر غلط در آمد یک اجر دارد.» 

اسلام این آزادی را به شورای حل و عقد و مجتهدان واجد الشرایطی داده است که بر فهم کتاب و سنت و زبان عربی و شرایط زمان خود مسلط هستند و تقوا را در همه چیز مراعات می‌کنند، تا با توجه به توانایی در کمال آزادی برای حل مشکلات اجتهاد نمایند و اگر اجر صحت را از دست دادند اجر تلاش را هرگز از دست نمی‌دهند، حتی برخی از علمای معاصر‌شناختی از علم روان‌شناسی را برای مجتهد لازم می‌دانند. 

اما کسی که اهل فتوا و اجتهاد نباشد هرچند رأیش هم صائب باشد نه تنها اجری ندارد بلکه گناهکار است، چون به کاری تخصصی پرداخته که در آن تخصص ندارد؛ زیرا اسلام نمی‌پذیرد که سرنوشت جامعه به دست افراد کم سواد و بدون تخصص سپرده شود. 

شیخین از عمرو بن عاص روایت کرده‌اند که گفت: «سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ یقُولُ إِنَّ اللهَ لا یقْبِضُ الْعِلْمَ انْتِزَاعاً ینْتَزِعُهُ مِنَ الْعِبَادِ وَلَکِنْ یقْبِضُ الْعِلْمَ بِقَبْضِ الْعُلَمَاءِ حَتَّى إِذَا لَمْ یبْقِ عَالِماً اتَّخَذَ النَّاسُ رُءُ‌وساً جُهَّالاً فَسُئِلُوا فَأَفْتَوْا بِغَیرِ عِلْمٍ فَضَلُّوا وَأَضَلُّوا» (متفق‌علیه) 

 «از پیامبر خدا شنیدم که می‌فرمود: خداوند علم را به یکباره از میان بندگان بر نمی‌دارد، لیکن علم را با مرگ عالمان از میان بر می‌دارد و چون عالمی نمی‌ماند، مردم رؤسای نادان را مورد سؤال قرار می‌دهند و آنان هم بدون علم فتوا می‌دهند و خود گمراه می‌شوند و مردم را گمراه می‌کنند.» 

از ابو عقیل روایت شده که گوید: نزد قاسم بن عبیدالله و یحیی بن سعید نشسته بودم که یحیی به قاسم گفت: یا أبامحمَّد برای من زشت است که چیزی در مورد این دین از تو پرسیده شود و تو چیزی از آن ندانید؛ چون سلاله‌ی دو امام هدایت یعنی ابوبکر و عمر هستی. قاسم گفت: اما زشت‌تر از آن این است که بدون علم پاسخ دهم.» (به روایت مسلم) 

در سنن ابوداود از ابوهریره روایت شده که پیامبر فرمود: 

 «مَنْ أُفْتِی بِغَیرِ عِلْمٍ کَانَ إِثْمُهُ عَلَى مَنْ أَفْتَاهُ» (سنن ابوداود به روایت از ابوهریره، کتاب العلم.) 

 «کسی که بدون علم برای او فتوا داده شده گناهش بر کسی است که برایش فتوا داده است.» 

ابن عساکر از حضرت علی روایت کرده است: 

 «مَنْ أَفْتَی بِغَیرِ عِلْمٍ لَعَنَتْهُ مَلائِکَةُ السَّماءِ والأرضِ» 

 «کسی که بدون علم فتوا دهد فرشتگان آسمان و زمین وی را نفرین می‌کنند.» 

در مسند امام احمد هم آمده است که از ابی عثمان، همنشین ابوهریره روایت شده که پیامبر فرمود: 

 «مَنْ قَالَ عَلَی مَا لَمْ أَقُلْ فَلْیتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ وَمَنْ أُفْتِی بِفُتْیا بِغَیرِ عِلْمٍ کَانَ إِثْمُ ذَلِکَ عَلَى مَنْ أَفْتَاهُ وَمَنِ اسْتَشَارَ أَخَاهُ فَأَشَارَ عَلَیهِ بِأَمْرٍ وَهُوَ یرَى الرُّشْدَ غَیرَ ذَلِکَ فَقَدْ خَانَهُ» 

 «کسی که از من چیزی نقل کند که آن را نگفته باشم، جای خود را در آتش آماده سازد و کسی که بدون علم برایش فتوایی صادر نمایند گناهش بر کسی است که برای او فتوا داده است و کسی که با برادرش مشورت کند و او چیزی را به مشورت کننده پیشنهاد کند که خیر و رشد را در غیر آن می‌بیند به او خیانت کرده است.» 

 

● تکفیر عامه: 

صاحب «قواعد التکفیر» می‌گوید: «تکفیر عام صحیح است، هرچند در میان این عام اشخاص معین یا خواصی وجود داشته باشند که کافر نباشند!» 

او برای اثبات تکفیر عام و استثنای خاص به دو حدیث از پیامبر اشاره می‌کند که پیامبر در حدیث اول خمر، عاصر، معتصر، شارب، حامل، محمول الیه، بائع، ساقی و مسقی خمر را لعنت کرده است و در حدیثی دیگر به هنگامی که فرد خاصی را به حکم شرب خمر شلاق می‌زدند، مردی برخاست و گفت: لعنت بر این شخص که چقدر مشروب می‌خورد! پیامبر فرمود: «او را لعنت مکن؛ چون خدا و پیامبرش را دوست می‌دارد.» 

 

استفاده از این حکم برای تکفیر عام یا کشتار و ترور عام غیر صحیح است و استثنای خواص در اینجا کاملاً شبیه دادگاه‌های صحرایی است که تعداد زیادی از مردم را به حکم مفسد فی الأرض و محارب با خدا اعدام می‌کردند و می‌گفتند: هر کدام از اینان بی‌گناه باشند به بهشت می‌روند!! 

آری پیامبر خمر، عاصر، معتصر، شارب، حامل، محمول الیه، بائع، ساقی و مسقی آن را لعنت کرده است؛ خود خمر ذات شراب است و عاصر و معتصر و شارب و حامل و بائع و ساقی و مسقی نوعی دوام و ثبوت در کار را می‌رسانند و بر کسانی اطلاق می‌گردند که کارگاه مشروب سازی دارند و در جامعه به مشروب فروش یا مشروبی و مدمن الخمر مشهورند. اما اگر مؤمنی، همچون ارتکاب دیگر کبائر، دچار چنین گناهی شود و به صورت عادت در نیاید، هرچند در حال ارتکاب کبائر ایمان از او سلب می‌شود، سزاوار لعنت نمی‌باشد، پس با تمام وجود در مقابل این دو حدیث تواضع می‌کنیم و هر کدام را در جای خود قرار می‌دهیم. کسی که مشروب خوردن برای او به صورت خصلت در آمده و کار او دوام و ثبوت دارد ملعون است و کسی که یک بار یا چند بار مرتکب این گناه شده گناهکار است؛ به همین خاطر شخین روایت کرده‌اند که پیامبر خدا فرموده است: 

 «لا یزْنِی الزَّانِی حِینَ یزْنِی وَهُوَ مُؤْمِنٌ وَلا یسْرِقُ السَّارِقُ حِینَ یسْرِقُ وَهُوَ مُؤْمِنٌ» متفق علیه

 «مسلمانی که مرتکب گناه زنا می‌شود، در حال زنا ایمان از او سلب می‌گردد و دزد در حال دزدی ایمان از او سلب می‌گردد.» 

این بدین معناست که چنین انسانی مسلمانی گناهکار محسوب می‌شود که البته مرتکب گناه کبیره شده است، اما این گناه برای او به صورت خصلت در نیامده و کافر محسوب نمی‌شود، بلکه نفس و شیطان فریبش داده و در توبه همواره بر روی او باز است. 

دکتر یوسف قرضاوی می‌گوید: «بر هیچ انسان محقق و متفکری پوشیده نیست که خطرناک‌ترین وسیله‌ی فروپاشی اتحاد و تفاهم در میان مسلمین عموماً و در میان کارگزاران و دعوتگران خصوصاً پدیده‌ی تکفیر است. بدین صورت که با اجتهاد، شخص مسلمانی از امت اسلامی و از دایره‌ی اهل قبله خارج و بر او مهر کفر و ارتداد نهاده شود. 

بی‌تردید در این صورت ریسمان ارتباط بین تکفیر کننده و تکفیر شده قطع می‌شود؛ زیرا بین مسلمان و مرتد هیچ رابطه‌ای وجود ندارد و مانند دو خط موازی هستند که هرگز به یکدیگر نمی‌رسند. در سنت نبوی به شدید‌ترین شیوه و رسا‌ترین بیان از تکفیر مسلمانان نهی شده است و در این مورد احادیث صحیح و مشهور زیاد است. 

حدیث مرفوع ابن عمر از این جمله است که می‌فرماید: «أَیمَا امْرِئٍ قَالَ لأَخِیهِ یا کَافِرُ فَقَدْ بَاءَ بِهَا أَحَدُهُمَا، إِنْ کَانَ کَمَا قَالَ وَإِلاَّ رَجَعَتْ عَلَیهِ.» متفق‌علیه

 «هر شخصی به برادر دینیش گفت‌ای کافر در این صورت این کلمه به یکی از آنان بر ‌می‌گردد، اگر مخاطب کافر بود که سخن درست است و گرنه به خود گوینده بر می‌گردد.» 

ابوذر روایت کرده: 

 «وَمَنْ دَعَا رَجُلاً بِالْکُفْرِ أَوْ قَالَ عَدُوَّ اللهِ وَلَیسَ کَذَلِکَ إِلاَّ حَارَ عَلَیهِ» (۱) 

 «آنکه مردی را کافر یا‌ای دشمن خدا بخواند و این طور نباشد این کلمه به سوی خودش بر می‌گردد.» 

حدیث ابوقلابه: «مَنْ رَمَی مُؤمِناً بِکُفْرٍ فَهوَ کَقَتْلِهِ» (۲) 

 «کسی که مؤمنی را تکفیر کند مثل این است او را کشته باشد.» 

در اینجا باید به جوانان فعال در جنبش اسلامی یادآور شویم که در مقابل کسی که کلمه «لا اله الا الله» را بر زبان آورده مواظب زبان خود باشند و او را متهم به کفر نکنند؛ زیرا در حدیث صحیح آمده است: کسی که کلمه «لا اله الا الله» را بر زبان آورده مال و خونش در امان می‌ماند و حسابش با خداست. 

منظور از جمله «حسابش با خداست» این است که ما مأمور نیستیم دل او را بگشاییم و از درون او جستجو کنیم، بلکه به ظاهر او کار داریم و خداوند بر سرّیات آگاه است. 

داستان اسامه بن زید و مردی که بعد از گفتن کلمه‌ی «لااله‌الاالله» در نبرد توسط وی کشته شد مسأله را خیلی واضح‌تر می‌کند. پیامبر خدا وقتی که این خبر را شنید، اسامه را صدا کرد و با نارضایتی به او گفت: بعد از اینکه «لااله‌الاالله» را بر زبان آورد، او را کشتید؟ و ادعای اسامه را که می‌گفت: او از ترس شمشیر این کلمه را به زبان آورده، قبول نکرد و در مقابل این ادعا فرمود: آیا قلب او را شکافته بودی تا بدانی که واقعاً ایمان نیاورده است؟ 

بنابراین باید از افتادن در این گرداب پرهیز کرد و اهل اسلام را به بهانه گناهی که مرتکب شده‌اند یا بدعتی که انجام داده‌اند یا آرایی که زیر آن گردن نهاده‌اند اگر چه خطا باشد، نباید تکفیر کرد.» 

امام ابن الوزیر در این مورد چنین می‌فرماید: دلیل ما بر ترجیح ترک تکفیر این است که پیامبر مخصوصاً از تکفیر مسلمانان نهی کرده است. در این مورد به احادیث زیر را اشاره می‌کنیم: 

۱ـ در حدیث انس پیامبر خدا می‌فرماید: 

 «ثَلاثٌ مِنْ أَصْلِ الإِیمَانِ الْکَفُّ عَمَّنْ قَالَ لاإِلَهَ‌إِلاَّاللهُ وَلا نُکَفِّرُهُ بِذَنْبٍ وَلا نُخْرِجُهُ مِنَ الإسْلامِ بِعَمَلٍ...» (۳) 

 «سه چیز از اصل ایمان است، یکی عدم تکفیر کسی که اقرار به «لااله‌الاالله» کند، او را به بهانه گناهی که مرتکب شده یا عملی که انجام داده تکفیر و از ملت اسلامی خارج نمی‌کنیم...» 

۲ـ ابو هریره حدیثی را در همین معنا از پیامبر خدا روایت کرده که در کتاب ابوداود آمده است. 

۳ـ ابن عمر از پیامبر خدا روایت کرده است: 

 «کُفُّوا عنْ أهلِ لاإله‌إلاَّالله، لاتُکَفِّرهُمْ بِذَنْبٍ، مَن کَفَّرَ أهْلَ لاإله‌إلاَّالله فَهْوَ الَی الْکُفْرِ اقْرَبُ» (۴) 

 «از اهل «لا اله الا الله» دست بردارید، آن‌ها را به بهانه ارتکاب گناه تکفیر نکنید. هر کسی که اهل «لا اله الا الله» را تکفیر کند خودش به کفر نزدیک‌تر است.» 

مفهوم این حدیث به شیوه‌ای دیگر توسط هفت نفر؛ علی بن ابی طالب، ابی درداء، ابی امامه، واثله، جابر بن عبدالله، ابوسعید خدری و عائشه نقل شده است و اگر چه به گفته‌ی هیثمی در اسنادش موارد ضعف وجود دارد، اما در مجموع این حدیث شواهدی از حضرت علی به دست می‌آید که ذکر آن در این مورد ضروری است، مانند اینکه با وجود بدعت‌گری خوارج و جنگ آن‌ها با حضرت علی وی هرگز آن‌ها را تکفیر نکرد و از سوی دیگر مالی که از آن‌ها گرفته بود، دست نخورده تحویلشان داد و کردار و رفتار یاران پیامبر خدا شاهد بر قوی بودن این موضوع است. از جابر سؤال شد که آیا هرگز یکی از اهل قبله را مشرک می‌خواندید؟ بدنش به لرزه آمد و گفت: پناه بر خدا از اینکه اهل قبله را مشرک بخوانیم! گفتند: آیا یکی از آنان را تکفیر می‌کردید؟ در پاسخ گفت: نه. 

ابویعلی و طبرانی هم این روایت را در کتاب‌های خود آورده‌اند و رجال حدیث همگی صحیح می‌باشند. از سوی دیگر هر حدیثی که عمل به آن در میان صحابه مشهور باشد قوی است، به دلیل شواهد هفتگانه و حدیث قبل از آن، که در ابتدای کتاب مجمع الزوائد نقل شده است. ابن الوزیر طرف دیگر از موضوع را ذکر کرده، می‌گوید: آیات و احادیث پیرامون بخشیده شدن خطا و اشتباه مؤمنین زیاد است. ظاهراً اهل تأویل در تأویلشان به خطا رفته‌اند، اما تنها در صورتی می‌توان آنان را مؤاخذه کرد که عمدی بودن خطای آنان معلوم و محرز باشد و واقعیت این است که هیچ دلیلی بر عمدی بودن خطایشان در دست نیست؛ زیرا این ادعا مربوط به علم غیب است و جز خدا هم کسی بر علم غیب تسلط ندارد و خداوند مسلمانان را چنین خطاب می‌کند: 

وَلَیسَ عَلَیکُمْ جُنَاحٌ فِیمَا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَلَکِنْ مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ احزاب/۵

 «در مواردی که به اشتباه رفته‌اید گناهی بر شما نیست، بلکه گناه در خطاهایی است که دل‌هایتان عمداً آن‌ها را می‌خواهد.» 

خداوند مؤمنان را آموزش می‌دهد که بگویند: 

رَبَّنَا لا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا بقره/۲۸۶

 «پروردگارا! اگر فراموش کردیم یا به خطا رفتیم ما را مؤاخذه مکن.» 

در تفسیر این آیه دو حدیث صحیح، یکی از ابن عباس و دیگری از ابوهریره آمده‌اند که خداوند در پاسخ به این دعا می‌فرماید: «قَدْ فَعَلْتُ» یعنی در نسیان و خطا شما را مؤاخذه نمی‌کنم... 

قتل مسلمان هرچند نزد خدا زشت و سنگین است، اما عقوبت اخروی قاتل را که دخول به جهنم است، مقید به عمدی بودن آن کرده است: وَمَنْ یقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً نساء/۹۳

 «کسی که مومنی را از روی عمد بکشد، کیفر او دوزخ است.» 

جریمه‌ی شکار در احرام نیز مقید به عمدی بودن است: 

وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّداً (۵) 

 

● شبهه‌ی إرجاء: 

کسانی که بر تکفیر عام تأکید دارند علمای مخالف خود را به عقیده‌ی ارجاء متهم می‌کنند، اما عقیده‌ی ارجاء چیست؟ و آیا اساساً شباهتی با عقیده‌ی اهل سنت و جماعت دارد؟ 

مرجئه گروهی مبتدع بودند که در مرحله‌ای از تاریخ اسلام بروز نمودند و اسلام را در لفظ «لاإله إلاّ الله» خلاصه می‌کردند. مبنای این عقیده بر آن بود که هرکس لفظ «لاإله‌إلاّ الله» را بر زبان آورد بهشتی است هرچند زنا و سرقت کند! 

این عقیده در اصل منشأ سیاسی داشت، چون نفی عمل و خلاصه نمودن اسلام در لفظ به معنای کشتن و نابود ساختن آن در عرصه‌ی زندگی و سازندگی است. 

اما عقیده‌ی اهل سنت و جماعت بر آن است که: «ایمان قول به زبان، تصدیق به جنان (قلب) و عمل به ارکان است.» 

در عقیده‌ی اهل سنت و جماعت کسی که لفظ «لاإله إلاّ الله» را بر زبان آورد مسلمان محسوب می‌شود و حسابش با خداست، مگر اینکه کفر آشکاری از او سر بزند. 

در صفحات قبل توضیح دادیم که اسامه بن زید در جبهه‌ی جنگ علیه کافری شمشیر کشید و آن کافر لفظ «لااله الاّ الله» را بر زبان آورد، اما اسامه دست از سر او برنداشت و او را کشت. پیامبر (صلی‌الله‌ علیه‌ وسلم) آنقدر اسامه را ملامت کرد که اسامه می‌گفت: کاش اکنون مسلمان می‌شدم! 

به برادرانی که خیلی به تکفیر مردم دلخوش کرده‌اند باید گفت: به جای اینکه مخالفان خود را به انحراف ارجاء متهم کنید، بترسید از اینکه با افراط در تکفیر در صف خوارج قرار گیرید. 

آری خلاصه نمودن اسلام در لفظ کار مرجئه است، اما افراط در تکفیر هم کار خوارج است. 

 

● تکفیر از دیدگاه محمد غزالی رحمه‌الله: 

رغبت به تکفیر دیگران و کسر شأن و شخصیت و ایراد تهمت به آنان بیماری روانی زشت و بسیار خطرناکی است که بدون تردید آن گونه افراد مورد وعید و تهدید الهی واقع می‌شوند: 

إِنَّ الَّذِینَ یحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیا وَالآخِرَةِ نور/۱۹

 «بی‌گمان کسانی که دوست می‌دارند گناهان بزرگی در میان اهل ایمان گسترش یابد، در دنیا و آخرت عذابی دردناک خواهند دید.» 

انتساب آن آدم‌های بیمار به اسلام و گاهی برخورداریشان از مقام و موقعیت بالای دینی هیچ سودی را برایشان در بر نخواهد داشت، به درستی آنان با اسلام بیگانه بوده و موانعی بر سر راه آن به شمار آمده و لکه‌ای زشت بر چهره‌ی اسلام می‌باشند! 

محمد (صلی‌الله‌ علیه‌ وسلم) اهل دوستی و مهربانی بود، اما آنان اهل خشم و خشونت و تندخویی هستند. 

محمد (صلی‌الله‌ علیه‌ وسلم) برای پوشانیدن عیب و نقص دیگران از هیچ تلاشی دریغ نمی‌ورزید و دست لغزیدگان و افتادگان را برای برخاستن دوباره می‌گرفت، اما آنان در مورد لغزش‌های دیگران دست به افشاگری می‌زنند و اگر هم لغزشی در کار نباشد خود چیزهایی را سر هم می‌کنند و سپس به نام خدا و دین قضاتی قصاب مانند را مأمور می‌نمایند و به سادگی همه‌ی حقوق و کرامت دیگران را لگدمال می‌کنند، اساساً کار‌ها و اقدامات ایشان به هیچ‌وجه مورد رضایت خداوند نیست و با دین او پیوندی ندارد. 

از اینکه در میدان دعوت و تبلیغ اسلامی آن‌گونه آدم‌های فریبکار و حقیر را مشاهده می‌نمایم بسیار اندوهگین می‌شوم، کسانی که از اسلام به عنوان پوششی بر روی شهوات و کشش‌های افسار گسیخته‌ی خود بهره‌برداری می‌نمایند و چنانچه زمام قدرت و اداره‌ی امور را در اختیار می‌داشتند حرث و نسل مردم را نابود می‌کردند. 

کتاب «ذکریاتی مع جماعة المسلمین» (التکفیر و الهجرة) نوشتة استاد عبدالرحمان ابوالخیر را مطالعه می‌کردم و از مطالب موجود در آن از یک طرف دچار غصه و اندوه بسیار گردیده و از طرف دیگر به شدت خشم مرا بر می‌انگیخت. اینک به این نتیجه رسیده‌ام که دستاورد‌ها و پیروزی‌های دشمنان اسلام در محاصره و سرکوب حرکت‌های آن بیش از آنکه به شهامت و ذکاوت آنان باز گردد به حماقت و نادانی ما بر می‌گردد. 

آن اشخاصی که خود را «جماعة المسلمین» می‌نامیدند، به توهین و استهزاء به بزرگان اسلام و بستن تهمت بر ایشان از خود بسیار رغبت نشان می‌دادند. یکی از ایشان در مورد «اخوان المسلمین» ‌کتابی را نوشته و در آن گفته است که: حسن البنا آدمی فراماسون بوده است!! 

استاد عبدالرحمان ابوالخیر می‌گوید: «این سخنان نظر مرا به خود جلب کرد و از نویسندة آن خواستم در مورد این داوری خود بیشتر توضیح بدهد، او بر این ادعا اصرار می‌ورزید و سعی می‌کرد برای آن توجیهاتی را دست و پا کند، تنها دلیل او سخنان امام حسن البنا در مصاحبه با روزنامه نگاران خارجی بود و پس از اطلاع از آن دریافتم که در آن سخنان هیچ دلیلی برای فراماسون بودن امام حسن البنا وجود ندارد و از او خواستم که از آن داوری خود برگردد و کذب و افترا بودنش را اعلان نماید!» 

استاد عبدالرحمان می‌گوید: «می‌دانید این اندرز و ارشاد برای من چه پیامدهایی را به دنبال داشت؟ شیخ شکری، رهبر جماعت التکفیر و الهجره علی رغم سن بالای من و با توجه به احترامی که برایم قایل بود، با عتاب و تندی به من گفت: نویسنده را نصیحت می‌کنی؟ نه نه چنین چیزی را مگو! چگونه به خود اجازه می‌دهی او را نصیحت کنی؟ …

من با توجه به‌شناختی که از آنان پیدا کرده بودم آن شب را تا روز احساس امنیت جانی نمی‌کردم... بلافاصله نصیحت خود را پس گرفتم و سکوت و گوش فرا دادن را بر مناقشه ترجیح دادم، تا اینکه پس از مدتی نویسندة کتاب نظر خود را تغییر داد و فراماسون بودن امام حسن البنا را دروغ و تهمت دانست.» 

آیا چنین فضایی اسلامی است یا جو فراهم شده توسط باندهای تبهکار؟ آیا چنین می‌دانی میدان دعوت و تبلیغ دین خداوند است یا عرصه‌ای برای ممانعت از پیشرفت دعوت اسلامی؟! …

استاد عبدالرحمان سپس می‌گوید: مهندس شکری افرادی را که از جماعت او می‌بریدند مرتد می‌دانست و مجازات مرتد هم اعدام بود و اعضا موظف به اجرای آن بودند و کسانی را که حاضر نشدند با جماعت او بیعت کنند غیر مسلمان می‌نامید؛ زیرا حرکت خود را تنها جماعت مسلمانان می‌خواند و از نظر او دیگران، مسلمان به شمار نمی‌آمدند!... استاد عبدالرحمن ابوالخیر در ادامه می‌گوید: «‌از‌‌ همان روزهای اول در اصول با یکدیگر اتفاق پیدا کردیم، اما در رابطه با فروع اختلاف نظر داشتیم.» 

امور فرعی که استاد عبدالرحمان در مورد آن‌ها با رهبر آن جماعت اختلاف داشت و خواستار تجدید نظر پیرامون آن‌ها بود، عبارت بودند از: 

۱ـ تجدید نظر در رابطه با صدور حکم کفر بر عصرهای تاریخ اسلامی از قرن چهارم هجری به بعد. 

۲ـ اینکه «جماعت ما تنها جماعت مسلمان در جهان است». 

۳ـ تکفیر «اخوان المسلمین» به عنوان شخصیت معنوی و محوری حرکت بیداری اسلامی. 

باید گفت که: این قضایای بسیار حساس را مسائلی فرعی تصور کردن خود جای تعجب دارد. مسائلی که بر حول محوری مشترک در جهت پراکنده نمودن امت و تاریخ اسلامی و پاشیدن بذر کینه و عداوت نسبت به بندگان صالح سلف و خلف قرار دارند... 

من شهادت می‌دهم که استاد حسن البنا مربی بسیار مخلص با فراست و درد و دارو‌شناس بود که تنها وسعت دامنه‌ی معرفت و ذکاوت اندیشه‌اش با طهارت درون و خلوص باطنی او قابل مقایسه بود. 

ایامی که دانشجوی پرشور و نشاطی بودم به او گفتم: چرا علیه فلان و فلان اقدام به افشاگری نکنیم و از ایشان انزجار ننماییم؟ 

او بلافاصله و با حالتی جدی به من نگریست و فرمود: به خود اجازه مده که در مورد هیچ‌کس نقطه سیاهی در قلب تو قرار داشته باشد، من عملکرد ایشان را نمی‌پسندم، اما برای آنان امید هدایت و سعادت دارم. 

بـه گـونـه‌ای بـه او نگریستم کـه انگـار درست متوجـه سخن او نشـده‌ام او بـا مهربانـی و عطوفت بسیار پرسید: چرا باید کینه‌ی دیگران را در دل خود جای دهیم؟! 

مدت‌ها بعد به برخی از اسرار عظمتی که در روح و شخصیت بلند آن بزرگوار و رادمرد تاریخ نهفته بود پی بردم و گوشه‌ای از میراث نبوت را در مورد محبت به مردم در اخلاق حسن البنا دیدم که برای خاطیان اندوهگین می‌گردید و در عین حال توبه و بازگشت را برایشان آرزو می‌نمود. 

مگر رسول خدا (صلی‌الله‌ علیه‌ وسلم) پس از فاجعة احد نفرمود: «پروردگارا: قوم مرا هدایت کن؛ چون ایشان ناآگاهند؟! ‌» مگر خداوند متعال به پیامبرش ـ در حالی که به خاطر گمراهی گمراهان نگران و اندوهگین می‌گردید ـ نفرمود: فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ عَلَی آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ یؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً کهف/۶

 «‌نزدیک است خویشتن را در پی ایشان و از غم و غصه‌ی اینکه آنان به این کلام الهی ایمان نمی‌آورند هلاک کنی؟» کسی که به درستی نمی‌تواند برای آگاهی از دردهای درونی خود به گوشه‌ای از گوشه‌های قلب خویش نقب بزند، صلاحیت دعوت و تربیت را هم ندارد. کسی که همه‌ی هم و غمش متهم نمودن این و آن به کفر و چشم بر روی هم نهادن از خدمت و مجاهدت ایشان باشد و به خاطر اشتباهاتشان آن‌ها را مورد ملامت قرار دهد، آدم بیمار دلی بیش نیست؟ …

من به امثال شکری که تعدادشان در شبه قاره‌ی هند و جزیره‌ی عربی و وادی نیل کم نیست، دلی خوشی ندارم. آدم‌هایی با دانش اندک و ادعاهای عریض و طویل! 

اطلاع از این موضوع ضرورت دارد، چون بودن انسان در میان عامه‌ی مردم با قرار گرفتن او در موقعیت رهبری و مسؤولیت بسیار فرق می‌کند. برای آدم عادی به‌‌ همان اندازه که بتواند امور دینی و معنوی خود را اداره کند، دانش و معرفت کافی است. اما برای کسانی که در سطح رهبری جماعت و یا جامعه‌ای قرار می‌گیرند، معیار و میزان دیگری مطرح است که لازم است با موقعیت آن‌ها متناسب باشد... 

پیشوایان امت اسلامی در عرصه‌ی دانش و اندیشه‌ واجتماع لازم است از علوم دینی سنتی و مراحل سیر و تحول تاریخی آن و علوم ادبی و انسانی و فلسفی سهم بسیار بزرگی داشته باشند، حتی لازم است دامنه‌ی نگاه ایشان میادین زندگی بشری در همه‌ی قاره‌ها را در بر بگیرد، تا از امور قدیم و جدید در میان آنان اطلاع داشته باشند. 

من با فتوای «محدثی» که از تفسیر قرآن خبر ندارد مخالفم. چگونه می‌پذیرم که آدمی با توشه‌ی اندکی از دانش و معرفت زمام امور امتی را به دست بگیرد؟ او مانند کشاورزی است که از دنیا تنها مزرعه و جویی را که از آن آب مزرعه‌‌اش را تأمین می‌کند، چیز دیگری نمی‌داند!... 

جهالت و تکبر بر تعدادی از آن متدینان چیره شده بود و بعد‌ها پس از کشته شدن شیخ شکری جماعت او به هفده گروه با هفده امیر تقسیم شد که در مورد موفق شدن تعدادی از آن‌ها در امتحانات دوره‌ی دبیرستان نگرانی و تردید وجود داشت!! 

چـرا در عـرصـه‌ی دعـوت اسـلامـی این همه نابسامانی باید وجـود داشتـه باشد؟ می‌دانم که در پشت پرده دست‌های بیگانگان هـم وجـود دارد، امـا قبـل از هـر چیـز خـود را باید مورد ملامت قرار دهیم! 

از آدمی شنیدم که می‌گفت: شرک به اندیشه‌ی حسن‌البنا نفوذ کرده است!؟ 

گفتم: شرک!؟ 

گفت: آری، شرک! 

گفتم: چطور؟ 

گفت: به این دلیل که او می‌گوید: توسل به رسول خدا (صلی‌الله‌ علیه‌ وسلم) در پیشگاه خداوند از جمله مسائل فرعی دعا کردن است! 

گفتم: وقتی انسان مسلمانی با توسل به پیامبر در پیشگاه خداوند دعا کند، مشرک می‌شود؟ 

وقتی بسیار متشدد و منتقد و بدبین هم باشند بهتر این است بگویند: او به این سبب که در عبادت دعاهای صحیح‌تر را کنار نهاده و ضعیف‌تر را پذیرفته، دچار خطا گردیده است. 

بدون تردید کسی که آن گونه دعا کند مسلمان است و مسلمان هم باقی می‌ماند و در این مورد امام شهید مطلقاً به خطا نرفته؛ زیرا این نوع توسل هیچ‌گونه کفر و شبه کفر و شرکی را در بر ندارد و این سخن که شرک به اندیشه‌ی استاد حسن البنا راه یافته سخن زشت و رذالتی به تمام معناست!! 

عـده‌ای دیگر از مخالفـان ائمـه‌ی اربعه سخنان تعجب برانگیزی را بر زبـان آورده‌اند. آنا‌ن در مورد قیام اخوان المسلمین علیه بعضی از حکام گفته‌اند: این رویارویی هرچه باشد نتیجه‌ی آن فرقی نمی‌کند!! چرا؟ زیرا اخوان المسلمین مذهبی هستند؟ و چنانچه بر حکام پیروز شوند به معنای قرار گرفتن زمام حکومت در اختیار پیروان مذهب ابوحنیفه است و ابوحنیفه از این حاکم نُصَیری بهتر نبوده است؟! 

به راستی به هیچ‌وجه تصور نمی‌کردم کسانی که خود را به سلف نسبت می‌دهند تا به این حد به خواری و بی‌پروایی برسند!؟ ‌اما دریافتم که ما در برابر خیانتی بزرگ قرار داریم و دشمنان توحید و دشمنان خداوند و پیامبر توانسته‌اند بد‌ترین و گسترده‌ترین ضربه‌ها را به امت ما وارد نمایند! 

از بین گذشتگان، ابوحنیفه و از میان معاصران، حسن البنا و امثال ایشان را مورد تحقیر و توهین قرار می‌دهند!! این به معنای نفی فرهنگ و تاریخ امت اسلامی است... 

من در مورد فرهنگ و اندیشه‌های مسمومی که به جوانان ساده دل عرضه می‌شود به همگان هشدار می‌دهم! پس از اشغال مسجد الحرام در مکه توسط تعدادی از جوانان، به یاد دارم که به یکی از مسؤولین گفتم: ‍ آنان قربانی کج‌اندیشی و آموزش التقاطی شده‌اند! در بسیاری از شهرهای ممالک اسلامی امثال آنان زیاد به چشم می‌خورند که آدم‌های دارای مقام و عنوان، جهالت و افراطی‌گری را به ایشان تلقین می‌کنند. 

وقتی که به آرامی با یکی از ایشان در مورد کتابی که پنجاه سال پیش یکی از علمای مصر به عنوان «القول الوافی فی إباحة التصویر الفتوگرافی» صحبت می‌کردم، از چشمان او قصد اقدام به قتل را می‌دیدم! 

اگر رأی نویسنده‌ی آن کتاب را خطا به شمار بیاوریم، موضوع همچنان در چهارچوب اختلافات فقهی و موضوعی که از دایره‌ی امر به معروف و نهی از منکر خارج نیست فرا‌تر نمی‌رود. این همه تندی و کینه توزی در مورد عکس و عکاسان به چه معنی است؟ 

بـه هنگام دیـدن چنین جـوانی با چشمانی که احساس می‌شد قصـد ضرب و شتم و قتل را دارد و از شدت خشم بر خود می‌پیچید، دریافتم که با بچه‌ای فاقد تربیت رو به رو هستم، به این خاطر که نتوانسته به عضویت باندی تبهکار در بیاید، به عضویت جماعتی دینی درآمده و بر هیکل شرور خویش لباس واعظان پوشانیده است! ‌

بـه هـر صـورت او قربـانی ایده‌ی شیوخ و واعظانی است که حق انصاف، اعتدال و توازن را به دست فراموشی سپرده‌اند که از میان آراء فقهی هرچه را که با ذوق و احساس بیمارشان سازگار باشد بر می‌گزینند، سپس آن را به عنوان روح و حقیقت دین به دیگران عرضه می‌نمایند، در حالی آنچه را که ایشان برگزیده‌اند، ضعیف‌ترین رأی به شمار می‌آید و اگر ضعیف هم نمی‌بود عرضه‌ی آن تنها به عنوان یک رأی صحیح بود و بس، نه به عنوان عقیده‌ای که منشاء کفر و ایمان بشود. 

تـاریـخ علمـی مسلمانـان بسیـار زیبـا و درخشان‌تر از تاریخ سیـاسی ایشـان است و این تلاش و فداکاری پیشوایان و مربیان اعم از مجتهدیـن و اتبـاع ایشان بـوده کـه اسـلام را ـ علـی رغم مشکلاتی که توسط نظام‌های حکومتی برای آن پیش آمده ـ حفظ کرده‌اند. 

این درست است که در تاریخ علمی ما چیزهایی هست که نیازمند نقد و غربال هستند، اما ماهیت و اساس آن اندیشه‌ای پویا و تلاشی صادقانه و دریای متلاطمی از موهبت‌ها و علوم و مباحث بسیار مهم و شایسته‌ی بحث و تدریس بوده است. 

امت اسلامی در تاریخ علمی خویش هیچ‌گاه به طور کلی راه گمراهی را در پیش نگرفته و جز برای کلام معصوم، برای رأی و کلام کسی دیگر قایل به قداست نبوده است. 

اگر روزی آدمی از وادی نیل یا صحرایی بیاید و بخواهد همه‌ی این تاریخ و میراث فرهنگی را دفن کند، در واقع شاهرگ زندگی نسل‌های حال و آینده را با دستان خویش قطع کرده است و با این کار خود آگاهانه یا ناآگاهانه به اهداف استعمارگران غارتگر در ممالک اسلامی خدمت کرده است... 

جوانان مسلمان را توصیه می‌کنم که بسیار هوشیار باشند و معلمان و مربیان و موعظه گران را سفارش می‌نمایم که با دقت و ظرافت و بررسی همه‌ی جوانب دنیوی و اخروی یک موضوع در مورد آن سخن بگویند و حکم صادر نمایند و با سخنان پراکنده و حساب نشده‌ی خود به دشمن فرصت سوء استفاده و وارد کردن ضربه به اسلام را فراهم ننمایند. 

ـ از آن‌هایی که به شکل و ظاهر اهتمام می‌دهند و روح موضوع را مورد بی‌توجهی قرار می‌دهند، پرهیز کنند. 

ـ از تفرقه اندازان و جماعت ستیزان برحذر باشند! 

ـ از آن‌هایی که فروع را برای ارتقا دادن به اصول بالا می‌برند یا اصول را برای پایین آوردن به حد فروع پایین می‌کشند، پرهیز نمایند. 

ـ از کسانی که علیه مسلمانان زبان به توهین و تهمت می‌گشایند و علیه دشمنان اسلام لب فرو بسته‌اند، حذر کنند. 

کسـی را مـی‌شناسـم کـه تـا اکنـون علیـه صهیـونیسـم، صلیبی‌ها و کمونیسم یا سکولاریسم چیزی ننوشته؛ اما علیه مسلمانانی که ممکن است در اندیشه و منش خود مصیب یا مخطی باشند کتابی را تألیف کرده است! چرا آنجا لال شده‌ای؟ و اینجا بلبل زبانی می‌نمایی؟! 

اگر این اقدام‌ها مزدوری برای دشمنان هم نباشد، ما به آدم‌های احمق که از صغایر دیگران آشفته می‌شوند و از کبایر خویش چشم فرو می‌بندند یا آنانی که با اهل ایمان از در خشم و خشونت وارد می‌شوند و دست دوستی در دستان دشمنان دین می‌نهند و ادامه دهندگان راه خوارج در هر عصر و زمانی هستند، اعلان نارضایتی می‌نماییم! (۶) 

 

 

پاورقی‌ها: 

-----------

۱ـ ایجاد و آفرینش اجزاء. 

۲ـ تسویه: ایجاد هماهنگی بین اجزای هستی و بخشیدن استعداد ویژه به هر موجودی، بنابر وظیفه‌ای که به آن سپرده شده، هدفی که برای آن آفریده شده و به مقتضای محیطی که در آن آفریده شده است. بنابراین اصل ساختار خلقت و توانایی هر موجودی متناسب است با وظیفه‌ای که به آن سپرده شده و هدفی که برای آن آفریده شده و محیطی که در آن آفریده شده است؛ برای مثال انسان از استعداد آبادسازی زمین برخوردار است و هر پرنده‌ای به مقتضای محیط و نوع خوراکش منقار دارد و جانوران خشکی از شش و آبزیان از آبشش برخوردارند. 

۳ـ تقدیر: بخشیدن استعداد و توانایی محدود و لازمی که وظیفه و محیط هر موجودی مقتضی آن است، به گونه‌ای که هر جزئی از اجزای هستی وظیفه‌ی خود را انجام دهد و مانع سیر نظم دیگر اجزا نگردد. بنابراین اصل حیوانات تنومند و قوی برای انسان رام هستند و انسان از آن‌ها برای بار بردن و دیگر کار‌ها بهره‌برداری می‌کند. 

۴ـ هدایت: تعیین مسیری که به صورت غریزی برای هریک از اجزای هستی مشخص شده است، با توجه به استعداد و وظیفه‌ای که به آن سپرده شده است. برای مثال انسان تمایل به آبادانی زمین و کشف ذخایر آن دارد و زنبور در پی تشکیل کندو و تولید عسل است و... 

۵ـ این آیه یکی از اعجاز قرآن است؛ چون علاوه بر اینکه امت اسلامی را امت وسط (به دور از افراط و تفریط) می‌نامد، در وسط سوره‌ی بقره واقع شده است. 

۶ـ سیرة ابن هشام، ج۱، ص۱۵۴. 

۷ـ ابن هشام، سیره، ج۱

۸ـ متفق‌علیه

۹ـ تفصیل این مطلب و بندهای این پیمان را در کتاب «خورشید نبوت» تألیف مبارکفوری، ترجمه استاد لسانی فشارکی (ص۳۷۷ـ۳۷۵) یا در «خط‌مشی سیاسی در سیره‌ی نبوی»، ج۲، ص۲۸۰ـ۲۷۶ ملاحظه نمایید. 

۱۰ـ صحیح مسلم، باب الجهاد و السیر. 

۱۱ـ فتح الباری، ج۷، ص۳۷۳

۱۲- رجیع فاجعه‌ای بود که گروهی از عضل و قاره نزد پیامبر آمدند و درخواست کردند که کسانی را پیش آنان بفرستد تا دین اسلام را به آنان یاد دهند. پیامبر به روایتی شش تن و به روایت دیگر ده تن از یاران بزرگوارش را همراه آنان فرستاد... همین‌که به منطقه‌ی رجیع رسیدند، پرده از توطئه‌ی خود برداشتند، کسانی را که در کمین نشسته بودند به فریاد خواندند، معلمان هدایت به محاصره‌ی یکصد نفر از جنگجویان هذیل و بنی‌لحیان در آمدند... همه‌ی یاران بجز زید و خبیب شهید شدند. زید و خبیب را تسلیم مشرکان قریش کردند که آنان را زیر شکنجه کشتند... 

۱۳- فاجعه‌ی بئرمعونه به مراتب تکان دهنده‌تر از رجیع بود. پیامبر در مقابل درخواست پدر براء بن مالک، هفتاد یا چهل تن از بهترین یاران و قاریان قرآن را به نجد فرستاد تا مردم نجد را به اسلام دعوت کنند. پدر براء پیمان داد که از آنان حمایت کند، اما چون به بئر معونه رسیدند و نامه‌ی پیامبر را تسلیم عامر بن طفیل کردند، عامر بدون این‌که نامه را بگشاید حامل آن را به قتل رساند و بنی‌عامر را به کشتار دیگر یاران پیامبر فرا خواند. بنی‌عامر از پیمانی که ابوبراء داده بود اطلاع داشتند و پناهندگی او را محترم شمرده و از جنگ با افراد تحت حمایت او خودداری کردند. عامر که از کمک بنی‌عامر ناامید شد قبایل عصیه و رعل و زکوان را به کشتار مسلمانان فرا خواند، آنان نیز بی‌رحمانه یاران پیامبر را محاصره کردند و تمام آنان را یکی پس از دیگری به شهادت رساندند. 

۱۴- این حدیث را مالک در المدونة الکبری نقل کرده است. 

۱۵-جهاد الدعوة، غزالی، محمد، گلچینی از صفحات ۱۵ تا ۲۱. 

۱۶- همان، ص۶.

**

۱ـ در برخی از نوشته‌ها به چشم می‌خورد که امروزه تمام مردم از طریق ماهواره و اینترنت و دیگر رسانه‌ها با دین اسلام آشنا شده‌اند؛ اما باید اعتراف کرد که رسانه‌های اسلامی آنقدر توانمند نیستند شبهه‌هایی را که به طور هدفمند توسط دیگر رسانه‌ها ایجاد شده‌اند پاسخ دهند، چه رسد به تبیین واقعی اسلام. 

۲ـ آل عمران/۱۰۳

۳ـ مطالعه‌ی مقدمه‌ی سوره‌ی انعام از فی ظلال القرآن به ویژه اوضاع نظام جاهلی که حضرت عایشه آن را به تصویر کشیده، توصیه می‌شود. 

۴ـ صابونی، محمد علی، صفوة التفاسیر. 

۵ـ مختصر تفسیر ابن کثیر، ج۱، ص۲۹۱، چاپ بیروت 

۶ـ قرضاوی، یوسف، کیف نتعامل مع السنة، ص۹۸ـ۹۷

۷ـ سنن نسائی، کتاب الأشربة و مسند امام احمد.

***

۱- امام بخاری، صحیح بخاری، کتاب الإیمان. 

۲- یکی از کسانی که بر این نوع تکفیر حریص است، کتابی به نام «دعاة وقضاة» نوشته است. 

۳- متفق‌علیه، [ناسزا گفتن مسلمان فسق و جنگ با او کفر است.] 

۴- خواننده می‌تواند برای توضیح بیشتر به کتاب «شناخت اولویت‌های دینی»، ترجمه‌ی استاد ابوبکر حسن‌زاده، فصل ۸ «اولویت در زمینه امور نهی شده» و «بیداری اسلامی و فرهنگ اختلاف» چاپ دوم ص۱۱۱ تعریف مفاهیم و اصطلاحات مراجعه نماید. 

۵- ر. ک. «مدارج السالکین»، ج۱، ص۳۳۷ـ۳۳۵ به نقل از «شناخت اولویت‌های دینی»، ص۲۰۸

۶- برخلاف این دیدگاه، کافر در جامعه‌ی اسلامی از حقوق انسانی مساوی با دیگر انسان‌ها برخوردار است و زور و اجباری در دین نیست.

****

۱. متفق‌علیه

۲. متفق‌علیه و منذری نیز آن را در ترغیب و تذهیب روایت کرده است. 

۳. ابوداود، باب «الجهاد من السنن». ابوبعلی از طریقی دیگر راوی آن است و در سند آن جز بنده صالح و مؤمن یزید رقاشی فرد ضعیفی وجود ندارد که گفته‌اند از جهت حافظه ضعیف است. اما حافظ ابن عدی او را ثنا گفته و می‌گوید: وی فرد مطمئنی است و از انس احادیثی را روایت کرده که امید است در حافظه‌اش نیز اشکالی نباشد و از طرف دیگر او یکی از تابعین است و از تمجید و ثنای پیامبر بر تابعین نباید غافل بود. به هر حال حداقل بهره‌ای که از حدیث ابویعلی بگیریم این است که بگوییم: طریق ابوداود را تقویت کرده است. 

۴. طبرانی در معجم کبیر از حدیث ضحاک بن حمزه از علی بن زید. 

۵. بیداری اسلامی و فرهنگ اختلاف، چاپ دوم، ص ۱۶۸ـ۱۶۴

۶. غزالی، محمد، مبانی وحدت فکری، ترجمه عبدالعزیز سلیمی، ص۳۲۵ـ۳۱۳

بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام
1386/04/10

با سلام
مقاله بسیار جالبی بود. ماجور باشید. منتظرقسمتهای بعدی آن هستیم